پسرک از تاریکی میترسید و زیر زمین هم تاریک بود. ترجیح میداد که کتک بخورد ولی در زیرزمین زندانی نشود. اما مادرش به این حربه خیلی اعتقاد داشت.
“
این دفعه ولی هیچ حق نداشتن که منو زندانی کنن.” پسر با خودش بلند بلند حرف زد.
خورشید هم غروب کرده و گذاشته و رفته بود؛ دیگر از همان چند شعاع نور که خود را بزور خم میکردند تا از لای در آهنی به زیرزمین برسند هم اثری نبود.
پسرک دست در جیب چپش کرد و کبریت را که لمس کرد کمی خیالش راحت شد. ولی شمع کوچکی را که برای همین مواقع همیشه توی جیبش نگاه میداشت، پیدا نکرد. به دنبال شمع جیب سمت راست کتش را هم جستجو کرد و باز دوباره جیب سمت چپ را. انگشتانش یک سوراخ را کشف کردند ولی اثری از شمع نبود. آه از نهادش برآمد.
فکر کرد که حتماً موقع دعوا با امین که کتش پاره شده بود شمع هم از سوراخ جیبش افتاده بود. همش تقصیر این امین بود. به او گفته بود بچه یک تودهای کثیف و او هم تحمل نکرده بود و مشتش را حواله فک امین کرده بود. تقصیر خانم معلم هم بود با آن دیکته گفتنش. خانم معلم خوانده بود که “توده کثیف است” و او معصومانه گفته بود: خانم توده کثیف نیست. آنوقت امین, که پدرش سروان است, شیشیکی بسته و به صدای بلند گفته بود: “بچه تودهای کثیف” و همه بچهها هم خندیده بودند. این شد که کتک کاری شروع شد و معلم هم او را تنبیه کرد به جرم اینکه او به امین مشت اول را زده بود. مجبور شد بعد از زنگ آخر نیم ساعت اضافه در گوشه کلاس سرپا بماند. همین شد که اتویوس مدرسه را هم از دست داد و راه به آن درازی را پیاده به خانه برگشته بود. از شانس بدش خانه آنها که همیشه پر از دوستان بابا و مامان بود، همانها که ازشان به کرات شنیده بود که “توده” هستند، هم خالی بود. با دو ساعت تاخیر رسیدن به منزل همان و خشم پدر و مادر همان.
اول بدون اینکه اصلا از او بپرسند که چه اتفاقی افتاده فقط با دیدن کت پاره شده اش بابا یک فصل کتکش زد و بعد هم نوبت مامان رسید که او را در زیر زمین زندانی کرد. حتی نگذاشتند که بگوید که به خاطر آنها در مدرسه تنبیه شده و کتک کاری کرده. به خاطر همان “توده” که او حتی نمیدانست به چه معنایی در خانه آنها به کار میرود. فقط میدانست که پدر و مادر او جزوی از “توده” هستند.
صدای پا از بالا میآمد ولی گروم گرومِ راه رفتنها در فضای تاریک زیرزمین بیشتر وهمآور بود تا آرامش بخش. پسرک کبریتش را درآورد و یکی را روشن کرد. چشمش به کارتون کتابهای پدر افتاد و فکری مثل برق از سرش گذشت. ولی به خودش گفت: مگر از جانت سیر شده باشی.
شعله کبریت به آخر رسید و انگشتش را سوزاند و خاموش شد. پسرک سر انگشتش را مکید و باز در تاریکی کزکرده نشست.
چند لحظه بعد ناگهان مثل آنکه چیزی به خاطر آورده باشد، از جا پرید. بیدرنگ یکی از کتابهای “توده” را برداشت. کبریت دیگری روشن کرد و کتاب را با آن آتش زد. کتاب قدیمی بود و حسابی شعله پرنوری ایجاد کرد. پسرک به سرعت در کیفش را باز کرد و کتاب و دفترش را درآورد و تندتند مشغول مشق نوشتن شد….

October 9th, 2008 at 1:15 am
این داستانها کار خودته یا واقعیه یا از جائی خوندی؟
خیلی قشنگن.
حتما یه پست راجب نوشته هات بنویس
موفق باشی
پرویژ
________________________________________
از آنجاییکه من به اصول کپی رایت بسیار معتقدم وفتی که منبع نمینویسم یعنی اینکه نوشته خودمه. مثل همین تصاویر داستانی. همه هم به هرحال چاشنی ای از واقعییت دارند که من فقط به داستان درشان آورده ام. از لطف شما ممنونم.
[Reply]
October 9th, 2008 at 2:51 am
سرکار علیه سارا خانوم رها
من با این عنوان دسته بندی هنوز هم مشکل دارم. اول که خزعبلات داستانی بود. بعد شد شبه داستان. من اصلا با شکسته نفسی بیهوده مشکل دارم. فکر می کنم وقت اش است که عنوان دسته را به داستان کوتاه تغییر دهید.
داستان زیبایی بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام آق طاها جان!
راستش من واقعا اینها را در زمره داستان کوتاه نمیبینم بدون شکسته نفسی. بنظرم داستان کوتاه باید خصوصییات دیگری هم داشته باشد. اسم دیگری که برایش مناسب میدانم تصاویر داستانی است که اونم باز هم چندان راضی کننده نیست. از کلمه داستانک هم خوشم نمیآید! بنابراین فعلا پیشنهاد میپذیریم تا ببینیم چی در میآید!!
ممنون از نظر لطفت همراه با چاشنی یکمی هم انتقاد سازنده
[Reply]
October 9th, 2008 at 8:40 am
کارهاتون خیلی زیبا وپر محتواست
شاد وپاینده باشید
[Reply]
October 9th, 2008 at 8:47 am
خیلی لطیف بود، مخصوصا آخرین پاراگرافش.
[Reply]
October 9th, 2008 at 10:21 am
خيلي زيبا بود
آتش زدن كتاب براي مشق نوشتن
[Reply]
سارا رها Reply:
October 9th, 2008 at 6:16 pm
یک کارتونی هست که عکس یک مرد تنها رو نشون میده که یکی از کتاباشو آتیش زده که کتاب دیگری رو بخونه. این تصویر از اونجا اومده!
ممنون
[Reply]
October 9th, 2008 at 10:25 am
دوست من! من معتقدم که گاهی همه چیز به همه چیز ارتباط پیدا میکند!
حس ، اگر قدرت پرواز داشته باشد ؛ غالبا همان میشود که گفتم!
عالی بود ! شاید به اندازه لذت بردن از خوردن یک بستنی ! شاید بیشتر ، شاید خیلی بیشتر….
[Reply]
سارا رها Reply:
October 9th, 2008 at 6:15 pm
چه جوری دلت اومد یاد بستنی خوردن بیفتی وقتی اون بچه بیچاره کتک خورده؟
ممنون از نظر لطفتون
[Reply]
افشین سلحشور Reply:
October 10th, 2008 at 6:53 am
بستنی….. وقتی لوزه ت رو عمل کرده باشی!!!
[Reply]
October 9th, 2008 at 5:58 pm
ای بابا. ای بابا.
_______________________________
نمنه؟؟؟
[Reply]
October 9th, 2008 at 5:58 pm
خیلی خوب بود. شبه داستانهاتون مرتباً داره بهتر می شه.
پس پیشنهاد می پذیرین… داستانگونهها، یا داستانگونه چطوره؟ اما یه کم زیادی طولانیه. یا اصلاً داستانواره، داستان نما! داستان راستان! D:
_________________________________
ولی داستانواره رو دوست دارم, مرسی!
داستان راستان که هست
[Reply]
October 10th, 2008 at 8:07 am
{ کدام پنجره}
شعرلطیف و زیبا یی ازسروده های خانم”نزهت پولادی” غزلسرای معاصرتقدیم شما
——————————————————————————–
کدا م پنجره وا می شـود بـه روی شما ؟ که پر گشوده بیا یم از آ ن بســوی شما
زبسکه این دل عا شق نشسته درغربت درآ رزوست که آ ید کنون به کـــوی شما
زصبــــح تـا شب تـار ، مـی روم جـا یــی که بشنـوم سخنی مثل گفتگـــو ی شما
به طُره ا ی چو زنم چنگ می کند یـا دم ز گیسـوا ن پریشا ن و ، تار مــــوی شما
به گـُلستا ن بـروم بـوی گـُل ا گر شنــوم بیا دآورم آ ن خُلق و خُوی و بُـــــوی شما
بسـوی میکده هر دم روم بـه ا ین اُ میــد که جُرعه جُرعه بنوشم می ازسبوی شما
دل ” ر هـا ” شده از سینه را کجـا ببرم ؟ که یـا بـد ا و گـذری بهـرجستجــو ی شما
[Reply]
October 10th, 2008 at 8:14 am
سلام سارا جان اميد وارم همه چيز بر وفق مرادن با شد.
و همواره برقرار باشي با عزيزانت.
گاهي فضاي فقيرا نه ي ما را معطر فر ما.
با بو سه از شما بدرود.
درضمن شعر بالا را در وبلاگ “بانوان دانشگام” منعكس نموده ام.
[Reply]
October 11th, 2008 at 12:00 am
سلام
من برای اون وبلاگ کامنت گذاشتم… (برای کامنت گذاشتن لازم بود سیصد و شصت یاهوتون فعال باشه)
البته وقتی من رفتم آخر نوشتهشون منبع رو ذکر کرده بود… اما تا اون جایی که من یادم میاد شما گفته بودین فقط لینک بدیم و کپی نکنیم…
متاسفانه هنوز زشت بودن این رفتار رو کامل درک نکردیم…
[Reply]
سارا رها Reply:
October 11th, 2008 at 7:34 am
تشکر المیرا جان. خودش هم اینجا کامنت گذاشت و درست کرده.
زنده باشی.
[Reply]
October 11th, 2008 at 1:33 am
سلام سارای عزیز
..
شرمنده از اینکه با کپی نوشته شما در وبلاگم باعث رنجش شما گردیدم
.
نوشته فوق توسط دوستی بدون ذکر منبع آن برایم میل شده بود
پاینده و پیروز باشید
.
ارادتمندت یحیی
[Reply]
سارا رها Reply:
October 11th, 2008 at 7:33 am
ممنونم که درست کردید. یحیی عزیز کلا وقتی که نوشته ای از خود شخص نیست شرط اخلاق اینست که ذکر شود که از کیست و اگر هم نمی دانید قاعدتاً نباید در وبلاگ دیگری منتشر شود ولی حداقلش اینست که ذکر شود که آن نوشته چگونه به دست شخص رسیده است. در ضمن یک مطلب دیگر من هم در وبلاگ شما بی نشانی هست! آن را هم خوب است که درست کنید.
باز هم ممنون از حسن نیت شما.
زنده یاشی
[Reply]
سارا رها Reply:
October 14th, 2008 at 10:57 pm
آقای یحیی پس چرا آن یکی شعری را هم که عینا با عکسش از وبلاگ من کپی کرده بودین, درست نکرده اید؟ برایتان ایمیل هم زدم! باور کنید این کار خوبی نیست. اصلا مهم نیست که یک نفر وبلاگ من یا شما را می خواند یا صدها هزار نفر. مهم نیست که آن مطلب و یا شعر چقدر کهنه است که دیگر کسی هم اصلا نمی خواندش. مهم نفس عمل است که کپی کاری بی نام و بی ذکر منبع معادل دزدی است.
[Reply]
October 11th, 2008 at 10:23 am
داستانک مرا هم بشنو
پسرک با دوستش شیطنت کرده بود رفته بود بیرون از مدرسه. اتفاقا مدیر مدرسه قضیه رو دیده بود و صبح روز بعد دوتاییشون را خواسته بود . وقتی نتونسته بودند توضیح کافی بدن اون ها رو مخیر کرده بود بین این که کتک بخورند یا به اولیایشان بگویند. آن ها کتک خوردن را ترجیح داده بودند. مدیر بچه ها رو به زیر زمین. باورشان نمی شد. فکر می کردند مدیر مهربانتر از پدر و مادر آن ها را می زند. ولی مدیر که گویا عضو ساواک هم بود شلاق را درآورده بود و از کتک زدن بچه ها چنان لذت وافری برده بود که از کتک زدن هیچ بزرگسالی این احساس به او دست نداده بود.
حالا پسرک معلم بود و مدیر قبلی رییس منطقه. اومده بود ابلاغش رو بگیره . چشمش که به چشم مدیرش افتاد زهره ترک شده بود. بغض گلوش رو گرفته بود و زده بود بیرون و برای همیشه با حرفه مورد علاقش که معلمی بود خدا حافظی کرده بود.
[Reply]
سارا رها Reply:
October 14th, 2008 at 10:58 pm
چه تلخ…. واقعی بود و می شناسی اش؛ نه؟
[Reply]
دشت سبز Reply:
October 18th, 2008 at 5:17 pm
بله و امروز باید بروم و با چنین آدمی روبرو شوم و دم برنیاورم و می فهمی که چه تلخ است.
[Reply]
October 13th, 2008 at 9:47 am
سلام
ای وای،ما جا موندیم!!!
دلم تنگ شده بود!
[Reply]
October 15th, 2008 at 4:20 am
(کامنت خصوصی)
سارا خانم عزیز!
یک انتقاد زیبایی شناسانه داشتم! رنگ زمینه پاسخ کامنت ها (خاکستری) با رنگ بقیه قالب وبلاگ نمی خواند.
پیشنهاد من، همین رنگ زرد(یا قهوه ای) با درجه متفاوتی از روشنی است
مثلا : R255 G241 B198
[Reply]
سارا رها Reply:
October 15th, 2008 at 5:22 am
حق با شماست عرفان جان. در اولین فرصت درست خواهم کرد. مرسی.
[Reply]
October 16th, 2008 at 3:48 pm
به نظرت برای چی اولین کاری که تو روشنایی میکنه ،نوشتن مشقاشه ؟…کسی چه می دونه شاید هم از ترس زندانی شدن فردا!!!
… می خواهم باز گردم ، می خواهم به دنیای کودکی ام باز گردم ، جایی میان خط خطی های روی دیوار و لی لی بازی کردن های توی کوچه ، اما افسوس که گذرنامه کودکی ام باطل شده و هیچ روزنی حتی کورسوی امیدی برای بازگشتم نمانده است…
[Reply]
سارا رها Reply:
October 16th, 2008 at 5:08 pm
از دید من بچه نمی خواست که توی تاریکی تنها بماند. مشق بهانه خوبی بود برای ایجاد نور. بهانه ای که برای کودک جا افتاده بود که کار به حق و به جایی است و بابت انجامش نباید که تنبیه مجدد شود.
شما رو نمیدونم ولی من هروقت که بچه های کوچک دورم باشن باهاشون بچه میشم و همینطور وقتی که تنها توی بیشه ای راه می روم….
[Reply]
October 17th, 2008 at 5:37 am
سارای عزیز ! شاید تمام اینها بهانه ای باشه برای زنده کردن کودک درون .کودک درون یک بزرگسال می تونه اونو سرزنده نگه داره، اما صداقت خالصانه کودکی تقلید کردنی نیست ! کما اینکه پذیرفتنی هم نیست …
[Reply]
October 23rd, 2008 at 3:04 am
سلام
حقيقتش اينه كه من براي اولين باره كه اينجا اومدم و اين هم تنها داستانيه كه ازتون خوندم.( حتما در فرصت هاي بعدي سعي ميكنم بقيهء اونا رو هم بخونم ) . دوست عزيز از كامنت هايي كه برات گذاشتن معلومه كه اكثراً به جنبهء احساسي قضيه نگاه كردند.خب يه بچه زنداني بشه تو زيرزمين تاريك .اونم بچهء دانايي! كه از نور كم و موقت براي ارتقاء خودش استفاده ميكنه . ولي دوست عزيز نكته اصلي اين داستان اون بچه نيست بلكه اون خانواده ست و نامي كه شما براي اين داستان انتخاب كرديد. شما چه چيزي رو مي خواين زير سوال ببريد ؟ كساني رو كه خودشون سالها بدترين رنج و عذاب رو ديدن و با اين وجود تاثيرگذار ترين افراد در بالا بردن فرهنگ و عرصه هاي اين مملكت بودند ؟ يعني شما بر فرض هم با چنين فرد يا خانواده اي (با طرز فكري كه در داستان القاء ميكنيد!) برخورد كرده باشيد كه مسايلي اينگونه را ايجاد كرده باشند ميتوانيد آن را به يك طرز فكر يا جريان نسبت دهيد ؟ آيا واقعاً اين كار ساده نگري نيست ؟
در هر حال چون در كنار يك استثناء صدها نمونهء غير ديده بودم ترجيح دادم نظرم را برايتان ارسال كنم .
با تشكر
[Reply]
سارا رها Reply:
October 23rd, 2008 at 6:13 am
با سلام
به نظر من که نویسنده داستان هستم نکته اصلی ابدا در “توده ای” بودن پدر و مادر نبود. نکته در تنبیههای بدون احساس بچه بود و صرفا به تصویر کشیدن ماجرا از دید یک بچهای که در یک خانواده با ایدئولوژیای (هرچه که میخواهد باشد، چپ یا راست) بزرگ میشود و آن ایدئولوژی مانع از عاطفه داشتن و ارتباط داشتن با بچه میشود. همین. نکته اصلی دید بچه به همه ماجرا است. این دید در یک خانواده خیلی مذهبی هم میتواند به همین شکل ایجاد شود.
در ضمن “ارتقاء” کلمهای است که در ذهن کودک این داستان و راستش را بخواهید در ذهن هیچ کودکی وجود ندارد. صحبت من روی کودکان 7-8 ساله است. بچه این داستان کتاب را آتش زد که نور بیاید. مشق بهانه خوبی بود که آن کار را توجیه کند؛ دلیل نیاز به ارتقاء نبود..
[Reply]
October 26th, 2008 at 3:40 am
سلام
با تشكر از توضيحتون
دوست عزيز من بازم داستانتونو خوندم و با اين توضيحتون مقايسه كردم ولي متاسفانه اين توضيح لااقل منو قانع نكرد .
در هر حال اگر تمايلي داشتيد ميتونم جزئيات مطرح شده و چيزي را كه به ذهن خواننده از اين داستان القاء ميشه (حتي اگر آگاهانه به آن پرداخت نشده است ) رو براتون بيان كنم .
موفق باشيد
____________________________________________
با سلام، حتما نظراتتون رو بنویسین، خوشحال میشم. بهرحال یک داستان رو هرکسی بسته به پیش زمینه خودش جوری خاص میفهمه و برداشت میکنه. بعضی ها که اصلا همین داشتن قابلیت چندگونه برداشت ها رو شرط هنری بودن یک قطعه میدانند. البته من هیچ ادعایی در زمینه ادبیات و داستان و شعر نویسی ندارم. صرفا بهشون علاقه دارم وگاهی قلمی میرانم از باب تفنن و پاسخ به اویی که در “درون جانم تلقین شعرم میکند”….
[Reply]