داستانواره زیر را آن سالهای سبز عاشق پیشهگی سرِ کلاس درس نوشته بودم! منتها برای گرفتن فضای داستان بهتر است اول نوشته “انتگرال زندگی” را بخوانید. نقاشی هم کار رنه مگریت نقاش فرانسوی است.
ــــــــــــــــــــــــــــ
“انتگرال کوشی روی یک مسیر پیوسته هیچ است و صفر.” استاد گفت.
پرنده سینه سرخ کوچکی در هوا میپرد و من از پنجره پروازش را دنبال میکنم. بالا و بالاتر میرود تا آنکه نقطهای میشود بر صفحه آبی آسمان. بدون شک انتگرال زندگی از تولد تا مرگ بی هیچ تلاش و چالش، بی هیچ سیاهچالهای که بیفتی تویش، میشود یک نقطه بر لوح کبود دنیا و دیگر هیچ. صدای استاد مزاحم خیال پردازیام میشود:
“ولی وقتی که در مسیر قطب وجود داشته باشد دیگر انتگرال کوشی صفر نمیشود و تابع باقیماندهای در آن مسیر دارد.”
استاد ادامه داد که چگونه باید باقیمانده تابع را حساب کرد اما من دیگر نمیشنیدم.
اولین بار که او را دیدم احساس کردم که روی ابرها شناورم. تابع وجودم به بینهایت رسید. خستگی ناپذیر شده بودم. ولی وقتی که او رفت، من هم گویی که به خلا پرتاب شده باشم، تابع وجودیام نامشخص شد… عشق در مسیر زندگیام حفره ایجاد کرده بود…
“خانمِ … آیا میتوانید انتگرال این تابع را محاسبه کنید؟” استاد با من بود.
“انتگرالِ من صفر نیست؛ کانتور زندگی من پیوسته نیست. عشق قطب زندگیام است و من باقیمانده دارم.”
صدای خودم را شنیدم که این جملات را پشت سر هم شتابزده از زبان من گفت. لحظهای سکوت همه جا را فرا گرفت و بعد از آن کلاس از خنده منفجر شد!
“نظم کلاس را رعایت کنید. کلاس جای جوک و مسخره بازی نیست”. این صدای فریاد استاد بود که میآمد ولی دیگر هیچ برایم اهمیت نداشت. مهم این بود که بدانم که انتگرال زندگی من دیگر صفر نیست و من همچنان “باقی” ماندهام…
November 1st, 2008 at 11:09 pm
میبینم که سر کلاس درس مشغول داستاننویسی بودید!
داستان زیبایی بود.
با درود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرسی! سر کلاس از این خزعبلات زیاد مینوشتم!
[Reply]
November 2nd, 2008 at 12:02 am
خوب نبود دیگه…. تعارف که نداریم. البته همین که از عهد قدیم اومده جایی برای اظهار نظر بیشتر نمی زاره.
_____________________________
قبول دارم؛ درسته!
[Reply]
November 2nd, 2008 at 5:18 am
به به سارا جان شما هم
“انتگرالِ من صفر نیست؛ کانتور زندگی من پیوسته نیست. عشق قطب زندگیام است و من باقیمانده دارم.”
خيلي زيبا بود .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راستش کانتور زندگی ما دیگه از بس سوراخ سوراخ شده بود (البته نه همه ش از دست این مدل قطبها!) یه روز وصله پینه ش کردم
[Reply]
November 2nd, 2008 at 6:28 am
ماشاالله به جسارت !
راستی در ک کرده اید کافیست تنها یک بار انتگرال زندگی تان صفر نشود ؟> تا آخر باقی مانده میآرود .
________________________________
همینطوره. طبق تئوری کوشی کافیه که فقط یک قطب در مسیر وجود داشته باشه تا انتگرال صفر نشه!
[Reply]
November 2nd, 2008 at 6:50 am
موجیم که آسودگی ما عدم ماست….
حیفه پرنده باشی و بال و پر تو وا نشه
این من من،این من تو،حیفه تموم شه ما نشه
سارا عزیز زیبا نوشتی
[Reply]
November 2nd, 2008 at 8:03 am
شعر رو اشتباه نوشتم، کاملش اینه:
نگو نگو قصه نگو،قصه سربسته نگو
از شب خاموش صدا،شاعر دل خسته نگو
قصه سربسته نگو،شعر تو فریاد منه
درد من و تو مشترک،زخم تو همزاد منه
گریه نکن گریه نکن،گریه همیشه بی صداست
وقتشه فریاد بزنیم،شعر تو رنگ خون ماست
حیفه پرنده باشی و،بال و پر تو وا نشه
اینهمه تو اینهمه من،حیفه بمیره ما نشه
[Reply]
November 3rd, 2008 at 7:20 am
سارا جان ، من چی بخورم مثله شما نمی شوم؟!!خدا نصیب نکنه!
پس این قلمبه احساس بودن شما ،ریشه در گذشته ها داره!!یاد گرفتیم چگونه در کلاس ،درس گوش بدیم!!من هم در کلاس شعر می گویم!!به طور مثال :استاد برو گم شو،برو تاکسی سوار شو!(البته این رو بسیار آرام می نویسیم و در مواقعی هست که استاد دیگه حوصلمون رو سر می بره)
“می طلبه که رو میز بزنید و بخونید”
[Reply]
November 4th, 2008 at 4:18 pm
مدل شکل ساده شده ای است از یک واقعیت پیچیده. بشر مدل می سازد تا بتواند تصوری از واقعیت داشته باشد. تا وقتی توان درک این همه پیچیدگی را نداریم گویا مجبوریم با مدل ها بسازیم.
[Reply]