میگویند که روزی یک استاد شیمی در آزمایشگاه با دو تا دانشجوی دوره لیسانس و دکترایش مشغول آزمایش بودند که ناگهای در اثر یکی از آزمایشات جنٌی در مقابل آنها ظاهر میشود و میگوید که او آماده است تا یک آرزو از هر کدام آنها را برآورده کند!
دانشجوی دوره لیسانس با هیجان فریاد میزند: اوٌل من؛ اوٌل من!
جنٌ میگوید: بگو که در خدمتم. دانشجو درخواست میکند که فیالساعه با یک دختر زیبارو در سواحل هاوایی در حال تفریح و گردش باشد. جنٌ فیالفور آرزوی او را برآورده میکند و با دانشجو برای چند ثانیه غیب میشود و بعد با عکسی از دانشجو با مایو در سواحل هاوایی برمیگردد (جنٌه مدرن و خلاصه هایتک بوده!).
دانشجوی دوره دکتری که دیگر باورش شده بود با هیجان میگوید: مرا هم به سواحل کارائیب ببر در حال استراحت روی یک کشتی خصوصی.
درخواست او نیز بلافاصله برآورده میشود و جنٌ باز با عکسی دیگر از دانشجوی دومی برمیگردد و جلوی استاد میایستد و میگوید که حال نوبت شماست و من در خدمتم!
استاد یک نگاه به ساعتش میکند و به جنٌ میگوید: تا من نهارم را بخورم میروی هر دو این دو تا دانشجو را برمیگردانی همینجا در آزمایشگاه!!
حال حکایت این داستان بازی وبلاگی نامرئی شدن است. من اگر نامرئی میشدم فیالساعه میرفتم یقه همه آنهایی را که نامرئی شدهاند، خصوصاٌ آنها که دانشجو هستند، را میگرفتم و میگفتم که وقت آرزو و خیالپردازی تمام شد و برگردید سر کار و زندگیتان!!
پ.ن. میدانم که نیاز به اسم بردن نیست و آنهایی که باید بدانند همین الان خودشان مرئی شده و برگشتهاند سر کارشان :)
November 3rd, 2008 at 2:05 am
به این میگن حالگیری :دی
ای بابا ما تازه داشتیم حس میگرفتیم که نامرئی بشیم بریم به آرزوهامون برسیم:))
___________________________________
شما ببخشید! ولی برای شما هم همچین زیاد خوبیت نداره بری توی هپروت
Reply
November 3rd, 2008 at 3:19 am
ای حسود! ای هرگز نیاسوده!
البته قضیه این جاست که شرکت کننده های این بازی تا این لحظه چندان مطالب جالب ای ننوشته اند. قضیه همان رودرواسی و حفظ ظاهر و تیپ و کلاس و بروز ندادن واقعیت هستش. هیچ کس نگفت که واقعا چه خواهد کرد. همه سعی کردند از خودشون چیزی رو خلق کنن و بنویسن که واقعا بعید بود اگر نامرئی بودن انجام بدن.
________________________________________
دیگران رو نمیدونم ولی من که واقعا همین کاری که گفتم می کردم!
Reply
November 3rd, 2008 at 7:01 am
اي خدا چه استاد سختگيري !
Reply
November 3rd, 2008 at 8:28 am
بیچاره دانشجوها
Reply
November 3rd, 2008 at 10:26 am
ببخشید اما من هنوز نفهمیدم جریان این بازی وبلاگی نامرئی شدن چیه؟!
___________________________________________________
نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای شروعش کرد! ولی مثلا اینجا رو ببین.
Reply
November 3rd, 2008 at 3:14 pm
خیلی نامردیه
Reply
November 4th, 2008 at 11:57 am
من کارهائی رو که به ذهنم میرسید نوشتم.یکم هم پلیدانه هستند متاسفانه.یو ها ها
Reply
November 5th, 2008 at 12:55 am
داستان همون ترک سومه که آرزو می کنه آرزوهای دو تا قبلی ها باطل بشه! فقط تو برداشتی کمی استاد دانشگاهیش کردی!
ولی نظر من اینه که این استاد خیلی نقابش رو به صورتش نزدیک کرده بوده و تو نقش خودش مسخ شده بوده. یعنی واقعا هیچ آرزوی دیگه ای نداشته جز این آرزوی ساینتیفیک “استادانه”!
Reply
November 5th, 2008 at 5:25 am
خوشم آمد! همچین خوب ملت را از توهم درمیآورید!
شاد باشید
Reply
November 8th, 2008 at 6:27 pm
{ محا وره منظوم تو سط پر وا نه میلانی میبدی با خو ا جه شمس الدین محد حا ظ شیرازی}
——————————————————————————–
ح: منم که شهره ی شهـرم زعشق ورزیدن منـم که دیـده نیـا لـو ده ا م بـه بـد دیـدن
پ: خو شا به حا ل شما کا ین مرا متا ن بوده مـرا م ما همـه شـد اشتبـا ه فهمیـــدن
ح: وفا کنیم و ملا مت کشیم و خو ش با شیم کـه در طـریقت مـا کـا فـریست رنجیــدن
پ: و فادرست ، و لیکن چگو نه خوش با شیم درا ین زما نه که شدسهم همه ترسیدن
ح: به پیـرمیکـده گفتـم که چیست را ه نجـا ت بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
پ: منـم بـه پیـر طریقت چنـا ن بگفـتـم ، گفت بخواب آنچه که خواهی بخواب خوش دیدن
ح: مرا د دل ز تمـا شـا ی بـاغ عـا لـم چیست به دست مردم چشم ، از رخ توگل چیدن
پ: خوشابه حال توحافظ که خوش چیدی گل مـرا نشـد گـل ر و یش مجـا ل بـو یـیــدن
ح: به می پرستی ا زآن نقش خود زدم برآ ب که تا خرا ب کنـم ، نقش خـود پرستیـدن
پ: عجب صـــلا بت گفتـــا ر محکمــی دا ری چه کر ده ا ی که تو را این کلام بخشیـدن
ح: بـه رحمت سـر زولف تــو وا ثـقــم ور نــه کشش چونبودا زآن سوچه سودکوشیدن
پ: برو به سو ی حبیت ات ، مبارک آن پیونـد کشش سزا ی تو با شد زحسن جوشیدن
ح: عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملا ن وا جب است نشنیدن
پ: شـدم مریـد تو ا کنـون ز آ خـرین مصـر ع که شـد اسـا س تظـلـم ز آ ن بـرچـیـــدن
ح: ز خط یـا ر بـیــا مـوز، مـهــر بـا رخ خـــوب که گردعا رض خو با ن خوشست گردیدن
پ: مـوا فقـم کـه بـیـا مـو زم ا ین طریقت را ز شا م تا به سحر گه ، به حا ل رقصیـدن
ح: مبوس جزلب سا قی و جا م می حا فظ که دست زهدفروشا ن خطا ست بوسیدن
پ: برو به مکتب پــر وا نه ها ی شـو ر یـده که پـا ی شعـلــه سـو زا ن شمـع لـرزیـدن
پروا نه : ا ین محا وره ی منظوم را با اجا زه ی حضرت حا فظ به همه ی علاقمندان شعرو ادب پا رسی تقدیم می دارم.
Reply