همیشه در حال دویدن بود: از خانه تا مدرسه، از مدرسه تا مغازه و از مغازه تا خانه. راهها دراز بود و ترجیح میداد که بدود تا وقت بیشتری برای خوابیدن داشته باشد. صبحها که به ده بالا میرفت برای مدرسه خورشید جلوی رویش بود و او خوشحال بود که از سایهاش جلو میزند. ولی وقتی که از مغازه حاجی برمیگشت خانه، آنقدر خسته بود که سایهاش از او جلو میزد و او هرچه هم که با خستگی میدوید سایهاش از او تندتر میدوید.
با سایهاش حرف میزد و بازی میکرد. گاه که قایم باشک بازی میکردند سایه به ناگاه خود را به شکلهای دیگر در میآورد و او را میخنداند. سایه باهوش بود و بلد بود که با حرکات دست پسر پرنده شود و روی دیوارها پرواز کند.
رفاقت پسر و سایه کم کم در همه ده پیچید. حاجی که پیشش کار میکرد فکر کرد که از او میتواند برای فروش بیشتر استفاده کند. پس اتاقک چوبی کوچکی برایش درست کرد و پسر با سایهاش پرندههایی را روی دیوار به پرواز در میآورد. کم کم که پسر بزرگتر شد، سایههای حیوانات دیگر هم به پرندههای او اضافه شدند. حاجی دوستش داشت و از درآمد مغازهاش هم راضی بود و جوان هم دلخوش به اتاقک کوچک تماشاخانهاش بود که کودکان ده با شوق و ذوق برای نشستن و دیدن ماجراهای پرندهها و حیواناتِ سایه صف میکشیدند.
بعد از مرگ حاجی وارثانش اتاقک چوبی تماشاخانه را به مرد واگذار کردند و مرد همچنان از دیدن اشتیاق کودکان خوش میشد. ولی مدتی بود که دیگر تماشاچیانش کم شده بود. آخر تلویزیون آمده بود و بچهها دیگر با داستان سایهها به هیجان نمیآمدند و آن تصاویر به هیچ وجه با تصاویر رنگی و بزن بزن کارتونهای تلویزیون رقابت نمیکرد.
آنروز، سرتاسر روز، هیچکس به تماشاخانه نیامد. مرد همچنان چندبار نمایشهایش را اجرا کرد که مبادا سایهها احساس دلتنگی کنند. بعد از اجرای آخرین نمایش مثل همیشه عازم منزلش در ده پایین شد. ولی اینبار سایهاش خیلی سنگین شده بود. مرتب تلوتلو میخورد و دیگر جلویش راه نمیرفت. هر از چند گاهی به نوری جلو وعقب میشد. گاهی گرد میشد و گاهی دراز. مرد احساس خستگی میکرد، آنقدر که دیگر حتی تاب تحمل کشیدن سایهاش را هم نداشت. چند بار با سایهاش حرف زد، دلداریش داد که شاید فردا بچهها باز به تماشاخانه بیایند که فردا روز دیگری است و از او خواست که همراهش درست راه بیاید ولی سایه هم لج کرده بود و حرفش را گوش نمیداد و همچنان تلوتلو میخورد. مرد به جاده رسید. جاده هم دیگر جاده قدیمها نبود. برق ماشینها چشمش را زد و صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت جاده گوشش را پر کرد. همه جا به یکباره پر از سایههای متحرک شد. سایهی مرد ولی دیگر تکان نمیخورد. مرد لختی با خستگی نگاهش کرد و منتظرش ماند و بعد سایهاش را گذاشت و به راه خود ادامه داد…
فردای آن روز روزنامه محلی نوشت که دوست سایهها به سایه رفت…
November 28th, 2008 at 12:53 am
سایه ها همراه همیشگی ما هستند مگر موقعی که پرواز میکنیم که از سایه هامون فاصله میگیریم.
سایه ها به نوعی ارتباط ما رو با نور و زمین نشون میدن! تابع من و نور و زمین!
[Reply]
November 28th, 2008 at 3:43 am
تشکر، خوب بود.
[Reply]
November 28th, 2008 at 11:52 am
سلام
روزهای بارانی سایه ام بدنبال کارهای شخصی اش میرود.
[Reply]
November 28th, 2008 at 12:40 pm
سلام
آهنگ زمینه موسیقی متن فیلم خیلی دور خیای نزدیکه. اثر محمدرضا علبقلی.
سوالتون در مورد نتیجه ای که در مورد آدما رسیدم و وبلاگ نفهمیدم!
شاد باشید
[Reply]
November 29th, 2008 at 8:11 am
خيلي زيبا و تاثير گذار بود سارا جان
[Reply]
November 29th, 2008 at 5:10 pm
ابتدا سلام و سپس اينكه انشا الله خسته ي روز گاران پر شتاب
نبا شيد .
وديگر اينكه بيا ييد به فضاي “با نوا ن دا نشگام ”
و در مسا بقه ي ما شركت نما ييد.
بابوسه به شما بدرود مي گو يم .
__________________________________
ممنون پروانه خانم عزیز. راستش من اصلا در کل از هر گونه فضای زنونه مردونه که هی آدم یاد جنسیتش می افته, خوشم نمیاد و اهل مسابقه هم مگر مسابقه ورزشی نیستم!
زنده باشین.
سارا
[Reply]
November 29th, 2008 at 5:13 pm
و در مو رد سا يه لازم است خد متتا ن عرض كنم كه اين روز ها
سنگين تر از قبل شده است بطوريكه ديگر سا يه ي هيچكس بالاي سر ديگري قرار نمي گيرد .
[Reply]
December 2nd, 2008 at 1:42 pm
متن جالبي بود
مرسي
[Reply]
December 5th, 2008 at 9:26 am
من از سایه خودم میترسم…
[Reply]
December 11th, 2008 at 10:14 pm
سلام
دستت درد نکنه مطلب خوبی بود
میشه لینک این ویدیو رو تو یو تیوب برام بفرستی ؟
می خوام دانلودش کنم
ممنون
[Reply]
سارا رها Reply:
December 12th, 2008 at 7:11 am
البته اون ویدئو تنها ربطش به داستان من در نمایش سایه ای است. لینک ویدئو این است:
http://uk.youtube.com/watch?v=KW-3KwXpkkM
[Reply]