لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

خاطره‌ای از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموش و پرورش زمانِ شاه

خاطرات شما چه نظری دارید؟

امروز این مقاله را در باره خانم فرخ‌رو پارسا خواندم. راستش نمی‌دانستم که او را هم اعدام کرده بودند، آنهم به آن طرز فجیع… قصدم اینجا ارزیابی کارهای خانم پارسا نیست که من آن زمان بچه‌تر از آن بودم که راجع به ایشان بدانم و راستش هیچوقت هم راجع به او تحقیقی نکردم ولی از او خاطره‌ خوشی دارم که می‌خواهم بگویم.

سال دوم دبیرستان که باید تعیین رشته می‌کردیم، در سرتاسر استان ما 18 تا دختر بودیم که می‌خواستیم ریاضی-فیزیک بخوانیم. نمی‌دانم که چطور شد که تصمیم اداره آموزش و پرورش شهر بر این شد که ما را به بهترین مدرسه پسرانه شهر بفرستند و برای اینکه ما 18 تا دختر در مدرسه پسرانه تنها نباشیم پسرهای سال‌های بالاتر را به شیفت عصر و غروب منتقل کردند و ما 18 نفر را به همراه یک سری دختر دیگر در رشته تجربی در شیفت صبح از 8 تا 2 بعد از ظهر با پسرها مختلط کردند. البته فقط کلاس ما بچه‌های ریاضی مختلط بود و دخترهای تجربی کلاسهایشان مختلط نبود ولی در مدرسه با ما بودند. ناگفته نماند که خاطرات آن سال از بهترین خاطرات سال‌های دبیرستانم است به سه دلیل عمده: یکی اینکه دبیرهای خیلی خوبی آن سال داشتیم؛ دوم اینکه من علیرغم ظاهر آرام و معصومم از شیطنت و دست انداختن معلم‌هایی که کم‌سواد بودند لذت می‌بردم و پسرها توی اینکارها خیلی مهارت و خلاقیت داشتند (چه موشکهایی که با همکاری و نقشه قبلی سرِ کلاس ادبیات و دینی هوا نمی‌کردیم!) و اما سوم اینکه من خیلی هم بازیگوش بودم و از بازی‌های ورزشی با پسرها بیشتر خوشم می‌آمد چون دخترهای هم‌سنِ من خیلی اهل بازی نبودند.

سال بعد ولی نمی‌دانم به چه دلیل از اداره کردن یک مدرسه مختلط به تنگ آمدند و ما دخترها را فرستادند به مدارس دخترانه. راستش من که همش سرم به درس و بازی گرم بود ولی اینطور می‌گفتند که از دست عاشق شدن‌های بچه‌های مدرسه، خصوصا بچه‌های رشته تجربی ما دخترها را از آن مدرسه بیرون کردند!  ولی ما ریاضی-فیزیکی‌ها که اکثراً بچه مثبت و درس‌خوان و یا حداکثر بازیگوش بودیم. تنها داستان عاشقانه کلاس ما مال دو تا از بچه‌های کلاس بود که بعدها با هم ازدواج کردند!

خلاصه ما را فرستادند به یک مدرسه با امکانات بسیار پایین در مقایسه با آن مدرسه پسرانه (مدارس دخترانه آن زمان با پسرانه‌ تفاوت فاحشی به لحاظ امکانات آزمایشگاهی و دبیرهای خوب داشت.) دبیر ریاضی جدید ما رسماً غلط درس می‌داد. دبیر فیزیک‌مان هم که تا من دست بلند می‌کردم بیچاره رنگش می‌پرید! آزمایشگاه هم اصلا تقریبا هیچ و کلاسمان هم خیلی نمور و مزخرف بود. طبعاً من خیلی شاکی بودم؛ عمدتا به دلیل دبیرهای بی‌سواد و عدم آزمایشگاه و نگرانی برای کنکور. مدیر بی‌ربط و متکبری هم داشتیم که او هم از من هیچ خوشش نمی‌آمد چون که چند بار بابت معلم‌ها و آزمایشگاه به او اعتراض کرده بودم و چون هیچ محل نکرده بود من هم از عمد صبح‌ها یک ساعت دیر می‌رفتم. خوشم می‌آمد که حرص می‌خورد ولی خیلی نمی‌توانست کاری بکند؛ بیرونم که نمی‌توانست بکند چون مدرسه دیگری نبود که ما ریاضی‌ها برویم و بعلاوه شاگرد اول استان هم بودم!

خلاصه پس از چندی بی‌آنکه به کسی بگویم، برداشتم یک نامه به خانم فرخ‌رو پارسا که وزیر آموزش و پرورش وقت بود نوشتم که مگر ما موش آزمایشگاهی هستیم که ما را یک‌سال به یک مدرسه خوب فرستادند و بعد به دلایل نامشخص به این مدرسه تبعید کردند.

یک ماهی از ارسال نامه‌ام گذشته بود که یک شب پدرم از من پرسید که من چه نامه‌ای نوشته‌ام! و بعد توضیح داد که یکی از مسئولین آموزش و پرورش شهر با حالی نزار آمده پیش پدرم که دختر شما از ما به وزیر شکایت کرده و ایشان هم یک نامه عتاب آمیز به آموزش و پرورش شهر نوشته‌اند و دستور رسیدگی و کسب رضایت من و در صورت امکان برگشت به مدرسه قبلی داده‌اند! خلاصه طرف کلی پیش پدرم آه و ناله کرده بود و دیگر نمی‌دانم چه توضیحاتی سرهم کرده بود در باب اینکه چه مشکلاتی داشته‌اند و برگشت ما دخترها به آن مدرسه سال قبل امکان پذیر نیست و غیره و اینکه پدرم با من صحبت کند و مرا راضی کند که من رضایت بدهم والا آنها دچار مشکل خواهند شد که چرا ما دخترها را موش آزمایشگاهی کرده‌اند و غیره. (ظاهرا عبارت موش آزمایشگاهی در نامه من عیناً منتقل شده بود.)

پدرم از من خواست که رضایت بدهم و من هم دادم ولی بعد پشیمان شدم و حسرتش به دلم ماند که ایکاش پای اعتراضم بیشتر می‌ایستادم بخصوص که وزیری هم پیدا شده بود که به حرف یک دختر 15-16 ساله اعتنا و رسیدگی کند. من هرگز از خانم پارسا بابت رسیدگی‌اش تشکر نکردم شاید چون دلخور بودم که مسئولین زیر دست تقریبا به زور از من رضایت گرفتند. نمی‌دانم که چطور هیچوقت قبلا داستان دستگیری و اعدام او را نشنیدم و یا نخواندم ولی امروز وقتی که داستان زندگی و اعدام ایشان را خواندم احساس کردم که باید به این وسیله یادی و تشکری از او بکنم. روحش شاد و یادش گرامی باد…

11 نظر برای “خاطره‌ای از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموش و پرورش زمانِ شاه”

  1. مهدوی می گوید:

    با درود
    زندگی بانو پارسا بسیار دردناگ است و متاسفانه کاملا از دید محققان به دور مانده است . اگر به موارد اتهامی او در دادگاه انقلاب اشاره کنم شما که دانش آموز ان دوران هستید از تعجب شگفت زده می شوید . پیش از بانو پارسا، زندگی مادر ایشان جالب توجه است ، او از اولین زنان ایران است که در زمان احمد شاه بدون روسری در جامعه حاضر می شود و برای تحقق حقوق زنان فعالیت گسترده می کند و حتی در ان دوران بخاطر فعالیت خود تبعید می شود .
    جدیدا بانو پیرنیا کتابی در مورد سرگذشت بانو پارسا نوشته اند که در امریکا چاپ شده است . اما در ایران ممنوع است . اگر علاقه داشتید ان را از فروشگاه کتاب در لوس انجلس سفارش می توانید بدهید .
    مهر نگهبان شما باشد

    Reply

  2. سروش می گوید:

    خاطره ی جالبی بود
    به قول شما یادش گرامی باد

    Reply

  3. آزاده نيلي می گوید:

    بي خود نيست كه ما، ما شديم
    روحش شاد.

    Reply

  4. pooyaa می گوید:

    خدا روحش را شاد کنه.
    مطب رو خوندم
    خدایا این روحیه تبعیض و خشونت و بی تحملی را از بین ما ایرانیان بردار.

    Reply

  5. links for 2008-12-05 | نیم خط وحید » انعکاس لینکهای جالب و خواندنی روز می گوید:

    [...] خاطره‌ای از خانم فرخ‌رو پارسا، وزیر آموش و پرورش زمان

  6. morteza می گوید:

    salaam,

    be aghaye f. ham gir midadid sare class?

    Reply

    سارا رها Reply:

    Mr. F??! Who are you talking about?! I don’t get it.

    Reply

    Morteza Reply:

    Salaam

    math teacher.

    Reply

    سارا رها Reply:

    Oh, that Math teacher! Nobody could tease him actually! He was my teacher only in that co-ed school and indeed he was the best math teacher I had in high school.

  7. Azita Ghobadi می گوید:

    روحش شاد و امیدوارم که بعد از مرگش برای همیشه آرامش داشته باشد و مطمین باشید روزی از او قدردانی می شود و به او به خوبی و نیکی در تاریخ ایران یاد می شود و به امید آن روز که خیلی نزدیک است و هیچ وقت امید را از دست ندهید و قول رضا شاه دوم به انقلابی که با هیچ آمده و به هیچ انجامید نمی توان تکیه کرد و متاسفانه مردم ایران این کار را کردند ولی همیشه هر موقع جلوی ضرر را بگیرید نفع است

    Reply

  8. لهراسب می گوید:

    بعد از انکه خلخالی جلاد و روانی حکم اعدام مادر شریفم را داد با التماس بدیدن خمینی گجستک رفتم و روی پاهایش افتادم و گریه کردم و دژخیم اصلی من جوان را فریـــــــــــــــــــــــــب
    داد و قول داد که مادر شریفم را ازاد میکند؟با خوشحالی به ملاقات مادر رفتم؟مادری که در سال 37 که من ده سال داشتم برایمان کتاب میخواند و حرفهائی میزد که انزمان درکش برای ما مشکل بود و معصومانه سوال میکردیم؟مامان جان چرا میگوید از پاکت پلاستیکی استفاده نکنیم؟!و مادر شریف و مهربان میگفت:عزیزانم پلاستیک به قرنها زمان نیاز دارد تا تبدیل به کود شود و به محیط زیست صدمه میزند)و روزی که کاغذ شکلات را بر زمین انداختم و از ما خواست که در سطل زباله بیندازیم و یا سختگیریهایشان در مورد درست و زیبا نوشت خط؟!بعدها ثمر داد و سود بسیار بردیم.. روزی نیست که بیاد مادر نباشم و هرگز نتوانستم خیانت س…را فراموش کنم؟! ایکاش تعهدات اخلاقی مادر اجازه میداد مظالبی فاش کنم؟! بهر روی با خوشحالی مادر را بغل کردم و ماجرای ملاقات با دژخیم(ان روز فکر میکردم فرشته نجات است)را برای مادر شرح دادم..چهره مادر مکدر شد و اشک در چشمان مهربانش حلقه بست!درست مثل الان که کیبورد را درست نمیبینم و مانند هزاران بار دیگر!مادر با حالتی مکدر و با شکوه گفتند من اگر میخواستم برای اندکی بیش زیستن التماس کنم حتی به دادگاه هم نمیرفتم..عزیز مادر مشاوران من در هراس از واگویها هستند و چه بهتر برای انها که من نباشم؟!!… و انها بتصور خودشان مادر را تحقیر کردند با اعدام وحشیانه؟و طناب نیز 2مرتبه پاره شد و مرتبه سوم با جرثقیل و میدانم که دژخیمان چه کسانی هستند؟! اما دریغا که مادر شریف هرگز بذر کین در مزرغ کودکان نکاشت که به انتقام بیندیشم و تنها به این میاندیشم اگر روزگاری (چندان دور نیست؟!) مردم ایران پیروز شوند باید که خامنه ایی و اعوان و انصارش را به یک اسایشگاه روانی فرستاد؟!من بر این باور راسخ و استوار هستم که شخصی که روزگاری خود بجرم اندیشه هایش زندانی بوده(خامنه ایی) اکنون دیگران را بهمان جرم زندانی وبقتل میرساند ؟!بیماری بیش نیست که باید مداوا شود؟!باور بفرمائید من پـــــــــــــــزشکان خامنه ایی را مسئول و شریک جنایاتش میدانم؟!زیرا که انها که مراقب سلامت جسم او هستند ؟!باید بیشتر مراقب روح او باشند! زیرا که رابطه مستقیمی بین روح وروان است پزشکان او باید اگر حتی شده و مجبور هستند بدون خبر خودش مداوایش کنند؟! اگر شما خواننده این نوشتار لحظلتی کینه را از خود دور کنید و به این نکات که عرض کردم بیندیشید قطعا با من همعقیده خواهید شد؟!میدانید که مادر گرامی قبل از اینکه فرهنگی باشند یک پزشک بودند؟! و بواسطه پاره ایی ملاحظات فامیلی و بعضا بغض و حسد و برای پایان دادن به این مقولات و بقای نظام خانواده طبابت را رها کردند در حالی که دکترا و نمونه نیز بودند؟! اگر تعهدات اخلافی نبود اسناد زیادی را از چنگ غارتگران در بردم؟!انها تنها جان مادر را که نگرفتند؟! اگر ان اسناد را در اختیار منصوره خانم میگذاشتم و یا خود منتشر میکردم اتفاقات شاید شکل دیگری میافت عزیزان(تا سیه روی شود هر که در او غش باشد؟!)دریغا اگر کامی نگیریم از بهار؟!
    ***نکته: مادر فرزندان زیادی دارد که دیگران نمیشناسند و فرزندانی که خود نمیدانند این وزیر شریف و بی ادعا و دلسوز سالها هزینه زندگی انها را پرداخته؟!اینها از نکاتی است که رازهای زندگی مادر مهربان و انسانی وظیفه شناس پسران و دختران که مادر تنها درد زایمانشان را نداشته و دیگر همگونه مادر بوده.
    خردچراغ راهتان دوستان گرامی.
    بدرود.

    Reply

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats