لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

ترس، واهمه، دغدغه

خودمانی, علمی شما چه نظری دارید؟

یک فتحی عزیز که همیشه به من لطف دارد، دعوت کرده است که از ترس‌هایم بنویسم. کم و بیش در وبلاگ‌های دیگران هم خوانده‌ام نوشته‌هایی در باب آنچه که از آن می‌ترسند ولی آشکارا هر کس ترس را به گونه‌ای دیگر فهمیده‌ است و تعبیر کرده است. اشکال در اینست که سئوال چندان واضح نیست چون فرق است مابین ترس، واهمه (تشویش) و دغدغه.

قبل از آنکه بخواهم از خودم بگویم بگذارید یک مروری روی مکانیزم ترس و تفاوت بین این سه کلمه داشته باشیم. (از آدم گیک دعوت کردن این تبعات را هم دارد دیگر!!)

ترس بخشی از مکانیزم طبیعی دفاعی بدن ما برای بقای حیات است. ترس در واقع یک عکس العمل زنجیره‌ای است که توسط یک تحریک در مغز ما ایجاد می‌شود و باعث ترشح موادی می‌شود که آنها هم به نوبه خود ضربان قلب و ریتم تنفسی را بالا می‌برند، عضلات را منقبض می‌کنند و غیره تا مغز تصمیم به دفاع یا فرار در مقابل عامل محرک ترس بگیرد. عکس مقابل قسمت‌هایی از مغز را که در پاسخ به محرک ترس فعال می‌شوند نشان می‌دهد. تالامس تصمیم می‌گیرد که سیگنال ورودی ترس را به کجا بفرستد. سنسوری کورتکس سیگنال ورودی را ترجمه می‌کند، هیپوکامپس سیگنال دریافتی را ذخیره می‌کند و حافظه مربوط به آن را صدا می‌زند و مقایسه می‌کند. آمیگدلا احساسات را دیکد می‌کند و تشخیص احتمال خطر را می‌دهد و بالاخره هیپوتالامس تصمیم نهایی “دفاع یا فرار” را می‌گیرد.

این گونه ترس‌ها برای همه آدم‌ها پیش می‌آید. یعنی بطور طبیعی هر کسی در مقابل چیزی که خطر جانی داشته باشد عکس العمل نشان می‌دهد (می‌ترسد). حال یکی کمتر یکی بیشتر بسته به تجربه و حافظه ذخیره شده قبلی است.

و اما برخی از دوستان وبلاگستان از ترس‌هایی نوشته‌اند که بیشتر به تشویش شباهت دارد. تشویش (phobia) در حالت شدیدش که روی زندگی عادی شخص اثر زیادی بگذارد جزو بیماری‌ها محسوب می‌شود و خیلی هم متداول است. معمولا هم ریشه در کودکی شخص دارد. مثلا کسی که در کودکی در زیرزمین و جای تاریک به عنوان تنبیه زندانی شده باشد احتمال این دارد که نسبت به هر جای تاریکی فوبیا داشته باشد. من دوستی دارم که به شدت از سگ و گربه می‌ترسد. وقتی که او به خانه من می‌آید من گربه‌هایمان را در زیر زمین زندانی می‌کنم. یکبار که گربه ما بیرون بود و ناگاه به اتاقی که دوستم در آن بود، آمد، او از شدت ترس بی‌اختیار روی مبل ایستاد و به نظرم آمد که در آن حالت حتی می‌توانست که روی دیوار راست هم بالا برود! عکس العمل شخص در حالت اضطراب تقربیا ناخودآگاه و اتوماتیک است. تحقیقات نشان داده است که نحوه پروسس کردن ترس در مغز آنها که اضطراب دارند با کسانی که بطور عادی می‌ترسند متفاوت است و افراد مضطرب فقط از یک نوع پردازش مرکزی استفاده می‌کنند در حالیکه افراد متعادل از دو نوع پردازش همزمان بهره می‌برند. این حالت بدون قرص و دوا هم به تدریج با روشهای روانشناسانه و گفتار درمانی می‌تواند که درمان و برطرف شود.

خیلی های مثل آقای فتجی از ترس‌هایی که نوشته‌اند در واقع نه ترس هستند و نه تشویش بلکه نگرانی و دغدغه ‌اند. البته این گروه از نگرانی‌ها نیز اگر به حدی برسد که زندگی عادی را مختل کند که به اضطراب بدل شود در زمره همان فوبیا و یا تشویش قرار می‌گیرد.

و اما من از چه می‌ترسم؟! راستش از چیز خاصی مثل چه میدانم سوسک و ارتفاع و تاریکی و عنکبوت و روح و جن و اینها نمی‌ترسم؛ جوان‌تر و بچه هم که بودم حتی به طرز ابلهانه‌ای زیادی شجاع بودم! الان که عاقل‌ترم دیگر آن شجاعت‌ها (بخوانید حماقت‌ها) را ندارم. از تنها ماندن هم نمی‌ترسم و باکی ندارم. ولی دو نگرانی و دغدغه عمده دارم. اولی‌اش اینست که همیشه هرکس که دیر می‌کند نگران تصادف کردنش می‌شوم.  این نگرانی‌ام بیش از حد نرمال است. شاید برای اینکه خودم دو بار وقتی که یکی از بچه‌هایم هم در ماشین بود تصادف سختی کرده‌ام و البته هر بار معجزآسا هیچ صدمه فیزیکی‌ای به ما نرسید. هنوز هروقت از یک تریلی جلو می‌زنم ناخودآگاه صحنه تصادفم با تریلی در ذهنم فعال می‌شود. دغدغه دیگرم هم اینست که می‌ترسم روزی نتوانم انتخاب زنده بودن و یا مردن خودم را داشته باشم. یعنی می‌ترسم که در حالتی (مثل یک تصادف سخت و قطع نخاع شدن) دیگر نتوانم که این تصمیم را خودم بگیرم. این یکی هم گویا ریشه در همان تصادف کردن دارد و یا شاید هم از بس که زخمی و مجروح جنگی از نزدیک دیده‌ام…

این حرفها یکمی تلخ شد، ببخشید! بگذارید به تلافی جمله‌ای از برتراند راسل در زمینه ترس بگویم: ”ترس عامل اصلی خرافه و قساوت قلب است. غلبه بر ترس، آغاز عقلانیت است.”

12 نظر برای “ترس، واهمه، دغدغه”

  1. نگارنده می گوید:

    سلام سارا رهای عزیز

    متن جالبی بود. یک سوال برایم پیش آمد. احتمالا جوابش هم ربطی به ترس ندارد! گاهی یک پیش زمینه قبلی از موضوعی باعث می شود آدم نتواند عزمش را جزم کند! فرض کنید کسی که چند بار در زمینه ای شکست خورده وقتی میخواهد در آن زمینه مجددا تلاش کند شکستهای قبلی اش موجب عدم فعالیت میشود. گویا شکست را پذیرفته!

    این جزو ترس و اضطرابه؟

    شاد باشید

    Reply

    سارا رها Reply:

    سلام
    دقیقا سئوالتون مربوطه. فوبیا هم همینطور در مغز ایجاد میشه که به دلیلی یک حادثه‌ای باعث میشه که شخص در آن زمیینه بخصوص قفل شود. احتمالا به این دلیل که آنقدر سیگنالی که هیپوکامپس می‌فرستد قوی است که بر دیگران غلبه می‌کند و عکس العمل شخص انتخاب “فرار” می‌شود. یک نگاهی به این لینکها شاید دوست داشته باشید که بیندازید.
    http://phobialist.com/treat.html
    http://www.helpguide.org/mental/phobia_symptoms_types_treatment.htm

    زنده و سلامت باشید

    Reply

    نگارنده Reply:

    سلام

    ممنون از لینکها. برام جالب بود و باعث شناخت بهتر حالات خودم و اطرافیانم میشه!

    سلامت باشید

    Reply

  2. آزاده نيلي می گوید:

    ممنون از تشريح تفاوتها
    چه تجربه تلخي داشتين، من كه تا حالا برام پيش نيومده، هميشه از تاخيرها مي ترسم، البته از وقتي ساسان خواب رفت و زد به گارد ريل سعي مي كنم اصلا به تصادف فكر نكنم.

    Reply

    سارا رها Reply:

    ایشاالله که هیچوقت پیش نیاد عزیز. ولی تنها راهش همینه که آدم هی به خودش تلقین کنه که واهمه‌اش بیهوده ست.

    Reply

  3. آزاده می گوید:

    ترس من از زمانیه که یه گیک بخواد از ترساش بگه :))

    Reply

  4. یک فتحی » آرشیو وبلاگ » با عشق، آن سوی خطر جایی برای ترس نیست؟ می گوید:

    [...] رها هم از ترسهایش برای ما بنویسد. منتظرم سارا خانم! { ترسهای سارا خانم را به صورت تمام علمی ببینید [...]

  5. رضا می گوید:

    من هم از دیرکرد و یا بی اطلاعی از عزیزانم خیلی واهمه دارم.
    برای شما هم بیشتر از هر چیز نگران رانندگیتان هستم.

    Reply

    سارا رها Reply:

    آه نگران رانندگی ام نباشید؛ بعد از آن تصادف 7000 کیلومتر یکسره راندم بی تصادف! ولی خب هنوز به هنگام جلو زدن از تریلی کمی می ترسم. خاطرات آن سفر کذایی را هم در اینجا و در پست بعدی اش نوشته ام:
    http://avayemoj.com/2007/05/17/there-is-a-city-behind-the-deserts/

    زنده و سلامت باشید

    Reply

  6. `parvaneh می گوید:

    آ خرين سروده ام را تقديم مي كنم به همو طنا ن عزيزم
    كه از اين فضا عبور مي كن
    ——————————————————————————–

    ((( دست پنها ن تو )))

    حا ل که ا ین دید ه ی تر ما ند ه و بـد اقبـا لی نتو ا ن گفت که جا ی همه یا را ن خا لی

    ا گـر یک روز مــرا دو لت بخت شــد بــیــــدا ر مطمئن با ش بگشـا یـــم زبــا ن ا ز لا لی

    درنها نخا نه ی چهـارو ا حده ی سینـه ی من نیست د یگـر ا ثـری زآن شـرر جـنـجـا لی

    گرچه هردو طبقه اش به نظرخا مو ش است عنقریب ققنو سی ا ز آ ن بگشـا یـد با لی

    در جـو ا نی چـه بسی نا ز فـرو ختـم برد هـر درمیا نسا لی نما نده است ا زآ ن مثقا لی

    چین پیشا نی فـرا و ا ن شـده ا ز رویت د هـر چشم بیچا ره نشسته است ته گـو دا لی

    ا ی کـه تـنـهــا و نـوا زشـگـر عـا لـم هستـی بـا ز مـا را بـنــوا زتـا کـه نگـشـتـیـم دا لی

    دست گرم تـو که پنهـا ن همه دردستـم بـود طـو ل یک عـمــر مـرا بــود پـــری و بـا لی

    سربه رفت حوصله ا م با که بگو یم ا ی جان دیده ازبس شده است خیره به نقش قالی

    هرشب ا ین قـوس بلـور من و آ ن در گه تـو مـر تـبـط آ مـده بـر حـا لی و بـر ا حـو ا لی

    بخت من شـورنبا شد که به محبو ب نر سـم بـا یــد ا ز حـا فـظ شیــرا ز بگـیـــرم فـا لی

    عارفان گفته که ” پرو ا نه” ا گرسوخت رهید زآ ن همه معر که ی د نیوی ی پـو شـا لی

    « تقدیم به دو ستدا را ن اشعار مو زو ن پا رسی.»
    ند.

    Reply

  7. vahid می گوید:

    salam,mamnoon misham agar raje be raveshhaye darmane tars pishnahadi be nazaretoon mirese befarmayid(

    Reply

    سارا رها Reply:

    روش کلی‌اش همان است که اینجا نوشتم: باید در باره‌اش حرف زده شود؛ بهتر آنکه در جایی که می‌ترسد در همان لحظه شخص به صدای بلند ترس خود را تشریح کند و تدریجا شخص خود را درگیر چیزی که از آن می‌ترسد بکند. اگر یک مثال مشخص بزنید شاید بتوانم که کمکی بکنم.

    Reply

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats