لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

روح سرگردان

داستان‌واره شما چه نظری دارید؟

رستورانِ محلیِ بندر مثل همیشه شلوغ و پر سرو صدا بود. گروه ماهی‌گیران و کارگران اسکله که عموماً مردان سیه چرده قوی هیکلی بودند با سروصدای زیاد مشغول غذا خوردن و اختلاط کردن بودند. من هم سرم به خواندن کتابم گرم بود و از گوشه چشم هم رفت و آمد مردم را نگاه می‌کردم.

از سکوت ناگاه رستوران سرم را بلند کردم و متوجه زنی حدوداً 30-35 ساله شدم که تازه وارد رستوران شده بود. لباس بلند و سبز تیره‌ای از جنس مخمل قامت بلند و باریکش را تا زیر زانو به زیبایی پوشانده بود. موهایش قهوه‌ای روشن و به آراستگی پشت سرش جمع شده بود که گردن بلندش را بلندتر و زیباتر نشان می‌داد. گردن‌بند ظریفی با زنجیر سفید و آویزی به شکل خوشه انگور بر گردن داشت. لباس ساده و در عین حال شکیل او، رنگ تیره لباس و پوست سفیدش، سادگی و در عین حال آراستگی موهایش و آرایش بسیار اندک چهر‌ه‌اش، راه رفتن آرام و با متانتش، غرور و بی‌اعتنایی‌اش به اطراف، همه و همه تصویری از او ایجاد می‌کرد که نمی‌توانستی  نگاهت را از او برداری.

بانوی بلند قامت ولی در رستوران توقف نکرد و به سمت در دیگر رستوران که به سمت دریا باز می‌شد آهسته گام برداشت. از کنار میز مردان ماهی‌گیر که گذشت، همه مردهای سیه چرده قوی هیکل از جا برخاستند. در چهر‌ه‌شان احترامی آمیخته به هراس دیده می‌شد.

بانوی بلند قامت از در دیگر رستوران خارج شد و مردان بر سر جای خود نشستند و این بار در سکوت به غذا خوردن ادامه دادند.

حیرت زده از این صحنه، به دنبال  آن زن از رستوران در‌آمدم و به دنبالش گشتم ولی او را نیافتم. ساحل خلوت بود که هوا تاریک شده بود و صدای برخورد امواج با صخره‌های ساحل وهم‌آور می‌نمود. ماه کامل بود ولی هوا ابری بود. گاه که باد ابرها را به گوشه‌ای می‌راند ماه نورافشانی می‌کرد و امواج دریا نقره‌ای رنگ می‌شد. در دوردست چیزی شبیه یک قایق روی امواج بالا و پایین می‌رفت. فکر کردم که شاید تخته‌ای چوب باشد که آن وقت شب آنهم در ماه کامل کسی برای قایق رانی نمی‌رفت.

ناامید از یافتن آن زن، به رستوران برگشتم. مردها هنوز دور میز نشسته بودند و در حال سیگار دود کردن و گفتگو بودند. کنجکاوی‌ام سخت تحریک شده بود و نمی‌توانستم که بی پرسش از کنار قضییه بگذرم. پس شهامتم را جمع کرده، نوشیدنی‌ای سفارش دادم و رفتم کنار مردها نشستم. با نشستن من هم باز چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد. آخر من در آن بندر غریبه بودم.

در زیر نگاه‌های سنگین مردها ازشان پرسیدم که آن بانو که بود. مردها به یکدیگر نگاه کردند و یکیشان زیر لب گفت: “امشب که بخوابی فردا صبح خواهی فهمید.” بر کنجکاوی و حیرتم بیشتر افزوده شد. توضیح بیشتر خواستم. حاضر نشد که حرفی بزند. اصرار کردم و این بار پیرترینشان به سخن آمد.

گفت که آن بانو معلم مدرسه ابتدایی و معشوقه تنها دکتر بندر بوده. دکتر سال‌ها قبل ازدواج کرده بود و زنش را همه می‌دانستند که به بیماری عصبی‌ شدیدی مبتلا بوده است ولی علیرغم بیماری شدیدش دکتر همچنان آن زن را نگاهداشته و از او مراقبت هم می‌کرد. ظاهراً زنش روزی به رابطه دکتر و آن بانوی جوان پی می‌برد و نقشه‌ای می‌کشد. با بانو (پیرمرد آن زن جوان را بانو صدا می‌کرد) تماس می‌گیرد و با او در این رستوران قرار می‌گذارد. در رستوران طبق گفته مردم پنهانی از دواهای خودش در نوشابه بانو می‌ریزد و او را با خود به گردشی با قایق روی دریا دعوت می‌کند. هردو سوار قایق می‌شوند. دیگر کسی به درستی نمی‌داند چگونه ولی زنِ دکتر لختی بعد به تنهایی برمی‌گردد به همین رستوران و دو گیلاس شراب را در دم سر می‌کشد و بعد به دکتر تلفن می‌زند و قهقه زنان می‌گوید که معشوقه‌ات توی قایق وسط دریا به خواب رفته است. آن شب ماه کامل بود و آغاز جزر و مدٌ دریا. دکتر شتابان خود را به ساحل می‌رساند و برای نجات بانو با قایق دیگری به دریا می‌رود ولی هرگز برنمی‌گردد. فردای آن روز تخته‌های شکسته قایق به ساحل برمی‌گردد و جسد دکتر هم چند روز بعد از آب گرفته می‌شود ولی کسی هرگز اثری از بانو نمی‌یابد.

پیرمرد ساکت می‌شود و به من نگاه می‌کند و پیش از آنکه دهانم به سئوال باز شود، ادامه می‌دهد:

این بانو که دیدی هم اوست. ولی روحش است. او هرگز با کسی صحبت نمی‌کند، هرگز نمی‌نشیند، فقط هر سال همین موقع‌ها، وقتی که ماه کامل است، می‌آید، از آن در وارد می‌شود و از این در به ساحل  می‌رود، سوار یک قایق می‌شود و به دریا می‌رود.

پرسیدم که از کجا می‌داند که او به دریا می‌رود. گفت: آنرا خودت فردا صبح خواهی فهمید. همه ما امشب یک خواب خواهیم دید. همیشه همینطور بوده.

پیرمرد ساکت شد و به گیلاس شرابش خیره گشت. معلوم بود که دیگر حرف نخواهد زد. باز پرسیدم که زنِ دکتر چه شد. یکی دیگر جواب داد که او را در تیمارستان شهر نزدیک بستری کردند.

از رستوران در آمدم و به اتاقم که در هتلی کوچک و مشرف به دریا بود برگشتم. ساعتی از پنجره دریا را تماشا کردم و به صدای امواج گوش دادم. می‌خواستم که آن شب را نخوابم و به همان شبح قایق که در دوردست بالا و پایین می‌رفت چشم بدوزم اما بالاخره خواب بر من چیره شد.

در خواب دیدم که آن زن به همراه مردی در قایق در دریا می‌رقصد. با هر موج که قایق را به بازی می‌گیرد آنها دور می‌زنند و ریتم رقص‌شان تندتر می‌شود. تند و تند و تندتر، آنقدر که سرم از تماشایشان در خواب گیج رفت و از خواب پریدم.

نزدیک طلوع خورشید بود. شتابان لباس پوشیدم و به ساحل رفتم. دریا آرام بود و از امواج سهمگین دیشب خبری نبود. چشمم به تخته پاره‌های یک قایق شکسته افتاد که روی امواج طلایی دریا به آرامی بالا و پایین می‌رفتند و دریا در به ساحل انداختنشان شتابی نداشت. گویی که امواج به آرامی داستانی اسرار آمیز را زمزمه می‌کردند… به یاد حرف پیرمرد افتادم که می‌گفت شب که بخوابی صبح خودت بقیه داستان را می‌فهمی…

11 نظر برای “روح سرگردان”

  1. آزاده نيلي می گوید:

    داستاني كه نوشتين تا پايان من رو با خودش برد، مثل داستان سايه خيلي فوق العاده بود سارا جان.
    خيال چاپ اين داستانهاي كوتاه رو ندارين خانمي ؟

    Reply

    سارا رها Reply:

    از نظر لطفت ممنونم آزاده عزیز. راستش هرگز به چاپ فکر نکردم. آخه با چهارتا داستان که آدم نویسنده نمیشه. اینا برام فقط سرگرمی‌اند و البته خیلی خوشحالم که با یک عده‌ای میتونه ارتباط برقرار کنه و مفهومی رو برسونه.
    زنده باشی عزیز

    Reply

  2. دشت سبز می گوید:

    دیروز بچه ها نقد داستان می کردند. می گفتند هر داستان یک لایه رو دارد یک لایه زیرین که هر کسی آن را نمی فهمد. باید زرنگ باشی و فکور تا بفهمی نویسنده چه می خواهد بگوید. خوب سعی کردم بفهم چی می خواهی بگی ولی فقط احساس کردم ازاحساس های ماورایی خوشت میاد یا در اون ها حقیقتی رو یافته ای که ما ازش بی خبریم. می خواهی یک جوری اون حقیقت رو بگی.نمی دونم شاید.

    Reply

    سارا رها Reply:

    ببین، اگه بگم که در اصل توی مغز من چه تصویری بود که به نوشتن این داستان انجامید دیگه مزه‌اش از بین میره! به نظر من یک داستان قوی که در قالب داستان خیلی کوتاه نوشته میشه باید هنر ایجاز و استعاره داشته باشه. باید بتونه که یک سئوال رو در ذهن خواننده ایجاد کنه و جواب رو هم بذاره به سلیقه خواننده. داستان قوی باید بتونه تصویر سازی کنه و حتی در ذهن خواننده تولید صدا و موسیقی‌ای بکنه. مدعی نیستم که داستانهای من همه اینکارها رو می‌کنن ولی موقع نوشتن تصویر که در ذهنم ایجاد میشه این نکات رو در نظر می‌گیرم. اگر خواننده‌ای تصویر دیگری به غیر از تصویر ذهنی من در این داستان پیدا کنه به نظرم نه تنها اشکالی که نداره بلکه نقطه قوت داستان است که میتونه با طیف وسیعی از افراد ارتباط برقرار کنه و در ذهنشان تصویر بسازه.

    Reply

  3. pooyaa می گوید:

    ممننون از نوشته،
    بد نبود!..

    Reply

  4. امید می گوید:

    صادقانه بگویم که از نظر من داستان خیلی خوبی نبود شاید به خاطر اینکه شبیه یه این داستان انقدر تکرار شده که دیگر مزه اولیه اش را ندارد. منتظر داستان های بعدی و بهترت هستم

    Reply

  5. morteza می گوید:

    please accept my appologies as I do not have persian fonts!
    This story made me think deeply.
    It was like Hafez peoms
    The doctor was cheating on his wife, at the same time, we had the right to see someone else, as his wife was not in normal conditions. In fact, the docotor was nice still taking care of his mentally ill wife. So, he was not deserved for what that happened to him.

    Reply

  6. SEA می گوید:

    عالی بود.

    Reply

    سارا رها Reply:

    سلام
    مرسی که سر زدین. خوشحال میشم اگه لطف کنید و این قبیل داستانوارهامو صادقانه نقد کنین. میدونین که ظرفیت انتقاد پذیری دارم.
    ممنون

    Reply

  7. دشت سبز می گوید:

    همیشه از خنگ بودن خودم در عذابم

    Reply

  8. روح سرگردان می گوید:

    این داستان منو یادداستان شهود انداخت زنی بدون روسری وارد بازارچه ای میشود و…داستان زیبا ودر عین حال کمی رو بود

    Reply

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats