دوستان! یک ایدهای و فرضیهای دارم که میخواهم آزمایشش کنم و بابت آن نیاز به هم فکری دارم. گاهی کسانی (بخصوص جوانترها) که مسئلهای را فقط از دور میبینند میتوانند ایدهای بدهند که ممکن است به ذهن شخصی که از نزدیک با مسئله درگیر است، نرسد. پس حالا یکمی بجث جنگ را رها کنید و در این باره کمک فکری کنید.
فرضیهام اینست که مغز ما زمانی چیزی را یاد میگیرد که بتواند آنرا با یک تابع خطی تخمین بزند. به عبارت دیگر پردازش مغز ما برای تخمین و پیشبینی کارها و اعمال روزمره خطی است. چرا همچه فرضیهای دارم؟ این فرضیه را در اصل از اینجا پیدا کردهام که مغز ما نسبت به تغییرات خطی فاز چندان حساسیت نشان نمیدهد، یعنی همچنان درست تشخیص می دهد ولو اینکه فازِ یک صدا و یا تصویر عوض شده باشد تا جاییکه تغییر خطی باشد. ولی اگر تغییر غیر خطی باشد آنوقت دیگر نمیتواند پیشبینی درستی داشته باشد.
بگذارید یک مثال بزنم تا منظورم روشنتر شود. همین جمله را با صدای بلند بخوانید. حال یک کاغذ را لوله کنید و جلوی دهانتان بگذارید و باز یک جمله را با صدای بلند بخوانید. صدایتان کمی فرق میکند؛ نه؟ به این دلیل فرق میکند که کاغذ لوله شده مثل یک فیلتر برای صدای شما عمل کرده و دامنه و فاز صدای شما را عوض کرده است. هر کابل مخابراتی هم مثل همین لوله کاغذ صدا را کمی تغییر میدهد. حتماً شده که به کسی تلفن بزنید و احساس کنید که صدای طرف سرما خورده است و بعد او بگوید که نه اشکال از تلفن است. خب همه این تغییرات ناشی از اثر فضایی است که صدا از آن عبور کرده. این تغییرات همانطور که گفتم روی فاز و دامنه صدا انجام میشود. حالا از این جا به بعدِ مثال را فقط کسانی متوجه خواهند شد که تبدیل فوریه و مفهوم دامنه و فاز را بدانند.
صدای خودتان را در حین گفتن یک کلمه ضبط کنید. بعد تبدیل فوریهاش را بگیرید. در آزمایش اول فاز را دست نزنید و دامنه را با یک عدد، مثلاً 1، جایگزین کنید. سیگنال را در حوزه زمان بازسازی کنید و به آن گوش دهید. در آزمایش دوم دامنه را دست نزنید ولی فاز را بردارید مثلا صفر کنید و بعد باز در حوزه زمان بازسازی کنید و به آن گوش دهید. چه خواهید شنید؟!
اگر دو آزمایش بالا را انجام دهید در آزمایش اول صدایی که میشنوید شباهتی به صدای شما ندارد ولی میتوانید همچنان تشخیص دهید که چه کلمهای گفته میشود. ولی در آزمایش دوم فقط نویز خواهید شنید. یعنی مغز شما قادر به تشخیص سیگنال آزمایش دوم نیست. اگر تا حال به عنوان تکلیف درس سیگنال استادی به شما همچه تمرینی نداده است، حتما اینکار را بکنید. نتیجهای که از این آزمایش گرفته میشود اینست که مغز ما به اطلاعات موجود در فاز بسیار حساستر از اطلاعات موجود در دامنهی صدا است. عین همین آزمایش را در مورد تصویر میتوانید با تبدیل فوریه دو بعدی انجام دهید و همین نتیجه را باز خواهید گرفت که یعنی چشم ما و در واقع مغز ما به فاز حساستر است تا به دامنه.
حال در آزمایش سوم و چهارم فاز را در یک تابع خطی و یک تابع غیر خطی، به ترتیب، ضرب کنید و سیگنال را بازسازی کرده و به آن گوش دهید. ببینید که گوش شما صدا را چگونه میشنود. خواهید دید که باز مغز ما برایش تغییرات خطی قابل تحمل است ولی در پیشبینی تغییر غیرخطی باز میماند.
خب برگردیم سر فرضیهام! من در واقع دارم تعمیم میبخشم و ادعا میکنم که پیشبینیهای مغز ما برای حرکات و اعمال روزمره عادی از توایع خطی پیروی میکند. حالا چگونه این فرضیه را آزمایش کنیم؟ یک راهی که به نظرم رسیده است اینست که یک گیم کامپیوتری طراحی کنیم که در آن شخص که یک کنترلر (مثل یک دست رباتیک که جای موس کامپیوتر کار میکند) را در دست دارد باید یک هدفی را که در حال حرکت است در زمان مشخصی پس از دیدن هدف بگیرد. آنوقت تابع سرعتِ حرکتِ هدف را از توابع خطی، درجه دو و تصادفی انتخاب کنیم. اگر فرضیه من درست باشد اشخاص در گیم با تابع درجه دو باید به بدی گیم با تابع تصادفی بازی کنند ولی در گیم با تابع خطی قاعدتا باید که نتایج بهتری داشته باشند. خب این یک راه حل است که به نظر من رسیده و الان داریم آزمایشش میکنیم (برای همین هم خیلی هیجان دارم که نتایجش را ببینم!) ولی حتی اگر این نتایج هم تایید کننده فرضیهام باشند باز خودم خیلی قانع نمیشوم و هنوز میتوانم رویش اما و چرا بگذارم. چیزی که بیش از همه گیجم میکند رابطه مغز ما با دایره است. حرکات حلقوی از آسانترین حرکات است که بچهها از سنین پایین آنرا یاد میگیرند. مثلاً یک بچه دو-سه ساله دایره را راحتتر میکشد تا یک مثلث. حالا از این بحث دایره هم بگذریم که اصلا تا صحبت از دایره که میشود یک خروار مباحث عرفانی-فلسفی هم به کلهام هجوم میآورند! فعلاً مشکل دایره را فراموش کنید! چه راه حل دیگری به نظر شما برای آزمایش درستی و یا غلطی آن فرضیه میرسد؟
January 13th, 2009 at 9:54 pm
شاید من نباید این حرفها را بزنم، پس شاید لازم باشد که نشنیده بگیرش (چون شاید یک کم دلسرد کننده باشد).
کل این نطریه به این نتیجه میرسد که تابع هایی که خطی هستند ساده تر از تابع های با درجه بالاتر هستند. همین! چون سادهتر هستد طبیعتا برای مغز و ذهن راهتر فهمیده می شوند.
Reply
pooyaa Reply:
January 13th, 2009 at 9:58 pm
درضمن در تائید این نظریه رابطه نت های موسیقی بصورت خطی هستند (تازه فهمیدم) مثلا نت C بعدی دارای فرکانس دوبرابر C قبلی است.
Reply
سارا رها Reply:
January 13th, 2009 at 9:59 pm
مسئله فقط راحتتری قضیه نیست. صحبت سر اینست که اساساً مغز چگونه پیشبینی میکند و یا با چه تابعی پیشبینی میکند. باز در سیگنالهای بیولژیکی مثلاً تابعی که من به کرات دیدهام که در مدلها از همه بهتر جواب میدهد تابع توانی است که آنهم انرژیاش به دسیبل خطی میشود.
Reply
pooyaa Reply:
January 13th, 2009 at 10:22 pm
جالبه:
نکته جالبی است که شما بهش اشاره کردی و از مدتها فکر منو اشغال کرده. و اون تبدیل مفاهیم به مفاهیم ساده تر (بنیانی تر) ولی کلی تر. مثل تبدیل توابع توانی به خطی. که نویسنده کتاب on intelligence بهش اشاره کرده که ساختمان مغز بصورت سلسله مراتب است که یک لایه اول اولگریتم خودشو داره و بعد از پردازش این اطلاعات را به سطح بالاتر بعدی میده. که اون هم الگریتم خاص خودشو داره. بالاترین سطح مغز است که تشخیص می دهد که آیا صورت، صورت کلینتون است؟
نویسنده معتقد است که باید یک مفاهیم اولیه وجود داشته باشد که بقول افلاطون باید مستقل از هر چیز وجود داشته باشد.
اگر من فرصت تحقیق برام پیش بیاد سعی خواهم کرد تمام این مفاهیم و زمانی که اینها به هم تبدیل می شوند پیدا کنم. مثلا وقتی که می گوییم صورتی زیباست، یا قطعه موسقیی زیباست، یا اخلاق کسی زیباست، اینها چه نقاط مشترکی دارند. آنوقت می توان عملکرد نه تنها مغز بلکه جهان هستی رو بیشتر فهمید.
البته خوب نتونستم این ایده را توضیح دهم…
Reply
January 14th, 2009 at 1:08 am
من نصف توجیهات شما رو نفهمیدم اما کلیتش رو به خصوص با حرف پویا درک کردم .
ببخشید ! کل این قضیه یک مزاح بود !
اگر مفهوم توان روی محور محتصات یک مفهوم خطی نباشد شاید برای همین است که توان را به صورت جمع به بچه ها آموزش میدهند .
حال بگذارید من یک فرضیه مطرح کنم . فرض کنید به بچه ای که جمع و تفریق نمیداند و هیچ آشنایی با مفهوم خطی ( در ذهنش به طور ناخود آگاه وجود ندارد) توان را بیاموزید سپس جمع را بر اساس توان به او آموزش دهید…
آن وقت این بچه را چندین سال تحت نظر بگیرید و ازمایش هایی که مطرح گردید به خصوص پریود و دامنه صوت را روی او آزمایش کنید .شاید اگر بانقیض فرضیه تان به جایی نرسیدید راحت تر بتوانید آزمایش هایی برای صحتش طراحی کنید . و البته با اطمیتان خاطر بیشتر
Reply
January 14th, 2009 at 1:19 am
منظورم این است که نکند مغز ما با اولین داده ها برای خودش الگوی یاد گیری میسازد و خوب اگر این اولین الگو غیر خطی باشد چه اتفاغی میافتد نمیدونم چرا اصراردارم مغز رو رها از هر فرضیه ای تصور کنم . من ( شامل مغزم ) چطور میتونم برای وجود داشتن و شیوه های وجود داشتنم نظریه بدم ؟ البته چنین تلاش هایی قابل ستایشه و حتما نتیجه هایی برای بسیاری چیزها داره اما من به این راحتی ها که مینویسم و پیشنهاد میدم راجه به خودم نمیتونم فکر کنم .
Reply
January 14th, 2009 at 1:28 am
شاید بد نباشد که به مفهوم group delay و phase delay یک نگاهی بیندازید.
تغییر خطی در فاز چیزی نیست به جز جابه جایی تمام نمونه ها به یک اندازه ساده. نکته ی دیگر اینکه توابع خطی می توانند فاز را به صورت غیر خطی تغییر بدهند (group distortion)
Reply
سارا رها Reply:
January 14th, 2009 at 6:39 am
میدونم اینو. نکته ام اینه که تغیر فاز خطی رو مغز میتونه تحمل کنه ولی نه غیر خطی اش رو. نکته در پردازش خطی مغز است. نه اینکه آیا توابع خطی فاز رو میتونن غیرخطی تغییر بدن یا نه.
Reply
January 14th, 2009 at 5:13 am
دو نکته دیگه:
۱- فکر میکنم تخمینهای ما از اف ِ ایکس معمولا در یک بازه از ایکس، تقریبا خطی و برای ایکسهای خیلی کوچک و خیلی بزرگ خطی نیست (یک سیگموئید رو تصور کنید مثلا).
۲- احتمال داره بعضی خصلتهای پیشبینی انسان در هماهنگی که با ویژگیهای طبیعت به این صورت آموزش پیدا کرده باشه. مثلا شاید چون خیلی متغییرها در طبیعت نزدیک به خطی تغییر میکنند ما به حالت خطی عادت کرده باشیم ولی اگر فرصت کافی داشته باشیم ممکنه با حالتهای دیگه مثل حالت درجه دو هم هماهنگ بشیم. به عبارت دیگر کاملا ممکنه در مواردی جور دیگهای تخمین بزنیم.مثلا پرتاب کردن یک توپ به سمت سبد در بازی بسکتبال ویژگیهای غیر خطی زیادی داره، یا تاس زدن در بدمینتون و … .
Reply
سارا رها Reply:
January 14th, 2009 at 7:00 am
ممنون از نکات جالبی که اشاره کردین. حاصل کار و حرکت غیر خطی است؛ درست. نکته ام در اینه که مغز ما چه جوری تخمین میزنه. حرف شما ممکنه کاملا درست باشه که با تمرین مغز هم میتواند از اول غیر خطی تخمین بزند. درعین حال اخیرا یک مقاله چاپ نشده خوندم که در آن با مدل کینیتکی پا ثابت کرده که برای پدال زدن (که به شکل دایره) فقط ممنتم و سایر اطلاعات در سه نقطه از آن دایره کافیست تا پا به شکل دایره ای پدال بزند. این یعنی اینکه مغز مجبور نیست که همه نقاط یک دایره رو به لحاظ کینتیک عضلات فعال در پا محاسبه کند بلکه با فقط محاسبه در سه نقطه حاصل کار دایره خواهد بود..
Reply
January 14th, 2009 at 9:03 am
منظور من هم دقیقا همان بود که پاسپارتو گفت .
Reply
January 14th, 2009 at 1:38 pm
خوب، من سالهاست با سیگنال فاصله گرفتهام و شاید خوب نتوانم بین بندهای این نوشته ارتباط برقرار کنم. اما موضوع همچنان جالب به نظر میرسد.
- همانطور که پت گفت، ضرب مولفهی فاز در حوزهی فرکانس، معادل شیفت در حوزهی زمان است. تبدبل غیر خطی مولفهی فاز، باعث میشود که مولفههای فرکانسی (در مختصات کارتزین) کاملا دستخوش تغییر شوند و با سیگنال کاملا متفاوتی روبرو باشیم. اینکه چقدر این تغییر برای مغز قابل تحمل خواهد بود باید به میزان تغییر بستگی داشته باشد (که شما آن را آزمودهاید).
- ماجرای بند آخر متفاوت است (ایجا را گفتم ارتباط را درک نکردم). اینجا داریم در حوزهی زمان حرف میزنیم و نه فرکانس. میتوان حدس زد که در آزمونی که طرحریزی کردهاید مغز موفق خواهد شد سرعتهای غیر خطی را پیشبینی کند. این موفقیت تابع میزان اطلاعات تابع سرعت است. هرچه اطلاعات بیشتر و نویز کمتر باشد، شانس پیشبینی بالاتر خواهد بود.
به عبارت دیگر به نظر میرسد که این قابلیت بیش از آنکه به تواناییهای مغز محدود شود، محدود به میزان اطلاعات محتوایی سیگنال است که با روشهای ریاضی قابل تخمین است.
باز هم فکر میکنم و پیشرفت بحث را دنبال میکنم.
Reply
January 15th, 2009 at 5:07 am
با سلام
خبرخوان «ایرانیان کانادا» در پرشینبلاگرز ارائه شد. از این پس آخرین مطالب وبلاگ شما در پرشین بلاگرز قابل استفاده علاقمندان خواهد بود. نام وبلاگ شما نیز در لیست این دسته از وبلاگها قرار دارد.
http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/canada-p.html
Reply
January 15th, 2009 at 11:03 pm
سلام
در مورد آزمایشتون یه تستی یادم اومد که در واقع از یه تابع تصادفی استفاده کرده بود و تو این آدرس هست:
http://shahirblog.com/game-escape.htm
راستش من هم فکر میکنم خیلی به آموزش مرتبط میشه.یا حداقل میشه گفت نمیشه جدا از مساله ی آموزش بهش نگاه کرد. من در مورد رشته ی خودم (هوافضا) فکر میکنم یه خلبان جنگنده اگر نتونه غیرخطی تصمیم گیری کنه کلاهش پس معرکه است!
در مورد آزمایشی که گفتین در مورد صدا برام جالب بود. نرم افزاری برای تولید صدا با دامنه و فرکانس مختلف معرفی می کنید؟
در مورد مساله آموزش یک مساله یادم آمد که در خاطراتم ثبت شده و سعی میکنم منبع اصلی آزمایش را پیدا کنم و برایتان بفرستم. آن هم اینکه به عده ای عینکهایی داده شد که همه چیز را واژگون میکرد و از این عده خواستند که برای مدتی بدون این عینک جایی را نبینند. حاصل کار این شد که پس از مدتی همه به آن عادت کردند. سوالم اینست که اگر بر روی گوش کودکی از بدو تولد نوعی دستگاه نصب کنیم که همه ی صداها را با تغییر فاز یا مثلا ضرب دامنه در تابعی درجه 3 به گوش کودک برساند. فکر میکنم مشکلی برای تعامل با دیگران نخورد! البته این یک حدس است!
مساله جالبیه برام!
Reply
سارا رها Reply:
January 15th, 2009 at 11:10 pm
ممنون از وقت و نظرتون. ولی منظورتون رو از نرم افزار برای “تولید صدا” نمی فهمم. آیا منظورتون نرم افزار برای آنالیز صدا است؟ ما که معمولا از MATLAB استفاده می کنیم. با مطلب البته همه تونهای موسیقی رو هم با توابع سینوسی میشه تولید کرد.
Reply
نگارنده Reply:
January 16th, 2009 at 9:10 am
تا به حال از مطلب استفاده صوتی نکرده بودم. جالب بود. واقعا پر بیراه نیست که مطلب همه کاره اس!
یه سری میزنم بهش.
یه پیشنهاد … برای واضحتر شدن بحث خوبه نمونه های صوتی از مثالتون بذارین.
Reply
سارا رها Reply:
January 16th, 2009 at 7:17 pm
یک نکته دیگر در مورد آموزش تصمیم گیری غیر خطی بگویم که به نظرم با این ادعایی که من میکنم یک فرق اساسی دارد. شما وقتی که یک چیزی را در اثر آموزش یاد میگیرید در واقع الگوی آن رفتار را در مغز یکجایی ذخیره میکنید و هر بار در شرایط مشابه آن الگو صدا زده میشود. این فرق میکند با اینکه من میگویم که نئوکورتکس ما در مرحله ابتدایی از تصمیمگیری (از چهار مرحله موجود) خطی پیشبینی میکند. طبیعتاً مغز هر الگویی غیر از رندم را میتواند با آموزش یاد بگیرد و پیشبینی کند. ولی نکته من روی رفتار و تصمیمگیری اولیه بدون آموزش است.
Reply
نگارنده Reply:
January 16th, 2009 at 11:19 pm
در مورد خیلی مسائل میتوان از نبود آموزش مطمئن بود اما چطور میخواهید در این آزمایش این کار را انجام دهید؟ در واقع از کجا مطمئن میشوید که مغز آموزش خطی ندیده است؟ فکر میکنم هر لحظه از زندگی ما حکم آموزش برای مغز را دارد.
من دانش چندانی از روندهای حاکم بر مغز ندارم اما این مساله برام جذاب بود و کمی روی اینترنت دنبال مسائل مربوط به آن گشتم. شاید دیده باشید اینها را:
http://www.gatsby.ucl.ac.uk/~qhuys/jcpapers/Romo_ea02-somatosens_decision.pdf
http://monkeybiz.stanford.edu/nbio220/BarraDJ.pdf
http://www.iro.umontreal.ca/~lisa/pointeurs/RivestNIPS2004.pdf
http://frontiersin.org/neuroscience/paper/10.3389/neuro.01/028.2008/pdf/
موفق باشید
Reply
January 16th, 2009 at 3:33 pm
salaam
Sorry that I am writing in English. I know that it is “makrooh”. But I do NOT have the Persian fonts
Regarding your topic, first of all it is very above diplom! so I did not understand much. But since if we do not say something about everything, we may die, let me tell you my opinion
I do not think that we should generalize our experiment performed on the reaction of brain against changing sound’s phase and amplitude to other functions of brain. If you would write a paper on this and based on those experiments make that conclusion, I would reject your paper! sorry
Also, I think it is good to combine some of biological characteristics of brain with math to study this subject,
Reply
January 16th, 2009 at 4:12 pm
میدونید 24 میلیون سال طول میکشه تا کانکشنهای مغزمون رو بشماریم!میدونید تا حالا برای یک سیستم 3 استیتی یا همان لورنز بیش از هزاران مقاله نوشته شده و ما حالاش هم دینامیک انو نمیدونیم کاملاو… حالا شما میخواهید یک همچین دینامیکی رو تو یک مقاله توضیح بدید!ببخشید کمی خنده داره!
Reply
سارا رها Reply:
January 16th, 2009 at 7:12 pm
من خوشحالم که این ایده حداقل مایه انبساط خاطر شما شد! همانطور که شما گفتید تعداد بیشماری نرون در مغز وجود دارد و بیشمارتر از آن سینپس. ولی میخواهم توجه شما و دیگران را به این نکته جلب کنم که علیرغم پیچیدگی بسیار زیاد روابط این سینپسها و نرونها مغز یک سیستم دارای سلسله مراتب است که اتفاقاً از قوانین کلی و نسبتاً سادهای برای هدایت و عملکرد نرونها پیروی میکند. شگفتی گار در سادگی است و نه حتی در پیچیدگی قضیه. این اصل در مورد خیلی از سیستمهای به ظاهر پیچیده هم درست است که قوانین بنیادین سیستم نسبتاً سادهاند. شاید برایتان جالب باشد که بهینهترین مدل برای بسیاری از سیستمهای فیزیکی یک سیستم خطی معادلات دیفرانسیل درجه دو است. نه درجه سه و نه بیشتر. این را شاید بشود اینطور توضیح داد که اگر پیچیدگی مدل یک سیستم را بالا ببرید درست است که شاید برای یک سیستم خاص بهتر جواب دهد و در واقع مدل خیلی به یک سیستم خاص تون میشود و specificity آن بالا میرود ولی به همان نسبت از حساسیت آن کاسته میشود و قابل تعمیم به سیستمی مشابه با اندکی تغییر نیست. بخصوص در سیستمهای بیولژیکی که تنوع بین همان سیستم در میان آدمهای مختلف بسیار زیاد است، مدل هرچه سادهتر باشد در واقع بهینه تر عمل میکند.
نئوکورتکس ما برای هر نوع تصمیم گیریای چهار مرحله سلسله مراتب دارد. ادعای من اینست که در مرحله اولیه نئوکورتکس خطی تصمیم میگیرد و یا پیشبینی میکند. حال ممکن است بگویید که برای اینکه خطی آسانتر است. شاید ولی همان مفهوم آسانتر ناشی از چیست؟ احتمالا ناشی از اینست که ما بدان عادت داریم. چرا عادت داریم؟ احتمالا برای اینکه حرکات مستقیم و یا خطی از قانون مینیموم جرک پیروی میکنند و یا کوتاهترین مسیرند و غیره. باشد. ولی همه اینها ناشی از یک تصمیم گیری مغز ناشی میشود که حرکات بدن را برای حرکت مینیموم جرک طراحی میکند و قس علیهذا.
Reply
January 20th, 2009 at 4:47 am
ایده جالبی هست دنبالش کنید ولی به نظر Biological Plausible نیست و البته به نظر میاد که شما به مغز بیشتر به صورت یک Black Box نگاه می کنید. که اصلا اشکالی نداره. موضوع تحقیق من در مورد حافظه است و باید بگم که در مورد نحوه انجام آزمایش کاری ندارم ولی چندتا نکته تو ذهنم هست. بیاید این موضوع رو به جای Top-down به صورت Bottom-up نگاه کنیم.
1) عملکرد کانال های ولتاژی و بسیاری دیگر از مکانیزم های دیگر سلولی غیر خطی است.
2) در نرون های پیرامیدال CA1 و CA3 جمع سیناپسی به صورت غیرخطی هست و در حال حاضر بیشتر روی سوپرا لینیر بودنش صحبت هست.
3) در بحث شبکی هم وقتی وارد جزئیات می شویم آنقدر میکرومدارها پیچیده هستند و در شرایط مختلف عملکردهای متفاوت دارند که در اینجا جای بحث نیست.
با در نظر گرفتن تمام این چیزها بیشتر انتظار دارم که مغز خطی عمل نکند ولی تصورش را بکنید اگر شما ثابت کنید که خطی عمل می کند خیلی جالب خواهد بود ولی بازهم باور کردنش سخت است، با شما موافقم.
Reply
January 20th, 2009 at 6:04 am
من الان رفتم و یک دوش گرفتم و زیر دوش داشتم به این موضوع فکر می کردم یه نکاتی یادم آمد.
من اطلاعاتم بیشتر در مورد هیپوکمپ یعنی راس سلسله مراتب مغز هست. در این ناحیه در زمان یادگیری امواج تتا با فرکانس حدود 5-10 Hz ثبت می شود. نظریه قالب در مورد این امواج این هست که این امواج یک dt به میزان 60 الی 200 ms برای مغز تعریف می کنند که مثل clock یک cpu می مونه یعنی هر 200 میلی ثانیه یک نرون نرون بعدی را تحریک می کند مثل دومینو. یعنی مثلا فکر کنید که من هر 200 میلی ثانیه دستم رو میکنم توی این جعبه سیاه و یک نرون را که جلوتر از همه است را برمی دارم. حالا فکر کنید که هر کدام از این نرون ها نماینده یک اتفاقی در یک time line زمانی باشند که اگر پشت سر هم در یک توالی درست قرار بگیرند یک فیلم از یک واقعه را به من نشان می دهند. حالا فکر کنید من یک نوزاد تازه متولد هستم که ییهو گنده شده ام و از عضلاتم استفاده نکرده ام و می خواهم یک توپ بسکتبال را پرتاب کنم. مسلما چاره ای جز انجام یک پرتاب شانسی ندارم ولی بعد از پرتاب من با رضولوشن 5 فریم در ثانیه از این اتفاق فیلم می گیرم و تلاش می کنم در این فریم های متوالی مسیر توپ را درست کنم.
درست مثل روش اویلر در محاسبات عددی. در این 200 میلی ثانیه (dt) من اجازه دارم خطی فکر کنم ولی منحنی فکر من اگر در بازه بزرگتر دیده شود می تواند هر تابعی از زمان باشد.
Reply
سارا رها Reply:
January 20th, 2009 at 8:32 am
خیلی از همفکری شما ممنون و سپاسگزارم. آزمایشاتمون رو تاره شروع کردهایم. روی حرفاتون فکر میکنم و حتما نتایج مون رو بهتون اطلاع میدم. در ضمن کامنت بالای کامنت اول خودتون رو که در جواب علی نوشتهام بخوانید، دلیلم برای ادعای اینکه چرا سیستمهای خطی برای مدل کردن سیستمهای پیچیدهای که در اصل حتماً هم غیر خطی هستیند، بهتر کار میکند، توضیح دادهام. خوشحال میشوم نظر شما را در آن باره هم بدانم.
ممنون.
Reply
January 26th, 2009 at 2:34 am
منتظر نتایج آزمایشها میمانیم!
Reply
January 28th, 2009 at 11:41 pm
شما میگویید فاز را خظی تغییر دهیم ممغز بازهم شناسایی میکند. در اینجا تابع انتقال گوش هم در نظر گرفته شده است یا نه؟ من فکر میکردم گوش پیش از فرستادن سیگنای شنوایی به مغز از آن لگاریتم میگیرد.
Reply
سارا رها Reply:
January 29th, 2009 at 11:39 pm
نه، فرض کنید که گوش بی واسطه دریافت میکند یعنی سیگنال را تغییر نمیدهد. و اما مغز لگاریتم میگیرد یا نه، نمیدانم شاید بگیرد ولی چیزی را در این آزمایش عوض نمیکند.
Reply
February 3rd, 2009 at 3:13 pm
ممکن است عوض کند: اگر لگاریتم بگیرد آنگاه ضرب تبدیل به جمع (شیفت) میشود. به همین دلیل است که وقتی فرکانسهای یک موزیک (صدا) را ضرب در عددی بکنیم، هنوز میتوانیم آن موزیک را تشخیص دهیم. از آن جالبتر (این ربطی به موضوع ندارد) اگر فرکانسها را ضرب در توانهای 2 کنیم، احساسی هم که از موسیقی برداشت میکنیم تفییری نمیکند یا scale موزیک عوض نمیشود بلکه اکتاو تغییرمیکند (یعنی لگاریتم در مبنای 2 میگیرد!). بگذریم… باز برگردیم سر لگاریتم فرکانس. اگر لگاریتم بگیرد، آنگاه بین تغییرات لگاریتم فرکانس و فاصله کلیدهای پیانو (یا سوراخهای یک سازدهنی) یک رابطه خطی وجود دارد. حال آنکه برای ویالون و گیتار و تار و … رابطه غیر خطی است. شاید به همین دلیل است که پیاده کردن آهنگی را که بلدیم روی پیانو ساده تر باشد تا روی ویالون یا گیتار (برای کسی که به هیچ کدام از دو ساز وارد نباشد). به هر حال به نظر من مثالهای مختلفی وجود دارد (همانطور که دیگران هم اشاره کرده اند) که انسان روابط غیر خطی را هم یاد میگیرد، شاید نه به راحتی روابط خطی. دلیل آن هم باید واضح باشد، چون ما در یادگیری روابط خطی تجربه بسیار بیشتری داریم.
Reply
June 11th, 2009 at 11:08 am
رهای خوب
از این بلاگ تو و تلاشهای دوستانت بسیار جا خوردم. خب لذت هم بردم. آخرین نوشته ام رابرای شما می فرستم. اعوجاجم را ببخش. این ویتگنشتاین اثر زیادی روی من گذاشته. تازه من هنوز دو کتابش را خوانده ام.
اگر ارزشی داشت بگو. اگر هم نه باز هم بگو. اگر از جامعه شناسی خوشت می آید به یک سایت دعوتت کنم. بی دعوت نمیشه اومد.
بمانی
بی نام
1- آگاهی به وجود خود که بسیار بدیهی نیز تلقی می شود، یعنی چه؟
2- چرا بر خلاف تصور از بوده (امر واقع)، داشتن تصویری ذهنی از چهره و بدن خودم، تنها از طرق غیر مستقیم (آیینه یا عکس) ممکن است؟ آیا این دلیل اصلی دیگربودگی به جای خود بودگی نیست؟
3- من مجموعه ای از بوده هایی دریافت شده در قالب حواس، هستم. این باید بسیاری از روندهای روانی فردی و اجتماعی را توضیح دهد. این دریافت ها بویژه دریافتهای حسی از انسان های دیگر، درنورون های مغزی جا می یابند. در صورت انتقال این دریافت ها به حافظه درازمدت، اینها ماندهای ذهنی را تشکیل می دهند که موجب شباهت اعضای یک جامعه می شوند.
4- دسته بندی یا طبقه بندی یا شمارش پذیر کردن بوده (امر واقع) را من گسست در بوده می نامم. هر گونه گسست یا تلاش برای گسست در بوده (امر واقع) برای نیل به شناخت کامل، پیشاپیش ناکام است. زیرا بوده خود را بطور گسسته به ما عرضه نمی کند. گسست در بوده تنها برای فایق آمدن بر محدودیت حواس موجود زنده بوده است. این گسست پیش از انسان در موجودات کم شعور وجود داشته است. این گسست ارادی نبوده، برعکس در جریان حیات موجود زنده رخ داده است. تقلیل بوده (امر واقع) به مقولات ریاضی یا فلسفی یا زبانی، چون از یاد می برد، گسست امری واقعی و ذاتی نیست، تنها برای مدتی ما را سردرگم خواهد کرد. یک بهره این سخن این است که ما در فهم جوامع انسانی نباید خیلی امیدوار باشیم. بویژه برخلاف امور طبیعی، امور انسانی هنوز بقدر کافی تکرار نشده اند؛ یادم دارم که پوپر می گوید حتی امر غیر زنده نیز یونیک و بی همتا است و هر بار رخدادنش با دفعه پیش متفاوت است. چنانکه گفته اند در یک رودخانه یک بار هم نمی شود شنا کرد.
5- “یک” وجود ندارد؛ “یک” تنها رخصت و فرصتی است برای رهایی از خستگی حواس پنجگانه؛ “یک” یعنی پذیرش موقتی یک گسست.
6- هر دانشی که متکی بر مفهوم “یک” باشد، ناگزیر در مرزهای تدقیق فرو می پاشد. حتی در ذرات بنیادین نیز قابلیت تبدیل این ذرات مفهوم “یک” را مردود می شمارد. البته نه همیشه. مثلن هنوز گراویتون قابل تبدیل تشخیص نشده است.
7- تئوری بی نهایت بودن ذره که پروفسور حسابی به اینشتین داد، باید حلال مشکلات عدم اصالت “یک” باشد.
8- رابطه علت و معلولی محض (محض از این رو که بدون دخالت انسان باشد) وجود ندارد. قاعده الاتفاقی (یعنی رخدادن متوالی پدیده ها)، نمی تواند اصل علیت را ثابت کند.
9- ویتگنشتاین راست گفت که زبان امریست سیال که تنها در یک زندگی اجتماعی قابل فهم است.
10- زبان در ساده ترین شکل آن کاربردی از “یک” است. یک درخت، یک پرنده یا یک سنگی که مکرر مشاهده شده اند، با علامتی نامیده می شوند و قس علیهذا. درحالی که “یک” اصالت ندارد. در عالم بوده (واقع) هیچ یک درخت یا یک پرنده ای یا یک سنگی وجود ندارد. به لسان منطق ارسطویی این ها (غیر از سنگ) جسم نامی هستند. یعنی در حال نمو و رشد هستند. بنابر این با مشاهده پرنده ما موجود زنده ای را که نمی توان به تمامه وصفش کرد می بینیم. اگر بخواهم یک خرگوش را به تمامه وصف کنیم بقول نیلز بور ما او را خواهیم کشت. پس ما “یک” را از سر مسامحه بکار می بریم.
11- زبان امری ثابت و پیشینی و قابل فهم نیست.
12- هیچ نظریه زبانی کاملی نمی توانیم داشته باشیم.
13- زبان نظامی از گزاره ها نیست.
14- هیچ شکل زبان حتی زبان ریاضی یا یک زبان راسلی نمیتواند ما را از تناقض های نهفته در تفاهم های انسانی بیرون آورد. این تناقضها همواره زیست می کنند زیرا مبتنی بر وجود “یک” هستند که هیچگاه وجود نداشته.
15- هیچ گزاره ای وجود ندارد که تنها یک معنی بدهد (چون منطق غیر ممکن است). این یعنی ما نباید انتظار داشته باشیم کلامی ختم مقال باشد. زیرا هر گزاره بیش از یک معنی دارد. و محتمل است که یکی از این معانی مراد گوینده نباشد. بهره آنکه گفت و شنید لازم می آید تا توافقی بر سر معنای گزاره فراهم آید
16- هر گزاره ای دست کم برای صاحبش با معنی است ولو معنایی ناپایدار یا سهوی باشد. این ما را ناگزیر به گفت و شنید می کند تا به توافق بر یک معنای مشترک برسیم.
17- انسان یعنی توافق: توافق می کنم پس هستم.
18- عقل یعنی پایبندی به توافق ها. این پایبندی نسبی و کاملاً دلبخواهی است: تا مرز دیوانگی کامل.
19- هیچ نظریه عقلانی پیشینی ممکن نیست؛ زیرا اصلن عقل بعنوان یک مقوله غیر تاریخی-غیر زبانی متصور نیست.
20- عقلانی عرفی است.
21- تلاش برای تفکیک جامعه شناسی از روانشناسی درست نیست.
22- تفکیک روانشناسی از فیزیولوژی درست نیست.
23- تفکیک فیزیولوژی از شیمی درست نیست.
24- تفکیک شیمی از فیزیک درست نیست.
25- صد میلیارد نرون مغزی که هر کدام چندین دندریت دارند و هر دندریتی در طول 24 ساعت در حال تغییر اندازه و شکل است، امکانی برای یک دقت بی خدشه نمی گذارد. پس ما همواره باید به نسبی بودن فهم و زبان و دریافت های حسی مان توجه داشته باشیم و تلاشی برای احراز امر مطلق نکنیم؛ چون فقط اتلاف نیرو است.
26- تلاش برای تقلیل دریافتهای حسی به توابع خطی، نمی تواند کامیار باشد؛ زیرا کارکرد مغز غیر خطی است.
27- هنگام دریافت حسی، روندهای فراخوانش محفوظات پیشین آغاز می گردند. در این وضع به هیچ وجه نمی توان دریافتِ حسی را به یک تابع خطی تقلیل داد: این دریافت ها دست کم باید یک تابع درجه دو باشد که جواب هایی دارد مانند یادآورانه بودنِ امر حسی یا یک دریافت صرفاً بدیع یا ترکیبی که در این دو اکستریم قراردارد مثلا فیلتر کردن ارادی صدایی خاص در میان انبوهی صدا یا تکمیل تصویر ناقص مورد مشاهده با محفوظات قبلی.
28- از این عدم امکانِ تقلیل، نتیجه می گیرم نمی توان از انسان یا گروه انسانی انتظار اتخاذ رفتار مشخصی را داشت. بهره نهایی این است که استخدام ریاضیات برای تقلیل امر انسانی به کمیات، به نتایج بسیار مأیوس کننده و گاه مضحکی می انجامد. آقای رفیع پور در کندوکاوها صریحن گفته: هنگام تکمیل پرسشنامه، گاه باید به چشمان سوژه نگاه کرد تا بفهمیم راست می گوید یا ناراست.
29- بهره اصلی این است که باید از تلاش برای دست یابی به یک نظریه دست برداشت.
30- ما باید در پی یافتن امور خوشایند (سودمندی بنتام مورد نظر نیست) خودمان باشیم. به این ترتیب ممکن است خوشایندی این باشد که جنگ جهانی دوم بپا شود.
31- متوجه هستم هیچ نظامی نمی تواند مانع بروز جنایت یا امر غیر اخلاقی گردد. ناگزیر که هر کس (فرد یا جماعات انسانی) در پی تثبیت منویات خودش است. یعنی جنگ همه علیه همه. اگر نبرد میان ما از اشکال خشونت آمیزش دور می شود، به خاطر قدرت بازدارندگی طرف مقابل است. البته چنین نیست که همه اهل خشونت باشیم. منظور این است که اگر امکان آن دست داد همه ما توان ارتکاب جنایت را داریم و هیچ اخلاق و قانونی نمی تواند مانع ما باشد.
32- بهره دیگر این است که امر انسانی تنها از خلال دیگربودگیِ من شکل می گیرد. من تنها هنگامی من هستم که دیگران در من هستند. با تنها شدن (جدایی فیزیکی و گاه معنوی) از دیگران، من کم کم من بودنم را از دست می دهم.
33- می توان دیگربودگی را ماندگاری یا ماند ذهنی نامید.
34- کندی تغییر در یک انسان، همینطور در یک جامعه، ریشه در مقاومت فیزیولوژیک مغز در برابر برهم خوردن ماندهای ذهنی است. زیرا تغییرات شیمیایی نرونهای مغز به حالت قبل از ایجاد ماند ذهنی، برای نرون تعریف نشده است. یعنی ترکیب شیمیایی اکثریت غالب نورون های مغزی بگونه ای است که امکان برگشت به حالات قبلی را ندارند. برای همین است که داروهایی که بر سیستم مرکزی اعصاب اثر دارند بعد از مدتی قدرت تأثیر خود را از دست می دهند. همچنین است روشهای مراقبه و مدیتیشن که برای باقیماندن شخص در وضع مطلوب، لازم است بطور مکرر و منظم انجام شوند.
35- متوجه می شوم چرا در آشوبهای خیابانی خشن یا حتی غیر خشن (این یکی در کشور ایران) با ماشین آب پاش و باطوم و شوکر و … افراد اجتماع کننده را متفرق می کنند. با این شیوه ها در حقیقت جلوی دیگربودگی در جمع شوندگان را می گیرند و این به معنی جلوگیری از تشدید (رزونانس) دیگری بودگی است. همچنین است قتل رهبران دستجات و ادیان و گروها.
36- اکنون معنی “گرگ زاده عاقبت گرگ شود اگرچه با آدمیزاده بزرگ شود” یا “پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد” یا “تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است” یا ” در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر” یا “ما هیچ قومی را تغییر نمی دهیم مگر اینکه نفس خود را تغییر دهند” روشن است. اکنون روشن است که چرا جرم در برخی نقاط جمعیتی بیشتر وفور دارد یا چرا فرزند یک شیعه، شیعه و فرزند یک بهایی، بهایی و یهودی، یهودی و درویش، درویش می شود. جالب است که فرزندان چریکهای فدایی خلق اکثریت، بعضاً اکثریتی شدند.
37- با این اوصاف باید در شمول مفاهیمی کلی نظیر ایرانی بودن و وطن و دیانت تردید کرد؛ زیرا ممکن است شمول آن بسیار دلبخواهی باشد تا واقعی.
38- در مورد فلسفه تعلیم و تربیت کودک بزرگترین بحران در راه است. ما تا کجا مجازیم در روندهای جامعه پذیری کودک مداخله کنیم؟ چقدر باید کودک در معرض اطلاعات و موقعیت های طبیعی -که ناسنجیده و از پیش حساب ناشده هستند- قرار گیرد و چقدر باید در موقعیت های سنجیده و از پیش حساب شده قرارگیرد. اینجا در حیرتی بی پایان خواهیم ماند. آیا بگذاریم کودک مان نزد گروه های بنیاد گرا تعلیم ببیند و الفت یابد؟ یا او را در مهد کودک به موجودی عقیم و بی مایه تبدیل کنیم؟ بعد از 7 سالگی هر چه رفت در انبوهی از جنون جهالت رفت (فروغ فرخزاد). به نظر بیشتر روانشناسان تا 8 سالگی شخصیت اصلی کودک شکل می گیرد. از این زمان به بعد بخت اینکه کودکی سرنوشتی متفاوت از دریافتهای حسی قبلیش بیابد، شدیداً رو به کاهش می رود.
39- بحرانی بزرگ در پیش است. فلسفه تعلیم و تربیت برای کودکان چیزی است که از فوری ترین نیازهای ما است.
Reply