پدر بزرگم معمم بود و پیشنماز محل. اموراتش از طریق محضری که داشت میگذشت. آقا صدایش میکردیم مثل همه اهل محل دیگر. آدم ساکتی بود ولی بسیار خوشرو و خندان. عاشق بچهها بود و همیشه در جیب گشاد عبایش کلی خوردنی برای بچهها داشت. غالبا وقتی از نماز ظهر برمیگشت، میدیدیم که دست یک بچهای که معلوم بود به دلیلی یا با بچههای دیگر کتک کاری کرده و یا از مادرش کتک خورده و اشک و آب بینیاش صورتش را راه راه نقش انداخته بود، به دست داشت و میآمد. اول سر حوض دست و روی بچه را میشست و بعد روی زانویش مینشاندش و از جیبش به بچه یک پاکت کوچک شیرینی میداد و بچه هم خندان روانه منزلش میشد!
وقتی که میرفتیم تهران برای دیدنشان، همیشه به من میگفت که قمریها خبر مرا به او میدهند و مثلا گفته بودند که قلان روز ما به خانهشان میرویم! من که آن موقع بچهای 5-6 ساله بودم، میدانستم که قمریها حرف نمیزنند ولی در ذهن من این هم بود که آقا هیچوقت دروغ نمیگوید. پس یکجورایی برای خودم توجیه میکردم که شاید آقا زبان قمریها را بلد باشد و آن قمریها دوستان همان کبوترهای مناند و پس شاید واقعاً برای آقا خبر برده بودند!
وقتی که خواهرم برای سال آخر دبیرستان رفته بود تهران که به مدرسه بهتری برود طبیعتا در خانه پدربزرگ زندگی میکرد. آن موقع خواهرم بیحجاب بود ولی به احترام آقا از سرکوچه و یا نزدیک محل که میشد روسری سر میکرد. یکروز آقا دست خواهرم را میگیرد و به آرامی به او میگوید: میدانی که من از مردم سهم خمس و زکات نمیگیرم. پس به خاطر من حجاب نکن ولی اگر خواستی برای خاطر خودت و ایمانت بکن.
آقا داستانهای عارفانه قدیمی زیادی هم بلد بود. بعضی از داستانهای شمس و مولوی را که در خاطر دارم فقط از او شنیدهام و در هیچ کتابی نخواندهامشان.
وقتی که انقلاب شد، پس از مدت کوتاهی مسجد آقا را از او گرفتند. یعنی دستور از بالا بود که این کار را بکنند به این بهانه که مسجد به یک امام جماعت جوان انقلابی احتیاج دارد و آقا پیر شده است. ولی اصلش این بود که آقا مقلد آقای آیت الله شریعتمداری بود و آن زمان آقای شریعتمداری مورد بغض قرار گرفته بود. طفلک آقا خیلی غصه خورد. به پیشنمازی مسجدش دلش خوش بود و برایش تنها راه ارتباط با مردم بود. مردم محل اعتراض کردند و او هم کلی اعتراض کرد ولی به جایی نرسید. آن زمان من هم که انقلابی بودم حق را به آقا میدادم ولی از آن طرف فکر میکردم که خب اگر به پیشنماز بودن به چشم یک شغل نگاه شود (که از بعد از انقلاب شده است) ولو اینکه آقا بابت آن پولی نمیگرفت آنهم باید مشمول بازنشستگی شود و آقا را تشویق میکردم که به اعتراضش ادامه ندهد. ولی باید اعتراف کنم که شاید دلم میخواست که آقا عارف گونه با قضییه برخورد کند ولی آقا مثل هر آدم معمولی دیگری که حقش را از او گرفته بودند برخورد میکرد.
همان سالها مادر بزرگم هم از دنیا رفت و آقا گوشهگیرتر شد و تقریبا همیشه در خانه میماند. یکی از پسرهایش (همان دایی که اینجا وصفش را کردم) همیشه به او میگفت: ”سید دعا خوان”. آقا البته از این طرز خطاب دلخور میشد چون دایی به لحن منتقدانهای میگفت. و آقا در جواب میگفت: من که با دعا خواندنِ خود تو را اذیت نمیکنم. بماند که همان دایی بعد از فوت آقا روزی نیست که قرآن را به انگلیسی ختم نکند! حالا چرا انگلیسیاش را میخواند، نمیدانم. شاید چون از عربی خوشش نمیآید و کارش ترجمه متون از چند زبان مختلف است. اکثر آیات را به انگلیسی از حفظ است! از خودش که بپرسی چرا هرگز جواب نمیدهد!
باری برای من مذهب با وجود آقا و مادرم شکل گرفت و معنا پیدا کرد. هیچکدام اصلا اهل بکن نکن گفتن نبودند. آقا که بسیار سهل گیرتر از مادرم هم بود. سخنی از بهشت و جهنم هم در میان نبود. ولی سخن از احوال درویشان و عرفا زیاد میرفت.
به واسطه وجود آقا و مرام زندگیش و همزمان مادرم که همیشه تحسینش میکردم در عین حال که با او به کرات هم میجنگیدم، مذهب برای من معنای وارستگی، بینیازی، مهربانی، و در یک کلام نیکی و پای بندی به اصول اخلاقی را پیدا کرد. آقا در زندگی ما، نوههایش، نقش موثر و پررنگی داشته. هر کدام از ما که گهگاه در بحرانی گیر میکنیم هنوز خواب او را میبینیم و در خواب آقا مثل همیشه خوشرو و بشاش و آرامش بخش است. بجث روح و اینها را نمیخواهم بکنم. معتقد نیستم که این روح آقاست که به خواب ما میآید. بلکه منظورم اینست که بگویم که ضمیر ناخودآگاه ما چقدر تاثیر گرفته از آن خاطرات است که هنوز یاد آقا برای ما آرامش بخش است.
شاید فکر میکنید که چرا و به چه مناسبت یادِ این خاطرات افتادهام. نه، سالِ آقا نیست. هیچ مناسبت خاصی هم در کار نیست. مطالبی از بعضی از دوستان را در ضدیت با مذهب خواندم و قصد داشتم و دارم که در فرصتی در زمانی که وقتش برسد مفصل درباره نفس وجود مذاهب جدا از مسئله اثبات یا رد وجود خدا بنویسم. در آن رابطه به این فکر میکردم که چرا احساس من (احساس معمولا قبل از احتجاج عقلانی و منطقی فعال میشود) نسبت به مذهب از جنس احساس یک ارتباط لطیف است ولی در ذهن بسیاری از جوانهای متولد بعد از انقلاب یک احساس آمیخته با خشم و طغیان است. این بود که یاد این خاطرات افتادم و البته جواب آن چرا هم که پر واضح است.
January 28th, 2009 at 12:42 am
خیلی به دل نشست ممنون ، خدا رحمتشون کنه.
[Reply]
سارا رها Reply:
January 29th, 2009 at 11:51 pm
ممنونم…
[Reply]
January 28th, 2009 at 12:52 am
داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا اين طوري شد. بعد ديدم همون طور كه تو ميگي فقط عرفا مي تونن ” من كشته افتاده ام و قاتلم شاكي است “باشند. مردم عادي وقتي مي كشندشان نمي توانند بگويند ناز شستت من رو رسوندي به خدا. دليل اين خشم اين است كه اروپاو آمريكا اسلحه مي سازند و مي دهند دست اسرائيل و بن لادن و سني و شيعه و …. و با استفاده از خود آن ها آن ها را مي كشند و بعد يك قيافه حق به جانب مي گيرند كه شما خودتان داريد همديگر را مي كشيد بياييد نايس باشيد كايند باشيد. من تورا مي كشم اما تو جنك طلب نباش ، من منابع تو را غارت مي كنم اما واي يو آر نات نايس ايناف كه فراموش كني . نه ديگه به خدا نمي شه نايس بود.
[Reply]
سارا رها Reply:
January 29th, 2009 at 11:51 pm
دلم برات تنگ شده رفیق جان! مرسی که سر میزنی و مینویسی. انشالله سه ماه دیگه حسابی این بحثها رو حضوری میکنیم.
[Reply]
January 28th, 2009 at 4:47 am
سارا جان سلام. خیلی نوستالژیک بود و با وجود شخصی بودن کلی هم تاریخی بود. ولی آن دلیلی که در آخر ذکر کرده ای بیشتر کنجکاوم کرده ببینم چه می گویی.
[Reply]
سارا رها Reply:
January 29th, 2009 at 11:49 pm
سلام حرف حساب جان
ممنون. گاهی احساس میکنم که خیلی حرف برای گفتن دارم و البته گاهی هم الوالهول میشوم! فعلا در حالت بسط و پرحرفی هستم ولی منتظرم که بعضی از افکارم نظم بهتری بگیرند تا بنویسمشان.
زنده باشی
[Reply]
January 28th, 2009 at 12:38 pm
خدا روح پدر بزرگ و هر چی آدم خوب رو شاد کنه.
متاسفانه آدمهایی مثل پدر بزرگ شما در طبقه روحانیون کم بودند وگر نه وضعیت اینطور نبود.
شنیدم که خود آقای شریعتمداری بعد از انقلاب مورد غضب واقع شد، چون ایشان آدم ملایم و مخالف خشونت بودند. پس مورد خشم آقای خمینی واقع شدند. جالب اینجاست که همین آقای شریعتمداری شفاعت آقای خمینی را در زمان شاه کرده بود و مانع اعدام ایشان شده بود! (اگه اشتباه شنیدم لطفا منو اصلاح کنید)
به هر حال آدم می تونه انسان خوب یا بدی باشه در هر لباس حتی لباس معممی!
منطق انقلاب ما خشونت بود–نه دین– خشونتی که از ناامیدی و بدبینی سرچشمه گرفته بود.
خیلی ممنون که بیشتر در این موارد می نویسی. باید بیشتر نوشت تا مشخص بشه که اونها که دین رو دزدید و به نام خودشون ثبت کردند رو نباید به اسم دین نوشت.
پ.ن
در مورد کامنت دشت سبز:
اگر فرض کنیم که حرف شما درست باشد که آمریکا به همه اسلحه میده که همدیگر را بکشند.
اگر همسایه من به من اسلحه بده؛ من باید بچه خودم را بکشم؟!
سارا خانم ببخشید که باز سیاست کثیف وارد صحبت ها شد.
[Reply]
January 28th, 2009 at 6:25 pm
زیبا بود… زمان بچگی توی محله ما یه روحانی بود با قد کوتاه و همیشه خندان که توی جیبش همیشه پر از آجیل بود و ما بچه ها همیشه دلخوش از دیدنش و آجیلی که بهمون میداد. این کار همیشه هم در سکوت انجام میشد و هیچ حرفی رد و بدل نمی شد. او هم مغضوب حاکمان بعد از انقلاب بود. او هم از امام جماعت بودن محروم شده بود. در اون دورانی که همه انقلاب زده بودند می گفتند این آخوند ضدانقلابه. اما ما بچه ها دوستش داشتیم..
[Reply]
January 28th, 2009 at 9:04 pm
Salaam
I enjoyed it alot like other people. Thanks
So you are trying to tell us that religion is good, ha ?
Well, personally I believe that religion is good for some people. As you said it tells people to be good. Actually, you do not need to be religeous to know and feel obliged to follow ethical and moral principles. If you are a Profession Engineer that you most probabely are, you know about the ethical theories: Mills’Utilitarianism, Kant’s ethical theory, Aristotle’s moral theory and another one that I do not remember! So, you see that
these guys are philisophers and not prophets
Anyways, let’s not talk to much
We will be looking forward to seeign your coming posts about religions!
Cheers
[Reply]
سارا رها Reply:
January 29th, 2009 at 11:44 pm
من نگفتم خوبه یا بده. اصلا هیچ معیار خوبی و بدی مطلقی شاید وجود نداشته باشه ولی میشه راجع به مذاهب محققانه و به دور از تعصب هم بحث کرد.
زنده باشید
[Reply]
January 28th, 2009 at 11:25 pm
سلام سارا خانم. پدر بزرگها اصولن آدمهای خاطره انگیزی هستند، خدایش رحمت کند. ولی بی هیچ شکی جالبترین قسمت نوشته شما برای من قرآن خواندن انگلیسی داییتان بود! در مورد مذهب هم، من نه کاملن بچه قبل از انقلابم و نه کاملن بعد از آن شاید به همین دلیل است که نه احساس لطیفی در باره آن دارم و نه احساس خشنی. اصولن احساس خاصی در باره آن ندارم. ولی میدانم چیز لازمی است چون خیلیها به آن نیاز دارند، شدید هم دارند.
[Reply]
January 29th, 2009 at 7:16 am
این مشکلی است که من با بعضی دوستان دارم!
درکشان از مذهب به تجربه و شناختشان از آدمهای مذهبی بر میگردد.
فکر میکنم باید خودمان را جدا کنیم از این دانش نسبی و خودمان اصل قضیه را تجربه کنیم. نه اینکه دین را با پیروانش بشناسیم.
راستی در مورد این فکر میکنم که دلیل نوشتنهایمان چیست؟ خوشحال میشم اگر شما هم مشارکت کنین.
[Reply]
morteza Reply:
January 29th, 2009 at 7:26 pm
Salaam jenabe negarande
khob hala az tajrobeye va nazare shakhsitoon begid ma bahremand beshim
[Reply]
نگارنده Reply:
January 30th, 2009 at 12:07 am
سلام مرتضی گرامی
من از تجربه شخصیم بگم باز هم میشه همئنی که قبولش ندارم!
قبول دارم که پیروان یه مسلک میتونن نشوندهنده اون مسلک باشن. اما مهمتر از اون مطالب دست نخورده و ریشه ای اون مسلکه.
بر فرض اینجا سارای عزیز از پدربزرگ مهربان و روحانی ای صحبت میکنن که باعث احساس لطیفی به مذهب شده. یا بالعکسش خیلی آدمها رو میشناسم که به خاطر برخوردهای تند و زننده و حتی غیر اخلاقی از کسانی که از نمادهای مسلمونی محسوب میشن از اسلام متنفر میشن!
خودم خوشبختانه هر دو نوعش را از نزدیک تجربه کرده ام!
برای من تعریفی که خودم از مسلمانی دارم معیاره. با این تعریف خیلی از کسانی که به عنوان نماد مطرح هستند رو اصلا مسلمون نمیدونم و خیلی از پیروان ادیان دیگه رو مسلمون میدونم!
این مساله فقط در مورد اسلام نیست.
تو هر گروهی اینطوره. در خیلی موارد یک دیدگاه که باعث تشکیل گرئه میشه به تدریج تغییر میکنه و رفتار اعضای گروه نشون دهنده ی دیدگاه اولیه گروه نیست.
[Reply]
سارا رها Reply:
January 29th, 2009 at 11:38 pm
نگارنده جان گرامی،
دعوت خشک و خالی که نمیشه عزیز. یک مهمان نوازیای چیزی اول شما بیا تا ما هم بیاییم! یعنی اینکه اول شما یک سخنی از خود بگو در باب آنچه که دیگران را دعوت میکنی تا بعد. آمدم دم در خانهات دیدم هیچ پذیرایی در کار نیست، برگشتم!!
[Reply]
نگارنده Reply:
January 29th, 2009 at 11:50 pm
راست میگین سارای عزیز
میخواستم اول خودم بنویسم اما به دلایلی نوشتن خودم رو گذاشتم در پست بعدی. مهمون نواز خوبی نبودم تو این پست اما تو پست بعدی باز هم دعوتین.
شاد باشین همیشه
[Reply]
January 30th, 2009 at 3:50 pm
سلام بر شما
با خواندن پست شما به یاد خیلی چیز ها و خیلی ادم ها افتادم.
خداوند پدر بزرگ صاحب کمال شما را رحمت کند.
منتظر پست شما در مورد وجود مذهب می مانم.
[Reply]
سارا رها Reply:
February 1st, 2009 at 1:56 pm
سلام آقای سروستانی گرامی
ممنون از نظر لطف شما و اینکه قلم رنجه کردین و ردی هم گذاشتین. در مورد پستی در باب مذهب راستش مدتی است که دارم با خودم کلنجار میروم که چگونه بنویسم که هم سرم بر باد نرود و هم آنکه حرفم به آن دسته از مخاطبینی که میخواهم درست برسد و هم آنکه تعبیر غلط نشود! شاید توقیقی شد و به نتیجهای رسید و شاید هم چون آن شبان دهان دوختیم…
[Reply]
February 1st, 2009 at 1:24 pm
در ذهن من قضیه عرفان به کل از دین و مذهب جداست. این دو را نباید با هم خلط کرد. چیزهای خوبی که شما از مذهب در ذهن دارید در واقع بیشتر به عرفان و روحانیت مربوط میشود که بسیار نیکو و پسندیده اند. ولی وقتی کتب دینی را میخوانیم و تاریخ ادیان را مطالعه میکنیم بحث دین بحث دیگری است…
احترام
[Reply]
سارا رها Reply:
February 1st, 2009 at 1:33 pm
هم بله و هم نه! امیدوارم که بزودی بحثش را بیشتر کنیم. من از بحث با شما استفاده میکنم.
[Reply]
February 6th, 2009 at 4:36 am
a good man can be religious but does it mean that the religion made him a good man?! by that I mean correlation and causality
and how about definition of good and bad? absolut or relative
[Reply]
March 17th, 2009 at 1:25 am
[...] اما پدربزرگم همیشه میگفت: الخیرُ فی ماوقع! حالا هم کنار کشیدن [...]