داستان کوتاه زیر، نوشته خانم قدسی قاضینور است برگرفته از کتابی با همین نام که قبلا وعده تایپ کردنش را داده بودم. یک جورایی این داستان با آن نوشته اتوبیوگرافی-مانندِ سیب ارتباط دارد. اگر آنرا نخواندهاید بد نیست به همراه این داستان آنرا هم بخوانید. به نظر من علاوه بر محتوا داستان به لحاظ تکنیکی هم فوق العاده است. و اما محتوایش برای آنها که خاطرات انقلاب، زندان و جنگ جزو لاینفک ذهنشان شده است بسیار پرمعناست. بسیار کنجکاوم بدانم که این داستان با ذهن نسل جوان امروزی که بعد از انقلاب دنیا آمده است چگونه ارتباط برقرار میکند و آیا اصلا ارتباطی برقرار میکند؟ .
———–
چشمم را باز میکنم، سرم گیج میرود. بلند میشوم. پنجره را باز میکنم. هوا گرگ و میش است. صبج زود است یا غروب؟! نفس میکشم. هوای سرد توی ریههایم مینشیند، روی صورتم هم.
دستهایم را دور بدنم میپیچم. هوا سرد شده.
پنجره را میبندم. وارد هال میشوم. مادرم برنج پاک میکند، مرا که میبیند سرش را بلند میکند، میخندد و آه کوتاهی میکشد. میپرسم:
-این همه برنج؟
-خدا کند کم نیاد!
-مگه چند نفریم؟
-برای شام فرداس. برای …
سکوت میکند. خوب میکند! حوصله ندارم. میپرسد:
-سرت چطوره؟
-گیجم.
-مال قرصیه که بهت دادم.
-قرص؟
ساکت است. کش نمیدهم. حوصله گفتگو ندارم. هنوز سردی هوا روی گونههایم است:
-مادر میرم قدم بزنم.
-برو مادر! برو.
به خیابان میآیم، نمی روی زمین است. بارانکی آمده. درختها هنوز خیسند. از کوچه بغلی راهم را میگیرم و میروم. از سایهها، از سکوت این کوچه خوشم میآید. با مهدی که از این کوچه رد میشویم زیر بازویش را میگیرم، میخندد. به خیابان که میرسیم بازیش شروع میشود:
-دستتو بکش.
-چرا؟
-خوب نیس! مردم من و تو رو میشناسن.
-خب بشناسن. مگه بده؟
-اذیت نکن!
-من زنتم مهدی!
توی چشمهام میخندد.
-یعنی چه؟!
توی ذوقم میخورد. دستم را میکشم.
کوچه تمام شده. دلم میخواهد به خیابان بزنم. دلم میخواهد بروم توی مردم. خیابان شلوغست. مردم میآیند و میروند. لبوهای سرخ و بخار مطبوعش چشمک میزنند. دلم میخواهد لبو بخرم، مثل بچهها. مثل بچگیهام بخورم و مردم را تماشا کنم.
میخرم. شیرینی توی دهنم میپیچد.
به گل فروشی میرسم. بوی مریم مستم میکند. مثل همیشه! به گلهای مریم نگاه میکنم. راست راستی میشود از بوی مریم مرد؟! اگر از بوئیدن یک گل میشود مرد، چقدر چیز توی دنیا هست که میشود برایش مرد!
داخل گل فروشی میشوم، شاخهای مریم برمیدارم:
-چند؟
-شاخهای شصت تومن
صد تومنی را به دستش میدهم، مات نگاهم میکند:
-یه شاخه؟
-بله!
هنوز پول توی دستش است، اما پول را توی دخل میاندازد و بقیهاش را میدهد. دلم میخواهد مریم را توی موهام فرو کنم. اما چطوری؟! خب وقتی رسیدم خانه روسریم را که …
به روسریم دست میزنم. خیس است. کی باران آمد؟
دقیق میشوم، باران ریزی شروع شده. صورتم را بالا میگیرم، چقدر باران ریز را دوست دارم.
روسریم را که برداشتم فرویش میکنم لای موهایم. مهدی میداند چقدر گل مریم را دوست دارم. برای همین اسم مریم را مریم گذاشت.
مهدی چقدر عجیب است. هم میفهمد، هم نمیفهمد. کاش اصلاً نمیفهمید. آن وقت این قدر دلم نمیسوخت. ولی او میفهمد!
یک روز از کوچه بالایی میامدم. هنوز مریم توی شکمم بود. وسط کوچه که رسیدم یکی گفت:
-دو نفری کجا میرین؟!
مهدی بود. زیر بازویش را گرفتم. گرم بود، چسبیدم بهش. مثل گربه رام بود. یکهو گفت:
-خوب نیست.
باز هم گفتم: چرا؟
مثل همیشه خندید:
-دوباره اذیت کردنت شروع شد؟
وقتی میآمدم مریم خانه نبود. از مادر نپرسیدم کجاست. حتماً رفته منزل زری، با بچههای زری جورش جور است.
یک قطره نوک دماغم خورد. به آسمان نگاه میکنم، چقدر قشنگ است. باید بروم خانهی خودم!
سوار تاکسی میشوم.
در را باز میکنم، داخل میشوم، کلید برق را میزنم:
-مهدی!
مهدی روزنامه به دست نشسته. همان طور که سرش پائین است، میخندد:
-چطوری؟
-خیسم
میخندد. روسریم را باز میکنم. روی دسته صندلی پهن میکنم. گل را به موهایم میزنم.
-نگا کن!
همان طور سرش بائین است.
-ها؟
-میگم نگا کن!
سرش را بلند میکند، میگویم:
-گل مریم!
میخندد. چقدر خندهی مهدی را دوست دارم. مثل بچهها میخندد. دوباره سرش توی روزنامه فرو میرود. میگویم:
-همین؟!
-دوباره بچه شدیها!
-بچه؟ خوبه که!
روزنامه را زمین میگذارد:
-کی باور میکند تو! از این این حرفا بزنی؟
-چرا باور نکند؟
-آخه تو برای خودت …
حرفش را میخورد.
-برای خودم چی؟
-باز مث دختر بچهها شدی؟ تو با این همه دانایی؟
-مهدی! اینم دانائیه! زندگیه! زندگی دانائیه، عشق دانائیه!
-عشق دانائیه میدونم.
-پس چی رو نمیدونی؟
-خب …
-خب چی؟ این چه دانائیه؟ آخه اگه من و تو اینا رو ندونیم کی؟ اگه ما این طوری نباشیم کی باشه؟
طبق معمول سکوت میکند. مهدی میفهمد چه میگویم! خوب میفهمد. ایکاش نمیفهمید! میگفتم از این حرفها سرش نمیشود، اما میشود!
-مهدی! فیلم دیشب یادته؟
-آره!
-مرد گفت می دونم الان میخوای بگی قوی باش و گریه نکن! مادر گفت: نه! قوی بودن همیشه اینطوری نیست و دستهاش رو مشت کرد و بعد گفت: قوی بودن گاهی هم این طوریه. و مشتش رو مث یه گل نیلوفر کرد.
مهدی سرجاش لولید.
-بیا بشین کنار من.
-خیسم. باید لباسامو عوض کنم. چایی خوردی؟
-نه! نمیای کنار من؟
دلم میخواست. اما توی ذوقم خورده بود. آدم ماشین که نیست، هست؟
-بازم لجبازی؟ چرا این قدر با من لجبازی میکنی؟
-یعنی نمیفهمی؟
زنگ میزنند. به طرف در میروم. در را باز میکنم. زری است. مات نگاهم می کند:
-چرا به مادر نگفتی میای اینجا؟
-چطور مگه؟
-بیچاره نصفه جون شد!
-چرا؟
-تو باید اونجا میموندی!
-چرا؟
-برای فردا!
-فردا؟!
بغلم میکند:
-آروم باش. تو باید قوی باشی. تو که یه زن معمولی نیستی!
-یعنی چی؟
-بیا بریم!
-آخه مهدی خونهس
مات نگاهم میکند: ها؟
مهدی دستش را برای زری تکان می دهد. زری به من نگاه میکند:
-آروم باش. مال شب ساله! از فردا بازم همه چی عادی میشه، باور کن! تو باید بیای بریم، به خاطر مهدی!
-به خاطر مهدی؟
زری زد زیر گریه.
-باید بیای. مردم تو رو نمیفهمن. تو رو درک نمیکنن، از تو توقعات خاصی دارن، چرا نمیفهمی؟ نمیگن چرا تو پیش مهدی نیامدی؟
-پیش مهدی؟ مهدی که اینجاس. نگاش کن. طبق معمول سرش به خوندنه!
به مهدی نگاه کردم، دو تایی خندیدیم. زری دوباره گریه کرد:
-مال شب ساله! دوباره از فردا جالت عادی میشه، باور کن!
به مهدی نگاه کردم. مثل بچهها خندید!
February 8th, 2009 at 6:54 pm
ممنون از پست
Reply
February 9th, 2009 at 12:00 pm
سلام
خیلی زیبا بود من متولد 1362 اما خیلی خیلی لذت بردم
غیر از این، بقیه نوشته هاتون هم جذابه
دوست داشتم میشد یه زمان با هم گپ بزنیم
بهر حال خوش باشید و همچنان با نوشته هاتون ما رو خوش کنید
Reply
سارا رها Reply:
February 9th, 2009 at 12:47 pm
ممنون از نظر لطفت. آیا از خانم قاضی نور چیزی قبلا خوانده و یا شنیده بودین؟
Reply
February 10th, 2009 at 3:12 pm
سلام
شاید اگر اینقدر تکراری نبود یه مقدار جذابیت داشت.
Reply
February 11th, 2009 at 1:24 pm
چقدر همه ی آدمای قصه آشنا بودن
Reply
February 12th, 2009 at 9:22 am
سلام
اینجا http://www.royaa.net/weblog/
یه چیزی در مورد آلزایمر نوشته.
Reply
May 28th, 2009 at 2:24 am
چه رنجی میکشد انسان ….
Reply