قسمت های قبل: 1 و 2 و 3 و مرتبط با این بحث: جراحی مغز به عنوان درمان مجرمان. با تشکر از دوستانی که در این بحث شرکت کردند و نظر دادند، در این قسمت با مروری بر قضیه سعی بر جمع بندی بحث دارم.
خانم چرچلند میگوید (ص. 16 و 17) که ایده اینکه انتخاب مستقل از علت از زمان دکارت آمده است و ایده خیلی قدیمیای نیست. دکارت از این اندیشه به هیجان آمد که روح آدمی دلایل منطقی به مثابه یک مکانیزم مادی ندارد، در نتیجه افراد انتخاب را خلق میکنند و آن با تمرین اراده است.
ایده دکارت اما به نظر فلاسفه حتی در قرن 18 هم خیلی غیر منطقی آمد. دیوید هیوم مدعی بود که این ایده اصلا ممکن نیست چرا که انتخاب آدمی حتما در اثر تمایلات، غرائز و اطلاعات جانبی شخص و غیره ایجاد میشود و در نتیجه انتخاب نمیتواند که مستقل از علت انتخاب باشد.
جالب اینجاست که ارسطو که حرفهایش در مورد مسئولیت آدمی اساس و بنیان سیستم قضایی امریکا و کشورهای غربی هم هست، میگوید: دیفالت این است که آدمی مسئول اعمالش است مگر اینکه شرایط خاصی اتفاق بیفتد. آن زمان ارسطو چیزهایی را که ما امروزه در باره مغز میدانیم نمیدانست ولی میدانست که دیوانگی چیست. بنابراین او گفته است: “برای مثال اگر یک شخص نمیداند که او کیست، جزو آن شرایط خاص قرار میگیرد.
خانم چرچلند میگوید که این ایده عجیب انتخاب بیعلت از زمان دکارت به بعد مد شد و حالا یک عده از فلاسفه که معتقد به وجود روح مستقل از مغز هستند و همینطور عدهای از مذهبیها احساس کردهاند که انتخاب میتواند جایی بدون هیچ علت منطقیای وجود داشته باشد (این شبیه همان بحثهای قدیمی اشاعره و معتزله در اسلام نیست؟ اگر اشتباه میکنم لطفا تذکر دهید.) از آن ایده به هیجان آمدهاند. خانم چرچلند ادامه میدهد: اما مشکل این نوع اعتقاد و یا طرز فکر اینست که شواهد برای یک روح غیر فیزیکی تقریبا در شرف ناپدید شدن است. به نظر میرسد که این در واقع مغز آدمی است که میبیند، حس میکند، فکر میکند، به یاد میآورد، میخوابد…این مغز است که هشیار است یا به حال کما فرو میرود و غیره.
پس حالا سئوال اینجاست که انتخاب در مغز چگونه صورت میپذیرد؟ آیا جایی هست که ارتباطات منطقی فرو میریزند و به یکباره یک نورون بدون هیج دلیل منطقیای فعال میشود و تصمیم میگیرد؟ تحقیقات نشان میدهند که اینطور نیست. به نظر میآید که یک سیر منطقیای در هر پروسهای هست. این به این معنا نیست که ما نمیتوانیم بین رفتاری که تحت کنترل است و رفتار غیرکنترل شده مثل رفتار بیماران اسکیزوفرنی تشخیص دهیم. اتفاقاً با پیشرفت نوروساینس ما خیلی بهتر میتوانیم تفاوت یک رفتار تحت کنترل و یک رفتار غیرقابل کنترل را تشخیص دهیم.
از طرف دیگر عدهای از نوروساینتیستها هستند که به استناد مشاهدات یکسری از آزمایشات معتقدند که اصلا اراده آزاد احتمالا وجود ندارد. یک مقاله تحقیقی از این دست را در قسمت دوم این بحث بررسی کردم و قبلا هم در باره یک مقاله دیگر با همین نتیجه صحبت کرده بودم و نقاط ضعف هر دو مقاله در نتیجهای که گرفتهبودند برشمرده بودم. در همین راستا، کتابی چاپ شده است به نام “آیا این نورونهای من بودند که مرا مجبور کردند؟” توسط مورفی و براون. با وجودیکه هر دوی نویسندگان از نوروساینتیستهای معتبری هستند ولی نه فقط به نظر من بلکه به نظر خانم چرچلند هم این نام بیشتر تجاری است تا واقعییت آنچه که میتوان از تحقیقات نتیجه گرفت. در این رابطه طرفداران عدم اراده آزاد میگویند که چون ما نمیتوانیم سطح زیرین پروسههایی را که در مغزمان اتفاق میافتد کنترل کنیم در نتیجه اراده آزاد کاملا یک فریب و توهم است که توسط مغز ما خلق میشود.
در جواب این عده خانم چرچلند میگوید: ترجمه این حرف اینست که خب پس هیج انتخاب و یا عملی بدون دلیل نیست. بسیار خوب غالبا همه همین را میگویند. ولی این به این معنا نیست که آدمی بر تصمیم خودش کنترل ندارد. آشکارا فرق هست بین آدمی که دستش را میشوید چون دستش کثیف شده است و آدمی که وسواس دارد و هر چند دقیقه دستش را میشوید. آن حرف حداکثرش این معنا را دارد که در شرایطی اینگونه (مثل وسواس) دیگر آن عمل شستن یک انتخاب آزاد نیست.
آن عده از نوروساینتیستها که معتقدند آزادی اراده وجود ندارد بیشتر بر رابطه هورمونها و تصمیمات آدمی و آزمایشاتی که نشان میدهند مثلا ازدیاد سروتونین بیش از حد باعث خشونت و کمبود آن هم باعث افسردگی میشود، تکیه میکنند. بد نیست یک نگاهی به نقش مهمترین هورمونها، سروتونین، دوپومین و نورپینفرین، که در واقع نوروترانزمیترهای مغز هستند، بکنید و ببینید که چقدر بالا و پایین رفتنشان در مود و تصمیمگیریهای آدمی موثر است و در عین حال چقدر هم رابطهها و عملکرد اینها پیچیده است. (این سایت را هم ببینید بد نیست که به زبان خیلی ساده این هورمونهای اصلی را توضیح داده است.) به این سادگی نیست که یکیشان بالا رود بگوییم حتما دیگری پایین میآید و یا آدم دچار چه عملکردی میشود. و با اینطور نیست که مثلا افسردگی حتما با کمبود سروتونین همراه باشد. کمبود دوپومین هم باعث افسردگی و چاقی و کند شدن میشود. دهها هزاران آزمایش و تحقیق شده است که نقش و عملکرد این هورمونها را پیدا کنند که خیلی از تحقیقات هم توسط شرکتهای دارویی حمایت مالی میشوند. انصافاً پیشرفت زیادی در همین چند دهه اخیر شده است و داروهای عصبی حداقل جان عده ای را از آن جراحیهایی که در قسمت پیش صحبتش رفت، نجات داده است. در عین حال مکانیزم عملکرد این هورمونها هنوز به درستی و بطور کامل کشف نشده است که سیستم عملکرد مغز بسیار پیچیده است.
اینکه چقدر میزان این هورمونها در مغز یک شخص ژنتیکی است و یا چقدر آن ژنها در اثر محیط تغییرشکل یافتهاند و در نتیجه باعث تغییر میزان هورمونهای مغز در یک شخص بخصوص شدهاند مثل مسئله اول بودن مرغ و تخم مرغ میماند. بنابراین من هم بحث روی اینکه ما اراده آزاد در تصمیمگیری داریم یا نه را از اساس بحث بیهودهای میبینم! به قول خانم چرچلند به جای آن باید روی میزان کنترل داشتن بر یک عمل تکیه کرد و دید که چقدر یک شخص به هنگام یک تصمیمگیری بر تصمیم خود وقوف و کنترل دارد. والا البته که شرایط محیطی، کودکی، و حتی غذای مصرف شده شخص در آن روز روی تصمیمگیری در آن روزش میتوانند که موثر بوده باشند. و این میزان کنترل بر خود است که پایه سیستم قضایی تقریباً همه کشورهای دنیا است.
از این زاویه که به مسئله نگاه کنیم و دوباره آزمایشات انجام شده را مرور کنیم میبینیم که میزان هورمونهای مشخصه مود و حالات شخصیتی اکثریت مردم در حیطه نرمال و متعادل است و فرد در حیطهای قرار دارد که می تواند بر اعمال خویش کنترل داشته باشد. اینجاست که میتوان گفت برای این عده که اکثریت را تشکیل میدهند اراده آزاد و یا بهتر بگوییم کنترل بر خود معنا دارد. مواردی نظیر مثالی که در قسمت اول این بحث آوردم جزو موارد بسیار نادر است که حداقل با علم امروز به وضوح و نسبتا به سادگی تشخیص داده میشود. یا مثلا آن مردی که مبتلا به اسکیزوفرنی بود و سر یک جوان 22 ساله را در اتوبوس گوش تا گوش بریده بود چون که دواهایش را نخورده بود و در گوشش ندا شنید که خداوند به او میگوید که آن جوان را بکشد، آشکارا باز هم یک مورد خاص و نادر است. من در آن پست اعتراضم به این بود که شخص بیماری مثل آن مرد بعد از مثلا دو سه سال در بیمارستان تا وقتی که تحت نظارت و درمان است خب آدمی معمولی میشود ولی چه تضمینی وجود دارد که اگر ولش کنند باز هم دوایش را فراموش نکند و فرد دیگری را نکشد.
به عقیده من همانطور که ارسطو گفته است، مسئولیت پذیری دیفالت آدمی است. توضیح و توجیه تنها میتواند به یک بهانه و دلیل انجام کار منجر شود ولی رفع مسئولیت نمیکند.
در خاتمه فقط یک نکته جانبی بگویم و این بحث را تمام کنم. در سفرهایم به ایران در سالهای اخیر متوجه شدهام که در میان چیزهایی که خیلی باب شده است یکی پیش مشاور رفتن و دیگری دوای ضد افسردگی خوردن است. در مورد اولی نظری نمیدهم ولی در مورد دوم فقط این را بگویم که قبل از اینکه خود را یا بچه خود را به دوای عصبی عادت دهید، یکمی عوارض و عملکرد آن دارو را روی مغز و بخصوص عوارض درازمدت دارو را بخوانید. گوگل همه چیز را می داند! با یک سرچ ساده روی گوگل هزاران صفحه در مورد آن دوای خاص اطلاعات میآید. در عین اینکه معتقدم که افسردگی به واقع یک عدم تعادل هورمونی است و باید که کنترل شود، ولی اکثر مردم احتمالا فقط بک دوره کوتاه مدت به کمک داروی ضد افسردگی احتیاج دارند و دارو را باید بخورند تا بتوانند در طول آن مدت شیوه زندگی خود را عوض کنند که دچار افسردگی نشوند نه اینکه همه عمر به کمک پروزک زندگی معمول را داشته باشند. (البته روی سخنم فقط با آدمهای در زمره اکثریت است که داروهای ضد افسردگی مصرف میکنند و نه آنها که بیمار روانی تشخیص داده میشوند.) بهترین و موثرترین راه مبارزه با افسردگی ورزش مداوم و سنگین است. اگر حداقل یک روز در میان برای 45 دقیقه ورزش سنگین (منظورم اینست که حسابی عرقتان در بیاید) بکنید نه تنها افسردگی درمان میشود بلکه خواهید دید که چقدر مغزتان تیزتر و بهتر کار میکند.
پ.ن. جملهای از انیشتین در باره آزادی اراده یادم آمد که خالی از لطف نیست. انیشتین در باره این موضوع گفته است: “خوبی عدم آزادی اراده اینست که باعث میشود که من نه خودم را و نه دیگران را خیلی جدی نگیرم!” از مابین کامنتها هم نظرات قبلی و فعلی پرهام در این باره شاید اثبات این باشد که آزادی اراده وجود ندارد و علیرغم اینکه نوشتههای من حرص عدهای را در میآورد (از هر دو گروه ضد هم) ولی باز هم نمیتوانند که دست بکشند و وبلاگم را نخوانند! اما من انتخاب میکنم که به آزادی اراده و کنترل برخود مگر در شرایطی نادر و خاص، اعتقاد داشته باشم!.
April 24th, 2009 at 5:05 am
همیشه از وبلاگت و این جور پست هات بدم میاد واعصابم خورد میشه احساس می کنم می خوای شک و تردید رو در درون خوانده ایجاد کنی یه تلنگور می زنی و باعث شکسته شدن می شی یابحثت تو ناخوداگاه مخاطب روسوب می کونه تا یه روزی بالا بیاد .با یه ایا و شاید خیلی هارو تو یه دوراهی مهم به راه اشتباه می بری نمی دونم شاید من اشتباه میکنم. در مورد اون کامنت قبلی خیلی اعصابم از پست خرد بود که اونو نوشتم
[Reply]
سارا رها Reply:
April 24th, 2009 at 7:19 am
پرهام عزیز
ممنون از اینکه بالاخره فهماندی بهم که چرا برایم آرزوی مرگ کرده بودی. راستش فکر نمی کردم که اینقدر نوشتههای من موثر باشند که در ناخودآگاه خوانندهها رسوب کنند! تا احالا کسی اینقدر قوی از این وبلاگ تعریف نکرده بود ولو با کلمات خشن چون که به هرحال برای یک نوشته موثر بودن تعریف محسوب میشود! خب عزیز جان شما که الحمدالله علیرغم نوشتههای من ظاهرا به اشتباه نمیافتی فقط اعصابت خورد میشه. مطمئن باش که دیگران هم به اندازه شما عاقل هستند که مثلا با نوشته من به بیراهه نروند. حالا چرا شما اینقده میخ این وبلاگ شدهای و هی میخونی که اعصابت خورد بشه؟!
زنده باشی عزیز
[Reply]
پرهام Reply:
April 27th, 2009 at 2:55 am
بسم الله الرحمن الرحیم
توی یه روز آفتابی افرادی مثل دکارت و ماده گرا ها تو خیابون راه افتادن و فریاد زدن چون ما کور هستبم و خورشید را نمبینیم پس خورشید نیست.یک عده ای گفت خوب ادم ها عقل دارن و خورشید رو میبینن میفهمن که این ها دیوانه هستند.ولی کم کم عده ای از ادم ها با خودشن گفتن نکنه خورشید نیست و راه افتادن دنباله همون احمق ها وبه همین راحتی خورشید را در روز روشن انکار کردن و وقتی بداهت عقلی افتاب امد دلیل افتاب زیر سوال رفت اون عده فهمیدن مردم (تکید میکنم مردم ونمیخوام به شعور کسی تهین کنم در واقع تحت تاثیر قرار میگیرن ) عقل ندارن((ز یزدان دان نه ارکان که کوته دیدگی باشد*که خطی کز خرد خیزد تو ان را از بنان بینی)) .
وقتی سنگ ریزه (من اصلا به خوب یا بد بودن نوشته شما کاری ندارم) به شیشه ضیعیف می خوره یک ترک ریز درست میکنه که یک روز ممکن اون شیشه از همان جا میشکنه جه برسه که اون شیشه در طوفان شن باشه. در زمانی که دشمنان این حجم عظیم شبهات تولید می کنن (که البته جواب برای همش وجود داره) ولی کسی دنبال جواب گرفتن نیست. در زمانی که نگداشتن ایمان از نگه داشتن اتش در دست سخت تر است .
نهان گشت ایین فرزانگان*پراکنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد جادو ارجمند*نهان راستی اشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز*زنیکی نبودی سخن جز به راز
(هنر= مجموع فضایل و جادو=مجموع بدی ها)
“و چنانچه بخواهند از طرف شیطان (انس جن)در تو وسوسه و جنبشی پدید اید به خدا پناه بر که او به حقیقت شنوا و داناست200 چون اهل تقوا را از شیطان وسوسه و خیلی به دل فرا رسد همان دم خدا را یاد ارند و همان لحظه بصیرت و بینای پیدا کنند201 (سوره مبارکه اعراف)”
تنها باید به خدا پناه برد”فالله خیر حافظاو هو ارحم ارحمین”
اللهم عجل لولیک فرج
[Reply]
pooyaa Reply:
April 30th, 2009 at 12:52 am
Agha parham:
Aval bayad did masaleh chiye bad hokm sader kard
Decart, adam khoda bavari boodeh, va naghle gholi ham ki inja shodeh chizi bar khalafe khoda bavari nist
Sorry I don’t have farsi font on this computer
April 24th, 2009 at 5:52 am
بهتر دیدم که توی قسمت های قبلی نظری ندم و بعد از خوندن همه ی قسمت هاو نتیجه گیری اظهار نظر کنم:
عقیده ی من هم همینه، انسان مسئول کارهای خودشه مگر اینکه خلافش ثابت بشه، ما تصمیم میگیریم و عمل میکنیم، هرچند عامل های زیادی هستند که توی حالت روحی ما تاثیر دارند(مثل محیط، بیماریها و حتی تغذیه)
اون قسمتی که گفته بودید عکسا رو نشون میدادند وبعد جابه جا می کردند و فقط تعداد معدودی انتخاب اولیشون رو درست میگفتند رو درست گفته بودید؟!
آخه 100 درصد کسایی که من این کارو باهاشون انجام دادم انتخاب اولی رو درست تشخیص دادند!!!
شاید منظورتون چیز دیگه ای بوده و یا اشتباه ترجمه ای رخ داده؟!
مرسی از مطالب جالبتون، من پای ثابت وبلاگتون هستم، موفق باشید
[Reply]
سارا رها Reply:
April 24th, 2009 at 6:27 am
سورنای عزیز
نه اشتباه ننوشتهام. اصل مقاله هم لینکش را گذاشته بودم و هست. خودتون یک نگاهی بهش بندازین.
ممنون از لطف شما
زنده باشین
[Reply]
April 24th, 2009 at 9:41 am
خانوم رها سلام
در کل بعد خوندن تقریبا” پست های مربوط به این موضوع..
تنها چیزی که خیلی بیشتر توجه من رو جذب کرد و تاثیر گذار بود سخن خانوم چرچلندر بود..
به قول خانم چرچلند به جای آن باید روی میزان کنترل داشتن بر یک عمل تکیه کرد.
در کل از زحماتت ممنون و آرزوی پایداری
SAfILO
[Reply]
April 24th, 2009 at 3:15 pm
عزيزم ميدوني با اين پستت چه ذهنيتي از بيماراي اسكيزوفرني واسه خوننده ايجاد ميكني؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
نميدونم چرا اين قسمت نظرمو جلب كرد وحشتناك بود
مرسي
[Reply]
April 24th, 2009 at 9:23 pm
اتفاقي كه در آن اتوبوس افتاد ( و موارد ديگر اينچنين كه متا سفانه كم هم نيست)مرا به ياد داستان ابراهيم مي اندازد ( كه البته در آن مورد به خير گذشت) . مورد ديگري هم در ايران اتفاق افتاد كه يك پدر (كه به تازگي اعتياد به مواد مخدر را ترك كرده بود) كودك 4 ساله اش را به طرز هولناكي به قتل مي رساند و دادگاه به دلائل رواني او را بي گناه تشخيص داد.
[Reply]
April 25th, 2009 at 8:55 am
سپاس از همه پستهای روشنگر و این جمعبندی در مورد اراده آزاد.
+ وقتی بحث این چیزها میشود آدم یاد قضیه کنترل غیرعادی اراده هم میافتد. اگر میسر است یک بار هم در مورد کنترل مغز انسان ها توضیح دهید و اینکه آیا در آینده ممکن است؟ مثلا به عنوان صلاحی برای مجبور کردن انسان ها به باور یک چیز و یا انجام اعمالی که با اراده آزاد انجام نمیدهند. (مثل اینکه زیادی فیلم دیدم!)
شاد و پیروز باشید
[Reply]
April 25th, 2009 at 12:36 pm
من از شما بخاطر اینکه مطالبتان را اشتباهی و بدون ذکر منبع گذاشته بودم عذر خواهی می کنم . وب خیلی حالب با محتوایی دارین خوشحال میشم با بنده تبادل لینک کنین.
[Reply]
سارا رها Reply:
April 25th, 2009 at 12:53 pm
ممنون از توجه و تصحیح.
[Reply]
April 25th, 2009 at 4:58 pm
باید از شما تشکر کنم به خاطر این سلسله مقالات خوبتان. اتفاقا دیشب برنامهی لری کینگ٬ مصاحبه ای بود با عده ای جرم شناس و پلیس و یک متخصص مغز و اعصاب و مصاحبه های قدیمی با قاتل ها. موضوع مورد بحث هم دقیقا همینی بود که شما در این مقالات مطرح کرده بودید. خوشحالم که با خواندن مقالهی شما پیش زمینه ای در این مورد داشتم. البته میهمانان برنامه لری کینگ به توافق کامل نرسیدند و خوب دور از انتظار هم نبود. هنوز دانش بشر در مورد مغز و فعالیتهای هورمونی خیلی کمتر ار آن چیزی است که بتوان با قطعیت در این مورد نظر داد. امیدوارم آنقدر عمر کنم که شاهد پیشرفتهای جدی تری در این زمینه باشم.
موفق باشید.
[Reply]
سارا رها Reply:
April 25th, 2009 at 7:44 pm
از لطف شما ممنونم. آره این موضوع خیلی در قرن حاضر بحث انگیز شده ولی به نظرم این وسط یک عدهای برای منافع و جاه طلبیهای شخصی-گروهی نویز ایجاد میکنند و مسئله را حتی به بیراه میکشانند که گاه سرنخ گم میشود و قضیه به یک کلاف پیچیده در هم تبدیل میگردد. یک نمونه این بیراه رفتنها و دادگاهها و بحثهای متوالی در کانادا سر این قضیه تیزر است که بعد از مرگ ژکانسکی در ونکوور شدت گرفت. من به شخصه دیگر همان یک ذره اعتمادم را به این میدیای سی-بی-سی هم به کل از دست داده ام که برای اینها هم فقط هیاهو کردن و برنامه ایجاد کردن مهم است و بس. بگذریم که آن هم بحثش طولانی است.
زنده باشید
[Reply]
April 26th, 2009 at 9:19 am
سلام
برای من جالب ترین قسمت این قضیه این است که این نوشته ها در من احساس مذهبی بودن راعمیق تر می کند. انگار تشنه ای که سال ها به دنبال آب می گشته و داردآب پیدا می کند. اما همین نوشته ها می تواند روی اعصاب برخی نیز راه برود.بستگی به پیش زمینه ی ذهنی آدم ها دارد.یادم است در مورد خفاش شب هم یک تیم از روانشناسان در زندان به دنبال علت قتل های او بودندو تمام زندگی او را بارها مرور کردند و وقتی حرف می زدند به تحلیل های خیلی خیلی خوبی هم رسیده بودند. شاید این بحثی در قضاوت باز کند که با این بیماران چه باید کرد.
[Reply]
April 26th, 2009 at 8:06 pm
این بحث کنترل اعمال شبیه بحث “ایمان و تقوی” در اسلام و احتمالا سایر ادیان و مکاتب فکری هست. تقوی یعنی اینکه انسان قدرت کنترل بر اعمال خودش رو تقویت کند. حالا هر کسی برای کنترل خود در هر کاری ممکن هست دلیل متفاوتی داشته باشه که این دلیل ممکنه مذهبی باشه یا عقلی یا ترس از مجازات یا …
تعداد کمی ممکنه باشند که اصولا دیوانه باشند و در نتیجه کنترلی بر خود نداشته باشند. ولی 99 درصد بقیه مسوول کار خود هستند. حالا وقتی کسی که در حالت عادی سالم هست و جرمی میکنه ممکنه در اثر به هم خوردن هورمونی باشه یا هر چیز مشابه که خود فرد کنترل زیادی روی ان نداشته. در این صورت فرد ممکن هست در دادگاه محکوم بشه در واقع به دلیل بد شانسی! ولی اگر در اثر فقدان تقوی کاری رو عمدا بکنه که خوب مجازات حقش هست.
[Reply]
April 30th, 2009 at 12:48 am
Easy and Natural Ways to Raise Low Serotonin Levels
http://www.ei-resource.org/articles/mental-and-emotional-problem-articles/easy-and-natural-ways-to-raise-low-serotonin-levels/
[Reply]
مرتضی Reply:
April 30th, 2009 at 8:11 pm
چطوری پویا؟ ببر هم داره اونجا؟ راستی اون موارد حالشون چطوره؟
اون لینک خودت رو باید بفرستم برات تا فونت فارسی نصب کنی!!
[Reply]
pooyaa Reply:
May 4th, 2009 at 4:05 am
you can find any kind of creatures here
and , all those cases saying hello asking where is MORTEZA?!
[Reply]
مرتضی Reply:
May 4th, 2009 at 7:54 am
salaam
yeah, it must be very fun there. Culturally it is very close to iran
We have got lots of those species here in Canada too!! There is no time to handle them
Say hello to them anyways and have fun!!
May 3rd, 2009 at 9:35 am
سلام
مطلب خیلی جالبی بود. ذهن منو تا یه هفته درگیر کرد. ولی هنوزم نمی تونم بفهمم اگه فرض کنیم یکی بخاطر مصرف نکردن داروهاش تو اتوبوس بزنه تو گوشم، گناهکاره؟ یا من که بخاطر این کارش می زنم تو گوشش گناهکارم؟ یا هر دومون گناهکاریم یا هیچکدوممون گناهکار نیستم؟
این وسط یه گناهی صورت گرفته که یه گناهکار می خواد.(یعنی گزینه 4 غلطه) گناهکارشم من نیستم چون من فقط تو اتوبوس واستاده بودم.(گزینه 2 و 3 غلطه). این یعنی گناهکار اونه ولی اون بنده خدا اگه اون روز داروشو مصرف می کرد این اتفاق نمی افتاد. یعنی گناه اون مصرف نکردن داروشه؟
وای خدایا من دارم دیوونه می شم…
[Reply]
مرتضی Reply:
May 4th, 2009 at 8:01 am
کسی گناه کار نیست لزوما. البته اون طرف یا اطرافیانش سهل انگاری کردن که اون داروهاشو نخورده. به هر حال خیلی از اتفاقاتی که میفته نتیجه ی بد شانسی ما هست. ضمنا اگه کسی زد تو گوشت باید به پلیس بگی نه اینگه خودت بزنی تو گوشش!!
[Reply]
May 7th, 2009 at 1:44 pm
در مورد آزادی اراده:
بسته به نوع دیدگاه ما، انسان موجودی کاملا مجبور تا تاحدی مختار است.
وقتی از دیدگاه کلی و مطلق نگاه می کنیم طبیعی است که ما نه ژنتیک، نه محیط، نه تربیت و نه گذشته خود را انتخاب کرده ایم و هیچگونه اختیاری نداریم، یعنی 100% مجبور هستیم. این همان دیدگاهی است که در کتاب های دینی مطرح می شود. چون خداوند عالم مطلق است و گذشته و آینده را می داند. البته حتی اگر به خدا هم اعتقاد نداشته باشیم باز همین بحث معتبر است.
ولی اگر از دیدگاه جزئی تر نگاه کنیم؛ چون علم ما ناقص است و ما در بعد زمان اسیر هستیم(آینده را نمی دانیم) نمی توانبم ادعا کنیم که کاملا مجبور هستیم. یعنی همانطوری که یکی از کامنت گذار ها نوشته بود. اگر من تصمیم بگیرم که این لیوان را بردارم. می توانم و آزادی ارداه را دارم ولی وقتی که لیوان را برداشتم و زمان گذشت، هر کسی می تواند توجیه کند که بله تو به فلان دلیل مجبور بودی که این کار را انجام دهی!!
از بعد دیگر، مثلا عرفانی:
فکر می کنم این شعر از حافظ است:
از بند و زنجیرش چه غم، آنکس که عیاری کند؛ یعنی حتی اگر ما در بند و زنجیر هم اگر باشیم و 100% مجبور ولی اگر به ما خوش بگذرد اصلا احساس جبر و ناراحتی نمی کنیم! به قول شاعر دیگر:
من از آن روز که در بند توام آزادم!
می بینم که مفهوم آزادی اراده چقدر می تواند متغیر باشد.
پس اگر می خواهید دنیای را عوض کنید “دیدگاه تان را عوض کنید”
به به این جمله آخر چه بوی خوب آزادی می ده!
[Reply]