لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

پنج روز

خاطرات شما چه نظری دارید؟

روز 1 – از فرودگاه ملبورن بعد از حدود سه ساعت رانندگی از کنار بیشه‌هایی که هنوز آثار جراحت آتش سوزی یکسال پیش را به یادگار دارند، آمده‌ام به این آبادی که حداکثر ده خانواده در آن زندگی می‌کنند. تعداد خانه‌ها خیلی بیشتر است ولی اکثراً خالی‌اند. تنها مغازه این آبادی کنار پمپ بنزین‌ است در فاصله 13 کیلومتری و آنهم فقط ساعات محدودی را باز است. آب لوله‌کشی هم ندارد. ملت آب باران را در مخازن بزرگ در حیاط خانه ذخیره می‌کنند و آنرا برای خانه لوله‌کشی کرده‌اند. پس همان اول ورود نگران قطع آب شدم ولی آسمان برای رفع نگرانیِ من به سرعت ابرها را صدا کرد و باران مفصلی بارید که برای اهل محل بی‌سابقه بوده! حالا همه جا بوی نم می‌دهد. خانه به دلم نمی‌نشیند. به نظرم تمیز نمی‌آید و پر از خرت و پرت است که نگاهم را آشفته می‌کنند. من دوست دارم دیوار خالی را تماشا کنم! ولی خسته و هلاک خوابم.

روز 2 – از صدای همهمه برگها در باد، کله سحر بیدار شدم. زدم بیرون که خلیج و راه به دریا را پیدا کنم. تا خلیج راهی نیست ولی تا لب اقیانوس حدود 1 کیلومتر از میان بیشه راه است. باد شدید بود و دریا مواج. حداقل یک ساعتی را به تماشای امواج گذراندم تا از سرما برگشتم. به هوای اینکه استرالیا تابستان است، لباس گرم نیاوردم. دیگر نمی‌دانستم که وسط تابستان هم می‌تواند هوای خیلی خنکی داشته باشد. برگشتم و قهوه‌ای درست کردم و سرکشیدم و در انتظار دوستم به تماشای خرت و پرت‌های خانه پرداختم که اعصابم را باز خط خطی کردند! ساعتی بعد رفتیم ماهی‌گیری در خلیج برای اولین بار در عمرم. در همان اولین تلاش ماهی‌گیری یک ماهی کوچولوی تپل گیرم آمد که بلافاصله دوستم انداختش توی آب چون‌ که هنوز بچه بود! بعد از آن دیگر ماهی‌ای به تورمان نخورد. باید اعتراف کنم که طعمه‌ی سر قلاب را با اکراه می‌گذاشتم و احساس بچه شهری بودن بهم دست داده بود. این عادت دست شستن بدجوری اذیتم می‌کرد. آخر نمی‌شود که بعد از هر قلاب هی بری دست بشوری.

روز به همین سادگی تمام شد. فقط آب را تماشا کردم و به صدای باد گوش داده‌ام و از دست خرت و پرت‌های خانه حرص خورده‌ام. خانه تلویزیون دارد ولی اینترنتش هنوز وصل نیست. تلفنی هم در کار نیست. یک چیزی اذیتم می‌کند. به خودم غر می‌زنم که خانه بر خلاف انتظارم به اقیانوس پنجره ندارد و یا اینکه چرا هوا خوب نیست. ولی به نظرم چیز دیگری اذیتم می‌کند که آنرا هنوز نمی‌فهمم. اگر موضوع سکوت و خلوتی محیط و بی‌ارتباطی‌اش با دنیای خارج است که خب صومعه که رفته بودم که از اینجا پرت‌تر بود. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد که غر بزنم.

روز 3 – امروز باز هم هوا ابری و بارانی بود. 70 کیلومتر رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک شهر چند هزار نفری. در خیابان اصلی شهر قدمی زدیم و غذایی هم خوردیم و 4 تا آدم دیدیم ولی حوصله شهر و نگاه کردن به مغازه‌ها را اصلا نداشتم. استرالیا به نظرم خیلی شبیه کانادا می‌آید با این تفاوت که کانادا طبیعت زیباتری دارد و در سرویس‌های عمومی کانادا تمیزتر است. در برگشت یک خانواده‌ی کانگرو دیدم. از آدم‌ها خیلی فراری‌اند.

روز 4 – امروز این خانه اینترنت‌دار شد. اولش با ذوق و شوق ایمیل‌هایم را چک کردم و اخبار خواندم ولی به سرعت اشتیاقم به اینترنت از بین رفت. زدم بیرون و رفتم کنار اقیانوس. وه که چقدر امواج خروشان و بلندِ دریا زیبا بود و ترسناک. شنا نمی‌شد کرد ولی موج سواری چرا. البته احساس می‌کنم که نسبت به قبل‌ها ترسو شده‌ام و محتاط. شاید هم چون تا چشم کار می‌کرد دریا بود و امواجی که به مهابا به ساحل حمله می‌کردند. احدی در ساحل نبود. تا چشم کار می‌کرد دریا بود و ساحلی باریک. خودم بودم و من‌های خودم در من!  آنقدر ماندم که دیگر به هنگام مد دیگر تقریبا ساحلی باقی نمانده بود به جز راه باریکی به پله‌ها و بیشه‌ای در بالا و راه برگشت به آبادی.

به کثیفی و شلوغ پلوغی خانه کمی عادت کرده‌ام. امروز فکر می‌کردم که چقدر محل زندگی و نحوه زندگیِ آدم، اولویت‌های آدمی را عوض می‌کند. برای کسی که در محیطی مثل اینجا زندگی می‌کند و افق دیدش بطور طبیعی گسترده است و سروکارش هرروز با طبیعتی بکر و دست نخورده است، برای گرفتن یک ماهی باید ساعت‌ها صبورانه بنشیند و آب را تماشا کند، بطور تقریبا بدوی (در مقایسه با زندگی شهری دنیای مدرن) زندگی کند، چقدر باید-نباید‌های زندگیِ مدرن شهری رنگ می‌بازند و بی‌معنا می‌شوند. همه چیز در افق بین آسمان و دریا محو می‌شود و آنچه که مهم‌ترین معنا را دارد، طلوع و غروب آفتاب، وزش باد و موج دریاست. همه چیز دیگر در این صحنه دریا و آسمان و موج محو می‌شود.

روز 5 - امروز، در آخرین روز سفرم، دیگر صبرم برای کم شدنِ باد سر آمد و با یک قایق موتوری درب و داغان دل به دریا زدم. باد شدید بود و دریا مواج. وقتی که بر خلاف باد می‌رفتیم مثل این بود که گویی با قایق داری از پله بالا می‌روی. منی که اینهمه ادعای نترسی دارم و خود را بزرگ شده دریا می‌دانم، وقتی که موتور قایق آن وسط‌ از کار افتاد، ترسیدم. ولی خب بعد دوباره به کار افتاد. ترسم که ریخت از قایق‌ران خواستم که وارد اقیانوس شویم. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و بی‌کلام قایق را به سمت دهانه خلیج با اقیانوس راند. نزدیکی دهانه سرعت را کم کرد و پرسید باز هم می‌خواهی که جلوتر برویم؟! باد شدید و امواج بسیار بلندتر و خروشان‌تر آماده‌ی به بازی گرفتن قایق بودند. تماشایش هم در عین زیبایی و عظمت، ترسناک بود و صدای امواج مهیب … برگشتیم.

به بوی نمِ خانه، بوی روغن موتور، بوی ماهی عادت کرده‌ام. برای بی‌لکه بودن لباس و تمیزی دست هم بی‌خیال شده‌ام. دلم برای این زندگی بی‌قید و آرام و تنهایی و دریا و آبادی‌ای که همه چیز زندگی شهری را در خود محو می‌کند، تنگ خواهد شد که از فردا باید برگردم ملبورن و روزهای باقیمانده از سفر کار خواهد بود و جلسات متعدد و زندگی شهری.

5 نظر برای “پنج روز”

  1. فرحناز می گوید:

    چه خوب بوی ماهی و روغن موتور و نم خانه را اینجا پاشیدی. حس های زنده ای بودن

    Reply

  2. pooyaa می گوید:

    امیدوارم که فرصت های بیشتری برای تجدید نیرو پیدا کنی

    Reply

  3. شین بانو می گوید:

    می تونستی سفرت بهتر از این باشه…

    Reply

  4. saman می گوید:

    یه حس بدی بهم دست داد که نمیدونم چی بود(نا امیدی،ترس،تکرار،خستگی یا شایدم چیز دیگه؟)
    با نوشته هایی که قبلا ازت خوندم فرق داشت…
    حالا نمیدونم این خوبه یا بد؟

    Reply

  5. majid می گوید:

    پس همان اول ورود نگران قطع آب شدم ولی آسمان برای رفع نگرانیِ من به سرعت ابرها را صدا کرد و باران مفصلی بارید که برای اهل محل بی‌سابقه بوده!
    =========
    عجب پا قدمی

    Reply

شما چه نظری دارید؟

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats