گروهی مثل خانم استفنی ورمولن ( سوسیالوژیست، فعال فمنیست و صاحب کتاب) معتقدند اگر کسی فکر میکند که با انتخاب آگاهانه همسرش، او از طبع غریزی (حیوانی) خود فراتر رفته است، در خطاست. خانم ورمولن میگوید: یافتن یک عشق تازه در زندگی آنقدر قوی است که همه مولکولهای ما را شارژ میکند و قلب ما را آتش میزند. اما در حالیکه ما باور میکنیم که این احساس سرشار از انرژی ما را با روحمان پیوند میزند، این احساس چندان ربطی به احساسات قلبی ما ندارد.
خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمونهای مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانهای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یکسری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هومونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه میدهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و میگوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود میآورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمیدهند.
با نگاهی اجمالی به مقالات و وبسایت خانم ورمولن به نظر میرسد که هدف او از حرفهای فوق که از او نقل کردم کلا آزاد کردن افراد و به خصوص زنها از کلیشههای اجتماعی از قبیل انتظار کشیدن برای یک پرنس (نماینده مرد ایدهآل داستانی) و یا حتی عشق لیلی و مجنونوار آزاد کند و به آنها اعتماد بنفس بدهد و اینکه به فکر سلامت روانی خود قبل و یا در کنار سلامت و برنامه زندگی زناشویی خود نیز باشند. عنوان یکی از کتابهایش هست: “بکشید آن پرنسس را!” من البته کتابش را نخواندهام ولی کمی آنلاین به مقدمهای از آن نگاه کردم؛ در باره همان کلیشه انتظار کشیدن زنها برای یک مرد ایدهآل داستانی برای زندگی است.
از طرف دیگر خانم لوری گُتیب، که کتاب “با مرد مناسب (و نه ایدهآل) ازدواج کنید” را نوشته است، خود از جمله زنهایی بود که به انتظار عشق واقعی تا 37 سالگی صبر کرد و بعد دید که دارد دیر میشود توسط اسپرم هدیه شده به آزمایشگاه باردار شد تا حداقل بچهای داشته باشد. پس از بچهدار شدن اما دیدش نسبت به عشق و ازدواج و عشق واقعی عوض شد. حال چون دیگر بچه داشت پس با دوستان متاهل و بچهدار بیشتر رفت و آمد کرد. اینبار در نگاهی تازه به اطراف خود و دوستان متاهل و دیدن خود به عنوان یک مادر تنها، به این نتیجه رسید که گویی ایده انتخاب همسری مناسب برای اداره یک زندگی با همدیگر و بزرگ کردن بچه نهایتِ احساسِ نیاز عاشقانه است. لوری از خود پرسید که چرا او اینگونه به ازدواج 5 سال پیش فکر نکرده بود. حاصل این دگرگونی در زندگی و تفکرات همان کتاب “ازدواج با مرد مناسب (به اندازه کافی خوب) و نه مرد ایدهآل” است که همین اواخر چاپ شده است.
کتاب خانم لوری گتیب و ایدهی رها کردن عشق و مرد ایدهآل و به دنبال یک همسر مناسب (و لزوما نه ایدهآل) گشتن، اما از طرف خیلی از زنهای فمنیست و فعال اجتماعی چندان استقبال نشده است. برای مثال میتوانید مقالهی اشلی در روزنامه گاردین را در این لینک بخوانید و یا نگاهی به وبلاگ خانم سو مارک (مدیرکل یک شرکت صنعتی) بیندازید و مقالهی کوتاهش را تحت عنوان “با آقای مناسب (به اندازه کافی خوب) قانع نشوید” را بخوانید. خانم مارک به مناسبت حرفهاش نمودار سمت چپ را کشیده است و ترسیمی نشان میدهد که قانع شدن به فردی به اندازه کافی خوب مانع دستیابی به فرد درست و ایدهآل شخص میشود. این میان جمله متداول و نغزی را شاهد میآورد که میگوید: خیلی وقتها “خوب” دشمن “بهترین” است! یعنی قانع شدن به هر چیز خوب مانع رسیدن به چیز بهترین میشود.
و اما انگیزهام برای نوشتن مطالب بالا پاسخ به دو تا از دوستانم بوده که اخیرا به من گیر دادهاند که در باره عشق، آنهم از نوع واقعیاش بنویسم. از طرف دیگر باز اخیرا دوستان جوانی از طریق ایمیل در باره انتخاب همسر از من مشورت خواسته بودند. باز این دومی اگر طرف را خوب بشناسم کار آسانتریست (البته نه با ایمیل و از راه دور!) ولی نوشتن در باره آن اولی مثل راهرفتن در زمینی مینگذاری شده میماند! برگردیم به مبحث “همسر مناسب (خوب به اندازه کافی) و یا ایدهآل. به نظر من سن عامل بسیار تعیین کنندهای در انتخاب مابین “خوب” و یا “بهترین” است. در سنین جوانی (بگوییم زیر 35 سال) هنوز تفکیک نیازهای روحی و جنسی اصلا ساده نیست و چه بسا که شخص را به اشتباه بیندازند. در عین حال که من معتقدم که نیاز فیزیکی قضیه و تمایلات احساسی هردو اجزای ناگسستنی یک مجموعهند، ولی از یک سنی به بعد آنها از همدیگر قابل تشخیصاند. به عبارت دیگر من حرفهای به استناد بیولژیِ خانم ورمولن را چندان معتبر نمیدانم. راستش را بخواهید از دید علمی در نحوه استدلال ایشان اشکال میبینم.
حال اگر شما هم سن را یک عامل کلیدی بدانید، آنوقت به نظر میرسد که برای ازدواج در سنین جوانی به لحاظ حساب احتمالات و تحقیقات اجتماعی هم که نگاه کنید، ازدواج با فرد “خوب به اندازه کافی” پایدارتر و ارجح است. اما اگر به هر دلیلی شخص طلاق گرفته و یا وارد رده سنی بالاتر از 35-40 شده، آنوقت صبر کردن برای فردِ “درست و ایدهآل (برای طرف مربوطه) احتمال موفقیت بیشتری از روش دیگر را دارد.
حالا از کجا بفهمید که طرف فرد مناسبی است یا نه، آن دیگر خیلی به شخص بستگی دارد. البته قانون کلی سنخیت خانوادگی خیلی درست است و احتمال خطا را کم میکند (باز البته مثل هر قانون دیگری استثنا هم دارد). یک تست ساده را هم از من داشته باشید: اگر قصد ازدواج با پسر و یا دختری را دارید، یک روز در یک ساعت شلوغ ترافیک از او بخواهید که شما را سر راهش به جایی، که چندان هم راحت پیدا نمیشود و راهش را بلد نیست، برساند (البته خب بله، باید طرف ماشین داشته باشد و یا حداقل رانندگی بلد باشد.) آنوقت رفتار رانندگیی او را به دقت زیر نظر بگیرید. چقدر به رانندههای دیگر بد و بیراه میگوید و یا اینکه صبورانه از خطاهای دیگران چشم پوشی میکند، آیا از ترافیک عصبی میشود؟ آیا از اینکه راه را پیدا نمیکند حرص میخورد؟ خلاصه اینکه به تجربه دیدهام که رفتار خانوادگی بسیاری از افراد (چه زن چه مرد) شبیه نحوه رانندگیشان است، امتخانش ضرر ندارد!
March 1st, 2010 at 4:34 am
[...] همسر مناسب (به اندازه کافی خوب) و یا همسر ایدهآل؟ حالا از کجا بفهمید که طرف فرد مناسبی است یا نه، آن دیگر خیلی به شخص بستگی دارد. البته قانون کلی سنخیت خانوادگی خیلی درست است و احتمال خطا را کم میکند (باز البته مثل هر قانون دیگری استثنا هم دارد). یک تست ساده را هم از من داشته باشید: اگر قصد ازدواج با پسر و یا دختری را دارید، یک روز در یک ساعت شلوغ ترافیک از او بخواهید که شما را سر راهش به جایی، که چندان هم راحت پیدا نمیشود و راهش را بلد نیست، برساند (البته خب بله، باید طرف ماشین داشته باشد و یا حداقل رانندگی بلد باشد.) آنوقت رفتار رانندگیی او را به دقت زیر نظر بگیرید. چقدر به رانندههای دیگر بد و بیراه میگوید و یا اینکه صبورانه از خطاهای دیگران چشم پوشی میکند، آیا از ترافیک عصبی میشود؟ آیا از اینکه راه را پیدا نمیکند حرص میخورد؟ خلاصه اینکه به تجربه دیدهام که رفتار خانوادگی بسیاری از افراد (چه زن چه مرد) شبیه نحوه رانندگیشان است، امتخانش ضرر ندارد! [...]
March 1st, 2010 at 5:32 am
سلام سارای عزیز
مطلب جنجالی است. گویا شما هم تلویحا به این نتیجه رسیدهاید که دست کم در سنین پائین نظریهی بیولوژیک کار میکند.
در سنین بالاتر باید بین دو جنس اندکی تفاوت قائل شد. زنان به نیازهای فراتر از بیولوژیک وزن بیشتری میدهند اما در همان زمان نظریهی خانم ورمولن برای مردان هنوز جواب میدهد ( با فرض اینکه مخاطب نوشتهتان هر دو جنسند).
با این حال مثل بیشتر مسائل انسانی، تعمیم این قواعد به همگان باید با احتیاط انجام شود.
Reply
سارا رها Reply:
March 1st, 2010 at 9:47 am
سلام بر دوست گرامی، پیکولوی ناپیدا!
همانطور که گفتم هر دو نیاز فیزیکی و روحی اجزای ناگسستنی یک مجموعهاند ولی اینکه وزن کدام در اثر کل موثرتر باشد به نظر من به سن، به جنسیت فرد و به چیز دیگری که ننوشتم و آهسته میگویم، به تجربه، بستگی دارد. به نظر من در مردها هم مثل زنها همینطور هست هرچند که احتمالا دیرتر از زنها به آن سنی میرسند که بتوانند ایندو را از هم تفکیک کنند و بعلاوه باز هم در رده سنی یکسان، وزن هر یک از این دو عامل ناگسستنی در احساس نیاز به همسر در افراد مختلف و در دو جنیست مذکر و مونث هم مطمئنم که اگر مطالعه آماری صورت بگیرد با هم متفاوت است.
حرف شما کاملا متین است که در مسائل اجتماعی-انسانی تعمیم بخشی قوانین کار مشکلی است چرا که تفاوتها بسیار است.
Reply
March 1st, 2010 at 5:33 am
اگه طرف بیاد برسوندت! تو اون ساعتی که شما گفتی طرف اگه ریگی به کفشش نباشه میگه عزیزم خب تاکسی بگیر! تازه ته صداقتشه.
)
بدبینی رو داشته باش ( اگه ریگی ه کفشش نداشته باشه…
از شوخی گذشته به نظر من اگه مثلا تو ظهر تابستون بیاد برات یه آدرس گم و گورم پیدا کنه یعنی ای همچی براش ارزش داشتی!!!
Reply
March 4th, 2010 at 10:08 am
سلام سارا خانم من وبلاگتو لینک کردم ممونم اگه منو لینک کنی
http://www.auapg.blogfa.com
Reply
March 6th, 2010 at 10:14 am
نمي دونم، فكر مي كنم براي ازدواج داشتن يك انسان واقعي از يك عشق واقعي مهمتره. آدمي كه احساس مالكيت نداشته باشه و نخواد ديگري رو به اين بهانه كه دوست داره به آدم ايده آلش تبديل كنه. پدر و مادرش روابط منطقي و خوبي داشته باشن و دوست داشته شدن رو تجربه كرده باشه. آدمي كه دوست داشته نشده باشه، نمي تونه كسي رو دوست داشته باشه.
Reply
March 10th, 2010 at 7:32 pm
[...] همسر مناسب (به اندازه کافی خوب) و یا همسر ایدهآل؟ » آوا… خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمونهای مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانهای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یکسری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هورمونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه میدهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و میگوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود میآورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمیدهند. [...]
August 30th, 2010 at 5:30 pm
با سلام من به عنوان مردی متاهل، 38 ساله، با زندگی که در حال فرو پاشی است. چند سوال از شما دوستان و سروران عزیز به خصوص خانمهای گرامی دارم.من هر چقدر در محیط اطرافم مینگرم کمتری خانمی رامی بینم که از جنبه های دیگر (غیر جسمی و جنسی) متاعی برای عرضه به طرف مقابلش و برگی برای برنده شدن داشته باشد. البته به رسم زمانه والبته خودشان ابتدا همه آنرا منکر میشوند ولی با کمی کنکاش والبته ریزبینی این راز نهان ، آشکار خواهد شد. متاسفانه همگی یکصدا خواهان مردی هستند که در عین بی عیب بودن آنها را با تمامی نقایص و کاستی های که هر انسانی حتما دارد دوست بدارد آنهم به آن شدت که خانمها خواهان آن هستند.دوستان، من در زمان ازدواج 34 ساله بودم و بیشترین علت این تاخیر ناتوانی در یافتن همسری با نگرشی متعالی به زندگی و در عین حال زیرک و باهوش بود. انسانی که حداقل خصوصیات لازم برای تشکیل یک زندگی مناسب و متناسب با روحیات و احوالات من را دارا باشد.و چون این مهم حاصل نشد به ناچار با کسی ازدواج کردم که از لحاظ فکری و آموزهها واندوخته های ذهنی بسیار از هم فاصله داریم. واز این روست که تمامی اعمال و رفتار او هر چقدر هم که خالصانه و عاشقانه باشد در دیده من نمودی ندارد و این امر ناخواسته باعث آزار من است. من در راستای حفظ خانواده ام و به رسم زمانه به مشاورین خانواده و دکترهای روانشناس زیادی مراجعه کردم .که چکیده آن جلسات به صورت ذیل است.شما شخصی هستید با هوش اجتماعی بالا و دارای پنج شخصیت انهم بصورت تمایز نیافته (از مجموع شش نوع شخصیت شناخته شده موجود) ، وخانم شما هم انسانی است سالم با یک نوع شخصیت غالب ولی معمولی ، که این تفاوتها باعث ناهنجاریهای موجود گردیده.(او بی گناه است مشکل من هستم. در زندگی مشترک مان بسیاری از مواقع هنوز او چیزی را بر زبان نیاورده من میدانم و برای او می گویم . او اوایل فکر میکرد من از جای شنیده ام و یا کسی به من گفته اما اکنون برایش عادی شده.این مو ضوع در برخورد با دیگران نیز صادق است به شرط اینکه شخص مقابل در رفتارش صادق بوده و حداقل چندین بار با هم برخورد داشته باشیم. من در حال حاظر روحیه خوبی ندارم و دایم دچار خود درگیری هستم ، زیرا بود یا نبود همسرم برایم تفاوتی ندارد ، اشتباهات او هرچند کوچک، باعث میشود که من دایم به خودم ناسزا بگویم و هر روز پیرتر از روز قبل بدون ذره ای علاقه به شریک زندگیم روزگار را میگذرانم . به دیگران می نگرم که هرچند هم که در ظاهر باشد ولی چقدر یکدیگر را دوست دارند، من که این خلا بزرگ را در خود احساس می کنم . می خواهم شخصی را عاشقانه و خالصانه دوست بدارم و مجالی برای بروز این احساسات نمی بینم، زیرا ذهنم شدیدا و بصورت وحشتناکی در مقابل همسرم مقاومت کرده و واکنش نشان میدهد. و با تمام این اوصاف من شخص با اخلاق ومعتقدی هستم. به ناچار با وجود یک فرزند 2ساله دادخواست طلاق دادم ، همسرم در دادگاه میگفت جناب قاضی من او را دوست دارم و او هیچ عیبی ندارد بجز اینکه به من توجهی ندارد و مرا دوست ندارد.درحال حاضر بدنبال شخصی میگردم که لازم نباشد در باره هرآنچه که میدانم و نمی دانم به او توضیح بدهم حال شاید او بفهمد و یا نفهمد، بعد از آنهم آیا آن آموخته ها را تا چه زمان به خاطر داشته باشد. من شخصی را میخواهم که اگر مثل خودم هم نبود حداقل شخص زیرکی باشد و من هم از او بتوانم چیزهای زیادی را بیاموزم زیرا من همیشه تشنه آموختن بوده ام ، ولی متاسفانه توان زیادی برای یاد دادن ندارم زیرا ذهن من نیاموخته است که همه توان آموختن را در مرتبه اول و دوم ندارند .راستش را بخواهید به یافتن شخصی با این خصوصیات امید چندانی ندارم و تازه همیشه باخودم میگویم اگر هم یافت شد چه دلیلی دارد او هم مرا بخواهد.دوستان غرض از بیان قصه زندگی خودم این بود که :1)چه کسی گفته باید احترام و علاقه ای را که خواهان آن هستید دیگران به شما تقدیم کنند، شما خودتان باید برای بدست آوردن آن بجنگید وآنرا کسب کنید ، درست مثل نبرد برای ادامه زندگی در صورتیکه اکثرت خانمها میخواهند پرنسس قصه آنها را همنگونه که هستند بخواهد ، که اگر بخواهد حتم بدانید او آن پرنس بی عیب قصه ما نیست و شخصی است مثل همی ما با هزار مشکل آشکار و نهان.2)در زندگی ممکن است شما لیاقت چیزهای بسیار و با ارزشی را داشته باشید ولی بقدر وسع شما برای شما فراهم میشود نه بقدر لیاقت تان(البته این موضوع نیز مثل تمامی اصول استثنا دارد ولی با یک گل بهار نمی شود.
Reply