منم: سارا رها! نزدیک به 20 سال است که مقیم کانادا هستم ولی در رفت و آمد دائم به ایران در حد سالی دو بار. باید اعتراف کنم که سارا رها نام شناسنامه‌ای من نیست ولی نامی‌ست که خیلی دوستش دارم آنقدر که دوست ندارم هیچکس دیگری این نام را برگزیند! پیدا کردن نام واقعی‌ام و اینکه چه کار می‌کنم از روی نوشته‌هایم نباید کار سختی باشد ولی اجازه دهید که اینجا همان سارای رها بمانم. دلیل بسیار ساده‌ای برایش دارم ولی در کل هم از شهرت بیزارم و همیشه از بچگی دوست داشتم که گرداننده پشت صحنه باشم. از اینرو در مدرسه هم، در تمام برنامه‌های مختلف همیشه مدیریت گروه‌هایی را برعهده داشتم ولی کمتر خودم در جلوی صحنه ظاهر می‌شدم. شاید این هم نشانگر همان خصوصیت باشد که خود را در بعضی از داستان‌واره‌هایم (خصوصاً داستان سایه) نیز نشان می‌دهد. تابع زندگی‌ام هم انتگرال دارد و هم مشتق! نوشته‌های اصلی وبلاگ در واقع حاصل انتگرال من در یک بازه زمانی‌اند و پاره‌ای از مشتقات زندگی‌ام هم در روزانه‌ها نوشته‌ می‌شوند. دیگر چه چیزی دوست دارید که در باره من بدانید؟! علائقم هم که از روی دسته‌های وبلاگ روشن است. آهان! از سوسول بازی و آه و ناله و بی‌ادبی هم خیلی بدم می‌آید! زیاده عرضی نیست!

مخلص همگی

سارا رها، دسامبر 08 = آذر ماه 87

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

متن زیر را همان اول که این وبلاگ را درست کردم, نوشتم. مدتی است که دیگر هدفدار می نویسم. اینکه چه هدفی را دنبال می کنم, اگر به پستهایم نگاهی بیندازید آنرا خواهید یافت. همچنان در دسته بندی های مختلف می نویسم. هر وقت که کانادا هستم و سرگرم کار, بیشتر مطالب علمی ترجمه و خلاصه می کنم و پست میکنم و هر از چند گاهی هم برای تفنن به شعر گریزی می زنم. هر وقت که ایران میروم , در فضای خانه پدر نوستالژیک می شوم و خاطره می نویسم و مشاهداتم را از مردم کوچه و خیابانهایی که با ولع به تماشایشان میروم. “آن دگری” در من که زمان و مکان برایش بی معنی است و هم او این وبلاگ را راه انداخت (متن پارسالی را هم او نوشت), دیگر ولی نخواهد نوشت. شاید برود برای خودش یک وبلاگ دیگر راه بیندازد! ولی دیگر اینجا نمی تواند که قلم را بدست بگیرد…. باری برای خواندن دستاوردم از یکسال وبلاگ‌نویسی اگر دوست دارید اینجا را بخوانید.

مخلص همه خوانندگان و دوستان دیده و نادیده,

سارا رها، فروردین 87

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم ….. شعر و غزل و در بیتی آموخته ایم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست ….. جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

من در این وبلاگ هدف خاصی را دنبال نمی کنم. اینجا یه خونه مجازی برای من بی خانمان است که دلم می خواد بی هیچ تکلفی هر چی عشقم کشید بنویسم. هر کس هم که اومد توی این خونه راحت باشه و هر جا که دلش خواست سرک بکشه. تو این فضا زمان معنی نداره.زمان پست های من هیچ ربطی به زمان خود اون نوشته ها ندارند. بعضی هاشون تازه اند و همون روز که پست شده اند نوشته شده اند و بعضی هاشون ممکنه از توی یادداشتهای بی مخاطب چند سال پیشم بیرون اومده باشند. خلاصه هیچ نظم و ترتیبی در کار نیست. اینها تصاویری یک بعدی از ذهن منند که همه با همدیگر هم در یک بعد اشتراک ندارند. پس بدنبال بازسازی من از روی این تصاویر درهم نباشید که بقول مولانا :

آه که چه بی رنگ و نشان که منم کی ببینی مرا چنان که منم!

اگر نوشته ای به دلتون نشست که فبهاالمراد و اگر ملول شدید دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.

سارا رها، فروردین 86