لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

پای بندی به مراسم مذهبی

اجتماعی 7 نظر »

می‌گویند در هر مذهبی سه عنصر اصلی هست: ایمان و یا اعتقاد به مذهب، رفتار و عمل به اصول مذهب و پای‌بندی به مراسم مذهبی و حس تعلق به دسته و گروه. بر اساس بحث‌هایی که با دوستان از مذاهب مختلف داشته‌ام به نظرم می‌رسد که ما بین سه مذهب عمده دنیا (به لحاظ تعداد پیروان)، یهودیت، مسحیت و اسلام، عنصر حس تعلق و پای‌بندی به مراسم بیش از همه در بین یهودیها رایج است و کمتر از همه در بین مسلمانها و در بین مسلمانها نیز در شیعیان کمتر از سنی‌ها. ما بین تمام مراسم مذهبی شیعه شاید فقط یک شب قدر باشد که با همه مراسم دیگر فرق می‌کند و خیلی‌ها از هر درجه‌ای از اعتقاد در آن شرکت می‌کنند. به عنوان گواه عکس‌های این لینک را ببینید. ولی در مقابل من هر یهودی‌ای که دیده‌ام، در عین اینکه اصلا به وجود خدا هم اصلا معتقد نیست، امکان ندارد که مراسم گردهم‌آیی های مذهبی‌شان را شرکت نکند. 

برای مسیحی‌ها گویی که رفتار و عمل به اصول مذهب از آن دو عنصر دیگر مهم‌تر است. مهم نیست که طرف چقدر واقعاً ایمان دارد و یا در مراسم مذهبی شرکت می‌کند، ولی مهم اینست که رفتارش در زندگی منطبق با اصول مذهب باشد.

و اما برای مسلمانها، باز به نظر من (که البته ادعایی هم ندارم و فقط نظری بر اساس دایره مشاهداتم می‌دهم. احتمال اینکه درست نباشد هم بسیار است.) این ایمان و اعتقاد است که محور است. اگر ایمان نباشد، احتمال اینکه طرف در مراسمی مذهبی شرکت کند کم است. رفتار مذهبی نیز بنظرم نسبت به دو عنصر دیگر در درجه پایین‌تری از اهمییت می‌ایستد.

این نوشته کوتاه را به مناسبت عید فطر نوشتم که امسال تقریباً همزمان شده با مراسم سال نوی یهودی‌ها. همه یهودی‌های همکار ما که همانطور که اشاره کردم اصلا به وجود خدا هم اعتقاد ندارند، امروز را تعطیل کرده بودند تا در مراسم مذهبی‌شان شرکت کنند. ولی فردا که عید فطر است بسیاری از مسلمانهای همکار همچنان سر کار خواهند آمد.

توصیه‌هایی چند برای مهاجرت و یا اقدام برای تحصیل در کانادا

اجتماعی 15 نظر »

تازگیها بسیاری از دوستان نادیده از ایران از طریق ایمیل از من می‌خواهند که راجع به مهاجرت به کانادا و شرایط آن و چگونگی ادامه تحصیل و امکانات زندگی برایشان بنویسم. جواب این سئوالات یعنی نوشتن یک کتاب! پس تصمیم گرفتم که اینجا یکسری توصیه های کلی را بنویسم که شاید کمکی باشد و دیگر از اینکه پاسخ آنگونه ایمیل ها را نمی دهم وجدان درد نگیرم.

1- اگر دغدغه تان مشکلات مهاجرت است, بد نیست که یک نگاهی به پست های من در دسته “خانواده” و “اجتماعی” بیندازید و یا روی کلمه “مهاجرت” آن بالا گوشه راست وبلاگ جستجو کنید تا نوشته های مربوطه را پیدا کنید. ادامه پست »

موی من مال تو

اجتماعی 5 نظر »

ویدئوی تاثیرگذار, خلاقانه و زیبایی است به مناسبت هفته سرطان کودکان.

خاطرات اقامت در یک صومعه (4)

اجتماعی, خاطرات 11 نظر »

مقدمه: نوشته زیر قسمت چهارم و آخر از خاطرات سفر کوتاه دو روزه‌ام است به یک صومعه. لطفا اول پست‌های‌ پیشین را بخوانید.  عکس ساختمان صومعه را در پشت آن درخت‌ها نشان می‌دهد. مزرعه جلو مزرعه علوفه است که برداشت شده بود.

monasteryfromfar.jpg6. امروز صبح عبادت به هنگام اذان صبح را هم شرکت کردم. برنامه عبادت سحرشان حسابی طولانی‌ست. یکساعت کامل طول کشید. از 3:45 تا 4:45 صبح. به هنگام عبادت خیلی وقتها می‌ایستند و به دفعات رکوع می‌روند و یا زانو می‌زنند. باز مغزِ من تحلیل‌گرتر از آن بود که بخواهد حالتی را تجربه کند. داشتم به این فکر می‌کردم در این مکان که از همه جای دیگر دنیا بی‌خبر است و اگر کسی بیرون نرود حتی می‌تواند از ساعت طبیعت هم بی‌خبر بماند، با اینهمه چقدر ساعت و دقایق مهم‌اند. نظم غریبی حکمفرماست. ساعات عبادت دقیقه‌ای پس و پیش نمی‌شود و صدای تک‌تک ساعت خیلی وقتها تنها صدایی است که شنیده می‌شود.

به این فکر می‌کردم که این روتین است که باعث نشاط و رضایت و سعادت آدمها می‌شود البته اگر روتین را شخص خودش انتخاب کرده باشد. کاری که مذاهب می‌کنند اینست که یک روتینی را برای متوسط مردم جامعه طرح می‌کنند. هر کس به فراخور درک و توان خودش آن روتین را در حد بالا و پایین ‌اش رعایت می‌کند. در این شکی نیست که هر چیزی اگر با زور اعمال شود از محتوی خالی می‌شود و شخص بر علیه آن قیام می‌کند. همین یک قلم نکته را اگر جمهوری اسلامی می‌فهمید که ایران خیلی از مشکلها را نداشت! بگذریم. اینرا گفتم که خاطرنشان شوم که بحث مذهبِ آمیخته با سیاست را نمی‌کنم. آن حسابش جداست. بحث من بر سر نیاز آدمها به مذهب است. همه لزومی ندارد که مذهبی باشند تا اصولی داشته باشند. کمااینکه من هم خود را مذهبی به معنای عام نمی‌دانم ولی اصولی تعریف شده و مشخص برای خودم دارم. به روتین پای‌بندم و آنرا شرط موفقیت و رضایت و آرامش می‌دانم. به دور و برِ خود و بعد از آن به درونِ خود نگاه کنید. آیا آنهایی را که در زندگی خود روتینی را، مهم نیست چه روتینی، مذهبی، کاری، ورزشی، هرچه، برای خود انتخاب کرده‌اند، شادتر و آرام‌تر و موفق‌تر نمی‌یابید؟ امتحانش ساده است. لازم نیست مذهبی و نماز خوان باشید تا اثر روتین داشتن را دریابید. با خود قرار بگذارید که هر روز صبح، ده دقیقه زودتر از معمولِ خود بیدار شوید و آن ده دقیقه را مثلاً بوگا کنید، یوگا نشد، مثلا ده دقیقه فقط نفس عمیق بکشید و بی حرکت بنشینید و فکر کنید، آنهم نشد ده دقیقه بدوید و یا ده دقیقه نرمش کنید، و یا هر چه. ده روز اینرا امتحان کنید و اثرش را در خود ببینید.

نداشتن یک روتین منظم که شخص به آن پای‌بند بماند به نظر من یکی از بزرگترین عوامل نارضایتی و افسردگی افراد در دنیای مدرن است.  

ادامه پست »

خاطرات اقامت در یک صومعه (3)

اجتماعی, خاطرات 26 نظر »

مقدمه: نوشته زیر قسمت سوم از خاطرات سفر کوتاه دو روزه‌ام است به یک صومعه. لطفا اول پست‌های‌ پیشین را بخوانید.  عکس ورودی ساختمان صومعه را نشان می‌دهد.

monastery-enterance.jpg4. چه خوب است که اینجا ساکت است و هیچ وسیله ارتباطی‌ای با دنیا نیست! دلم می‌خواهد که مدت طولانی‌تری اینجا بمانم ولی نمی‌توانم. باید حداکثر فردا برگردم. احساس می‌کنم که می‌توانم خیلی بیشتر در این محیط بمانم. همینقدر که مثلا یکروز درمیان بروم یک جایی که اخبار را بخوانم برایم کافیست و در همچه محیطی خیلی خوب فکر می‌کنم و کار می‌کنم. آه، کارم را هم با خودم آورده‌ام و کاری را که برایم 6 ساعت طول می‌کشید در عرض 2 ساعت امروز انجام دادم.

بعداز ظهر نم نم باران می‌آمد. با ماشین رفتم توی جاده. رفتم به سمت شمال ببینم کجا می‌رسد. تابلوهای کوچکی بودند و یک اسامی‌ای داشتند ولی من آبادی‌ای نمی‌دیدم! همینطور رفتم، و رفتم و رفتم. حدود 45 کیلومتر بعد بالاخره داخل یک کوره راه شدم و جلوی یک خانه ایستادم که وسط دو باغ و مزرعه کوچک بود. در زدم، خانم مسنی در را باز کرد و خوشحال از اینکه کسی پیدا شده که با او صحبت کند! به او گفتم که نقشه نیاورده‌ام و فقط می‌خواهم بدانم که این جاده سر از کجا در می‌آورد. برایم توضیح داد و طبق معمول همه آدمهای با فرهنگِ کشاورزی مهمان نواز و بسیار مهربان و خوشرو بود. کلی حال و احوال کردیم و ازم خواست که حتما دفعه دیگر مهمانِ او شوم و یک کارتن سیب درختهایش را هم داد که ببرم. ازش اجازه گرفتم که اگر اشکال ندارد می‌برم برای راهب‌ها. قبول کرد. گفت که در همان نزدیکی‌ها کافی‌شاپی هست که آنجا هم سرزدم و یک قهوه خوردم و کلی هم با خانم صاحب مغازه که به شکل خانوادگی آنجا را اداره می‌کرد گپ زدم. بعد دوباره برگشتم به صومعه.

اینبار در حیاط آن پسر جوانِ صبحی را به همراه برادر آلبریک دیدم. اسمش آنجلو بود (از پدری ایتالیایی و مادری کانادایی). با حرارت داستان سفرهایش و اینکه چطور شده که از این صومعه سر در آورده است و چطور فهمیده است که این جایی است که خداوند خواسته که او باشد، صحبت کرد. چیز زیادی من نگفتم. بیشتر گوش دادم. فهمیدم که تلویزیون هم که در قسمت مهمانها هست آنتن ندارد و فقط می‌شود که با آن فیلم نگاه کرد. رادیو هم ندارند. یعنی ارتباطشان با دنیا تقریباً بطور کامل قطع است مگر اینکه کسی مثل من مهمان آنجا برود و برایشان از اخبار بگوید و یا اینکه رئیس اعظم‌شان که گاه سفر می‌کند از سفر برگردد و اخبار دنیا را که لابد او هم افواهی می‌شنود به آنها بگوید. برایشان از آزمایش ذرات بنیادین جهان که تازه آغاز شده گفتم. و البته که نتایج این آزمایش تاثیری به حالشان ندارد. راستش تقریباً تاثیری به حال هیچکس ندارد!

ادامه پست »

خاطرات اقامت در یک صومعه (2)

اجتماعی, خاطرات 9 نظر »

مقدمه: نوشته زیر قسمت دوم از خاطرات سفر دو روزه‌ام است به یک صومعه. لطفا اول پست‌ پیشین را بخوانید.  عکس اتاق نهارخوری مهمانان صومعه را نشان می‌دهد.

monastery-dinning-room.jpg2. برخلاف آن آسمان پر ستاره دیشب امروز هوا ابری‌ست. باز موقع طلوع آفتاب بهتر بود و نیم‌رخ خورشید را دعا گفتم ولی الان حسابی ابری شده. داخل صومعه هم که دیگر نگو و نپرس: دلگیر، نمور و تاریک! دیشب تا صبح چند بار راهب‌ها بیدار شدند و عبادت کردند. البته هیچ ندیدم ولی صدای پایشان مرتب می‌آمد و من هم که به صدای بال پشه هم بیدار می‌شوم. تا دلتان بخواهد خواب‌های طولانی و عجیب دیدم! ساعت 6.5 باز آلبریک بدون اینکه من او را ببینم برایم میز صبحانه را چیده بود. خودشان از درهایی که نوشته‌اند باز نکنید، به قسمت مهمانان رفت و آمد می‌کنند. قهوه‌ای زدم توی رگ و از در صومعه در‌آمدم. زن و شوهر مسنی را دیدم که گفتند از یکی از دهات اطراف برای مراسم عبادت روز شنبه آمده‌اند.

ساعت 7.5 شروع می‌شد. من هم دقایقی قبل از 7.5 رفتم توی کلیسا. من کلیسا، البته غالبا کلیسای پروتستانها را، زیاد رفته‌ام. هر سال ایام کریسمس می‌روم چون آوازهای گروه کر کلیسا را دوست دارم. اما این کلیسا و مراسم‌شان کمی با جاهای دیگر فرق می‌کند. اولین کلیسایی است که دیده‌ام که در آن هیچ نقاشی و عکسی از مسیح وجود ندارد. هیچ تزئیینی اصلا ندارد. فقط یک مجسمه مریم مقدس با مسیح نوزاد در آغوشش در آن هست.

باری وارد کلیسا که شدم، دو سه تا از راهب‌ها پشت به جایگاه مردم در حالتی خمیده و کاملا بی‌حرکت در ردای سفیدشان ایستاده بودند. آنقدر بی‌حرکت بودند که مثل کرم ابریشم درون پیله بنظرم آمدند. ساعت که 7.5 شد، همه از درون پیله‌شان تکان خوردند، یکی ناقوس را به صدا درآورد و مانکهای دیگر هم وارد شدند. همه پیر بودند. ظاهراً تنها راهب جوان‌شان همانی بود که الان در بیمارستان بستری است. داشتم فکر می‌کردم که یعنی نسل بعد دیگر راهب نخواهد داشت که متوجه پسر جوانی شدم که با لباس معمولی و مشکی بین دو راهب پیر قرار گرفته بود. لابد در حال تعلیم است.

ادامه پست »

خاطرات اقامت در یک صومعه (1)

اجتماعی, خاطرات 9 نظر »

مقدمه: سفر کوتاه دو روزه‌ای داشتم به یک صومعه و نوشته زیر خاطراتم و افکارم در طول این سفر و اقامت کوتاه است. برای دانستن جمع‌بندی و دریافت نهایی من از فلسفه وجودی این صومعه‌ها, باید تا آخر خاطرات را بخوانید که تدریجا پست خواهم کرد. اینها را در همانجا نوشتم و اکنون بی هیچ دخل و تصرفی در اینجا تابپ کرده‌ام. عکس راه ورودی به صومعه را نشان می‌دهد.

road2monastery.jpg1. با تردید راه افتادم. چون رفتن به صومعه برایم خیلی ناشناخته بود به اضافه اینکه خیلی هم کار داشتم و حواسم پرتِ کارهایم. ولی بالاخره روح ماجراجویی‌ام غلبه کرد و بدون برنامه قبلی راه افتادم. با خودم نقشه هم برنداشتم بخشی به دلیل تنگی وقت و بخشی هم به این دلیل که جایی که می‌خواستم بروم اصلا جاده‌اش روی نقشه دیده نمی‌شد. پس به اتکای آدرس گفته شده در تلفن راه افتادم. بعد از دوساعت رانندگی بالاخره جاده شماره 34 پیدا شد. گفته بود که بپیچم دست راست و 5 مایل جلوتر صومعه را خواهم دید. پیچیدم و غرق در تماشای زیبایی جاده ‌همچنان می‌راندم که دیدم 10  مایل شده و من هنوز تابلو صومعه را ندیده ام. در اطراف تا چشم کار می‌کرد تپه و جنگل بود و در انتهای کوره‌راه‌هایی تک و توک خانه‌ای هم دیده می‌شد. ماشینی هم رد نمی‌شد. تلفن صومعه هم جواب نمی‌داد.  آخرش در یکی از همان کوره‌راه‌ها یک خانمی را دیدم که سوار بر ماشین داشت به جاده اصلی وارد می‌شد. ایستادم و او هم ایستاد و جواب سئوالم را داد. فهمیدم که طرف به کل جهت را اشتباه آدرس داده بود. باری دور زدم و بالاخره صومعه را پیدا کردم. داخل محوطه شدم و یک جایی پارک کردم و به طرف ساختمان کلیسا راه افتادم. خانه‌ای هم در همان قسمت جلوی محوطه دیده می‌شد ولی به نظر نمی‌آمد که کسی در آن باشد.

ساختمان صومعه دو قسمت دارد: یک قسمت در واقع صومعه است و یک قسمت کلیسا. از داخل کلیسا صدای دعا خواندن می‌آمد. آهسته کمی درش را باز کردم و از لای در چند راهب ردای سفید پوشیده‌ی در حال عبادت دیدم؛ در را بستم چون بنظر نمی‌آمد که بشود رفت تو. رفتم توی قسمت صومعه. همه درها باز بود. داخل یک راهرو چراغ یک اتاق روشن بود. دیدم اسم من روی در نوشته شده  است. فهمیدم که باید آنجا اتاقی باشد که برای من آماده‌اش کرده‌اند. باز جاهای دیگر را سرک کشیدم. دو تا نهار خوری بود و چند تا اتاق کار و دستشویی. اثری از هیچ آدمی دیده نمی‌شد. پس به دنبال پیدا کردن همان “برادر آلبریک” که تلفنی با من حرف زده بود از صومعه درآمدم.

ادامه پست »

آنها که شور زندگی می آفرینند

اجتماعی, علمی 8 نظر »

eric.jpgاریک واینمیر اولین و تنها نابینایی است که در 25 مه سال 2001 قله اورست را فتح کرده است. او می گوید: “وقتی که من در حال یاد گیری کوه نوردی بودم به عنوان یک نابینا از طرف خبرگان این فن بسیار تشویق شدم. ولی وقتی که قله اورست را فتح کردم آنها آمادگی درک ارزش کاری که کرده بودم را نداشتند. یک عده گفتند که من تقلب کرده ام! و یک نفر دیگر حتی ادعا کرد که من از مزیت خاصی برخوردار بوده ام که افراد بینا ندارند و آن اینکه چون من کور هستم نمی‌توانستم که ارتفاع را ببینم و در نتیجه ترس از ارتفاع را نداشته‌امpistorius.jpg!”

اسکار پیستوریس جوان معلول 21 ساله‌ای است که دو پایش را در یک سالگی از زانو از دست داده است. اسکار لقب سریعترین دونده بدون پا گرفته است و هم اکنون در المپیک چین مشغول رقابت با دونده‌های سالم است. گفتنی است که وقتی اسکار در مسابقات اولیه قبل از المپیک برنده شد، عده‌ای که باور نداشتند یک معلول با پای مصنوعی بتواند اینچنین سریع بدود، ادعا کردند که اسکار با پای مصنوعی از امتیاز ویژه‌ای برخوردار است که دونده‌های سالم از آن برخوردار نیستند! برای این مدعا دلیل آوردند که مفصل مچ پا به هنگام دویدنِ سریع بسیار بیشتر از مفصل مصنوعیِ اسکار انرژی مصرف می‌کند و در نتیجه به لجاظ مکانیکی سیستم پای مصنوعیِ اسکار بسیار موثرتر از پای آدمیزاد است برای دویدن. البته این را هم گفته‌اند که این مزیت به این معنا نیست که در کل کسی که پایش مصنوعی است به لحاظ فیزیولژیکی هم بهتر از آدمی با پای سالم می‌تواند عمل کند. با همه این مشکلات اسکار توانسته است که به المپیک چین راه پیدا کند و باید دید که اگر مقام قهرمانی را کسب کند آنوقت چه ادعاهای دیگری برای برای بهتر بودن پای مصنوعی او خواهد شد.

و اما سازنده آن پای مصنوعی اسکار کیست؟! سازنده آن کسی نیست جز وان فیلیپس، (عکس پایین) مهندس 54 ساله‌ای که در سن 21 سالگی یک پای خود را در اثر سانحه‌ای به هنگام اسکی از دست داد. او را پس از قطع یک پا از زانو به پایین با یک پای چوبی-پلاستیکی به خانه فرستادند؛ فیلیپس می‌گوید که استفاده از آن پا برای او مثل تبعید به جهنم بود! این حادثه او را مصمم کرد که خود پای مصنوعی بهتری بسازد. تحصیلاتش را در مرکز اورتوپدیک دانشکده پزشکی دانشگاه نورث‌وسترن ادامه داد در حالی که تمام تمرکز و انرژی خود را برای طراحی پای مصنوعی با کیفیت بهتر گذاشت. او اختراعات خود را در این زمینه به ثبت رvan-philips.jpgساند، شرکت خود را تاسیس نمود و از سال 1984 پاهای مصنوعی ساخت او توسط شرکت فلکس-فوت به فروش رسید. ( جزئیات طراحی پای مصنوعی او را در اینجا می‌توانید بخوانید و یا روی اسم او سرچ کنید هزاران لینک پیدا خواهید کرد.)

فیلیپس در مورد ادعاهایی که برای برتری پای مصنوعی اسکار بر پای طبیعی شده است، می‌گوید: ” آن (پای مصنوعی ساختِ او) ممکن است که به لحاظ مصرف انرژی بهتر از پای آدمیزاد طراحی شده باشد ولی بخاطر آن نباید که اسکار را از مسابقه محروم کرد چرا که عوامل بسیار دیگری از قبیل زمان‌بندی، تقارن، چگونگی شروع مسابقه که در همه اینها یک پای مصنوعی با پای طبیعی فرق دارد ولی اگر غیر ممکن نباشد بسیار مشکل است که همه این تفاوتها را به صورت کمی بررسی نمود. شاید هم هیچ پاسخی برای اینکه کدام بهتر است وجود نداشته باشد.”

در خاتمه تماشای این ویدئو نیز خالی از لطف نیست که در آن معلولی با یک پا آنچنان زیبا و پر شور می‌رقصد که من با داشتن دو پای طبیعی در برابر او احساس معلولیت می‌کنم! اینان آدمهای بزرگی هستند که ثابت کرده‌اند که خواستن توانستن است

منابع: 1, 2, 3, 4

گامی به عقب برای ایجاد راهی به فراسو

اجتماعی, کتاب 4 نظر »

عادت روزهای شنبه‌ام اینست‌ که در یکی از کتابفروشی‌های شهر دو-سه ساعتی کتاب بخوانم. راستش به این دلیل نیست که اینجوری کتاب مجانی می‌خوانم. چون هر از چند گاهی اگر از کتابی خیلی خوشم بیاید یا برای خودم و یا برای دوستی به عنوان هدیه می‌خرم. عمدتا به این دلیل است که فضای کتابفروشی در کنار قهوه استارباک را دوست دارم و تنوعی‌ست.

امروز کتابی را شروع کردم بنام “جمهوری عشق” از کارول شیلد رمان نویس معروف کانادایی که کم وبیش از نزدیک هم می‌شناختمش (دو سه سالی‌ست که در اثر سرطان سینه از دنیا رفته است). در یکی از فصلهای کتاب از قول یکی از شخصیتهای داستان اشاره‌ای دارد به اثرِ مثبتِ داشتنِِ عادات جاری (روتین) در زندگی. می‌گوید:

من به یک چیز در زندگی ایمان آورده‌ام و آن داشتن یک روتین است. پدر و مادر من زندگی بسیار منظمی داشتند. سر ساعت بیدار می‌شدند، هر روز طبق برنامه یک مدل غذا می‌خوردند، سرساعت 6 شب شام می‌خوردند. ساعت 7 به قدم زدن بعد از شام می رفتند. سر ساعت 10 به رختخواب می‌رفتند و برای هم کتاب می‌خواندند و سر ساعت 11 شب هم چراغ را خاموش کرده و می‌خوابیدند. من همواره با ترحم به این روتین زندگی‌شان نگاه می‌کردم و داشتن همچه روش و نظمی در قرن بیستم برایم مسخره می‌آمد. ولی حالا که خودم صاحب زندگی و خانواده شده‌ام می‌بینم که پدر و مادر من که الان بالای 80 سال دارند همچنان به همان عادات هر روزه خود ادامه می‌دهند، سالمند، از چیزی شکایت نمی‌کنند و با هم خوشند و راضی از زندگیشان هستند. من حالا به این ایمان آورده‌ام که داشتن یک روتین در زندگی در واقع برای آدمی آزادی و احساس کنترل بر هستی می‌آورد. به او اعتماد بنفس می‌بخشد که حداقل در زندگی خودش کنترلی دارد. می‌بینم که من و همسرم نیز یکجور خاصی منتظر برانچ (صبحانه دیر آخر هفته که در واقع نهار هم هست) آخر هفته‌مان هستیم و مشتاقانه انتظار آنرا می‌کشیم که آن برانچ در هیچ روز دیگری تکرار نمی‌شود.”

این طرز تفکر رایجی در زندگی کانادایی‌ها، خصوصا شهرهای کوچکتر آن، است. نکته جالبش برایم اشاره به احساس کنترلی بود که داشتن یک روتین برای آدمی به ارمغان می‌آورد. بنظرم همه دستورات مذاهبی و آداب سنتی و عرفی هم گامی در همین جهت است.

مدرنیته کارش را با درهم شکستن همه عادات گذشته آغاز کرد و در واقع آشوب (کیاس) به ارمغان آورد تا از دل این کیاس نظمی جدید بوجود آید. بی‌نظمی و آشوب در هنر خود سرآغاز هنر جدید گردید. ماشین و تکتولژی زندگی انسانها را در سلطه خود گرفت و نظم خود را به آنها تحمیل نمود. آدمها در برابر جهانی که به گفته مارکس “هر چیزی ضد خویش را آبستن است و هر آنچه که سخت و استوار است دود شده و به هوا می‌رود”، به موضع انفعالی افتاده و عاجز از درک تناقض‌های این جهان مدرن پذیرفتند که نظم زندگیشان را نظام حاکم بر جامعه و ماشین و کامپیوتر در کنترل بگیرد. چنین آدم مدرنی در اندک اوقات فراغت خویش هم باز به ماشین (کامپیوتر-اینترنت) پناه می‌برد تا لحظه‌ای هم با خود، که دیگر او را نمی‌شناسد، تنها نماند چرا که رویارویی با خودی گنگ و عاجز از درک تناقض‌ها، خود دردی دیگر است.

در این شرایط است که اشاره خانم شیلد به ایجاد نظم و عادات روزانه شخصی به عنوان یک عامل آزادی بخش که برای لحظاتی حداقل کنترل زندگی را به خود شخص واگذار می‌کند، برایم جالب توجه آمد که حقیقتا به نکته درستی اشاره می‌کند. بجای مهر باطل زدن بر نحوه زندگی پدران و مادرانمان می‌توان با آن شیوه‌ها به تفاهم رسید برای فرار از اسارت کامپیوتر در عصر ما.

گاه برای جلو رفتن باید گامی به عقب برداشت تا شاید دوری باطل بگسلد و راهی به فراسو فراهم آید.

خورش پلاستیک دراقیانوس آرام

اجتماعی, علمی 11 نظر »

plastic-ocean_1_2.jpg

این مقاله خواندنی و در عین‌حال ترسناک را بخوانید ولی اگر در خواب کابوسی از پلاستیک دیدید بجای بد و بیراه گفتن به من کمی در مصرف پلاستیک صرفه جویی کنید!

قسمت عظیمی در اقیانوس آرام، حدودا 800 مایل شمال هاوایی، مساحتی بزرگتر از دو برابر کل ایالت تگزاس، تبدیل به خورشت پلاستیک شده است که بتدریج وارد زنجیره غذایی ما می‌شود و باعث چاقی، ناباروری و کلی بیماریهای دیگر می‌گردد.

مقاله مفصل است ولی اگر حوصله دارید بخوانیدش. بخشهایی از آن را با هم بخوانیم:

“هر چه آلودگی کمتر دیده شود احتمال اینکه در نهایت وارد بدن ما شود، بیشتر است. شواهد بطور فزاینده‌ای گواهی می‌دهند که ما دائما در حال هضم پلاستیک هستیم. هر چند که با خوردن مقادیر بسیار اندک پلاستیک در مواد غذایی ما متوجه آنها نمی‌شویم و در کوتاه مدت اثری هم نمی‌بینیم ولی در دراز مدت آنها روی فعالیت ژنتیکی ما بسیار موثرند. دانشمندان بتازگی شروع کرده‌اند به تحقیق در باره اینکه مواد شیمیایی‌ای که برای تولید پلاستیک استفاده می‌شود چگونه در دراز مدت روی بیوشیمی بدن ما اثر خواهند گذاشت. “

dead_bird_1.jpg

متاسفانه راه ساده‌ای برای بازیافت (ری-سایکل ) کردن مواد پلاستیکی وجود ندارد. پلاستک در درجه پایین حرارت ذوب می‌شود و مواد آلوده‌اش را حفظ می‌کند. بالابردن حرارت برای از بین بردن آن آلودگیها باعث می‌شود که برخی از انواع پلاستیکها گازهای مرگ آور تولید کنند. در نتیجه پلاستیک بازیافت  شده مثلا یک ظرف شیر غالبا برای تولید یک محصول کاملا متفاوت از اولی استفاده می‌شود، محصولاتی که با غذای آدمی سروکار نداشته باشد. در نتیجه حتی اینطور هم نیست که حداقل در مصرف مواد خام اولیه صرفه جویی شده باشد که کلا پلاستیک نه از بین می‌رود و نه درست بازیافت می‌شود. در ضمن تولید پلاستیک تازه به مراتب از بازیافت کردنِ آن ارزان‌تر است!”

پ.ن. دوستان، میشه یه نگاهی به فرهنگ لغات بندازین و بهم بگین که آیا خورش درسته و یا خورشت؟ ممنون.

غلبه نماد بر معنا - مقایسه‌ای بین مراسم عاشورای قدیم و جدید

اجتماعی 3 نظر »

حدودا پس از 15 سال دوباره مراسم ماه محرم را در ایران بوده‌ام. بی‌اختیار مراسم عاشورای قدیم و سالهای انقلاب مدام در ذهنم تداعی می‌شد و با مراسم امسال عاشورا مقایسه می‌گردید. طی این سالها تقریباً هر سال تاسوعا عاشورا را در هر کجای دنیا که بوده‌ام در مراسم آن محل شرکت کرده‌ام و رفتارهای شیعیان کشورهای مختلف در این مراسم را تماشا و بعضا همراهی کرده‌ام. ولی مراسم عاشورای خارج از کشور را با مراسم داخل ایران نمی‌توان مقایسه کرد و در نتیجه آن مراسم در ذهنم تداعی نمی‌شد.

و اما حاصل این مقایسه دائمی ذهنم از عاشورای قدیم و جدید را در یک عبارت می‌توانم خلاصه کنم و آن اینست که مراسم عاشورای جدید (امسال) بیش از هر زمانِ دیگر نشانی از غلبه نمادها بر معنا بوده‌است.

دست هر کودک دوساله و بزرگتر شهر یک عدد زنجیر دیدم. دهها نماد جدید مثل دست بریده حضرت ابوالفضل و غیره ساخته و فروخته شد.

پای کبوتر‌های سفیدی را به کارتونی بسته و پرشان را با رنگ قرمز آغشته کرده و دخترکان کوچکی به معصومیت همان کبوترها حملشان می‌کردند.ashoura-18jan08.jpg

جوانها همه نوار سبز به پیشانی بسته، بلوز سیاه پوشیده و با حرکاتی بسیار موزون‌تر از آهنگ عزا زنجیر را به لطافت (و نه به سختی) بر پشت خویش فرو می‌آوردند.

پسرهای جوان و نوجوان در حال جویدن آدامس و شوخی و خنده با کنار دستی‌هاشان مشغول کوبیدن بر طبل عزا و سنج بودند.

کودکان معصوم را به انواع شکل‌ها در آورده تا تداعی کودکان یتیم صحرای کربلا کنند.

این نمادها البته همیشه کم و بیش در مراسم عاشورا در طول زمان دیده شده است. اما غلظت استفاده نمادین این مراسم امسال بسیار بیشتر از گذشته بوده است. در زمان کودکی و نوجوانی ما، من هرگز نشنیدم که کسی از همشاگردی‌هایم هم امام حسین را حتی بدون کلمه حضرت و یا امام خطاب کند. اما امسال از جوانهای زیادی شنیدم که با اشتیاق منتظر “حسین پارتی” روز عاشورا بودند.tasouaa-18jan08.jpg

این مشاهدات در کنار تمهیدات دولت برای به خیابان آوردن مردم در این دو روز که البته موفق هم بوده است، همه و همه در ذهنم شویی مذهبی را تداعی کرد که در آن نماد بسیار بیشتر و جلوتر از معنا بر اذهان حکومت می‌کند.

درست است که نماد برای ارجاع به معنایی خاص استفاده می‌شود. ولی نکته در اینست که در استفاده بیش از حد نمادین، مثل آنچه که در شرایط فعلی رخ داده است، معنا فراموش شده و همان نمادها اصل می‌گردند.

پ.ن. 1. اتوبوسهای مسافربری بین شهری در سراسر کشور در دو روز تاسوعا-عاشورا تعطیل بودند. خیابانهای اصلی شهر ما از روز قبل از تاسوعا قرق شده بود که راه برای دسته فراهم شود. شهرداری محترم که هنوز که هنوز است برفها را از کوچه‌ها و خیابانهای فرعی پاک نکرده‌است به یکباره خیابانهای اصلی را را از برف پاک کرد که ما فهمیدیم پس بلدند که برف هم جمع کنند.

خاطره‌ای از مراسم عاشورا

اجتماعی, خاطرات 13 نظر »

پنج سالم بود و طبق معمول هر سال روز عاشورا به همراه مادر و خواهرم به مراسم عاشورا رفته بودم. آن سال و آن روز کذایی باز که پاهایم از نشستنِ زیاد شروع کردند به گزگز کردن، به همراه خواهرم رفتم که کمی دسته‌ها را را هم تماشا کنم. ما معمولا می‌رفتیم منزل یکی از آشنایان در شهر که خانه بسیار بزرگی داشت با اتاقهای متعدد. زنها در اتاقها می‌نشستند و روضه خوانی از پشت بلندگو می‌خواند و مردها در حیاط سینه می‌زدند و دسته‌ها از خیابان به حیاط بسیار بزرگ آن خانه می‌آمدند و می‌رفتند.

در میانه تماشای دسته‌ها، من خواهرم را گم کردم. پس از لختی خواستم برگردم پیش مادرم اما دیگر نمی‌توانستم که مادرم را در آن جمعیت عظیم پیدا کنم. زنها همگی موقع گریه چادرهایشان را به روی صورتشان می‌کشیدند و من فقط سیاهی چادرها را می‌دیدم. یکی دو چادر را به هوای مادرم بلند کردم ولی مادرم نبودند. اتاقی که مادرم در آن نشسته بود و حتی خواهرم را هم نمی‌توانستم پیدا کنم.

دیگر گریه‌ام گرفته بود. در یکی از اتاقها بغض کرده در کنجی ایستادم و مضطرب فکر می‌کردم که چه کنم. روضه خوان همچنان می‌خواند و داستانش به اوج خودش رسیده بود. داشت راجع به فرزند شیرخوار امام حسین می‌گفت و صدای ریتمیک سینه زدن مردها به همراه صدای سنج که برای من طنین خبری شوم را داشت به همراه صدای گریه‌های زنهای اتاق وضعیتی را فراهم کرده بود که منِ گمشده در غم گم کردن مادرم به گریه افتادم و بی صدا گلوله‌های اشکم سرازیر شدند..

در این میان یک زن شیرپاک یا ناپاک خورده‌ای مرا دید و فریاد برآورد “ای عجب این بچه را ببینید در عزای امام چه گریه‌ها می‌کند؛ حتما آقا را دیده که متحول شده.” این گفتن همان و هجوم زنهای اتاق به من همان. یکی دامنم را می‌کشید، دیگری دست به موهایم می‌کشید و به سر خودش می‌مالید، یکی دیگر بوسه‌های آبدار از گونه‌هایم می‌کرد و دیگری دست به لباسم می‌مالید…

در اثر فشار زنها بر زمین افتادم از هرطرف دست بود که به سمتم سرازیر شده بود و گریه‌های من در آن میانه شدیدتر شده بود. در میان دودوی چشمهای بیگانه در قاب سیاه چادر که از هر طرف مرا نگاه می‌کردند سرم گیج می‌رفت. دیگر از شدت هق‌هق گریه بی‌حال شده بودم و احساس مردن می‌کردم که صدای مادرم را شنیدم که می‌گفت همه‌تان بروید کنار و دست از سر دخترم بردارید.

مادرم زنی مقتدر و با صلابت با چهره‌ای نورانی بود. این خصائص به همراه اینکه سید طباطبایی هم بود باعث می‌شد که زنهای اینجور مجالس عموما به او احترام خاصی بگذارند. با صدای مادرم هجوم دستها قطع شد و بعد خود را در آغوش مادرم یافتم که هنوز شیرینی‌اش را در آن لحظه از یاد نبرده‌ام.

این خاطره سخت در ذهنم نقش بست و بارها و بارها در کودکی مرورش می‌کردم. علیرغم اینکه بسیار بچه کنجکاوی بودم عادت نداشتم که سئوالی بپرسم. خیلی ساکت بودم. فقط مکررا به سئوالاتم فکر می‌کردم و در کتابها دنبال جواب می‌گشتم.

این ماجرا را از زبان مادرم که برای پدرم شب تعریف کرد اینطور شنیدم: “این مردمِ عوام بچه‌ام را گفتند که نظر کرده است و داشتند زیر دست و پا له‌اش می‌کردند.” چند سالی طول کشید تا بفهمم که کلمات “عوام”، “متحول” و “نظر کرده” در آن موقعییت چه معنایی داشتند. و سالهایی بیشتر طول کشید تا فهمیدم که چرا و چگونه این مردم سالی فقط 10 روز متحول می‌شوند.

این سفر موقعیتی شد که پس از سالها دوباره ماه محرم را در ایران باشم. قبلا هم گفته بودم که این گونه مراسم برای من بیشتر حالتی نوستالژیک ویکنوع ادای ادب دارند. کلا در هر جای دنیا که بوده‌ام در مراسم مذهبی هر فرقه‌ای شرکت کردم از بودایی‌ها گرفته تا مسیحی‌ها و یهودی‌ها و البته مسلمانان خارج از کشور. در این میان آیینهای مذهبی شیعیان را از همه پرحرارت‌ تر یافته‌ام ولیکن به همان اندازه که پرحرارت‌تر آیین را اجرا می‌کنند همانقدر هم زودتر پس از اجرای مراسم همه چیز تمام می‌شود و رفتارها پس از اتمام مراسم تغییر می‌کنند. بزبان علمی بهتر می‌توانم منظورم را بیان کنم. آداب شیعه (ما ایرانیها) در مقایسه با آدابِ دیگر مذاهب مثل یک سیگنال گسسته می‌ماند که تنها در نقاطی منقطع پالس صادر می‌کند. دامنه‌ هر پالس در طول زمان زندگی فرد فقط به چند ساعت و در محرم حداکثر به چند روز می‌رسد در حالیکه آداب مردم دیگر مذاهب پالسهایی به مراتب کم‌دامنه‌تر صادر می‌کنند ولی با گستردگی بیشتر در طول زمان.

امسال در ماه محرم در ایران باز این نکته بیشتر جلب توجه‌ام را کرد. علیرغم اینکه سیستم تلاش دارد که فاصله بین آن نقاط منقطعِ صدور پالس مذهبی را کم کند، احتمالا به این امید که طول اثرشان را طولانی‌تر نماید، ولی بنظرم هم از دامنه و هم از طول دوره پالس کم شده است.

دیشب که به تماشای دسته‌ها رفته بودم، حس نوستالژیکم چندان ارضاء نشد که از مردان میان سالی که در قدیم با حرارت و شوری صادقانه سینه می‌زدند خبری نبود. بیشتر جوانها و نوجوانها بودند که حرکات موزونشان سریعتر از موزیک عزای همراه بود. صدای موزیک هم بسیار قوی‌تر از صدای زنجیر زدن و سینه‌زدن بود در حالی که قدیمها آن صدای سینه زدن و زنجیر زدن بود که ریتم را می‌ساخت. البته هنوز کمی زود است که قضاوتی کلی داشته باشم. باید این دو روز تاسوعا عاشورا را هم بروم بیشتر ببینم.

برف روبی-بازی بین کارگران شهرداری و مغازه دارها

اجتماعی 4 نظر »

بارش برف در شهر ما همچنان ادامه دارد ولی بنظر می‌رسد که دیگر همه به وضعیت عادت کرده‌اند. در مجموع مردم بنظر بانشاط‌تر از سابق می‌آیند که آنهم محصول برف و اجبار به پیاده روی‌ست که هنوز ماشین چندانی در شهر تردد نمی‌کند. هوا هم جوانمردانه سرد است نه مثل کانادا که ناجوانمردانه آدم را می‌چزاند! من هم که ظاهرا گیر کرده‌ام و اصلا ممکن است که نتوانم به تهران بروم و به پروازم به کانادا برسم. ولی باکی نیست که در اینجا علیرغم همه مشکلاتش، تا برف هست، خوشترم! اما فکر می‌کنم که اگر من از این شهر بروم برف هم بند خواهد آمد.koocheh-12jan08.jpg آخر من برف در شهر خودم را خیلی دوست دارم که آنهمه برفِ کانادا هم جایش را نمی‌گیرد. خیلی حال می‌کنم از دیدن مردم شهرم و اختلاط با کسبه و مردم کوچه و خیابان و تماشای شادی دختر-پسرها در برف (دیگه مامور بسیج و انتظاماتی چندان در کار نیست که بهشان گیر دهد). همهٰ روابطِ مردمان در برف زیباتر می‌شود. انگار همانطور که برف ناهنجاریهای شهر را می‌پوشاند و آنرا تمیز و یکدست و آراسته جلوه می‌دهد گویی روح آدمها را هم پالایش می‌دهد؛ پلیدی‌ها را می‌پوشاند و نسبت به هم مهربانترشان می‌کند.

و اما امروز بعد از قرنی رفته بودم منزل یکی از دوستانم که آپارتمانی در طبقه دوم یک ساختمانkabootar-12jan08.jpg مشرف به یک خیابان اصلی بود. ناگهان از صدای برخورد تکه‌های بزرگ برف به شیشه‌های پنجره از جا پریدیم. دوستم با نگرانی گفت شاید که بهمن آمده باشد! گفتم: دختر آخر بهمن وسط شهر از کجا بیاید؟! برف چنان به شیشه‌ها می‌بارید که نمی‌شد چیزی را دید. رفتیم پایین ببینیم که چه خبر شده که دیدم کارگران شهرداری دارند با ماشین برف پرتاپ کنی (snow blower) خیابان را تمیز می‌کنند. شگفت زده شدم که آخر چرا بجای جمع کردن و بردن برفها شهرداری برفها را به پیاده‌رو و خانه‌ها پرت می‌کند! در کانادا حتی در پارکینگها هم از snow blower استفاده نمی‌شود و فقط منازل از آن استفاده می‌کنند که آنهم برف را شوت می‌کنند در حیاط خانه. شهرداری هم مرتب می‌آید برفهای خیابانها، پیاده‌روها و کوچه‌ها را جمع می‌کند و می‌برد.

باری ساعتی بعد از خانه دوستم درآمدم و دیدم که حالا نوبت مغازه دارها شده است که همان برفهایی را که ماشین شهرداری ساعتی پیش پرت کرده بود توی پیاده‌رو، آنها با پارو از توی پیاده‌رو پرت کنند وسط خیابان که مثلا زیر چرخ ماشین‌ها آب شوند! خنده‌ام گرفت از این برف بازی شهرداری و صاحب مغازه‌ها! البته همانطور که در عکسها پیداست برندهٰ این بازی شهرداری ست که او ماشین دارد و صاحب مغازه‌ها پارو. برای همین کوهی از برف در پیاده‌روها درست شده است و فقط راه باریکی برای راه رفتن باز است. به همین دلیل هم مردم بیشتر در خیابان راه می‌روند.

راستی یک کار مثبت شهرداری را هم بگویم که نگویید فقط انتقاد می‌کنم.street-12jan08.jpg اتوبوس از شروع برف تا حالا در سطح شهر مجانی‌ست و تقریبا هر جایی که کسی منتظر ایستاده باشد می‌ایستد و سوار می‌کند. من سوار نشدم ولی بنظرم سرعت اتوبوس با سرعت راه رفتن من یکی بود! از بسکه می‌ایستاد و آهسته حرکت می‌کرد.

 

لینک این نوشته در بالاترین

استفاده کاربردی از ائمه به هنگام سرخوردن روی یخ

اجتماعی 7 نظر »

دیروز روی یخهای خیابان حسابی سُر خوردم. دختر شیک و پیکی با یک شال به عرض 10 سانتی متر بر سر و زلفهای پریشانِ زیبا که از آن چکمه‌های تبرجی هم پوشیده بود و سُر خوردنِ مرا داشت نگاه می‌کرد، بی‌اختیار گفت: یا امام هشتم. پرسیدم: حالا چرا هشتم؟! گفت: خب یا ابوالفضل! گفتم: “پس بقیه چی؟ در ضمن نسب من به امام پنجم میرسه، خودش منو حفظ می‌کنه!” خندید و رفت.

البته که من مزاح می‌کردم ولی نکته‌ام از ذکر این داستان برای سردار رادان، صاحب جملات مشهور تاریخی، و همفکران ایشان است. همین دخترهایی که تبرج می‌کنند اتفاقا مثل شماها بلدند که از ائمه استفاده ابزاری کنند. الحق که دست پرورده همین سیستم‌اند. برای همین است که می‌گویم اگر بنظرتان این دخترها تبرج می‌کنند و خلاف می‌کنند اول خود را و طرز تربیت و عوام پروری خود را بازنگری کنید.

پ.ن.1 در اثر دعای آن دختر زمین نخوردم!

پ.ن.2. من ضدِ دعا و توسلِ خالصانه به ائمه نیستم. خودم هم گاه بر حسب عادت و احساسی نوستالژیک و گاه بر حسب نیازی به صحبتی دوستانه (ما با ائمه رفیقیم!) دعایی اینچنین می‌کنم. برای خودم تئوری‌ای هم دارم که چگونه این دعاها در بعضی‌ شرایط می‌توانند کارگشا ‌شوند. ولی بشدت ضدِ استفاده ابزاری و عوامانه از مذهب و ائمه هستم. در ضمن هیچ دقت کرده‌اید که نذورات بیشتر شامل ائمه می‌شود و نه خود پیامبر. انگار که ائمه بیشتر از پیامبر مشکل گشا باشند. هیچ از خود پرسیده‌اید چرا؟

آخرِ ابتکار و خلاقیت در عزاداری

اجتماعی 10 نظر »

من که واقعا از شدت خلاقیت در ارائه مراسم عزاداری در سالهای اخیر انگشت به دهان مانده‌ام. این آخری، همایش شیرخوارگان حسینی، دیگر آخرِ خلاقیت است؛ نیست؟ فقط یک سئوال بنیادین برایم مطرح شده است که دوست دارم یک کسی که طرفدار این خلاقیت جدید است جوابم را بدهد. سئوالم این است: شهید کسی است که در راه خدا حرکت می‌کند و در آن مسیر کشته می‌شود. حال با این تعریف که ارادهٔ شخص و مسیر انتخاب شده توسط شخص است که شهادت و یا هلاکت او را تعیین می‌کند، مگر می‌توان یک کودک را شهید نامید؟ آیا مگر جز از این است که همیشه گفته‌اند که همهٔ کودکان پاکند و اگر بمیرند بدون سئوال و جواب صاف میروند بهشت؟ حالا اگر بخواهیم سختگیری لغتی نکنیم و بگوییم که کودک هم شهید می‌شود پس باید بگوییم که همه کودکانِ کشته شده به هر دلیل شهیدند. با این حساب دیگر شیرخوارگان حسینی چه صیغه‌ای است؟grieving-infant.jpg

مثلا اگر در روز عاشورا کودک شیرخواره‌ای از سپاه کفر وجود می‌داشت و کشته می‌شد آیا می‌گفتید که آن کودک به هلاکت رسید چون پدرش از سپاه کفر بود؟ البته که اینرا نمی‌گفتید چون کودک که از خودش اراده‌ای ندارد. نکته‌ام در اینست که به همان اندازه که عبارت “به هلاکت رسیدن یک کودک” بی معنی است، “به شهادت رسیدن یک کودک” هم بی‌معنی است.

با تشکر از همه دوستانی که در ذیل این نوشته در بالاترین نظر گذاشتند، در دنباله نظرات و توضیحات بعضی از دوستان یک سئوال دیگر هم دارم: صرف نظر از بحث در باره استدلال شما در باب فرق بین فرزند امام حسین (علی اصغر) که شما شهیدش خطاب می‌کنید و فرزند یک کافر که در جنگ کشته می‌شود و شما او را فقط بی‌گناه و نه شهید خطاب می‌کنید، حال هدف از برگزاری همایش شیرخوارگان چه می‌تواند باشد؟ به ثواب رساندن آن شیرخوارگان؟! مادرانشان که می‌توانند ثواب عزاداری را با شرکت در مراسم معموله عزاداری ببرند. چه لزومی بر این حرکت نمادین هست؟ اصلا پیغام این همایش چیست؟

خون این بچه به گردن کیست؟

اجتماعی, خانواده 9 نظر »

از دیروز که این خبر را خواندم اصلا حالم را نمی‌فهمم. خبر به نقل از روزنامه اینست:

گروه حوادث؛ مردي با ادعاي جلوگيري از فساد، دختر 8 ساله خودش را خفه کرد.
به گزارش خبرنگار ما جسد دختر 8 ساله يي که نرگس نام داشت در حمام خانه پدربزرگش در اسلامشهر کشف شد و کارآگاهان پس از آنکه با بررسي جسد متوجه شدند اين دختر خفه شده و به قتل رسيده است به دستور بازپرس کريم پروين- رئيس شعبه سوم دادسراي جنايي اسلامشهر- تحقيقات خود را براي شناسايي قاتل آغاز کردند. آنان در بررسي هاي خود متوجه شدند اين جنايت به احتمال بسيار زياد به دست پدر 34 ساله نرگس به وقوع پيوسته است. اين مرد جوان که محمد نام دارد بدون هيچ مقاومتي اتهام فرزندکشي را پذيرفت و گفت؛ من فکر مي کردم بچه ها فرشته هستند اما هنگامي که به 20 سالگي مي رسند، معصوميت شان را از دست مي دهند و تبديل به انسان هايي فاسد مي شوند. من نيز براي فاسد نشدن دخترم تصميم گرفتم او را بکشم. محمد در ادامه اعترافات تکان دهنده اش گفت؛ از 6 ماه قبل براي کشتن نرگس برنامه ريزي کرده و براي اين کار دو مارمولک گرفته و خشک کرده بودم و هدفم اين بود که مارمولک ها را به دخترم بخورانم و از اين طريق او را بکشم اما چون مارمولک ها خشک نشده بودند، تصميم گرفتم وي را خفه کنم. متهم به قتل افزود؛ من همسرم را طلاق داده بودم و نرگس با مادرش زندگي مي کرد اما شب حادثه آن دو براي شرکت در يک جشن عروسي به خانه پدري من آمده بودند و من از طريق يکي از کودکان حاضر در جشن دخترم را که در قسمت زنانه حضور داشت، صدا زدم و به حمام خانه بردم و او را با دستانم خفه کردم. من در هنگام قتل هيچ حرفي به دخترم نزدم و او نيز فقط مرتب مرا صدا مي زد و حرف ديگري نمي زد. وي ادامه داد؛ من با اين قتل حق پدري ام را ادا کردم و نگذاشتم فرزندم فاسد شود.

شاید بگویید که مردک روانی بوده؛ حتما هم بوده؛ اگر نبود که اینجوری تحت تبلیغات سیستم باورش نمی‌شد که همه دختران 20 ساله فاسدند. خون این بچه به گردن کیست؟ جز از این است که خون این بچه بیگناه به گردن همه آنهایی‌ست که می‌گویند جوانان ما و بالاخص دختران ما فاسدند؟ آخر مگر غیر از این است که این جوانان چه فاسد چه صالح، چه خوب چه بد، هرچه که هستند بالاخره بچه‌های ما هستند؛ در همین اجتماعی که شما آقایانِ دست اندر کار و صاحب اختیار مملکت بزعم خودتان با فرهنگ ناب محمدی آمیخته‌اش کردید، بزرگ شده‌اند؟ اگر این جوانان بدند و فاسدند و هرچه که شما می‌گویید هستند پس حداقل بپذیرید که شکست خورده‌اید و یکجای کارتان ایرادی اساسی دارد. چرا اول خودتان را که پدر و مادرِ نوعیِ جامعه هستید سرنش نمی‌کنید؟ کجا و کی رسول اکرم با این کلماتی که شما هر روز جوانان را خطاب می‌کنید مردمِ زمان خودش را خطاب می‌کرد؟ تازه آنهم آن جامعه عربی که قبل از ظهور پیامبر اسلام آکنده از فساد بود. اگر نخوانده‌اید بروید اصول کافی را بخوانید و ببینید که پیامبر چقدر حتی در مقابل زنای با محارم چشم پوشی و مسامحه می‌کرد. کجا پیامبر جوانهای عصر خودش را فاسد خطاب می‌کرد؟ فاسد آن آقازاده‌هایی هستند که در خلوت هزاران کار می‌کنند نه این دختران جوانی که تنها جرمشان دختر بودنشان است. خون این دختر بچه 8 ساله نه فقط به گردنِ پدرش بلکه به گردنِ همه شمایانی است که دختران جامعه را فاسد خطاب می‌کنید. از این دختر بچه هم پرسیده خواهد شد: به ایٌ ذنبٍ قتلت؟ و شما از پاسخ او به لرزه خواهید افتاد…

لینک این مطلب در بالاترین

انرژی هسته‌ای پیشکش، آب و برق و گاز و بالاخص پارو حق مسلم ماست!

اجتماعی, سفر نامه 16 نظر »

بیخود نبود که به دلم برات شده بود که از کانادا پارو بیاورم ایران! امروز کلی گشتم تا یک عدد پارو به قیمت 4 هزار تومن خریدم. دیروز به گفته دوستان فراوان بود و به قیمت 3 تومن ولی امروز کمیاب شده بود. خلاصه امروز بالاخره رفتم بیرون که یک پارو پیدا کنم. شهر در زیر 1 متر برف بسیار زیبا شده ولی مردم با هزاران مشکل کوچک و بزرگ ناشی از سرما دست به گریبانند که عمدتا از بی‌کفایتی دولت و شهرداری‌هاست. فقط اوضاع تهران خوبست آنهم لابد برای اینکه جناب قالیباف خواسته روی رقیب قبلی‌اش را در اداره شهر کم کند. شهرستانها اوضاع رفت و آمد خیلی خراب است. حالا رفت و آمد پیشکش، آب و برق هم در غالب محله های شهرِ ما قطع است. آب و برق و گاز و تلفن در اکثر روستاها قطع است و البته که اینها حق مسلم مردم نیست ولی انرژی هسته‌ای حق مسلم همه است!

در خیابانها فقط یک عدد بولدوزر دیدم که داشت برف پارو می‌کرد. چند کارگر شهرداری هم در کمال بی‌حالی در حالِ پارو کردن پیاده‌روها بودند. من نمیدانم از آنهمه بولدوزر کوچک که زمان جنگ برای ایجاد خاکریز استفاده میشد چرا برای برف‌روبی استفاده نمی‌کنند.

دیروز و امروز بجز اتوبوس تقریبا هیچ ماشینی در حال تردد نبود. باز خوبه شهر ما نسبتا کوچک است و می‌شود که پیاده رفت. به میدان اصلی شهر رسیدم و در جستجوی پارو بودم که مرد مسنی ازم پرسید که دنبال چی می‌گردم (انگاری این قیافه ما خیلی تابلو داد می‌زنه که دیگر در این شهر زندگی نمی‌کنم!) گفتم که دنبال پارو می‌گردم. گفت “دخترم بیا دنبالم من بهت نشان دهم”. فکر کردم چه پیرمرد مهربانی. دنبالش راه افتادم. پرسید که چرا مردِ من دنبال پارو نمی‌گردد! گفتم که بنده از تهران آمده‌ام دیدنِ پدر مادر پیرم. پدرم که نمی‌تواند پارو کند. سئوالهای بیشماری داشت مبنی بر اینکه خانه من در تهران کجاست. آیا بچه دارم یا نه. شوهرم چکاره است. چرا او را در تهران تنها گذاشته‌ام و …! من یکمی از اینهمه فضولی تعجب کردم ولی گذاشتم به حساب پیری‌اش و جواب سئوالهایش را هم همینجور چرت و پرت دادم. خلاصه وسط راه متوجه شدم که داریم از راه دیگری برمی‌گردیم به همان نقطه اول! گفتمش پدرجان چی شد این پارو پس؟ گفت دیدی که پارو نبود حالا دارم می‌برمت یک محله دیگر. وایسادم و گفتم ممنون، شما دیگر اینهمه زحمت نکش، خودم پیدا می‌کنم. گفت آخر دختر جان تو که مرد نداری من باید برای تو پارو پیدا کنم!! دیگه حرصم گرفت و گفتم ببین آقا اصلا پارو حق مسلمِ زنهاست! اینرا گفتم و راهم را کج کردم و رفتم. امان از محبتِ زیادی و بی‌جاbuying-showel08.jpg!

بالاخره پرس و جو کنان یک مغاره را که در عکس می‌بینید پیدا کردم که پارو می‌فروخت. پس از گرفتن و پس دادن چند پاروی شکسته که می‌خواست به ما قالب کند، یک پاروی زپرتی خریدم و راه افتادم به طرف منزل.

و اما از دیدنی‌های جالب دیگر دخترهای جوان بودند که امروز با کاپشن و شلوار جین تنگ و چکمه‌های تبرجی و کلاه و شال گردن در خیابانها دست در دست دوست پسرهایشان در حال راه رفتن و لذت بردن از زیبایی شهر برفی بودند! آخر توی این هیروویری برف و مشکلات رفت و آمد کسی نبود که دیگر به آنها گیر دهد!

برف همچنان در حال باریدن است. هوا سرد نیست؛ یعنی حداقل برای منی که از کانادا آمده‌ام اصلا سرد نیست ولی بیش از 48 ساعت است که برف بی توقف دارد می‌بارد. فقط کاش پارویم را از کانادا آورده بودم، پاروهای اینجا بدرد نمی‌خورند! 4 تا از عکسهایی را که گرفته‌ام گذاشته‌ام در فتوبلاگم. برای دیدنشان این بغل دست چپ روی فتوبلاگ کلیک کنید.

لینک این نوشته در بالاترین

بعد التحریر - امروز پارو شده بود 7 تومن. دارم فکر می کنم که درس و مشق رو ول کنم برم تو تجارت پارو! در ضمن مدرسه ها تعطیل بود و برف بازی با بچه های کوچک توی کوچه کیفی داد…جای شما خالی!

خاطرات سالهای هبوط: آشنایی با دزد

اجتماعی, خاطرات 6 نظر »

وقتی که برای دانشگاه رفتن از خانه پدر و مادرم درآمدم علیرغم همه ذوق و شوقم برای دیدن و کشف کردن دنیای بیرون بزودی به این احساس رسیدم که از بهشت بر روی زمین هبوط کرده‌ام. در خانه پدر زمان به شکل دیگری می‌گذشت. زمان فقط در چرخش فصلها و تغییر چهره گلها و درختها معنی داشت و من در آن دایره‌هایِ زمانِ فصلها می‌چرخیدم. با گذشت هر چهار فصل فقط مدار چرخش عوض میشد. با در آمدن از خانه پدر ولی گذشتن زمان هم عوض شد؛ شکلی طولی و یک بُعدی پیدا کرد. در بیرونِ خانه آدمها نقاب بر چهره داشتند و من در آن احساس برهنگی می‌کردم. احساس می‌کردم که می‌بایست بسیار چیزها را بیاموزم که هیچ از آن روابطِ مرسوم در جامعه را ندیده و تجربه نکرده بودم. در عین حال در تصمیمم برای آموختن و یادگیری همان اجتماع بیگانه با خانه پدر سخت استوار و قاطع بودم. می‌دانستم که دیگر برگشت ناممکن بود که دیگر هبوط کرده بودم؛ کبوترهایی را که از بچگی داشتم هم پروازشان داده بودم که بروند …

اولش خوابگاه بودم ولی می‌خواستم که همه چیز را ببینم. پس فرح و مریم (دوستان دوره دانشگاهی‌ام ) را قانع کردم که باید رفت و از نزدیک مردم را دید و فقر را تجربه کرد. خوابگاه را بدون اطلاع خانواده‌‌هایمان پس داده و رفتیم در یکی از فقیرترین محله های شهر در کوچه‌ای که از آن خانه‌های قمر خانمی (خانه‌هایی که در هر اتاقش خانواده‌ای زندگی می‌کرد) پر بود، در یکی از خانه‌ها که یک زن و شوهر پیر به همراه خانواده پسر و عروسشان زندگی می‌کردند یک اتاق مخروبه را اجاره کردیم. در آن محله بچه‌ها به زنِ بی‌چادر سنگ می‌زدند. پس چادر هم پوشیدیم.

روزی که داشتیم به آن محل اسباب کشی می‌کردیم راننده با تعجب بهمان گفت که چرا داریم می‌رویم به محله لختی‌ها! ما هم که معنی لختی‌ها را نمی‌دانستیم کلی فکرهای دیگر به سرمان زد. دوستانم که حسابی ترس برشان داشته بود. من هم با من و من از راننده پرسیدم که منظورش چی بوده است. فهمیدیم که محله لختی‌ها یعنی محله دزدها و چاقو کشها. خیالمان کمی راحت شد!

در خانه‌ای که ما زندگی می‌کردیم مردِ خانه زن جوان دوست داشتنی، باهوش و فهمیده‌ای داشت با 4 بچه قد و نیم قد. بسرعت با همه بچه‌ها هم رفیق شدیم و یکی از کارهامان این بود که گاه این بچه‌ مچه‌های محله را که در خاک و خل می‌لولیدند و آب بینی‌شان همیشه سرازیربود به همراه 4 بچه‌ خانه خودمان در اتاق مخروبه‌مان جمع کنیم و بهشان سرود یاد دهیم! پدر بچه‌ها را چندان نمی‌‌دیدیم ولی هر بار هم که می‌دیدیم بسیار مأخوذ به حیا بود و ما را چون خواهران خود می‌دانست و رفتار می‌کرد. پس از گذشت سه ماه یکروز در یک عملیات پلیسی که ما با تعجب شاهد آن بودیم آن مرد را از سر پشت بام دستگیر کرده و به زندان بردند. ما تازه فهمیدیم که آن مرد اموال دزدی شده توسط دوستش را فروخته بود. تازه فهمیدیم که پس ما در خانه یک کسی زندگی می‌کردیم که در اجتماع به نام دزد شناخته می‌شد.

تجربه بسیار غنی و خاصی بود آن مدتی که ما در آن محله زندگی می‌کردیم. در طول مدتی که مردِ خانه در زندان بود من و دوستانم هر جوری که بود پول بخور و نمیری را برای زن و بچه‌ها و پدر و مادرش فراهم می‌کردیم. در زندان بهشان ظاهرا کارهای دستی یاد می‌دادند چون سه تا کیف پول کوچک دستی که در زندان درست کرده بود توسط زنش به عنوان هدیه برای ما سه تا فرستاده بود. با دیدنِ آن مرد و زندگی در خانه او تصورم از دزد به کل عوض شد. هرگز نمی‌دانستم که دزد هم می‌تواند آدم شریفی باشد. 6 ماه دیگر هم ما در آن محله ماندیم و پس از آن بر اثر فشار خانواده‌ها و همینطور مریضیِ دائمی خودمان که در اثر بدغذایی و سرما و رطوبتِ اتاق دچارش شده بودیم از آن محله در آمدیم. تا چند سالی مرتب به آن خانه سر می‌زدیم و جویای حالشان بودیم. مردِ خانه از زندان در آمد ولی پس از یکسال دوباره به زندان رفت و اینبار به دلیل قاچاق مواد مخدر که خودش هم معتاد شده بود. زنش با خیاطی روزگار می‌گذراند

در جایی که فقر در حد جدال هرروزه انسان برای یک لقمه نان برای زنده ماندن بیداد می‌کند دیگر سخن از فرهنگ و اخلاق و مذهب بی‌معنی ست. 

لینک این مطلب در بالاترین

مهر و مقاومتِ مادری در نهایت برنده می‌شود (یک مثال)

اجتماعی, خانواده 2 نظر »

چندی پیش داستانی از ماجراهای یکی از دوستانم، هایده خانم، با دخترش را نوشته بودم. به توصیه دوستان از ایشان اجازه گرفتم که تدابیرش را به عنوان یک نمونه موفق از رابطه مادری با دختر نوجوانش در شرایطی کاملا بحرانی، نقل کنم.

هایده با شوهرش وقتی که دخترشان 4 ساله بود به امریکا مهاجرت کرده بود و وقتی که دخترشان 14 ساله بود از شوهرش طلاق گرفته بود. هایده و شوهرش آدمهای نسبتا مذهبی‌ای بودند و شوهر از جمله مردهایی بود که وقتی پای دخترشان به میان می‌آید بیشتر یاد مذهب و آداب مذهبی می‌افتد، از آنهایی که از رشد و قد کشیدن و زیبا شدن دخترشان خجالت می‌کشند و سعی در پوشاندنش دارند. در تمام دوران بلوغِ دخترشان، پدر مرتب سعی داشت که به دخترشان گوشزد کند که زیبایی ملاک خوبی نیست و مدام به او می‌گفت که آنجور که لباس می‌پوشد زشت می‌شود. از آنطرف دخترها در غرب عمدتا در سنین نوجوانی‌ست که خود را زیاد آرایش می‌کنند و تلاش وافری در زیبا نشان دادن خود دارند. لاله، دختر هایده، هم از این جمع استثنا نبود.

هایده و شوهرش طلاق متمدنانه و راحتی نداشتند و این وسط پدر، لاله‌ی 14 ساله را بسیار سرزنش می‌کرد که طرفداریِ مادرش را کرده است و با طلاق آنها موافق بوده است. مرتب لاله را نصیحت می‌کرد که راه مادرش را طی نکند و همچون او مثلا به بیراهه نرود.

زیر فشارهای محیط از یک طرف و موأخذه شدن مداوم توسط پدر و فشارهای ناشی از طلاق از طرف دیگر، لاله به دوستان مدرسه‌ای بیشتر پناه آورده بود. متاسفانه در حلقه دوستانِ چندان خوبی قرار نداشت. سیگار می‌کشید و به انواع حیل به مادرش دروغ می‌گفت و در پارتی‌های دوستانش شرکت می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که دیگر از مدرسه هم در می‌رفت و البته درس هم نمی‌خواند.

هایده اینهمه را حس می‌کرد ولی لاله به هیچکدام از کارهایی که در بالا نوشتم هرگز اعتراف نمی‌کرد و اصرار داشت که مادرش اشتباه می‌کند. چون ظاهر قضییه را حفظ می‌کرد، هایده مدرکی برای اثبات آنچه که حس می‌کرد، نداشت و نمی‌توانست به صرف بی‌ادب رفتار کردن دخترش او را به چیزی متهم کند و مثلا به آن دلیل فشار بیشتری روی دخترش اعمال کند.

ولی حس مادریِ هایده قوی‌تر از این حرفها بود. به قول خودش هرکاری که دخترش می‌کرد او به خواب می‌دید. در اتاق دخترش دفتر خاطرات او را پیدا کرده بود که خواندنش برای هایده ضربه بزرگی بود. پس از آن کیف دخترش را گشته بود و بسته‌ای ماری جوانا هم پیدا کرده بود. به گفته خودش از سر استیصال به پلیس زنگ زده بود و پرسیده بود که اگر او آن بسته را به پلیس دهد چه کار خواهند کرد. پلیس هم گفته بود که چون دخترش زیر 18 سال است مادرش را احضار خواهند کرد و تعهد خواهند گرفت. هایده مایوسانه از پلیس پرسیده بود که پس او با دخترش چه کند که او را از این مواد دور بدارد و پلیس گفته بود که تنها راه اینست که دخترش را از خانه بیرون کند تا او سختی زندگی را بفهمد و سرش به سنگ بخورد! در ضمن لاله دوستی هم داشت که مدام او را به فرار از خانه تشویق می‌کرد. مادرِ آن دوست هم لاله را در دعواهای او با هایده تایید می‌کرد. در همان ایام بود که هایده آن کابوسها را می‌دید که دخترش را کشته است.

آنروزها به توصیه من هایده و دخترش پیش یک مشاور خانواده رفتند ولی توصیه خوبی نبود عمدتا به این دلیل که مشاورین غربی با زمینه فرهنگی ما آشنا نیستند و فرمولهایشان اینطور که هایده می‌گفت برای ما چندان کاربرد ندارد چون که رابطه عاطفی را اصلا در نظر نمی‌گیرد. هایده می‌گفت که فرمولهای مشاور لاله را بیشتر عصبانی و فراری کرده بود. پس تصمیم گرفت که خودش راه حلی پیدا کند.

شرایط هایده و دخترش شرایط بحرانی‌ای بود و راه حلهای هایده در بحران (که در شرایط غیر بحرانی ممکن است به نظر حاد برسند) به ترتیب اینها بودند:

1- مسدود کردن همه حسابهای بانکی دخترش تا که پولی در دست نداشته باشد (لاله در آن زمان 16 ساله بود).

2-درخواست کمک از دایی‌ و عموی لاله که با او ارتباط عاطفی خوبی داشتند برای ارتباط تلفنی بیشتر (هیچکدام از بستگان و همینطور پدرِ لاله در شهرِ آنها نبودند)

3- فراهم کردن موقعیتی که لاله هفته‌ای یکروز برود برای استادِ پیر نابینایی کتاب بخواند. اینکار به گفته هایده برای هر دو نفرِ آنها مفید بود. آن استاد نابینا احساس می‌کرد که بدان واسطه به دختِر سرکشی محبتی پدربزرگانه می‌کند و او را آرام می‌‌کند و لاله هم از آنطرف احساس می‌کرد که به مرد پیر نابینایی کمک می‌کند و بدینوسیله عواطف انسان‌دوستانه در او همچنان زنده می‌ماند. مضافا اینکه بدینوسیله حداقل لاله کمی کتاب هم می‌خواند.

4- گرفتن کلیدِ منزل از لاله و به نوعی زندانی کردن او در خانه و اعمال حکومت نظامی. به این معنا که در ماه اول لاله فقط می‌توانست برای رفتنِ به مدرسه از خانه بیرون برود و پس از یکماه می‌توانست هفته‌ای یک شب برود بیرون به شرط آنکه ساعت 8 شب برگردد. اینکار در واقع سخت‌ترین و پر ریسک‌ترین کار بود برای اینکه ممکن بود که لاله این شرایط سخت را برنتابد و از خانه به کل برود که قبلا تهدیدش را هم می‌کرد و دوستش هم او را به این امر تشویق می‌کرد. ولی نکته در اینست که در شرایط بحرانی آدم گاهی مجبور است که آخرین برگش را هم ریسک کند منتها حساب شده و حتی الامکان با پایین آوردن خطر ریسک. در این نمونه خاص هایده اگر این کار را در زمانی می‌کرد که دخترش درآمد داشت (یک وقتی لاله کار هم می‌کرد) احتمال خطرِ ترک کردن خانه از طرف لاله بیشتر می‌بود. به گفته هایده برای او دیگر راهی جز این ریسک نمانده بود. امید او به به این بود که لاله هنوز کمی عقل داشته باشد. لاله اول سخت پرخاش کرد و بعد که مادرش را ساکت و در تصمیمش استوار دید به گریه افتاد و ساعتی هق هق گریه کرد. هایده می‌گوید آن لحظات سخت‌ترین لحظات عمرش بوده تا که کنترل خودش را داشته باشد و در تصمیمش استوار بماند. دخترک گریه می‌کرد و می‌گفت که اتاقش را دوست دارد و نمی‌خواهد که در خانه این و آن دوستش بماند؛ نمی‌خواهد که برود پیش پدرش و در عین حال نمی‌خواهد همچه مادری هم داشته باشد که او را زندانی می‌کند و ….

باری لاله تسلیم شد. یکماه اول هر روز به مادرش می‌گفت که از او متنفر است برای کاری که با او کرده است و هایده جوابی به پرخاش‌های او نمی‌داده. در عوض همچنان هر شب به هنگام خواب می‌رفت و پتوی دخترش را روی او می‌کشید و می‌بوسیدش و می‌گفت که چقدر دوستش دارد. هایده کارش را برای 6 ماه تقریبا تعطیل کرده بود تا بتواند در ساعاتی که دخترش از مدرسه برمی‌گردد خانه باشد. هر روز با مدرسه هم چک می‌کرد که ببیند آیا دخترش در کلاس حضور داشته است یا نه. از ماه دوم آثار این زندانی کردن دیده شد. در اثر ترک دوستان و پارتی‌ها و سیگار لاله تدریجا دوباره به همان دخترک شیرین قبلی تبدیل شد. ترم درسی‌اش را با موفقیت تمام کرد و هایده نیز تدریجا آزادیهای او را به او برگرداند ولی خیلی تدریجی.

حدودا دو سال طول کشید تا اعتماد از دست رفته بین آن دو ترمیم شود. به گفته هایده هر دو آنها زخمی از آن ماجرا به یادگار دارند ولی اکنون رابطه آن دو تقریبا یک رابطه ایده‌آل بین مادر و دختر است. تابستان گذشته یک شبی مهمانشان بودم و لاله برایم از کلاسهای دانشگاهش و دوستان جدید و قدیمش و مشکلات بعضی از آنها منجمله اینکه هنوز نتوانسته‌اند دبیرستان را تمام کنند، صحبت می‌کرد. در حین صحبت به لاله گفتم که چقدر بعضی از استدلالاتش شبیه مادرش شده است. لاله با خنده گفت: “متاسفانه همینطوره که میگی، شبیه مامان شده‌ام!”

نوشته‌های مرتبط با این نوشته را می‌توانید در دسته‌ بندی “خانواده” بخوانید.

 

 

فرزندانِ طلاق

اجتماعی, خانواده 2 نظر »

لطفا اول مقدمه و توضیح مرا در این پست قبلی بخوانید. باز هم تاکید می کنم که اعتبار تجزیه تحلیل های من به اندازه مشاهدات و تجربیاتم است و نه بیشتر. مطلب این نوشته در دنباله بحثی است که در نوشته های قبلی 1 و 2 و 3 شروع کرده‌ام.

خواستم مثال هایده خانم و دخترش را بگویم دیدم که باید اول به مسئله طلاق در خانواده های مهاجر اشاره کنم و قضییه را از دید فرزند یک خانواده طلاق گرفته -که برای سادگی کلام من آنرا فرزندِ طلاق می خوانم- بشکافم.

طلاق در خانواده های مهاجرت کرده چشمگیر است. البته من اطلاع آماری‌ای از این قضییه ندارم ولی می‌توانم بگویم که تعدادش چشمگیر است. اینکه چرا اینطور است و چه عواملی آنرا تسریع می کند بحث مفصل دیگری است. قصد من در این نوشته فقط تحلیل این قضیه در ذهن فرزندِ طلاق است و پرداختن به مسئله طلاقِ پدر و مادرش از دیدگاه او.

دیده ام پدر و مادرهایی را که از هم جدا شده اند (چه در ایران و چه در غرب) غالبا از رفتار بی توجه فرزندان نوجوان و جوانشان به خود دلخورند و آنرا به حساب تغییر زمانه و هجوم مدرنیته می گذارند و خلاصه از دورِ بد فلک شکایت دارند. همه اینها ممکن است که دخیل باشد. رفتار یک فرزندِ طلاق با پدر و مادرش ممکن است که خیلی هم خودخواهانه جلوه کند (و یا واقعا هم خودخواهانه باشد) ولی نکته اساسی به نظر من در اینست که باید بتوان از دید آن فرزند نگاه کرد.

نوجوانی که پدر و مادرش طلاق گرفته اند خود را اسیر در بین دو بزرگسالی می بیند که قرار بوده مثلا نمونه انسانی اش باشند. او در انتخاب پدر و مادرش حقی نداشته است. او که نمی‌توانسته و یا نمی‌تواند پدر و مادر دیگری اختیار کند پس گویی که کسی حقی را از او به نسبت تمام فرزندان دیگری که خانواده معمولی ای دارند گرفته است. این حق هر بچه ای است که خانواده پر مهری داشته باشد. اگر ندارد پس گناه آن پدر و مادر است. (دقت کنید که داریم از نگاه فرزند به قضییه نگاه می کنیم.) مگر آن موقع که پدر و مادر عاشق هم شده بودند و با هم ازدواج کردند از او نظر پرسیده بودند؟! مگر از او نظر پرسیده بودند که آیا او را به دنیا بیاورند یا نه؟! پس این پدر و مادر در هر صورت از دیدگاه فرزند هر دو مقصرند.

ممکن است که بچه ها حتی با طلاق موافق باشند که در خیلی از موارد من دیده ام که کاملا موافقند و حتی دیده ام بچه هایی را که معتقدند که پدر و مادرشان که هنوز باهمند باید طلاق بگیرند. ولی نکته در اینست که در یک زندگی خانوادگی پر تنش، چه طلاق صورت گرفته باشد چه نباشد، از دید بچه پدر و مادرش از او حقی را سلب کرده اند.

قدم اول در یافتن راهکار تحلیل مسئله است. این حق فرزند را باید به رسمیت شناخت و از دید او به مسئله نگاه کرد. پدر مادرهایی را هم دیده ام که این حق را برسمیت می شناسند و از فرط احساس عذاب وجدان به لوس کردن بچه می پردازند که آن هم خود عوارض بدتری را دارد. من بچه هایی را دیده ام که از این قضییه کمال سوءاستفاده را می کنند و هر کار که دلشان می خواهد می کنند برای اینکه می دانند که پدر و مادر خود را مقصر می دانند. اما برسمیت شناختن آن حق با نداشتن دیسیپلین تربیتی دو تا موضوع متفاوتند و دومی معلول اولی نیست.

همانقدر که معتقدم باید آن حق را به بچه داد و خود را مقصر دانست ولی در قدم بعد اینرا هم همینجا بگویم که اگر کسی می خواهد که بتواند در زندگی کسی دیگر (فرزندش) مثمر ثمر شود باید که در وهله اول بتواند که خودش را هم ببخشد. هر کسی خطا می کند . مهم اینست که با فرزندمان صادق باشیم و به خطاهایمان خودمان اول اعتراف کنیم. فرزند ما از ما انتظار قدیس بودن و نمونه دهر بودن ندارد. او فقط یک پدر یا مادری می خواهد که درکش کند و بتواند که به زبان او با او سخن بگوید. او براحتی پدر و مادرش را بابت کم کاریها می بخشد. این گفتگوی صادقانه بین طرفین که نشانه احترام به شخصیت فرزند هم هست بیش از پیش پدر-مادر و فرزند را به هم نزدیک می کند و رابطه را به بعد دیگری می برد.

حال فرزند نوجوانی را در نظر بگیرید که پدر و مادرش مهاجر هم هستند و طلاق گرفته اند. او به اندازه توان و ظرفیت خودش مشکل تطبیق با جامعه را دارد. از او نباید انتظار داشته باشید که بیاید شرایط روحی پدر و مادر طلاق گرفته اش را درک کند و مرهمی بر آنها باشد. خیلی که هنر کند سعی می کند که با هردو به نیکویی برخورد کند و سعی کند که هردو را در روزهایی ببیند. ولی اینجا نکته ظریفی هست که من دیده ام غالبا پدر و مادرهای طلاق گرفته نادیده می گیرند. در جامعه غربی غالبا بعد از طلاق بچه ها با مادر می مانند و قرار بر این می شود که روزهایی را هم با پدر صرف کنند. در شرایط معمولی فرزند نوجوان مهاجر از قبل با پدر و مادرش احساس فاصله و جدایی می کند بدلیل همان تطبیق یافتن زودتر در جامعه که در پست پیشین بحثش را کردم. او در این سنین بطور طبیعی چندان حوصله وقت صرف کردن با پدر و مادرش را ندارد. یعنی اگر پدر و مادرش از هم جدا نشده بودند احتمالا در طول هفته بیش از چند دقیقه با پدر و مادرش حرف نمی زد ولی حالا که آنها از هم جدا شده اند او موظف است که هفته ای یکبار حداقل پدر یا مادری را که با او زندگی نمی کند ببیند و با او وقت صرف کند. حالا فرض کنید که آن پدر یا مادر بسیار متمدنانه اصلا راجع به همسر ساب