لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

تناقضاتی برای تفکر

اجتماعی, خودمانی 30 نظر »

شبیه این نکات حتماً هزاران بار توسط هزاران نفر قبلاً گفته شده ولی هرگز تکراری نمی‌شوند برای اینکه این افکار در ذهن هر کسی در یک زمانِ خاص جلوه‌ای نو پیدا می‌کنند و اینگونه است که به صد زبان و صد گونه گفتار بارها و بارها شبیه به هم تکرار می‌شوند. و اما تناقضاتی که این روزها ذهنم را درگیر کرده‌اند:

گاه این لحظه است که ابدیتی را در خود می‌گنجاند و آنگاه لحظه ابدی می‌شود.

بدون زندگی، مرگ وجود ندارد و بدون درک مرگ، درکی از زندگی وجود ندارد.

بدون عشق، رنج وجود ندارد ولی بدون رنج هم عشق معنا پیدا نمی‌کند.

وفاداری و خیانت با هم نمی‌توانند جمع شوند ولی بدون امکان خیانت وفاداری هم بی‌معنا می‌شود.

اینها خیلی بدیهی به نظر می‌آیند، نه؟ مثل تاریکی و روشنی می‌مانند. یکی بدون دیگری بی‌معناست. همه‌ی این مفاهیم بدون مفهوم متضادشان معنای وجودی‌شان را از دست می‌دهند. پس بهشت موعود و یا اتوپیایی که در آن فقط وفاداری، فقط عشق، فقط ابدیت باشد، چه مفهوم قائم به ذات خویشی می‌تواند داشته باشد؟ این مفاهیم و خواسته‌ها برای ما تا وقتی که دنیای اضداد را درک می‌کنیم مطلوب و پرمعنااند.

با این درک، دیگر  مهم نیست که پس از مرگ چه خواهد شد. مهم اینست که همین دنیای پراز اضداد را با آدم‌هایش که آنها هم پراز اضداد در درون خویش‌اند، دوست بداریم و بپذیریم. از وجود ضد آنچه که مطلوب ماست، نرنجیم که تا آن نباشد مطلوبی هم وجود ندارد.

مسئولیت احساسات با کیست؟

اجتماعی, خانواده 7 نظر »

“همه‌اش تقصیر من بود که گذاشتم او به من علاقه‌مند شود.”

جمله‌ی بالا چقدر برایتان آشناست؟ چندبار آنرا شنیده‌اید و یا حتی خود گفته‌اید؟ معنای ضمنی این جمله این‌ست که گوینده خود را مسئول احساس دیگری می‌داند در حالی‌که خودش به طرف مقابل احساس متقابل با درجه‌ی یکسانی ندارد. بگذارید فرض کنیم که همه با صداقت رفتار می‌کنند. برای افراد صادق هم آیا براستی کسی مسئول بوجود آمدن احساس (از هر نوعش) در دیگری است؟

این احساس مسئولیت برای احساس دیگری در ضمیر آگاه و ناخودآگاه بیشتر ما ایرانی‌ها- و اگر بخواهم کلی‌تر بگویم در جوامع با بافت مذهبی- بسیار رایج است و ریشه در تربیت فرهنگی-خانوادگی ما از کودکی دارد. به نظر من در زن‌ها بیشتر از مردها رایج است، احتمالا باز به دلیل تربیت فرهنگی‌مان؛ البته به نظرم می‌آید که این یکی در میان خانواده‌ها (و البته نه در فرهنگ حکومت غالب) به تدریج در ایران دارد عوض می‌شود.

در خانواده‌های سنتی-مذهبی از کودکی به دخترها گفته می‌شود که بلند نخندند، عشوه نیایند، خود را زیبا نکنند و غیره و غیره که مبادا پسری دلش از دست برود و اگر اینطور شود البته که مقصر آن دختر است. اگر به دختری در خیابان متلکی گفته شود اول از همه انگشت سرزنش به سمت دختر است که خب لابد بد لباس پوشیده است. دقت کنید که دارم در سطح رفتار خانواده‌ها می‌گویم و نه رفتار حکومت وقت با دخترها و زن‌ها که من رفتار حکومت وقت را نمونه رفتاری خانواده‌های حتی با تحصیلات متوسط ایران هم نمی‌دانم.

اینگونه است که جوان ایرانی با احساس گناه و مسئولیت در قبال ایجاد احساس در دیگری بزرگ می‌شود. بعد اگر این جوان در یک رابطه‌ی عاطفی شکست بخورد مسئولیت را از چشم دیگری می‌بیند و خود را شکست خورده و مظلوم که در موارد اکستریم یا به خشونت روی می‌آورد و یا به افسردگی و خودکشی. اگر هم خود آن رابطه را به هم زده باشد، باز با احساس عذاب وجدان سر می‌کند چرا که خود را مسئول می‌داند و برای رهایی از آن عذاب وجدان احتمالا تصمیماتی می‌گیرد که باز هم احتمال نادرستی‌شان بیشتر از درستی‌شان است.

نکته‌ی اساسی اینجاست که تا زمانی که ما دروغ نگفته‌ایم و پنهان کاری نکرده‌ایم و فقط آنطور عمل کرده‌ایم که به واقع هستیم (یعنی احساسات خودمان را هم سرکوب نکرده‌ایم) دیگر ما مسئول احساس دیگری نیستیم. ما مسئول اعمال خود هستیم نه مسئول احساس‌ دیگری.

این عبارت “بازی کردن با احساس دیگری” که بسیار رایج است و در خود بار منفی سرزنشی بسیار دارد، فقط برای کسی مصداق دارد که عامدانه کسی را فریب دهد. ولی اگر کسی قصد فریب دادن کسی را ندارد، و از همان اول هم گفته که آقا یا خانم من اینم و هیچ قولی هم نداده، دیگر مسئول احساس دیگری نیست. تنها راه صادق بودن و باز نگاه داشتن باب گفتگوست.

نصیحت کردن و یا بچه بزرگ کردن با ایجاد احساس گناه به نظر من به لحاظ سلامتیِ روانیِ فرد یکی از پرخطاترین و پرهزینه ترین روش‌های تربیتی است. اگر کسی با این احساس بزرگ شده باشد، تلاش زیادی می‌طلبد تا که از آن خلاص شود. برای ایجاد احساس مسئولیت در کسی لازم نیست که در شخص احساس گناه ایجاد کنیم. البته باید اول یادمان باشد که مسئولیت آدمی در قبال اعمال خودش است که صادقانه و به دور از ریا باشد، نه در قبال احساسات ایجاد شده در دیگری.

کودکان صبور و مسلط بر خود آینده‌ی موفق‌تری دارند

اجتماعی, علمی 12 نظر »

در اواخر دهه 1960 والتر میشل استاد دانشکده روانشناسی دانشگاه کلمبیا، آزمایش معروف مارشملو (یک خوردنی‌ مثل پفک) را روی 653 نفر از کودکان 4 ساله شروع کرد که در طی آن بچه را پشت میزی با یک مارشملو در بشقاب در جلویش می‌نشاندند و می‌گفتند که او می‌تواند فوراً مارشملو را بخورد ولی اگر 5-15 دقیقه صبر کند و مارشملو را نخورد، یک مارشملوی دیگر هم پاداش خواهد گرفت و بعد می‌تواند هردو را بخورد. ویدئو کلیپ زیر یک نمونه از رفتار بچه‌ها در طول آن 5-15 دقیقه صبر کردن را نشان می‌دهد که بسیار شیرین و جالب هم هست! (خصوصاً آن پسربچه‌ی تپلی که دو بار مارشملو را تا توی دهنش هم می‌برد بعد با دست به سرش می‌زند و باز صبر می‌کند و یا آن دختری که بی‌توجه به حرف آزمایش کننده خیلی سریع می‌خورد و بشقابش را هم جمع می‌کند)!)

هدف اولیه‌ی دکتر میشل از این آزمایش این بود که تفاوت‌های رفتاری بین کودکانی که می‌توانستند صبر کنند را در مقایسه با گروهی که نمی‌توانستند صبر کنند، پیدا کند. دکتر میشل مشاهده کرد که تنها 30٪ از کودکان توانستند که به طور کامل صبر کنند و برای صبر کردن، همانطور که در این ویدئوی کوتاه کمی دیده می‌شود، بچه‌ها از روش‌های مختلفی برای کنترل خود استفاده کرده‌اند تا فکر خود را از مارشملو به چیز دیگری معطوف کنند. دکتر میشل نتایج این آزمایش را در اوایل دهه 1970 در چند مقاله به چاپ رساند.

و اما از آنجایی‌ که دکتر میشل خودش سه تا دختر داشت و چند تایی از بچه‌های شرکت کننده در آزمایش هم مدرسه‌ای‌های دخترهای خودش بودند، او گاه و بیگاه از دخترهایش راجع به وضعیت تحصیلی آن بچه‌ها سئوال می‌کرد؛ او به تدریج متوجه شد که بین صبر کردن و کنترل بر خود و درجه موفقیت تحصیلی آن بچه‌ها گویی که رابطه‌ای وجود دارد. پس این شد که در سال 1981 (حدود 11-12 سال بعد) او یکسری پرسشنامه به والدین و مشاورین مدرسه‌ی همان کودکان شرکت کننده در آزمایش او فرستاد و راجع به وضعیت تحصیلی، نمره‌ی قبولی در امتحان ورودی دانشگاه‌ (SAT) و و اینکه در کل چگونه آن جوان (بچه شرکت کننده در تست مارشملو) با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می‌کند، پرسید.

نتایج این پرسشنامه نشان داد که کودکانی که نتوانسته بودند صبر کنند بطور بارزی از کودکانی که صبر کرده بودند، نمرات تحصیلی پایین‌تری داشتند و به هنگام مشکلات دچار استرس و افسردگی می‌شدند و در تمرکز کردن هم مشکل داشتند. در مقابل آن کودکانی که توانسته‌ بودند 15 دقیقه‌ی کامل صبر کنند، به طور متوسط نمره امتحان ورودی دانشگاه‌شان 25٪ بالاتر از کودکانی بود که فقط 30 ثانیه صبر کرده بودند.

نکات جالب و مفید بسیاری در این آزمایش وجود دارد که در پرتو تحقیق پرسشنامه‌ای 12 سال بعدی‌اش اهمیتش بیشتر شده‌ است. همانطور که هدف اولیه‌ی آزمایش پیدا کردن تفاوت‌های رفتاری افراد (کودکان) برای کنترل بر خود بود، می‌توان به تحقیق گفت که افرادی که از کودکی کنترل بر خود (و یا همان تزکیه‌ی نفس از دیدگاه مذهب) را تمرین می‌کنند (یاد می‌گیرند)، در بزرگسالی آدم‌های موفق‌تری می‌شوند.

از جمله‌ی کاربردهای نتایج این تحقیق، کاربردش برای روش‌های کنترل وزن و رژیم غذایی است که چاقی یکی از مسائل عمده‌ی دنیای مدرن و پیشرفته است. کودکانی که توانستند صبر کنند، در واقع توانستند که فکرشان را به چیز دیگری معطوف کنند. برخی دعا خواندند، برخی دیگر آواز خواندند و یا پشت به مارشملو نشستند. یکی دیگر روی میز ضرب می‌زد و دیگری در اتاق شروع به راه رفتن کرد. اما کودکانی که نتوانستند حتی یک دقیقه هم صبر کنند، برعکس به مارشملو خیره شدند و مارشملو نقطه تمرکز افکارشان بود.

به نظر من، به همان نسبت، بعضی‌ از افراد چاق که تمام همّ و غم‌شان لاغر شدن است و بسیار به آن فکر می‌کنند، خیلی کمتر از کسانی که در کنار یک زندگی پر از کارهای مختلف تلاش می‌کنند که رژیم متعادلی را حفظ کنند، موفق می‌شوند، و یا اگر هم موفق شوند کوتاه مدت است و پس از مدتی دوباره به چاقی اولیه برمی‌گردند. یک مقاله‌ی تحقیقی چاپ اخیر هم غیر مستقم همین نکته‌ی مرا تایید می‌کند؛ جانِ کلام آن تحقیق در باره رژیم لاغری این‌است که هرچه قوانین رژیم غذایی لاغری در ذهن فرد ساده‌تر باشد، اثر رژیم پایدارتر و بهتر است.

افسردگی و تاثیر آن در فرگشت

اجتماعی, علمی, فلسفی 10 نظر »

این نوشته تلخیص و ترجمه‌ی مقاله‌ی مفصلی‌ست در نیویورک تایمز به نام “نکات مثبت افسردگی”. ولی پیش از آن لطفا پست قبلی‌ام راجع به افسردگی را اول بخوانید و بعد این مقاله را. در ضمن همین اول این را بگویم که تئوری ارائه شده در این مقاله توسط محققین بسیاری به بحث و چالش کشیده شده است. به نظر من تئوری به قول غربی‌ها کمی زیادی کشیده شده ولی تئوری جالب توجهی‌ست و برای ایجاد یک تغییر در روش درمان افسردگی حتما امثال این تئوری‌ها لازم است. بین کسانی که کلینکلی افسرده هستند (و محتاج مصرف دارو) و کسانی که کم و بیش افسرده‌اند ولی به درمان دارویی همیشگی لزوماً احتیاج ندارند فرق‌های عمده‌ای هست و به نظرم این تئوری برای دسته دوم از افراد افسرده صادق است، نه دسته‌ی اول.

و اما مقاله:

نویسنده‌ی مقاله، جونا لرر، مطلب را با اشاره به افسردگی چارلز داروین شروع می‌کند و اینکه به گفته‌ی خود داروین، افسردگی‌اش باعث می‌شده که در یکروز از هر سه روز نتواند هیچ کاری انجام دهد. اما ظاهراً افسردگی داروین باعث شد که او به تمامی خود را وقف علم کند که به گفته‌ی خودش کار علمی تنها لذت زندگی‌اش و عاملی بود که باعث می‌شد زندگی را بتواند تحمل کند.

برای داروین افسردگی مثل یک نیروی روشنگر بود که ذهن او را متوجه مسائل بنیادین کرد. داروین خود در باره علت وجودی بیماری‌اش اینطور می‌نویسد: “هر گونه درد و یا عذاب اگر مدتی طولانی ادامه یابد، باعث افسردگی و کندی عمل می‌گردد. اما این هم به خوبی قابل درک است که برای خلق هر چیزی می‌بایست که آنرا از هر گونه تغییر ناگهانی‌ای محافظت نمود. گاه این غم است که یک موجود را به سمت عملی سوق می‌دهد که بسیار برای بقای وجود مفید است. به عبارت دیگر تاریکی خود یک نوع روشنایی هم هست.”

معمای افسردگی در وجود داشتن‌اش نیست بلکه در اینست که نفس وجود داشتن افسردگی در ابعادی بسیار گسترده‌تر از همه بیماری‌های روانی‌دیگر (با نسبت حداقل 7 به ا) در ظاهر با تئوری فرگشت (تکامل) و بقای موجود قوی‌تر نمی‌خواند. چرا که اگر افسردگی یک بیماری است پس فرگشت یک اشتباه بزرگ مرتکب شده است و آن اینکه اجازه داده یک بیماری که بر ضد تولید مثل رفتار می‌کند (افراد افسرده کمتر از دیگران ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند و یا حتی خودکشی هم گاه می‌کنند)، همچنان در سطح وسیعی نسل به نسل منتقل شود.

در مقابلِ منطق بالا، می‌توان گفت که شاید افسردگی یک دلیل مخفیِ وجودی دارد و آن اینکه مثل بدنی که تب می‌کند تا میکروب را از خود دفع کند، افسردگی هم یک مکانیزم دفاعی روان‌ آدمی است در مقابل غم و غصه و رنج‌های آدمی. به قول داروین، ما رنج می‌بریم ولی این رنجی نیست که حاصلی نداشته باشد.

با این مقدمه نویسنده‌ی مقاله به بحث تئوری جدید اندی تامپسن و اندرو پال (دو روانپزشک محقق در دانشگاه ویرجینیا) در مقاله‌ای که در جولای سال 2009 چاپ کرده‌اند، می‌پردازد که چرا یک بیماری‌ای اینهمه پرهزینه (برای جامعه و آدمی) اینهمه متدوال است.

از اینجا به بعد مقاله به تفصیل نظرات مخالف و موافق بسیاری را نقل می‌کند در باب اینکه کلید معما در این نکته است که شاید دنیایی از رنج و عذاب (که افسردگی از آن منتج می‌شود) راهگشای بشر به سمت هوش و خلاقیت بیشتر بوده است.

تامپسن و پال می‌گویند که افسردگی باعث تفکر بیشتر و دوباره و دوباره‌ی افراد در مواردی که باعث رنجشان است، می‌شود و این تفکر مداوم در یک مسیر خود باعث اعتلای ذهن می‌شود. (دقیقا در این جاست که به نظر من (سارا) تئوری زیادی کشیده شده و بین افراد غمگین و افرادی که کلینکلی افسرده هستند تفاوت قائل نمی‌شود.)

اندرو یک آزمایش تحقیقی هم برای دریافت بهتر رابطه بین مود افسردگی و قابلیت بهتر منطقی ذهن انجام داده است. او از 115 دانشجوی دوره لیسانس یک تست منطقی معروف را گرفت (تستی به نام ماتریس‌های رو به رشد ریون که شخص می‌باید یک قطعه مفقوده را در بین یک الگوی بزرگ‌تر پیدا کند.). اولین نتیجه‌ای که اندرو مشاهد کرد این بود که دانشجویانی که افسرده نبودند پس از پایان تست آثار افسردگی در ذهنشان پدیدار شد (البته کوتاه مدت). بنابراین گویی که زیاد مهم نیست که ما روی یک مسئله ریاضی کار می‌کنیم و یا روی قلب شکسته‌مان! در هردو حالت آناتومی تمرکز ذهنی یکسان است. با این مشاهده می‌توان اینطور بحث کرد که افسردگی یک درجه‌ی شدید از پروسه تفکر معمولی است. ولی آیا افسردگی باعث می‌شود که ما چیزی را بهتر حل کنیم؟

اندرو در تحقیق خود همبستگی آماری محسوسی بین اثر افسردگی ایجاد شده و درجه‌ی آی-کیوی دانشجویان شرکت کننده پیدا کرد. پس نتیجه گرفت که اثر افسردگی باعث شد که آنها بهتر فکر کنند. (دوباره اینجا به نظر من (سارا) نتیجه را زیادی کشیده‌اند تا با تئوری منطبق شود. باید توجه داشت که آن دانشجویان با اثر افسردگی بعد از تست، جزو آدم‌های افسرده در کل به حساب نمی‌آمدند.)

جونا لری مقاله را اینگونه به پایان می‌برد: افسردگی برای روح آدمی مثل تب کردن در مقابل یک میکروب در بدن است. تب کردن بالاخره مزایایی هم دارد ولی ما دارو مصرف می‌کنیم که تب را از بین ببریم. این معمای فرگشت است که با وجودیکه درد مفید است، فرار از درد بزرگتری غریزه‌ی آدمی‌ست.

همانطور که گفتم مقاله بسیار مفصل است و ترجمه‌ی همه‌اش از حوصله‌ی وبلاگ خارج؛ ولی توصیه می‌کنم که همه‌اش را بخوانید که جالب است.

فرهنگ، مجموعه‌ای از آداب و یا عادات؟

اجتماعی 25 نظر »

یکی از افتخارات کانادا اینست که فرهنگی موزائیک شده از فرهنگ‌های ملیٌت‌های مختلف دارد. وقتی که برای امتحان شهروندی می‌خوانی، در سرلوحه‌ی کتابچه نوشته که دولت کانادا پاسداری از فرهنگ‌های قومی و ملی مختلف را تشویق می‌کند و اما واقعاً این موزائیک فرهنگی چیست و تا کجا می‌بایست به آن بها داد و خیلی از سئوالات دیگر همه و همه مبهم است و هر از چند گاهی که تراژدی‌ای رخ می‌دهد به بحث گذاشته می‌شود و مدتی خوراک رسانه‌ها می‌گردد و در انتها باز بی‌نتیجه رها می‌شود. همین سه سال پیش بود که مردی پاکستانی‌الاصل دختر 16 ساله‌اش را به جرم اینکه یکشب به خانه برنگشته بود و نمی‌خواست که مثل فرهنگ خانوادگی حجاب بپوشد و رفتار کند، با دست خفه کرده و کشته بود. من در باره‌اش در این پست نوشته بودم؛ کامنت دوست نادیده ققنوس هم در ذیل آن پست در انتقادش به فرهنگ موزائیکی کانادا خواندنی‌ست..

و اما اینکه چرا من امروز به این موضوع پرداخته‌ام بهانه‌اش تماشای مردم در 1.5 ساعت انتظار دکتر بوده. من خیلی کم مریض می‌شوم و خیلی کمتر از آن دکتر می‌روم. ولی دیگر هفته پیش بخاطر نگرانیِ نیاز به دارو در سه روز تعطیلی بعد از آن، باعث شد که گذارم به دکتر بیفتد. چون وقت برای دیدنِ دکتر خودم نبود رفتم یکی از این واکینگ کلینک‌ها (از اینها که بدون وقت قبلی مریض می‌پذیرند) و 1.5 ساعتی به انتظار نشستم.

کلینک کوچک بود و نوشته بود که کفش‌ها را باید در‌آورد ولی اصلا کف تمیزی نداشت. یک زن و شوهر هندی با یک پسر 10-12 ساله و یک دختربچه 2-3 ساله‌ی وارد شدند، کفش‌هایشان را درآوردند و نشستند. ظاهرا بخاطر گوش دخترک که خونریزی داشت (گویا زخم شده بود.) پسرک عمامه‌ی سیک‌ها را بر سر داشت ولی عجیب بود که پدر بدون ریش و عمامه بود. آیفون پدر دستِ خودش بود و مدام با آن ور می‌رفت و یکریز با زنش به زبان پنجابی به صدای بلند صحبت می‌کرد، هرچند که با پسرشان به انگلیسی-پنجابی مخلوط صحبت می‌کردند. پسرک سرش سخت با آیفون یا آی-پادِ خودش گرم بود و بازی می‌کرد. آیفونِ مادر هم دستِ دخترک بود و مدام آنرا یا به دهنش می‌زد و یا می‌انداخت در سطل آشغال! آیفون به دست، مدتی هم دخترک با کفش‌های مادر و خودش بازی کرد، سعی کرد که بپوشدشان، بغلشان کرد، به کف‌شان دست مالید و البته هم که هر از چند گاهی انگشتش را در همین بین می‌مکید؛ کارهای معموله همه بچه‌های این سنی.‌

حواس مادر در میان گوش کردن به حرف‌های یکریز و بی‌وقفه شوهر به دخترک هم کم و بیش بود و هر از چند گاهی کفش‌ها را از او می‌گرفت و یا آیفون را از سطل آشغال درمی‌آورد و با دستمالی پاک می‌کرد. در این میان تنقلاتی هم درآورده و با همان دست‌ها و انگشتان نشسته هم خودش می‌خورد و هم به بچه می‌داد. راستی کنار تابلوی کفش در‌آوردن خیلی بزرگتر در ضمن نوشته شده بود که هیچگونه خوردنی و نوشیدنی هم در داخل کلینک مجاز نیست.

مرد جلوی من نشسته بود و هر از چند گاهی دستی به صورت می‌کشید، بینی‌اش را بالا کشیده و مخلفاتش را هم راهی گلو می‌ساخت (شرمنده ولی باید این جزئیات را هم برای بیان نکته‌ام بگویم). زن لباس هندی راحتی به تن داشت ولی مرد یک تی-شرت خیلی کوتاه و یک شلوار جین پوشیده بود که دیدن تصادفی مناظر حاصله‌اش را هم زجرآور می‌کرد!

این میان که مجبور بودم صدای بلند حرف زدن مرد به همراه دیگر صداهای نای و مری‌اش را تحمل کنم و یا قید دکتر رفتن را بزنم، به این موازئیک فرهنگی کانادا فکر کردم. این خانواده به هیچ‌وجه به لحاظ مالی به نظر نمی‌آمد که در مضیقه باشند. سر و وضع بچه‌ها هم معقول و مرتب بود. پس احتمال فقر فرهنگی ناشی از فقر مالی مردود است. اینجا بود که از خود پرسیدم آیا این طرز رفتار اجتماعی جزوی از فرهنگ اجتماعیِ هندی‌هاست و یا اینکه اینها اساساً یک مجموعه عادات هستند که به غلط فرهنگ نامیده می‌شوند و فرهنگ مجموعه‌ای از آداب است، نه مجموعه‌ای از عادات.

وقتی به غلط همه‌ی عادات را هم در زمره آداب به حساب بیاوریم، در کشوری مثل کانادا که همه چیز در ظاهر خوب است و پذیرفتنی ، همین می‌شود که طرف سال‌ها هم که در این کشور زندگی کند و مثلا تحصیل‌کرده هم باشد هنوز در جمع مثل این مرد مورد مشاهده رفتار می‌کند انگار نه انگار که سال‌هاست که در کانادا زندگی کرده‌اند و احتمالاً با غرور همین طرز رفتار را هم سمبل و نشانه‌ی رفتار فرهنگی‌شان می‌دانند. نظیر این رفتار را در ایرانِ خودمان هم خیلی می‌توان دید، نکته‌ی من اینست که آیا این رفتار را باید جزو رفتار فرهنگیِ یک اجتماع به حساب آورد و یا رفتاری از سرِ یک عادتِ خانوادگی؟ (البته این‌ را هم بگویم که رفتار مرد این خانواده بنظرم فقط یک رفتار مردی هندی نبود که هندی‌ها در خودِ هند کجا تی-شرت کوتاه می‌پوشند؟ احتمالا ملغمه‌ای ناهنجار از رفتار راحت غربی و رفتار سنتی هندی بوده.)

بعد با خود اندیشیدم که چون من از این نوع رفتار آزار می‌بینم (شاید چون به قول بعضی‌ها پاستوریزه بزرگ شده‌ام) که دلیل نمی‌شود طرف بخواهد فرهنگ خودش را از دست بدهد اگر که این رفتار فرهنگی باشد. پس برایم این سئوال ایجاد شده که میراث فرهنگی یک اجتماع شامل چه آدابی می‌شود؟ مثلاً آداب چای نوشیدن به نظر می‌رسد به عنوان یک رفتار فرهنگی پذیرفته شده است. مثلا در چین پذیرایی با چای آدابی خاص دارد و همینطور در ایران و یا حتی در انگلیس. از آن طرف، بنگلادشی‌ها (هرکسی که تا حالا من دیده‌ام) در جمع خانوادگی خودشان با دست غذا می‌خورند. آیا این با دست غذا خوردن نیز یک میراث فرهنگی بنگلادش به حساب می‌آید و یا یک عادتِ از سرِ فقری ریشه دار در مملکت؟

راستش این سئوال‌ها را که می‌پرسم، دوست دارم نظر دوستان را بدانم. برایم جای سئوال است که این عادات کدامشان و تا کجا جزو فرهنگ حساب می‌شوند و یا نمی‌شوند.

پ.ن. در ضمن ناراحت نمی‌شوم اگر بگویید که آزار دیدن من از آن صحنه‌ها از سر خودپسندی بوده و اصلا چرت و بی‌ربط نوشته‌ام ولی لطفا فقط به انتقاد از من بسنده نکنید و جواب سئوال‌های اصلی‌ام را هم بدهید.

همسر مناسب (به اندازه کافی خوب) و یا همسر ایده‌آل؟

اجتماعی, خانواده 8 نظر »

گروهی مثل خانم استفنی ورمولن ( سوسیالوژیست، فعال فمنیست و صاحب کتاب) معتقدند اگر کسی فکر می‌کند که با انتخاب آگاهانه‌ همسرش، او از طبع غریزی (حیوانی) خود فراتر رفته است، در خطاست. خانم ورمولن می‌گوید: یافتن یک عشق تازه در زندگی آنقدر قوی است که همه مولکول‌های ما را شارژ می‌کند و قلب ما را آتش می‌زند. اما در حالیکه ما باور می‌کنیم که این احساس سرشار از انرژی ما را با روحمان پیوند می‌زند، این احساس چندان ربطی به احساسات قلبی ما ندارد.

خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمون‌های مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانه‌ای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یک‌سری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هومونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه می‌دهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و می‌گوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود می‌آورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمی‌دهند.

با نگاهی اجمالی به مقالات و وب‌سایت خانم ورمولن به نظر می‌رسد که هدف او از حرف‌های فوق که از او نقل کردم کلا آزاد کردن افراد و به خصوص زن‌ها از کلیشه‌های اجتماعی از قبیل انتظار کشیدن برای یک پرنس (نماینده مرد ایده‌آل داستانی) و یا حتی عشق لیلی و مجنون‌وار آزاد کند و به آنها اعتماد بنفس بدهد و اینکه به فکر سلامت روانی خود قبل و یا در کنار سلامت و برنامه زندگی زناشویی خود نیز باشند. عنوان یکی از کتابهایش هست: “بکشید آن پرنسس را!” من البته کتابش را نخوانده‌ام ولی کمی آنلاین به مقدمه‌ای از آن نگاه کردم؛ در باره همان کلیشه انتظار کشیدن زن‌ها برای یک مرد ایده‌آل داستانی برای زندگی است.

از طرف دیگر خانم لوری گُتیب، که کتاب “با مرد مناسب (و نه ایده‌آل) ازدواج کنید” را نوشته است، خود از جمله زن‌هایی بود که به انتظار عشق واقعی تا 37 سالگی صبر کرد و بعد دید که دارد دیر می‌شود توسط اسپرم هدیه شده به آزمایشگاه باردار شد تا حداقل بچه‌ای داشته باشد. پس از بچه‌دار شدن اما دیدش نسبت به عشق و ازدواج و عشق واقعی عوض شد. حال چون دیگر بچه داشت پس با دوستان متاهل و بچه‌دار بیشتر رفت و آمد کرد. این‌بار در نگاهی تازه به اطراف خود و دوستان متاهل و دیدن خود به عنوان یک مادر تنها، به این نتیجه رسید که گویی ایده انتخاب همسری مناسب برای اداره یک زندگی با همدیگر و بزرگ کردن بچه نهایتِ احساسِ نیاز عاشقانه است. لوری از خود پرسید که چرا او اینگونه به ازدواج 5 سال پیش فکر نکرده بود. حاصل این دگرگونی در زندگی و تفکرات همان کتاب “ازدواج با مرد مناسب (به اندازه کافی خوب) و نه مرد ایده‌آل” است که همین اواخر چاپ شده است.

کتاب خانم لوری گتیب و ایده‌ی رها کردن عشق و مرد ایده‌آل و به دنبال یک همسر مناسب (و لزوما نه ایده‌آل) گشتن، اما از طرف خیلی از زن‌های فمنیست و فعال اجتماعی چندان استقبال نشده است. برای مثال می‌توانید مقاله‌ی اشلی در روزنامه گاردین را در این لینک بخوانید و یا نگاهی به وبلاگ خانم سو مارک (مدیرکل یک شرکت صنعتی) بیندازید و مقاله‌ی کوتاهش را تحت عنوان “با آقای مناسب (به اندازه کافی خوب) قانع نشوید” را بخوانید. خانم مارک به مناسبت حرفه‌اش نمودار سمت چپ را کشیده است و ترسیمی نشان می‌دهد که قانع شدن به فردی به اندازه کافی خوب مانع دستیابی به فرد درست و ایده‌آل شخص می‌شود. این میان جمله متداول و نغزی را شاهد می‌آورد که می‌گوید: خیلی وقت‌ها “خوب” دشمن‌ “بهترین” است! یعنی قانع شدن به هر چیز خوب مانع رسیدن به چیز بهترین می‌شود.

و اما انگیزه‌ام برای نوشتن مطالب بالا پاسخ به دو تا از دوستانم بوده که اخیرا به من گیر داده‌اند که در باره عشق، آنهم از نوع واقعی‌اش بنویسم. از طرف دیگر باز اخیرا دوستان جوانی از طریق ایمیل در باره انتخاب همسر از من مشورت خواسته بودند. باز این دومی اگر طرف را خوب بشناسم کار آسان‌تری‌ست (البته نه با ایمیل و از راه دور!) ولی نوشتن در باره آن اولی مثل راه‌رفتن در زمینی مین‌گذاری شده می‌ماند! برگردیم به مبحث “همسر مناسب (خوب به اندازه کافی) و یا ایده‌آل. به نظر من سن عامل بسیار تعیین کننده‌ای در انتخاب مابین “خوب” و یا “بهترین” است. در سنین جوانی (بگوییم زیر 35 سال) هنوز تفکیک نیاز‌های روحی و جنسی اصلا ساده نیست و چه بسا که شخص را به اشتباه بیندازند. در عین حال که من معتقدم که نیاز فیزیکی قضیه و تمایلات احساسی هردو اجزای ناگسستنی یک مجموعه‌ند، ولی از یک سنی به بعد آنها از همدیگر قابل تشخیص‌اند. به عبارت دیگر من حرف‌های به استناد بیولژیِ خانم ورمولن را چندان معتبر نمی‌دانم. راستش را بخواهید از دید علمی در نحوه استدلال ایشان اشکال می‌بینم.

حال اگر شما هم سن را یک عامل کلیدی بدانید، آنوقت به نظر می‌رسد که برای ازدواج در سنین جوانی به لحاظ حساب احتمالات و تحقیقات اجتماعی هم که نگاه کنید، ازدواج با فرد “خوب به اندازه کافی” پایدارتر و ارجح است. اما اگر به هر دلیلی شخص طلاق گرفته و یا وارد رده سنی بالاتر از 35-40 شده، آنوقت صبر کردن برای فردِ “درست و ایده‌آل (برای طرف مربوطه) احتمال موفقیت بیشتری از روش دیگر را دارد.

حالا از کجا بفهمید که طرف فرد مناسبی‌ است یا نه، آن دیگر خیلی به شخص بستگی دارد. البته قانون کلی سنخیت خانوادگی خیلی درست است و احتمال خطا را کم می‌کند (باز البته مثل هر قانون دیگری استثنا هم دارد). یک تست ساده را هم از من داشته باشید: اگر قصد ازدواج با پسر و یا دختری را دارید، یک روز در یک ساعت شلوغ ترافیک از او بخواهید که شما را سر راهش به جایی، که چندان هم راحت پیدا نمی‌شود و راهش را بلد نیست، برساند (البته خب بله، باید طرف ماشین داشته باشد و یا حداقل رانندگی بلد باشد.) آنوقت رفتار رانندگی‌ی او را به دقت زیر نظر بگیرید. چقدر به راننده‌های دیگر بد و بیراه می‌گوید و یا اینکه صبورانه از خطاهای دیگران چشم پوشی می‌کند، آیا از ترافیک عصبی می‌شود؟ آیا از اینکه راه را پیدا نمی‌کند حرص می‌خورد؟ خلاصه اینکه به تجربه دیده‌ام که رفتار خانوادگی بسیاری از افراد (چه زن چه مرد) شبیه نحوه رانندگی‌شان است، امتخانش ضرر ندارد!

رابطه بین اخلاق، مذهب و اعتماد به سیستم حاکمه

اجتماعی, علمی 6 نظر »

بسیاری از مردم گمان دارند که رفتارهای نشات گرفته از اخلاق مشابه رفتارهای ناشی از مذهبی بودن است. بخصوص در جامعه آمریکا در بحث‌های سیاسی بر این باورند که رفتار نشات گرفته از اخلاق و مذهب هردو رفتار یکسانی در مقابل تصمیمات حکومت دارند. اما مقاله‌ای که به تازگی در ژورنال علوم وانشناسی چاپ شده است خلاف این را می‌گوید. (خلاصه مقاله: اینجا).

در این مقاله با عنوانی مشابه با عنوان این پست نتایج یک تحقیق روی 727 امریکایی از اقشار مختلف جامعه در سنین بین 19 تا 90 سال شرح داده شده است که باور فوق را به چالش می‌کشد.  موضوع مورد تحقیق نظرخواهی در مورد این بود که ببینند مردم چقدر رای دادگاه عالی امریکا را در قضاوت در مورد پزشکانی که به خواهش بیمار در مردنشان همکاری می‌کنند،  قبول دارند.

قبل از آنکه نتیجه این تحقیق را بگویم شاید لازم باشد توضیح دهم که یکی از مسائل مورد بحث همیشگی سال‌های اخیر در کانادا و امریکا این موضوع نگه داشتن افراد مبتلا به بیماری لاعلاج در حالت کما و مرگ مغزی است.   مثلا دو سال قبل در کانادا مرد 84 ساله‌ای پس از بیماری دات الریه در بیمارستان به اغماء رفت و به عقیده پزشکان دچار مرگ مغزی شد. پس از یک ماه پزشکان کانادایی خواهان قطع لوله غذای آن مرد شدند با این ادعا که او از 4 سال پیش در اثر یک حادثه دچار آسیب مغزی بوده و اکنون نیز کاملا دچار مرگ مغزی است. اما خانواده مرد که یهودی هم بودند بشدت مخالف کرده و قضیه را به دادگاه کشاندند. این میان پزشکان امریکایی از خانواده مرد حمایت کردند و خلاصه رای دادگاه اول این شد که مرد را باید در حال کمای مرگ مغزی همچنان نگه دارند. طرفین دعوا همچنان در حال ادامه دعوا به دادگاه عالی بودند که مرد بالاخره پس از 10 ماه خودش به مرگ طبیعی همچنان زیر لوله غذا مرد. این میان لازم است که بدانید که در کانادا بیمه همگانی و مجانی است. هزینه نگهداری یک بیمار در حالت کما بسیار زیاد است و بیمارستان‌های کانادا همیشه با کمبود تخت و امکانات مواجه‌اند. غالبا افراد جندین ماه و یا حتی سال هم ممکن است که برای یک عمل جراحی‌ای که خیلی حیاتی نیست مثل ارتوپدی و آرتروزسکپی زانو و یا حتی عمل آب مروارید چشم منتظر نوبت بمانند. در امریکا اینطور نیست و بیمه عمومی مجانی وجود ندارد. بیماران مرگ مغزی را به هزینه خانواده بیمار هر چقدر که بخواهند می‌توانند نگهدارند.

صرف نظر از مسئله‌ای که در بالا گفتم مسئله دیگر مورد بحث موارد بیمارانی است که به بیماری لاعلاجی مبتلا هستند و خودشان به دکترشان التماس می‌کنند که به آنها کمک کنند که بتوانند بمیرند و از رنج و درد بیماری خلاص شوند. در این زمینه موارد کمی بوده که دکتری این کمک را کرده و بعد توسط خانواده بیمار به دادگاه کشانده شده است. مورد خاصی که مقاله مورد نظر این پست تحقیق کرده است، میزان اعتماد مردم به رای دادگاه عالی امریکا در یک همچه موردی است.

نتیجه تحقیق فوق اما این بود که مردمی که به اخلاق پای بندند ولی مذهبی نیستند اصلا به رای دادگاه عالی اعتماد ندارند ولی مردمی که مذهبی ‌اند بشدت به رای دادگاه اعتماد دارند و در ضمن هر دو این گروه بسیار سریعتر از دیگر افراد که به این دو گروه تعلق نداشتند تصمیم گیری کردند و جواب سئوالات را دادند.

در مورد این مقاله در روزنامه‌ها هم نوشته شد از این بابت که این مقاله ظاهرا برای اولین بار بین معتقدین به اخلاق و مذهب خط می‌کشد و نشان می‌دهد که رفتار این دو گروه که غالبا مردم گمان دارند که یکسو است می‌تواند کاملا متضاد هم باشد. ولی از دید من اصلا نکته غیر قابل انتظاری هم نبود چون بسیاری از افراد اهل علم و تحقیق منجمله پزشکان خود را آدم‌های مقید به اصول اخلاقی‌ای می‌دانند که سوای مذهب است و غالبا هم این گروه به گروه‌های چپ سیاسی متمایل‌اند و معمولا مخالف سیاست‌ها حاکمه.  در این مورد خاص مورد سئوال هم این گروه معمولا مخالف افکار مذهبی‌اند و بعلاوه رای دادگاه عالی مسبوق به سابقه است که از مدعیان نگهداری بیمار در هر شرایطی به دلایل مذهبی دفاع کرده است. پس طبیعی است که رای آن دسته از افراد حاکی از بی‌اعتمادی به سیستم باشد. برای آنچه که این مقاله مدعی است، می‌بایست که مورد بحث دیگری را هم سوای این قضیه مرگ و یا زندگی به خواست بیمار را نیز پرسش می‌کردند، موردی که سابقه رای دادگاه عالی حداقل 50-50 در دو طرف قضیه بوده باشد.

پ.ن. وقتی که این مقاله را خواندم به این فکر کردم که اگر مشابه این تحقیق را در ایران به عنوان یک کشور با حکومت مذهبی می‌کردند نتیجه چه می‌شد؟ البته باید موضوع پرسش را عوض می‌کردند که اصلا در این موارد در ایران کار به دادگاه کشیده نمی‌شود! ولی اگر سئوال دیگری طرح می‌شد آنوقت جالب می‌بود جواب‌های ایرانی‌ها را در زمینه اعتماد به رای دادگاه (البته در مسائل غیر سیاسی) بررسی نمود.

چرا و چگونه مقاومت مدنی در مقابل سرکوب دوام می‌آورد و پیروز می‌شود؟

اجتماعی 7 نظر »

++ جنبش سبز ایران که بسیاری از تحلیل گران به درستی آنرا یک مقاومت مدنی برای احیای حقوق بشر در جامعه ایران و نه یک انقلاب خواندند، همچنان مورد توجه بسیاری از جامعه شناسان و تحلیل گران می‌باشد و بسیاری با بیم و امید وقایع ایران را نظاره گرند. امروز به مقدمه جالب دکتر لیسا کوالچاک  بر کتاب تحلیلی ارزشمند مقاومت مدنی، قدرت جنبش‌های مردمی برای نیودمکراسی نوشته دکتر کرت شاک، برخوردم و حیفم آمد که بخشی از آن را ترجمه‌اش نکنم که اینروها این گونه مطالب سخت مورد احتیاج است. اصل مقدمه به انگلیسی را در اینجا می‌توانید بخوانید. ++

یک شکایت متداول افرادی که روی تئوری جنبش‌های اجتماعی کار می‌کنند، اینست که به اندازه کافی روی جنبش‌ها بطور کلی مطالعات مقایسه‌ای صورت نگرفته است. غالبا مطالعات روی یک کشور و بررسی جنبش‌های آزادیخواه آن انجام شده است ولی آنها برای تئوریزه کردن جنبش‌های مدنی کافی نیستند. کتاب فوق الذکر به این مطالعه مقایسه‌ای بین جوامع مختلف می‌پردازد.

محور اصلی کتاب در باره این سئوال است که چرا و چگونه است که جنبش‌های کشورهایی مثل افریقای جنوبی، فیلیپین، نپال و تایلند در رسیدن به دمکراسی و آنچه که می‌خواستند موفق شدند ولی جنبش‌های کشورهایی مثل برمه و چین وحشیانه و بی‌رحمانه سرکوب گشتند بدون اینکه رژیم حاکم بر کشور اندکی هم تلطیف پیدا کند.

شاک نکته کلیدی در موفقیت  جنبش‌ها را در مدنی بودن آنها در قبال مسلحانه بودن جنبش‌های چین و برمه که سرکوب شدند، می‌داند. علاوه بر آن، عوامل دیگر موفقیت را در پراکنده بودن و گسترده بودن مخالفت‌های مدنی هم به لحاظ جغرافیایی (شهرهای مختلف) و هم به لحاظ تاکتیکی، از حرکات سمبلیک تا نافرمانی‌های مدنی، می‌داند. جنبش‌های موفق توانستند که شیوه‌های ارتباطی داخل جنبش ایجاد کنند که کنترل رژیم بر روی رسانه‌های ملی را در واقع دور زد. شاک می‌گوید این عوامل در جنبش‌هایی که سرکوب شدند غایب بودند.‌

++  این قسمت برای جنبش سبز ایران بسیار امیدوار کننده است چرا که  با وجود خودجوش بودن جنبش سبز همه این عوامل موفقیت را تاکنون داشته است مثل تاکتیک‌‌های مختلف سمبلیک (شعار نویسی روی اسکناس) تا نافرمانی مدنی (خاموشی سبز) و یا ایجاد صدها وبلاگ جدید و فروم اطلاع رسانی و استفاده از توییتر و فیس بوک و غیره. در عین حال که این جنبش اعتراضی همچنان آرام و غیر مسلح  و بدور از خشونت (البته از طرف مردم) است. ++

شاک البته منکر عوامل سیاسی و اقتصادی جهانی که رژیم‌های مورد بحث در کتاب را تا حدی متزلزل و یا در مقابل مستحکم نمود ولی عامل اصلی را در قدرت مردم در تظاهرات غیر مسلحانه مدنی می‌داند.

++  خوب است که کتاب به فارسی ترجمه شود. اصل مقدمه‌ بر کتاب را توصیه می‌کنم که حتما بخوانید. ++

به همه مادران داغدیده

اجتماعی 15 نظر »

رابطه مادر و فرزند مثل رابطه ساحل با موج است. فرزند چون موج در تب و تاب است و بی‌قرار. لحظه‌ای از خود برمی‌خروشد و به سمت بازوان گشوده مادر آسیمه سر می‌شتابد و  لحظه‌ای دیگر باز از آرامش او می‌گریزد و سر به دریا می‌نهد. موج را در بند نمی‌توان کرد و همانگونه فرزند را نیز. مادر است که به همان دیدار لحظه‌ای و رهایی فرزندش دلشاد است و همانجا چون ساحلی خموش با بازوانی گشوده همیشه پذیرای دیدارهای لحظه‌ای امواجش است. این ساحل متروک و افتاده است که آوای همه امواج را در خود نگه می‌دارد و داستانها در دل دارد.

مادران داغدار و عزیز از دست داده، آوای امواج باز نگشته‌تان را بلند فریاد کنید. در این غم همه مادران و پدران دنیا با شما  شریکند و با چشم شما می‌گریند. بخوانید داستانهایی را که در دل دارید. مطمئنم که بسیاری از مادران شهدای دوره جنگ (آن بسیجی‌های اصیل قدیمی) هم به شما خواهند پیوست که آنها نیز می‌دانند این درد مشترک را. مسجد نمی‌گذارند که مراسم بگیرید؟ مرثیه نمی‌گذارند که بخوانید؟ به جایش آواز بخوانید. هر روز غروب که تحمل داغِ دل سخت‌تر است در یکی از پارک‌ها دور  هم شمع بدست جمع شوید و آوای امواج به ساحل باز نگشته‌تان را آواز کنید. سرود رهایی‌شان را بخوانید؛ سرودی جمعی در رثای فرزندانتان. صدای شما بنای ظلم را در دنیا متزلزل خواهد کرد.

خس و خاشاک در چشم

اجتماعی 9 نظر »

حتما همه رفتن ذره‌ای خاک در چشم را تجربه کرده‌اید و می‌دانید که چقدر وجود یک ذره ناچیز و حتی نادیدنیِ گرد و غبار در چشم آزار دهنده است و دنیا را در پیش چشم تیره و تار می‌کند. معترضین را خس و خاشاک می‌خوانند زیرا چون خسی در چشم، دنیا را در پیش چشم زورگویان مه آلود و کدر کرده‌اند!

چه کسی از دسته‌ی “خودی‌ها” گمان می‌کرد که آن جوان‌هایی که یا در گوشه‌ای به خماری مشغولند (که گویی اصلا تعمدی و نقشه‌ای هم در به خماری کشیدن جوان‌ها داشته‌اند) و یا جوان‌هایی که باز به زعم آن خودی‌ها و آقازاده‌ها در گوشه و کنار شهر به قرتی بازی و ماشین سواری و رقص و آواز  سرگرم بوده‌اند، اینچنین طوفانی به پا کنند که چشم تمام مردم جهان را به خود خیره کنند تا از آنها درس شهامت و غیرت و مقاومت مدنی بیاموزند؟

هیچکس چه در ایران و چه در دنیا گمان نمی‌کرد که جوان‌ها و مردم ایران بغض فروخورده سالها را که بخصوص در این چهار سال اخیر به اوج رسید، اینگونه فریاد کنند و در زیر باران باتوم و گلوله و خشونت همچنان آرام و متین مقاومت کنند.  جوان‌های ایرانی چهره‌ای دیگر از ایران و ایرانی‌ها را در دنیا ترسیم کرده‌اند. چهره‌ای که با خشونت بیگانه است ولی جایی که غیرتش تحریک شود دیگر زیر بار زور و دروغ نمی‌رود. خیلی‌ها می‌گفتند که چون این جنبش خودجوش بوده و بی رهبر، به جایی نخواهد رسید و در نطفه خاموش می‌شود که اینطور نشد. تا همین جا هم که حساب کنید این جنبش نه تنها هنوز زنده است بلکه آنچنان شکافی در بدنه قدرت حاکم ایجاد کرده که دیگر پس از این نمی‌توانند مثل سابق حکم برانند.

از اثرات این جنبش برروی دیگر کشورهای منطقه از جمله چین و کشورهای عربی هنوز زود است که سخنی گفته شود ولی پیش لرزه‌هایش از همین اکنون هم دیده می‌شود.

یکی از ویژگی‌های این جنبش همان خودجوش بودنش است و اینکه از رهبران اجتماعی بسیار جلوتر. دیده‌اید آن گل‌ها و گیاهآنی را که از لابلای سنگ و صخره سخت هم بیرون می‌زنند و همچنان رشد می‌کنند و گل می‌دهند؟ این جنبش مثل همان گیاهان سبزی ست که از لای سنگ هم می‌رویند و رشد می‌کنند و چه بجاست نام جنبش سبز!

یکی دیگر از ویژگی‌های بارز  این جنبش در عدم خشونت و مقاومت مدنی آن است. در زمان انقلاب با وجودیکه سربازان شاه اصلا به اندازه چماق بدستان فعلی خشونت نمی‌کردند ولی مردم خشونت بیشتری داشتند. شعارهای مرگ بر شاه و یا می‌کشم آنکه برادرم کشت،بسیار بیشتر و غلیظ‌ تر فریاد می‌شد. اگر تمام ویدئو کلیپ‌های تظاهرات اخیر نگاه کنید و تمام اخبار مربوطه و شعارهای داده شده را بخوانید، در مقایسه با زمان انقلاب 57 بسیار کمتر شعارهای خشن داده می‌شود. و این نکته بسیار مثبتی‌ست. به این دلیل که به نظر من معنایش اینست که جوان‌های ما بهتر از نسل قبلی‌اش راه رسیدن به دمکراسی را یاد گرفته است. جوان امروز ما خواهان انقلاب نیست که از انقلاب و اعدام‌های بعد از انقلاب خاطره خوشی ندارد. یاد گرفته است که یک سیستم با انقلاب بطور بنیادین عوض نمی‌شود و دمکراسی چیزی نیست که بتوان یک شبه و با انقلاب آنرا بدست آورد. بلکه دمکراسی را باید مثل مشق هر روز با مقاومت مدنی تمرین کرد.

یکی از همکارانم با تعجب می‌گفت که در افریقا کرور کرور آدم می‌کشند و صدا از کسی در نمی‌آید، چطور شما ایرانی‌ها برای یک تقلب در انتخابات و یا 20 نفر کشته دنیا را سرتان گذاشته‌اید؟! البته منظورش این نبود که 20 نقر کشته مهم نیست؛ نکته‌اش در مقام مقایسه با نسل کشی‌های کشورهای افریقایی بود. من که آدم تحلیل‌گر سیاسی‌ای نیستم و در سیاست هم اصلا سررشته ندارم ولی نظر خودم را به او گفتم که جدای از موقعیت استراتژیک ایران و مهم بودنش برای دنیا هم به لحاظ جغرافیایی و هم به لحاظ نفت، نکته دیگری که شاید کمتر به آن توجه شده باشد، خبره بودن جوان‌های ایرانی در استفاده از ابزار رسانه‌ای جدید است. زور اینترنت و اطلاع رسانی در دنیای امروزه را نباید دست کم گرفت. چیزی که باعث رسوایی بوش در ماجرای زندان گوانتانامو شد همین ثبت و پخش عکس‌ها و خبرها روی اینترنت بود. در دنیای امروز نمی‌شود که جنایت کرد و صدایش در نیاید و چون در کشورهای دمکراتیک افکار عمومی که برای رای دور بعدی زمامداران حداقل اهمیت دارد، در نتیجه افکار عمومی نسبت به  حکومتی که جنایت می‌کند  مهم می‌شود. یک علت عمده پیروزی جنبش سبز ایران همین اطلاع رسانی‌است که جوان‌های ایرانی از طریق تلفن موبایل و توییتر و فیس بوک و خلاصه همه ابزارهای ممکن دنیای امروز کرده‌اند.

صرف نظر از مسئله تقلب در انتخابات، همین که بسیج و سپاه به روی مردم بی‌دفاع در تظاهراتی آرام که فقط اعتراض کرده‌اند آتش می‌گشاید و یا لباس-شخصی‌های مسلح شبانه به خوابگاه‌های دانشجویی حمله می‌کند و آنگونه وحشیانه پیکر بهترین جوان‌های مملکتش و سرمایه‌های فردایش را می‌درد، این حکومتی که مسئولیت حمله لباس-شخصی‌ها را به عهده نمی‌گیرد، اگر هم که بپذیرم که خود آنها را سازماندهی نکرده است ولی همین که عرضه جلوگیری و دستگیری گروه لباس-شخصی‌ها را ندارد، پس حکومت بسیار نالایق و ناتوانی است و باید که استعفا کند. جوان‌های ایرانی این جنایات را برای همیشه در تاریخ دنیا ثبت کرده‌اند. مردم هرگز چهره ندا و یا چهره آن جوان دانشجوی دانشگاه اصفهان در لحظه مرگ، و یا صدها عکس دیگر از سرهای شکافته شده و صورت‌های خونین دختران و پسران ایرانی را فراموش نخواهند کرد. این اسناد جنایت در نهایت دولت را به زیر خواهد کشید.

در عین حال از یک نکته نباید غافل شد و آن اینکه دولت وقت احمدی نژاد بهرحال طرفدارانی دارد. بسیاری از جمعیت روستایی و سپاه و بسیج که مستقیما و بسیار هم خوب از دولت تغذیه می‌شوند و بسیاری از کسانی که دولت از صدقه سریِ پول بادآورده نفت بشکه‌ای 150 دلار حقوق و مزایایشان را زیاد کرد، و همینطور تعدادی از حتی جوان‌ها و مردم مذهبی هم که احمدی نژاد برایشان سمبل مبارزه با فساد مافیایی گروهی دیگر است، به دولت وقت رای داده‌اند و البته رای‌شان هم محترم است. منتها باید بخاطر داشته باشید که یکی از قوی ترین عوامل محرکه مردم برای اعتراض عامل اقتصادی است. مردم ایران در مقام مقایسه با خیلی از کشورها به نسبت مردم پولداری‌اند (بماند که مردم طبقه متوسط ایران هرگز خود را پولدار نمی‌بینند ولی آنها که در خارج زندگی می‌کنند، می‌دانند که چه می‌گویم.) اما با پایین آمدن قیمت نفت و خالی شدن تدریجی خزانه بادآورده بر اساس اقتصاد وابسته به نفت، تدریجاً از تعداد همین طرفداران فعلی دولت هم کاسته خواهد شد و در شرایط بحرانی اقتصادی آینده، یکی از اولین قربانی‌های حکومت شخص آقای احمدی نژاد خواهد بود.

و اما چیزی که این وسط خطرناک است و  باید رویش بیشتر دقت شود، به نظر من دو مسئله است: یکی اینکه جوان‌های خودجوش ما یک سیستم اجتماعی را به مثابه یک سیستم مهندسی بنگرند که چون ارکانی سست دارد پس همان بهتر که درهم کوبیده شود و بنیانی نو نهاده شود. این طرز نگرش همان اشتباهی‌ست که در اکثر انقلاب‌های دنیا شده است؛ در حالیکه یک جامعه با یک سیستم مهندسی اصلا مدل نمی‌شود و به کل ساختار و رفتاری متفاوت با یک سیستم مهندسی دارد و به همین دلیل استدلالات درهم کوبیدن نظام فعلی و از نو نظامی جدید آوردن اشتباه است و کار نخواهد کرد.

و اما مسئله دوم که بسیار عمیق است، زایش پدیده احمدی نژادی و گسترش و جاافتادنِ آن در فرهنگ مردم است (بالاخره هر چه باشد او موفق شده که مظهر یک پدیده شود!) و آن پدیده را به بهترین وجه آقای محمدرضا نیکفر در مقاله بلندش توضیح داده است که اینجا آن بخش را می‌آورم (تاکیدها از من است.):

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
احمدی نژاد پدیده ی غریب و هم‌هنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهین آمیز یک جوانکِ بسیجیِ تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر می شوند که دیگر جهان را نمی فهمند. شأن اجتماعی شان، ارج فرهنگی شان و منش و سلیقه ی شان لگدکوب می شود به زندگی خصوصی شان تجاوز می شود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار می زند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این “معجزه ی هزاره ی سوم” رخ داده است. احمدی نژاد حاشیه را بسیج می کند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود می دواند و آنان می دوند، در حالی که به عابران دیگر تنه می زنند و هیاهو و گرد و خاک می کنند. محمود احمدی نژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بوده اند. او خزانه ی مرکز را تهی می کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه ی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزه ی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند . در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدی نژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که دکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شده اند . احمدی نژاد به همه درس می دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین می دهد .

احمدی نژاد ترکیبی از رذالت و ساده لوحی است. او مجموعه ای از بدترین خصلت های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه می کند: دروغ می گوید و ای بسا صادقانه . غلو می کند، زرنگ است و تصور می کند هر جا کم آوردی، می توانی از زرنگی ات مایه بگذاری و جبران کنی . در وجود همه ی ما قدری احمدی نژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب ماندگی‌مان حرف می زنیم، از آن ابراز نفرت می کنیم. اما آن هنگام نیز که لاف می زنیم و خودشیفته ایم، باز این وجه احمدی نژادی وجود ماست که نمود می یابد. احمدی نژاد تحقیر شد ه ای است که خود تحقیر می کند . سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می نگرد، می پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.

احمدی نژاد نماینده ی سنتی است جهش کرده به مدرنیت. او مظهر عقب ماندگی مدرن ما و مدرنیت عقب مانده ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.

احمدی نژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هسته ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه ها و دانشگاه ها تعطیل می شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می نوشتند “این خراب شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است” و آموزگاران از شرم رو نهان میکردند.

احمدی نژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتی های ما هستند. میان احمدی نژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدی نژادیسم وجود دارد، آنجایی که یاوه می گوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی می شود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدی نژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. سرهنگهای لوس آنجلس همگی مقداری احمدی نژاد در درون خود دارند.

احمدی نژاد نشان دهنده ی جنبه ی “مردمی” جمهوری اسلامی است، جنبه ای که اکثر منتقدان آن نمی‌بینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیده اند و از همدستی ها و همسویی های دولت و جامعه غافل اند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده می شود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمی دانیم. برای اینکه نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همه ی تحلیل ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رأی احمدی نژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشه‌ی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats