لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

همسر مناسب (به اندازه کافی خوب) و یا همسر ایده‌آل؟

اجتماعی, خانواده 7 نظر »

گروهی مثل خانم استفنی ورمولن ( سوسیالوژیست، فعال فمنیست و صاحب کتاب) معتقدند اگر کسی فکر می‌کند که با انتخاب آگاهانه‌ همسرش، او از طبع غریزی (حیوانی) خود فراتر رفته است، در خطاست. خانم ورمولن می‌گوید: یافتن یک عشق تازه در زندگی آنقدر قوی است که همه مولکول‌های ما را شارژ می‌کند و قلب ما را آتش می‌زند. اما در حالیکه ما باور می‌کنیم که این احساس سرشار از انرژی ما را با روحمان پیوند می‌زند، این احساس چندان ربطی به احساسات قلبی ما ندارد.

خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمون‌های مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانه‌ای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یک‌سری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هومونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه می‌دهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و می‌گوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود می‌آورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمی‌دهند.

با نگاهی اجمالی به مقالات و وب‌سایت خانم ورمولن به نظر می‌رسد که هدف او از حرف‌های فوق که از او نقل کردم کلا آزاد کردن افراد و به خصوص زن‌ها از کلیشه‌های اجتماعی از قبیل انتظار کشیدن برای یک پرنس (نماینده مرد ایده‌آل داستانی) و یا حتی عشق لیلی و مجنون‌وار آزاد کند و به آنها اعتماد بنفس بدهد و اینکه به فکر سلامت روانی خود قبل و یا در کنار سلامت و برنامه زندگی زناشویی خود نیز باشند. عنوان یکی از کتابهایش هست: “بکشید آن پرنسس را!” من البته کتابش را نخوانده‌ام ولی کمی آنلاین به مقدمه‌ای از آن نگاه کردم؛ در باره همان کلیشه انتظار کشیدن زن‌ها برای یک مرد ایده‌آل داستانی برای زندگی است.

از طرف دیگر خانم لوری گُتیب، که کتاب “با مرد مناسب (و نه ایده‌آل) ازدواج کنید” را نوشته است، خود از جمله زن‌هایی بود که به انتظار عشق واقعی تا 37 سالگی صبر کرد و بعد دید که دارد دیر می‌شود توسط اسپرم هدیه شده به آزمایشگاه باردار شد تا حداقل بچه‌ای داشته باشد. پس از بچه‌دار شدن اما دیدش نسبت به عشق و ازدواج و عشق واقعی عوض شد. حال چون دیگر بچه داشت پس با دوستان متاهل و بچه‌دار بیشتر رفت و آمد کرد. این‌بار در نگاهی تازه به اطراف خود و دوستان متاهل و دیدن خود به عنوان یک مادر تنها، به این نتیجه رسید که گویی ایده انتخاب همسری مناسب برای اداره یک زندگی با همدیگر و بزرگ کردن بچه نهایتِ احساسِ نیاز عاشقانه است. لوری از خود پرسید که چرا او اینگونه به ازدواج 5 سال پیش فکر نکرده بود. حاصل این دگرگونی در زندگی و تفکرات همان کتاب “ازدواج با مرد مناسب (به اندازه کافی خوب) و نه مرد ایده‌آل” است که همین اواخر چاپ شده است.

کتاب خانم لوری گتیب و ایده‌ی رها کردن عشق و مرد ایده‌آل و به دنبال یک همسر مناسب (و لزوما نه ایده‌آل) گشتن، اما از طرف خیلی از زن‌های فمنیست و فعال اجتماعی چندان استقبال نشده است. برای مثال می‌توانید مقاله‌ی اشلی در روزنامه گاردین را در این لینک بخوانید و یا نگاهی به وبلاگ خانم سو مارک (مدیرکل یک شرکت صنعتی) بیندازید و مقاله‌ی کوتاهش را تحت عنوان “با آقای مناسب (به اندازه کافی خوب) قانع نشوید” را بخوانید. خانم مارک به مناسبت حرفه‌اش نمودار سمت چپ را کشیده است و ترسیمی نشان می‌دهد که قانع شدن به فردی به اندازه کافی خوب مانع دستیابی به فرد درست و ایده‌آل شخص می‌شود. این میان جمله متداول و نغزی را شاهد می‌آورد که می‌گوید: خیلی وقت‌ها “خوب” دشمن‌ “بهترین” است! یعنی قانع شدن به هر چیز خوب مانع رسیدن به چیز بهترین می‌شود.

و اما انگیزه‌ام برای نوشتن مطالب بالا پاسخ به دو تا از دوستانم بوده که اخیرا به من گیر داده‌اند که در باره عشق، آنهم از نوع واقعی‌اش بنویسم. از طرف دیگر باز اخیرا دوستان جوانی از طریق ایمیل در باره انتخاب همسر از من مشورت خواسته بودند. باز این دومی اگر طرف را خوب بشناسم کار آسان‌تری‌ست (البته نه با ایمیل و از راه دور!) ولی نوشتن در باره آن اولی مثل راه‌رفتن در زمینی مین‌گذاری شده می‌ماند! برگردیم به مبحث “همسر مناسب (خوب به اندازه کافی) و یا ایده‌آل. به نظر من سن عامل بسیار تعیین کننده‌ای در انتخاب مابین “خوب” و یا “بهترین” است. در سنین جوانی (بگوییم زیر 35 سال) هنوز تفکیک نیاز‌های روحی و جنسی اصلا ساده نیست و چه بسا که شخص را به اشتباه بیندازند. در عین حال که من معتقدم که نیاز فیزیکی قضیه و تمایلات احساسی هردو اجزای ناگسستنی یک مجموعه‌ند، ولی از یک سنی به بعد آنها از همدیگر قابل تشخیص‌اند. به عبارت دیگر من حرف‌های به استناد بیولژیِ خانم ورمولن را چندان معتبر نمی‌دانم. راستش را بخواهید از دید علمی در نحوه استدلال ایشان اشکال می‌بینم.

حال اگر شما هم سن را یک عامل کلیدی بدانید، آنوقت به نظر می‌رسد که برای ازدواج در سنین جوانی به لحاظ حساب احتمالات و تحقیقات اجتماعی هم که نگاه کنید، ازدواج با فرد “خوب به اندازه کافی” پایدارتر و ارجح است. اما اگر به هر دلیلی شخص طلاق گرفته و یا وارد رده سنی بالاتر از 35-40 شده، آنوقت صبر کردن برای فردِ “درست و ایده‌آل (برای طرف مربوطه) احتمال موفقیت بیشتری از روش دیگر را دارد.

حالا از کجا بفهمید که طرف فرد مناسبی‌ است یا نه، آن دیگر خیلی به شخص بستگی دارد. البته قانون کلی سنخیت خانوادگی خیلی درست است و احتمال خطا را کم می‌کند (باز البته مثل هر قانون دیگری استثنا هم دارد). یک تست ساده را هم از من داشته باشید: اگر قصد ازدواج با پسر و یا دختری را دارید، یک روز در یک ساعت شلوغ ترافیک از او بخواهید که شما را سر راهش به جایی، که چندان هم راحت پیدا نمی‌شود و راهش را بلد نیست، برساند (البته خب بله، باید طرف ماشین داشته باشد و یا حداقل رانندگی بلد باشد.) آنوقت رفتار رانندگی‌ی او را به دقت زیر نظر بگیرید. چقدر به راننده‌های دیگر بد و بیراه می‌گوید و یا اینکه صبورانه از خطاهای دیگران چشم پوشی می‌کند، آیا از ترافیک عصبی می‌شود؟ آیا از اینکه راه را پیدا نمی‌کند حرص می‌خورد؟ خلاصه اینکه به تجربه دیده‌ام که رفتار خانوادگی بسیاری از افراد (چه زن چه مرد) شبیه نحوه رانندگی‌شان است، امتخانش ضرر ندارد!

رابطه بین اخلاق، مذهب و اعتماد به سیستم حاکمه

اجتماعی, علمی 6 نظر »

بسیاری از مردم گمان دارند که رفتارهای نشات گرفته از اخلاق مشابه رفتارهای ناشی از مذهبی بودن است. بخصوص در جامعه آمریکا در بحث‌های سیاسی بر این باورند که رفتار نشات گرفته از اخلاق و مذهب هردو رفتار یکسانی در مقابل تصمیمات حکومت دارند. اما مقاله‌ای که به تازگی در ژورنال علوم وانشناسی چاپ شده است خلاف این را می‌گوید. (خلاصه مقاله: اینجا).

در این مقاله با عنوانی مشابه با عنوان این پست نتایج یک تحقیق روی 727 امریکایی از اقشار مختلف جامعه در سنین بین 19 تا 90 سال شرح داده شده است که باور فوق را به چالش می‌کشد.  موضوع مورد تحقیق نظرخواهی در مورد این بود که ببینند مردم چقدر رای دادگاه عالی امریکا را در قضاوت در مورد پزشکانی که به خواهش بیمار در مردنشان همکاری می‌کنند،  قبول دارند.

قبل از آنکه نتیجه این تحقیق را بگویم شاید لازم باشد توضیح دهم که یکی از مسائل مورد بحث همیشگی سال‌های اخیر در کانادا و امریکا این موضوع نگه داشتن افراد مبتلا به بیماری لاعلاج در حالت کما و مرگ مغزی است.   مثلا دو سال قبل در کانادا مرد 84 ساله‌ای پس از بیماری دات الریه در بیمارستان به اغماء رفت و به عقیده پزشکان دچار مرگ مغزی شد. پس از یک ماه پزشکان کانادایی خواهان قطع لوله غذای آن مرد شدند با این ادعا که او از 4 سال پیش در اثر یک حادثه دچار آسیب مغزی بوده و اکنون نیز کاملا دچار مرگ مغزی است. اما خانواده مرد که یهودی هم بودند بشدت مخالف کرده و قضیه را به دادگاه کشاندند. این میان پزشکان امریکایی از خانواده مرد حمایت کردند و خلاصه رای دادگاه اول این شد که مرد را باید در حال کمای مرگ مغزی همچنان نگه دارند. طرفین دعوا همچنان در حال ادامه دعوا به دادگاه عالی بودند که مرد بالاخره پس از 10 ماه خودش به مرگ طبیعی همچنان زیر لوله غذا مرد. این میان لازم است که بدانید که در کانادا بیمه همگانی و مجانی است. هزینه نگهداری یک بیمار در حالت کما بسیار زیاد است و بیمارستان‌های کانادا همیشه با کمبود تخت و امکانات مواجه‌اند. غالبا افراد جندین ماه و یا حتی سال هم ممکن است که برای یک عمل جراحی‌ای که خیلی حیاتی نیست مثل ارتوپدی و آرتروزسکپی زانو و یا حتی عمل آب مروارید چشم منتظر نوبت بمانند. در امریکا اینطور نیست و بیمه عمومی مجانی وجود ندارد. بیماران مرگ مغزی را به هزینه خانواده بیمار هر چقدر که بخواهند می‌توانند نگهدارند.

صرف نظر از مسئله‌ای که در بالا گفتم مسئله دیگر مورد بحث موارد بیمارانی است که به بیماری لاعلاجی مبتلا هستند و خودشان به دکترشان التماس می‌کنند که به آنها کمک کنند که بتوانند بمیرند و از رنج و درد بیماری خلاص شوند. در این زمینه موارد کمی بوده که دکتری این کمک را کرده و بعد توسط خانواده بیمار به دادگاه کشانده شده است. مورد خاصی که مقاله مورد نظر این پست تحقیق کرده است، میزان اعتماد مردم به رای دادگاه عالی امریکا در یک همچه موردی است.

نتیجه تحقیق فوق اما این بود که مردمی که به اخلاق پای بندند ولی مذهبی نیستند اصلا به رای دادگاه عالی اعتماد ندارند ولی مردمی که مذهبی ‌اند بشدت به رای دادگاه اعتماد دارند و در ضمن هر دو این گروه بسیار سریعتر از دیگر افراد که به این دو گروه تعلق نداشتند تصمیم گیری کردند و جواب سئوالات را دادند.

در مورد این مقاله در روزنامه‌ها هم نوشته شد از این بابت که این مقاله ظاهرا برای اولین بار بین معتقدین به اخلاق و مذهب خط می‌کشد و نشان می‌دهد که رفتار این دو گروه که غالبا مردم گمان دارند که یکسو است می‌تواند کاملا متضاد هم باشد. ولی از دید من اصلا نکته غیر قابل انتظاری هم نبود چون بسیاری از افراد اهل علم و تحقیق منجمله پزشکان خود را آدم‌های مقید به اصول اخلاقی‌ای می‌دانند که سوای مذهب است و غالبا هم این گروه به گروه‌های چپ سیاسی متمایل‌اند و معمولا مخالف سیاست‌ها حاکمه.  در این مورد خاص مورد سئوال هم این گروه معمولا مخالف افکار مذهبی‌اند و بعلاوه رای دادگاه عالی مسبوق به سابقه است که از مدعیان نگهداری بیمار در هر شرایطی به دلایل مذهبی دفاع کرده است. پس طبیعی است که رای آن دسته از افراد حاکی از بی‌اعتمادی به سیستم باشد. برای آنچه که این مقاله مدعی است، می‌بایست که مورد بحث دیگری را هم سوای این قضیه مرگ و یا زندگی به خواست بیمار را نیز پرسش می‌کردند، موردی که سابقه رای دادگاه عالی حداقل 50-50 در دو طرف قضیه بوده باشد.

پ.ن. وقتی که این مقاله را خواندم به این فکر کردم که اگر مشابه این تحقیق را در ایران به عنوان یک کشور با حکومت مذهبی می‌کردند نتیجه چه می‌شد؟ البته باید موضوع پرسش را عوض می‌کردند که اصلا در این موارد در ایران کار به دادگاه کشیده نمی‌شود! ولی اگر سئوال دیگری طرح می‌شد آنوقت جالب می‌بود جواب‌های ایرانی‌ها را در زمینه اعتماد به رای دادگاه (البته در مسائل غیر سیاسی) بررسی نمود.

چرا و چگونه مقاومت مدنی در مقابل سرکوب دوام می‌آورد و پیروز می‌شود؟

اجتماعی 7 نظر »

++ جنبش سبز ایران که بسیاری از تحلیل گران به درستی آنرا یک مقاومت مدنی برای احیای حقوق بشر در جامعه ایران و نه یک انقلاب خواندند، همچنان مورد توجه بسیاری از جامعه شناسان و تحلیل گران می‌باشد و بسیاری با بیم و امید وقایع ایران را نظاره گرند. امروز به مقدمه جالب دکتر لیسا کوالچاک  بر کتاب تحلیلی ارزشمند مقاومت مدنی، قدرت جنبش‌های مردمی برای نیودمکراسی نوشته دکتر کرت شاک، برخوردم و حیفم آمد که بخشی از آن را ترجمه‌اش نکنم که اینروها این گونه مطالب سخت مورد احتیاج است. اصل مقدمه به انگلیسی را در اینجا می‌توانید بخوانید. ++

یک شکایت متداول افرادی که روی تئوری جنبش‌های اجتماعی کار می‌کنند، اینست که به اندازه کافی روی جنبش‌ها بطور کلی مطالعات مقایسه‌ای صورت نگرفته است. غالبا مطالعات روی یک کشور و بررسی جنبش‌های آزادیخواه آن انجام شده است ولی آنها برای تئوریزه کردن جنبش‌های مدنی کافی نیستند. کتاب فوق الذکر به این مطالعه مقایسه‌ای بین جوامع مختلف می‌پردازد.

محور اصلی کتاب در باره این سئوال است که چرا و چگونه است که جنبش‌های کشورهایی مثل افریقای جنوبی، فیلیپین، نپال و تایلند در رسیدن به دمکراسی و آنچه که می‌خواستند موفق شدند ولی جنبش‌های کشورهایی مثل برمه و چین وحشیانه و بی‌رحمانه سرکوب گشتند بدون اینکه رژیم حاکم بر کشور اندکی هم تلطیف پیدا کند.

شاک نکته کلیدی در موفقیت  جنبش‌ها را در مدنی بودن آنها در قبال مسلحانه بودن جنبش‌های چین و برمه که سرکوب شدند، می‌داند. علاوه بر آن، عوامل دیگر موفقیت را در پراکنده بودن و گسترده بودن مخالفت‌های مدنی هم به لحاظ جغرافیایی (شهرهای مختلف) و هم به لحاظ تاکتیکی، از حرکات سمبلیک تا نافرمانی‌های مدنی، می‌داند. جنبش‌های موفق توانستند که شیوه‌های ارتباطی داخل جنبش ایجاد کنند که کنترل رژیم بر روی رسانه‌های ملی را در واقع دور زد. شاک می‌گوید این عوامل در جنبش‌هایی که سرکوب شدند غایب بودند.‌

++  این قسمت برای جنبش سبز ایران بسیار امیدوار کننده است چرا که  با وجود خودجوش بودن جنبش سبز همه این عوامل موفقیت را تاکنون داشته است مثل تاکتیک‌‌های مختلف سمبلیک (شعار نویسی روی اسکناس) تا نافرمانی مدنی (خاموشی سبز) و یا ایجاد صدها وبلاگ جدید و فروم اطلاع رسانی و استفاده از توییتر و فیس بوک و غیره. در عین حال که این جنبش اعتراضی همچنان آرام و غیر مسلح  و بدور از خشونت (البته از طرف مردم) است. ++

شاک البته منکر عوامل سیاسی و اقتصادی جهانی که رژیم‌های مورد بحث در کتاب را تا حدی متزلزل و یا در مقابل مستحکم نمود ولی عامل اصلی را در قدرت مردم در تظاهرات غیر مسلحانه مدنی می‌داند.

++  خوب است که کتاب به فارسی ترجمه شود. اصل مقدمه‌ بر کتاب را توصیه می‌کنم که حتما بخوانید. ++

به همه مادران داغدیده

اجتماعی 15 نظر »

رابطه مادر و فرزند مثل رابطه ساحل با موج است. فرزند چون موج در تب و تاب است و بی‌قرار. لحظه‌ای از خود برمی‌خروشد و به سمت بازوان گشوده مادر آسیمه سر می‌شتابد و  لحظه‌ای دیگر باز از آرامش او می‌گریزد و سر به دریا می‌نهد. موج را در بند نمی‌توان کرد و همانگونه فرزند را نیز. مادر است که به همان دیدار لحظه‌ای و رهایی فرزندش دلشاد است و همانجا چون ساحلی خموش با بازوانی گشوده همیشه پذیرای دیدارهای لحظه‌ای امواجش است. این ساحل متروک و افتاده است که آوای همه امواج را در خود نگه می‌دارد و داستانها در دل دارد.

مادران داغدار و عزیز از دست داده، آوای امواج باز نگشته‌تان را بلند فریاد کنید. در این غم همه مادران و پدران دنیا با شما  شریکند و با چشم شما می‌گریند. بخوانید داستانهایی را که در دل دارید. مطمئنم که بسیاری از مادران شهدای دوره جنگ (آن بسیجی‌های اصیل قدیمی) هم به شما خواهند پیوست که آنها نیز می‌دانند این درد مشترک را. مسجد نمی‌گذارند که مراسم بگیرید؟ مرثیه نمی‌گذارند که بخوانید؟ به جایش آواز بخوانید. هر روز غروب که تحمل داغِ دل سخت‌تر است در یکی از پارک‌ها دور  هم شمع بدست جمع شوید و آوای امواج به ساحل باز نگشته‌تان را آواز کنید. سرود رهایی‌شان را بخوانید؛ سرودی جمعی در رثای فرزندانتان. صدای شما بنای ظلم را در دنیا متزلزل خواهد کرد.

خس و خاشاک در چشم

اجتماعی 9 نظر »

حتما همه رفتن ذره‌ای خاک در چشم را تجربه کرده‌اید و می‌دانید که چقدر وجود یک ذره ناچیز و حتی نادیدنیِ گرد و غبار در چشم آزار دهنده است و دنیا را در پیش چشم تیره و تار می‌کند. معترضین را خس و خاشاک می‌خوانند زیرا چون خسی در چشم، دنیا را در پیش چشم زورگویان مه آلود و کدر کرده‌اند!

چه کسی از دسته‌ی “خودی‌ها” گمان می‌کرد که آن جوان‌هایی که یا در گوشه‌ای به خماری مشغولند (که گویی اصلا تعمدی و نقشه‌ای هم در به خماری کشیدن جوان‌ها داشته‌اند) و یا جوان‌هایی که باز به زعم آن خودی‌ها و آقازاده‌ها در گوشه و کنار شهر به قرتی بازی و ماشین سواری و رقص و آواز  سرگرم بوده‌اند، اینچنین طوفانی به پا کنند که چشم تمام مردم جهان را به خود خیره کنند تا از آنها درس شهامت و غیرت و مقاومت مدنی بیاموزند؟

هیچکس چه در ایران و چه در دنیا گمان نمی‌کرد که جوان‌ها و مردم ایران بغض فروخورده سالها را که بخصوص در این چهار سال اخیر به اوج رسید، اینگونه فریاد کنند و در زیر باران باتوم و گلوله و خشونت همچنان آرام و متین مقاومت کنند.  جوان‌های ایرانی چهره‌ای دیگر از ایران و ایرانی‌ها را در دنیا ترسیم کرده‌اند. چهره‌ای که با خشونت بیگانه است ولی جایی که غیرتش تحریک شود دیگر زیر بار زور و دروغ نمی‌رود. خیلی‌ها می‌گفتند که چون این جنبش خودجوش بوده و بی رهبر، به جایی نخواهد رسید و در نطفه خاموش می‌شود که اینطور نشد. تا همین جا هم که حساب کنید این جنبش نه تنها هنوز زنده است بلکه آنچنان شکافی در بدنه قدرت حاکم ایجاد کرده که دیگر پس از این نمی‌توانند مثل سابق حکم برانند.

از اثرات این جنبش برروی دیگر کشورهای منطقه از جمله چین و کشورهای عربی هنوز زود است که سخنی گفته شود ولی پیش لرزه‌هایش از همین اکنون هم دیده می‌شود.

یکی از ویژگی‌های این جنبش همان خودجوش بودنش است و اینکه از رهبران اجتماعی بسیار جلوتر. دیده‌اید آن گل‌ها و گیاهآنی را که از لابلای سنگ و صخره سخت هم بیرون می‌زنند و همچنان رشد می‌کنند و گل می‌دهند؟ این جنبش مثل همان گیاهان سبزی ست که از لای سنگ هم می‌رویند و رشد می‌کنند و چه بجاست نام جنبش سبز!

یکی دیگر از ویژگی‌های بارز  این جنبش در عدم خشونت و مقاومت مدنی آن است. در زمان انقلاب با وجودیکه سربازان شاه اصلا به اندازه چماق بدستان فعلی خشونت نمی‌کردند ولی مردم خشونت بیشتری داشتند. شعارهای مرگ بر شاه و یا می‌کشم آنکه برادرم کشت،بسیار بیشتر و غلیظ‌ تر فریاد می‌شد. اگر تمام ویدئو کلیپ‌های تظاهرات اخیر نگاه کنید و تمام اخبار مربوطه و شعارهای داده شده را بخوانید، در مقایسه با زمان انقلاب 57 بسیار کمتر شعارهای خشن داده می‌شود. و این نکته بسیار مثبتی‌ست. به این دلیل که به نظر من معنایش اینست که جوان‌های ما بهتر از نسل قبلی‌اش راه رسیدن به دمکراسی را یاد گرفته است. جوان امروز ما خواهان انقلاب نیست که از انقلاب و اعدام‌های بعد از انقلاب خاطره خوشی ندارد. یاد گرفته است که یک سیستم با انقلاب بطور بنیادین عوض نمی‌شود و دمکراسی چیزی نیست که بتوان یک شبه و با انقلاب آنرا بدست آورد. بلکه دمکراسی را باید مثل مشق هر روز با مقاومت مدنی تمرین کرد.

یکی از همکارانم با تعجب می‌گفت که در افریقا کرور کرور آدم می‌کشند و صدا از کسی در نمی‌آید، چطور شما ایرانی‌ها برای یک تقلب در انتخابات و یا 20 نفر کشته دنیا را سرتان گذاشته‌اید؟! البته منظورش این نبود که 20 نقر کشته مهم نیست؛ نکته‌اش در مقام مقایسه با نسل کشی‌های کشورهای افریقایی بود. من که آدم تحلیل‌گر سیاسی‌ای نیستم و در سیاست هم اصلا سررشته ندارم ولی نظر خودم را به او گفتم که جدای از موقعیت استراتژیک ایران و مهم بودنش برای دنیا هم به لحاظ جغرافیایی و هم به لحاظ نفت، نکته دیگری که شاید کمتر به آن توجه شده باشد، خبره بودن جوان‌های ایرانی در استفاده از ابزار رسانه‌ای جدید است. زور اینترنت و اطلاع رسانی در دنیای امروزه را نباید دست کم گرفت. چیزی که باعث رسوایی بوش در ماجرای زندان گوانتانامو شد همین ثبت و پخش عکس‌ها و خبرها روی اینترنت بود. در دنیای امروز نمی‌شود که جنایت کرد و صدایش در نیاید و چون در کشورهای دمکراتیک افکار عمومی که برای رای دور بعدی زمامداران حداقل اهمیت دارد، در نتیجه افکار عمومی نسبت به  حکومتی که جنایت می‌کند  مهم می‌شود. یک علت عمده پیروزی جنبش سبز ایران همین اطلاع رسانی‌است که جوان‌های ایرانی از طریق تلفن موبایل و توییتر و فیس بوک و خلاصه همه ابزارهای ممکن دنیای امروز کرده‌اند.

صرف نظر از مسئله تقلب در انتخابات، همین که بسیج و سپاه به روی مردم بی‌دفاع در تظاهراتی آرام که فقط اعتراض کرده‌اند آتش می‌گشاید و یا لباس-شخصی‌های مسلح شبانه به خوابگاه‌های دانشجویی حمله می‌کند و آنگونه وحشیانه پیکر بهترین جوان‌های مملکتش و سرمایه‌های فردایش را می‌درد، این حکومتی که مسئولیت حمله لباس-شخصی‌ها را به عهده نمی‌گیرد، اگر هم که بپذیرم که خود آنها را سازماندهی نکرده است ولی همین که عرضه جلوگیری و دستگیری گروه لباس-شخصی‌ها را ندارد، پس حکومت بسیار نالایق و ناتوانی است و باید که استعفا کند. جوان‌های ایرانی این جنایات را برای همیشه در تاریخ دنیا ثبت کرده‌اند. مردم هرگز چهره ندا و یا چهره آن جوان دانشجوی دانشگاه اصفهان در لحظه مرگ، و یا صدها عکس دیگر از سرهای شکافته شده و صورت‌های خونین دختران و پسران ایرانی را فراموش نخواهند کرد. این اسناد جنایت در نهایت دولت را به زیر خواهد کشید.

در عین حال از یک نکته نباید غافل شد و آن اینکه دولت وقت احمدی نژاد بهرحال طرفدارانی دارد. بسیاری از جمعیت روستایی و سپاه و بسیج که مستقیما و بسیار هم خوب از دولت تغذیه می‌شوند و بسیاری از کسانی که دولت از صدقه سریِ پول بادآورده نفت بشکه‌ای 150 دلار حقوق و مزایایشان را زیاد کرد، و همینطور تعدادی از حتی جوان‌ها و مردم مذهبی هم که احمدی نژاد برایشان سمبل مبارزه با فساد مافیایی گروهی دیگر است، به دولت وقت رای داده‌اند و البته رای‌شان هم محترم است. منتها باید بخاطر داشته باشید که یکی از قوی ترین عوامل محرکه مردم برای اعتراض عامل اقتصادی است. مردم ایران در مقام مقایسه با خیلی از کشورها به نسبت مردم پولداری‌اند (بماند که مردم طبقه متوسط ایران هرگز خود را پولدار نمی‌بینند ولی آنها که در خارج زندگی می‌کنند، می‌دانند که چه می‌گویم.) اما با پایین آمدن قیمت نفت و خالی شدن تدریجی خزانه بادآورده بر اساس اقتصاد وابسته به نفت، تدریجاً از تعداد همین طرفداران فعلی دولت هم کاسته خواهد شد و در شرایط بحرانی اقتصادی آینده، یکی از اولین قربانی‌های حکومت شخص آقای احمدی نژاد خواهد بود.

و اما چیزی که این وسط خطرناک است و  باید رویش بیشتر دقت شود، به نظر من دو مسئله است: یکی اینکه جوان‌های خودجوش ما یک سیستم اجتماعی را به مثابه یک سیستم مهندسی بنگرند که چون ارکانی سست دارد پس همان بهتر که درهم کوبیده شود و بنیانی نو نهاده شود. این طرز نگرش همان اشتباهی‌ست که در اکثر انقلاب‌های دنیا شده است؛ در حالیکه یک جامعه با یک سیستم مهندسی اصلا مدل نمی‌شود و به کل ساختار و رفتاری متفاوت با یک سیستم مهندسی دارد و به همین دلیل استدلالات درهم کوبیدن نظام فعلی و از نو نظامی جدید آوردن اشتباه است و کار نخواهد کرد.

و اما مسئله دوم که بسیار عمیق است، زایش پدیده احمدی نژادی و گسترش و جاافتادنِ آن در فرهنگ مردم است (بالاخره هر چه باشد او موفق شده که مظهر یک پدیده شود!) و آن پدیده را به بهترین وجه آقای محمدرضا نیکفر در مقاله بلندش توضیح داده است که اینجا آن بخش را می‌آورم (تاکیدها از من است.):

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
احمدی نژاد پدیده ی غریب و هم‌هنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهین آمیز یک جوانکِ بسیجیِ تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر می شوند که دیگر جهان را نمی فهمند. شأن اجتماعی شان، ارج فرهنگی شان و منش و سلیقه ی شان لگدکوب می شود به زندگی خصوصی شان تجاوز می شود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار می زند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این “معجزه ی هزاره ی سوم” رخ داده است. احمدی نژاد حاشیه را بسیج می کند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود می دواند و آنان می دوند، در حالی که به عابران دیگر تنه می زنند و هیاهو و گرد و خاک می کنند. محمود احمدی نژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بوده اند. او خزانه ی مرکز را تهی می کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه ی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزه ی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند . در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدی نژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که دکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شده اند . احمدی نژاد به همه درس می دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین می دهد .

احمدی نژاد ترکیبی از رذالت و ساده لوحی است. او مجموعه ای از بدترین خصلت های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه می کند: دروغ می گوید و ای بسا صادقانه . غلو می کند، زرنگ است و تصور می کند هر جا کم آوردی، می توانی از زرنگی ات مایه بگذاری و جبران کنی . در وجود همه ی ما قدری احمدی نژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب ماندگی‌مان حرف می زنیم، از آن ابراز نفرت می کنیم. اما آن هنگام نیز که لاف می زنیم و خودشیفته ایم، باز این وجه احمدی نژادی وجود ماست که نمود می یابد. احمدی نژاد تحقیر شد ه ای است که خود تحقیر می کند . سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می نگرد، می پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.

احمدی نژاد نماینده ی سنتی است جهش کرده به مدرنیت. او مظهر عقب ماندگی مدرن ما و مدرنیت عقب مانده ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.

احمدی نژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هسته ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه ها و دانشگاه ها تعطیل می شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می نوشتند “این خراب شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است” و آموزگاران از شرم رو نهان میکردند.

احمدی نژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتی های ما هستند. میان احمدی نژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدی نژادیسم وجود دارد، آنجایی که یاوه می گوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی می شود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدی نژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. سرهنگهای لوس آنجلس همگی مقداری احمدی نژاد در درون خود دارند.

احمدی نژاد نشان دهنده ی جنبه ی “مردمی” جمهوری اسلامی است، جنبه ای که اکثر منتقدان آن نمی‌بینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیده اند و از همدستی ها و همسویی های دولت و جامعه غافل اند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده می شود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمی دانیم. برای اینکه نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همه ی تحلیل ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رأی احمدی نژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشه‌ی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقای شریعتمداری, شاید شما هم مشکل بینایی و یا اختلال در محور هورمونی HPA داشته باشید!

اجتماعی, علمی 12 نظر »

در راستای اینکه آقای شریعتمداری, مدیر مسئول روزنامه کیهان, در یک اظهار نظر عالمانه برای آقای میرحسین موسوی تشخیص بیماری عقلی داده‌اند، بنده کنجکاو شدم که ببینم مدرک تحصیلی آقای شریعتمداری چیست و بر چه مبنایی خود را دارای عقل سلیم و آقای موسوی را فاقد آن می دانند. و اما هر چه در گوگل برای مدرک و سوابق تحصیلی ایشان جستجو کردم، عمدتا صفحات دکترای جعلی کردان مزین شده در کنار نام ایشان در 5 صفحه اول گوگل آمد!

و اما هرکسی که به خود اجازه می‌دهد که چنین افاضاتی بی مبنا و با انگیزه‌های سیاسی بکند بهتر است که یک چک-آپ کامل از میزان نوروترانزمیترهای مغزش بکند که مغز و قضاوت‌های آدمی بسیار تحت تاثیر هورمون‌هایش است و بسیار ساده هم دچار توهم می‌شود. بعد اگر همه هورمون‌ها هم متعادل بودند، آنوقت یک تست بینایی برای مطمئن شدن از دید سه بعدی و یا دو بعدی هم بکند. چون هستند کسانی که مادرزادی فقط دوبعدی می‌بینند و اینگونه افراد به دلیل خاصیت فوق‌العاده تطبیق مغز (neuroplasticity) چنان به وضعیت عادت می‌کنند که نمی‌دانند چه چیزی از دیگران کم دارند و جالب اینست که یک نقص بینایی ساده که جراحی نمی‌تواند آنرا درمان کند ولی تمرین‌های ساده و مستمر می‌تواند، روی قضاوت‌ها و رفتار عقلانی شخص هم بسیار اثر می‌گذارد. اگر کنجکاو شده‌اید که در این مورد بیشتر بدانید، برای مثال این گفتگو با دکتر سوزان بری که خود همین نوع مشکل بینایی را داشته است، بخوانید. بسیار جالب است.

خلاصه اینکه قبل از برچسب اختلال عقلی زدن به هرکسی، اول باید بتوانید سلامت عقلی خودتان را ثابت کنید!

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

اجتماعی 6 نظر »

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد “تشکیل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام نباشد، آزاد است” رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی

بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

اگر با این بیانیه موافق هستید آن را در وبلاگتان بگذارید.

از میان آتش و خون به سوی رویشی سبز

اجتماعی, خودمانی 23 نظر »

مایی که در خارج از کشور هستیم و دلمان برای برای ایران می‌تپید اینروزها شب و روز کارمان شده که اخبار ایران را بخوانیم و از غصه دیدن صحنه‌های دردناک کشته شدن بهترین جوان‌های آن آب و خاک احساس سوختن کنیم. یکی از بچه‌های دانشجوی دانشگاه اصفهان که با من در تماس ایمیلی است و اتفاقا به آقای احمدی نژاد هم رای داده است، وقتی شنید که برای رای دادن به اتاوا رفته‌ام، با تعجب می‌پرسید منی که 20 سال است دیگر در ایران زندگی نمی‌کنم چرا اینهمه حرص و جوش انتخابات را می‌زنم. در جواب او فقط یک جمله نوشتم که انقلاب در زندگی من و نسل من اثرات بسیار زیادی داشته و من با وجودیکه هیچوقت کار سیاسی‌ای به معنای درست کلمه‌اش نکرده‌ام ولی همیشه در متن وقایع و حرکات اجتماعی بوده‌ام و خون انقلاب و علاقه به آن مرز و بوم در رگهایم هنوز جریان دارد. دیگر نگفتم که چگونه تجربیاتم از انقلاب، جهاد سازندگی و جنگ مسیر زندگیم را تعیین کرد و به عبارتی مرا آن کرد که امروز هستم. دیگر نگفتم تصویر پسرکی دوچرخه سوار که سرش با یک ترکش خمپاره از تنش جدا شد در حالیکه پاهایش هنوز رکاب می‌زدند، هنوز هر بار که در باره سیستم عصبی بدن صحبت می‌کنم چگونه پیش چشمم ظاهر می‌شود.  نگفتم  چگونه تصویر زن‌ها و کودکانی که روز 17 شهریور  در خون غلطیدند هنوز در ذهن من تازه‌اند و گاه به خوابم می‌آیند. از پسرک 4 ساله‌ای که فرزند یک بسیجی بود و فکر می‌کرد که او هم یک روز شهید گمنام می‌شود، هم نگفتم. پسرک به همراه مادر باردارش در یک حمله هوایی عراق پودر شدند و پدر دیوانه شد و خود را به زیر آتش خمپاره انداخت؛ و من تا چند روز قبل از آن حادثه مدتی در خانه آنها بسر برده بودم و شبها همبازی پسرک بودم. خاطرات اینچنینی در ذهن من و نسل من بسیارند و مخملباف آنها را در فیلمهایی نظیر عروسی خوبان به زیبایی تصویر کرده است. این چنین است که وقتی می‌بینم دوباره شرایطی شبیه انقلاب در سرزمینم ایجاد شده تمام آن خاطرات در پیش چشمم زنده می‌شوند و مغزم به شدت برای کارهای روزمره معمولی‌ام به اسلو موشن می‌رود.

برای من بسیار دردناک‌ است این تکرار تاریخی خشونت و رفتارهای سبعانه و عواقبش را دیدن. چیزی دردناک‌تر از این نیست که بهترین جوان‌های مملکت را آنگونه وحشیانه به جرم فقط یک اعتراض بر سر و رویشان باتوم بزنند، با موتور و ماشین از رویشان رد شوند و سبعانه بکشند. فیلم کشته شدن آن دانشجوی جوان دانشگاه اصفهان را دیدید؟ (از اینجا می‌تونید ببینید ولی شاید نبینید بهتر باشد که سخت دردآور است.) من که حال خودم را پس از دیدنش نمی‌فهمم. چقدر هم طفلک چهره‌اش وقتی که مرد و از درد و رنج و خونریزی خالی شد، آرام و زیبا شد…

حال می‌فهمم که چرا آن زمان انقلاب دانشجوهای خارج از کشور درس و کار را رها کردند و به ایران برگشتند که سخت است خارج باشی و ببینی و تنهایی خون گریه کنی. مردم به هنگام عزا بیش از دوران خوشی دور هم جمع می‌شوند  و دولت فراموش کرده است که وقتی دست به کشتار می‌زند دیگر زمام کنترل از دست رها شده و جلوی این جمع عزادار را نمی‌توان گرفت.

اما امروز که خیلی عزادار بودم و همینطور پای صفحه کامپیوتر بعد از دیدن فیلم‌های کشته شدن جوان‌ها بی‌حرکت نشسته بودم، ایمیلی از یک محقق همکارم  که استرالیایی است، از ملبورن بدستم رسید که دوست دارم با شما هم درمیانش بگذارم چون همدردی انسانی‌اش برایم دلگرم کننده و امیدوار کننده به آینده آمد. نوشته که وقتی از کنار جنگل‌های سوخته در حریق رد می‌شده به وقایع ایران فکر می‌کرده و اینکه گاه در میان سخت‌ترین شرایط زیباترین صحنه‌ها می‌تواند شکوفه بزند و رشد کند و بعد شعر زیر را سروده. به امید رویشی سبز و تازه از آرمان‌های انسانی با هم بخوانیمش:

In the full moon
Clouds of anger
Burning branches
Billowing smoke
Beauty under attack

In the half moon
Dark shadows
Burn’t limbs
Leaping forth
Remnants of past glory

In the full moon
Signs of life
Beneath the burn a bud
Trunks blossoming leaves
Beauty beckoning

In the half moon
Life anew
A sea of green
Green trunks
Beauty unique

ایران پس از 22 خرداد، ایران دیگری خواهد بود (به نقل از حسین قاضیان)

اجتماعی 2 نظر »

توضیح: مطلب زیر کپی شده از وبلاگ دال در این پست ایشان است که به دلیل فیلتر بودن وبلاگشان و به دلیل اهمیت نوشته شان در اینجا می آورم.

******************

وقتی آقای احمدی‌نژاد با هواپیمای افشاگری خود به برج‌های سه قلوی رژیم کوبید، نمی‌شد به درستی حدس زد عواقب این حمله‌ی انتحاری چه خواهد بود و تا کجاها خواهد رفت. همان‌طور که پس از حملات انتحاری یازده سپتامبر به برج‌های دوقلو نمی‌شد به درستی پیامدهای آن را حدس زد. چیزی که بود همه می‌دانستند جهان پس از یازده سپتامبر، دیگر مانند جهان پیش از آن نخواهد بود. با حمله‌ی انتحاری احمدی‌نژاد هم می‌شد حدس زد که ایران پس از 22 خرداد ایران دیگری خواهد بود.
هنوز گرد و غبار ناشی از این حملات کاملاً فرو ننشسته ‌است تا بتوانیم ببینیم از درون این آوار چه کسانی زنده بیرون می‌آیند، و کشته‌ها و مجروحان چه کسانی هستند، و چه چیزها از بین می‌رود و چه چیزها برجا می‌ماند. چهره‌ی ایران پس از 22 خرداد هنوز در حال ترسیم شدن است. ما هم، در خانه یا خیابان، داریم در ترسیم این چهره نقشی بازی می‌کنیم. هر قدر بیشتر تلاش کنیم ودرست‌تر عمل کنیم در این آینده نقش بیشتری خواهیم داشت؛ آینده‌ای‌ که در هر حال ما باید با آن زندگی ‌کنیم؛ آینده‌ای که شاید با عمل ما مطلوب‌تر از چیزی از کار درآید که با انتخابات به دنبالش بودیم.
در هر حال این آینده هر چه باشد، وقتی غبار آوارها آرام گرفت و بر زمین واقعیت نشست، وقتی اوهام تصویرهای آلوده به گرد و غبار حادثه کنار رفت، شاید دیدیم که واقعیت چیز دیگری است، شاید متوجه شدیم که حمله‌ی احمدی‌نژاد اصلاً انتحاری نبوده، شاید اصلاً وقتی غبارها نشست دیدیم خلبان و کمک خلبان هنوز زنده‌اند، و وقتی از درون غبارها بیرون آمدند و گرد و خاک از چهره‌شان کنار زدند، دیدیم آقای احمدی‌نژاد فقط نقشی در حد کمک خلبان داشته است نه بیشتر!

***

با سپری شدن روزها و فرو نشستن گرد و غبار آوارها باز هم در این مورد خواهم نوشت. البته در صورتی که خودم از کسانی نباشم که دست‌ و پایشان را خواهند گرفت و به زور به زیر آوار خواهند انداخت.

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائكة لا تخافوا ولا تحزنو

اجتماعی 5 نظر »

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats