لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

آزادی اراده: فریب یا واقعییت؟ (قسمت آخر, جمع بندی)

علمی, فلسفی 23 نظر »

قسمت های قبل: 1 و 2 و 3 و مرتبط با این بحث: جراحی مغز به عنوان درمان مجرمان. با تشکر از دوستانی که در این بحث شرکت کردند و نظر دادند، در این قسمت با مروری بر قضیه سعی بر جمع بندی بحث دارم.

خانم چرچلند می‌گوید (ص. 16 و 17) که ایده اینکه انتخاب مستقل از علت از زمان دکارت آمده است و ایده خیلی قدیمی‌ای نیست. دکارت از این اندیشه به هیجان آمد که روح آدمی دلایل منطقی به مثابه یک مکانیزم مادی ندارد، در نتیجه افراد انتخاب را خلق می‌کنند و آن با تمرین اراده است.

ایده دکارت اما به نظر فلاسفه حتی در قرن 18 هم خیلی غیر منطقی آمد. دیوید هیوم مدعی بود که این ایده اصلا ممکن نیست چرا که انتخاب آدمی حتما در اثر تمایلات، غرائز و اطلاعات جانبی شخص و غیره ایجاد می‌شود و در نتیجه انتخاب نمی‌تواند که مستقل از علت انتخاب باشد.

جالب اینجاست که ارسطو که حرفهایش در مورد مسئولیت آدمی اساس و بنیان سیستم قضایی امریکا و کشورهای غربی هم هست، می‌گوید: دیفالت این است که آدمی مسئول اعمالش است مگر اینکه شرایط خاصی اتفاق بیفتد. آن زمان ارسطو چیزهایی را که ما امروزه در باره مغز می‌دانیم نمی‌دانست ولی می‌دانست که دیوانگی چیست. بنابراین او گفته است: “برای مثال اگر یک شخص نمی‌داند که او کیست، جزو آن شرایط خاص قرار می‌گیرد.

خانم چرچلند می‌گوید که این ایده عجیب انتخاب بی‌علت از زمان دکارت به بعد مد شد و حالا یک عده از فلاسفه که معتقد به وجود روح مستقل از مغز هستند و همینطور عده‌ای از مذهبی‌ها احساس کرده‌اند که انتخاب می‌تواند جایی بدون هیچ علت منطقی‌ای وجود داشته باشد (این شبیه همان بحث‌های قدیمی اشاعره و معتزله در اسلام نیست؟ اگر اشتباه می‌کنم لطفا تذکر دهید.) از آن ایده به هیجان آمده‌اند. خانم چرچلند ادامه می‌دهد: اما مشکل این نوع اعتقاد و یا طرز فکر اینست که شواهد برای یک روح غیر فیزیکی تقریبا در شرف ناپدید شدن است. به نظر می‌رسد که این در واقع مغز آدمی است که می‌بیند، حس می‌کند، فکر می‌کند، به یاد می‌آورد، می‌خوابد…این مغز است که هشیار است یا به حال کما فرو می‌رود و غیره.

پس حالا سئوال اینجاست که انتخاب در مغز چگونه صورت می‌پذیرد؟ آیا جایی هست که ارتباطات منطقی فرو می‌ریزند و به یکباره یک نورون بدون هیج دلیل منطقی‌ای فعال می‌شود و تصمیم می‌گیرد؟ تحقیقات نشان می‌دهند که اینطور نیست. به نظر می‌آید که یک سیر منطقی‌ای در هر پروسه‌ای هست. این به این معنا نیست که ما نمی‌توانیم بین رفتاری که تحت کنترل است و رفتار غیرکنترل شده مثل رفتار بیماران اسکیزوفرنی تشخیص دهیم. اتفاقاً با پیشرفت نوروساینس ما خیلی بهتر می‌توانیم تفاوت یک رفتار تحت کنترل و یک رفتار غیرقابل کنترل را تشخیص دهیم.

از طرف دیگر عده‌ای از نوروساینتیست‌ها هستند که به استناد مشاهدات یک‌سری از آزمایشات معتقدند که اصلا اراده آزاد  احتمالا وجود ندارد. یک مقاله تحقیقی از این دست را در قسمت دوم این بحث بررسی کردم و قبلا هم در باره یک مقاله دیگر با همین نتیجه صحبت کرده بودم و نقاط ضعف هر دو مقاله در نتیجه‌ای که گرفته‌بودند برشمرده بودم. در همین راستا، کتابی چاپ شده است به نام “آیا این نورون‌های من بودند که مرا مجبور کردند؟” توسط مورفی و براون. با وجودیکه هر دوی نویسندگان از نوروساینتیست‌های معتبری هستند ولی نه فقط به نظر من بلکه به نظر خانم چرچلند هم این نام بیشتر تجاری است تا واقعییت آنچه که می‌توان از تحقیقات نتیجه گرفت. در این رابطه طرفداران عدم اراده آزاد می‌گویند که چون ما نمی‌توانیم سطح زیرین پروسه‌هایی را که در مغزمان اتفاق می‌افتد کنترل کنیم در نتیجه اراده آزاد کاملا یک فریب و توهم است که توسط مغز ما خلق می‌شود.

در جواب این عده خانم چرچلند می‌گوید: ترجمه این حرف اینست که خب پس هیج انتخاب و یا عملی بدون دلیل نیست. بسیار خوب غالبا همه همین را می‌گویند. ولی این به این معنا نیست که آدمی بر تصمیم خودش کنترل ندارد. آشکارا فرق هست بین آدمی که دستش را می‌شوید چون دستش کثیف شده است و آدمی که وسواس دارد و هر چند دقیقه دستش را می‌شوید. آن حرف حداکثرش این معنا را دارد که در شرایطی اینگونه (مثل وسواس) دیگر آن عمل شستن یک انتخاب آزاد نیست.

آن عده از نوروساینتیست‌ها که معتقدند آزادی اراده وجود ندارد بیشتر بر رابطه هورمون‌ها و تصمیمات آدمی و آزمایشاتی که نشان می‌دهند مثلا ازدیاد سروتونین بیش از حد باعث خشونت و کمبود آن هم باعث افسردگی می‌شود، تکیه می‌کنند. بد نیست یک نگاهی به نقش مهم‌ترین هورمون‌ها، سروتونین، دوپومین و نورپینفرین، که در واقع نوروترانزمیتر‌های مغز هستند، بکنید و ببینید که چقدر بالا و پایین رفتن‌شان در مود و تصمیم‌گیری‌های آدمی موثر است و در عین حال چقدر هم رابطه‌ها و عملکرد اینها پیچیده است. (این سایت را هم ببینید بد نیست که به زبان خیلی ساده این هورمون‌های اصلی را توضیح داده است.) به این سادگی نیست که یکی‌شان بالا رود بگوییم حتما دیگری پایین می‌آید و یا آدم دچار چه عملکردی می‌شود. و با اینطور نیست که مثلا افسردگی حتما با کمبود سروتونین همراه باشد. کمبود دوپومین هم باعث افسردگی و چاقی و کند شدن می‌شود. دهها هزاران آزمایش و تحقیق شده است که نقش و عملکرد این هورمون‌ها را پیدا کنند که خیلی از تحقیقات هم توسط شرکت‌های دارویی حمایت مالی می‌شوند.  انصافاً پیشرفت زیادی در همین چند دهه اخیر شده است و داروهای عصبی حداقل جان عده ای را از آن جراحی‌هایی که در قسمت پیش صحبتش رفت، نجات داده است. در عین حال مکانیزم عملکرد این هورمو‌ن‌ها هنوز به درستی و بطور کامل کشف نشده است که سیستم عملکرد مغز بسیار پیچیده است.

اینکه چقدر میزان این هورمون‌ها در مغز یک شخص ژنتیکی است و یا چقدر آن ژن‌ها در اثر محیط تغییرشکل یافته‌اند و در نتیجه باعث تغییر میزان هورمون‌های مغز در یک شخص بخصوص شده‌اند مثل مسئله اول بودن مرغ و تخم مرغ می‌ماند. بنابراین من هم بحث روی اینکه ما اراده آزاد در تصمیم‌گیری داریم یا نه را از اساس بحث بیهوده‌ای می‌بینم! به قول خانم چرچلند به جای آن باید روی میزان کنترل داشتن بر یک عمل تکیه کرد و دید که چقدر یک شخص به هنگام یک تصمیم‌گیری بر تصمیم خود وقوف و کنترل دارد. والا البته که شرایط محیطی، کودکی، و حتی غذای مصرف شده شخص در آن روز روی تصمیم‌گیری در آن روزش می‌توانند که موثر بوده باشند. و این میزان کنترل بر خود است که پایه سیستم قضایی تقریباً همه کشورهای دنیا است.

از این زاویه که به مسئله نگاه کنیم و دوباره آزمایشات انجام شده را مرور کنیم می‌بینیم که میزان هورمون‌های مشخصه مود و حالات شخصیتی اکثریت مردم در حیطه نرمال و متعادل است و فرد در حیطه‌ای قرار دارد که می تواند بر اعمال خویش کنترل داشته باشد. اینجاست که می‌توان گفت برای این عده که اکثریت را تشکیل می‌دهند اراده آزاد و یا بهتر بگوییم کنترل بر خود معنا دارد. مواردی نظیر مثالی که در قسمت اول این بحث آوردم جزو موارد بسیار نادر است که حداقل با علم امروز به وضوح و نسبتا به سادگی تشخیص داده می‌شود. یا مثلا آن مردی که مبتلا به اسکیزوفرنی بود و سر یک جوان 22 ساله را در اتوبوس گوش تا گوش بریده بود چون که دواهایش را نخورده بود و در گوشش ندا شنید که خداوند به او می‌گوید که آن جوان را بکشد، آشکارا باز هم یک مورد خاص و نادر است. من در آن پست اعتراضم به این بود که شخص بیماری مثل آن مرد بعد از مثلا دو سه سال در بیمارستان تا وقتی که تحت نظارت و درمان است خب آدمی معمولی می‌شود ولی چه تضمینی وجود دارد که اگر ولش کنند باز هم دوایش را فراموش نکند و فرد دیگری را نکشد.

به عقیده‌ من همانطور که ارسطو گفته است، مسئولیت پذیری دیفالت آدمی است. توضیح و توجیه تنها می‌تواند به یک بهانه و دلیل انجام کار منجر شود ولی رفع مسئولیت نمی‌کند.

در خاتمه فقط یک نکته جانبی بگویم و این بحث را تمام کنم. در سفرهایم به ایران در سال‌های اخیر متوجه شده‌ام که در میان چیزهایی که خیلی باب شده است یکی پیش مشاور رفتن و دیگری دوای ضد افسردگی خوردن است. در مورد اولی نظری نمی‌دهم ولی در مورد دوم فقط این را بگویم که قبل از اینکه خود را یا بچه خود را به دوای عصبی عادت دهید، یکمی عوارض و عملکرد آن دارو را روی مغز و بخصوص عوارض درازمدت دارو را بخوانید. گوگل همه چیز را می داند! با یک سرچ ساده روی گوگل هزاران  صفحه در مورد آن دوای خاص اطلاعات می‌آید. در عین ‌اینکه معتقدم که افسردگی به واقع یک عدم تعادل هورمونی است و باید که کنترل شود، ولی اکثر مردم احتمالا فقط بک دوره کوتاه مدت به کمک داروی ضد افسردگی احتیاج دارند و دارو را باید بخورند تا بتوانند در طول آن مدت شیوه زندگی خود را عوض کنند که دچار افسردگی نشوند نه اینکه همه عمر به کمک پروزک زندگی معمول را داشته باشند. (البته روی سخنم فقط با آدم‌های در زمره اکثریت است که داروهای ضد افسردگی مصرف می‌کنند و نه آنها که بیمار روانی تشخیص داده می‌شوند.) بهترین و موثرترین راه مبارزه با افسردگی ورزش مداوم و سنگین است. اگر حداقل یک روز در میان برای 45 دقیقه ورزش سنگین (منظورم اینست که حسابی عرقتان در بیاید) بکنید نه تنها افسردگی‌ درمان می‌شود بلکه خواهید دید که چقدر مغزتان تیزتر و بهتر کار می‌کند.

پ.ن. جمله‌ای از انیشتین در باره آزادی اراده یادم آمد که خالی از لطف نیست. انیشتین در باره این موضوع گفته است: “خوبی عدم آزادی اراده اینست که باعث می‌شود که من نه خودم را و نه دیگران را خیلی جدی نگیرم!” از مابین کامنت‌ها هم نظرات قبلی و فعلی پرهام در این باره شاید اثبات این باشد که آزادی اراده وجود ندارد و علیرغم اینکه نوشته‌های من حرص عده‌ای را در می‌آورد (از هر دو گروه ضد هم) ولی باز هم نمی‌توانند که دست بکشند و وبلاگم را نخوانند!  اما من انتخاب می‌کنم که به آزادی اراده و کنترل برخود مگر در شرایطی نادر و خاص، اعتقاد داشته باشم!.

آزادی اراه: فریب یا واقعییت؟ (قسمت سوم)

علمی, فلسفی 4 نظر »

برای اشراف بر موضوع مورد بحث، بهتر است که قسمت‌های قبلی  را در اینجا (1 و 2) بخوانید. بدون خواندن قسمت‌های قبل درستی برداشت شما از بحث مورد نظر متوسط خواهد بود!

کنترل بر خود، کلید موفقیت

در قسمت گذشته تحقیقی را ذکر کردم که نتایج نشان داده بود تنها 13٪ افراد توانسته بودند تفاوت بین آنچه را که بار اول انتخاب کرده بودند و آنچه را که بار دوم به آنها نشان داده شده بود، تشخیص دهند. محققین از این آزمایش گمانه زنی کرده بودند که پس شاید اساسا آدمی چندان واقف به تصمیمات خود نیست. به نظر من اما, این نتیجه از آن تحقیق اصلا در نمی‌آید. آن تحقیق حداکثر شرایطی را که مغز دچار خطا می‌شود توضیح می‌دهد. برای اثبات آن مدعا می‌بایست که جای عکس دست چپ و راست را عوض نمی‌کردند و آنرا هم امتحان می‌کردند. آنوقت به نظر من اکثر قریب به اتفاق افراد احتمالا می‌توانستند متوجه شوند که عکس تغییر کرده است.

مغز افراد مورد آزمایش برای به یاد سپردن یک عکسی که انتخاب کرده بودند، احتمالا بیش از آنکه به جزئیات عکس دقت کرده باشد، مکان چپ  یا راست بودنِ عکس را به خاطر سپرده بود. در واقع تصویر انتخاب شده با درک spatial مغز مرتبط شده بود و هم از اینرو وقتی جای عکس را عوض کردند، افراد در اینکه آیا آن همان عکس انتخاب شده بود یا نبود به اشتباه افتادند. برای متقاعد کردن خود باز سازی این تحقیق کار ساده‌ای است و می‌توانید امتحان کنید و اثر spatial perception مغز را ببینید.

بسیاری از این گونه تحقیقات مثل آن تحقیق دیگری که خیلی هم سروصدا به پا کرد و پارسال در مجله معروف نیچر چاپ شده بود که من هم در دو  پست در باره‌اش مفصل نوشتم، به نظر من نتایجی که می‌گیرند بیشتر رسانه پسند است تا علمی. کارشان تحقیقی علمی است ولی برای نتیجه گیری و تعمیم بخشی‌ای که می‌کنند بسیار ناقص است.

تحقیقات در زمینه اینکه مغز چگونه یک تصمیم را می‌گیرد، به دلیل پیشرفت تکنولژی و دستگاه‌هایی مثل EEG و fMRI در عصر حاضر بسیار زیاد شده است. اما علیرغم همه این تلاش‌ها بحث اینکه آیا اساسا آدمی اراده‌ی آزاد دارد یا نه، با وجودیکه قرن‌هاست که فلاسفه در باره آن بحث کرده‌اند ولی در پرتو آزمایشات دهه اخیر خصوصا، این بحث داغ‌تر از همشه در جریان است. مطمئناً در این نوشته‌های کوتاه نمی‌توان بطور مفصل به همه جوانب این بجث نگاهی انداخت و به حرف‌های همه صاحب نظران در فلسفه و نوروساینس در اینجا اشاره کرد. هرچه باشد، اینجا فقط یک وبلاگ است؛ نه یک ژرونال علمی. بنابراین من آنهایی را که برای خودم مهم‌تر و جالب‌تر بوده‌اند مطرح می‌کنم از هر دو طرف متضاد اعتقاد به آزادی اراده و یا عدم اعتقاد به آن.

خانم چرچلند که من به ایشان خیلی ارادت دارم و قبلاً هم اشاره‌ای به یک سمینار او در اینجا داشته‌ام، نکته‌ای را مطرح کرده است که بسیار هم مورد توجه قرار گرفته است. مثلاً مصاحبه‌های او با پادکست علوم مغزی را در اینجا و با رادیو را در اینجا می‌توانید گوش دهید. خیلی هم تمیز و شمرده و سلیس صحبت می‌کند.  نکته‌ی خانم چرچلند در اینست که بهتر است به جای اراده‌ آزاد روی کنترل بر خود در آدمی بجث شود.

او می‌گوید چون بحث اراده آزاد از طریق آزمایشات نوروساینس قابل اثبات نبوده و نیست و از آن طرف فلسفه‌ای که خود را وقف تصمیمات بدون دلیل کند مثل فلسفه‌ای است که در باره اثبات مسطح بودن زمین بحث کند و باز از طرفی دیگر چون مسئولیت پذیری در جامعه از مسائل عمده است که سیستم قضایی به آن وابسته است، پس باید که ما کمی از بحث دیرینه آزاد بودن اراده خود را شیفت دهیم و روی کنترل بر خود بحث کنیم. امتیاز این شیفت اینست که برخلاف اراده آزاد که نمی‌توان آن را در غیر انسان آزمایش کرد، مفهوم کنترل بر خود در حیوانات هم قابل آزمایش است.

کنترل بر خود، ما را قادر می‌کند که در موارد مشکلی که بحث اراده آزاد راه به جایی نمی‌برد، بتوانیم درک منطقی‌ای از قضیه داشته باشیم. کنترل بر خود ممکن است که در افرادی به دلیل وجود تومور مغزی از بین برود (مثل اولین مثالی که در قسمت اول این بحث آمد). همینطور در بیماران مبتلا به صرع به هنگام تشنج و یا افرادی که دچار بیهوشی می‌شوند، نیز از بین می‌رود و یا در بیماران مبتلا به وسواس و یا در بیمارانی که برخی حرکات غیر ارادی دارند، کاهش می‌یابد.

به گفته خانم چرچلند، اینکه به هنگام عدم کنترل بر حود چه می‌شود و مغز ما دقیقاً چه عملکردی دارد، به تحقیق و دقیقاً هنوز روشن نیست ولی نوروساینس تجربی به تدریج در سال‌های اخیر اطلاعات بیشتری را در اختیار ما گذاشته است. مثلاً ما می‌دانیم کدام قسمت مغز با تصمیم گیری‌های ریسکی و کدام قسمت با تصمیم گیری‌های کم خطرتر ارتباط دارد. نتایج اینگونه تحقیقات به نظر قانع کننده می‌آید و این امید را می‌دهد که حداقل رفتار نوروبیولژیک مغز را در ارتباط با کنترل بر خود و فرق آن با یک مغزی که مشکل کنترل بر خود دارد را روزی خواهیم فهمید

یکی از آزمایشات جالبی که در زمینه کنترل بر خود شده است، تحقیقی است که دکتر والتر مایکل در دهه 1970 روی بچه‌های 4 ساله شروع کرد و بعد زندگی و وضعیت شغلی، تحصیلی و مالی همان بچه‌ها را تا 30 سال بعد مورد بررسی قرار داد. آزمایش این بود که او بچه‌های 4 ساله را (تک تک) در داخل اتاقی با یک شیرینی و یک زنگ تنها می‌گذاشت. به آنها می‌گفت که اگر زنگ را به صدا در بیاورند او به اتاق خواهد آمد و آنوقت آن بچه می‌تواند که شیرینی را بخورد. ولی اگر صبر کند و زنگ را به صدا در نیاورد تا او خودش به اتاق برگردد، آنوقت به جای یک شیرینی دو تا شیرینی می‌تواند بخورد. رفتار بچه‌ها را که میزان صبر کردنشان از 1 تا 15 دقیقه فرق می‌کرد در طول آن مدت توسط یک دوربین ضبط نمود. ویدئو نشان می‌دهد که بچه‌ها برای کنترل خود برای نخوردن شیرینی بعضی بی‌صبرانه چشم‌هایشان را می‌بستند، بعضی دیگر مدام وول می‌خوردند، بعضی آواز می‌خواندند، و یا بعضی حتی دعا خواندند؛ خلاصه هر یک به طریقی تلاش می‌کرد که صبر کند!

نتایج آزمایش دکتر مایکل آشکار نشد تا سه سال پیش که او گزارشی از چگونگی وضعیت آن بچه‌ها در سال‌های بزرگسالی‌شان تهیه نمود. نتایج نشان می‌دهد که کودکانی که بیشتر صبر کردند و در واقع کنترل بیشتری بر خود داشتند، نمرات کنکور بالاتری آوردند، به دانشگاه‌های بهتری رفتند و بطور متوسط از وضع مالی بهتری نیز برخوردار شدند. اما بچه‌هایی که اصلا نتوانسته بودند که صبر کنند، در میانشان بچه‌های مردم آزار و شرٌ بیشتر بود. بدترین نمره‌ها را گرفتند و تعداد بیشتری تا سن 32 سالگی معتاد شده بودند.

به گفته‌ی این مقاله نیویورک تایمز، آزمایش دکتر مایکل علاوه بر نشان دادن اثر کنترل بر خود روی آینده کودکان، به این لحاظ هم مهم است که در دنیای امروز کلی هزینه می‌شود که چگونه وضعیت آموزش را برای کودکان بهتر کنیم، چگونه فقر را کم کنیم، چگونه از سرمایه‌های مردمی استفاده کنیم و غیره. ولی وقتی که مسئولین می‌خواهندبرای حل این مشکلات نشانه روند، تلاش می‌کنند که مثلا سایز کلاس‌های درسی را کم کنند، حقوق معلم‌ها را زیاد کنند، مهد کودک‌های عمومی را زیاد کنند و غیره.

اما نتایج این راه حل‌ها روی مشکلات به طرز ناامید کننده‌ای همیشه ضعیف بوده است. ولی نتایج تحقیق دکتر مایکل این ‌را می‌گوید که به جای همه این راه‌حل‌ها باید روی کنترل بر خود در بچه‌ها کار کرد. نتایج او نشان می‌دهد که افراد صبور می‌توانند حتی کلاس‌های خسته کننده را تحمل کنند و مدرکشان را بگیرند. آنها بهتر می‌توانند که زبان یاد بگیرند، از مشروب خواری و اعتیاد دوری کنند. ولی برای افراد بدون مهارت‌های کنترل بر خود، در مدرسه بطور مرتب رد می‌شوند و بنابراین احتمالا دیگر ادامه‌اش هم نمی‌دهند. برای آن قبیل از جوان‌ها زندگی یک سری از تصمیمات احمقانه است: بارداری در نوجوانی، اعتیاد، قمار و درگیری در جنایت.

در پست بعد، که پست آخر از این سری خواهد بود، سعی می‌کنم که بحث را جمع بندی کنم و بعد از آن در پستی مستقل نگاهی خواهیم داشت به سیر مجازات برای جنایات در طول تاریخ.

آزادی اراده: فریب یا واقعیت؟ (قسمت دوم)

علمی, فلسفی 18 نظر »

قسمت اول

من در نظر می‌گیرم، من انتخاب می‌کنم، من عمل می‌کنم.” ( ارسطو) - اما جقدر مطمئنیم که چه چیزی را انتخاب کرده‌ایم؟

دیوید هیوم، یکی از تاثیر گذارترین فلاسفه قرن 18 می‌گوید: تصمیمات ریشه در  اعتقادات، و  احساسات دارند نه در دانستن‌های شخص. اعمال بدون دلیل اعمال غیرعادی و بی‌معنی هستند.   او می‌گوید که انتخاب‌های آزاد ریشه در اعتقادات و شخصیت، نیازها و عادت‌های ما دارند و این‌ها انتخاب‌هایی هستند که ما برایشان مسئولیم. مثلاً اگر من به یکباره انتخاب کنم که این بحث را نیمه‌کاره رها کنم و این کامپیوتر را هم از پنجره به بیرون پرت کنم، در حالیکه این تصمیم از روی مثلا از دست دادن انگیزه، ترس مثلا از فیلتر شدن، یا احساس وظیفه اخلاقی، یا هر دلیل منطقی (منطقی از دیدگاه خودم) هم نباشد، آنوقت آن تصمیم و عمل یک عمل غیرعادی تلقی خواهد شد و براساس عقیده هیوم جزو  انتخاب‌های آزاد یک انسان قرار نخواهد گرفت.

به نظر این حرفها بدیهی می‌آید؛ نه؟ اصلاً غالب حرفهای فلسفی به نظر منِ بی‌سواد در فلسفه بدیهی می‌آیند!  و اما یک عده‌ای دیگر از فلاسفه از تئوری کوانتم مکانیک بهر می‌گیرند و می‌گویند که آزادی در ساختار هر واقعیتی به شکلی غیر قابل پیش‌بینی در سطح مایکرو فیزیک با وجدان بشر در تقابل است.

هضم جمله بالا برای من یکی که سخت است! توضیح بیشتر بر تئوری فلسفی کوانتم را در اینجا می‌توانید بخوانید. راستش ترجمه‌شان برایم سخت است و بیم آن دارم که کلمات درستی برای معادل فارسی‌شان ندانم چون که رشته من فلسفه نبوده است.

باز حرف‌های هیوم به نظر قابل هضم‌تر و منظقی‌تر می‌آید. هیوم می‌گوید که اگر یک عمل بر طبق تئوری کوانتم  یک پدیده کاملا تصادفی در سطح مایکروفیزیک است و هیچ ربطی به نیازها، احساسات و یا عقاید شخص ندارد، پس چرا اصلا آن عمل را یک عمل آزاد می‌دانید؟

ولی من چندان به فلسفه علاقه‌ای ندارم و جملات هیوم و ارسطو را هم چون شبیه اعتقادات خودم یافته‌ام برای خالی نبودن عریضه آوردم!  من به جای فلسفه‌بافی ترجیح می‌دهم به نوروساینس و یافته‌های مستند علمی برای درک جهان و درک از خود استناد کنم. بحث در باره اراده و انتخاب آزاد به لحاظ فلسفی بسیار زیاد است. قرن‌هاست که فلاسفه در باره آن مشغول بحث‌اند و هدف من در این سری از پست‌ها همانطور که پیداست بحث از دیدگاه فلسفی صرف نیست بلکه از دیدگاه نوروساینس است. اما قبل از آنکه دوباره به یافته‌های نوروساینس بپردازم، توصیه می‌کنم که این مقاله بسیار خواندنی و سرگرم کننده در نیویورک تایمز را که دو سال پیش چاپ شده است، بخوانید. نویسنده با قلمی طنز آمیز به همین مسئله اراده آزاد پرداخته است و اینطور شروع می‌کند: “من یک مردِ آزاد بودم تا وقتی که منوی دسر روی میز شام قرار گرفت که من به یکباره به گردابی کشیده شدم که آن نیز مرا به سیاهچاله شکلاتی‌ای فرو برد! خاطرات پدرم که سکته قلبی کرده بود، و کالری‌هایی که باعث سکته می‌شوند همه در پیش چشمم شروع به رقصیدن کردند در حالیکه من در آن سیاهچاله در حال فرو رفتن بودم!”

و اما برگردیم به نوروساینس و مثالی دیگر مربوط به همین بحث بالا ولی از منظری دیگر. ادامه پست »

آزادی اراده: فریب یا واقعیت؟ (قسمت اول)

علمی, فلسفی 22 نظر »

من نبودم، این نورون‌های من بودند که این تصمیم را گرفتند!

وقتی که بچه‌ها، غالباً بچه‌های ایرانی، کار بدی می‌کنند خیلی‌ها می‌گویند که این من نبودم که کار بد را کردم، شیطان گولم زد! و البته این استدلال را از بزرگترهایشان یاد می‌گیرند. وقتی که پسرم 3-4 ساله بود یکبار غذایی را که برایش بد بود از دسترسش دور کرده بودم و به او که بهانه‌ی آن غذا را می‌گرفت گفتم: ”اون غذا رو پیشی برد.” چند روزی بیشتر نگذشت که یکروز که از پسرم خواستم که شکلات‌هایی را که توی مشتش قایم کرده بود و در حال آب شدن بودند به من بدهد، دستش را برد پشتش و به زبان بچه‌گانه‌اش گفت: “شکلاتو پیشی برد!”. آن روز را دقیقاً یادم است چون یاد گرفتم که دیگر از این گونه روش‌های مبتنی بر گول زدن و در نتیجه فرار از مسئولیت با بچه‌ام اعمال نکنم.

و اما موضوعی را که می‌خواهم اینجا به بجث و نقد بگذارم، تربیت بچه نیست، بلکه بحثی است که در سال‌های اخیر بیشتر از همیشه داغ شده است و آن بحث آزادی اراده انسان است. برخی از نوروساینتیست‌ها بر این عقیده‌اند که آزادی اراده یک فریب بیشتر نیست و ما توسط ژن‌هایمان و قسمت ناخودآگاه مغزمان است که عمل می‌کنیم. در مقابل دانشمندان دیگری هم هستند که کاملا برعکس این عقیده را دارند.   ‍قبلا  در چند پست مطالبی را در ارتباط با این موضوع بطور پراکنده به بحث و نقد کشیده‌ام که مرتبط ترین‌شان را می‌توانید در 1 و 2 بخوانید و همینطور بسیاری از مقالات در دسته‌بندی علمی که در باره اثر محیط روی قضاوت‌های اخلاقی و یا شرایطی که مغز دچار توهم می‌شود، هم غیر مستقیم مربوطند. اما بگذارید قسمت اول این بحث را با گزارش چاپ شده توسط بِرنز و سِردلو در این مقاله از آرشیو ژرونال نورولژی شروع کنم. مقاله با گزارشی در باره یک مرد 40 ساله با شغل معلمی که به لحاظ اجتماعی مردی ملایم و منطقی بوده، شروع می‌شود:

مرد که به لحاظ فیزیکی سالم به نظر می‌آمد به تدریج تمایل فزاینده‌ای به پ.و.ر.ن.، خصوصاً پورنوگرافی کودکان، پیدا می‌کند در حالیکه به گفته‌ی او قبلا هرگز تمایلی به پ.و.ر.ن. کودکان نداشته. از سه سال گذشته او عکس‌های مجلات پ.ن.و.ر.ن را جمع‌آوری و نگهداری می‌کند و در عین حال تلاش دارد که این تمایل خود را مخفی نگاه‌ دارد چون ‌که آنرا خطا می‌داند ولی با این وجود موفق به سرکوب تمایلات خود نمی‌شود. موضوع از دید همسرش مخفی مانده بود تا زمانی‌ که دختر خوانده‌ی نوجوان مرد متوجه رفتار غیر طبیعی مرد می‌شود و به مادرش می‌گوید و ماجرا فاش می‌شود. همسر مرد که از ماجرا شوکه شده بود به پلیس خبر می‌دهد، مرد را  دستگیر می‌کنند و در دادگاه مرد را به اتهام child molestation محکوم به زندان و یا گذراندن یک دوره 12 مرحله‌ای در مرکز مخصوصی برای درمان آن تمایل س.ک.س.ی به کودکان بگذراند. مرد دومی را انتخاب می‌کند. در طول آن دوره علیرغم اینکه مرد بشدت مایل بود که از زندان حذر کند، معذالک همچنان نمی‌تواند که جلوی تمایل شدید خود را به نرس‌های زن بیمارستان بگیرد و رفتارش نه تنها بهتر که نمی‌شود بلکه بدتر هم می‌شود. درنتیجه تصمیم بر این می‌شود که او را به زندان بفرستند.

درست در شب قبل از فرستاده شدنش به زندان، مرد از سردرد شدیدی شکایت می‌کند ولی دکترهای بیمارستان اول گمان می‌کنند که او به دلیل فرار از زندان رفتن است که سردرد دارد. و وقتی که مرد از قصد خود برای خودکشی و در عین حال تمایل  به تجاوز به زن پیری در آن مرکز سخن گفت برایش جلسه مشاوره با روانپزشک توصیه کردند. ولی فردای آن روز مرد تعادلش را هم تقریباً از دست داد و در نتیجه او را به اورژانس بردند و از مغزش اسکن کردند و داستان در واقع از اینجا است که به لحاظ نوروساینس و فلسفی جالب می‌شود. همانطور که در عکس‌های زیر می‌بینید در قسمت فرنتال لوب مغز مرد تومور بزرگی دیده شد.

Figure 1. Magnetic resonance imaging scans at the time of initial neurologic evaluation: T1 sagittal (A), contrast-enhanced coronal (B), and contrast-enhanced axial (C) views. In A and B, the tumor mass extends superiorly from the olfactory groove, displacing the right orbitofrontal cortex and distorting the dorsolateral prefrontal cortex. The tumor is capped by a large cystic portion.

تومور را با جراحی درآوردند و آثار عدم تعادل و همچنین علاقه به پ.و.ر.ن. ناپدید شد و پس از هفت ماه مرد به تشخیص آن مرکز درمانی اصلاح یافته و نرمال تشخیص داده شد و اجازه پیدا کرد که به خانه پیش همسرش و دختر خوانده‌اش برگردد.

ولی دوباره بعد از گذشت چند ماه، سردردهای او بعلاوه علاقه و احساس کنترل ناپذیر او به عکس‌های پ.و.ر.ن.  شروع شد. باز به بیمارستان مراجعه کرد و از مغزش اسکن کردند و دیدند که تومور دوباره رشد کرده است. پس دوباره مغز او را برای برداشتن تومور رشد کرده در همان محل قبلی جراحی کردند.

مقاله فوق مقاله پزشکی است که من فقط قسمت گزارش وضعیت بیمار را بدون پرداختن به جزئیات پزشکی‌اش نقل کرده‌ام. باقی داستان را مقاله ذکر نمی‌کند و فقط به ذکر چگونگی تومور در مغز می‌پردازد. من هم در جایی نخوانده‌ام که باقی داستان چه می‌شود، آیا باز هم تومور رشد می‌کند و یا اینکه مرد برای همیشه از شر آن تومور و تبعات آن خلاص می‌شود. ولی نکته این‌جاست که پس از این ماجرا بحث اینکه همه اعتیاد‌ها، قتل نفس‌ها نیز ریشه و دلیل بیولژیکی دارند، پس این مغز است که باید به محاکمه کشیده شود، داغ شد. این عبارت آخر عنوان مقاله‌ای است در اینجا که بد نیست یک نگاهی بیندازید برای اینکه بیشتر وارد فضای بحث مورد نظر شوید.

این داستان را تا اینجا داشته باشید تا در پست بعد مثال‌های تحقیقی مستند دیگری و برخی نیز در طرف مقابل این مثال بیاورم.


آیا آدمی اصلا مسئول کارهایش هست؟

اجتماعی, فلسفی 18 نظر »

تابستان گذشته یک مرد که ظاهراً به بیماری اسکیزوفرنی مبتلا بوده در اتوبوس بین دو شهر در وسط راه جایش را از جلوی اتوبوس به ردیف آخر اتوبوس عوض می‌کند و کنار تیموتی مکلین، جوان 23 ساله‌ای می‌نشیند و به محض اینکه آن جوان به عنوان خوش‌آمد به او می‌گوید که حالت چطور است، مرد با چاقو به او حمله می‌کند و سرش را کاملا می‌برد و تازه بعد از بریدن سر به آنهم اکتفا  نمی‌کند و ضرباتی به بدن مقتول وارد می‌سازد و بعد هم سر بریده را بدست می‌گیرد و به راه می‌افتد. صحنه به همین وحشتناکی بوده است.

بعد از 7 ماه بالاخره دادگاه او تشکیل شد. قاتل در ابتدای دستگیری گفته بود که من گناهکارم و باید مرا بکشید. ولی در دادگاه مدعی شد که او در سرش صدایی شنید که یک شیطان در اتوبوس وجود دارد که باید او را به قتل برساند. او گمان کرد که آن فرمان خداوند بوده که به او نازل شده بوده. پس به دنبال آن صدای در مغزش جایش را عوض می‌کند و وقتی که تیموتی به او خوش‌آمد می‌گوید دیگر برایش شکی نمی‌ماند که او همان شیطان بوده است. روان‌پزشکان در دادگاه استشهاد دادند که او یک بیمار اسکیزوفرنی است و این بیماران دچار توهم می‌شوند که ممکن است کسی به آنها حمله کند و در نتیجه برای دفاع از خود دست به خشونت می‌زنند.

امروز بعد از سه روز دادگاه و کلی بحث بین وکیل آن مرد و دادستان، رای نهایی قاضی صادر شد. فکر می‌کنید رای چه بوده است؟

رای این بود که قاتل به دلیل بیماری‌اش مسئول قتل نیست و بنابراین زندان چاره نیست و باید که درمان شود. پس قرار است که او به یک بیمارستان روانی فرستاده شود.

طبیعتاً این اتفاق و این رای تا مدت‌ها خوراک خوبی برای رسانه‌ها خواهد بود که راجع به آن گفتگو کنند. این قضیه در واقع در سال‌های اخیر بسیار بیشتر مطرح شده و یکی از مسائل مورد تحقیق و بحث فلاسفه و روانشناسان معاصر است. چندی پیش سخنرانی بسیار جالبی را شرکت کردم که دقیقا در مورد همین موضوع بود که تا کجا می‌توان با استناد به بیماری سلب مسئولیت از آدمی نمود. سخنران خانم پاتریشیا چرچلند بود استاد دانشکده فلسفه در دانشگاه سن دیگو در کالیفرنیا که قصد داشته‌ام سر فرصت مقالاتی را که او بدان اشاره نمود و من نت برداشتم، پیدا کنم و با جزئیات بیشتر راجع به آن بنویسم که آن فرصت تاکنون دست نداده است.

خانم چرچلند سخنرانی‌اش را با مواردی مشابه مورد فوق (البته هیچکدام به وحشتناکی این قتل اخیر نبودند) شروع کرد و بعد راجع به عملکرد مغز توضیح داد و بعد هم به قانون پرداخت و در آخر تحقیقات نورساینسی خود را در ارتباط با روانشناسی و مسئولیت پذیری آدمی توضیح داد. ایشان سخنرانی خود را جمله‌ای از ارسطو به پایان برد که گفته است: “مسئولیت دیفالت است و هر گونه توضیحی فقط ممکن است که به “توجیه” ختم شود.

” (Responsibility is the default; an explanation may lead to an excuse.”)

به نظر من اگر در زندگی همه قاتل‌ها، بخصوص کسانی که مرتکب قتل‌های زنجیره‌ای می‌شوند کندوکاو شود حتماً می‌توان دوران بدِ کودکی و رفتار غلط  پدر و مادر را مسبب دانست و مدعی شد که آنها هم همه بیمارند. که به نظر من به درستی بیمار هم هستند. ولی آیا این دلیل می‌شود که از آنها سلب مسئولیت شود و بابت قتل و خطایی که کرده‌اند مجازات نشوند؟ با توجه به اینکه مرز تشخیص بیماری‌های روانی بسیار مبهم است و یک مرز خیلی مشخص مگر در شرایط حاد وجود ندارد، اگر قرار باشد که بیماری باعث سلب مسئولیت از خطا شود، آیا پس اساساً مرز مشخصی برای تعیین مسئولیت می‌ماند و اصلاً می‌توان آدمی را مسئول کارهایش دانست؟!

تولد با عقیده: چگونه مغز خدا را خلق می‌کند؟ - قسمت سوم (آخر)

علمی, فلسفی 46 نظر »

قسمت‌های قبلی مقاله را در اینجا و اینجا بخوانید. این قسمت نتیجه و جمع‌ بندی تحقیقات ذکر شده در قسمت‌های قبل است.

——————-

بلوم می‌گوید: “مذهب حتی اگر یک محصول غیرواقعی و مصنوعیِ اجتناب ناپذیرِ کارکردِ مغز ما باشد، همه آدم‌ها این عملکرد مغز را دارند و آن از بین نمی‌رود.”  پترویچ به این گفته اضافه می‌کند که این برای حتی بزرگسالانی که خود را کافر می‌دانند و از افکار ماوراءالطبیعه بیزارند، نیز مصداق دارد. برینگ هم همین را مشاهده کرده است. وقتی که یکی از دانشجویانش با کافرها (اتئیست‌ها) مصاحبه می‌کرد، اشکار شد که آنها بدون اینکه ابراز کنند هدفمندی‌ای را به مقاطع مهم زندگی خود نسبت می‌دهند، گویی که دستی در کار بوده که آن اتفاق در آن مقطع خاص برای آنها بیفتد.  به این دلیل، برینگ می‌گوید: آنها کاملا روح خدا را از بین نبرده‌اند بلکه فقط جلویش را گرفته‌اند.”

این واقعییت که اتفاقات ناگوار بسیاری از مواقع مسئول این نوع افکارند، سرنخی به دست می‌دهد که چرا برای بزرگسالان اینهمه مشکل است که از اعتقاد فطری خود به خدا رها شوند. مشکل چیزی است که “تراژدی ادراک” نامیده می‌شود. انسان‌ها می‌توانند انتظار وقایع آینده را داشته باشند، گذشته را به یاد بیاورند و بفهمند که چه اتفاق بدی منجمله مرگ خودشان ممکن است که بیفتد. برای مشکلات و تراژدی‌ها انسان می بایست که راه حلی داشته باشد والا احساس فشار و ناتوانی می‌کند. بنابراین وقتی که بخشی از مغز او یک راه حل فطری ارائه می‌دهد، مثل باور به خدا و ماوراءالطبیعه، آدمی آنرا می‌پذیرد.

دیدگاه ارائه شده در بالا توسط آزمایشاتی که سال گذشته توسط جنیفر ویتسن (Jennifer Whitson) از دانشگاه تگزاس در  آستین و آدم گالینسکی (Adam Galinsky) از دانشگاه ایوانستن ایلی‌نویز انجام شد، تائید شده است. قبل از آزمایش نصف شرکت کنندگان را در حالتی قرار دادند که احساس عدم کنترل بر محیط را داشته باشند. مثلا به آنها فیدبکی غیر مربوط به کاری که می‌کردند دادند و یا به آنها تجربیاتی را یادآور می‌شدند که در آن تجربیات آنها کنترل خود بر موقعییت را از دست داده بودند.

نتایج شگفت آور بود. شرکت کنندگانی که احساس عدم کنترل بر موقعیت را داشتند بسیار بیشتر از گروه دیگر از شرکت کنندگان یک نقشه و هدف در وقایع می‌دیدند. وایتس می‌گوید: “ما شگفت زده شدیم از اینکه این پدیده اینهمه گسترده است. او توضیح می‌دهد وقتی که ما احساس عدم کنترل بر موقعیت می‌کنیم به افکار خرافی رو می‌آوریم. نتایج این آزمایشات توضیح می‌دهند که چرا مذهب یک عامل برای بقای آدمی در دوره‌های سخت زندگی است.

حال اگر مذهب یک نتیجه طبیعی کارکرد مغز ما است، خدا از کجا پدیدار می‌شود؟ همه محققینی که از آنها در این مقاله نام برده شده، می‌گویند که هیچکدام این نظریه‌ها و نتایج چیزی در باره وجود خداوند نمی‌گوید. اینکه خدایی وجود داشته باشد یا نه مستقل از این است که چرا مردم به آن اعتقاد دارند.

با این وجود این نتایج یک چیز را می‌گویند و آن اینکه اعتقاد به خدا از بین نخواهد رفت و بی‌خدایی همیشه سخت‌تر از باور داشتن به وجود خدا است. به گفته بویر “اعتقاد به مذهب آسان‌ترین راه است در حالیکه بی‌اعتقادی تلاش می‌طلبد.”

این نتایج همچنین اعتقاد اینکه مذهب یک تطبیق تکاملی (بحث شده در قسمت اول این مقاله) با محیط است، را به چالش می‌کشند. اتران می‌گوید: “مذهب کمک می‌کند که جوامع بزرگ به وجود آیند. آن زمان که شما یک جامعه بزرگ دارید شما می‌توانید با گروه‌هایی مبارزه کنید و پیروز شوید که بزرگ نیستند. ولی در عین حال این مثل یک آرتفکت، یک چیز مصنوعی و غیرواقعی، برای توانایی آدمی در ساختن یک دنیای غیر واقعی می‌ماند. من (اتران) فکر نمی‌کنم که تطابق برای مذهب چیزی بیشتر از تطابق برای ساخت یک هواپیما داشته باشد.”

طرفداران نظریه تطبیق تکاملی مذهب، از آن طرف، می‌گویند که این دو نظریه (تطابق تکاملی و عقیده داشتن فطری) لزوما بر ضد هم نیستند.  دیوید اِسلان ویلسن (David Sloan Wilson) از دانشگاه بینگهتن نیویورک اشاره می‌کند که قسمت‌هایی از اعتقاد مذهبی می‌تواند که حاصل تکامل مغز باشد ولی مذهب در کل انتخاب شد تا باعث بقای گروهی انسان‌ها شود. او همچنین می‌گوید: “غالب تطابق یافتن‌ها بر اساس ساختارهای قبلی بنا نهاده می‌شود. بنابراین در اساس هم نظریه بویر و هم نظریه من می‌توانند درست باشند.”

رابین دونبار (Robin Dunbar) هم از دانشگاه آکسفورد - محققی که بطور عام از طرفداران نظریه تطابق تکاملی مذهب شناخته شده است -  مشکلی با ایده فطری بودن مذهب ندارد. ریچارد داوکینز هم این دو نظریه را در کنار هم و نه بر ضد هم می‌بیند. او می‌گوید: ” چرا نباید هر دو درست باشند؟ من فکر می‌کنم که هر دو درست‌اند.”

نهایتاً کشف ریشه چیزی به پیچیدگی مذاهب بسیار دشوار است. اما یک آزمایش هست که احتمالا می‌تواند جواب مسئله را روشن کند. هر چند که انجام همچه آزمایشی کاری نیست که به لحاظ ملاحظات اخلاقی بشود انجام داد، حداقل نه در آینده‌ای نزدیک. ولی این دلیل نمی‌شود که محققین روی نتایج احتمالی همچه آزمایشی به گمانه زنی نپردازند.

آن آزمایش این خواهد بود: فرض کنید که یک گروه از بچه‌ها را در محیطی کاملا جدا از بقیه مردم و اجتماع نگاهداری کنیم. این دیده شده که اگر بچه‌ها در محیطی کاملاً منزوی از دیگران بمانند زبانی جدید و مخصوص خودشان ابداع می‌کنند. حال اگر یک گروه از بچه‌ها برای مدتی منزوی از جوامع بمانند آیا مذهب خودشان را هم ابداع می‌کنند؟ بلوم می‌گوید: “من فکر می‌کنم که پاسخ این سئوال مثبت است.”

منبع کل مقاله

تولد با عقیده: چگونه مغز خدا را خلق می‌کند؟ - قسمت دوم

علمی, فلسفی 13 نظر »

قسمت اول مقاله را در اینجا بخوانید.

——–

داشتن یک مکانیسم دوگانه در مغز همانگونه که مفید و بدیهی به نظر می‌رسد، به همان نسبت مفاهیم ماوراءاطبیعه مثل زندگی پس از مرگ را هم بدیهی می‌کند. در سال 2004، جسی برینگ (Jesse Bering) از دانشگاه کوئین در انگلیس یک نمایش عروسکی را برای کودکان پیش دبستانی به نمایش درآورد. در حین نمایش یک تمساح یک موش را می‌خورد. محققین پس از نمایش از بچه‌ها یک سری سئوالات راجع به وجود فیزیکی موش پرسیدند مثل آنکه “آیا موش هنوز می‌تواند که مریض شود؟”؛ “آیا موش نیاز به غذا خوردن و یا آشامیدن دارد؟” و بچه‌ها جواب دادند: “نه”  ولی وقتی که سئوالات روحی پرسیدند مانند اینکه “آیا موش الان فکر می‌کند و می‌داند؟”،  پاسخ بچه‌ها مثبت بود.

براساس این آزمایش و دیگر آزمایشات مشابه، به نظر برینگ، اعتقاد به یک زندگی دیگر ورای آنچه که شخص در بدنِ خویش تجربه می‌کند یک حالت اولیه و بدیهی مغز آدمی است. او می‌گوید: “تحصیل و تجربه به ما می‌آموزد که آن حالت اولیه را با مفاهیم دیگری جایگزین کنیم ولی آن افکار هیچوقت به واقع ما را ترک نمی‌کنند.” پاسکال بویر (Pascal Boyer)، یک روانشناس دانشگاه واشنگتن در سینت لوییز میسوری می‌گوید که از آن حالت اولیه در مغز  فقط یک قدم کوتاه فاصله هست تا اعتقاد پیدا کردن به مفاهیم روحی و خدا یا خدایان. او اشاره می‌کند که مردم انتظار دارند که ذهن خدایانشان نیز بسیار مشابه ذهن انسان‌ها عمل کند و این یعنی اینکه آنها (خدایان) نیز از یک سیستم مغزی مثل آدم‌ها  استفاده می‌کنند که ما را قادر به فکر کردن در باره آدم‌هایی که وجود ندارند، می‌کنند.

قدرت درک و فهم خدا، اما کافی نیست که مذهب را به وجود بیاورد. ذهن آدمی یک وجه مشخصه ضروری دیگر هم دارد: یک حس علت و معلولی که ما را در جهت دیدن یک هدف و طرح و نقشه‌ای در هرجایی و هر چیزی ولو اینکه هم وجود نداشته باشد، آماده می‌کند. به گفته بلوم آدم‌ها می‌بینید که علف‌ها تکان می‌خورند، فرض می‌کنند که یک کسی یا یک چیزی در آنجا هست.

استفاده از توانایی دیدن علت و معلولی در هرچیز، احتمالا برای دوام و بقای نسل بشر بوجود آمده است. اگر چیزی و یا کسی که قرار است ما را شکار کند آنجا باشد این به درد نمی خورد که آنها را 90٪ مواقع ببینیم تا باور کنیم. فرار کردن وقتی که خطر واقعی است بهای کمی است که می پردازیم برای درگیر نشدن با خطر.

این را هم روی کودکان 3 تا 7-8 ساله آزمایش کرده‌اند. بچه‌ها حتی سه ساله‌ها نیز هدف‌مند بودن خلقت را به غیر جاندار هم به راحتی نسبت می‌دهند.  وقتی که دبورا کِلمِن (Deborah Kelemen)  از دانشگاه آریزونا در توسان از کودکان 7-8 ساله راجع به اشیاء بی‌جان و حیوانات پرسید، دریافت که اکثر کودکان باور داشتند که آنها برای یک هدف بخصوصی خلق شده‌اند. مثلاً اینکه سنگ‌های نوک تیز برای این به وجود آمده‌اند که حیوانات پشتشان را بخارانند؛ پرنده‌ها برای این هستند که موسیقی زیبا ایجاد کنند؛ و یا رودخانه‌ها وجود دارند تا کشتی‌ها بتوانند روی آنها روان شوند. کِلمِن می‌گوید: “این فوق‌العاده بود که بشنویم که کودکان می‌گویند کوه‌ها و ابرها برای هدفی آنجا هستند و علاوه بر آن به نظر می‌رسید که خیلی هم در نظر خود ثابت قدم هستند.”

در آزمایشات مشابهی، الویرا پترویچ (Olivera Petrovich) از دانشگاه آکسفورد از کودکان زیر سن دبستان  از ریشه جیزهای طبیعی مثل گیاهان و حیوانات پرسید. در پاسخ‌های کودکان مورد آزمایش او جواب اینکه آن چیزها توسط خدا خلق شده‌اند 7 مرتبه بیش از خلق توسط انسان بود.

این گرایشات ذهنی انسان بسیار قوی است که پترویچ می‌گوید بچه‌ها تمایل به این دارند که فی‌البداهه مفهوم خداوند را در پاسخ به سئوالات بدون راهنمایی و هدایت یک بزرگسال بسازند. “آنها بر تجربیات روزمره خود از دنیای فیزیکی تکیه می‌کنند و مفهوم خدا را بر اساس آن تجربیات می‌سازند.” به این دلیل، وقتی کودکان ادعای مذاهب را می‌شنوند، در ذهن آنها بسیار منطقی جلوه می‌کند.

این استعداد پذیرش برای باور به ماوراءالطبیعه با ما می‌ماند تا زمانی که سن‌دار تر شویم. تحقیقات کلمن نشان داده است که بزرگسالان نیز همانقدر مثل کودکان گرایش دارند که هدفی و نقشه‌ای در پس وجود هر چیزی ببینند. وقتی بزرگسالان تحت فشار قرار می‌گیرند که وقایع طبیعی را توصیف کنند به بحث‌های منطقی می‌پردازند مثل آنکه  “درختان اکسیژن تولید می‌کنند تا حیوانات بتوانند نفس بکشند.” یا “خورشید داغ است چون گرما باعث حیات است.” با وجودیکه کلمن هنوز مدرکی برای نشان دادن این نوع استدلال علت و معلولی و باور به خدا پیدا نکرده است، نتایج او نشان می‌دهد که اغلب بزرگسالان بدون اینکه ابراز کرده باشند به اینکه “روح” دارند معتقدند.

بویر اشاره می‌کند که افراد بزرگسال مذهبی افرادی با رفتار بچگانه و یا ضغیف به لحاظ ذهنی نیستند. در واقع تحقیقات نشان داده است که افراد مذهبی طرز تفکر کاملا متفاوتی با بچه‌ها دارند. آنها بیشتر روی ابعاد اخلاقی قضیه و اعتقادشان تمرکز دارند تا نسبت دادن به دلایل ماوراءالطبیعه.

– ادامه دارد –

پ.ن. یکی از خوانندگان در زیر قسمت اول این مقاله نوشته است که چرا می‌ترسم و گفته‌ام که لزوماً این نوشته منطبق عین به عین افکار من نیست. راستش هدف عمده من اینست که مقالاتی را اینجا پست کنم که باعث تفکر شوند برای هر کس، چه معتقد به مذهب و چه ناباور به مذهب. این میان نظر و افکار شخصی منی که صاحب نظریه و تئوری در این زمینه نیستم، چه ارزش و اهمیتی دارد؟ من هم مثل یکی از شما خوانندگان می‌توانم نظری داشته باشم و یا حتی پر از سئوال‌های بی جوابی که این مقاله هم پاسخگوی آن نیست، باشم. اجازه دهید بدون تعصب و بدون پیش قضاوت با هم تبادل افکار کنیم. من هم نظرم را در بخش نظرات اگر لازم بود خواهم نوشت علت آن توضیح این بود که چون من دیگر مقالات این وبلاگ را غالبا نقد و بررسی می‌کنم وقتی که نقد نمی‌کنم به معنای قبول صددرصدی نیست. ولی آنطور که به خود اجازه نقد اکثر دیگر مقالات علمی این وبلاگ می‌دهم در مورد این مقاله ادعایی ندارم و نقد نمی‌کنم. نظر دادن با نقد کردن فرق دارد.

تولد با عقیده: چگونه مغز خدا را خلق می‌کند؟ - قسمت اول

علمی, فلسفی 39 نظر »

توضیح: نوشته زیر ترجمه وفاداری است از مقاله‌ای با همین عنوان از مجله نیوساینتیست (منبع). لازم به توضیح است که ترجمه‌ی این متن به معنای اعتقاد داشتن به همه‌ی استدلالات آن از جانب من نیست. ولی از آنجاییکه این مطلب در حیطه تخصصی من نیست از نقد و بررسی آن خودداری می‌کنم و فقط ترجمه‌اش می‌کنم که آنرا مقاله جالب و در خور تعمقی یافته‌ام. اگر جایی اشکالی در ترجمه می‌بینید ممنون می‌شوم که ذکر کنید.

————

در شرایطی که بسیاری از ارگان‌ها در دوران رکود و افسردگی عمومی که در سال 1929 آغاز شد، سقوط کردند، کلیسا یک استثنا بود.حتی سنتی‌ترین کلیساها نیز بر تعداد افراد شرکت کننده در مراسم‌شان افزوده شد.

شرح این اتفاق در سال 1970 نوشته شد ولی فقط اکنون است که علم می‌تواند به بیان دلیل آن بپردازد. اینطور است که  آدم‌ها یک تمایل طبیعی به سمت باورهای مذهبی دارند بخصوص در دوره‌های سختی. مغز ما بدون کوشش به دنیایی خیالی  از ارواح، خدایان و دیو‌ها باور می‌آورد. هرچه بیشتر احساس عدم امنیت کنیم، باور به این دنیای ماوراءالطبیعه بیشتر می‌شود. بنظر می‌رسد که ذهن ما واقعا تنظیم شده که به خدا و یا خدایان اعتقاد داشته باشد.

باورهای مذهبی در همه فرهنگ‌ها مشترک‌اند: مثل موسیقی و زبان که بنظر می‌رسد بخشی از آنچه است که انسان با آن تعریف می‌شود. تا این اواخر علم از اینکه بپرسد چرا، ابا داشت. پال بلوم روانشناس دانشگاه یل می‌گوید: “این نیست که مذهب مهم نیست، بلکه اینطور است که مذهب مثل یک تابو برای مردم است و برای همین پیشرفت علم در پیدایش مذهب کم بوده است.”

ریشه اعتقادات مذهبی هنوز یک معما باقی‌ مانده است. ولی در سال های اخیر دانشمندان پیشنهاداتی داده‌اند. یکی از ایده‌های پیشرو اینست که مذهب یک تطبیق تکاملی است که باعث می‌شود مردم بهتر دوام بیاورند و در نتیجه ژن‌های خود را به نسل بعد منتقل کنند. با این تئوری، باورهای مذهبی به اجداد ما کمک کرده است تاگروه‌های کوچکی را که با هم شکار می‌کردند، در بچه داری به هم کمک می‌کردند و غیره تشکیل دهند و بتدریج این گروه‌ها دوام بیاورند و گسترده شوند.  بدین ترتیب مذهب توسط پروسه فرگشت (تکامل) انتخاب شد و در نهایت به همه جوامع بشری نفوذ پیدا کرد.

با این وجود تئوری مذهب در نتیجه تکامل به مذاق همه خوش نمی‌آید. آنتروپالژیست، اسکات اتران (Scott Atran)، از دانشگاه میشیگان این تئوری را چندان منطبق با تکامل (فرگشت) نمی‌داند و می‌گوید که با توجه به گستردگی اعتقادات مذهبی چندان این ایده منطقی به نظر نمی رسد. برای مثال او می‌گوید که اعتقاد به زندگی پس از مرگ به سختی با نظریه تکامل و دوام آوردن و پخش کردن ژن‌ها تطابق دارد. بعلاوه اگر هم منفعتی داشته باشد، باز هم این تئوری توضیح نمی‌دهد که ریشه مذهب در چیست؛ فقط توضیح می‌دهد که چگونه پخش شده است.

یک تئوری دیگر که توسط اتران بیان شده است اینست که مذهب یک فراورده طبیعی عملکرد ذهن انسان است.

این به این معنا نیست که مغز انسان یک قسمت برای خدا داشته باشد همانطور که یک قسمت برای یادگیری زبان دارد؛ بلکه به این معنا است که برخی از توانایی‌های خاص انسان که باعث شده است که انسان یک موجود موفق و برتر شود، همان توانایی‌ها باور به ماوراءالطبیعه را نیز خلق می‌کنند. بلوم می‌گوید اکنون برخی از تحقیقات زیربنای این تئوری را بنیان گذاشته‌اند که باورهای مذهبی در واقع بطور بنیادین در مغز ما ثبت شده‌اند. (اینجا عبارت hard-wired استفاده شده است که من آنرا “بطور بنیادین” ترجمه کرده‌ام چون ترجمه بهتری به ذهنم نمی‌رسد ولی ترجمه خوبی هم نیست.hard-wired  اصطلاحاً به پاسخ و عکس العمل‌های بدون تفکر و تلاش مغز می‌گویند. مثلاً اگر دست را روی آتش بگیریم، مغز دست را پس می‌کشد و این یک پاسخ طبیعی و هارد-وایر شده مغز است. ولی در عین حال معادل رفتارهای غریزی نیست. شما اگر عبارت بهتری برای ترجمه‌اش می‌دانید لطفا ذکر کنید.)

مبنای این تئوری‌ها براساس مشاهدات تحقیقاتی است که روی بچه‌ها انجام شده است. در اینگونه تحقیقات فرض بر این است که ذهن بچه‌ها نماینده حالت طبیعی و اولیه (default) ذهن آدمی است که بعدها البته در دوران بزرگسالی تغییر می‌کند. جاستین بارت (Justin Barrett) آنتروپالژیست دانشگاه آکسفورد می‌گوید: “کودکان بطور طبیعی پذیرش زیادی برای باور به خدا دارند و این پذیرش اولیه خشت بنای اولیه طرز تفکر حسیِ ما را در طول حیات‌مان می‌گذارد.”

پس چگونه مغز و یا ذهن آدمی خدا یا خدایان را خلق کرده است؟ بلوم می‌گوید: “یکی از پارامترهای کلیدی اینست که مغز ما دو سیستم فکری (cognitive) مجزا برای تحلیل کردن مسائل ذهنی و یا ارادی و مسائل در ارتباط با اشیاء دارد.

این تفکیک بسیار زود در زندگی هر کسی بوجود می‌آید. بلوم و همکارانش نشان داده‌اند که کودکان حتی 5 ماهه نیز بین اشیاء و آدم‌ها تفاوت قائل می‌شوند.  اگر یک جعبه در مقابل آن‌ها تکان بخورد و بایستد نوزدان عکس العمل نشان می دهند ولی اگر یک آدم همان کارِ جعبه را انجام دهد، آنها هیچ عکس العمل ناشی از توجه و یا تعجب را نشان نمی‌دهند. از دید کودکان اشیاء می‌بایست که از قوانین فیزیک پیروی کنند و به شکل قابل پیش‌بینی‌ای حرکت کنند. در حالیکه آدم‌ها، که اهداف و نیت‌های خودشان را دارند، می‌توانند به هر شکلی حرکت کنند.

بلوم می گوید که این دو سیستم مغزی خودکار هستند و ما را به دو گونه طرز برخورد با جهان وامی‌دارند: یکی با ذهنیات سروکار دارد و دیگری با جنبه‌های فیزیکی دنیا. او این فرض را که ماده و ذهن از هم مجزا هستند یک دوگانگی بدیهی می‌خواند. بدن برای پروسه‌های فیزیکی مثل غذا خوردن و حرکت کردن است، در حالیکه ذهن هشیاری ما را بطور مجزا از بدن هدایت می‌کند.

شواهد بسیاری هست دال بر اینکه فکرِ ذهنِ بدونِ بدن طبیعی است. مردم به راحتی روابطی با کسی که وجود خارجی ندارد به وجود می‌آورند حدود 50٪ کودکان 4 ساله یک دوست خیالی دارند و بزرگسالان غالبا روابطی روحی با نزدیکانشان که از دنیا رفته‌اند و یا یک شخصیت افسانه‌ای و یا حتی شریک زندگی خیالی دارند. همچنانکه بارت خاطرنشان کرد، این یک مهارت مفید ناشی از تکامل یافتگی انسان است.  بدونِ آن ما نمی‌توانیم سلسله مراتب گسترده اجتماعی را نگاهداریم و یا اینکه حدس بزنیم که یک دشمن نادیده چه نقشه‌ای ممکن است که داشته باشد. نیاز به یک بدن برای فکر کردن به ذهن آن در واقع یک استعداد بسیار مفیدِ خاصِ انسان است.”

ادامه دارد

نامه‌های نیچه

فلسفی 5 نظر »

نیچه نام بسیار آشنا و معروفی در نزد ایرانیان است. ( ولی اگر احیانا اولین بار است که نام او را می‌خوانید و کنجکاو شده‌اید به اینجا یک نگاهی بیندازید ولی توصیه می‌کنم که دیگر ادامه این پست را حداقل حالا نخوانید که چیزی عایدتان نخواهد شد اگر کتاب‌های نیچه را نخوانده باشید.)  نامه‌هایی از نیچه برجای مانده است که خواندنشان خالی از لطف نیست. تعداد قابل توجهی از آنها را می‌توانید اینجا به انگلیسی بخوانید. چند سال پیش رمانی به نام “وقتی نیچه گریه کرد” توسط اروین یالوم، استاد روانشناس داشگاه استانفورد، چاپ شد که به گفته نویسنده حدود یک چهارم داستان بر اساس نامه‌های نیچه شکل گرفته است. کتاب بسیار جالبی است. از معدود کتاب‌هایی است که یک نفس و بی وقفه خواندمش. و اما در زیر قسمت‌هایی از نامه‌های نیچه را که بدلیلی در ذهنم جاگیر شده‌اند ترجمه کرده‌ام که می‌خوانید. در ضمن این پست ظاهرا ربطی به پست‌های معمول دیگرم در این وبلاگ ندارد ولی حاصل یک تکاپوی ذهنی‌‌ است که مدتی‌است با یک تئوری علمی- فلسفی درگیرم.

از نامه سوم ژانویه 1889 به کازیمو وگنر:

این یک پیش قضاوت مغرضانه صرف است که من یک بشر هستم! با اینهمه اغلب میان آدمیان زیسته و تجربیاتشان را می‌دانم، از پایین ترینشان گرفته تا بالاترینشان را. در میان بودائی‌ها من بودا بودم، در میان یونانی‌ها دیونسیوس (خدای شراب و می‌گساری). الکساندر و قیصر هم صورت‌های دیگر من در زندگی‌های دیگر بوده‌اند، همینطور شکسپیر. بعد از آن ولتر  و ناپلئون و حتی شاید ریچارد وگنر هم بوده‌ام. اما اکنون من به عنوان دیونسیوس پیروز می‌آیم که خود را برای یک پیروزی بزرگ در روی زمین آماده می‌کند… نه اینکه من خیلی وقت داشته‌ام… بهشت از دیدن من در اینجا به شعف می‌آید…. من روی صلیب هم بوده‌ام…

از نامه ششم ژانویه 1889:

چیزی که در فروتنی من آزاردهنده است اینست که من در واقع هر اسمی در تاریخ بوده‌ام؛ و برای همه بچه‌هایی که من به این دنیا آورده‌ام، من به این شبهه می‌اندیشم که نه هرکسی که به امپراطوری خداوند وارد می‌شود از طرف خدا آمده است…. من همه جا با لباس دانشجویی خود می‌روم و به پشت هرکسی می‌زنم و می‌پرسم: “آیا همه چیز خوب است؟” من خدا هستم و این نمایش را من خلق کرده‌ام.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats