قسمت های قبل: 1 و 2 و 3 و مرتبط با این بحث: جراحی مغز به عنوان درمان مجرمان. با تشکر از دوستانی که در این بحث شرکت کردند و نظر دادند، در این قسمت با مروری بر قضیه سعی بر جمع بندی بحث دارم.
خانم چرچلند میگوید (ص. 16 و 17) که ایده اینکه انتخاب مستقل از علت از زمان دکارت آمده است و ایده خیلی قدیمیای نیست. دکارت از این اندیشه به هیجان آمد که روح آدمی دلایل منطقی به مثابه یک مکانیزم مادی ندارد، در نتیجه افراد انتخاب را خلق میکنند و آن با تمرین اراده است.
ایده دکارت اما به نظر فلاسفه حتی در قرن 18 هم خیلی غیر منطقی آمد. دیوید هیوم مدعی بود که این ایده اصلا ممکن نیست چرا که انتخاب آدمی حتما در اثر تمایلات، غرائز و اطلاعات جانبی شخص و غیره ایجاد میشود و در نتیجه انتخاب نمیتواند که مستقل از علت انتخاب باشد.
جالب اینجاست که ارسطو که حرفهایش در مورد مسئولیت آدمی اساس و بنیان سیستم قضایی امریکا و کشورهای غربی هم هست، میگوید: دیفالت این است که آدمی مسئول اعمالش است مگر اینکه شرایط خاصی اتفاق بیفتد. آن زمان ارسطو چیزهایی را که ما امروزه در باره مغز میدانیم نمیدانست ولی میدانست که دیوانگی چیست. بنابراین او گفته است: “برای مثال اگر یک شخص نمیداند که او کیست، جزو آن شرایط خاص قرار میگیرد.
خانم چرچلند میگوید که این ایده عجیب انتخاب بیعلت از زمان دکارت به بعد مد شد و حالا یک عده از فلاسفه که معتقد به وجود روح مستقل از مغز هستند و همینطور عدهای از مذهبیها احساس کردهاند که انتخاب میتواند جایی بدون هیچ علت منطقیای وجود داشته باشد (این شبیه همان بحثهای قدیمی اشاعره و معتزله در اسلام نیست؟ اگر اشتباه میکنم لطفا تذکر دهید.) از آن ایده به هیجان آمدهاند. خانم چرچلند ادامه میدهد: اما مشکل این نوع اعتقاد و یا طرز فکر اینست که شواهد برای یک روح غیر فیزیکی تقریبا در شرف ناپدید شدن است. به نظر میرسد که این در واقع مغز آدمی است که میبیند، حس میکند، فکر میکند، به یاد میآورد، میخوابد…این مغز است که هشیار است یا به حال کما فرو میرود و غیره.
پس حالا سئوال اینجاست که انتخاب در مغز چگونه صورت میپذیرد؟ آیا جایی هست که ارتباطات منطقی فرو میریزند و به یکباره یک نورون بدون هیج دلیل منطقیای فعال میشود و تصمیم میگیرد؟ تحقیقات نشان میدهند که اینطور نیست. به نظر میآید که یک سیر منطقیای در هر پروسهای هست. این به این معنا نیست که ما نمیتوانیم بین رفتاری که تحت کنترل است و رفتار غیرکنترل شده مثل رفتار بیماران اسکیزوفرنی تشخیص دهیم. اتفاقاً با پیشرفت نوروساینس ما خیلی بهتر میتوانیم تفاوت یک رفتار تحت کنترل و یک رفتار غیرقابل کنترل را تشخیص دهیم.
از طرف دیگر عدهای از نوروساینتیستها هستند که به استناد مشاهدات یکسری از آزمایشات معتقدند که اصلا اراده آزاد احتمالا وجود ندارد. یک مقاله تحقیقی از این دست را در قسمت دوم این بحث بررسی کردم و قبلا هم در باره یک مقاله دیگر با همین نتیجه صحبت کرده بودم و نقاط ضعف هر دو مقاله در نتیجهای که گرفتهبودند برشمرده بودم. در همین راستا، کتابی چاپ شده است به نام “آیا این نورونهای من بودند که مرا مجبور کردند؟” توسط مورفی و براون. با وجودیکه هر دوی نویسندگان از نوروساینتیستهای معتبری هستند ولی نه فقط به نظر من بلکه به نظر خانم چرچلند هم این نام بیشتر تجاری است تا واقعییت آنچه که میتوان از تحقیقات نتیجه گرفت. در این رابطه طرفداران عدم اراده آزاد میگویند که چون ما نمیتوانیم سطح زیرین پروسههایی را که در مغزمان اتفاق میافتد کنترل کنیم در نتیجه اراده آزاد کاملا یک فریب و توهم است که توسط مغز ما خلق میشود.
در جواب این عده خانم چرچلند میگوید: ترجمه این حرف اینست که خب پس هیج انتخاب و یا عملی بدون دلیل نیست. بسیار خوب غالبا همه همین را میگویند. ولی این به این معنا نیست که آدمی بر تصمیم خودش کنترل ندارد. آشکارا فرق هست بین آدمی که دستش را میشوید چون دستش کثیف شده است و آدمی که وسواس دارد و هر چند دقیقه دستش را میشوید. آن حرف حداکثرش این معنا را دارد که در شرایطی اینگونه (مثل وسواس) دیگر آن عمل شستن یک انتخاب آزاد نیست.
آن عده از نوروساینتیستها که معتقدند آزادی اراده وجود ندارد بیشتر بر رابطه هورمونها و تصمیمات آدمی و آزمایشاتی که نشان میدهند مثلا ازدیاد سروتونین بیش از حد باعث خشونت و کمبود آن هم باعث افسردگی میشود، تکیه میکنند. بد نیست یک نگاهی به نقش مهمترین هورمونها، سروتونین، دوپومین و نورپینفرین، که در واقع نوروترانزمیترهای مغز هستند، بکنید و ببینید که چقدر بالا و پایین رفتنشان در مود و تصمیمگیریهای آدمی موثر است و در عین حال چقدر هم رابطهها و عملکرد اینها پیچیده است. (این سایت را هم ببینید بد نیست که به زبان خیلی ساده این هورمونهای اصلی را توضیح داده است.) به این سادگی نیست که یکیشان بالا رود بگوییم حتما دیگری پایین میآید و یا آدم دچار چه عملکردی میشود. و با اینطور نیست که مثلا افسردگی حتما با کمبود سروتونین همراه باشد. کمبود دوپومین هم باعث افسردگی و چاقی و کند شدن میشود. دهها هزاران آزمایش و تحقیق شده است که نقش و عملکرد این هورمونها را پیدا کنند که خیلی از تحقیقات هم توسط شرکتهای دارویی حمایت مالی میشوند. انصافاً پیشرفت زیادی در همین چند دهه اخیر شده است و داروهای عصبی حداقل جان عده ای را از آن جراحیهایی که در قسمت پیش صحبتش رفت، نجات داده است. در عین حال مکانیزم عملکرد این هورمونها هنوز به درستی و بطور کامل کشف نشده است که سیستم عملکرد مغز بسیار پیچیده است.
اینکه چقدر میزان این هورمونها در مغز یک شخص ژنتیکی است و یا چقدر آن ژنها در اثر محیط تغییرشکل یافتهاند و در نتیجه باعث تغییر میزان هورمونهای مغز در یک شخص بخصوص شدهاند مثل مسئله اول بودن مرغ و تخم مرغ میماند. بنابراین من هم بحث روی اینکه ما اراده آزاد در تصمیمگیری داریم یا نه را از اساس بحث بیهودهای میبینم! به قول خانم چرچلند به جای آن باید روی میزان کنترل داشتن بر یک عمل تکیه کرد و دید که چقدر یک شخص به هنگام یک تصمیمگیری بر تصمیم خود وقوف و کنترل دارد. والا البته که شرایط محیطی، کودکی، و حتی غذای مصرف شده شخص در آن روز روی تصمیمگیری در آن روزش میتوانند که موثر بوده باشند. و این میزان کنترل بر خود است که پایه سیستم قضایی تقریباً همه کشورهای دنیا است.
از این زاویه که به مسئله نگاه کنیم و دوباره آزمایشات انجام شده را مرور کنیم میبینیم که میزان هورمونهای مشخصه مود و حالات شخصیتی اکثریت مردم در حیطه نرمال و متعادل است و فرد در حیطهای قرار دارد که می تواند بر اعمال خویش کنترل داشته باشد. اینجاست که میتوان گفت برای این عده که اکثریت را تشکیل میدهند اراده آزاد و یا بهتر بگوییم کنترل بر خود معنا دارد. مواردی نظیر مثالی که در قسمت اول این بحث آوردم جزو موارد بسیار نادر است که حداقل با علم امروز به وضوح و نسبتا به سادگی تشخیص داده میشود. یا مثلا آن مردی که مبتلا به اسکیزوفرنی بود و سر یک جوان 22 ساله را در اتوبوس گوش تا گوش بریده بود چون که دواهایش را نخورده بود و در گوشش ندا شنید که خداوند به او میگوید که آن جوان را بکشد، آشکارا باز هم یک مورد خاص و نادر است. من در آن پست اعتراضم به این بود که شخص بیماری مثل آن مرد بعد از مثلا دو سه سال در بیمارستان تا وقتی که تحت نظارت و درمان است خب آدمی معمولی میشود ولی چه تضمینی وجود دارد که اگر ولش کنند باز هم دوایش را فراموش نکند و فرد دیگری را نکشد.
به عقیده من همانطور که ارسطو گفته است، مسئولیت پذیری دیفالت آدمی است. توضیح و توجیه تنها میتواند به یک بهانه و دلیل انجام کار منجر شود ولی رفع مسئولیت نمیکند.
در خاتمه فقط یک نکته جانبی بگویم و این بحث را تمام کنم. در سفرهایم به ایران در سالهای اخیر متوجه شدهام که در میان چیزهایی که خیلی باب شده است یکی پیش مشاور رفتن و دیگری دوای ضد افسردگی خوردن است. در مورد اولی نظری نمیدهم ولی در مورد دوم فقط این را بگویم که قبل از اینکه خود را یا بچه خود را به دوای عصبی عادت دهید، یکمی عوارض و عملکرد آن دارو را روی مغز و بخصوص عوارض درازمدت دارو را بخوانید. گوگل همه چیز را می داند! با یک سرچ ساده روی گوگل هزاران صفحه در مورد آن دوای خاص اطلاعات میآید. در عین اینکه معتقدم که افسردگی به واقع یک عدم تعادل هورمونی است و باید که کنترل شود، ولی اکثر مردم احتمالا فقط بک دوره کوتاه مدت به کمک داروی ضد افسردگی احتیاج دارند و دارو را باید بخورند تا بتوانند در طول آن مدت شیوه زندگی خود را عوض کنند که دچار افسردگی نشوند نه اینکه همه عمر به کمک پروزک زندگی معمول را داشته باشند. (البته روی سخنم فقط با آدمهای در زمره اکثریت است که داروهای ضد افسردگی مصرف میکنند و نه آنها که بیمار روانی تشخیص داده میشوند.) بهترین و موثرترین راه مبارزه با افسردگی ورزش مداوم و سنگین است. اگر حداقل یک روز در میان برای 45 دقیقه ورزش سنگین (منظورم اینست که حسابی عرقتان در بیاید) بکنید نه تنها افسردگی درمان میشود بلکه خواهید دید که چقدر مغزتان تیزتر و بهتر کار میکند.
پ.ن. جملهای از انیشتین در باره آزادی اراده یادم آمد که خالی از لطف نیست. انیشتین در باره این موضوع گفته است: “خوبی عدم آزادی اراده اینست که باعث میشود که من نه خودم را و نه دیگران را خیلی جدی نگیرم!” از مابین کامنتها هم نظرات قبلی و فعلی پرهام در این باره شاید اثبات این باشد که آزادی اراده وجود ندارد و علیرغم اینکه نوشتههای من حرص عدهای را در میآورد (از هر دو گروه ضد هم) ولی باز هم نمیتوانند که دست بکشند و وبلاگم را نخوانند! اما من انتخاب میکنم که به آزادی اراده و کنترل برخود مگر در شرایطی نادر و خاص، اعتقاد داشته باشم!.

