لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

از تئوری نسبیت انیشتین تا همگونی عملکرد مغز و امیدی برای توان‌بخشی بیماران مغزی

علمی, کتاب 16 نظر »

توضیح: متن زیر بیشترش برگرفته از کتاب On Intelligence است. در متن زیر هر جا که ضمر اول شخص استفاده شده است منظور حرفهایی از خودم (سارا رها) بوده است. در غیر آن منبع را ذکر کرده ام. از دوستان متشکرم که ترجمه نوروساینس به فارسی را تذکر دادند.

********

جف هاکینز در کتاب On Intelligence می‌گوید: “می‌گویند که انیشتین زمانی گفته است که دریافت نظریه نسبیت سرراست و ساده و بطور طبیعی ناشی از یک مشاهده بوده است. آن مشاهده این بوده که سرعت نور برای تمامی مشاهده کنندگان اعم از متحرک و یا ساکن در هر زمان ثابت است.

این حرف انیشتین کمی خلاف درک مستقیم و ذاتی است. مثل این می‌ماند که گفته شود که سرعت یک توپ پرتاب شده با هر نیرویی هم که پرتاب شده باشد همیشه از دید همه چه متحرک و چه ساکن یکسان بنظر می‌رسد در حالیکه می‌دانیم که هر کسی سرعت توپ را نسبت به سرعت حرکت خویش می‌بیند. ولی حرف انیشتین در مورد نور ثابت شد که درست است. بعد انیشتین هوشمندانه این سئوال را مطرح کرد که نتایج همچه تئوری‌ای چه خواهد بود. او بطور سیستماتیک به نتایج ثابت بودن سرعت نور فکر کرد و نتایج متهورانه‌تری نیز گرفت منجمله تغییر ماده و کند شدن زمان و غیره. تئوری ثابت بودن سرعت نور مطمئناً سخت نیست ولی خلاف درک مستقیم استneurons.jpg.

شبیه این کشف در علوم عصبی هم اتفاق افتاده است: واقعییتی در باره کورتکس که خیلی از نوروساینتیست‌ها یا از آن بدون توجه می‌گذرند و یا آنرا قبول ندارند ولی در عین حال واقعیتی است که اگر عواقبش بررسی و کشف شود ممکن است که معماهای بسیاری در باره مغز روشن شود.

این واقعیت ساده در باره کورتکس از آناتومی مغز می‌آید و کشف آن به سال 1978 بر می‌گردد که دکتر ورنون مانتکسل (Vernon Mountcastle)، نوروساینتیست دانشگاه جانزهاپکینز، در مقاله‌ای تحت نام An Organizing Principle for Cerebral Function نوشت که نوروکورتکس بطرز شگفت آوری در شکل و ساختمان یونیفرم و یکسان است. مثلا قسمت‌هایی که شنوایی را کنترل می‌کنند بسیار شبیه و حتی غیر قابل تشخیص از قسمت‌هایی هستند که مسئول پردازش بینایی هستند.بنابراین احتمالا از یک الگوریتم پایه‌ای برای مصارف مختلف استفاده می‌کنند.

در شرایطی که دهها سال بود که دانشمندان می‌دانستند که مغز به لحاظ آناتومی در همه قسمت‌هایش یکسان دیده می‌شود، با وجود این آنها همواره بدنبال کشف تفاوت‌های ولو بسیار کوچک بین قسمت‌های مختلف مغز بودند و هنوز هم هستند تا عملکر مختلف مغر را توضیح دهند. اما مانتکسل بحث می‌کند که اگر تفاوتهای اندکی هم دیده می‌شود بدلیل اینست که قسمتهای مختلف مغز به گونه‌ مختلفی به هم ارتباط داده شده‌اند ولی این بدین معنا نیست که کارکرد پایه‌ای مختلفی دارند.

یکی از بهترین دلایلی که برای تئوری مانتکسل می‌توان آورد قابلیت انعطاف پذیری فوق‌العاده مغز است. مثلا کسانی که ناشنوا متولد می‌شوند در قسمت‌های معموله شنوایی اطلاعات مربوط به بینایی را پردازش می‌کنند. وبا استفاده از خط بریل در نابینایان بجای آنکه مرکز قسمت‌های مربوط به حس لامسه را فعال کند، قسمت‌های مربوط به بینایی‌ مغز آنها را فعال می‌کند در حالیکه خط بریل از حس لامسه استفاده می‌کند.”

چندی پیش در خواندنی‌های روز لینک این ویدئو را گذاشته بودم که نشان می‌دهد که چگونه دخترکی که نصف مغزش برداشته شده است بزودی مثل یک آدم معمولی همه فعالیتهایش را از سر می‌گیرد. بنابراین آنچه که جف هاکینز از تئوری مانتکسل می‌گوید بنظر کاملا درست می‌آید. در واقع گویی که یک الگوریتم بسیار قوی بر همه جای کورتکس عمل می‌کند. اگر نحوه ارتباطات بین قسمت‌های مختلف مغز تغییر داده شود مغز قادر به استفاده از برخی از نقاط دیگرش برای کارهایی است که قبلا برای آن کار استفاده نمی‌شده است. این تعبیر را اگر در کنار دریافت‌های چند تحقیق جدید که در زیر خواهم گفت بگذارید، امیدی برای بهبود دادن بیمارهای مغزی مثل بیمارهای سکته‌ای، پارکینسون و یا حتی الزایمر بدون حتی دارو پیدا می‌شود. دریافت‌های تحقیقات مربوط اینها هستند:

- قابلیت مغز بیش از آنکه به تعداد نورونها بسته باشد به تعداد ارتباطات بین نورونها (synaptic connections) وابسته است که در طول زندگی فرد تحت تاثیر ژنهای فرد و تجربیاتی که هر فرد در طول زندگیش دارد، آرایش خاصی در مغز فرد پیدا می‌کنند.

- آزمایشات fMRI نشان داده است که مغز افراد در طول دوره بهبود یافتن بعد از سکته مغزی به آرایش جدیدی از ارتباطات دست می‌یابد.

- انجام کارهایی که مستلزم یادگیری ولو از نوع مهارتی هستند باعث ایجاد ارتباطات جدید در مغز می‌شود.

وقتی که این نتایج را در کنار هم و در کنار تئوری مانتکسل می‌گذارم این امید در من زنده می‌شود که شاید بتوان سیستم توان‌بخشی‌ای طراحی کرد که بتواند به بیماران مغزی کمک کند که قابلیت‌های از دست رفته‌شان را تا حدودی بدست آورند.

منابع:

NA Bayona, J. Bitensky and R. Teasell, “Plasticity and Reorganization of the Uninjured Brain,” Top Stroke Rehabilitation. 12(3):1-1, 2005.

A. Jaillard, CD. martin, K. Garambois, J.F. Lebas and M. Hommel, “Vicarious function within the human primary motor cortex? A longitudinal fMRI stroke study,” Brain. 128(Pt 5):1122-38, May 2005.

گامی به عقب برای ایجاد راهی به فراسو

اجتماعی, کتاب 4 نظر »

عادت روزهای شنبه‌ام اینست‌ که در یکی از کتابفروشی‌های شهر دو-سه ساعتی کتاب بخوانم. راستش به این دلیل نیست که اینجوری کتاب مجانی می‌خوانم. چون هر از چند گاهی اگر از کتابی خیلی خوشم بیاید یا برای خودم و یا برای دوستی به عنوان هدیه می‌خرم. عمدتا به این دلیل است که فضای کتابفروشی در کنار قهوه استارباک را دوست دارم و تنوعی‌ست.

امروز کتابی را شروع کردم بنام “جمهوری عشق” از کارول شیلد رمان نویس معروف کانادایی که کم وبیش از نزدیک هم می‌شناختمش (دو سه سالی‌ست که در اثر سرطان سینه از دنیا رفته است). در یکی از فصلهای کتاب از قول یکی از شخصیتهای داستان اشاره‌ای دارد به اثرِ مثبتِ داشتنِِ عادات جاری (روتین) در زندگی. می‌گوید:

من به یک چیز در زندگی ایمان آورده‌ام و آن داشتن یک روتین است. پدر و مادر من زندگی بسیار منظمی داشتند. سر ساعت بیدار می‌شدند، هر روز طبق برنامه یک مدل غذا می‌خوردند، سرساعت 6 شب شام می‌خوردند. ساعت 7 به قدم زدن بعد از شام می رفتند. سر ساعت 10 به رختخواب می‌رفتند و برای هم کتاب می‌خواندند و سر ساعت 11 شب هم چراغ را خاموش کرده و می‌خوابیدند. من همواره با ترحم به این روتین زندگی‌شان نگاه می‌کردم و داشتن همچه روش و نظمی در قرن بیستم برایم مسخره می‌آمد. ولی حالا که خودم صاحب زندگی و خانواده شده‌ام می‌بینم که پدر و مادر من که الان بالای 80 سال دارند همچنان به همان عادات هر روزه خود ادامه می‌دهند، سالمند، از چیزی شکایت نمی‌کنند و با هم خوشند و راضی از زندگیشان هستند. من حالا به این ایمان آورده‌ام که داشتن یک روتین در زندگی در واقع برای آدمی آزادی و احساس کنترل بر هستی می‌آورد. به او اعتماد بنفس می‌بخشد که حداقل در زندگی خودش کنترلی دارد. می‌بینم که من و همسرم نیز یکجور خاصی منتظر برانچ (صبحانه دیر آخر هفته که در واقع نهار هم هست) آخر هفته‌مان هستیم و مشتاقانه انتظار آنرا می‌کشیم که آن برانچ در هیچ روز دیگری تکرار نمی‌شود.”

این طرز تفکر رایجی در زندگی کانادایی‌ها، خصوصا شهرهای کوچکتر آن، است. نکته جالبش برایم اشاره به احساس کنترلی بود که داشتن یک روتین برای آدمی به ارمغان می‌آورد. بنظرم همه دستورات مذاهبی و آداب سنتی و عرفی هم گامی در همین جهت است.

مدرنیته کارش را با درهم شکستن همه عادات گذشته آغاز کرد و در واقع آشوب (کیاس) به ارمغان آورد تا از دل این کیاس نظمی جدید بوجود آید. بی‌نظمی و آشوب در هنر خود سرآغاز هنر جدید گردید. ماشین و تکتولژی زندگی انسانها را در سلطه خود گرفت و نظم خود را به آنها تحمیل نمود. آدمها در برابر جهانی که به گفته مارکس “هر چیزی ضد خویش را آبستن است و هر آنچه که سخت و استوار است دود شده و به هوا می‌رود”، به موضع انفعالی افتاده و عاجز از درک تناقض‌های این جهان مدرن پذیرفتند که نظم زندگیشان را نظام حاکم بر جامعه و ماشین و کامپیوتر در کنترل بگیرد. چنین آدم مدرنی در اندک اوقات فراغت خویش هم باز به ماشین (کامپیوتر-اینترنت) پناه می‌برد تا لحظه‌ای هم با خود، که دیگر او را نمی‌شناسد، تنها نماند چرا که رویارویی با خودی گنگ و عاجز از درک تناقض‌ها، خود دردی دیگر است.

در این شرایط است که اشاره خانم شیلد به ایجاد نظم و عادات روزانه شخصی به عنوان یک عامل آزادی بخش که برای لحظاتی حداقل کنترل زندگی را به خود شخص واگذار می‌کند، برایم جالب توجه آمد که حقیقتا به نکته درستی اشاره می‌کند. بجای مهر باطل زدن بر نحوه زندگی پدران و مادرانمان می‌توان با آن شیوه‌ها به تفاهم رسید برای فرار از اسارت کامپیوتر در عصر ما.

گاه برای جلو رفتن باید گامی به عقب برداشت تا شاید دوری باطل بگسلد و راهی به فراسو فراهم آید.

بازی وبلاگی: کتاب (های) ناتمام

کتاب 5 نظر »

کمانگیر عزیز ما را هم داخل بازی کرده و دعوت کرده که بازی کتاب ناتمام را ادامه دهم. بنظرم کتابهای ناتمام دو دسته‌اند: دسته اول کتابهایی‌ که به دلیلی شخص حوصله‌ش نمیاد که تمومشون کنه ولی در عین حال نمی‌تونه که ازشون هم دل بکنه. و دسته دوم کتابهایی که در دست خواندن‌اند و چون کمی سنگین‌اند خواندنشان فراغت خاطر می‌طلبد و در نتیجه زمانِ بیشتری می‌برد.

از دسته اول کتاب جاودانگی میلان کوندرا رو می‌تونم نام ببرم که علیرغم اینکه من تقریبا همه کتابهای کوندرا رو سریع تمام کرده‌ام این یکی رو حال نمی‌کنم که تمامش کنم ولی نمی‌تونم هم ازش صرف‌نظر کنم!

اما از دسته دوم کتابهایی که دمِ دستم هستند و دوست دارم که به آهستگی کلماتشان را ببلعم، فعلا دو تا کتابند:

یک- کتاب “مراقبت و تنبیه، تولد زندان” از میشل فوکو با ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده. کتاب با ارزش و جالبی‌ست در باره اینکه از کی و چرا آدمی زندان را بوجود آورد.

دو- کتاب “On Intelligence” از جف هاوکینگ (فکر نکنم که به فارسی ترجمه شده باشد). کتاب بسیار جالبی است که بعنوان بهترین کتاب سال 2004 شناخته شد. هاوکینگ اول تئوری‌ای راجع به نحوه کارکرد هوشمندانه مغز می‌دهد و بعد راجع به اینکه هوش چیست و چرا هوش را نمی‌توان با رفتار تعریف کرد و اینکه مغز چگونه آنرا بوجود می‌آورد بحث می‌کند. به موازات به این هم می‌پردازد که آیا کامپیوتر می‌تواند باهوش باشد و اینکه چرا روشهای نورال نِتورک به باهوش کردن سیستم‌ها نیانجامیده است.

من هم از آزاده، نشانه، سمیه توحیدلو و ققنوس دعوت می‌کنم که بازی را ادامه دهند.

 

 

 

کیمیا خاتون - معرفی کتاب

کتاب 1 نظر »

در سالهای اخیر کمتر کتابی خوانده ام که مرا با خود آنچنان ببرد که هیچ از دور و برم نفهمم تا کتاب را تمام کنم. ولی تک و توک کتابهایی بوده اند که اینگونه لذت خواندن را نصیبم کنند. از آن جمله است کتاب کیمیا خاتون نوشته خانم سعیده قدس که پیش از این از ایشان چیزی نخوانده بودم. قلم بسیار توانایی دارد.

و اما کتاب در باره کیمیا خاتون دختر خوانده مولوی است که به همسری شمس تبریزی در آمد. کتاب در واقع نگارشی خیال پردازانه است از روی تاریخ و داستانهای نقل شده از زندگی مولانا. ده سال پیش از این, کتاب “پله پله تا خدا” نوشته زنده یاد زرین کوب در همین زمینه را خوانده بودم و بسیار هم لذت برده بودم. ولیکن دست آخر که به ماجرای کیمیا خاتون و شمس و غیبت مجدد شمس رسیده بود من نه از مولوی و نه از شمس بلکه از دست زرین کوب نازنین (در واقع از نوشته او) کلی حرص خورده بودم چونکه داستان معما گونه زندگی مولانا را این جوری که نوشته بود, بنظر من, همچنان پر از تناقض مانده بود.

اما این کتاب کیمیا خاتون بر عکس کتاب “پله پله تا خدا” که محور اصلی اش مولوی و تحولات او بوده است, روی کیمیا خاتون تمرکز کرده است ولی حلقه مفقوده و پر تناقض زندگی مولانا را به زیبایی توضیح می دهد. البته شاید به این دلیل که من هم داستان زندگی مولانا را اینطورکه خانم سعیده قدس پرداخته اند, می دیده ام اینهمه این کتاب به دلم نشست. ولی صرف نظر از گرایشات شخصی, من در داستان پرداخته دکتر زرین کوب از زندگی مولانا در همین یک بخش کیمیا خاتون و شمس تناقض می بینم در حالیکه روایت خانم قدس بی تناقض است و یک تصویر منسجم از زندگی مولانا ترسیم می کند.

خواندن این کتاب را به همه دوستداران مولوی توصیه می کنم هر چند که شاید دوستان در ایران همه آنرا خوانده باشند چون کتاب به چاپ دهمش هم رسیده است در ظرف سه سال.

مناظره اندیشه و احساس – و معرفی کتابی از هرمان هسه

اجتماعی, کتاب 5 نظر »

هرمان هسه خدای به تصویر کشیدن مناظرات و جنگ درونی بین اندیشه و احساس انسان است. کلامی سحر آمیز دارد که با وجودیکه غالبا به نظرم می رسد که جنگ بین اندیشه و احساس آدمی بسی رنگارگ تر از آنی است که هسه به تصویر میکشد و از آن زاویه هسه اصلا توجهی به مشکلات انسان در عصر جدید (حتی همان قرن 19 هم) و پی آمدهای آن بر این مناظره اندیشه و احساس نداشته, معذالک این کاستی از شیرینی و سحر آمیزی کلام هسه کم نمی کند (حد اقل برای من). دو قطعه زیر را به عنوان نمونه از کتاب “نارتسیس و گلدموند” با ترجمه توانای سروش حبیبی انتخاب کرده ام.


نارتسیس (یوحنا) می گوید:

“غم مخور, ادامه بده. قول داده ای و باید به قول خود وفادار بمانی. نباید به فکر آن باشی که خدا دعایت را اجابت می کند یا نه و یا خدایی اصلا وجود دارد که تو بتوانی برای خود مجسم کنی یا نه. و نیز نباید فکر خود را به این مشغول داری که تلاشهایت کودکانه است یا نه. در قیاس با خدائیکه دعاهای ما به درگاه اوست تمام کارهای ما کودکانه است. باید این افکار بچگانه ابلهانه را طی تمرینهای خود به کلی بر خود ممنوع داری. باید دعای “پدر ما” و “سرود مریمت” را بخوانی و خود را به کلمات آن تسلیم کنی و گشوده داری و با آنها سرشار سازی. همچنانکه مثلا در وقت خواندن آواز یا نواختن رباب به اندیشه ای عمیق نمی پردازی یا رشته جدلی را دنبال نمی کنی, بلکه الحان و زخمه ها را یکی پس از دیگری, تا حد امکان خالط و به کمال اجرا می کنی. انسان وقتی آواز می خواند فکر نمی کند که آواز خواندن عملی مفید است یا نه, بلکه می خواند. تو هم به همین گونه باید دعا کنی.”

در جایی دیگر:

“بدون شک از دیدگاه صومعه و عقل و اخلاق که می نگریستی, زندگی خودش (نارتسیس) بهتر بود, صحیح تر, پایدارتر, منظم تر و برای سر مشق بودن شایسته تر بود. زندگی او شایسته نظم و خدمت سخت و قربانی دائم بود. تلاشی پیوسته بود به سوی روشنی و عدالت. زندگی او بسیار پاک تر و نیکوتر از زندگی گلدموند هنرمند بیابانگرد و زن فریب بود. اما از بالا که می نگریستی, از دیدگاه خدا, آیا به راستی نظم و انظباط یک زندگی نمونه, چشم پوشی از دنبا و لذت احساس, دورماندگی از کثافت و خون, و اعتکاف در حکمت, از زندگی گلدموند بهتر بود؟ آیا انسان به راستی برای زندگی منظم که ساعات و اعمال آن با ناقوس دعا معین بشود آفریده شده است؟ ….به هر حال گلدموند به او ثابت کرده بود که افرادی که سرنوشتی والا دارند ممکن است به ژرفی در آشوب خونین و مستانه زندگی فرو روند و به حاک و خون فراوان آغشته شوند بی آنکه کوچک و پست گردند و آنچه خدایی است در خود نابود سازند. ممکن است در ظلمات عمیق سرگردان شوند بی آنکه نور الهی و نیروی آفرینش در قدس روحشان خاموش گردد.”

درغالب کتابهای هسه این مناظره و جدل به اشکال مختلف دیده میشود. در عین آنکه دین و دینداران چون نارتسیس را تکریم می کند در تلاش است تا ثابت کند که تعالی تنها از طریق تزکیه نفس و مسیرهای تعیین شده توسط دین میسر نمی شود بلکه بیش از آن با جدلی هماره بین خیر و شر در درون, با بهره بردن از هرآنچه که انسان در اختیار خویش دارد و نهراسیدن از در افتادن حتی در قعر دره های پلیدی و با اینهمه تلاشی مستمر برای انسان ماندن و جوهر خویش را فراموش نکردن میسرمی گردد.

بخشی از این تضاد ها که هسه را به خود مشغول داشته ناشی از داشتن زمینه مسیحیت (کاتولیکی) است که درآن زندگی نمونه زندگی راهب گونه است و از این زاویه به فرهنگ ما نزدیک است (البته به فرهنگ جوانان قدیم ما که دغدغه یک زندگی متعالی و منطبق بر اخلاق داشته اند و در عین حال می خواسته اند که در متن جامعه هم حضور داشته باشند. این حرفها برای جوانان امروز ما ممکن است که سخت غریبه بنماید.) نکته ای که می خواهم بگویم در اینست که اساسا وظیفه دین (خصوصا اسلام و یهودیت) این نیست که نردبامی فراهم آورد برای رسیدن به خدا. آن کار عرفان است و تازه آنجا هم نباید فراموش کرد که یک سر آن نردبام روی زمین قرار دارد. کار دین فقط اینست که یکسری فرمتها و قوانین که در اصل برای عامه مردم طرح شده است بیاورد و از آن طریق مسیرهای تضمین شده برای زندگی افراد فراهم آورد. البته غالب خواص هم آن قوانین را بجای می آورند ولی برای آنها بقول مولانا از روی ادب است که بجای می آورند. در وقتی دیگر از مثنوی شاهد خواهم آورد بر این مدعا.

قرآن آنجا که پای ارشاد عامه و بیان قوانین جامعه در بین است زبانش به زبان عامه مردم نزدیک است, معامله گرانه سخن می گوید که عامه مردم سود و زیان مالی را بیش از هر چیز دیگری فهم می کنند (خواص هم می توانند از آن به سود و زیان معنوی تعبیر کنند), مثالهایش هم تماما برگرفته از شرایط زمانی مردم آن دوره است. در عین حال لابلای اینها آنجا که سخن از حکمت الهی و معنویت است کلام قرآن بیکباره شعر گونه میشود و سحر آمیز. بیخود نیست که مولانا بر خود می بالد و می گوید:

مثنوی معنوی مولوی          هست قرآنی به زبان پهلوی

که در مثنوی نیز که بیشتر برای تعلیم عامه مردم تقریر شده است در جای جای آن به هر بهانه مولانا از خود بی خود میشود و سخن از عشق و مستی می گوید و آن ابیات چون دری میان ابیات دیگر می درخشد.

باری اینرا می گفتم که دین مسیرهای با تضمین آینده فراهم می کند. مثلا فردی که خود را مقید به قوانین دینی کند, در همان چهار چوبها ازدواج کند و درکسب و کار نیز خود را از همه جهت مقید به قوانین دینی بدارد, این یک مسیر تضمین شده با آینده ای مشخص و نیکوست. درآن واقعه خاصی اتفاق نمی افتد. زندگی هیجان خاصی ندارد ولی درد و رنج خاص و عمده ای هم پیش نمی آید.همه چیز کم و بیش آرام و بر طبق قوانین پیش می رود و فرد به عنوان یک فرد موفق و راضی از زندگی خود تلقی می گردد. برای خطاهای کوچک و بزرگ راه حل هست و سیستم بر اساس پاداش و تنبیه است و در حد معقول و پایداری کار می کند. به دور و برخویش نگاه کنید. مطمئنم می توانید حداقل چند نفری را پیدا کنید که اینگونه باشند. واما این مسیرهای با تضمین برای عامه و متوسط مردم طراحی شده است. کسی که نخواهد از این مسیرها برود به معنای بی ایمان شدن نیست فقط به این معناست که خارج از این مسیرهای امن دیگر تضمینی برای رسیدن به خشنودی و آرامش وجود ندارد. اضطرابها, دغدغه ها و سردرگمی از بدیهی ترین عواقب راه خویش را رفتن است. خیلی ها تاب نمی آورند و پس از چندی به همان مسیرهای امن پناه می برند. خیلی ها گم می شوند و در راه می مانند و عده کمی, آنها که می دانند بر چه راهی پای نهاده اند و بر عواقب انتخاب خویش مسئولیت پذیرند همچنان زائرگونه ادامه می دهند.

هرمان هسه در کتاب نارتسیس و گلدموند مناظره بین دو نفر را که دغدغه انسان متعالی بودن را دارند ولی به دو شیوه متفاوت عمل می کنند به زیبایی نشان می دهد. کتاب جالبی است و سروش حبیبی هم خوب ترجمه اش کرده است. وقت کردید بخوانیدش.

خوشا گذر برزمان

اجتماعی, کتاب 4 نظر »

 

هرمان هسه در کتاب گرترود از قول موئوت (یکی از کارکترهای اصلی داستان که خواننده شهیر اپرا بود در عین آنکه از کارش نفرت داشته) می گوید: “همه کتابها و مطبوعات ما را فریب می دهند که جوانی بهترین زمان زندگی شخص است. با این حال مردم پیر همواره بنظر من راضی تر می آیند. جوانی دشوارترین زمان زندگی است. مثلا انتحار کمتر میان مردم کهن سال روی می دهد.”

این جملات مرا به اندیشه فرو برد و بخصوص بر آن داشت که در باره جمله آخر کمی تحقیق کنم. همواره بنظرم رسیده است که گذر زمان و سن آدمها را از مشتق گیر به انتگرال گیر تبدیل می کند. برای اینکه این تبدیل در حوزه زمان را بهتر ببینیم دو حالت ابتدایی و انتهایی را نگاه کنید. کودکان به هر گونه تغییر سریعا عکس العمل نشان میدهند (خاصیت مشتق گیری) در حالیکه پیران برای هر حرکتی و تصمیمی به زمان نیازمندند چرا که آن حرکت را در یک پنجره زمانی (که طولش هم در هر شخص رابطه مستقیمی با سن شخص دارد) ارزیابی می کنند (خاصیت انتگرال گیری). هر چه آدمی پیر تر می شود طول پنجره انتگرال گیری هم بیشتر میشود. حال آیا این کندی ناشی از انتگرال گرفتن دائمی که به نوعی آرامش و متانت در رفتار میتواند تعبیر گردد همان است که بنظر هرمان هسه رضایت آمده است؟

یک آدم مسن سقوط و افول آرزوها و شور و شوق و عشقهای جوانی, کمرنگ شدن آرمانها و عقایدی که زمانی سخت و استوار بودند, غبار آلوده شدن اعتقاد به اصلاح جهان (فیلم نون وگلدون مخملباف را دیده اید؟) را تجربه کرده است و همه اینها در او یکنوع احساس تسلیم به قوایی برتر و فراتر از انسان و اراده اش ایجاد کرده است و این همان احساس تسلیم است که احتمالا به رضایت تعبیر میشود. به این نکته باید توجه داشت که این رضایت توام با تسلیم به خودی خود فضیلتی نیست که ناشی از جبر زمان است. بعبارتی دیگر بقول هرمان هسه ” زنده دل ترین جوانها بهترین مردم پیر میشوند, نه آنها که وقتی هنوز مدرسه می روند تظاهر می کنند که به اندازه پیران عقل دارند.”

و اما ادعای هسه در باب کمتر بودن خودکشی در پیران و آن ادعا بر فرض درست بودن دلیلی بر اثبات نکته مورد بحث, تامل بیشتری می طلبد. اولین کسی که روی مسئله خودکشی تحقیق علمی کرده است دورخیم (dorkhiem) جامعه شناس اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 است که کتاب نسبتا قطوری با عنوان “خودکشی” چاپ کرده است و در آن بررسی آماری ای هم از میزان خودکشی در سال در کشورهای متعددی ارائه داده است. جان کلامش اینست که علیرغم اینکه بنظر میرسد که خودکشی پدیده ای به غایت فردی است آمار نشان میدهد که تعداد خودکشی در یک جامعه به طرز حیرت انگیزی ثابت است. دورخیم سپس به بررسی خصوصیات هر جامعه در ارتباط با تعداد خودکشی در آن جامعه می پردازد و بر اساس تحقیقات خویش نتیجه می گیرد که خودکشی بیش از آنکه امری فردی باشد امریست حاصل از جامعه ای که فرد درآن می زید.

دورخیم اما به رابطه خودکشی و سن نمی پردازد. ادعای هسه مرا بر آن داشت که نگاهی اجمالی کنم به مقالات تحقیقی ای که اخیرا به این موضوع پرداخته اند. گزارش خوب و مفیدی از آمار خودکشی ها در بین زنها, مردها, گروههای سنی مختلف و ملیتهای مختلف طی 15 سال اخیر را می توانید در اینجا بخوانید. مقالات بسیاری هم هست که به رابطه دلائل خودکشی و سن پرداخته اند. به عنوان نمونه به خلاصه دو مقاله 1 و 2 نگاه کنید. بر اساس آمار ارائه شده در حال حاضر آمار خودکشی در جوانها کمی بالاتر از آن در افراد مسن می باشد ولیکن این تفاوت اصلا به لحاظ آماری قابل توجه نیست. بعلاوه در بعضی جوامع تعداد خودکشی در افراد مسن کمی حتی بیشتر هم هست. نمودارهای آن گزارش را که در بالا اشاره کردم نگاه کنید. معذالک بنظر من (که بر هیچ تحقیقی استوار نیست و صرفا بر اساس مشاهدات شخصی و خواندن اخبار روزنامه های ایران و غرب است) در کشورهای شرقی مثل ایران و همسایگانش (بدون در نظر گرفتن اثر دین و مذهب) تعداد خودکشی در پیران کمتر از آن در جوانها است شاید به یک دلیل ساده و آن اینکه در جوامعی مثل جامعه ایران هنوز پیران تنها زندگی نمی کنند (که اگر آن مقالات مورد اشاره را بخوانید می بینید که تنهایی با خودکشی ارتباط مستقیم و موثری دارد). بنابراین پا به سن گذاشتن در این جوامع شاید چندان هم بد نباشد که حداقل احترام عمومی بالاتر می رود.

قصدم این نبود که یک مقاله تحقیقی در باره خودکشی بنویسم! فقط بر اساس خوانده قبلی ام از دورخیم کنجکاو شدم که ببینم ادعای هسه (که البته به منظور نتیجه ای فلسفی بیان شده بود) تا چه حد قابل استناد است و نتیجه این تحقیق مختصر نشان داد که قابل استناد نیست.

باری از بحث خودکشی بگذریم که هرمان هسه بیهوده آنرا به میان کشید تا حرف فلسفی خویش را بگوید. من هم اینهمه گفتم که بگویم پا به سن گذاشتن هم باید عالمی داشته باشد. درست است که درآن دیگر از شور و شوق و داغ شدنها (و سرد شدنها) و تمناهای جوانی خبری نیست ولی در عوض مفاهیم عمیق تر برجان می نشینند, عشق از شهوت جدا می گردد و هویتی مشخص می یابد, دوستیها عمیق تر می گردد و ناهنجاریها کاسته شده و ذهن و عمل در هماهنگی ای بسان یک قطعه موسیقی قرار می گیرند. به عبارتی دیگر زیباییهای موجود در طبیعت و در روح انسان زیباتر دیده میشوند. این است که می گویم خوشا پیری به معنای گذر بر زمان. فرق است بین او که بر زمان می گذرد و او که زمان بر او می گذرد. خوشا اویی که نمی ایستد تا زمان بر او بگذرد و این اوست که هر لحظه انتخاب و تحلیل می کند و بر زمان می گذرد.

هسه می گوید:

دیری نخواهد پائید

ای دل من, آرام بگیر, درد را بهل

هر چند شور باز می جنبد

در خون که اکنون آهسته روان است

و راه به کوره راهها می برد که وقتی شناخته بودند

این کوره راهها را بیهوده می پیمائی

که جوانی گریخته است…

ولیکن بجای شوری که به کوره راه می برد , میتوان پا به سن گذاشتن را فتح قله پر برفی دید که چشم انداز دشت گسترده در زیر پا قلب را از شوقی آرام و غریب آکنده میسازد. پا به سن گذاشتن, انقلابیون دیروز را اصلاح طلب و اصلاح طلبان دیروز را محافظه کار می کند. این تغییرات به خودی خود فضیلتی به همراه نمی آورند ولی شناخت و آگاهی به این تغییر عمق و جلای دیگری به کلام افراد می بخشد که آن فضیلت است. آنان را چون درختی پر بار فروتن می کند که می توانند با بخشندگی هر خسته و مانده در راهی را ساعتی سایه و آسایش ببخشند. پس خوشا اینگونه زمان را پیمودن!

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats