Dec 06
یک فتحی عزیز که همیشه به من لطف دارد، دعوت کرده است که از ترسهایم بنویسم. کم و بیش در وبلاگهای دیگران هم خواندهام نوشتههایی در باب آنچه که از آن میترسند ولی آشکارا هر کس ترس را به گونهای دیگر فهمیده است و تعبیر کرده است. اشکال در اینست که سئوال چندان واضح نیست چون فرق است مابین ترس، واهمه (تشویش) و دغدغه.
قبل از آنکه بخواهم از خودم بگویم بگذارید یک مروری روی مکانیزم ترس و تفاوت بین این سه کلمه داشته باشیم. (از آدم گیک دعوت کردن این تبعات را هم دارد دیگر!!)
ترس بخشی از مکانیزم طبیعی دفاعی بدن ما برای بقای حیات است. ترس در واقع یک عکس العمل زنجیرهای است که توسط یک تحریک در مغز ما ایجاد میشود و باعث ترشح موادی میشود که آنها هم به نوبه خود ضربان قلب و ریتم تنفسی را بالا میبرند، عضلات را منقبض میکنند و غیره تا مغز تصمیم به دفاع یا فرار در مقابل عامل محرک ترس بگیرد. عکس مقابل قسمتهایی از مغز را که در پاسخ به محرک ترس فعال میشوند نشان میدهد. تالامس تصمیم میگیرد که سیگنال ورودی ترس را به کجا بفرستد. سنسوری کورتکس سیگنال ورودی را ترجمه میکند، هیپوکامپس سیگنال دریافتی را ذخیره میکند و حافظه مربوط به آن را صدا میزند و مقایسه میکند. آمیگدلا احساسات را دیکد میکند و تشخیص احتمال خطر را میدهد و بالاخره هیپوتالامس تصمیم نهایی “دفاع یا فرار” را میگیرد.
این گونه ترسها برای همه آدمها پیش میآید. یعنی بطور طبیعی هر کسی در مقابل چیزی که خطر جانی داشته باشد عکس العمل نشان میدهد (میترسد). حال یکی کمتر یکی بیشتر بسته به تجربه و حافظه ذخیره شده قبلی است.
و اما برخی از دوستان وبلاگستان از ترسهایی نوشتهاند که بیشتر به تشویش شباهت دارد. تشویش (phobia) در حالت شدیدش که روی زندگی عادی شخص اثر زیادی بگذارد جزو بیماریها محسوب میشود و خیلی هم متداول است. معمولا هم ریشه در کودکی شخص دارد. مثلا کسی که در کودکی در زیرزمین و جای تاریک به عنوان تنبیه زندانی شده باشد احتمال این دارد که نسبت به هر جای تاریکی فوبیا داشته باشد. من دوستی دارم که به شدت از سگ و گربه میترسد. وقتی که او به خانه من میآید من گربههایمان را در زیر زمین زندانی میکنم. یکبار که گربه ما بیرون بود و ناگاه به اتاقی که دوستم در آن بود، آمد، او از شدت ترس بیاختیار روی مبل ایستاد و به نظرم آمد که در آن حالت حتی میتوانست که روی دیوار راست هم بالا برود! عکس العمل شخص در حالت اضطراب تقربیا ناخودآگاه و اتوماتیک است. تحقیقات نشان داده است که نحوه پروسس کردن ترس در مغز آنها که اضطراب دارند با کسانی که بطور عادی میترسند متفاوت است و افراد مضطرب فقط از یک نوع پردازش مرکزی استفاده میکنند در حالیکه افراد متعادل از دو نوع پردازش همزمان بهره میبرند. این حالت بدون قرص و دوا هم به تدریج با روشهای روانشناسانه و گفتار درمانی میتواند که درمان و برطرف شود.
خیلی های مثل آقای فتجی از ترسهایی که نوشتهاند در واقع نه ترس هستند و نه تشویش بلکه نگرانی و دغدغه اند. البته این گروه از نگرانیها نیز اگر به حدی برسد که زندگی عادی را مختل کند که به اضطراب بدل شود در زمره همان فوبیا و یا تشویش قرار میگیرد.
و اما من از چه میترسم؟! راستش از چیز خاصی مثل چه میدانم سوسک و ارتفاع و تاریکی و عنکبوت و روح و جن و اینها نمیترسم؛ جوانتر و بچه هم که بودم حتی به طرز ابلهانهای زیادی شجاع بودم! الان که عاقلترم دیگر آن شجاعتها (بخوانید حماقتها) را ندارم. از تنها ماندن هم نمیترسم و باکی ندارم. ولی دو نگرانی و دغدغه عمده دارم. اولیاش اینست که همیشه هرکس که دیر میکند نگران تصادف کردنش میشوم. این نگرانیام بیش از حد نرمال است. شاید برای اینکه خودم دو بار وقتی که یکی از بچههایم هم در ماشین بود تصادف سختی کردهام و البته هر بار معجزآسا هیچ صدمه فیزیکیای به ما نرسید. هنوز هروقت از یک تریلی جلو میزنم ناخودآگاه صحنه تصادفم با تریلی در ذهنم فعال میشود. دغدغه دیگرم هم اینست که میترسم روزی نتوانم انتخاب زنده بودن و یا مردن خودم را داشته باشم. یعنی میترسم که در حالتی (مثل یک تصادف سخت و قطع نخاع شدن) دیگر نتوانم که این تصمیم را خودم بگیرم. این یکی هم گویا ریشه در همان تصادف کردن دارد و یا شاید هم از بس که زخمی و مجروح جنگی از نزدیک دیدهام…
این حرفها یکمی تلخ شد، ببخشید! بگذارید به تلافی جملهای از برتراند راسل در زمینه ترس بگویم: ”ترس عامل اصلی خرافه و قساوت قلب است. غلبه بر ترس، آغاز عقلانیت است.”
Nov 24
میدانم که تنوع مطالب وبلاگم زیاد است و این خودش در نظر بعضیها نقطه قوت ولی از زاویهای و نقطه نظر بعضی دیگر نقطه ضعف تلقی می شود. راستش خودم هم بیشتر ترجیح میدهم که یک وبلاگ یک تم اصلی داشته باشد و به آن پایبند بماند. روی این اساس تم اصلی این وبلاگ را طرح جدیدترین مطالب علمی معتبر به زبان ساده انتخاب کردهام. ولی این وسط همانطور که میبینید گاه و بیگاه مطلبی اجتماعی، سفرنامه و یا شعر و داستانواره و موسیقی هم پیدا میشود. سعی کردهام که ارائه مطالب علمی هفتهای یکبار باشد و همه آن مطالب دیگر سر جمع هم هفتهای یکبار که به این ترتیب تم اصلی حفظ شود. آن روزانهها را هم درست کردهام که “آن دگری” برای خودش آنجا یواشکی چیزکی بنویسد! و اما نکته اینجاست که گاه دلم میخواهد که با خوانندگان وفادار و دائمی وبلاگم گپی هم بزنم از سر احترام و دوستی متقابل، مثل این نوشته. این قبیل نوشتهها هم بیش از هفتهای یکبار نخواهد بود. ولی کنجکاوم بدانم که شمای خواننده دائمی به هوای کدام دسته از مطالب به اینجا سر میزنید. خوشحال میشوم که نظرتان را بدانم.
و اما شنبه باز رفتم همان صومعه که شرح سفر قبلیام به آنجا را مفصل نوشته بودم، و یکشنبه برگشتم. این بار سه تا مهمان دیگر هم در صومعه بودند که دو تایشان کشیشهای مسنی (بالای 65 سال) بودند و هر دو هم در دهات (شهرهای بسیار کوچک در حد زیر 1000 نفر جمعیت) که بالای 96٪ جمعیتشان سرخپوستاند کار میکردند. در نتیجه صحبتهای مفصلی داشتیم راجع به وضعییت سرخپوستها و معضلی که در حال حاضر در ارتباط با سرخپوستها برای دولت کانادا وجود دارد و کسی هم به فکر چاره نیست. یعنی دولت مرد قویای پیدا نشده که حرکتی اساسی را در این زمینه بنیان بگذارد و بخواهد که وضعییت را از این بن بست درآورد. از آنجاییکه برای من کمتر پیش آمده بود که با یک کشیش مفصل به صحبت بنشینم فرصت را مغتنم شمرده و بحث دیگری هم راجع به آینده مذهب کاتولیک با توجه به اینکه تعداد کشیشها بطور ثابت رو به کاهش است، داشتم. از آنجاییکه کشیشهای روشنفکری بودند کمی هم راجع به وجود خدا و اینکه اساسا چقدر به سمبلهای مذهب به شکل سمبل و یا تقدس نگاه میکنند، بحث کردیم. هر کدام از این بحثها را اگر بخواهم بنویسم خود نوشته مستقلی میطلبد بعلاوه آنکه مطمئن نیستم برای خوانندهای که در ایران است (و اکثر خوانندگان من در ایرانند) این بحثها چقدر جالب و یا جای سئوال باشد.
علت اصلی این سفر یکروزهام اما، دادن یک کتاب به آن پسر جوان راهب، آنجلو، که صحبتش را اینجا کردم، بود. گفته بودم که به محض دیدنِ او یاد آن کتاب نارسیس و گلدموند اثر هرمان هسه (که در این پست در باره اش نوشتهام) افتادم و احساس کردم که باید به او هدیه بدمش. شنبه شب بعد از دعای غروب که دیدمش کتاب را به او دادم. گفته بودم که راهبها معمولا به قسمت مهمانها برای گپ زدن نمیآیند که اساسا بیشتر وقتشان را به کار، دعا و یا تفکر میگذرانند. ولی صبح یکشنبه که ما سر میز صبحانه نشسته بودیم آنجلو وارد شد و بدون سلام و هیچ مقدمهای از من پرسید که او مرا یاد کدام کارکتر داستان میاندازد، نارسیس یا گلدموند!
از سئوالش و حالت کمی آشفتهاش راستش کمی نگران شدم و گفتم که ببین من هیچ قصدی نداشتم که بگویم قهرمان آن داستان مثل تو میماند. فقط چون تو از اتفاقاتی که تو را به این صومعه رهنمون شد صحبت کردی، من هم فکر کردم که اینهم خودش میتواند یک اتفاق باشد که تو مرا به یاد آن کتاب بیندازی. با بیصبری گفت باشد ولی بگو که من را در قالب کدام یکی از دو کارکتر اصلی دیدهای. گفتم: گلدموند. لبخندی زد و خوشحال شد هر چند که نمیدانم چرا ولی نپرسیدم. فقط پرسیدم که تا کجای داستان را خوانده است و فهمیدم هنوز به قسمتی که گلدموند صومعه را ترک کرده نرسیده است! نمیدانم که وقتی که تا آخر بخواند آیا باز هم لبخند خواهد زد یا نه. باید کتاب را خوانده باشید تا متوجه نکته قضییه شوید. بسیار کتاب جذابی است. من هم فارسی و هم انگلیسیاش را بیوقفه خواندم و هر دوبار خیلی لذت بردم. البته من کلا از نگارش هرمان هسه بسیار خوشم میآید.
آسمان شبی که آنجا بودم بسیار پرستاره بود و چون دشت بود و صحرا در نتیجه ستارهها پرنورتر و نزدیکتر بودند و جاده شیری بسیار زیبا و پرنور. دشت پوشیده از برف در زیر آن آسمان در کنار کنسرت باد با شاخههای درختان وهم انگیز مینمود. عکس همان راه ورودی صومعه را که اینبار پوشیده از برف است نشان میدهد.
و اما در مسیر راه یک سی-دی در ماشینم یافتم که نمیدانم از کجا به ماشین من راه پیدا کرده بود! پس گذاشتم که گوش بدهم. ولی بعد از چند قطعه نزدیک بود که سی-دی را از فرط حرص خوردن از پنجره به بیرون پرت کنم که از ترس اینکه صاحبش پیدا شود و بخواهدش نکردم! از این سی-دی آهنگهای نسل جدید ایرانی بود که صدای خوانندهاش بدک نبود ولی تا دلتان بخواهد سوسول بود و من هم که آی از آدم سوسول بدم میآید! چیزی که حرص مرا درآورد شعر ترانهها بود که در واقع شر و ور بود که آنهم با آن صدا و قرو غمزه مردانه سوسولی واقعاً اعصاب خورد کن شده بود. مثلا ترانه اول از بیوفایی و امروز و فردا کردن یار مینالید و میگفت که من اگر عمر ابدی میخواهم واسه خودم نیست واسه اینه که برای تو بمیرم! حالا یک آهنگ مضراب 6 و 8 هم روی این بیت که گفتم بگذارید و با بشکن بخوانیدش ببینید چی در میاد! قطعه بعدی هم در همین زمینهها بود و قطعه بعدی دیگه خیلی جالب شد. خطاب به یک حیدرخانی داشت مثلا حماسی میگفت که بلند شود و کاری کند برای مردم و مملکت و غیره ولی با همان لحن سوسولی و همان مضراب قر کمری! و باز قطعه بعد شکوه و شکایه و غصه و اشک و آه از بیوفایی محبوب و خطاب به مسلمانها که آی دلی داشته و دیگر همان را هم ندارد و غیره.
مرد هم مردهای قدیم و اظهار عشقهای قدیم! اصلا بیایید این قطعه آهنگ اسپانیولی کولی را گوش کنید و فرق بین یک ترانه عاشقانه مردانه زمخت را با یک ترانه جدید سوسول ببینید. خواننده این قطعه اصلا خوش صدا نیست و حتی صدای خش دار و زمختی هم دارد ولی گیتار فلامنگوی قشنگی میزند و صدایش و لحنش با متن ترانهاش همخوانی صادقانهای دارد نه مثل آن خوانندهای که یک مضمون حماسی را با لوسی هرچه تمامتر میخواند! این آهنگ را از وبلاگ غنی و پربار رضا علامه زاده دانلود کردهام. ترانه راجع به یک مرد کولی است که دارد برای رفقایش شرح میدهد و شاید هم پز میدهد که شانس ما رو باش، نمیدونین چه دختری عاشقم شده، صورتش مثل برگ گل، صداش لطیف و جوان و خوشگل اومده عاشق من پیر بی ریخت شده! چه شانسی و یا شانس ما رو باش! ترجمه کامل ترانه را اینجا ببینید. تا بعد…
Nov 16
دوست عزیزی به دنبال آهنگِ سرود قدیمی “پاییز آمد” میگشت. گفتمش که ما آنرا سالهای انقلاب در کوه فقط میخواندیم و بعد یادم آمد که در سیدی بسیار زیبای “به تماشای آبهای سپید” اثر مشترک حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان بخش خیلی کوچکی از آن سرود را با همان آهنگ که اصلش به آوازی از بنان برمیگردد، نیم به ترکی نیم به فارسی خواندهاند. خوانندگان افسانه رسایی و هورشید بیابانی و یا شاید خود گاسپاریان (مطمئن نیستم) هستند که باهم و گاه هم به تنهایی میخوانند. از اینجا آنرا گوش دهید. این قسمت روی یوتیوب هم هست ولی با کیفیت بسیار پایین صدا. آنقدر که باورم نمیشود که خوانندگانش یکی باشند. ولی همه آلبوم را میتوانید از اینجا دانلود کنید که سی-دی قدیمی است و لابد به آن دلیل دانلودش هم آزاد. تمام قطعات این سی-دی بینظیر است. ترکیب سه تار و عود و دودوک و تمبک و نقاره در این اثر سحرآمیز است. قطعه دیگری (شعر معروف پروانه شو مولانا) از این سیدی را هم اینجا گوش دهید.
راجع به آهنگ ترکی “ساری گلبن” اینجا را هم شاید بد نباشد ببینید. البته آهنگ ندارد و لینک به این آهنگ که من آپلود کرده ام داده است ولی اطلاعاتی راجع به اصل این آهنگ میدهد.
Nov 03
میگویند که روزی یک استاد شیمی در آزمایشگاه با دو تا دانشجوی دوره لیسانس و دکترایش مشغول آزمایش بودند که ناگهای در اثر یکی از آزمایشات جنٌی در مقابل آنها ظاهر میشود و میگوید که او آماده است تا یک آرزو از هر کدام آنها را برآورده کند!
دانشجوی دوره لیسانس با هیجان فریاد میزند: اوٌل من؛ اوٌل من!
جنٌ میگوید: بگو که در خدمتم. دانشجو درخواست میکند که فیالساعه با یک دختر زیبارو در سواحل هاوایی در حال تفریح و گردش باشد. جنٌ فیالفور آرزوی او را برآورده میکند و با دانشجو برای چند ثانیه غیب میشود و بعد با عکسی از دانشجو با مایو در سواحل هاوایی برمیگردد (جنٌه مدرن و خلاصه هایتک بوده!).
دانشجوی دوره دکتری که دیگر باورش شده بود با هیجان میگوید: مرا هم به سواحل کارائیب ببر در حال استراحت روی یک کشتی خصوصی.
درخواست او نیز بلافاصله برآورده میشود و جنٌ باز با عکسی دیگر از دانشجوی دومی برمیگردد و جلوی استاد میایستد و میگوید که حال نوبت شماست و من در خدمتم!
استاد یک نگاه به ساعتش میکند و به جنٌ میگوید: تا من نهارم را بخورم میروی هر دو این دو تا دانشجو را برمیگردانی همینجا در آزمایشگاه!!
حال حکایت این داستان بازی وبلاگی نامرئی شدن است. من اگر نامرئی میشدم فیالساعه میرفتم یقه همه آنهایی را که نامرئی شدهاند، خصوصاٌ آنها که دانشجو هستند، را میگرفتم و میگفتم که وقت آرزو و خیالپردازی تمام شد و برگردید سر کار و زندگیتان!!
پ.ن. میدانم که نیاز به اسم بردن نیست و آنهایی که باید بدانند همین الان خودشان مرئی شده و برگشتهاند سر کارشان :)
Oct 25
صاحب این صدای خوش کریستینا برانکو، خواننده محجوب پرتغالی است که به گفته خودش همیشه فقط برای خواباندن پسرش آواز میخوانده تا روزی که به تشویق و اصرار دوستی یک سی-دی از آوازهایش را پر کرد و همان هم باعث شهرتش شد. در این قطعه که اینجا گذاشتهام هیچ سازی صدای او را همراهی نمیکند ولی بشنوید و ببینید که چقدر صدایش طیف وسیعی از فرکانسها را شامل میشود. عکس توزیع فرکانسی صدای او را برای 20 ثانیه اول آواز نشان میدهد. روی عکس کلیک کنید و ببینید که هارمونیکهای صدایش تا 5 کیلوهرتز هم به راحتی میرود.
پ.ن. در جواب یکی از دوستان فرند فید که پرسید این آبجی بهشتی چی میخونه، این هم ترجمه آوازش:
من خواب دیدم که در پرتغال بودم // تصادفی در کارناوال لیسبون بودم //رویای من ورای شعر و شاعری ادامه یافت // و من شاعر را در پسوآ دیدم. // وسط خیابان به فرم یک آواز // برو لوسیا، برو به کارناوال // برو لوسیا // برو تا این غم که تو را آزار میدهد // تو را به رویایت رهنمون سازد // این زندگی فقط یک روز است، لوسیا! // و هیچ چیزی از این دنیا با خود بر نمیدارد.// برو لوسیا، برو.
Oct 22
این روزها هر وبلاگ دوست و آشنای اینترنتی داخل ایران را که نگاه میکنم از در و دیوارش خستگی و افسردگی و دلسردی میبارد که البته عمدتاً ناشی از شرایط اجتماعی موجود ایران است.
افسردگی مثل یک سیاهچاله میماند که اگر کسی در آن بیفتد درآمدنش مشکل است و بعلاوه عملکرد شخص هم نامشخص میشود. درست مثل قطبهای یک تابع ریاضی که درست در نقطه قطب مقدار تابع نامشخص است. اما وجود این سیاهچالهها در زندگی نه تنها بد نیست بلکه همانها هستند که باعث متفاوت بودن زندگی یک آدم با یک موجود جاندار میشود. میپرسید چطور و یا اینها چه ربطی به انتگرال دارد، کمی تحملم کنید تا بگویم!
همه با مفهوم انتگرال کم و بیش آشنایی دارید. حداقل مفهوم خیلی کلیاش را میدانید که انتگرال یک تابع در طول زمان معادل در واقع محاسبه سطح زیر آن تابع در یک بازه زمانی است. حالا اجازه دهید که کمی جلوتر بروم و انتگرال روی مدار بسته یک تابع را به زبان ساده و غیر فنی توضیح دهم. یک قانون ریاضی میگوید که اگر تابعی داشته باشید که در روی یک سطح هیچ قطبی نداشته باشد که مقدار تابع در آن نامشخص شود، آنوقت انتگرال مدار بستهی آن تابع صفر میشود چرا که انتگرال مدار بسته مثل فشار دادن آن سطح انتگرال گیری میماند و اگر آن سطح بدون سوراخ (بخوانید بدون قطب) باشد، آنوقت تمام سطح را به یک نقطه میتوان تقلیل داد و انتگرال یک نقطه هم صفر است. یعنی هیچ!
ولی اگر یک تابع در یک سطحی سوراخ و یا قطب داشته باشد آنوقت انتگرال آن تابع روی یک مسیر بسته در آن سطح مساوی باقیمانده تابع است در حول و حوش همان نقطهی سوراخ ضربدر محیط دایره واحدی که دور آن نقطه زده میشود.
این تعریفی که از انتگرال مدار بسته دادم در واقع تعریف غیر فنی انتگرال معروف “کوشی” است که معمولا دانشجوها بسرعت فراموشش میکنند و فکر میکنند که سخت است. ولی اینطور که من تعریف کردم که سخت نبود؛ بود؟! و بعلاوه کاربرد بسیار زیبایی در زندگی هم دارد. قسمتهای ریاضی تمام شد. جالا برویم سر ارتباط این انتگرال و افسردگی در زندگی!
تابع عملکرد یک شخص در روی مسیرِ زمانی از تولد تا مرگ را در نظر بگیرید. ما از عدم میآییم و به عدم میرویم. کسی که خبر از بعد از مرگ به تحقیق نمیداند. اصلا مهم نیست که بعد چه خواهد شد. فعلا برای این بحث همینقدر که قبل و بعد از این دو حادثه تولد و مرگ مشابه است، کافیست که فرض کنیم که میتوان این مسیر را بسته فرض کرد. پس حالا انتگرال و به عبارتی حاصل عملکرد یک آدم را در مسیر بسته زندگی در نظر بگیرید. اگر شخص به هیچ مشکلی برخورد نکند و در نتیجه هیچ تلاش خاصی هم در زندگیاش نداشته باشد آنوقت انتگرال زندگیاش مثل انتگرال زندگی یک پرنده به یک نقطه تقلیل داده میشود و صفر میشود. هیچ اثری (باقیماندهای) از شخص به جا نمیماند.
اما در نتیجه مشکلات و یا همان سیاهچالههای زندگی که وقتی آدم در آنها میافتد عملکردش نامشخص و ناپایدار میشود، و همان تلاشهای برای نیفتادن کامل در سیاهچاله مثل همان دورزدنهای تابع در حول نقاط تعریف نشدهاش میمانند که در نتیجه از شخص آثاری به جا میگذارند. این آثار میتوانند خوب باشند مثل آثار امثال آدمهای بزرگ تاریخ و یا شعرا و غیره؛ میتوانند آثار بد هم باشند مثل جنگ، مثل بدبختی و فقر برای یک نسل (کم از این افراد هم نداشتهایم و تازه نمونههای حی و حاضرش هم فراوان است). چه خوب چه بد، آن آثار هستند که باعث میشوند انتگرال زندگی یک فرد دیگر صفر نشود و بلکه باقیماندهای هم بعد از او داشته باشد. 
در گرفتن انتگرال در مسیر تولد تا مرگ، ما را انتخابی نیست، در برخورد با آن سیاهچالههای زندگی نیز انتخابی و گریزی نداریم. اما در اینکه چه نوع آثار و باقیماندهای از خود برجا بگذاریم حق انتخاب داریم. این ما هستیم که باقیمانده خود را با انتخاب شخصیمان در نحوه زندگی کردن خود در هر لحظه ایجاد میکنیم.
پ.ن. یک پست مرتبط: یک رابطه عشقی به بهانه انتگرال زندگی!