لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

تناقضاتی برای تفکر

اجتماعی, خودمانی 30 نظر »

شبیه این نکات حتماً هزاران بار توسط هزاران نفر قبلاً گفته شده ولی هرگز تکراری نمی‌شوند برای اینکه این افکار در ذهن هر کسی در یک زمانِ خاص جلوه‌ای نو پیدا می‌کنند و اینگونه است که به صد زبان و صد گونه گفتار بارها و بارها شبیه به هم تکرار می‌شوند. و اما تناقضاتی که این روزها ذهنم را درگیر کرده‌اند:

گاه این لحظه است که ابدیتی را در خود می‌گنجاند و آنگاه لحظه ابدی می‌شود.

بدون زندگی، مرگ وجود ندارد و بدون درک مرگ، درکی از زندگی وجود ندارد.

بدون عشق، رنج وجود ندارد ولی بدون رنج هم عشق معنا پیدا نمی‌کند.

وفاداری و خیانت با هم نمی‌توانند جمع شوند ولی بدون امکان خیانت وفاداری هم بی‌معنا می‌شود.

اینها خیلی بدیهی به نظر می‌آیند، نه؟ مثل تاریکی و روشنی می‌مانند. یکی بدون دیگری بی‌معناست. همه‌ی این مفاهیم بدون مفهوم متضادشان معنای وجودی‌شان را از دست می‌دهند. پس بهشت موعود و یا اتوپیایی که در آن فقط وفاداری، فقط عشق، فقط ابدیت باشد، چه مفهوم قائم به ذات خویشی می‌تواند داشته باشد؟ این مفاهیم و خواسته‌ها برای ما تا وقتی که دنیای اضداد را درک می‌کنیم مطلوب و پرمعنااند.

با این درک، دیگر  مهم نیست که پس از مرگ چه خواهد شد. مهم اینست که همین دنیای پراز اضداد را با آدم‌هایش که آنها هم پراز اضداد در درون خویش‌اند، دوست بداریم و بپذیریم. از وجود ضد آنچه که مطلوب ماست، نرنجیم که تا آن نباشد مطلوبی هم وجود ندارد.

دل مشتق‌گیر و عقل انتگرال‌گیر

خودمانی 9 نظر »

دل مشتق می‌گیرد و عقل انتگرال. دل به نقاط سینگولار تابع زندگی خوش می‌آویزد و عقل به سطح عملکرد در یک بازه زمانی می‌بالد. دل هر سیگنال ورودی را در بعد زمان و اِسکیل از هم می‌گسلد تا به نقاط سینگولار و گسسته برسد، و عقل باز از نو قدم به قدم سیگنال را بازسازی می‌کند تا بتواند نقاط سینگولار را دور بزند. دل روی دایره واحد* مغز می‌نشیند و منعی از برون رفتن نمی‌داند و عقل آنرا به درون می‌کشد. دل و عقل وقتی که دعوایشان می‌شود، قلب هول می‌شود و شخص دچار اتریال فیبریلیشن می‌شود. تقصیر ندارد بیچاره این قلب؛ قاط می‌زند و طول پالسش هی کم و زیاد می‌شود! بیخود نیست که اتریال فیرلیشین در افراد بالای 50 سال زیاد دیده می‌شود. احتمالا تا قبل از آن عقلی چندان در کار نیست!

در این پست کوتاه گفته بودم که اثر گذرِ زمان بر آدمی مثل تبدیل شدن تابع عملکرد آدمی از مشتق‌گیری به سمت انتگرال گیری است. ولی نکته در این است که بعضی وقت‌ها هست که باید قدر لحظه را دانست. گاه می‌توان با شیرینی یک ساعت، یک عمر را سرکرد. اینجاست که باید مشتق گرفت و عقل انتگرال‌گیر را لحظه‌ای خاموش نمود. دیدار شمس با مولانا از همان‌ لحظه‌های ناب و سینگولار تابع زندگی مولانا بود و او قدر لحظه را دانست.

بعضی حادثه‌ها، چه خوب چه بد، دقیقاً مثل نقاط سینگولار یک تابع می‌مانند که اگر بگذاری که زمان برشان بگذرد و بعد نگاهشان کنی، در نویز روزمره چنان غرق می‌شوند که در طول زمان دیگر اثری ازشان نمی‌ماند. اما اگر مشتق‌گیرت همچنان خوب کار کند، همان لحظه را درمی‌یابی.

——-

* دایره واحد مرز پایداری و عدم پایداری یک سیستم است. اگر قطب‌های یک سیستم داخل دایره واحد باشند آنگاه سیستم پایدار است.

البته که دل و عقل هردو در مغز هستند و البته که این نوشته علمی نیست!

مطالب مرتبط: مشتق و انتگرال و سن، انتگرال زندگی، باقیمانده‌ی عشق، و خوشا گذر بر زمان

گپ سالانه: قوانین کپی-رایت و ذکر منبع

خودمانی 13 نظر »

روز تولد این وبلاگ همین دو هفته پیش بود؛ طبق معمول روزش را فراموش کردم ولی الان که نگاه کردم دیدم اولین پستم 31 مارچ سه سال پیش بود. به رسم یادبود برای خودم هرسال در حول و حوش همین فروردین ماه یک نتی نوشته و گذاشته‌ام در قسمت “در باره این وبلاگ” آن بالا. در طی سال اول از روی کنجکاوی به آمار بازدید وبلاگم زیاد نگاه می‌کردم و اینکه بیشتر از کدام کشور بازدید دارم و غیره. هنوز هم هرچند خیلی کمتر ولی گهگاه چک می‌کنم برای اینکه این مطالعات آماری برایم جالب است. بیشترین بازدید از ایران است ولی چیزی‌ست حدود 50-60٪. در درجه دوم بیشترین بازدید از امریکا است (ولی شاید به این دلیل باشد که کسانی که با فیلترشکن می‌آیند هم کشورشان امریکا ثبت می‌شود)، بعد کشورهای اروپایی. از کانادا معمولا کمترین بازدید را دارم که آنهم برای خودش نکته‌ایست!

و اما چند نکته‌ی گفتنی. اول همانطور که در سرلوحه‌ی وبلاگ هم نوشته‌ام، من به قوانین کپی-رایت سخت معتقدم و اگر این وبلاگ کمکی ولو ناچیز هم در اشاعه فرهنگ رعایت کپی-رایت در جماعت تحصیل کرده‌ی ایران کرده باشد، برایم مایه بسی خوشوقتی است. چرا که در کل در ایران حتی دانشجو و استادش هم به نظر می‌رسد که درک درستی از نحوه رفرنس دادن ندارند. برای همین است که می‌گویم اگر این وبلاگ در اشاعه فرهنگ درست رفرنس دادن ولو بسیار ناچیز کمک کرده باشد، خودش برایم انگیزه و خشنودی کافی فراهم می‌کند. ما اینجا یک دانشجوی ایرانی دوره دکترا داشتیم که خیلی هم دانشجوی خوب و قوی‌ای بود ولی به خاطر اینکه در یک گزارشِ پروژه برای یکی از درس‌هایش پاراگرافی را از یک منبعی کپی-پیست کرده بود (هرچند هم که در پایان گزارش منبع را هم ذکر کرده بود) یکسال از دانشگاه معلق شد و حتی حق ورود به محوطه دانشگاه را هم نداشت. این نکته‌ایست که غالب دانشجویان ایرانی نمی‌دانند که  کپی-پیست کردنِ هر جمله‌ای در مقاله حتی با ذکر رفرنس در ستون رفرنس‌ها خلاف قانون است مگر آنکه مطلب کپی شده داخل گیومه با فونت ایتالیک نوشته شود و بلافاصله هم منبع در متن نوشته، در زیر مطلب کپی شده، ذکر شود. در مقالات علمی مهندسی و یا علوم مربوط به پزشکی این کار مرسوم نیست و حتی نقطه‌ی ضعف مقاله حساب می‌شود. اما در رشته‌های ادبیات و علوم انسانی، به تبع طبیعتِ نوشته، این کار مرسوم است ولی همانطور که گفتم حتما در متن نوشته باید در همان‌جا منبع ذکر شود بعلاوه اینکه مطلب کپی-پیست شده با فونت دیگری نوشته شود خارج از بقیه‌ی متن.

مثال دیگری که می‌توانم بزنم، مقاله‌ای است که توسط یک دانشجوی فوق دکترا (ایرانی نبود؛ چینی الاصل بوده) در هاروراد در یک ژورنال خیلی معروف هم چاپ شده. مقاله از آن مقاله‌هایی بوده که یک قطار اسم رویش دارد و معنایش اینست که دو گروه تحقیقاتی در دو دانشگاه مختلف با هم سر یک پروژه همکاری داشتند و روی مقاله هم یک قطار اسم به عنوان نویسنده وجود داشت. حالا نمی‌خواهم بحث این قطار اسم گذاشتن را بکنم که آن خودش بحث دیگری ست. خلاصه، یکی دیگر از دانشجویان فوق دکترا در دانشگاه دوم (که اسم خودش هم جزو نویسندگان بوده) بر علیه دانشجوی اول که اسمش به عنوان نویسنده‌ی اول مقاله آمده بود، به ادیتور ژورنال شکایت می‌کند که دانشجوی اولی یک پاراگراف را از یک مقاله‌ای کپی-پیست کرده است.  خلاصه‌ی داستان این شد که تا مدت‌ها استاد سرگروه پروژه درگیر نامه نگاری و توضیح و عذرخواهی‌های رسمی و غیره بود. ولی گفتنی است که دانشجوی اولی که این کار را کرده بود، با این کار که احتمالا از روی نادانی صورت گرفته بود، در واقع آینده‌ی کاری خودش را برای همیشه خراب کرد.

با توجه به دو مثال بالا می‌بینید که چقدر مسئله کپی کردن در غرب می‌تواند بهای سنگینی داشته باشد و البته در ایران و در وبلاگستان ملت کپی که می‌کنند هیچ، اگر هم تذکر دهی، تازه هستند کسانی که طلبکار هم می‌شوند! اوایل که مطالبم را در وبلاگ‌های دیگر کپی شده می‌دیدم بدون ذکر منبع، تذکر می‌دادم. در چند مورد همانطور که گفتم، طرف طلبکار هم بود. یکی‌شان که از همه جالب‌تر بود، دانشجوی دوره کارشناسی ارشد بود و با نام واقعی‌اش می‌نوشت و کلی هم راجع به اعتراض و تذکر من مطلب جداگانه نوشت و اینجا هم کامنت گذاشت که من صرفا برای اینکه حوصله جنجال و بحث بیخودی ندارم کامنت‌هایش را پابلیک نکرده‌ام. خب از مملکتی که استادش و سران مملکتش مثل آب خوردن دروغ می‌گویند و مقاله دزدی می‌کنند، از دانشجویش چه انتظاری می‌توان داشت؟ با این همه اما، باید بگویم که خیلی از جوان‌ها هم خیلی سریع و راحت می‌پذیرند و یاد می‌گیرند. آن تعدادی که طلبکار شده بودند در مقایسه با عده‌ای که تغییر روش دادند همچنان ناچیز است و همین مایه خشنودی و امیدواری‌ست. این را به یاد داشته باشید که هرچه بیشتر رفرنس دهید، در واقع به اعتبار مطلب خود اضافه می‌کنید. مطلب بدون منبع اصلا اعتبار ندارد. بسیاری از مجله‌های داخل ایران و رسانه‌های به ظاهر علمی ایران مثل سلامت نیوز حتی یک منبع بدون لینک هم ندارند. و البته ذکر منبع هم خود روشی دارد. این کافی نیست که شما فرضاً به صفحه اصلی نیویورک تایمز لینک دهید و بعد راجع به یک مطلب کوچک آن بنویسید. باید لینک به منبع اصلی باشد و دقیقا هم ذکر کنید که آیا مطلب ترجمه است، و با برگرفته از یک مطلب است و غیره. ممکن است بگویید که سخت می‌گیرم؛ شاید این طور باشد ولی هرکاری خب اصولی دارد. اگر می‌خواهید وبلاگی ازتازه‌های علمی داشته باشید (که می‌بینم تازگی‌ها این نوع وبلاگ‌ها زیادتر شده است) هرچه اصول کار یک رسانه‌ی علمی را رعایت کنید بر اعتبار  وبلاگتان اضافه می‌شود.

برایم باعث امیدواری و انگیزه است که می‌بینم علیرغم آشکار نکردن نامِ واقعی و نیاویختن مدارکم به در و دیوار این وبلاگ بیش از 1250 خواننده با فید دارد و بدون فید هم حدود 300 خواننده دائمی. این تعداد جدا از خوانندگانی هستند که هر وقت که مطلبی در یکی از این فروم‌های پر بیننده لینک می‌شود. در آن مواقع تعداد خواننده در روز به بالای  3000 هم می‌رسد ولی لزوماٌ به این معنا نیست که اینهمه خواننده دائمی باشند. ولی آن تعداد خوانندگان دائمی برای وبلاگی با این خصوصیات که می‌بینید به این معناست که مطلب درست علمی راه خودش را قائم به ذات خودش و بدون ترفند باز می‌کند و شناخته می‌شود. این نکته‌ی مهمی‌ست و  سوای از وبلاگ و مطالب در وبلاگ که فقط با هدف اطلاع رسانی  نوشته می‌شود، در سطح وسیع‌تری هم صادق است. چیزی که من همیشه به دانشجوها در کارهای تحقیقاتی‌شان توصیه می‌کنم اینست که به دنبال چاپ کردن هر مقاله‌‌ی سبکی در هر کنفرانسی فقط برای اینکه مقاله‌ای داشته باشند، نباشند. بی‌اعتنا به این مسئله تحقیق کنند و مطمئن باشند که کارِ علمی خوب و محکم شناخته خواهد شد. یک مقاله‌ی خوب در یک ژورنال معتبر به مراتب از 10 تا مقاله‌ی کنفرانس و یا ژورنال‌های نامعتبر ارزش دارد.

گذشته از نکته‌های ذکر شده در بالا، وقتی به بهانه سال‌گرد این وبلاگ به نوشته‌های قدیمی‌ام نگاه کردم، دیدم چقدر مطلب نوشته‌ام! (بقول شماها با لبخند خودپسندی!) این وبلاگ را من به تشویق و اصرار آرش عزیز (کمانگیر) ایجاد کردم و البته آرش بود که باعث معرفی وبلاگ در حلقه دوستانش شد و بعد از آن هم دوستان نادیده‌ای مثل مزیدی، وحید آنلاین، یک فتحی و بامدادی و یک پزشک و دیگران بودند که باعث معرفی شدن بیشترش شدند. بعداً این آرش خان گرامی ما را به فرندفید هم معتاد نمود!

اوایل آن-دگری در من بیشتر قلم به دست داشت و دوست داشت که خاطره و شرح سفر و شرح فراق آدمی را بنویسد ولی بعد از مدتی، آن سارای دیگر که کار علمی می‌کند باز اینجا هم غالب شد و قلم را از دستِ آن-دگری تقریبا به کل گرفت و صاحب کامل این وبلاگ شد. آن-دگری گاه در روزانه‌ها دور از چشم این-دگری قلم به دست می‌گیرد! اگر با این و آن دگری گیج‌تان کرده‌ام عذر می‌خواهم. من این عبارات را بطور نمادی برای بیان خصوصیات اجتماعی و خصوصی یک فرد به کار می‌برم. البته به این معنا نیست که یکی ظاهر است و دیگری باطن. هردو هم ظاهرند و هم باطن. منتها یکی غالب است و بیشتر تصمیم گیرنده است و دیگری اهل دل است و مال لحظات فراغت. یکی حاصل عملکرد نیمکره‌ی چپ مغز است و دیگری حاصل نیمکره‌ی راست.  آن اوایل حتی یک کسی برایم کامنت گذاشته بود که “خانم شما از بیماری چند شخصیتی رنج می‌برید. من هم مثل شما بودم ولی درمان شدم. شماره‌تان را بدهید تا شما را درمان کنم”! کلی این کامنت مفرح خاطر شد!!

این هم از نت سالگرد وبلاگ در امسال! از لطف و محبت همه‌ی دوستان ممنونم.

من!

خودمانی, علمی 25 نظر »

تصویر روبرو عکس‌ من است! منِ واقعی که این وبلاگ را می‌نویسد، منی که بسیاری از شما از نزدیک می‌شناسیدش. شوخی نمی‌کنم؛ تصویر روبرو یکی از تصاویر MRI مغز من است. ولی مگر هویت ما، این “من”ی که در وجود همه ما هست و با آن شناخته می‌شویم چیز دیگری به غیر از مغز ماست؟ بنابراین بیراه نیست که می‌گویم این تصویر عکس من است. حتی رفیق جلال‌الدین مولوی هم گفته است: ای برادر تو همه اندیشه‌ای // مابقی خود استخوان و ریشه‌ای.

احساس جالبی‌ست وقتی که زیر دستگاه MRI دراز کشیده‌ای و با آینه‌ای که به تو داده‌اند می‌توانی تصویر مغزت را، تصویر همانی را که دارد در همان لحظه فکر می‌کند، روی صفحه کامپیوتر اتاق کنترل ببینی. این تصاویر را از روی سی-دی MRI مغز خودم استخراج کرده‌ام. در سفر اخیرم به مرکز تحقیقات نورساینس بیمارستان آلفرد در استرالیا، در عالم همکاری، برای تحقیقات آنها به عنوان سابجکتِ گروه کنترل داوطلب شدم که یکی از آزمایشات شامل گرفتن تصاویر مغز با MRI بود.

هیچ دو مغزی را نمی‌توان یافت که کاملا شبیه به هم باشند همانطور که هیچ دو آدمی عین یکدیگر نیستند. حتی آنها که دوقلوی به هم چسبیده هم هستند! با اینهمه جالب است بدانید که ما، انسان‌ها، 99.4٪ کل DNAهایمان با شامپانزه‌ها یکی‌ست. برای مرجع می‌توانید این مقاله در مجله معتبر PNAS را بخوانید. جالب‌تر از آن اینکه به لحاظ بیولژیکی ما آدم‌ها 99.99٪ ژن‌هایمان شبیه به هم است و فقط 0.01٪ تفاوت داریم! باور نکردنی‌ست؛ نه؟! و همان 0.01٪ است که اینهمه تفاوت‌های شگرف بین آدم‌ها به‌وجود آورده است.

منظورم از ذکر شباهت‌های ژنتیکی مابین آدم‌ها اشاره به این نکته بود که وقتی به آدم‌ها نگاه‌ می‌کنیم آنها را خیلی با هم متفاوت می‌بینیم. مثلا چشم‌های آدم‌های مختلف شکل‌های مختلف دارد. ولی وقتی میروی توی آزمایشگاه آناتومی و یک جسد را تشریح می‌کنی، تفاوت‌ها خیلی کمتر دیده می‌شود. ارگان‌های بدن‌های مختلف شبیه به هم دیده می‌شوند. و این میان مغزهای آدم‌های مختلف در ظاهرشان بسیار شبیه به هم دیده می‌شود ولی همان مغز را هم وقتی با تصویربرداری MRI نگاه می‌کنی هیچ دوتایی شبیه یکدیگر نیستند.

همه‌ی این مقدمه را گفتم که شروع کنم کمی راجع به آناتومی مغز حرف زدن. من در این وبلاگ عمدتاً مطالب مربوط به نوروساینس را نوشته‌ام. فکر می‌کنم که به اندازه کافی ایجاد علاقه شده باشد که حالا وقتش باشد کمی راجع به آناتومی مغز حرف بزنیم. راستش را بخواهید تدریس مغز و کارکرد آن خصوصا برای کسانی که زمینه پزشکی یا علوم بیولژی ندارند، کار خیلی سختی‌ست. ولی من هم سابقه‌ام در رشته مهندسی‌ست و تا حالا هیچ کلاسی و درسی ندیده‌ام که بتواند آناتومی مغز را برای مهندس‌ها خوب و ساده و کاربردی و در عین حال نه خیلی کلی، و هم نه خیلی با جزئیات درس بدهد. ادعا نمی‌کنم که من می‌توانم ولی تا حالا چند بار دلم خواسته که تلاشم را بکنم و با هم سفری به درون مغز شروع کنیم. ولی هربار ترسیده‌ام که شروع کنم و بعد وسط کار از سختی کار و سختیِ فارسی نوشتن اینهمه اصطلاحات علمی خسته و بی‌انگیزه شوم و بگویم خب که چی، صدهزار تا کتاب آناتومی هست؛ هرکس که دلش بخواهد خودش می‌رود می‌خواند دیگر… نمی‌دانم… مثلا همین الان دیگر خسته شده‌ام! حالا بماند تا بعد…

منحنی زندگی

خودمانی 10 نظر »

به پدرم می‌گویم که یکی از مجله‌های ریدرزدایجست فرانسه‌اش را بردارد و دو صفحه از آن را بلند بلند بخواند و برای خانم ق معنی کند. می‌گوید: “مجله‌ها کجا هستند؟” می‌گویم: “توی کتابخانه در اتاق رو به حیاط.” می‌پرسد: “من کتابخانه دارم؟” می گویم: “آره پدر، غیر از اتاق خودت در هر اتاق دیگر هم چند تا کمد کتاب داری.” می‌گوید: “آخر ما خانه را عوض کرده‌ایم، مطمئنی که اینجا هستند؟” خانه که عوض نشده است پس از او می‌خواهم که گوشی را بدهد به پرستار، خانم ق. به پرستار نشانی مجله‌های ریدرزدایجست را می‌دهم و می‌گویم که یکی را بیاورد. انجام می‌دهد. باز به پدر می‌گویم: “پدر این تکلیف هر شب شماست. می‌دانید که من هم مثل شما معلم سختگیری هستم. هرشب دو صفحه را باید بخوانی و برای خانم ق ترجمه کنی.” پدرم با نشاطی کودکانه حرف مرا تکرار می‌کند و بعد می‌گوید: “راست می‌گویی. پس من هر شب باید این تکلیف را انجام دهم. باشد. ولی مگر من فرانسه بلدم؟” به یادش می‌آورم که فرانسه را خوب بلد است و اطمینان می‌دهم که اگر ببیند به یاد خواهد آورد. باز چند باری دیگر تکرار می‌کنم و به پرستار هم سفارشات لازم را می‌کنم.

گوشی را که می‌گذارم سیل اشکم روان می‌شود. این پدر مردی بود که بسیاری از پرستارها و دکترهای شهر خود را با افتخار شاگرد او می‌دانند. او  بود که به ما پشتکار، اراده، منظم بودن و اهل علم بودن را آموخت. بچه که بودم اگر یکوقت می‌گفتم که حوصله‌ام سر رفته، همیشه با لبخند می‌گفت “یعنی حوصله‌ات ماشین سوار شده رفته تهران؟! توی کتابها بگرد حتماً‌ پیدایش می‌کنی.” و حال این منم که باید با او مثل یک معلم و یا مادر برخورد کنم و او مثل کودکی حرف‌شنو گوش می‌دهد و به توصیه‌هایم عمل می‌کند. گویی که اگر هرکسی به اندازه کافی طولانی زندگی کند، به کودکی دوباره نزدیک می‌شود و منحنی زندگی‌اش مثل یک تابع توزیع نرمال (زنگ وارونه) می‌شود.

راستش هر بیماری‌ای را برای پدرم انتظار داشتم مگر این را که او هم مسیر مادرم را طی کند. هنوز از شوک پذیرش این واقعیت در نیامده‌ام. پدر و مادر من بی اغراق باهوش‌ترین و عاقل‌ترین افراد فامیل ما بودند. هنوز هم با وجود بیماری عاقلند ولی پذیرش از دست دادن قوای ذهنی‌شان برایم دردناک است. به خاطرات گذشته‌ای که از آنها دارم چنگ می‌زنم و دلم نمی‌خواهد که آن تصاویر در مقایسه با تصویر وضعیت فعلی‌شان به هیچ وجه کمرنگ شوند که می‌دانم که حافظه انسان به مرور زمان بسیار غیرقابل اعتماد است. در پستی راجع به سلکتیو بودن و خطاپذیری حافظه نوشته بودم.

به نظرم می‌رسد که پدرم وسکیولار دیمانشیا گرفته است که با آلزایمر کمی متفاوت است هر چند که هردو در نهایت به یک مسیر می‌روند. البته این تشخیص من از راه دور است. با دکترهایش از نزدیک و مستقیم حرف نزده‌ام. وسکیولار دیمنشیا در اثر فشار خون بالا (که پدرم در تابستان گذشته به کرات فشار خون بسیار بالا پیدا می‌کرد در اثر استرس و یا وضعیت مادرم) و یا سکته بسیار خفیف که معمولا در سی-تی مغز هم دیده نمی‌شوند، ایجاد می‌شود. بهار گذشته دو بار پدرم غش کرد و هر بار دکترها چیزی پیدا نکردند که نشانی از سکته باشد. ولی خب رزولشن تصویر برداری محدود است و به نظر من آن کسانی که به کما می‌روند و تصویر مغز آنها را مرده مغزی نشان می‌دهد ولی بعد تعدادی از آنها معجزه‌آسا پس از مدتی به زندگی باز می‌گردند برای اینست که تصویر برداری ما رزولشن کافی برای تشخیص کامل را ندارد. شاید هیچوقت هم نتوان گفت که رزولشن کامل چقدر است.

احساس می‌کنم که پدرم شاید از غصه بیماریِ الزایمر مادرم شتاب گرفته که به او برسد…. خودم را دلداری می‌دهم که هرچه هست حداقل ساعاتی خوب را با هم دارند. هنوز پس از 7-8 سال که از الزایمر مادرم می‌گذرد او هنوز همه نزدیکان و بستگان را می‌شناسد. البته گاهی پدرم را دو نفر می‌داند: یکی که شوهر اوست و او را به نام کوچک خطاب می‌کند و نوازشش می‌دهد (کاری که هرگز قدیم‌ها در جلوی دیگران نمی‌کرد) و دیگری که به نام آقای دکتر مثل دیگران خطابش می‌کند و می‌گوید که دوست صمیمی‌اش است!

چند روز پیش یک بیمارستان شهر که بزرگترین مرکز توانبخشی شهرمان است دعوتم کرده بودند که از آنجا بازدید کنم و شاید یک آزمایشگاه تحقیقاتی را در آنجا راه بیندازیم. یک بخش الزایمر هم داشتند. خواستم که آنجا را هم ببینم. 20 تا اتاق داشتند که خیلی هم ترو تمیز و شیک و زیبا بود با پرستارهایی جوان و خوشرو. یکی از بیماران مردی بود حدودا 70 ساله که تا مرا دید به طرفم آمد و دستم را گرفت و گفت: تو زنِ من هستی؟ اندکی مکث کردم و بعد گفتم: آره، آمده ام تو را ببینم. بیمار لبخندی زد و مرا به دنبال خودش کشید. به همراه او و رئیس تحقیقات بیمارستان همانطور که برایم امکانات مرکز را توضیح می‌داد، چند دوری در راهروهای آن بخش زدیم تا موقع رفتن به بخش دیگری شد. پرستارها آمدند که حواس بیمار را پرت کنند تا دستم را ول کند و من بروم. ولی حواسش پرت نمی‌شد و مرتب به من می‌گفت که بیا پیش من. بالاخره با بغضی در گلو آن بخش را ترک کردم. همراهم متوجه بغضم شد و گفت او دقیقه‌ای دیگر فراموش می‌کند. گفتم می‌دانم که فراموش می‌کند ولی کل این داستان و تنهایی این بیماران ذهنی حتی در بهترین شرایط یک مرکز مثل این مرکز غم انگیز است.

خیلی‌ها به ما می‌گفتند که پدر و مادرمان را بهتر است که ببریم خارج پیش خودمان. ولی شک ندارم که در آن صورت سیر بیماری مادر سریعتر می‌شد. در غرب نگهداری به سیستمی که آنها اکنون در خانه خودشان دارند غیر ممکن است یعنی اگر بشود هزینه‌اش بالای 10 هزار دلار در ماه می‌شود. در مراکز اینچنینی هم، باز در بهترین حالتش (که البته آنهم در امریکا بسیار گران است و در کانادا برای شهروندان کمی ارزان‌تر) بازهم بیمار زندانی آن مرکز است و هرگز جای خانه خودِ شخص را نمی‌گیرد. به نظرم این خیلی مهم است که بیمار با آدم‌های سالم بیشتر سروکار داشته باشد تا با بیماران دیگر مثل خودش. مادر من هنوز پس از 8 سال الزایمر می‌تواند از پس یک مکالمه کوتاه با یک غریبه بربیاید. تعارفات معموله را انجام می‌دهد و هرگز کسی را جای همسر و یا بچه‌هایش اشتباه نمی‌گیرد. هنوز قدرت شخصیتش را حفظ کرده است. مثلا هنوز مرا زیاد دعوا می‌کند!! آخر غالبا فکر می‌کند که من یک دختر 15-16 ساله هستم و آنوقت مثلا اگر با یک مهمانِ آقا کمی حرف بزنم آنرا بد می‌داند و دعوایم می‌کند!

و اما علیرغم اینکه این نوشته خیلی خصوصی‌ست (اینجا وبلاگ است دیگر؛ قرار نیست که همیشه علمی صرف بنویسم. نوشتن آدم را سبک می‌کند.)، دو نکته از مشاهدات علمی را بگویم که به واقع بیماری مادرم بوده که باعث شده است به تحقیق روی الزایمر روی بیاورم.

هنوز بیماران الزایمری را با روش‌هایی که ایجاد کرده‌ایم تست نکرده‌ام ولی نتایج اولیه‌مان روی بچه‌های زیر 12 سال، جوان‌ها و افراد بالای 65 سال بسیار جالب و منطبق با فرضیه‌‌هایم بوده است. یکی از آن فرضیه‌ها اینست که من معتقدم خراب شدن حس تشخیص جهت و زمان (spatiotemporal perception) از اولیه ترین علامات بیماری دیمانشیا بطور عام است. بسیار قبل از آن که بیمار در خیابان مثلا گم شود می‌توان خراب شدن این حس تشخیص جهت را با آزمایشاتی شبیه آن که ما ایجاد کرده‌ایم تشخیص داد. مثلا حال که پدرم هم دیمنشیا گرفته، با وجودیکه او در خیابان اگر تنها باشد گم نمی‌شود، و یا هنوز خیلی چیزها را بیاد دارد ولی جالب است که روی خانه کاملا ذهنش مغشوش است. گمان می‌کند که خانه عوض شده. طبقه بالا و پایین را قاطی می‌کند. من معتقدم که آزمایشات ما قبل از اینکه بیمار به این درجه از آشفتگی ذهنی برسد می‌تواند خراب شدن این دربافت ذهنی را تشخیص دهد. ولی در اثبات این فرضیه راه درازی در پیش است. از همه سخت تر اینست که کسانی را پیدا کنیم که خیلی در آغاز بیماری هستند و آنها را در 5 سال آینده هم دنبال کنیم.  یعنی باید مثلا فرزندی باشد که نگران این بیماری برای پدر یا مادرش باشد تا آنها را مثلا به دکتر ببرد که ما بتوانیم از آنجا آنها را پیدا کنیم. 8 سال پیش که مادرم به دیدار من آمده بود و من به همین تغییرات در او مشکوک شده بوده او را پیش بهترین نورولژیست شهر بردم ولی تمام تست‌های نورولژیست را مادرم خیلی عالی انجام داد و در نتیجه دکتر به من گفت که من خیال می‌کنم و مادرم نشانی از دیمنشیا ندارد. ولی 3 سال بعد دکترها هم  با مقایسه سی-تی مغزش با سی-تی قبلی اش تایید کردند که او الزایمر دارد.

نکته دوم اینکه بیمار دیمنشیا خود به هیچ وجه به وجود بیماری در خود آگاهی ندارد. پدر من در تمام این سال‌های اخیر دائما هر خبر تازه‌ای در باره داروهای جدید برای دیمنشیا و الزایمر را می‌خواند. به کرات با هم سر مصرف دارو بحث هم می‌کردیم. اما حال که خودش هم دیمنشیا گرفته اصلا به آن وقوف ندارد. وقتی که به او می‌گویم که باید حافظه‌اش را تمرین کند گوش می‌کند ولی اصلا به این فکر نمی‌کند که خودش هم دیمنشیا گرفته است.  از اینرو به همکاران می‌گویم که اگر روزی برسد که من از این نترسم که الزایمر بگیرم، بدانند که حتما من هم به این بیماری دچار شده‌ام و آنوقت TMS را که تا آن موقع به حول و قوه الهی در آزمایشگاه ما راه افتاده است، به من اعمال کنند!

شاید برایتان جالب باشد بدانید چه افراد مشهوری به بیماری دیمنشیا دچار شده اند. از جمله این افراد را می‌توان نام برد: نیوتن،  ویلیام آترمولن (نقاش)، آن ادمز (بیولژیست که بعدا در اثر بیماری نقاش شد)،  رونالد ریگان (رئیس جمهور امریکا 30 سال پیش)، آیریس ماردچ (نویسنده‌ای که آثار الزایمرش در کتاب‌هایش آشکار شد)  و خیلی‌های دیگر.

پ.ن. از همه دوستان عزیزی که محبت کردند و کامنت گذاشتند سپاسگزارم. شرمنده ام که  نمی رسم تک تک پاسخی بنویسم.


سلام

خودمانی 17 نظر »

مدتی ست که این وبلاگ تعطیل شده, راستش از قبل از انتخابات به دلیل زیادتر شدن مسئولیت‌ها و گرفتاری‌های کاری همانطور که چند پست پایین‌تر نوشتم گفتم که تا سایت کاری‌ام را به روز نکرده‌ام دیگر اینجا پست علمی نخواهم گذاشت. پرداختن به سایت کاری‌ام هنوز که هنوز است نوبتش نشده ولی بعد از ماجرای انتخابات دل و دماغ وبلاگ نویسی را هم از دست دادم! حال مانده ام که با این وبلاگ چه کنم!

این وبلاگ برای خودم مثل یک سفر با کولباری از سئوال بود. جواب به سئوال‌های اساسی‌ام را یافته‌ام. شاید برای همین بی‌انگیزه شده‌ام. تجریه‌ جالبی بود و اغنا کننده یک روح جستجو گر در یک مقطع با یک برش خاص از نگرش. اما دلم برای دوستان اینترنتی تنگ می‌شود و این ارتباط را دوست دارم. هنوز نمی‌دانم که چه خواهم کرد با این وبلاگ. تصمیم‌هایم در موردش همچنان در نوسان است و سیگنال به ثبات رسیده‌ای هنوز نیست. تا آخر دسامبر وقت دارم فکر کنم که آیا می‌خواهم که این دومین و وبلاگ را نگاه دارم یا نه.

فعلا فقط خواستم که سلامی کرده باشم و از همه دوستانی که با ایمیل مهربانانه حالم را پرسیدند و اینکه چرا نمی‌نویسم و کجایم، تشکر کنم و شرح حالی داده باشم. از لطف و محبت همه دوستان سپاسگزارم. زنده و سر سبز باشید، همیشه!

از میان آتش و خون به سوی رویشی سبز

اجتماعی, خودمانی 23 نظر »

مایی که در خارج از کشور هستیم و دلمان برای برای ایران می‌تپید اینروزها شب و روز کارمان شده که اخبار ایران را بخوانیم و از غصه دیدن صحنه‌های دردناک کشته شدن بهترین جوان‌های آن آب و خاک احساس سوختن کنیم. یکی از بچه‌های دانشجوی دانشگاه اصفهان که با من در تماس ایمیلی است و اتفاقا به آقای احمدی نژاد هم رای داده است، وقتی شنید که برای رای دادن به اتاوا رفته‌ام، با تعجب می‌پرسید منی که 20 سال است دیگر در ایران زندگی نمی‌کنم چرا اینهمه حرص و جوش انتخابات را می‌زنم. در جواب او فقط یک جمله نوشتم که انقلاب در زندگی من و نسل من اثرات بسیار زیادی داشته و من با وجودیکه هیچوقت کار سیاسی‌ای به معنای درست کلمه‌اش نکرده‌ام ولی همیشه در متن وقایع و حرکات اجتماعی بوده‌ام و خون انقلاب و علاقه به آن مرز و بوم در رگهایم هنوز جریان دارد. دیگر نگفتم که چگونه تجربیاتم از انقلاب، جهاد سازندگی و جنگ مسیر زندگیم را تعیین کرد و به عبارتی مرا آن کرد که امروز هستم. دیگر نگفتم تصویر پسرکی دوچرخه سوار که سرش با یک ترکش خمپاره از تنش جدا شد در حالیکه پاهایش هنوز رکاب می‌زدند، هنوز هر بار که در باره سیستم عصبی بدن صحبت می‌کنم چگونه پیش چشمم ظاهر می‌شود.  نگفتم  چگونه تصویر زن‌ها و کودکانی که روز 17 شهریور  در خون غلطیدند هنوز در ذهن من تازه‌اند و گاه به خوابم می‌آیند. از پسرک 4 ساله‌ای که فرزند یک بسیجی بود و فکر می‌کرد که او هم یک روز شهید گمنام می‌شود، هم نگفتم. پسرک به همراه مادر باردارش در یک حمله هوایی عراق پودر شدند و پدر دیوانه شد و خود را به زیر آتش خمپاره انداخت؛ و من تا چند روز قبل از آن حادثه مدتی در خانه آنها بسر برده بودم و شبها همبازی پسرک بودم. خاطرات اینچنینی در ذهن من و نسل من بسیارند و مخملباف آنها را در فیلمهایی نظیر عروسی خوبان به زیبایی تصویر کرده است. این چنین است که وقتی می‌بینم دوباره شرایطی شبیه انقلاب در سرزمینم ایجاد شده تمام آن خاطرات در پیش چشمم زنده می‌شوند و مغزم به شدت برای کارهای روزمره معمولی‌ام به اسلو موشن می‌رود.

برای من بسیار دردناک‌ است این تکرار تاریخی خشونت و رفتارهای سبعانه و عواقبش را دیدن. چیزی دردناک‌تر از این نیست که بهترین جوان‌های مملکت را آنگونه وحشیانه به جرم فقط یک اعتراض بر سر و رویشان باتوم بزنند، با موتور و ماشین از رویشان رد شوند و سبعانه بکشند. فیلم کشته شدن آن دانشجوی جوان دانشگاه اصفهان را دیدید؟ (از اینجا می‌تونید ببینید ولی شاید نبینید بهتر باشد که سخت دردآور است.) من که حال خودم را پس از دیدنش نمی‌فهمم. چقدر هم طفلک چهره‌اش وقتی که مرد و از درد و رنج و خونریزی خالی شد، آرام و زیبا شد…

حال می‌فهمم که چرا آن زمان انقلاب دانشجوهای خارج از کشور درس و کار را رها کردند و به ایران برگشتند که سخت است خارج باشی و ببینی و تنهایی خون گریه کنی. مردم به هنگام عزا بیش از دوران خوشی دور هم جمع می‌شوند  و دولت فراموش کرده است که وقتی دست به کشتار می‌زند دیگر زمام کنترل از دست رها شده و جلوی این جمع عزادار را نمی‌توان گرفت.

اما امروز که خیلی عزادار بودم و همینطور پای صفحه کامپیوتر بعد از دیدن فیلم‌های کشته شدن جوان‌ها بی‌حرکت نشسته بودم، ایمیلی از یک محقق همکارم  که استرالیایی است، از ملبورن بدستم رسید که دوست دارم با شما هم درمیانش بگذارم چون همدردی انسانی‌اش برایم دلگرم کننده و امیدوار کننده به آینده آمد. نوشته که وقتی از کنار جنگل‌های سوخته در حریق رد می‌شده به وقایع ایران فکر می‌کرده و اینکه گاه در میان سخت‌ترین شرایط زیباترین صحنه‌ها می‌تواند شکوفه بزند و رشد کند و بعد شعر زیر را سروده. به امید رویشی سبز و تازه از آرمان‌های انسانی با هم بخوانیمش:

In the full moon
Clouds of anger
Burning branches
Billowing smoke
Beauty under attack

In the half moon
Dark shadows
Burn’t limbs
Leaping forth
Remnants of past glory

In the full moon
Signs of life
Beneath the burn a bud
Trunks blossoming leaves
Beauty beckoning

In the half moon
Life anew
A sea of green
Green trunks
Beauty unique

گپی خودمانی

خودمانی 32 نظر »

در فروردین امسال این وبلاگ دو ساله شد و روز تولدش هم یادم رفت همانطور که روز تولد خودم را هم غالبا فراموش می کنم! الان که نگاه می کنم می بینم که چقدر مطلب نوشته ام! وبلاگ نویسی برایم تجربه جالبی بود. یک جورایی مکاشفه ای در خود نیز بود و در عین حال همسفر شدن با راهیانی دیگر در این دنیای به اصطلاح مجازی. این مکاشفه ها و سفرهای مجازی حداقل برای خودم پربار بوده اند. چندی پیش از یکی از دوستان فرهیخته ام راجع به وبلاگم نظر خواستم. آن دوست که نظراتش را به خاطر بی تعارفی و صراحتش بسیار ارزشمند می دانم در مجموع این وبلاگ را اتلاف وقت می دانست با این استدلال که مطالب حاشیه ای و ویشی-واشی هر از چند گاهی که به درد کسی نمی خورد و مطالب علمی هم چرا باید کسی بیاید سراغ وبلاگ من که با اسم مستعار می نویسم, آنها را بخواند, خب می تواند برود اصل مقالات و مطالب مورد بحث را از هزاران جای معتبر دیگر (احتمالا انگلیسی) بخواند. مثلا از همان لینک هایی که من همیشه به هنگام بحث و نقد برای ارجاع به اصل مطلب می گذارم, بخواند.

نقد آن دوست گرامی ام متین است. اما به گمانم و با حسابی سرانگشتی از تعداد فید ردیدرها و آمار هر روزه وبلاگ تعداد خوانندگان دائمی (و نه آن خوانندگان گذری در اثر لینک فروم هایی مثل پی-سی-دانلود) این وبلاگ که یک چیزی در حول و حوش هزار نفر است و غالبا هم به هوای مطالب علمی به اینجا سر می زنند, یک موضوع را اثبات می کند. و آن نکته اینست که درست است که من در این وبلاگ مدارکم را بر در و دیوارش نیاویخته ام و تلاش هم کرده ام که هویت واقعی ام و اینکه دقیقا در کجا کار می کنم و کی هستم پنهان بماند (هر چند که عده نسبتا زیادی هم بالاخره پیدایم کرده اند ولی به خواست من احترام گذاشته و علنی نکرده اند), ولی با همه اینها این مطالب خواننده داشته, نه فقط خواننده ای که گذری می خواند و رد می شود بلکه خواننده ای که می خواند و روی موضوع فکر می کند و بحث را دنبال می کند. این مشاهده این نکته را ثابت می کند که اعتبار یک نوشته می تواند به خود آن نوشته باشد مستقل از هویت نویسنده. یک خواننده فکور می تواند بفهمد که چقدر یک نقد با دقت و موشکافی علمی نوشته شده و چقدر اعتبار دارد. دریافت همین یک نکته خصوصا در میان جوان های ایرانی برای من بسیار مایه خوشوقتی و امیدواری است.

و اما علت این حرف ها در این پست اینست که احتمالا برای مدتی نخواهم نوشت. ولی نه به دلیل نقد آن دوست گرامی و یا گفته دوست بسیار عزیز دیگری که دیشب تلفنی گفت که تازگیها چرت و پرت می نویسم (و به آن دلیل کمی نگرانم شده بود!). بیان آن نقد نوعی بلند بلند فکر کردن راجع به دوسال کارنامه این وبلاگ بود. راستش به خودم قول داده ام که حداقل تا وبسایت کاری ام را به روز نکرده ام در اینجا دیگر پستی نگذارم که آن کار حداقل الان سخت واجب شده است. در چند ماه گذشته شب و روز سرگرم پروپزال نوشتن بوده ام و در واقع خستگی ام را با پرداختن به مقالاتی دیگر برای این وبلاگ در می کرده ام! اما حالا یکی از بزرگترین و مهم ترین آن پروپزال ها به ثمر رسیده و وقت, دوباره وقت کاشتن بذر تحقیقاتی جدید است. در ضمن این پروپزال را که به ثمر رسیده عمدتا روی تشخیص و توان بخشی بیماری الزایمر نوشته ام. یادتان هست گفته بودم که آرزو دارم روزی در ایران مدرسه و مرکزی برای بیماران الزایمری به نام مادرم تاسیس کنم؟ یک قدم در رسیدن به آن آرزو نزدیک تر شده ام. شاید تا 10 سال دیگر زمانش برسد. این روزها دیگر بار پیش پدر و مادرم هستم. احتمالا نتیجه تحقیقات ما دیگر برای مادرم خیلی دیر خواهد بود ولی هم او بوده که با بیماری اش این مسیر را برایم انتخاب کرد (و یا من انتخاب کردم؛ اراده آزاد؟!)

همیشه گفته ام که تحقیق مثل باغبانی می ماند و صبر باغبان را می طلبد و همینطور مراقبتی دائم. از اینکه پروپزالم موفق شده خوشحالم ولی این در عین حال به معنای زیادتر شدن مسئولیت هایم در حدی بسیار وسیع تر از قبل می باشد و این یعنی اینکه دیگر نمی توانم به خود اجازه تفریح و خستگی در کردن های وبلاگی حداقل مثل سابق بدهم. میدانم که دلم برای دوستان این فضا و در نتیجه نوشتن در اینجا تنگ خواهد شد و برای همین هم نمی دانم چه مدت از این فضا دور خواهم ماند.

تا بعد ….

متوسط

خاطرات, خودمانی 4 نظر »

امروز عجبیب دلم هوای پدربزرگم را کرده است. شاید چون دیشب خوابش را دیدم و در نتیجه دلم سخت برایش تنگ شده است. این پدر بزرگ همانطور که قبلا هم گفتم، گویی که همیشه در فامیل ما زنده است. یکی از نکته‌های به یاد ماندنی از او همین کلمه‌ی متوسط است؛ آقا هیچوقت امکان نداشت که بگوید چیزی یا کسی بد است. اصلا کلمه‌ی “بد” در دایره لغات او نبود. به جای آن می‌گفت که “متوسط” است! برای همین ما هم شوخی و جدی همیشه وقتی که بدحالیم می‌گوییم که متوسطیم! امروز داشتم فکر می‌کردم که اگر آقا زنده بود و اگر زبانم لال مسئول فیلترینگ می‌شد چه پیغامی برای وبلاگ‌های فیلتر شده می‌آمد. حتماً می‌نوشت: مشترک گرامی، محتویات این وبلاگ متوسط الحال است؛ بهتر است آنرا ملاحظه نفرمایید، ولی باز هم خود دانید!!

و اما شاید شما هم متوجه شده باشید که تازگیها نبض این وبلاگ نامنظم و غیرعادی می‌زند. به گمانم قلبش اریتمیا گرفته و احتمال دارد که به زودی سکته کند! امیدوارم که بتوانم بحث “اراده آزاد” را تا قبل از سکته کامل یا ناقصش تمام کنم.

حالا فعلا این موسیقی بهشتی را گوش کنید که برایم خاطرات کودکی بسیاری را زنده می‌کند. موسیقی معروف رادریگو موسیقیدان ایتالیایی است که خیلی قدیم‌ها آنرا اریک ماسیاس خوانده بود ولی من هیچ جا آنلاین با صدای ماسیاس پیدا نکرده‌ام. خواننده این قطعه نانا مسکوری است که صدایی بس زیبا دارد.

سلام!

خودمانی 13 نظر »

دوستان خوبم سلام و سال نو مبارک! ببخشید که کمی دیر پاسخ تبریکات مهربانتان را می‌دهم. راستش را بخواهید هر چه می‌کنم نمی‌توانم بگویم “عیدِ شما مبارک” و فقط می‌توانم بگویم که “سال نو مبارک” چرا که عید روز شادمانی است و چه شادمانی‌ای وقتی که جوانی را به جرم حرف زدن و یا حتی فحش دادن و توهین کردن به آنجا برسانند که در زندان خودکشی کند و بعد هم به راحتی تماشایش کنند تا بمیرد. چه عیدی وقتی که به پدر و مادرهای داغ دیده‌ای که از شهرستان‌های دور و نزدیک برای دیدن بچه‌های دانشجوی زندانی‌شان جلوی زندان اوین حمله می‌شود و آرزوی حتی دیدار فرزند هم بر دلشان در شب سال نو می‌ماند… آنقدر این اخبار تاسف آور است که نه دستم به نوشتن می‌رود، و نه زبانم به گفتن کلمه‌ی “عید”….به قول کدکنی

آنچنان سوخته ژرفای وجودم از اندوه

که فرومانده از گفت و شنود

دود از پیرهنم بیرون می‌آید، دود!

ببخشید اگر ملولتان کردم. می‌خواستم مدتی ننویسم تا زمان سرِ زخم اندوه را ببندد، دیدم رسم ادب نیست که تبریکات در کامنت‌ها و ایمیل‌ها را بی‌جواب بگذارم ولی نوشتن همان و شرح اندوه همان. کلی مطلب  خوب علمی هم در ذهن داشتم که بنویسم ولی همیشه این موقع سال اوج حجمِ کاری من است و امسال دیگر با کارهای جدیدی که شروع کرده‌ام بیشتر از هر سال شد. همینقدر بگویم که از شدت درگیری کاری روز اول سال بچه‌هایم را هم ندیدم! یاد عید پارسال و بازی مشاعره‌مان به خیر!

بر خلاف آنکه می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، آرزو می‌کنم سالی که در پیش است رزوهایی با اخباری بهتر از روزهای اول سال داشته باشد.  آرزو می‌کنم که جز از بذر محبت امسال چیزی دگر نکاریم. من همه‌ی عمرم معلم بوده‌ام و همیشه این بیت مولانا ورد زبانم:

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک     به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats