لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

من!

خودمانی, علمی 21 نظر »

تصویر روبرو عکس‌ من است! منِ واقعی که این وبلاگ را می‌نویسد، منی که بسیاری از شما از نزدیک می‌شناسیدش. شوخی نمی‌کنم؛ تصویر روبرو یکی از تصاویر MRI مغز من است. ولی مگر هویت ما، این “من”ی که در وجود همه ما هست و با آن شناخته می‌شویم چیز دیگری به غیر از مغز ماست؟ بنابراین بیراه نیست که می‌گویم این تصویر عکس من است. حتی رفیق جلال‌الدین مولوی هم گفته است: ای برادر تو همه اندیشه‌ای // مابقی خود استخوان و ریشه‌ای.

احساس جالبی‌ست وقتی که زیر دستگاه MRI دراز کشیده‌ای و با آینه‌ای که به تو داده‌اند می‌توانی تصویر مغزت را، تصویر همانی را که دارد در همان لحظه فکر می‌کند، روی صفحه کامپیوتر اتاق کنترل ببینی. این تصاویر را از روی سی-دی MRI مغز خودم استخراج کرده‌ام. در سفر اخیرم به مرکز تحقیقات نورساینس بیمارستان آلفرد در استرالیا، در عالم همکاری، برای تحقیقات آنها به عنوان سابجکتِ گروه کنترل داوطلب شدم که یکی از آزمایشات شامل گرفتن تصاویر مغز با MRI بود.

هیچ دو مغزی را نمی‌توان یافت که کاملا شبیه به هم باشند همانطور که هیچ دو آدمی عین یکدیگر نیستند. حتی آنها که دوقلوی به هم چسبیده هم هستند! با اینهمه جالب است بدانید که ما، انسان‌ها، 99.4٪ کل DNAهایمان با شامپانزه‌ها یکی‌ست. برای مرجع می‌توانید این مقاله در مجله معتبر PNAS را بخوانید. جالب‌تر از آن اینکه به لحاظ بیولژیکی ما آدم‌ها 99.99٪ ژن‌هایمان شبیه به هم است و فقط 0.01٪ تفاوت داریم! باور نکردنی‌ست؛ نه؟! و همان 0.01٪ است که اینهمه تفاوت‌های شگرف بین آدم‌ها به‌وجود آورده است.

منظورم از ذکر شباهت‌های ژنتیکی مابین آدم‌ها اشاره به این نکته بود که وقتی به آدم‌ها نگاه‌ می‌کنیم آنها را خیلی با هم متفاوت می‌بینیم. مثلا چشم‌های آدم‌های مختلف شکل‌های مختلف دارد. ولی وقتی میروی توی آزمایشگاه آناتومی و یک جسد را تشریح می‌کنی، تفاوت‌ها خیلی کمتر دیده می‌شود. ارگان‌های بدن‌های مختلف شبیه به هم دیده می‌شوند. و این میان مغزهای آدم‌های مختلف در ظاهرشان بسیار شبیه به هم دیده می‌شود ولی همان مغز را هم وقتی با تصویربرداری MRI نگاه می‌کنی هیچ دوتایی شبیه یکدیگر نیستند.

همه‌ی این مقدمه را گفتم که شروع کنم کمی راجع به آناتومی مغز حرف زدن. من در این وبلاگ عمدتاً مطالب مربوط به نوروساینس را نوشته‌ام. فکر می‌کنم که به اندازه کافی ایجاد علاقه شده باشد که حالا وقتش باشد کمی راجع به آناتومی مغز حرف بزنیم. راستش را بخواهید تدریس مغز و کارکرد آن خصوصا برای کسانی که زمینه پزشکی یا علوم بیولژی ندارند، کار خیلی سختی‌ست. ولی من هم سابقه‌ام در رشته مهندسی‌ست و تا حالا هیچ کلاسی و درسی ندیده‌ام که بتواند آناتومی مغز را برای مهندس‌ها خوب و ساده و کاربردی و در عین حال نه خیلی کلی، و هم نه خیلی با جزئیات درس بدهد. ادعا نمی‌کنم که من می‌توانم ولی تا حالا چند بار دلم خواسته که تلاشم را بکنم و با هم سفری به درون مغز شروع کنیم. ولی هربار ترسیده‌ام که شروع کنم و بعد وسط کار از سختی کار و سختیِ فارسی نوشتن اینهمه اصطلاحات علمی خسته و بی‌انگیزه شوم و بگویم خب که چی، صدهزار تا کتاب آناتومی هست؛ هرکس که دلش بخواهد خودش می‌رود می‌خواند دیگر… نمی‌دانم… مثلا همین الان دیگر خسته شده‌ام! حالا بماند تا بعد…

منحنی زندگی

خودمانی 10 نظر »

به پدرم می‌گویم که یکی از مجله‌های ریدرزدایجست فرانسه‌اش را بردارد و دو صفحه از آن را بلند بلند بخواند و برای خانم ق معنی کند. می‌گوید: “مجله‌ها کجا هستند؟” می‌گویم: “توی کتابخانه در اتاق رو به حیاط.” می‌پرسد: “من کتابخانه دارم؟” می گویم: “آره پدر، غیر از اتاق خودت در هر اتاق دیگر هم چند تا کمد کتاب داری.” می‌گوید: “آخر ما خانه را عوض کرده‌ایم، مطمئنی که اینجا هستند؟” خانه که عوض نشده است پس از او می‌خواهم که گوشی را بدهد به پرستار، خانم ق. به پرستار نشانی مجله‌های ریدرزدایجست را می‌دهم و می‌گویم که یکی را بیاورد. انجام می‌دهد. باز به پدر می‌گویم: “پدر این تکلیف هر شب شماست. می‌دانید که من هم مثل شما معلم سختگیری هستم. هرشب دو صفحه را باید بخوانی و برای خانم ق ترجمه کنی.” پدرم با نشاطی کودکانه حرف مرا تکرار می‌کند و بعد می‌گوید: “راست می‌گویی. پس من هر شب باید این تکلیف را انجام دهم. باشد. ولی مگر من فرانسه بلدم؟” به یادش می‌آورم که فرانسه را خوب بلد است و اطمینان می‌دهم که اگر ببیند به یاد خواهد آورد. باز چند باری دیگر تکرار می‌کنم و به پرستار هم سفارشات لازم را می‌کنم.

گوشی را که می‌گذارم سیل اشکم روان می‌شود. این پدر مردی بود که بسیاری از پرستارها و دکترهای شهر خود را با افتخار شاگرد او می‌دانند. او  بود که به ما پشتکار، اراده، منظم بودن و اهل علم بودن را آموخت. بچه که بودم اگر یکوقت می‌گفتم که حوصله‌ام سر رفته، همیشه با لبخند می‌گفت “یعنی حوصله‌ات ماشین سوار شده رفته تهران؟! توی کتابها بگرد حتماً‌ پیدایش می‌کنی.” و حال این منم که باید با او مثل یک معلم و یا مادر برخورد کنم و او مثل کودکی حرف‌شنو گوش می‌دهد و به توصیه‌هایم عمل می‌کند. گویی که اگر هرکسی به اندازه کافی طولانی زندگی کند، به کودکی دوباره نزدیک می‌شود و منحنی زندگی‌اش مثل یک تابع توزیع نرمال (زنگ وارونه) می‌شود.

راستش هر بیماری‌ای را برای پدرم انتظار داشتم مگر این را که او هم مسیر مادرم را طی کند. هنوز از شوک پذیرش این واقعیت در نیامده‌ام. پدر و مادر من بی اغراق باهوش‌ترین و عاقل‌ترین افراد فامیل ما بودند. هنوز هم با وجود بیماری عاقلند ولی پذیرش از دست دادن قوای ذهنی‌شان برایم دردناک است. به خاطرات گذشته‌ای که از آنها دارم چنگ می‌زنم و دلم نمی‌خواهد که آن تصاویر در مقایسه با تصویر وضعیت فعلی‌شان به هیچ وجه کمرنگ شوند که می‌دانم که حافظه انسان به مرور زمان بسیار غیرقابل اعتماد است. در پستی راجع به سلکتیو بودن و خطاپذیری حافظه نوشته بودم.

به نظرم می‌رسد که پدرم وسکیولار دیمانشیا گرفته است که با آلزایمر کمی متفاوت است هر چند که هردو در نهایت به یک مسیر می‌روند. البته این تشخیص من از راه دور است. با دکترهایش از نزدیک و مستقیم حرف نزده‌ام. وسکیولار دیمنشیا در اثر فشار خون بالا (که پدرم در تابستان گذشته به کرات فشار خون بسیار بالا پیدا می‌کرد در اثر استرس و یا وضعیت مادرم) و یا سکته بسیار خفیف که معمولا در سی-تی مغز هم دیده نمی‌شوند، ایجاد می‌شود. بهار گذشته دو بار پدرم غش کرد و هر بار دکترها چیزی پیدا نکردند که نشانی از سکته باشد. ولی خب رزولشن تصویر برداری محدود است و به نظر من آن کسانی که به کما می‌روند و تصویر مغز آنها را مرده مغزی نشان می‌دهد ولی بعد تعدادی از آنها معجزه‌آسا پس از مدتی به زندگی باز می‌گردند برای اینست که تصویر برداری ما رزولشن کافی برای تشخیص کامل را ندارد. شاید هیچوقت هم نتوان گفت که رزولشن کامل چقدر است.

احساس می‌کنم که پدرم شاید از غصه بیماریِ الزایمر مادرم شتاب گرفته که به او برسد…. خودم را دلداری می‌دهم که هرچه هست حداقل ساعاتی خوب را با هم دارند. هنوز پس از 7-8 سال که از الزایمر مادرم می‌گذرد او هنوز همه نزدیکان و بستگان را می‌شناسد. البته گاهی پدرم را دو نفر می‌داند: یکی که شوهر اوست و او را به نام کوچک خطاب می‌کند و نوازشش می‌دهد (کاری که هرگز قدیم‌ها در جلوی دیگران نمی‌کرد) و دیگری که به نام آقای دکتر مثل دیگران خطابش می‌کند و می‌گوید که دوست صمیمی‌اش است!

چند روز پیش یک بیمارستان شهر که بزرگترین مرکز توانبخشی شهرمان است دعوتم کرده بودند که از آنجا بازدید کنم و شاید یک آزمایشگاه تحقیقاتی را در آنجا راه بیندازیم. یک بخش الزایمر هم داشتند. خواستم که آنجا را هم ببینم. 20 تا اتاق داشتند که خیلی هم ترو تمیز و شیک و زیبا بود با پرستارهایی جوان و خوشرو. یکی از بیماران مردی بود حدودا 70 ساله که تا مرا دید به طرفم آمد و دستم را گرفت و گفت: تو زنِ من هستی؟ اندکی مکث کردم و بعد گفتم: آره، آمده ام تو را ببینم. بیمار لبخندی زد و مرا به دنبال خودش کشید. به همراه او و رئیس تحقیقات بیمارستان همانطور که برایم امکانات مرکز را توضیح می‌داد، چند دوری در راهروهای آن بخش زدیم تا موقع رفتن به بخش دیگری شد. پرستارها آمدند که حواس بیمار را پرت کنند تا دستم را ول کند و من بروم. ولی حواسش پرت نمی‌شد و مرتب به من می‌گفت که بیا پیش من. بالاخره با بغضی در گلو آن بخش را ترک کردم. همراهم متوجه بغضم شد و گفت او دقیقه‌ای دیگر فراموش می‌کند. گفتم می‌دانم که فراموش می‌کند ولی کل این داستان و تنهایی این بیماران ذهنی حتی در بهترین شرایط یک مرکز مثل این مرکز غم انگیز است.

خیلی‌ها به ما می‌گفتند که پدر و مادرمان را بهتر است که ببریم خارج پیش خودمان. ولی شک ندارم که در آن صورت سیر بیماری مادر سریعتر می‌شد. در غرب نگهداری به سیستمی که آنها اکنون در خانه خودشان دارند غیر ممکن است یعنی اگر بشود هزینه‌اش بالای 10 هزار دلار در ماه می‌شود. در مراکز اینچنینی هم، باز در بهترین حالتش (که البته آنهم در امریکا بسیار گران است و در کانادا برای شهروندان کمی ارزان‌تر) بازهم بیمار زندانی آن مرکز است و هرگز جای خانه خودِ شخص را نمی‌گیرد. به نظرم این خیلی مهم است که بیمار با آدم‌های سالم بیشتر سروکار داشته باشد تا با بیماران دیگر مثل خودش. مادر من هنوز پس از 8 سال الزایمر می‌تواند از پس یک مکالمه کوتاه با یک غریبه بربیاید. تعارفات معموله را انجام می‌دهد و هرگز کسی را جای همسر و یا بچه‌هایش اشتباه نمی‌گیرد. هنوز قدرت شخصیتش را حفظ کرده است. مثلا هنوز مرا زیاد دعوا می‌کند!! آخر غالبا فکر می‌کند که من یک دختر 15-16 ساله هستم و آنوقت مثلا اگر با یک مهمانِ آقا کمی حرف بزنم آنرا بد می‌داند و دعوایم می‌کند!

و اما علیرغم اینکه این نوشته خیلی خصوصی‌ست (اینجا وبلاگ است دیگر؛ قرار نیست که همیشه علمی صرف بنویسم. نوشتن آدم را سبک می‌کند.)، دو نکته از مشاهدات علمی را بگویم که به واقع بیماری مادرم بوده که باعث شده است به تحقیق روی الزایمر روی بیاورم.

هنوز بیماران الزایمری را با روش‌هایی که ایجاد کرده‌ایم تست نکرده‌ام ولی نتایج اولیه‌مان روی بچه‌های زیر 12 سال، جوان‌ها و افراد بالای 65 سال بسیار جالب و منطبق با فرضیه‌‌هایم بوده است. یکی از آن فرضیه‌ها اینست که من معتقدم خراب شدن حس تشخیص جهت و زمان (spatiotemporal perception) از اولیه ترین علامات بیماری دیمانشیا بطور عام است. بسیار قبل از آن که بیمار در خیابان مثلا گم شود می‌توان خراب شدن این حس تشخیص جهت را با آزمایشاتی شبیه آن که ما ایجاد کرده‌ایم تشخیص داد. مثلا حال که پدرم هم دیمنشیا گرفته، با وجودیکه او در خیابان اگر تنها باشد گم نمی‌شود، و یا هنوز خیلی چیزها را بیاد دارد ولی جالب است که روی خانه کاملا ذهنش مغشوش است. گمان می‌کند که خانه عوض شده. طبقه بالا و پایین را قاطی می‌کند. من معتقدم که آزمایشات ما قبل از اینکه بیمار به این درجه از آشفتگی ذهنی برسد می‌تواند خراب شدن این دربافت ذهنی را تشخیص دهد. ولی در اثبات این فرضیه راه درازی در پیش است. از همه سخت تر اینست که کسانی را پیدا کنیم که خیلی در آغاز بیماری هستند و آنها را در 5 سال آینده هم دنبال کنیم.  یعنی باید مثلا فرزندی باشد که نگران این بیماری برای پدر یا مادرش باشد تا آنها را مثلا به دکتر ببرد که ما بتوانیم از آنجا آنها را پیدا کنیم. 8 سال پیش که مادرم به دیدار من آمده بود و من به همین تغییرات در او مشکوک شده بوده او را پیش بهترین نورولژیست شهر بردم ولی تمام تست‌های نورولژیست را مادرم خیلی عالی انجام داد و در نتیجه دکتر به من گفت که من خیال می‌کنم و مادرم نشانی از دیمنشیا ندارد. ولی 3 سال بعد دکترها هم  با مقایسه سی-تی مغزش با سی-تی قبلی اش تایید کردند که او الزایمر دارد.

نکته دوم اینکه بیمار دیمنشیا خود به هیچ وجه به وجود بیماری در خود آگاهی ندارد. پدر من در تمام این سال‌های اخیر دائما هر خبر تازه‌ای در باره داروهای جدید برای دیمنشیا و الزایمر را می‌خواند. به کرات با هم سر مصرف دارو بحث هم می‌کردیم. اما حال که خودش هم دیمنشیا گرفته اصلا به آن وقوف ندارد. وقتی که به او می‌گویم که باید حافظه‌اش را تمرین کند گوش می‌کند ولی اصلا به این فکر نمی‌کند که خودش هم دیمنشیا گرفته است.  از اینرو به همکاران می‌گویم که اگر روزی برسد که من از این نترسم که الزایمر بگیرم، بدانند که حتما من هم به این بیماری دچار شده‌ام و آنوقت TMS را که تا آن موقع به حول و قوه الهی در آزمایشگاه ما راه افتاده است، به من اعمال کنند!

شاید برایتان جالب باشد بدانید چه افراد مشهوری به بیماری دیمنشیا دچار شده اند. از جمله این افراد را می‌توان نام برد: نیوتن،  ویلیام آترمولن (نقاش)، آن ادمز (بیولژیست که بعدا در اثر بیماری نقاش شد)،  رونالد ریگان (رئیس جمهور امریکا 30 سال پیش)، آیریس ماردچ (نویسنده‌ای که آثار الزایمرش در کتاب‌هایش آشکار شد)  و خیلی‌های دیگر.

پ.ن. از همه دوستان عزیزی که محبت کردند و کامنت گذاشتند سپاسگزارم. شرمنده ام که  نمی رسم تک تک پاسخی بنویسم.


سلام

خودمانی 17 نظر »

مدتی ست که این وبلاگ تعطیل شده, راستش از قبل از انتخابات به دلیل زیادتر شدن مسئولیت‌ها و گرفتاری‌های کاری همانطور که چند پست پایین‌تر نوشتم گفتم که تا سایت کاری‌ام را به روز نکرده‌ام دیگر اینجا پست علمی نخواهم گذاشت. پرداختن به سایت کاری‌ام هنوز که هنوز است نوبتش نشده ولی بعد از ماجرای انتخابات دل و دماغ وبلاگ نویسی را هم از دست دادم! حال مانده ام که با این وبلاگ چه کنم!

این وبلاگ برای خودم مثل یک سفر با کولباری از سئوال بود. جواب به سئوال‌های اساسی‌ام را یافته‌ام. شاید برای همین بی‌انگیزه شده‌ام. تجریه‌ جالبی بود و اغنا کننده یک روح جستجو گر در یک مقطع با یک برش خاص از نگرش. اما دلم برای دوستان اینترنتی تنگ می‌شود و این ارتباط را دوست دارم. هنوز نمی‌دانم که چه خواهم کرد با این وبلاگ. تصمیم‌هایم در موردش همچنان در نوسان است و سیگنال به ثبات رسیده‌ای هنوز نیست. تا آخر دسامبر وقت دارم فکر کنم که آیا می‌خواهم که این دومین و وبلاگ را نگاه دارم یا نه.

فعلا فقط خواستم که سلامی کرده باشم و از همه دوستانی که با ایمیل مهربانانه حالم را پرسیدند و اینکه چرا نمی‌نویسم و کجایم، تشکر کنم و شرح حالی داده باشم. از لطف و محبت همه دوستان سپاسگزارم. زنده و سر سبز باشید، همیشه!

از میان آتش و خون به سوی رویشی سبز

اجتماعی, خودمانی 23 نظر »

مایی که در خارج از کشور هستیم و دلمان برای برای ایران می‌تپید اینروزها شب و روز کارمان شده که اخبار ایران را بخوانیم و از غصه دیدن صحنه‌های دردناک کشته شدن بهترین جوان‌های آن آب و خاک احساس سوختن کنیم. یکی از بچه‌های دانشجوی دانشگاه اصفهان که با من در تماس ایمیلی است و اتفاقا به آقای احمدی نژاد هم رای داده است، وقتی شنید که برای رای دادن به اتاوا رفته‌ام، با تعجب می‌پرسید منی که 20 سال است دیگر در ایران زندگی نمی‌کنم چرا اینهمه حرص و جوش انتخابات را می‌زنم. در جواب او فقط یک جمله نوشتم که انقلاب در زندگی من و نسل من اثرات بسیار زیادی داشته و من با وجودیکه هیچوقت کار سیاسی‌ای به معنای درست کلمه‌اش نکرده‌ام ولی همیشه در متن وقایع و حرکات اجتماعی بوده‌ام و خون انقلاب و علاقه به آن مرز و بوم در رگهایم هنوز جریان دارد. دیگر نگفتم که چگونه تجربیاتم از انقلاب، جهاد سازندگی و جنگ مسیر زندگیم را تعیین کرد و به عبارتی مرا آن کرد که امروز هستم. دیگر نگفتم تصویر پسرکی دوچرخه سوار که سرش با یک ترکش خمپاره از تنش جدا شد در حالیکه پاهایش هنوز رکاب می‌زدند، هنوز هر بار که در باره سیستم عصبی بدن صحبت می‌کنم چگونه پیش چشمم ظاهر می‌شود.  نگفتم  چگونه تصویر زن‌ها و کودکانی که روز 17 شهریور  در خون غلطیدند هنوز در ذهن من تازه‌اند و گاه به خوابم می‌آیند. از پسرک 4 ساله‌ای که فرزند یک بسیجی بود و فکر می‌کرد که او هم یک روز شهید گمنام می‌شود، هم نگفتم. پسرک به همراه مادر باردارش در یک حمله هوایی عراق پودر شدند و پدر دیوانه شد و خود را به زیر آتش خمپاره انداخت؛ و من تا چند روز قبل از آن حادثه مدتی در خانه آنها بسر برده بودم و شبها همبازی پسرک بودم. خاطرات اینچنینی در ذهن من و نسل من بسیارند و مخملباف آنها را در فیلمهایی نظیر عروسی خوبان به زیبایی تصویر کرده است. این چنین است که وقتی می‌بینم دوباره شرایطی شبیه انقلاب در سرزمینم ایجاد شده تمام آن خاطرات در پیش چشمم زنده می‌شوند و مغزم به شدت برای کارهای روزمره معمولی‌ام به اسلو موشن می‌رود.

برای من بسیار دردناک‌ است این تکرار تاریخی خشونت و رفتارهای سبعانه و عواقبش را دیدن. چیزی دردناک‌تر از این نیست که بهترین جوان‌های مملکت را آنگونه وحشیانه به جرم فقط یک اعتراض بر سر و رویشان باتوم بزنند، با موتور و ماشین از رویشان رد شوند و سبعانه بکشند. فیلم کشته شدن آن دانشجوی جوان دانشگاه اصفهان را دیدید؟ (از اینجا می‌تونید ببینید ولی شاید نبینید بهتر باشد که سخت دردآور است.) من که حال خودم را پس از دیدنش نمی‌فهمم. چقدر هم طفلک چهره‌اش وقتی که مرد و از درد و رنج و خونریزی خالی شد، آرام و زیبا شد…

حال می‌فهمم که چرا آن زمان انقلاب دانشجوهای خارج از کشور درس و کار را رها کردند و به ایران برگشتند که سخت است خارج باشی و ببینی و تنهایی خون گریه کنی. مردم به هنگام عزا بیش از دوران خوشی دور هم جمع می‌شوند  و دولت فراموش کرده است که وقتی دست به کشتار می‌زند دیگر زمام کنترل از دست رها شده و جلوی این جمع عزادار را نمی‌توان گرفت.

اما امروز که خیلی عزادار بودم و همینطور پای صفحه کامپیوتر بعد از دیدن فیلم‌های کشته شدن جوان‌ها بی‌حرکت نشسته بودم، ایمیلی از یک محقق همکارم  که استرالیایی است، از ملبورن بدستم رسید که دوست دارم با شما هم درمیانش بگذارم چون همدردی انسانی‌اش برایم دلگرم کننده و امیدوار کننده به آینده آمد. نوشته که وقتی از کنار جنگل‌های سوخته در حریق رد می‌شده به وقایع ایران فکر می‌کرده و اینکه گاه در میان سخت‌ترین شرایط زیباترین صحنه‌ها می‌تواند شکوفه بزند و رشد کند و بعد شعر زیر را سروده. به امید رویشی سبز و تازه از آرمان‌های انسانی با هم بخوانیمش:

In the full moon
Clouds of anger
Burning branches
Billowing smoke
Beauty under attack

In the half moon
Dark shadows
Burn’t limbs
Leaping forth
Remnants of past glory

In the full moon
Signs of life
Beneath the burn a bud
Trunks blossoming leaves
Beauty beckoning

In the half moon
Life anew
A sea of green
Green trunks
Beauty unique

گپی خودمانی

خودمانی 32 نظر »

در فروردین امسال این وبلاگ دو ساله شد و روز تولدش هم یادم رفت همانطور که روز تولد خودم را هم غالبا فراموش می کنم! الان که نگاه می کنم می بینم که چقدر مطلب نوشته ام! وبلاگ نویسی برایم تجربه جالبی بود. یک جورایی مکاشفه ای در خود نیز بود و در عین حال همسفر شدن با راهیانی دیگر در این دنیای به اصطلاح مجازی. این مکاشفه ها و سفرهای مجازی حداقل برای خودم پربار بوده اند. چندی پیش از یکی از دوستان فرهیخته ام راجع به وبلاگم نظر خواستم. آن دوست که نظراتش را به خاطر بی تعارفی و صراحتش بسیار ارزشمند می دانم در مجموع این وبلاگ را اتلاف وقت می دانست با این استدلال که مطالب حاشیه ای و ویشی-واشی هر از چند گاهی که به درد کسی نمی خورد و مطالب علمی هم چرا باید کسی بیاید سراغ وبلاگ من که با اسم مستعار می نویسم, آنها را بخواند, خب می تواند برود اصل مقالات و مطالب مورد بحث را از هزاران جای معتبر دیگر (احتمالا انگلیسی) بخواند. مثلا از همان لینک هایی که من همیشه به هنگام بحث و نقد برای ارجاع به اصل مطلب می گذارم, بخواند.

نقد آن دوست گرامی ام متین است. اما به گمانم و با حسابی سرانگشتی از تعداد فید ردیدرها و آمار هر روزه وبلاگ تعداد خوانندگان دائمی (و نه آن خوانندگان گذری در اثر لینک فروم هایی مثل پی-سی-دانلود) این وبلاگ که یک چیزی در حول و حوش هزار نفر است و غالبا هم به هوای مطالب علمی به اینجا سر می زنند, یک موضوع را اثبات می کند. و آن نکته اینست که درست است که من در این وبلاگ مدارکم را بر در و دیوارش نیاویخته ام و تلاش هم کرده ام که هویت واقعی ام و اینکه دقیقا در کجا کار می کنم و کی هستم پنهان بماند (هر چند که عده نسبتا زیادی هم بالاخره پیدایم کرده اند ولی به خواست من احترام گذاشته و علنی نکرده اند), ولی با همه اینها این مطالب خواننده داشته, نه فقط خواننده ای که گذری می خواند و رد می شود بلکه خواننده ای که می خواند و روی موضوع فکر می کند و بحث را دنبال می کند. این مشاهده این نکته را ثابت می کند که اعتبار یک نوشته می تواند به خود آن نوشته باشد مستقل از هویت نویسنده. یک خواننده فکور می تواند بفهمد که چقدر یک نقد با دقت و موشکافی علمی نوشته شده و چقدر اعتبار دارد. دریافت همین یک نکته خصوصا در میان جوان های ایرانی برای من بسیار مایه خوشوقتی و امیدواری است.

و اما علت این حرف ها در این پست اینست که احتمالا برای مدتی نخواهم نوشت. ولی نه به دلیل نقد آن دوست گرامی و یا گفته دوست بسیار عزیز دیگری که دیشب تلفنی گفت که تازگیها چرت و پرت می نویسم (و به آن دلیل کمی نگرانم شده بود!). بیان آن نقد نوعی بلند بلند فکر کردن راجع به دوسال کارنامه این وبلاگ بود. راستش به خودم قول داده ام که حداقل تا وبسایت کاری ام را به روز نکرده ام در اینجا دیگر پستی نگذارم که آن کار حداقل الان سخت واجب شده است. در چند ماه گذشته شب و روز سرگرم پروپزال نوشتن بوده ام و در واقع خستگی ام را با پرداختن به مقالاتی دیگر برای این وبلاگ در می کرده ام! اما حالا یکی از بزرگترین و مهم ترین آن پروپزال ها به ثمر رسیده و وقت, دوباره وقت کاشتن بذر تحقیقاتی جدید است. در ضمن این پروپزال را که به ثمر رسیده عمدتا روی تشخیص و توان بخشی بیماری الزایمر نوشته ام. یادتان هست گفته بودم که آرزو دارم روزی در ایران مدرسه و مرکزی برای بیماران الزایمری به نام مادرم تاسیس کنم؟ یک قدم در رسیدن به آن آرزو نزدیک تر شده ام. شاید تا 10 سال دیگر زمانش برسد. این روزها دیگر بار پیش پدر و مادرم هستم. احتمالا نتیجه تحقیقات ما دیگر برای مادرم خیلی دیر خواهد بود ولی هم او بوده که با بیماری اش این مسیر را برایم انتخاب کرد (و یا من انتخاب کردم؛ اراده آزاد؟!)

همیشه گفته ام که تحقیق مثل باغبانی می ماند و صبر باغبان را می طلبد و همینطور مراقبتی دائم. از اینکه پروپزالم موفق شده خوشحالم ولی این در عین حال به معنای زیادتر شدن مسئولیت هایم در حدی بسیار وسیع تر از قبل می باشد و این یعنی اینکه دیگر نمی توانم به خود اجازه تفریح و خستگی در کردن های وبلاگی حداقل مثل سابق بدهم. میدانم که دلم برای دوستان این فضا و در نتیجه نوشتن در اینجا تنگ خواهد شد و برای همین هم نمی دانم چه مدت از این فضا دور خواهم ماند.

تا بعد ….

متوسط

خاطرات, خودمانی 4 نظر »

امروز عجبیب دلم هوای پدربزرگم را کرده است. شاید چون دیشب خوابش را دیدم و در نتیجه دلم سخت برایش تنگ شده است. این پدر بزرگ همانطور که قبلا هم گفتم، گویی که همیشه در فامیل ما زنده است. یکی از نکته‌های به یاد ماندنی از او همین کلمه‌ی متوسط است؛ آقا هیچوقت امکان نداشت که بگوید چیزی یا کسی بد است. اصلا کلمه‌ی “بد” در دایره لغات او نبود. به جای آن می‌گفت که “متوسط” است! برای همین ما هم شوخی و جدی همیشه وقتی که بدحالیم می‌گوییم که متوسطیم! امروز داشتم فکر می‌کردم که اگر آقا زنده بود و اگر زبانم لال مسئول فیلترینگ می‌شد چه پیغامی برای وبلاگ‌های فیلتر شده می‌آمد. حتماً می‌نوشت: مشترک گرامی، محتویات این وبلاگ متوسط الحال است؛ بهتر است آنرا ملاحظه نفرمایید، ولی باز هم خود دانید!!

و اما شاید شما هم متوجه شده باشید که تازگیها نبض این وبلاگ نامنظم و غیرعادی می‌زند. به گمانم قلبش اریتمیا گرفته و احتمال دارد که به زودی سکته کند! امیدوارم که بتوانم بحث “اراده آزاد” را تا قبل از سکته کامل یا ناقصش تمام کنم.

حالا فعلا این موسیقی بهشتی را گوش کنید که برایم خاطرات کودکی بسیاری را زنده می‌کند. موسیقی معروف رادریگو موسیقیدان ایتالیایی است که خیلی قدیم‌ها آنرا اریک ماسیاس خوانده بود ولی من هیچ جا آنلاین با صدای ماسیاس پیدا نکرده‌ام. خواننده این قطعه نانا مسکوری است که صدایی بس زیبا دارد.

سلام!

خودمانی 13 نظر »

دوستان خوبم سلام و سال نو مبارک! ببخشید که کمی دیر پاسخ تبریکات مهربانتان را می‌دهم. راستش را بخواهید هر چه می‌کنم نمی‌توانم بگویم “عیدِ شما مبارک” و فقط می‌توانم بگویم که “سال نو مبارک” چرا که عید روز شادمانی است و چه شادمانی‌ای وقتی که جوانی را به جرم حرف زدن و یا حتی فحش دادن و توهین کردن به آنجا برسانند که در زندان خودکشی کند و بعد هم به راحتی تماشایش کنند تا بمیرد. چه عیدی وقتی که به پدر و مادرهای داغ دیده‌ای که از شهرستان‌های دور و نزدیک برای دیدن بچه‌های دانشجوی زندانی‌شان جلوی زندان اوین حمله می‌شود و آرزوی حتی دیدار فرزند هم بر دلشان در شب سال نو می‌ماند… آنقدر این اخبار تاسف آور است که نه دستم به نوشتن می‌رود، و نه زبانم به گفتن کلمه‌ی “عید”….به قول کدکنی

آنچنان سوخته ژرفای وجودم از اندوه

که فرومانده از گفت و شنود

دود از پیرهنم بیرون می‌آید، دود!

ببخشید اگر ملولتان کردم. می‌خواستم مدتی ننویسم تا زمان سرِ زخم اندوه را ببندد، دیدم رسم ادب نیست که تبریکات در کامنت‌ها و ایمیل‌ها را بی‌جواب بگذارم ولی نوشتن همان و شرح اندوه همان. کلی مطلب  خوب علمی هم در ذهن داشتم که بنویسم ولی همیشه این موقع سال اوج حجمِ کاری من است و امسال دیگر با کارهای جدیدی که شروع کرده‌ام بیشتر از هر سال شد. همینقدر بگویم که از شدت درگیری کاری روز اول سال بچه‌هایم را هم ندیدم! یاد عید پارسال و بازی مشاعره‌مان به خیر!

بر خلاف آنکه می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست، آرزو می‌کنم سالی که در پیش است رزوهایی با اخباری بهتر از روزهای اول سال داشته باشد.  آرزو می‌کنم که جز از بذر محبت امسال چیزی دگر نکاریم. من همه‌ی عمرم معلم بوده‌ام و همیشه این بیت مولانا ورد زبانم:

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک     به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم

سید نجابت را به سیاست ترجیح داد ولی …

خودمانی 34 نظر »

درست است که دلمان نمی‌خواست اینطور شود ولی قابل پیش بینی بود. خاتمی به زور اطرفیانش کاندید شد و وقتی که میرحسین زیرآبی زد دید که نجابتش که همان تنها سرمایه‌اش است را نمی‌تواند فدای سیاست کند و پس کنار کشید.  به نظر من  که واقعا ریشه‌‌ی قضیه به همین سادگی است.

و اما پدربزرگم همیشه می‌گفت: الخیرُ فی ماوقع! حالا هم کنار کشیدن خاتمی معنایش رای آوردن احمدی نژاد نیست. چون تا وقتی که خاتمی بود دیگر افراد از جناح احمدی نژاد قرار بود که کاندید نشوند از ترس اینکه آراء جناح خودشان بشکند. ولی حالا که سید نیست به گفته اخبار احتمالا کاندیداهای بیشتری به میدان خواهند آمد. انتخابات به دور دوم خواهد رفت و به نظرم احمدی نژاد چندان شانس زیادی هم ندارد. قالیباف کجاست؟ او به نظرم گزینه خوبی این وسط است برای رای دادن و رای شکستن دیگران! دیگر نوبتی هم باشد نوبت اوست که از شهرداری به ریاست جمهوری برسد! تازه انصافا تهران را هم در عرض 4 سال گذشته بد اداره نکرد.

و اما این جمله “الخیرُ فی ماقع” از آن جمله‌های آچار فرانسه‌ای است که به درد هرکاری و هرکسی، چه معتقد به خدا و چه ناباور به دیوان الهی، می‌خورد. کافیست که به این جمله اعتقاد داشته باشید؛ اگر معتقد به خدا باشید، خداوند برای شما خیر خواهد آورد و اگر هم ناباور به خدا باشید، آنگاه خودتان آن خیر را با این دیدگاه ایجاد خواهید کرد. من بچه که بودم، وقتی که پدربزرگم که برایم مظهر پاکی و روحانیت بود این را می‌گفت من به واسطه وجود پدربزرگ به خیری در انتهای راه معتقد می‌شدم. بعدها یاد گرفتم که این اعتقاد من است که آن خیر را به وجود می‌آورد. این جمله بهانه‌ی انفعال شخص نیست بلکه اثر کاربردی‌اش در ایجاد قوه‌ محرکه برای از پا ننشستن و حرکت مجدد است. حالا هم در این صحنه انتخابات می‌گویم که الخیرُ فی ماقع. واقعاً خاتمی اگر انتخاب می‌شد چنان دست و پایش را می‌بستند که همین جوان‌هایی که الان از کنار کشیدن‌ِ او  خشمگین‌اند بر علیه او می‌شوریدند و همین سرمایه‌ی او که در میان مذهبی‌ها حداقل آدم‌های نجیب و آزادمنشی مثل او هم پیدا می‌شوند، از بین می‌رفت. در حالیکه یک کاندیدای میانه روی بین جناحین احتمالا بهتر بتواند مملکت را از بحران فعلی در آورد. زمان، زمانِ انفعال و تحریم و خانه نشستن نیست؛ باید روی سناریوهای دیگر کار کرد.

گیاهی که یاد گرفته بدون آب زنده بماند!

خودمانی, روزانه 40 نظر »

خیلی قدیم‌ها داستان کوتاه طنزی خوانده بودم در باب ماهی قرمز کوچکی که یواش یواش یاد گرفته بود که بدون آب زندگی کند تا یکروز در حوض آب می‌افتد و خفه می‌شود! حالا حکایت این گیاه من است. این بی‌نوا که عکسش را می‌بینید یاد گرفته است که بدون آب زندگی کند! باور کنید که گیاهی واقعی‌ست. من یک چند ماهی رفته بودم امریکا برای کار و در عرض آن مدت بچه‌ها و گربه‌ها موفق شده بودند که در تلاشی دسته جمعی همه گیاهان خانه را بخشکانند مگر این یکی را که در همین گلدان باریک و کوچک که در گوشه آشپزخانه روی یک طبقه‌ای دور از دسترس مانده بود. دور از دسترس ماندنش باعث شده بود که هیچکس به یادش نباشد و آبش ندهد و البته آزارش هم ندهد. طبیعتاً باید از بی‌آبی می‌خشکید. ولی زنده ماند و من هم که دیدم به بی‌آبی خو کرده، دیگر از ترس اینکه با آب دادن مثل آن ماهی داستان بمیرد،  به حال خودش رهایش کردم! همانطور که می‌بینید همچنان زنده و سبز است. این عکس را همین امروز گرفته‌ام و تا امروز دقیقاً 4 سال است که بدون آب زنده مانده است! یکی می‌گفت که چون در آشپزخانه است از رطوبت هوای موجود زنده مانده است ولی وقت‌هایی که من مسافرت هستم هرگز از آشپزخانه ما بخاری بلند نمی‌شود! آیا ایده دیگری برای توجیه‌ زنده ماندنش دارید؟ برای اطلاع از این گیاهان سبزی است که به بی‌عاری (با عرض معذرت از گیاه) معروفند و پیچک‌وار رشد می‌کنند.

-پی نوشت - گیاهانی هستند که نه به  آب احتیاج دارند و نه به خاک. من یک کوچولویش را روی یک گوش ماهی روی یخچالم دارم. عکسش هم این بغل است و برای بهتر دیدنش رویش کلیک کنید. این جناب گیاه (نمی‌دانم چرا به نظرم میاد که این یکی مذکره!) هر 6 ماه یک دفعه اگه بهش چند قطره آب بدی بقیه ایام رو خوشحال می‌ماند! آن موقع که این را خریدم باهاش یک بروشوری هم بود که عکس و توضیح این قبیل گیاهان خاص را داشت. الان روی گوگل خواستم پیدا کنم ولی چیزی پیدا نکردم. حوصله گردیدن بیشتر هم نکردم. بهرحال خواستم بگویم که می‌شود که یک گیاه بدون آب و خاک هم زنده بماند و حتی رشد کند. می‌گویند که این گیاهان ممکن است حتی گل هم بدهند ولی این جناب گیاه کوچک ما که اصلا تغییری نکرده است. این یکی را حدود 9 سال است که دارم. آن اولی که عکسش در بالاست ولی از این خانواده اصلا نیست و یک دوستی آن را حدود 7 سال پیش بهم داد که مثلا در خاک بکارمش و زیادش کنم. ولی تنبلی باعث شد که همیشه در همان گلدان بماند. طفلکی از 4 سال پیش به این طرف هم که دیگر بدون آب زندگی می‌کند! شاید به یک تیم کشاورزی این دور و برا گفتم که رویش تحقیق کنند ولی راستش دوستش دارم و دلم نمی‌آید که بدمش دست غریبه ها….! در ضمن تعدادی از همین رفقای وبلاگ نویس هر دوی این گیاهان را از نزدیک دیده اند و شاهد درستی این حرف‌ها!!

و اما خدا …

اجتماعی, خودمانی 39 نظر »

چندی پیش راجع به پدر بزرگم که ملا بود و پیشنماز محل نوشته بودم و اینکه چرا وقتی من به مذهب فکر می‌کنم اول از همه یک احساس آزاده‌گی و بی‌نیازی و سربلندی در ذهنم متصور می‌شود؛ در انتهای آن پست وعده کرده بودم که حاصل تکاپوی فکری خودم در باب مذهب را هم بنویسم. در این بین مقاله‌ای خواندم که مروری بود بر مطالعات تحقیقی در باب چگونگی پیدایش اعتقاد به ماوراءالطبیعه در انسان، که در سه پست پیشین ترجمه‌اش کردم تا زمینه علمی و تحقیقی بهتری هم فراهم شود برای آنچه که می‌خواهم بگویم.

قبل از اینکه بقیه مطلب را بخوانید خواهشاً اگر از آن دسته افرادی هستید که به محض خواندن یک حرف مخالفِ افکار و اعتقادات خودتان رگ گردنتان برافروخته می‌شود و یا از آن دسته افراد هستید که هر کسی را که با مذهب ضدیت ندارد و یا به نوعی آنرا تایید می‌کند همراه و موافق و حتی مسئول همه سیاست‌های ج.ا.ا. می‌دانید و یا اینکه خلاصه هرکسی را که مثل شما فکر نمی‌کند نادان و بی‌سواد و گمراه می‌دانید، لطفا از خواندن این مطلب صرف نظر کرده و به راه خود روید.

و اما اصل مطلب. در جواب کامنت سید ناصر، دوست نادیده وبلاگی، در پست قبلی گفتم که من بحث مذهب را جدا از بحث وجود و یا عدم وجود خداوند می‌دانم و توضیحش را موکول به این نوشته کردم. ادامه پست »

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats