Mar 01
خیلی قدیمها داستان کوتاه طنزی خوانده بودم در باب ماهی قرمز کوچکی که یواش یواش یاد گرفته بود که بدون آب زندگی کند تا یکروز در حوض آب میافتد و خفه میشود! حالا حکایت این گیاه من است. این بینوا که عکسش را میبینید یاد گرفته است که بدون آب زندگی کند! باور کنید که گیاهی واقعیست. من یک چند ماهی رفته بودم امریکا برای کار و در عرض آن مدت بچهها و گربهها موفق شده بودند که در تلاشی دسته جمعی همه گیاهان خانه را بخشکانند مگر این یکی را که در همین گلدان باریک و کوچک که در گوشه آشپزخانه روی یک طبقهای دور از دسترس مانده بود. دور از دسترس ماندنش باعث شده بود که هیچکس به یادش نباشد و آبش ندهد و البته آزارش هم ندهد. طبیعتاً باید از بیآبی میخشکید. ولی زنده ماند و من هم که دیدم به بیآبی خو کرده، دیگر از ترس اینکه با آب دادن مثل آن ماهی داستان بمیرد، به حال خودش رهایش کردم! همانطور که میبینید همچنان زنده و سبز است. این عکس را همین امروز گرفتهام و تا امروز دقیقاً 4 سال است که بدون آب زنده مانده است! یکی میگفت که چون در آشپزخانه است از رطوبت هوای موجود زنده مانده است ولی وقتهایی که من مسافرت هستم هرگز از آشپزخانه ما بخاری بلند نمیشود! آیا ایده دیگری برای توجیه زنده ماندنش دارید؟ برای اطلاع از این گیاهان سبزی است که به بیعاری (با عرض معذرت از گیاه) معروفند و پیچکوار رشد میکنند.
-پی نوشت - گیاهانی هستند که نه به آب احتیاج دارند و نه به خاک. من یک کوچولویش را روی یک گوش ماهی روی یخچالم
دارم. عکسش هم این بغل است و برای بهتر دیدنش رویش کلیک کنید. این جناب گیاه (نمیدانم چرا به نظرم میاد که این یکی مذکره!) هر 6 ماه یک دفعه اگه بهش چند قطره آب بدی بقیه ایام رو خوشحال میماند! آن موقع که این را خریدم باهاش یک بروشوری هم بود که عکس و توضیح این قبیل گیاهان خاص را داشت. الان روی گوگل خواستم پیدا کنم ولی چیزی پیدا نکردم. حوصله گردیدن بیشتر هم نکردم. بهرحال خواستم بگویم که میشود که یک گیاه بدون آب و خاک هم زنده بماند و حتی رشد کند. میگویند که این گیاهان ممکن است حتی گل هم بدهند ولی این جناب گیاه کوچک ما که اصلا تغییری نکرده است. این یکی را حدود 9 سال است که دارم. آن اولی که عکسش در بالاست ولی از این خانواده اصلا نیست و یک دوستی آن را حدود 7 سال پیش بهم داد که مثلا در خاک بکارمش و زیادش کنم. ولی تنبلی باعث شد که همیشه در همان گلدان بماند. طفلکی از 4 سال پیش به این طرف هم که دیگر بدون آب زندگی میکند! شاید به یک تیم کشاورزی این دور و برا گفتم که رویش تحقیق کنند ولی راستش دوستش دارم و دلم نمیآید که بدمش دست غریبه ها….! در ضمن تعدادی از همین رفقای وبلاگ نویس هر دوی این گیاهان را از نزدیک دیده اند و شاهد درستی این حرفها!!
Sep 26
همه را سِحر بخواباند و من خواب ندارم
این همه عشق ز افسونیِ جادوی تو بینم
در دل دیده غزلهای چنان آب روان را
تو بخوان که این همه از چشم سخنگوی تو بینم
درد دوری تو ازحد صبوری به در آمد
هله این درد نهانسوز به داروی تو بینم
بعد از این غزل این تصنیف هم میچسبد: تصنیف “میدانم که میآیی” ساخته امیرحسین خان سام نازنین، پزشک متخصص ساکن آکسفورد، و با صدای علی بیات.
____________
پ.ن..1 با عرض معذرت مجبور شدم که آهنگ رو بردارم تا مشکل فید ایجاد شده را حل کنم تا بعد دوباره بگذارمش. (ممنون از تذکر راجع به مشکل فید.)
پ.ن.2. نمیدانم چرا پادپرس با این آهنگ مشکل دارد. حالا جور دیگه هم مشکل حل میشه. برای شنیدن و دانلود کردن فایل ام-پی-3 اش روی این لینک کلیک کنید.
پ.ن. 3. باز یک مدل دیگر درست کردم! حالا فکر کنم کیفیت صدا هم بهتر شده باشد.
Sep 06
سالها این بیت مولانا را می خواندم که “هر که جز ماهی ز آبش سیر شد // هرکه بی روزی ست روزش دیر شد” ولی معنایش بر جانم نمی نشست تا آن روز کذایی…
آن روز صبح معلوم شده بود که ظاهراً بیگدار به آب زده و بچه را مدرسهای گذاشته بودم که حال پول شهریهاش را (3 هزار دلار) نداشتم. راه حل سادهای برای حل مشکل بنظر نمیرسید. از خانه زدم بیرون و سر راه بیمارستان با خودم و خدا گله کردم که من کاری را که در آن موقعییت واجب بود کرده بودم، خرج تجملات و اضافه خواهی که نبود، واجب بود، پس چرا پولش را کم آوردهام.
حدوداً نیم ساعت پس از رسیدن سرِ کار، رئیس بخش به همراه خانمی آمد اتاقم و گفت که آن خانم به دنبال کسی است که برایشان در بیمارستان زنان یک برنامه اتوماتیک ثبت و تحلیل 8 سیگنال از نوزادان تازه به دنیا آمده با LabView برای سیستم تازه شان بنویسد. در آن زمان LabView تازه آمده بود (ورژن 4) و تعداد انگشت شماری در شهر ما به آن وارد بودند که من هم یکی از آنان بودم. پرسیدم که چقدر میدهند. آن خانم گفت که ساعتی 30 دلار و حدوداً برآوردشان اینست که بین 90 تا 110 ساعت کار میبرد.
لبخندی زدم و گفتم من ساعتی کار نمیکنم. برنامه را برای 3 هزار دلار ثابت در عرض دو هفته تحویل خواهم داد. قرار داد بسته شد و من هم دو هفته شبها رفتم بیمارستان زنان و کار را سر وقت موعود خودم (و زودتر از پیش بینی آنها) انجام دادم. مدتی بعد یکی از دوستانِ کاری گفت که بابت آن برنامه حجیمی که برایشان نوشته بودم باید حداقل 5 هزار میگرفتم. گفتمش ولی من فقط 3 هزار میخواستم که آنروز باید برایم میرسید. نمیتوانستم بیشتر بخواهم.
آن روز بود که فهمیدم یعنی چی “هر که بی روزیست روزش دیر شد” . یعنی روزِ او تمام نمیشود تا آنکه روزیای که مقدرش است به او برسد.
همین جا کلامی به آن دسته از خوانندگانی بگویم که از هر چه که حتی بوی عرفان و ایمان و یقین بدهد بیزارند و الان است که سیل دشنام و ناسزا را به امثال من ببندند که با وجود دانش علمی سادهلوحانه به این نوع تعبیر از اتفاقات روزمره معتقدم و در نتیجه من و امثال من مسئول همه مشکلات جوامع مذهبی هستیم! عرض کنم که علم این نوع اعتقادات را اصلا نمیتواند که رد کند و اگر قرار بر تاویل علمی باشد برایش تاویلی (an speculation) هم وجود دارد که ربطی به مذهب و یا حتی روح هم ندارد. یعنی اثبات روح هم از آن در نمیآید. ولی آن گونه تاویل ها را در وبلاگ نخواهم نوشت که راه سوء استفاده و نقل قولِ غلط (از هر دو طرف) را زیاد باز میکند. در ضمن در باب مفهوم “تقدیر” به نکته جالبی در کتاب ایلیاد هومر از قول خدای خدایان یونان (زئوس) بر خوردهام که تامل برانگیز است. شاید یک وقتی نوشتمش.
و اما چی شد که یاد این ماجرا افتادم؟ دیشب که تا پاسی از شب رفته داشتم روی پروژهام کار میکردم در انتها به این تصمیم رسیدم که روزی که بچههایم به من دیگر احتیاجی نداشته باشند به ایران برخواهم گشت و در شهر مادرم و به نام مادرم مدرسهای برای بیماران آلزایمری خواهم زد که در آن از همه نتایج کارهای فعلیمان استفاده شود. بعد از آن به فکر فرو رفتم که بودجه اینکار را از کجا خواهم آورد و باز این بیت مولانا را بیاد آوردم و داستان آن روز کذایی و همینطور یک داستان مشابه دیگر در زمانی دیگر را. من روزی آن مدرسه را تاسیس خواهم کرد!
Sep 04
کلمه زائر بنظرم بسیار کلمه زیبایی میآید. علت وجودی زائر در رفتن است به سمت هدفی. مهم نیست که هدف چه باشد. مهم اینست که هدفی باشد و آدم زائرگونه برود. یک زائر خسته میشود، گاه برزمین میافتد، زخمی هم میشود ولی هرگز از پای نمیایستد.
امروز از افتادن سنگهای بزرگ و جدیدی بر سر کاری که در حال انجامش هستم، حسابی قاط زده بودم. دو ساعتی در زیر بارانی ملایم در مسیری سبز، خلوت و بی انتها تند راه رفتم تا که باران ناامیدیهایم را بشوید و با خود ببرد. در برگشت در خط غروب نیمرخ خورشید را از لابلای ابرها سپاس گفتم و مصمم به خانه برگشتم…
پ.ن. عکس غروب آفتاب در کویر شن سفید در نیومکزیکو است. راجع به آن در پست آوای کویر نوشتهام.
Sep 03
ماه رمضان و دعاهایش بیش از هر چیز دیگری مرا به سالهای کودکیم برمی گرداند. سالهایی که 4-5 ساله بودم و سحرها خواب آلود بیدار می شدم و مثل یک بچه گربه توی بغل مادرم که چهارزانو روی سجاده نشسته بود و دعای سحر می خواند, می خزیدم زیر چادرش و چرت می زدم در حالیکه صدای دعا خواندن مادرم گوشم را نوازش می کرد. آن زمان آغوش مادرم بخصوص روی پایش در زیر چادر نمازش برایم مثل یک قلعه امن بود که از هر گزندی گویی که در امان بود. اینگونه بود که در ذهن من عبادت با آرامش و در امان بودن قرین شد. هنوز که هنوز است بوی مادرم را در زیر چادر نمازش به یاد می آورم و صدای آرامش در گوشم طنین می اندازد.
خدای مادرم خدای مهربان و قدرتمندی بود ولی در خانه ما سخنی از جهنم و یا عذاب نمی رفت. راستش از بهشت هم چندان صحبتی به میان نمی آمد. حیاط خانه خودش برایم بهشت بود! خدا، خدا بود بدون نیاز به ترسیدن و یا طمعی از او. مادرم اگر که نذری هم می کرد فقط 3 عدد صلوات بود و بس! گاه و بیگاه به سفره پارتی هایی هم دعوت می شدیم و می رفتیم. آنوقت من در ذهن کودکیم با خودم فکر می کردم که چطور کار مادرمن با 3 تا صلوات راه می افتد ولی دیگران باید که کلی سفره بدهند و دعا بخوانند. یکبار از مادرم پرسیدم و او در پاسخ فقط گفت که من بجای سفره پولش را به فقیر می دهم. من جواب سئوالم را که نگرفتم هیچ بیشتر برایم باز سئوال ایجاد شد ولی دیگر نپرسیدم. ولی از آن پس بود که در ذهن کودکانهام به این نتیجه رسیدم که وقتی که کار با 3 تا صلوات راه می افتد (کار مادرم که راه می افتاد!) دیگر سفره انداختن و مهمانهای غیر فقیر دعوت کردن به کل بیراهه است.
باری من بزرگ شدم و ریشه های مذهب و آدابی ساده و بی پیلایش به شیوه ای که گفتم با من ماندند. در خانه پدر کسی به من نگفت که نماز بخوانم یا روزه بگیرم ولی یک دوره ای که دیگر خانه پدر هم نبودم (سالهای اول دانشگاه) خودم را خیلی مقید به آداب کردم و همزمان شروع کردم به خواندن تاریخ اسلام و کتابهای حدیث و غیره. به خواندن رساله که رسیدم دیدم دوست دارم که کافر شوم! پس بجای آن رساله را کنار گذاشتم و بدنبال تاریخ در آمدن رساله ها گشتم.
باری اگر بخواهم آن همه گشت و گذار و کشف و شهودها را خلاصه کنم چیزی می شود که در این شعر آمده است:
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد، یقین اندر گمان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبود
بی نشانی که صواب آمد ازو دادن نشان
چندگاهی عاشقی ورزیدم و پنداشتم
خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان
در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان
خود را مذهبی نمی دانم (هرچند هم که عدهای مرا مذهبی عقب مانده تلقی کنند که البته قضاوت کسی در این باره برایم مهم نیست فقط نحوه استدلال برایم جالب توجه آمد) ولی به همان خدای قدیمی مهربان و قادر به عنوان یک نیروی برتر این هستی ایمان دارم. مذهبی نیستم ولی دوست دارم که برخی از آداب مذهبی را بجا بیاورم. آنها را شرط ادب می دانم و لازمه اختلاط کردن با مردم عادی و متوسط جامعه. ماه رمضان را هم دوست دارم شاید بخاطر خاطرات کودکیام و اینکه بدلایلی همچنان در ارتباط با مفهوم پناه بردن به یک قلعه امن، بخصوص آنجا که آوار هرچه که خود ساختهای برسرت می ریزد، جزو لاینفک حافظه مغزم شده است.
پ.ن. بیشتر نوشته بودم و توضیح داده بودم که منظورم چیست وقتی میگویم مذهبی نیستم ولی دیدم باقی نوشته بحثی در باب جامعه شناسی مذهب شده و در واقع پا در کفش جامعه شناسان کردن است و با تم بقیه نوشته نمیخواند، حذفش کردم. شبیه آن حرفها را زیر پستهای دکتر کاشی به صورت کامنت قبلا نوشته بودم.
Aug 12
به نظرم رابطه خطی مستقیمی بین زندگی و طعم نوشیدنی ها وجود دارد. در کودکی زندگی شیرین است و کودک هم فقط نوشیدنی های شیرین مینوشد. به تدریج که کودک بزرگ میشود زندگی تلخ و شیرین میشود و نوشیدنیهای تلخ مثل قهوه هم یواش یواش راه خود را پیدا میکنند.
ولی نکته اینجاست که همانطور که طعم تلخ قهوه یواش یواش گوارا میشود، آدم هم یاد میگیرد که از زندگی با همه تلخیهایش هم لذت ببرد.
پ.ن. تازه یادم آمد که قبلا هم یک چیزی شبیه به این نوشته بودم به نام زندگی و قهوه! دعوایم نکنید که چرا تکراری نوشتهام! نکته عمیق است و مرتب تکرار میشود و بعلاوه آنرا به بهانه دوست عزیزی نوشتهام که دلم برای دیدن دوباره لبخند شیرین و از ته دلش خیلی تنگ شده است…
Nov 05
نمایشنامه طنزی بر اساس سخنان وزیر کشور
__________________________________________________________________________
کمدی انتقاد
ميخواهد جشنوارهي انتقاد به دولت راه بياندازد و منتقد برگزيده انتخاب كند و جايزه بدهد. اين هم از آن طنزهاي تلخي است كه سراغش را در اين خرابآباد ميتوان گرفت…..
__________________________________________________________________________
کدام عاشقانهتر است؟
زندگی از نگاه مرگ یا نگریستن به مرگ از منظر زندگی، کدام یک عاشقانهتر است؟…
___________________________________________________________________________
آنچه به آزادي معنا مي دهد اجازه يافتن براي شناگري برخلاف امواج درياست. اينجاست که آزادي منافع قدرت را به چالش مي گيرد و ميزان مدارا در جامعه و حکومت را آشکار مي سازد….
_____________________________________________________
ظهارات مسئولان ستاد نهی از منکر همدان پر از تناقض است.
برادر: به یقین می گویم که خواهرم محال است خودکشی کرده باشد! حال او پانزده دقیقه پیش از مرگش کاملاً خوب و روحیه اش به قدری بالا بود که گفتگو با او همه نگرانی هایم را برطرف کرد.
مادر: زهرا هفت سال در تیزهوشان تحصیل کرد و با رتبه ی 21 وارد رشته پزشکی دانشگاه تهران شد. او امسال امتحان تخصص می داد. زهرایم می خواست اورولوژیست شود.
Oct 05
خطابه نمی خواند. کلمه هایی دشوار را ردیف نمی کرد. خود را به پیری نمی زد. خودمانی بود. حرفهایش سازمان مرتبی نداشت. خیلی قرارسفت و محکمی با خود نگذاشته بود تا از کجا شروع کند و در کجا اوج بگیرد و در کدام زمین فرود بیاید. همه کلمه ها بی اختیار می ریخت. سرعتش بالا بود برای همین مخاطبان مجبور می شدند به دنبالش بدوند. امام علی جابجا در میان جمله هایش نشسته بوذ… .
————————————————–
اميد و مرگ
هرجا که میبینم واقعا «زندگیناخواستنی» بر من فشار میآورد، به مرگ فکر میکنم، آنجا که نمیتوانیم «آری» بزرگ را به زندگی بگوییم، باید «نه»ی مقدس را انتخاب کنیم. یعنی دو راه بیشتر نداریم، یا واقعیت (زندگی ناخواستنی) را تغییر دهیم و یا بمیریم. این دوراهیای است که کامو آنرا «دوراهی» یا «معضل» (dilemma)مینامد. یک سوی «زندگیناخواستنی» و سوی دیگر «مرگ» و «خودکشی»! به همین دلیل کامو میگوید فلسفه واقعی از «خودکشی» شروع میشود….
—————————————–
در کتابی ابدی
آه ای عالم ربّانی عشق!
در کتابی ابدی
شرح منظومهی بیداری ما را بنویس!
……
—————————————————–
دین عامه؛ دین خاموش؛ دین پنهان
“اکثریت” واژه ای است که بین متفکران در مورد آن توافق کمی وجود دارد. نیچه از آن گریزان بود، سارتر هم آنرا جهنم می خواند و بردیایف، اکثریت را در دوران مدرن، وسیله میانمایگی میدانست. متقابل مارکس، از تعیین کنندگی نقش آنان در حرکت تاریخ سخن می گفت. اما خانم سارا شریعتی در گفتاری، به موضوع دین عامه پرداخته است. دین عامه از دیدگاه ایشان، در برابر دین خواص و روشنفکران قرار می گیرد.
Oct 03
حالا حکایت عمران است…
نامة من باز قدري دير شد
«مدتي اين مثنوي تأخير شد»
فكر كردي نامهات را باد برد
يا فلاني دوست را از ياد برد
گفتهاي شل گشته پيچ خندهات
غم شده سنجاق در پروندهات
————————————
صدایش همۀ اوست
نامش را نمی دانم. صبحهای زود میخواند یا بیشتر، وقتی از روز که هیچ صدای دیگری شنیده نمیشود. در زمینهای از سکوت، لختی و آرامش میآید. هیچوقت از نزدیک او را ندیدهام. نامش را نمیدانم. از اندازه او و رنگ بالهایش بیخبرم…..
———————————–
تیلهها و حلقهها
ظاهراً زندگی در این جهان، مداری دیگر نیز دارد. در آن مدار دیگر، زندگی در مرزهای پرمخاطره جاری است. زندگی در آن مدار دیگر نیز از جهان متن و حاشیهای میسازد. اما جهان حول و حوش یک حلقه میان تهی سامان یافته است. قهرمان خود را یک حفره میان تهی یافته است، و در پرتو زندگی در مداری دیگر، عظمت هستی و بیکرانگی جهان را پیش چشم میگشاید…..
———————————–
نمايشي از پستوي ذهن آدمهاي معمولي
كافي است تخيل كني آن آدمي كه همين حالا يك گوشهي ديگر زمين ما دارد اين عكس را آپلود ميكند، الان در چه فكري است و كنار اين عكس و به زبان خودش، چه چيزي نوشته يا خواهد نوشت. خيلي از اين عكسها بسيار گويا هستند….
———————————
باور
ترجیح میدهم با اینها به سر برم که از هیچ، فرصت میسازند و اگر نمیتوانند جسمشان را راه برند وجودشان را میدوانند، تا آنهایی که با اینهمه استعداد و امکانات و فرصتها به سیاهی دامن میزنند. با آن ترسوهایی که چون زندگییشان را هیچگاه واقعا به خطر نیانداختهاند و بدبختانه زندگییشان به طور اتفاقی هم به خطر نیافتاده، به قول طاهره حسینی پیش از مرگشان مردهاند! این جسدهای متحرکی که «باور»شان را حتی به خودشان، از دست دادهاند! حتی به نفس کشیدنشان! حتي به خاطر دوستانشان نميتوانند خطر كنند…چندین شب و خاموشی وقت است که برخیزم / وآن آتش خندان را با صبح برانگیزم…
Oct 01
متن زیر نوشته زیبایی است برگرفته از وبلاگ نشانه.
سفره افطار
سفره افطار اگر غذایی به نام شام در میان نداشته باشد،مجموعهای از حاشیههاست که بیمرکز چیده میشود. پر از خرده ریزههای جزیی و فرعی است. آش یا حلیم، خرما،شله زرد،فرنی،حلوا، شیر، شیربرنج، نان خاصی مانند سنگک یا شیرمال، سازههایی که در کنار هم صبحانه نامیده میشوند یعنی چای،کره،مربا،پنیر و شاید گردو. سبزی خوردن و احتمالا زولبیا و بامیه
برای همین است که رنگها،جابجا در سفره پراکندهاند. سبز، قرمز ،سفید،نارنجی،قهوهای و سیاه. اینها سمفونی میشوند اگر حضور مهمانانی چند، آن را درازا داده باشند
این یعنی که سفره گرم است به رنگ رنگهایش ،به بخار و داغی چای و نانش ،ربنّا و اذانش و حال و هوای در کنار نشستگانش
ادامه پست »