لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

آمپول زدن درد داره! (به قلم پویا کرمانشاهی)

خانواده 5 نظر »

نوشته زیر ماجرای پویا کرمانشاهی (یکی از خوانندگان و کامنت گذاران این وبلاگ) است با پسرش به قلم خودش.

یکی از زیباترین و احساسی ترین لحظات زندگی من زمانی بود که پسرم بدنیا آمد. احساسی سرشار از رضایت، سرور، شکرگزاری می کردم، مثل کسی بودم که هدیه بسیار عزیزی رو بدون اینکه واقعا لیاقتشو داشته باشم دریافت کرده باشم. وقتی پرستار پسرم رو به اطاق بیمارستان آورد. خوشحالی من بیشتر شد، چون وقتی که به صورت پسرم نگاه کردم احساس کردم که ذاتی مهربان دارد و آدمی ملایم و آرامی از آب در خواهد آمد و فهمیدم دوستان خوبی برای هم خواهیم بود…

داستانی که اینجا تعریف می کنم مربوط به زمانی می شود که پسرم 3 یا 4 سال بیشتر نداشت (الان پسرم 9 سالشه).

ادامه پست »

خون این بچه به گردن کیست؟

اجتماعی, خانواده 9 نظر »

از دیروز که این خبر را خواندم اصلا حالم را نمی‌فهمم. خبر به نقل از روزنامه اینست:

گروه حوادث؛ مردي با ادعاي جلوگيري از فساد، دختر 8 ساله خودش را خفه کرد.
به گزارش خبرنگار ما جسد دختر 8 ساله يي که نرگس نام داشت در حمام خانه پدربزرگش در اسلامشهر کشف شد و کارآگاهان پس از آنکه با بررسي جسد متوجه شدند اين دختر خفه شده و به قتل رسيده است به دستور بازپرس کريم پروين- رئيس شعبه سوم دادسراي جنايي اسلامشهر- تحقيقات خود را براي شناسايي قاتل آغاز کردند. آنان در بررسي هاي خود متوجه شدند اين جنايت به احتمال بسيار زياد به دست پدر 34 ساله نرگس به وقوع پيوسته است. اين مرد جوان که محمد نام دارد بدون هيچ مقاومتي اتهام فرزندکشي را پذيرفت و گفت؛ من فکر مي کردم بچه ها فرشته هستند اما هنگامي که به 20 سالگي مي رسند، معصوميت شان را از دست مي دهند و تبديل به انسان هايي فاسد مي شوند. من نيز براي فاسد نشدن دخترم تصميم گرفتم او را بکشم. محمد در ادامه اعترافات تکان دهنده اش گفت؛ از 6 ماه قبل براي کشتن نرگس برنامه ريزي کرده و براي اين کار دو مارمولک گرفته و خشک کرده بودم و هدفم اين بود که مارمولک ها را به دخترم بخورانم و از اين طريق او را بکشم اما چون مارمولک ها خشک نشده بودند، تصميم گرفتم وي را خفه کنم. متهم به قتل افزود؛ من همسرم را طلاق داده بودم و نرگس با مادرش زندگي مي کرد اما شب حادثه آن دو براي شرکت در يک جشن عروسي به خانه پدري من آمده بودند و من از طريق يکي از کودکان حاضر در جشن دخترم را که در قسمت زنانه حضور داشت، صدا زدم و به حمام خانه بردم و او را با دستانم خفه کردم. من در هنگام قتل هيچ حرفي به دخترم نزدم و او نيز فقط مرتب مرا صدا مي زد و حرف ديگري نمي زد. وي ادامه داد؛ من با اين قتل حق پدري ام را ادا کردم و نگذاشتم فرزندم فاسد شود.

شاید بگویید که مردک روانی بوده؛ حتما هم بوده؛ اگر نبود که اینجوری تحت تبلیغات سیستم باورش نمی‌شد که همه دختران 20 ساله فاسدند. خون این بچه به گردن کیست؟ جز از این است که خون این بچه بیگناه به گردن همه آنهایی‌ست که می‌گویند جوانان ما و بالاخص دختران ما فاسدند؟ آخر مگر غیر از این است که این جوانان چه فاسد چه صالح، چه خوب چه بد، هرچه که هستند بالاخره بچه‌های ما هستند؛ در همین اجتماعی که شما آقایانِ دست اندر کار و صاحب اختیار مملکت بزعم خودتان با فرهنگ ناب محمدی آمیخته‌اش کردید، بزرگ شده‌اند؟ اگر این جوانان بدند و فاسدند و هرچه که شما می‌گویید هستند پس حداقل بپذیرید که شکست خورده‌اید و یکجای کارتان ایرادی اساسی دارد. چرا اول خودتان را که پدر و مادرِ نوعیِ جامعه هستید سرنش نمی‌کنید؟ کجا و کی رسول اکرم با این کلماتی که شما هر روز جوانان را خطاب می‌کنید مردمِ زمان خودش را خطاب می‌کرد؟ تازه آنهم آن جامعه عربی که قبل از ظهور پیامبر اسلام آکنده از فساد بود. اگر نخوانده‌اید بروید اصول کافی را بخوانید و ببینید که پیامبر چقدر حتی در مقابل زنای با محارم چشم پوشی و مسامحه می‌کرد. کجا پیامبر جوانهای عصر خودش را فاسد خطاب می‌کرد؟ فاسد آن آقازاده‌هایی هستند که در خلوت هزاران کار می‌کنند نه این دختران جوانی که تنها جرمشان دختر بودنشان است. خون این دختر بچه 8 ساله نه فقط به گردنِ پدرش بلکه به گردنِ همه شمایانی است که دختران جامعه را فاسد خطاب می‌کنید. از این دختر بچه هم پرسیده خواهد شد: به ایٌ ذنبٍ قتلت؟ و شما از پاسخ او به لرزه خواهید افتاد…

لینک این مطلب در بالاترین

مهر و مقاومتِ مادری در نهایت برنده می‌شود (یک مثال)

اجتماعی, خانواده 2 نظر »

چندی پیش داستانی از ماجراهای یکی از دوستانم، هایده خانم، با دخترش را نوشته بودم. به توصیه دوستان از ایشان اجازه گرفتم که تدابیرش را به عنوان یک نمونه موفق از رابطه مادری با دختر نوجوانش در شرایطی کاملا بحرانی، نقل کنم.

هایده با شوهرش وقتی که دخترشان 4 ساله بود به امریکا مهاجرت کرده بود و وقتی که دخترشان 14 ساله بود از شوهرش طلاق گرفته بود. هایده و شوهرش آدمهای نسبتا مذهبی‌ای بودند و شوهر از جمله مردهایی بود که وقتی پای دخترشان به میان می‌آید بیشتر یاد مذهب و آداب مذهبی می‌افتد، از آنهایی که از رشد و قد کشیدن و زیبا شدن دخترشان خجالت می‌کشند و سعی در پوشاندنش دارند. در تمام دوران بلوغِ دخترشان، پدر مرتب سعی داشت که به دخترشان گوشزد کند که زیبایی ملاک خوبی نیست و مدام به او می‌گفت که آنجور که لباس می‌پوشد زشت می‌شود. از آنطرف دخترها در غرب عمدتا در سنین نوجوانی‌ست که خود را زیاد آرایش می‌کنند و تلاش وافری در زیبا نشان دادن خود دارند. لاله، دختر هایده، هم از این جمع استثنا نبود.

هایده و شوهرش طلاق متمدنانه و راحتی نداشتند و این وسط پدر، لاله‌ی 14 ساله را بسیار سرزنش می‌کرد که طرفداریِ مادرش را کرده است و با طلاق آنها موافق بوده است. مرتب لاله را نصیحت می‌کرد که راه مادرش را طی نکند و همچون او مثلا به بیراهه نرود.

زیر فشارهای محیط از یک طرف و موأخذه شدن مداوم توسط پدر و فشارهای ناشی از طلاق از طرف دیگر، لاله به دوستان مدرسه‌ای بیشتر پناه آورده بود. متاسفانه در حلقه دوستانِ چندان خوبی قرار نداشت. سیگار می‌کشید و به انواع حیل به مادرش دروغ می‌گفت و در پارتی‌های دوستانش شرکت می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که دیگر از مدرسه هم در می‌رفت و البته درس هم نمی‌خواند.

هایده اینهمه را حس می‌کرد ولی لاله به هیچکدام از کارهایی که در بالا نوشتم هرگز اعتراف نمی‌کرد و اصرار داشت که مادرش اشتباه می‌کند. چون ظاهر قضییه را حفظ می‌کرد، هایده مدرکی برای اثبات آنچه که حس می‌کرد، نداشت و نمی‌توانست به صرف بی‌ادب رفتار کردن دخترش او را به چیزی متهم کند و مثلا به آن دلیل فشار بیشتری روی دخترش اعمال کند.

ولی حس مادریِ هایده قوی‌تر از این حرفها بود. به قول خودش هرکاری که دخترش می‌کرد او به خواب می‌دید. در اتاق دخترش دفتر خاطرات او را پیدا کرده بود که خواندنش برای هایده ضربه بزرگی بود. پس از آن کیف دخترش را گشته بود و بسته‌ای ماری جوانا هم پیدا کرده بود. به گفته خودش از سر استیصال به پلیس زنگ زده بود و پرسیده بود که اگر او آن بسته را به پلیس دهد چه کار خواهند کرد. پلیس هم گفته بود که چون دخترش زیر 18 سال است مادرش را احضار خواهند کرد و تعهد خواهند گرفت. هایده مایوسانه از پلیس پرسیده بود که پس او با دخترش چه کند که او را از این مواد دور بدارد و پلیس گفته بود که تنها راه اینست که دخترش را از خانه بیرون کند تا او سختی زندگی را بفهمد و سرش به سنگ بخورد! در ضمن لاله دوستی هم داشت که مدام او را به فرار از خانه تشویق می‌کرد. مادرِ آن دوست هم لاله را در دعواهای او با هایده تایید می‌کرد. در همان ایام بود که هایده آن کابوسها را می‌دید که دخترش را کشته است.

آنروزها به توصیه من هایده و دخترش پیش یک مشاور خانواده رفتند ولی توصیه خوبی نبود عمدتا به این دلیل که مشاورین غربی با زمینه فرهنگی ما آشنا نیستند و فرمولهایشان اینطور که هایده می‌گفت برای ما چندان کاربرد ندارد چون که رابطه عاطفی را اصلا در نظر نمی‌گیرد. هایده می‌گفت که فرمولهای مشاور لاله را بیشتر عصبانی و فراری کرده بود. پس تصمیم گرفت که خودش راه حلی پیدا کند.

شرایط هایده و دخترش شرایط بحرانی‌ای بود و راه حلهای هایده در بحران (که در شرایط غیر بحرانی ممکن است به نظر حاد برسند) به ترتیب اینها بودند:

1- مسدود کردن همه حسابهای بانکی دخترش تا که پولی در دست نداشته باشد (لاله در آن زمان 16 ساله بود).

2-درخواست کمک از دایی‌ و عموی لاله که با او ارتباط عاطفی خوبی داشتند برای ارتباط تلفنی بیشتر (هیچکدام از بستگان و همینطور پدرِ لاله در شهرِ آنها نبودند)

3- فراهم کردن موقعیتی که لاله هفته‌ای یکروز برود برای استادِ پیر نابینایی کتاب بخواند. اینکار به گفته هایده برای هر دو نفرِ آنها مفید بود. آن استاد نابینا احساس می‌کرد که بدان واسطه به دختِر سرکشی محبتی پدربزرگانه می‌کند و او را آرام می‌‌کند و لاله هم از آنطرف احساس می‌کرد که به مرد پیر نابینایی کمک می‌کند و بدینوسیله عواطف انسان‌دوستانه در او همچنان زنده می‌ماند. مضافا اینکه بدینوسیله حداقل لاله کمی کتاب هم می‌خواند.

4- گرفتن کلیدِ منزل از لاله و به نوعی زندانی کردن او در خانه و اعمال حکومت نظامی. به این معنا که در ماه اول لاله فقط می‌توانست برای رفتنِ به مدرسه از خانه بیرون برود و پس از یکماه می‌توانست هفته‌ای یک شب برود بیرون به شرط آنکه ساعت 8 شب برگردد. اینکار در واقع سخت‌ترین و پر ریسک‌ترین کار بود برای اینکه ممکن بود که لاله این شرایط سخت را برنتابد و از خانه به کل برود که قبلا تهدیدش را هم می‌کرد و دوستش هم او را به این امر تشویق می‌کرد. ولی نکته در اینست که در شرایط بحرانی آدم گاهی مجبور است که آخرین برگش را هم ریسک کند منتها حساب شده و حتی الامکان با پایین آوردن خطر ریسک. در این نمونه خاص هایده اگر این کار را در زمانی می‌کرد که دخترش درآمد داشت (یک وقتی لاله کار هم می‌کرد) احتمال خطرِ ترک کردن خانه از طرف لاله بیشتر می‌بود. به گفته هایده برای او دیگر راهی جز این ریسک نمانده بود. امید او به به این بود که لاله هنوز کمی عقل داشته باشد. لاله اول سخت پرخاش کرد و بعد که مادرش را ساکت و در تصمیمش استوار دید به گریه افتاد و ساعتی هق هق گریه کرد. هایده می‌گوید آن لحظات سخت‌ترین لحظات عمرش بوده تا که کنترل خودش را داشته باشد و در تصمیمش استوار بماند. دخترک گریه می‌کرد و می‌گفت که اتاقش را دوست دارد و نمی‌خواهد که در خانه این و آن دوستش بماند؛ نمی‌خواهد که برود پیش پدرش و در عین حال نمی‌خواهد همچه مادری هم داشته باشد که او را زندانی می‌کند و ….

باری لاله تسلیم شد. یکماه اول هر روز به مادرش می‌گفت که از او متنفر است برای کاری که با او کرده است و هایده جوابی به پرخاش‌های او نمی‌داده. در عوض همچنان هر شب به هنگام خواب می‌رفت و پتوی دخترش را روی او می‌کشید و می‌بوسیدش و می‌گفت که چقدر دوستش دارد. هایده کارش را برای 6 ماه تقریبا تعطیل کرده بود تا بتواند در ساعاتی که دخترش از مدرسه برمی‌گردد خانه باشد. هر روز با مدرسه هم چک می‌کرد که ببیند آیا دخترش در کلاس حضور داشته است یا نه. از ماه دوم آثار این زندانی کردن دیده شد. در اثر ترک دوستان و پارتی‌ها و سیگار لاله تدریجا دوباره به همان دخترک شیرین قبلی تبدیل شد. ترم درسی‌اش را با موفقیت تمام کرد و هایده نیز تدریجا آزادیهای او را به او برگرداند ولی خیلی تدریجی.

حدودا دو سال طول کشید تا اعتماد از دست رفته بین آن دو ترمیم شود. به گفته هایده هر دو آنها زخمی از آن ماجرا به یادگار دارند ولی اکنون رابطه آن دو تقریبا یک رابطه ایده‌آل بین مادر و دختر است. تابستان گذشته یک شبی مهمانشان بودم و لاله برایم از کلاسهای دانشگاهش و دوستان جدید و قدیمش و مشکلات بعضی از آنها منجمله اینکه هنوز نتوانسته‌اند دبیرستان را تمام کنند، صحبت می‌کرد. در حین صحبت به لاله گفتم که چقدر بعضی از استدلالاتش شبیه مادرش شده است. لاله با خنده گفت: “متاسفانه همینطوره که میگی، شبیه مامان شده‌ام!”

نوشته‌های مرتبط با این نوشته را می‌توانید در دسته‌ بندی “خانواده” بخوانید.

 

 

فرزندانِ طلاق

اجتماعی, خانواده 2 نظر »

لطفا اول مقدمه و توضیح مرا در این پست قبلی بخوانید. باز هم تاکید می کنم که اعتبار تجزیه تحلیل های من به اندازه مشاهدات و تجربیاتم است و نه بیشتر. مطلب این نوشته در دنباله بحثی است که در نوشته های قبلی 1 و 2 و 3 شروع کرده‌ام.

خواستم مثال هایده خانم و دخترش را بگویم دیدم که باید اول به مسئله طلاق در خانواده های مهاجر اشاره کنم و قضییه را از دید فرزند یک خانواده طلاق گرفته -که برای سادگی کلام من آنرا فرزندِ طلاق می خوانم- بشکافم.

طلاق در خانواده های مهاجرت کرده چشمگیر است. البته من اطلاع آماری‌ای از این قضییه ندارم ولی می‌توانم بگویم که تعدادش چشمگیر است. اینکه چرا اینطور است و چه عواملی آنرا تسریع می کند بحث مفصل دیگری است. قصد من در این نوشته فقط تحلیل این قضیه در ذهن فرزندِ طلاق است و پرداختن به مسئله طلاقِ پدر و مادرش از دیدگاه او.

دیده ام پدر و مادرهایی را که از هم جدا شده اند (چه در ایران و چه در غرب) غالبا از رفتار بی توجه فرزندان نوجوان و جوانشان به خود دلخورند و آنرا به حساب تغییر زمانه و هجوم مدرنیته می گذارند و خلاصه از دورِ بد فلک شکایت دارند. همه اینها ممکن است که دخیل باشد. رفتار یک فرزندِ طلاق با پدر و مادرش ممکن است که خیلی هم خودخواهانه جلوه کند (و یا واقعا هم خودخواهانه باشد) ولی نکته اساسی به نظر من در اینست که باید بتوان از دید آن فرزند نگاه کرد.

نوجوانی که پدر و مادرش طلاق گرفته اند خود را اسیر در بین دو بزرگسالی می بیند که قرار بوده مثلا نمونه انسانی اش باشند. او در انتخاب پدر و مادرش حقی نداشته است. او که نمی‌توانسته و یا نمی‌تواند پدر و مادر دیگری اختیار کند پس گویی که کسی حقی را از او به نسبت تمام فرزندان دیگری که خانواده معمولی ای دارند گرفته است. این حق هر بچه ای است که خانواده پر مهری داشته باشد. اگر ندارد پس گناه آن پدر و مادر است. (دقت کنید که داریم از نگاه فرزند به قضییه نگاه می کنیم.) مگر آن موقع که پدر و مادر عاشق هم شده بودند و با هم ازدواج کردند از او نظر پرسیده بودند؟! مگر از او نظر پرسیده بودند که آیا او را به دنیا بیاورند یا نه؟! پس این پدر و مادر در هر صورت از دیدگاه فرزند هر دو مقصرند.

ممکن است که بچه ها حتی با طلاق موافق باشند که در خیلی از موارد من دیده ام که کاملا موافقند و حتی دیده ام بچه هایی را که معتقدند که پدر و مادرشان که هنوز باهمند باید طلاق بگیرند. ولی نکته در اینست که در یک زندگی خانوادگی پر تنش، چه طلاق صورت گرفته باشد چه نباشد، از دید بچه پدر و مادرش از او حقی را سلب کرده اند.

قدم اول در یافتن راهکار تحلیل مسئله است. این حق فرزند را باید به رسمیت شناخت و از دید او به مسئله نگاه کرد. پدر مادرهایی را هم دیده ام که این حق را برسمیت می شناسند و از فرط احساس عذاب وجدان به لوس کردن بچه می پردازند که آن هم خود عوارض بدتری را دارد. من بچه هایی را دیده ام که از این قضییه کمال سوءاستفاده را می کنند و هر کار که دلشان می خواهد می کنند برای اینکه می دانند که پدر و مادر خود را مقصر می دانند. اما برسمیت شناختن آن حق با نداشتن دیسیپلین تربیتی دو تا موضوع متفاوتند و دومی معلول اولی نیست.

همانقدر که معتقدم باید آن حق را به بچه داد و خود را مقصر دانست ولی در قدم بعد اینرا هم همینجا بگویم که اگر کسی می خواهد که بتواند در زندگی کسی دیگر (فرزندش) مثمر ثمر شود باید که در وهله اول بتواند که خودش را هم ببخشد. هر کسی خطا می کند . مهم اینست که با فرزندمان صادق باشیم و به خطاهایمان خودمان اول اعتراف کنیم. فرزند ما از ما انتظار قدیس بودن و نمونه دهر بودن ندارد. او فقط یک پدر یا مادری می خواهد که درکش کند و بتواند که به زبان او با او سخن بگوید. او براحتی پدر و مادرش را بابت کم کاریها می بخشد. این گفتگوی صادقانه بین طرفین که نشانه احترام به شخصیت فرزند هم هست بیش از پیش پدر-مادر و فرزند را به هم نزدیک می کند و رابطه را به بعد دیگری می برد.

حال فرزند نوجوانی را در نظر بگیرید که پدر و مادرش مهاجر هم هستند و طلاق گرفته اند. او به اندازه توان و ظرفیت خودش مشکل تطبیق با جامعه را دارد. از او نباید انتظار داشته باشید که بیاید شرایط روحی پدر و مادر طلاق گرفته اش را درک کند و مرهمی بر آنها باشد. خیلی که هنر کند سعی می کند که با هردو به نیکویی برخورد کند و سعی کند که هردو را در روزهایی ببیند. ولی اینجا نکته ظریفی هست که من دیده ام غالبا پدر و مادرهای طلاق گرفته نادیده می گیرند. در جامعه غربی غالبا بعد از طلاق بچه ها با مادر می مانند و قرار بر این می شود که روزهایی را هم با پدر صرف کنند. در شرایط معمولی فرزند نوجوان مهاجر از قبل با پدر و مادرش احساس فاصله و جدایی می کند بدلیل همان تطبیق یافتن زودتر در جامعه که در پست پیشین بحثش را کردم. او در این سنین بطور طبیعی چندان حوصله وقت صرف کردن با پدر و مادرش را ندارد. یعنی اگر پدر و مادرش از هم جدا نشده بودند احتمالا در طول هفته بیش از چند دقیقه با پدر و مادرش حرف نمی زد ولی حالا که آنها از هم جدا شده اند او موظف است که هفته ای یکبار حداقل پدر یا مادری را که با او زندگی نمی کند ببیند و با او وقت صرف کند. حالا فرض کنید که آن پدر یا مادر بسیار متمدنانه اصلا راجع به همسر سابق هم از بچه سئوال نمی کند و یا اشارات غیر مستقیم به مسئله طلاق نمی کند (حالتی که چندان هم اتفاق نمی افتد و متاسفانه برعکسش را من زیاد دیده ام). تازه در همین شرایط متمدنانه هم باز نوجوان احساس اجبار می کند که بخاطر شرایطی که اصلا به او ربطی نداشته و فقط به او تحمیل شده باید مواظب باشد که مثلا پدرش یا مادرش دلخور نشود چرا که دلخوری آنها یعنی دردسر بیشتر برای او.

یک نوجوانِ مهاجر تحت فشار های مضاعف اجتماع و پدر و مادرش که غیر منصفانه به او تحمیل شده است، باید راه حل خود را پیدا کند که غالبا هم با کناره گیری از هر دو نفر پدر و مادر - خصوصا اگر پدر یا مادر دچار افسردگی هم شده باشند- پیدا می کند. حال شما هر چه که بخواهید از راه پند و اندرز او را به وظایف فرزندی خویش هدایت کنید و یا دلش را برحم بیاورید اثر منفی بیشتری دارد و او را از خود بیشتر دور کرده‌اید. این یک اصل کلی است که اصولا برای اینکه بتوانید برای کسِ دیگری مفید واقع شوید باید که اول آدم مفید و سرحالی در زندگی خودتان باشید. رعایت این اصل برای پدر-مادرهای جدا شده مهاجر جنبه حیاتی پیدا می‌کند. یادتان باشد که فرزندِ طلاقِ مهاجر دیگر حوصله و توان آن را ندارد که بار مشکلات پدر و مادرش را که او در آن نقشی نداشته استٰ، بکشد. او داشتن یک پدر و مادر موفق و امیدوار و سرحال را حق خود می‌داند. درست یا نادرست، این یک واقعییت است که باید پذیرفت.

اگر می خواهید که به اینجا نرسید که فرزند شما راه حل کنار آمدن با مسئله طلاق پدر و مادرش را در پاک کردن صورت مسئله -یعنی ترکِ پدر و مادر- پیدا نکند، باید که اول خود را بابت اشتباهاتتان ببخشید؛ دوم، راه خودتان را در زندگی بیابید به گونه‌ای که بتوانید نشاط زندگی کردنتان را حفظ کنید؛ و سوم، باید که بتوانید با فرزندتان دوست شوید. او را بفهمید و آنوقت صادقانه مثل یک دوست از او بخواهید که شما را بفهمد. تنها در این صورت است که فرزند خود را از پدر و مادر جدا نخواهد کرد. البته حواستان باشد که بیش از حد انتظار نداشته باشید. اشتباهات گذشته شما، اشتباه در انتخاب همسر ربطی به بچه شما ندارد. همسرتان چه خوب چه بد پدر یا مادر فرزند شماست. خیلی هم نمی توانید آن را جلوی بچه اشتباه قلمداد کنید چرا که بچه فورا نتیجه می گیرد که اگر ازدواجتان را به کل اشتباه می دانید پس از داشتن او هم خوشحال نیستید و آنگاه خود را باز تنهاتر می بیند. خود را دشنام طبیعت به اجتماع می یابد و چون سنگی تیپا خورده (اشاره ام به شعرهایی است که اینگونه سردوده شده اند). ولی می توانید به شکست خود در ادامه یک زندگی خانوادگی موفق اعتراف کنید و بتدریج که بچه بزرگ می شود، بر حسب لزوم، علل شکست را تحلیل کنید که بدرد آینده او به هنگام ازدواج خواهد خورد.

در خاتمه باز هم تاکید می کنم که اگر با صبر و حوصله و مهر بذری در دل بچه تان کاشته باشید مطمئن باشید که روزی جوانه خواهد زد و به بار خواهد نشست. دوران نوجوانی که بگذرد بچه ها بسیار شبیه پدر و مادرهایشان رفتار خواهند کرد و تصمیم خواهند گرفت. امید اینست که تلاش کنیم که اشتباهات ما را تکرار نکنند.

 

راهکارهایی چند برای مشکلات مهاجرین با فرزندان در غرب

اجتماعی, خانواده 9 نظر »

توضیح: اول از هر چیزی باید بگویم که من به لحاظ حرفه نه جامعه شناسم، نه مردم شناس و نه روانشناس. خودم را هم در زمینه های اجتماعی صاحب نظر نمیدانم و هر چه که در این زمینه ها می گویم فقط بر مبنای مشاهداتم و تجربیاتم است که بدلیل کارم و علاقه شخصی ام می توان گفت که نسبتا زیاد بوده است. اما بر حسب رشته تحصیلی و کاری ام یاد گرفته ام که حرف بی اعتبار نزنم. اینست که تاکید می کنم که حرفهای من بر اساس تجربیات شخصی ام است و اعتبارشان هم بالطبع در همان حد.

در ادامه مطلب قبلی که به بهانه مرگ اقصا، دختر 16 ساله پاکستانی بدست پدرش در کانادا، نوشته شده بود در پاسخ دوستانی که گفتند همه همیشه فقط مشکلات را بازگو می کنند وعده کردم که حداقل تجربیاتم را به عنوان راهکار هم بنویسم. و اما بعد که فکر نوشتنش را کردم دیدم که چقدر یک نسخه کلی پیچیدن کار مشکلی است و چقدر مسئله در هر خانواده با دیگری فرق دارد و در نتیجه نسخه دیگری می طلبد. معذالک اگر موضوع را فقط به مسئله مهاجرین ایرانی در غرب محدود کنیم که لااقل به لحاظ فرهنگِ کلیِ پس زمینه مشترکاتی موجود باشد، چند اصل کلی را می توان اشاره کرد.

اصل 1- از دید بچه نگاه کنید. آگاه باشید که بچه ها کلا قدرت تطبیق بسیار بیشتری با محیط دارند و اساسا قدرت تطبیق چیزی است که با بالا رفتن سن کم می شود. با دانستن این موضوع، به عنوان پدر و مادر اینرا بپذیرید که این شما بوده اید که محیط بچه تان را عوض کرده اید و به هر دلیل مهاجرت کرده اید (که عموما مردم می گویند برای آینده بهتر بچه ها اینکار را کرده اند). از دید فرزند این پدر و مادر هستند که او را تحت فشار مضاعفی قرار داده اند که هم از دوستان و فامیلهای مورد علاقه اش دور شده و هم اینکه باید حالا در میان یک عده که او را خارجی می دانند جا بیفتد. بدانید که بچه های مهاجر در مدرسه بشدت تحت فشار هم مدرسه ایها قرار می گیرند. در مدرسه خصوصا در سنین نوجوانی مقبولیت داشتن در بین همکلاسیها بسیار حیاتی است و روی همه بچه ها هست. این فشار روی بچه های مهاجر به مراتب بیشتر است. نوع فشار روی پسرها و دخترها هم متفاوت است. هر بچه ای بسته به شخصیتی که دارد ممکن است به نحو خاصی تحت این فشار قرار بگیرد. من آنقدر رفتارهای مختلف دیده ام که از اینجا به بعد را نمی توانم کلی دسته بندی کنم. بنابراین به عنوان یک اصل کلی می گویم که بیایید خود را جای بچه تان بگذارید و از دید او نگاه کنید. وقتی که آن فشارها را که بطور خاص به بچه شما وارد می شود دیدید می توانید راه کم کردنش را هم پیدا کنید. حوصله و وقت داشتید این ویدئو را نگاه کنید. ویدئویی است که یک پسر بچه ایرانی-امریکایی تقلید پدرش را در آورده است. ببینید که چه خوب ادای پدرش را در می آورد و مسخره می کند! سخت نیست حدس زدن اینکه پدر این پسر لابد هر روز که پسر بزرگتر می شود از رفتارهای او بیشتر حرص می خورد و به زمین و زمان هم بد و بیراه می گوید که اوضاع اینجوری شده است. از دید آن پسر پدرش یک آدم امل است که فقط و فقط برایش نمره مهم است.

مشکلات با دخترها معمولا بیشتر است و یا بهتر بگوییم بیشتر به چشم می آید برای اینکه چه بخواهیم و چه نخواهیم ما ایرانیها در مقابل رفتارهای دخترها و پسرهایمان یک استاندارد دوگانه داریم. پذیرفتن بعضی کارها برای پسرمان بسیار ساده تر است و حاضریم چشم پوشی کنیم ولی برای دخترمان به هیچ وجه.

روی یک دختر نوجوان در غرب فشار بسیار شدیدی می آید که زیبا، لاغر و جذاب به چشم آید و ما بین پسرها هوادار داشته باشد. علیرغم اینکه این مسئله فورا ممکن است رگ غیرت پدران ایرانی را به جوش آورد اتفاقا راه حل نسبتا ساده ای دارد که در اصل 2 نهفته است.

اصل 2- از زیبایی و جذابیت دخترتان و خوش تیپی و مردانگی پسرتان هر روز در حضورشان تعریف کنید. رعایت این اصل از طرف پدران برای دخترها خصوصا بسیار کارآمد است. دخترها در سنین نوجوانی بشدت محتاج اعتماد بنفس در مورد اندام و زیبایی ظاهر خویشند. اگر خود را در چشم مادر و خصوصا پدر زیبا ببینند تا حد زیادی خود را در مقابل فشارهای بیرون مقاوم می یابند. متاسفانه من پدران ایرانی بسیاری را دیده ام که همچین که دخترشان وارد دوران سخت روحی بلوغ شد از او کناره می گیرند گویی که خجالت می کشند بزرگ شدن و قد کشیدن و زیبا شدن دخترشان را تماشا کنند و تا می توانند مدام به مادر غر می زنند که به دخترت بگو این لباس را نپوشد، آرایش نکند و یا موهایش را آنجور نکند. این خصلت را من اصلا در پدرهای غربی ندیده ام. البته از پسرتان هم غافل نشوید ولی برای پسرها تحسین مادر بنظر مهم تر می آید و مادرهای ایرانی معمولا اینکار را می کنند.

اصل 3- فرزند نوجوانتان را هم هر صبح و هر شب در آغوش بگیرید و ببوسید (هم پدر و هم مادر) یک چیز را مطمئن باشید و آن اینست که اگر هر راهکاری شکست بخورد، هر تمهیدی که کرده اید بی اثر بیفتد، در نهایت عشق و رابطه عاطفی بین پدر-مادر-فرزندی برنده می شود. آن رابطه را از دست ندهید و یا نگذارید که نگرانیهایتان باعث شود که عشق تان به فرزندتان را نتوانید که بروز دهید. یادتان باشد که بچه شما لوح سفیدی بود که بدست شما داده شد و اگر کجی ای وجود دارد این شما هم بودید که بر بعضی قسمتهای آن روح پاک کج و معوج نوشتید.

اصل 4- برای بچه تان وقت صرف کنید. تا جاییکه بودجه تان اجازه میدهد جزو اولویت ها قرار دهید که برنامه روزانه فرزند نوجوانتان را پر کنید. از همه چیز بهتر با برنامه های ورزشی و بعد در درجه دوم موسیقی. دختر ها و پسرهایی که بطور مرتب کلاس ورزش می روند و در تیم خاصی فعالیت می کنند به مراتب بچه های معتمد بنفس تر و ثابت قدم تری میشوند. زمان کودکی ما میشد که ما مثل علف آزاد و رها زیر تابش خورشید بزرگ شویم و از طبیعت درس بگیریم ولی در جامعه مدرن امروزی که بچه از یکسالگی حتی کلیک کردن و بازی کامپیوتر یاد می گیرد چاره دیگری نیست مگر آنکه بچه را از اول به ورزش و بازی های مختلف که مستلزم اینست که مدام وقت بگذارید و ببریدش و بیاوریدش، سرگرم کنید؛ مگر آنکه در مزرعه و خارج از شهر زندگی کنید که آنهم روشی است که معمولا افراد خیلی مذهبی مسیحی اختیار می کنند برای اینکه بچه های سالمی به لحاظ اخلاقی داشته باشند.

اصل 5- اگر می توانید بیش از دو تا بچه داشته باشید. شوخی نمی کنم! یادتان باشد که در بین ایرانیهای مهاجر در غرب کمتر پیدا می شود که فامیل در همان شهر داشته باشند. در نتیجه یک خانواده مهاجر خیلی تنها می ماند و بچه ها هم تنها تر. در این شرایط پدر و مادر باید نقش همه کس بچه را بازی کند که تقریبا غیر ممکن است. بچه از وجود و گرمای محبت مادر بزرگ پدربزرگ، از هم صحبتی دایی و عمه و خاله و عمو و بچه های آنها محروم است. در اعیاد و تعطیلات به حال دوستان غربی اش غبطه می خورد که فامیل بزرگ دارند. این میان اگر حداقل بچه خواهر و برادر بیشتری داشته باشد وابستگی اش به دوستان بیرون کمتر می شود و اعمال یک اصول اخلاقی خانوادگی به یک جمع چند نفره بچه ها راحتتر از یک یا دو بچه است.

بیش از اینها اصل کلی ای به ذهنم نمی رسد. مهم ترین و کلی ترین اصل ها برای رعایت کردن اصل های 2 و 3 هستند. همانطور که در اول گفتم اینها خیلی کلی اند. هر کدام از این اصول را که به مسئله و خانواده خاصی بخواهید اعمال کنید صورت خاص خودش را پیدا می کند و احتمالا نسخه ای با جزئیات بیشتری می طلبد. تازه من مسئله طلاق را که خیلی هم در مهاجرین شایع است اصلا در این نوشتار در نظر نگرفته ام. فهمیدن رفتارِ فرزندانِ طلاق خود مقاله دیگری می طلبد. فقط یک نکته را هم بگویم و تمام کنم و آن اینکه پدر مادری کردن مثل باغبانی کردن است و صبر باغبان را می طلبد. جای امیدواری در اینست که آنچه که با رفتارتان و در واقع با بودنتان در روح بچه تان می کارید مثل بذرهایی ست که بالاخره روزی جوانه خواهند زد و به بار خواهند نشست. یاد آن بیت مولانا افتادم که می گوید:

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک

بجز مهر، بجز عشق، دگر بذر نکاریم

– از هایده خانم که دفعه پیش صحبتش را کردم اجازه گرفته ام که جزئیات ماجرای او و دخترش را به عنوان یک مثال و راهکارهای اختصاصی او را برای مسئله خودش با دخترش اینجا بنویسم….بزودی.

لینک این مطلب در بالاترین

تراژدی عدم تطابق فرهنگی

اجتماعی, خانواده 10 نظر »

درست سه سال پیش در امریکا بود که ساعت 3 صبح با زنگ تلفن بیدار شدم. هایده خانم همسایه پایینی ام بود که با صدایی لرزان و معذرت خواهانه من و من کنان گفت می توانی یه سر بیایی پایین ببینی دخترم زنده است یا نه؟ من شوکه از این حرفش پرسیدم چی شده؟ گفت شاید دخترم رو کشته باشم…هنوز در شوک حرف اولش مانده بودم که با این یکی مثل فنر از جایم پریدم و دویدم پایین. با حالتی سخت آشفته و بیمار گونه دم در منتظر من بود. مرا که دید دستم را گرفت و با هم به سمت اتاق دخترش رفتیم. خیلی به آهستگی و ترسان و لرزان وارد اتاق دخترش شدیم. دخترک مثل یک فرشته معصوم خوابیده بود و به آرامی نفس می کشید. دستم را بر پیشانی اش گذاشتم. تب نداشت و طبیعی و آرام در خوابی عمیق بود. با هایده خانم از اتاق بیرون آمدم و بردمش اتاق نشیمن. وضع خودش اصلا تعریفی نداشت. بدنش می لرزید و گهگاه حملات گریه شدید بهش دست میداد. برایش آب ریختم. نبظش را گرفتم و پرسیدم که آیا نمی خواهد برایم تعریف کند که چه شده. به آهستگی و با حالت گریه گفت که از سر شب تا حالا سه بار کابوس دیده که گردن دخترش را با عصبانیت گرفته بطوری که دخترش بعد از چند دقیقه بیحال شده و مرده. هر بار خیس از عرق از خواب پریده. بار اول و دوم خودش هراسان دخترش را چک کرده و به خودش گفته که خب کابوس بوده ولی بار سوم دیگر حال خودش خراب شده که نمی داند واقعا کابوس بوده و یا واقعییت.

هایده خانم زنی تحصیل کرده بود که با تنها دختر 15 ساله اش زندگی میکرد. چند سالی بود که از شوهرش جدا شده بود و به تنهایی زندگی خودش و دخترش را می چرخاند. او زنی بود به غایت آرام و خویشتن دار که تنها گمانی که به او نمی رفت این بود که او بتواند خشونتی این چنین که در خواب کابوسش را دیده بود داشته باشد. هایده و دخترش در ظاهر مشکل چندانی نداشتند ولی هایده چند بار پیش من از نگرانیهایش برای دخترش حرف زده بود. هایده نگران دخترش بود که با گروه بدی دوست شده بود و دخترک ماری جوانا مصرف می کرد. به انواع حیل به مادرش دروغ می گفت و کارهایی میکرد که تحملش برای مادرش بسیار سنگین بود.

الان 3 سال از آن ماجرا می گذرد. هایده و دخترش به توصیه من چند باری پیش یک مشاور رفتند ولی مشاور بدلیل عدم آشنایی با فرهنگ ما هیچ کمکی نبود. به گفته هایده حتی دخترش را بیشتر عصبانی و پرخاشگر کرده بود برای اینکه مشاور تلاش می کرد که داستان بین مادر و دختر را قانونمند کند که به بهای عدم رابطه عاطفی مادر و دختری تمام میشد. هایده اما خودش زنی توانمند و عاقل بود و مدام در حال چاره اندیشی. راههای مناسبی را هم پیدا کرد که دست آخر همان تلاشها هم نتیجه داد و دخترش تدریجا از مسیری که در آن افتاده بود و درس هم نمی خواند در آمد. سیگار و مواد را کنار گذاشت, دیپلمش را هم گرفت و امسال وارد دانشگاه شده است. دیگر بکل دختر دیگری است و این داستان به خیر گذشت و تمام شد. هر چند که هایده همیشه می گوید که هر دویشان از آن ماجرا جای زخمی به یادگار دارند که پاک شدنی نیست.

بهانه این خاطره ماجرای کشته شدن اقصا، دختر 16 ساله پاکستانی، به دست پدرش است.در همه اخبار اولیه آمده است کهaqsa2.jpg چون دختر نمی خواسته که حجاب داشته باشد پدرش او را خفه کرده است. ولی از لابلای سطور و همینطور از عکسهای دخترک آشکار است که داستان فقط حجاب نبوده. بلکه چیزی شبیه همان ماجرای هایده و دخترش بوده است؛ اقصا چند روزی بوده که دیگر از منزل پدرش رفته بود و ظاهرا در خانه دوستش زندگی می کرده است. هایده خانم خیلی روشنفکر و فهمیده بود. به هیچ وجه با این مرد پاکستانی راننده تاکسی که دخترش را کشته است شباهتی ندارد ولی دردشان از یک ریشه بوده است. همانروز صبح که این خبر پخش شد ایمیلی از هایده داشتم با اشاره ای به ماجرای آن شب. راستش را بخواهید این ماجرا, کشته شدن این دختر, از آن تراژدیهای تلخی است که نمی دانم اگر اصلا با چیزی قابل مقایسه باشد. پدر این دختر گناهکار است؛ در آن شکی نیست؛ ولی راستش را بخواهید امثال هایده و منی که از نزدیک شاهد این گونه ماجراها (دو سه مورد دیگر هم) بوده ایم می توانیم درد و رنج طاقت فرسای آن پدر را هم اکنون حس کنیم و همزمان با همه وجود فشارهای طاقت فرسایی که اقصا را از هر طرف زیر منگنه گرفته بود، درک می کنیم.

این تراژدی فقط ناشی از یک حماقت آمیخته به مذهب نیست. بلکه یک تراژدی عدم تطابق فرهنگی است که خود را به شکلی بسیار خشن در طبقه عامی جامعه مثل این راننده تاکسی پاکستانی نشان میدهد. افرادی مثل این راننده تاکسی به هر دلیل از کشور خودشان به کانادا مهاجرت می کنند و کانادا هم که افتخارش به این است که مثل امریکا مردم فرهنگهای مختلف را در فرهنگی امریکایی ذوب نمی کند و اجازه می دهد که هر ملیتی فرهنگ خودش را داشته باشد. این قضیه از یک زاویه بسیار انسان دوستانه و زیبا جلوه می کند ولی عوارضی هم دارد. از جمله عوارضش اتفاقی ست که برای بسیاری از خانواده های عموما مذهبی سنتی و عامی که با بچه های نوجوانشان مهاجرت می کنند، می افتد. در این خانواده ها مادر عموما خانه دار است و وقتش صرف خرید و رفت و روب میشود و بعد از سالها هم هنوز نمی تواند یک جمله انگلیسی درست حرف بزند و در نتیجه ارتباطش با فرزندانی که به سرعت دیگر در خانه هم انگلیسی حرف می زنند، در حد محدودی می ماند. پدر هم که درگیر گذران زندگی می شود. بزور شکسته بسته انگلیسی یاد می گیرد آنقدر که اموراتش مثل رانندگی تاکسی بگذرد. این میان برای ارضاء روحی خویش بیشتر از سابق حتی به فرهنگ خویش و مناسک مذهبی خویش روی می آورد. چون در جامعه اینجا خود را غریبه می یابد پس سعی می کند که با چنگ و دندان مناسک و آداب خویش را حداقل در خانه حفظ کند. (این طرح رفتاری را من در خیلی از ملیتها حتی ایرانیها مشاهده کرده ام.)

این میان فرزندان این پدر و مادر اینجا مدرسه می روند. از یک طرف غرب با همه آزادیهای ظاهری و واقعی اش در پیش چشم فرزند نوجوان طنازی می کند و از طرف دیگر از طرف محیط دوستانِ هم مدرسه ای بشدت تحت فشار است که مثل آنها شود. این فشار روی دخترها به مراتب از پسرها در این سیستم بیشتر است. علت این تفاوت را در مقاله ای دیگر شاید وقتی نوشتم. فشار محیط برای یک دختر نوجوانی که رنگ پوست و چهره اش هم متفاوت است در غرب یک چیزی در حد وحشتناک است و اگر پدر و مادرها به این نکته توجه نداشته باشند و از قبل چاره اندیشی نکنند سخت دچار مشکل می شوند (البته خوشبختانه راه حلهایی کارآمد وجود دارد.). در این خانواده ها مادرها چندان نقش برجسته ای در ظاهر ندارند و غالبا - شاید از سر عادت به تسلیم- از قدرت تطبیق بهتری برخوردارند و در نتیجه غالبا نقش واسطه را بین فرزندان و پدر بازی می کنند. نمی دانم آن روز که اقصا به منزل رفته بود تا لباسش را بردارد و با پدرش درگیر شد، مادرش کجا بود که اگر مادر در صحنه بود این اتفاق شوم شاید هیچوقت نمی افتاد.

خطابم در این نوشته به آنهایی ست که با یک دنیا امید و آرزو با فرزندانی کوچک برای زندگی بهتر به غرب مهاجرت می کنند. بنظر من دولت کانادا باید سیستمی تاسیس کند که بتواند این قبیل آگاهی ها و یا مشاوره ها را به مهاجرین بدهد. تراژدیهایی این چنین شوم و دردآور بیشتر در میان ملیتهای پاکستانی, هندی و افغانی دیده می شود. در میان خانواده های ایرانی درست است که کار تا بدین مرحله نکشیده است ولی همانطور که در مثال اول این مقاله گفتم شبیه این مشکلات و دردها کم نیست. در میان جامعه ایرانی دردهای دیگری را هم باید اضافه کنید و آن عدم سعه صدر و غیبت کردن است. خانواده هایی را که من از نزدیک می شناسم و از مشکلاتشان با فرزندانشان آگاهم از ترس زخم زبان و به اصطلاح حفظ آبرو در عزلت کامل بسر می برند که حداقل کسی از ایرانیها دیگر بهشان زخم زبان نزند…

آگاهی ممکن است که دردآور باشد ولی اگر با تحمل همراه شود راه حل را هم بدنبال می آورد. این مشکلات راه حل دارند ولی شرط اول پیدا کردن راه حل از عزلت در آمدن و بازگو کردن مشکل است. برای من عجیب است که این فمنیست های غربی چرا بجای مسائلی که در مقایسه با بعد این مسئله سوسول بازی به شمار می آید، هرگز بطور ریشه ای به این مسائل نپرداخته اند.

لینک این مطلب در بالاترین

پدر مادر ما متهمیم

اجتماعی, خانواده 5 نظر »

مهتاب کوچولو در را باز کرد و فوری گزارش داد که مهیار کار بد کرده و مامان هم دعواش کرده. رفتم تو و شنیدم که دوستم دارد به مهیار می گوید که اگر قول بدی که دیگه از اینکارا نکنی برات جایزه می خرم. این جمله تهدید و تشویقی را که شنیدم حسابی حالم گرفته شد ولی دیدم اوضاع مناسب موعظه کردن من نیست. مهیار بر عکس همیشه ندوید توی بغلم و آمدن مرا مغتنم شمرد و رفت توی اتاق خودش. با دوستم که تنها شدم پرسیدم که چی شده بود. دوستم گفت که به درستی نمی داند. عصر که رفته بود مدرسه دنبال مهیار دیده بود که مهیار سخت اوقاتش تلخ است و نزدیک است که بزند زیر گریه ولی امین پسرک ایرانی دیگری که در مدرسه مهیار هست گریه کنان داشته به مادرش می گفته که مهیار او را کتک زده. از مهیار پرسیدم که چرا امین رو کتک زده، فقط با غیظ گفت که حقش بود. هر چه کردم حاضر نشد که از امین معذرت بخواهد و وقتی که اصرار کردم زد زیر گریه و داد کشیدن. من هم از مادر امین و خود امین معذرت خواستم و دستش را گرفتم و آمدیم خانه. هر چه کردم نمی گوید که به چه دلیل امین را کتک زده. اصلا این بچه معلوم نیست که چش است. همیشه عصبانیه.

گفتم بیخود شلوغش نکن که لابد برای مهیار دلیل مهمی بوده. والا او که بچه دعوایی ای نیست و با هیچ بچه کانادایی هم هیچوقت مشکل نداشته. باری دوستم باید به کلاسش می رسید (دارد برای امتحان تافل می خواند) و من رفتم اتاق بچه ها.

از مهیار خواستم که اجازه دهد تا من هم با او دو نفره گیم ماشین رانی اش را بازی کنم. چون او این گیم را معمولا از من می برد با رضایت ولی در سکوت از پیشنهاد من استفبال کرد و مشغول بازی شدیم. در فکر بودم که چه جوری او را به حرف بیاورم که داستان را خودش برایم تعریف کند که بعد از چند دقیقه بازی گفت میدونی خاله امین هیچوقت نتونسته این بازی رو از من ببره. گفتم راست میگی ولی خوبه گاهی وقتها خودت بذاری که اون ببره تا یکمی خوشحال بشه والا ممکنه فکر کنه که هیچ بازیش خوب نیست. مهیار گفت اگه پسر بدجنسی نبود میذاشتم که ازم ببره. گفتم مثلا چه بدجنسی ای کرده؟ مهیار اینبار با بغض گفت مثلا امروز بهم گفت که VIP من خط خطیه! دید خوب نمی فهمم که منظورش چیه رفت یک ورق کاغذ بزرگ اندازه یک پوستر دیواری بزرگ آورد و نشانم داد و گفت آخه ببین این کجاش خط خطیه؟

یکباره همه داستان برایم روشن شد. مدارس اینجا این برنامه را دارند که هر از چند گاهی یکی از بچه ها می شود یک آدم خیلی مهم (VIP) و همه بچه های دیگر کلاس باید روی یک پوستر برای آن بچه خطی به یادگار بنویسند. معلم بچه ها را آزاد می گذارد در نوشتن ولی بچه ها یاد گرفته اند و می گیرند که حرف مثبت و خوبی در باره شخص مورد نظر بنویسند. هیچکس هرگز حرف آزاردهنده ای نمی نویسد. حال امین که به مهیار گفته بود ورقه تو خط خطیه منظورش این بوده که یعنی بچه های کلاست به تو کم محلی کرده اند و ورقه تو را خط خطی کرده اند و این حرف بدتر از صد تا فحش بوده برای مهیار و چون نتوانسته بود که امین را از حرفش برگرداند کتکش زده بود. برای همین هم حاضر نشده بود که از او معذرت بخواهد که در واقع باید امین از او معذرت می خواسته.

مهیار را بغلش کردم و بهش گفتم که کاش منهم توی کلاسش بودم و می توانستم برایش بنویسم که او در زندگی من چه مرد کوچک بزرگی است و من چقدر دنیا را با او قشنگتر می بینم. اگر امین اینها رو نمیدونه خب خیلی چیزهای قشنگی رو از دست داده. لبخندی زد و بوسه کوچکی نثارم کرد و باز مشغول بازی شد و بنظر رسید که دیگر از فکر امین خلاص شده است.

این مهیار کلا بچه فکور و بسیار حساسی است. باید به کاری متقاعد شود تا آنرا انجام دهد و آنقدر چرا می پرسد که غالبا مادرش را کلافه می کند. فقط در حضور پدرش است که چرا نمی گوید که به گمانم از پدرش کمی می ترسد که چند باری ضرب شست پدر را چشیده است. پدر او مرد بسیار شریفی است ولی تمام وقت (آنوقتها که در ایران من دیدمش) مشغول بکن نکن به این بچه ها بود. از آنهایی ست که معیارهای بسیار زیادی برای خوب و بد دارد. با دوستان خودش بذله گوست و معاشرتی ولی به بچه های خودش که می رسد خشک و جدی می شود آنهم این بچه های کوچک؛ مهیار 7 سال بیشتر ندارد. هرگز با بچه های خودش بازی نمی کند در حالیکه دیده ام که در حضور بچه های دوستانش حداقل تظاهر می کند که دوست دارد که با بچه ها بازی کند. شاید بازی نکردنش با بچه های خودش از بی حوصلگی باشد و شاید هم از ترس اینکه ابهتش در پیش بچه ها خدشه دار شود.

مهیار اما به همه این چیزها سخت دقیق است و گاه البته خیلی کم اشاره ای دارد مبنی بر اینکه چقدر پدرهای کانادایی ها با بچه هایشان بازی می کنند ولی پدر او هیچوقت با او بازی نکرده است. یکروز از من پرسید که خاله چرا پدر مادرهای کانادایی همدیگر را بیشتر از پدر مادرهای ایرانی دوست دارند. با تعجب پرسیدم که این نتیجه را از کجا گرفته ای؟ گفت آخر بابا هیچوقت مامان را نمی بوسد و یا بغلش نمی کند ولی این کانادایی ها می بوسند. من بجاش ولی مامانم رو خیلی بغل می کنم و می بوسم!

یاد کودکی خودم افتادم که همیشه جمعه شبها داستان مورد علاقه من داستان عاشق شدن پدرم بر مادرم بود که هر هفته آنرا با آب و تاب تازه ای برای من نقل می کرد و مادرم همیشه با لبخندی ملوکانه و سرشار از آرامش و رضایت به ما نگاه میکرد. یادم آمد که در خانه ما گویی که ما نور می خوردیم و عشق می نوشیدیم و آنوقت طفلکی مهیار احساس می کند که بار بی محبتی پدر به مادر را هم او باید بکشد. پدر او البته بی محبت نیست فقط بلد نیست که ابرازش کند و یکنوع مذهب خشکی که بدان دچار است او را از ابراز احساساتش باز می دارد.

شب که دوستم برگشت ماجرای امین و علت کتک خوردنش از مهیار را برایش گفتم و تاکید کردم که ببین آن جملۀ تو که می گویی اگر از اینکارها دیگر نکنی و پسر خوبی شوی برایت جایزه می خرم اصلا کاربرد که ندارد هیچ بدتر در ذهن این بچه این را جا می اندازد که پس او بد است و شایسته دریافت محبت نیست. بجای جایزه اینرا به او بگو که بهش اعتماد داری، به وجودش افتخار می کنی و در هر شرایطی دوستش داری و البته دوست داری که او کاری کند که تو بیشتر هم خوشحال شوی. در این طرز گفتن تو بچه را از عشقت سیراب می کنی و به طریق مثبت او را به سمت حرکت مثبت سوق می دهی ولی در شق اول تو اول داری تهدید می کنی و شخصیت او را زیر سئوال می بری و شرط می گذاری برای دریافت محبتت.

من به هیچ وجه طرفدار لوس کردن بچه نیستم. ولی لوس کردن اتفاقا محبت کردن نیست. میتوان در هر شرایطی مثل خورشید بی دریغ محبت داشت و آنرا نشان داد ولی لوس هم نکرد و بدون بکن نکن های بسیار در عین حال یک سیستم قانونمند داشت. منتها نکته ام در اینست که هیچ قانونی به تنهایی نمی تواند بچه ای را که به دلائل ریشه ای کج رفتاری می کند به راه بیاورد ولی عشق و محبت بی دریغ توام با دیسیپلین می تواند. هر بچه ای که بدنیا می آید مثل لوح سفیدی است که بدست پدر و مادر سپرده می شود. عجله نکنید که بر روی آن کج و معوج بکن نکن های بیشمار خود را بنویسید و کاری نکنید که بچه وقتی بزرگ شد آرزو کند که ایکاش پاک کنی میداشت که می توانست کودکی اش را پاک کند….

دنیا از دید بچه ها

اجتماعی, خانواده بدون نظر »

یکی از دوستان قدیمی ام یک سالی می شود که با دو بچه شیرین کوچکش، مهیار 7 ساله و مهتاب 4 ساله آمده کانادا وفعلا در یک شهر نزدیک هم هستیم. پدر بچه ها هنوز از ایران نیامده است. برای منی که غالبا مصاحبت بچه ها را به بزرگتر ها ترجیح میدهم وجود این دو تا بچه شیرین که خاله صدایم می کنند مثل یک نعمت آسمانی می ماند. برای من حرفهای بچه ها همیشه خیلی جالب است و فکر کردم که بد نیست چند نمونه جالب را برای شما هم تعریف کنم.

*******

آن اوایل که آمده بودند یکروز من و یک دوست امریکایی ام رفته بودیم که با دوست من و بچه ها بریم روی یکی از تپه های قشنگ شهر قدم بزنیم. مهتاب که انگلیسی هنوز کم بلد بود که صحبت کنه به دوست امریکایی ام گفت: “وی آر گُیینگ تو تپه !” دوست ما که خب نفهمید تپه یعنی چی؛ پرسید چی میگی. و اینبار مهتاب که نمی دانست تپه به انگلیسی چی میشه فقط لهجه اش را عوض کرد و گفت: “وی آر گُیینگ تو تاپّاه!!”

**************

من و دوستم داشتیم در آشپزخانه حرف می زدیم و بچه ها مشغول تماشای تلویزیون بودند که مهتاب دوید توی آشپزخانه و با هیجان گفت: می دونین چی شده؟! امروز تو باغ وحش یه مهتاب زرافه دنیا اومد!”

مهیار در دنبال او توضیح داد که اخبار تلویزویون نشان داد که بچه دوم زرافه ای در باغ وحش شهر دنیا آمده است!

********

یکروز بچه ها از طرف مهد کودکشان رفته بودند باغ وحش. از مهتاب پرسیدم که باغ وحش چطور بود. گفت: “یه زرافه دیدم قدِ بابام!”

پدر بچه ها مرد قدبلند و قوی هیکلی است و ظاهرا در چشم مهتاب کوچولو مثل زرافه بلند!

************

من و دوستم مشغول کاری بودیم که سروصدای دعوای بچه ها بلند شد. طبق معمول مهتاب مشغول گریه زاری بود که برادرش او را هل داده و او دردش گرفته و مهیار مدعی که این دروغکی گریه میکنه و تا همین یک دقیقه پیش داشته می خندیده و خودش می خواسته که او هلش دهد. خلاصه دوستم یک تشری به مهیار زد که پسر تو بزرگتری و بالاخره تقصیر توست که او دردش گرفته. بعد دوباره ما رفتیم سر کارمان و بچه ها به خودشان مشغول شدند. چند دقیقه بعد مهیار آمد توی اتاق ما و به مادرش با صدای ملایمی گفت: “مامان من اونقدرها که بنظر میاد, بدجنس و بد نیستم!” دوستم شروع کرد به قربون صدقه رفتنش که مهیار صدایش را کلفت کرد و ادامه داد: “در واقع من بدجنس ترم از اونی که بنظر میام!”

******

تازه از جلسه برگشته بودم که تلفن زنگ زد و آنطرف خط مهیار بود که با صدای لرزان گفت خاله بدو بیا که مامان انگشتش رو قطع کرده.” منهم سرآسیمه کارها رو ول کردم و خودم رو رسوندم منزل دوستم. دیدم که بله موقع کلنجار رفتن با مرغ یخزده گوشت پشت ناخن یکی از انگشتهایش را حسابی بریده و خون همچنان فراوان می ریزد و بچه ها هم از دیدن خون و مادرشان در آن حال اشک می ریزند. هول شده بودند و فراموش کرده بودند که می بایست 911 را هم زنگ میزدند که شاید سریعتر از من می رسید. باری سریع دوستم رو سوار ماشین کردم و رسوندم به اورژانس. بعد وقتی که دوستم رو بردند توی اتاق که انگشتش رو بخیه بزنند فرصتی شد که با بچه ها حرف بزنم. مهتاب روی پایم نشسته بود و همچنان گریه می کرد. دستی به موهایش کشیدم و گفتم که چیز مهمی نشده و انگشت مامانت زودی خوب میشه. مهتاب همانجور بین گریه کردن و دماغ بالا کشیدن گفت: پس آخه تا دستش خوب بشه، وقتی من پوپ می کنم کی منو بشوره؟!”

******************

پ.ن.1. ایهاالناس بالاترینی: به هوش باشید که پسر خلف شیطان ملقب به ابلیس، رهبر کنونی فرزانگان شیطان الاصل، این نوشته را در اینجا لینک داده است. پس بشتابید و آنرا با همت خویش در داغ ترین طبقه بسوزانیدش که بسزای عمل خویش برسد و شما نیز از این رهگذر صوابی برده باشید!

پ.ن.2. اینهم یکجور سوت زدن در وب است؛ نه؟!

معامله با پدرسالاری

اجتماعی, خانواده 8 نظر »

دو-سه ماه پیش در ادامه بحث زنان و مردان ایرانی در غرب نوشته کوتاهی داشتم بنام “زنانی که پسران مرد سالار می پرورانند” و در آن وعده کردم که مقاله تحقیقی ای که دقیقا به همین موضوع اشاره می کند پیدا کنم و بخوانم و برای شما هم بگویم. و اکنون الوعده وفا.

مقاله مورد نظر به قلم خانم دنیز کندیوتی (Deniz Kandiyoti) است بنام “معامله با پدرسالاری” که در مجله علمی جنسیت و جامعه, جلد 2, شماره 3 در سال 1988 چاپ شده است. (لیست کتابهای ایشان را اینجا می توانید ببینید.) مقاله روان و تمیزی است که به مسئله پدر سالاری در جوامع آفریقای جنوبی و آسیای شرقی و میانه و جوامع مسلمان پرداخته است و اینکه رفتار زنها در این سیستمها چگونه است, از چه استراتژیهایی برای دوام آوردن در سیستم مجبورند استفاده کنند و چرا عملا در کوتاه مدت با هر گونه تغییری (ولو به نفع خودشان در دراز مدت) مخالفت می کنند. مقاله مفصل است و ترجمه اش در حوصله وبلاگ نمی گنجد. اگر مایلید که اصل مقاله را بخوانید برایم ایمیل بزنید تا فایلش را برایتان بفرستم. آنچه که در زیر می خوانید خلاصه ای است از مقاله در ارتباط با موضوع مورد بحث من. هر جا که جملات دقیقا ترجمه متن است به شکل ایتالیک نوشته ام و باقی نقل قول من از مقاله است.

ادامه پست »

ادامه بحث مرد و زن مهاجر ایرانی

اجتماعی, خانواده 9 نظر »

آنچه در زیر می خوانید پاسخی است بر نقد حکیمانه ققنوس عزیز در پست اخیر ایشان. آنچه به رنگ آبی است نوشته ایشان است و حرفهای من در ذیل آن برنگ مشکی نوشته شده اند.

معتقدم هم مرد و هم زن هر دو خود را از ریشه بریده می​بینند. معتقدم هر دوحالت بی​وزنی در اجتماع را تجربه می​کنند. اما این میان یک تفاوت بزرگ وجود دارد. متاسفانه اکثر خانم​های ایرانی هنگام انتخاب همسر سعی می​کنند مردی را انتخاب کنند که بتوانند به او «تکیه» کنند. این بی​وزنی اجتماعی باعث می​شود که زن به یک​باره متوجه شود که دیگر به شوهرش هم نمی​تواند تکیه نماید. مرد نیز در دو جبهه در نبرد است، باید دست خودش را در این جامعه جدید به جائی وصل کند تا از این معلق بودن در فضا آزاد شود و در ضمن باید برای حفظ ساختار خانوادگی به زن زندگی​اش نشان بدهد که هنوز آنقدر «مرد» هست و توان دارد که زنش به وی تکیه کند. معتقدم این فشار مضاعف بر روی مرد وی را شدیدتر از همسرش خرد می​کند.
درست یا غلط ما در سیستم ایران تربیت شده ایم و با ایده​آل​ها و نحوه نگرش آن سیستم به همه چیز نگاه می​کنیم. اگر ملاک بسیاری از خانم​ها در هنگام انتخاب همسرشان «وجود یک تکیه​گاه» است پس آقایان در کشور ما هم برای نشان دادن لیاقت خودشان به خانم​ها باید نشان دهند که تکیه​گاه خوبی هستند. حالا ملاک زندگی مشترک و تعریفی که جامعه​ای مثل کانادا از انسان و از روابط انسانی دارد با کشور ما متفاوت است این تقصیر مرد یا زن ایرانی نیست.

با فرمایش شما موافقم. آنهم می تواند یکی از دلائل باشد (و هست). راستش من همانطور که در کامنتها عرض کردم منظورم از زنهای مورد مقایسه با مردها در این مقاله زنهای تحصیل کرده و شاغل بوده است. این نوع زنها صرفا بخاطر داشتن تکیه گاه ازدواج نمی کنند. هرچند که طلبیدن یک تکیه گاه فی نفسه بد که نیست بلکه کاملا طبیعی است و اصلا زن و مرد نمی شناسد. هر دو ممکن است در دوره هایی بهم به عنوان تکیه گاه احتیاج پیدا کنند. البته هر کس (آدمهای معمولی مثل من که جامعه شناس و مردم شناس نیستند) به دور و بر خودش نگاه میکند و برداشتهایی پیدا میکند. تا آنجا که من دیده ام باز این مسئولیت و همراه آن غرور کاذبی است که بنظر من جامعه به مرد ایرانی می دهد که او باید پناه زنش باشد و شاید از همان فرهنگ نشأت می گیرد که زن ضعیفه است. آنهم در شرایطی که یک زن ایرانی به لحاظ شخصیتی از زن غربی همتای خودش (در همان سطح سواد و شغل) قویتر نباشد ضعیف تر نیست. من زنهای دهاتی بیسواد بسیاری (هم در شمال و هم در جنوب ایران) دیده ام که بسیار قوی و فهمیده بودند و چیزی که بهشان نمیشد گفت همان صفت ضعیفه بود!

شک نیست که قوانین «حسین​قلی​خانی» و من درآوردی یک عده در همان اوان مشروطیت​مان جای دو نبش خود را در کتاب قوانین​مان پیدا کرده​اند. نیز در هر زمان قانون​گذار هر آنچه خود می​پسندیده بنام اسلام به مردم قالب کرده و یا بالعکس بنام خواست و حق مردم به اسلام نسبتش داده و مجددا از آنجا در کتاب قانون آن را بعنوان قانون منطبق بر دین به مردم عرضه نموده. حق با شماست که این قوانین شدیدا در حمایت از مردان است ولی با همان سلاح قانون نیز، زنان به جنگ مردان رفته​اند.
«مهریه» و سایه شوم آن بر یک زندگی یکی از همین مثالهاست. از یاد نبریم که این درست است که مرد خواهان تسلط بر زن خویش بوده ولی همین مرد هنگامی که بعنوان پدر یک زن وارد مسائل مربوط به قانون می​شود هرکار که در توان داشته باشد می​کند تا «دختر» او از حقوقی برابر آن «مردک…» که “یک کاره بلند شده آمده خواستگاری دختر من” برخوردار باشد. متاسفانه یا خوشبختانه «دختر» در این وسط یک بهانه جنگ شده بین دو گروه از مردان که بر ای حمایت و حفاظت از حقوق خودشان و اثبات مالکیت خودشان بر “دختر” دارند بر سر او جدال می​کنند. در این میان البته هر دو طرف برای همراه ساختن «زن» با خود حاضر هستند باج​هائی را هم بپردازند.
می​خواهم بگویم مردم خودشان حس کرده​اند که قوانین مزخرفی داریم و گشته​اند و یک سری قوانین دیگر و یک سری رسم و رسوم اضافی را چاشنی مسئله کرده​اند تا نه سیخ​شان بسوزد و نه کباب​شان. قوانین کشور گل و بلبل​مان بر روی کاغذ بسیار از مردان حمایت می​کند ولی پای عمل که می​رسد همانگونه که پای عمل به هر قانونی در کشورما می​رسد شدیدا لنگ می​زند.

حتی اگر قوانین تبعیض آلود را کنار بگذاریم باز هم این فرهنگ به زن به چشم ضعیفه نگاه کردن و قوانین دوگانه داشتن برای دختر و پسر در جامعه وجود دارد. امیدوارم بعضی از دوستان بلافاصله مرا به ضد مرد بودن متهم نکنند که نیستم! همینقدر که پدری داشته ام چون چشمه ساران لطیف, و برادرانی دوست, و یاری مهربان و همراه, خودش کافیست که به جنس مرد و اساسا به انسان و شرافت انسانی احترام بگذارم. ولیکن من هر وقت که در خیابانهای ایران راه میروم و یا در ادارات خصوصا دولتی گذارم می افتد, از درو دیوار آن تحقیر جنس زن می بینم. در بانکها, ادارات و معابر عمومی من بسیار رفتارهای غیر مودبانه (شاید بهتر باشد که بگویم رفتار غیر برابر) نسبت به خودم به عنوان یک زن دیده ام. همانطور که عرض کردم و شما هم فرمودید ما از تجربه های شخصی مان می گوییم. شاید این چیزها خیلی کوچک و بی اهمییت باشد؛ و البته در مقابل هزاران گرفتاری عمده ای که مردم ما با آن دست به گریبانند کوچک هم هست. ولی همین است که ما زنهای ایرانی پوست کلفت شده ایم و می گویم که از همتایان غربی مان قوی تریم! باید زن باشید و سالها برای اثبات خود جنگیده باشید تا حس کنید که چه می گویم. سالها خانه داری و بچه داری و درس خواندن و کار کردن, همه را, همزمان کرده باشید و بعد حس کنید که القاء احساس ضعیفه بودن از جانب مردان در کل جامعه چه معنایی دارد. ما زنها چه باید بکنیم که ثابت کنیم که ما مرد را بعنوان تکیه گاه نمی خواهیم بلکه بعنوان دوست و همراه می خواهیم؟! بیایید یکمی کاملا وارونه فکر کنیم؛ شاید مسائل جور دیگری هم دیده شوند: آیا این تکیه گاه بودن برای زن یک چیزی سخت عجین شده با غرور مردانه نیست که با وجودیکه مردها از آن شاکی هستند ولی وقت از دست دادنش که میشود بهشان برمی خورد؟ بنده فکر می کنم که این استنباط را هم جامعه در مردهای ما ایجاد می کند. جامعه آنرا سمبل مردانگی می داند و در نتیجه اگر یک مرد در شرایطی قرار بگیرد که دیگر نماینده آن سمبل نیست دچار تلاطم میشود نه بخاطرفشار زنش بلکه بخاطر فشارلایه های زیرین و پنهان غرور القاء شده توسط جامعه. (میدانم که این حرفها بقول شما مثل راه رفتن روی مین است! ولی من جنگ زده و جنگ دیده ام و باکی ام نیست!) دوست نادیده گرامی, مرتضی کریمی, در کامنت خویش به نکته ای اشاره کرده است که در واقع منتظر بودم یک کسی بگوید و آن اینکه جامعه را زنها هم میسازند. کاملا موافقم و سالها این دغدغه من بود که پس چرا زنها پسر مرد سالار می پرورانند تا این اواخر یکی از دوستانم در ایران نکته ای گفت که بنظرم بسیار اساسی آمد. در پستهای بعدی آن باب گفتگو را باز خواهم کرد چرا که معتقدم تنها با نقد و گفتگوی بی جدل است که می توانیم اشکالات فرهنگی مان را ریشه یابی کنیم و راه حل بیابیم.

اینکه فرموده​اید که یک روز من (نوعی)​ مرد خودم را جای یک زن (نوعی)​ بگذارم و به زندگی از آن منظر بنگرم، این کار را کرده​ام. یک نگاه به آنچه بازارها و مغازه​های ما در شهرها برای عرضه کردن دارند کرده​ام و دیده​ام که قسمت زیادی از کالاهای مغازه​ها برای خانم​ها عرضه می​گردند. لااقل در تهران از سید خندان به بالا که قبل از آمدن من به کانادا (چهار پنج سال قبل) چنین وضعی بود. تعمیمش نمی​دهم به سراسر تهران یا سراسر ایران اما می​گویم در ازای آنچه خانم​های ما از دست می​دهند (فرضا فرصت برابر برای دریافت یک شغل) چیز​های دیگری می​توانند بدست آورند (فرضا همسری با وضع مالی مناسب) تا در نهایت بتوانند در این بازار «زن جهت» از امکانات زندگی مادی استفاده کنند.

در کامنتها چند بار عرض کردم که روی سخن و مبنای مقایسه من زنهای تحصیل کرده شاغل بوده است. در این بحثی نیست که داشتن موضعی برابر در جامعه مسئولیت بیشتر هم به همراه می آورد. اینرا به زنها گفته ام و می گویم که رسیدن به برابری بی بها نیست. نمیشود هم آن را داشت و هم همه آنچه را که مردهای سنتی به زنهای سنتی می دادند.

ممکن است بتوانم با شما هم عقیده​ شوم که آن نقاطی که فرموده​اید برای مرد ایرانی «شوکت» و «قدرت» می​آورد. اما آیا زن ایرانی هم جذب همان «شوکت» و «قدرت» نمی​گردد؟ اگر این شوکت و قدرت مطلقا بد و نکوهیده است پس خانم​های ما هم نباید جذب آن شوند ولی اگر امر نسبی است که فلان چیز در ایران خوب است ولی در خارج ایران بد است، این که دیگر برگی برنده علیه آقایان نیست؟ هست؟ نه که خدای ناکرده از نوشتار شما چنین قضاوتی بر آید که بر نمی آید ولی ممکن است برای گروهی از خوانندگان مقاله تان امر مشتبه گردد.

من نگفتم که آن شوکت و قدرت فی نفسه نکوهیده و بد است و صراحتا عرض کردم که در صدد محکوم کردن این سرمایه فرهنگی نیستم. بلکه می گویم که درست از همین نقطه قوت است که مردها در خارج از کشور, در جایی که آن حمایت فرهنگی کم رنگ شده و یا وجود ندارد, آسیب پذیر می شوند. در بالا هم عرض کردم که زنها هم در ایجاد همچه فرهنگی بسیار نقش دارند.

با عرض شرمندگی باید بگویم که اگر انسان مورد «سختی» و «تحقیر» باشد و ناگهان به محیطی «باز» که آن «فشارها» در آن وجود ندارند وارد شود «شکوفا» نمی​شود بلکه از مدار «عدالت» خارج می​گردد. مرحله بعدی آن «شکوفائی» است. مثالها متعدد هستند. رفتار آدم پس از گرسنگی شدید بر سر سفره، نفس نفس زدن شدید پس از یک احساس خفگی، از کنترل خارج شدن یک کلاس درپی عدم حضور معلم سختگیر، همه نمونه​هائی از رفتار خارج از عدالت و میزان هستند. پس از گذشت زمان فرد (جامعه) خود را باز می​یابد و با تعقل و تعامل بیشتر پیش می​رود. مشکل اینجاست که این «خروج از مدار عدالت» از جانب خانم​ها -که رفتار طبیعی آنان پس از رسیدن به هوای آزاد است- می​تواند اثر تخریبی شدیدی بر همسر و فرزندان داشته باشد. اگر خانواده با درک بالا از این مرحله عبور کند، زن (نوعی) یادگرفته​ است که از الوار چوبی که جامعه در اختیار وی قرار داده می​تواند نردبان بسازد و به بالا برود نه اینکه چماقش کند و بر سر دیگری بکوبدش

چرا شرمندگی دوست عزیز؟ کاملا نکته درستی را اشاره فرمودید. این خطر برای زنها وجود دارد و بعضی حقیقتا از مدار عدالت به فرموده شما خارج شده و در دام آن ملغمه کردنی می افتند که در پست پیشین اشاره کردم. آنجا که آنها باید تکیه گاهی برای شوهرشان باشند نیستند و بیشتر او را به سمت تنهایی سوق می دهند. من خانواده های متعددی را دیده ام که دربعد از مهاجرت از هم گسیخته شده اند. خلاصه-ی ماجرا را من آنگونه می بینم که نوشته ام ولی قضاوت کردن و مقصر پیدا کردن بسیار مشکل است. نیت من از باز کردن این بحثها اینست که بیاییم پیش از آنکه قضییه به نقطه گسیختگی برسد در خود به شیوه ای دیگر بنگریم و در درون خود کند و کاو کنیم و ریشه رفتارهامان را دریابیم. شاید هنوز بتوان زندگی زناشویی ای را حفظ کرد و یا ناهنجاری های رفتاری مان را اصلاح کنیم.

از شما و از همه دوستان دیده و نادیده ای که لطف کرده و نظر دادند سپاسگزارم.

 

پی نوشت - یک نکته حاشیه ای هم بگویم و آن اینکه من اول از کند و کاو در زنها شروع کردم ولی از هیچ خانمی کامنت عصبانی دریافت نکردم هر چند که دو سه نفری گفتند که در مورد مردها هم بنویس. ولیکن پست بعدی که در مورد مردها بود ظاهرا چند آقایی را سخت آزرده خاطر کرده است! خلاصه ببخشید اگر حرفهایم باعث آزار کسی شده است. حداقلش این شده است که باب این بحث باز شده و مطمئنم که در حین نقد و گفتگو با هم رشد خواهیم کرد.

مرد ایرانی مهاجر در تلاطم بازسازی برای هویتی نو

اجتماعی, خانواده 23 نظر »

خوب است که اول پست قبلی و کامنتهایش را بخوانید و بعد این پست را. در پست پیشین به معضل ملغمه کردن سنت و مدرنیته در زنهای ایرانی مهاجر اشاره کردم و اینکه آن معضل در مرد ایرانی مهاجر چندان دیده نمیشود و مردان مهاجر با تلاطم دیگری دست به گریبان میشوند. آن تلاطم باز سازی شخصیت خویش در فرهنگی است که مرد ایرانی نه تنها احساس حمایت شدن نمیکند بلکه احساس شدید غربت و تنها شدن حتی در میان خانواده خویش میکند. حال چرا این احساس را زن ایرانی مهاجر ندارد و این عمدتا مختص مرد ایرانی مهاجر است, نکته ایست که محور اصلی این نوشتار است. همانطور که قبلا هم گفتم من از تعمیم بخشیدن مشاهدات اجتماعی گریزانم. یعنی هر تعمیم بخشی ای باید مبنای تحقیقی معتبری داشته باشد تا قابل تامل شود. در این نوشته نیز به هیچ روی ادعای تعمیم دادن مشاهده ام به همه مردها و زنها را ندارم بلکه فقط یک مشاهده و ریشه هایش را میخواهم به چالش بکشم.

بر اساس آنچه که من دیده ام سن مردهای مهاجر تفاوتی عمده در رفتار و روحیه آنها بعد از مهاجرت ایجاد میکند که این نکته در زنهای مهاجر دیده نمیشود و آن سن بنظر من تقریبا در حول و حوش ۳۰ سالگی است.

مردهایی که بعد از ۳۰ سالگی مهاجرت میکنند عمدتا شخصییت شکل گرفته ای دارند که چندان هم مایل به بازسازی اش نیستند. عمدتا چند سالی در سیستم ایران کار کرده اند و برای خودشان کسی بوده اند. مهاجرت اکثر آدمها را اعم از زن و مرد از کسی بودن به هیچکس بودن تبدیل میکند. یکی از جامعه شناسان ایرانی در کانادا چند سال پیش در این باب مقاله و بعد هم کتابی نوشت که در روزنامه های کانادا کلی بحث انگیز شده بود. جان کلام این بود که وضعییت مالی و اجتماعی مهاجرین کانادا به مراتب از وضعییت سابقشان در کشور خویش بدتر است و این نکته فقط اختصاص به یک ملییت خاص ندارد بلکه برای عموم مهاجرین صادق است. این نکته حرف متین و درستی است که خصوصا برای قشر تحصیلکرده مهاجر ایرانی بشدت صادق است و خوب است که مشتاقان مهاجرت در ایران پیش از مهاجرت با تامل در این مسٔله بدان اقدام کنند.

برای فرد مهاجر, چه مرد چه زن, سالها طول میکشد تا بتواند به سطحی که شایسته اش است برسد. هر چه سن فرد مهاجر بیشتر باشد این زمان طولانی تر است و بالعکس و البته رابطه خطی هم نیست. نقطه عطف این سن برای مردها همانطور که گفتم بنظر من در حول و حوش ۳۰ سالگی است. در دوران دانشجویی ام در اینجا با چند زن موفق ایرانی برای مجله ماهیانه دانشگاهمان مصاحبه هایی داشتم. زنهای موفق ایرانی را از میان زنهایی که شغلهایی نظیر استادی دانشگاه و مدیر پروژه های صنعتی با سطح سواد بالای فوق لیسانس انتخاب کرده بودم. اکثرا تحصیلات عالیه خود را در غرب گذرانده بودند و همه شان می گفتند که بین ۵ تا ۱۰ سال برایشان طول کشیده بوده تا به سطح اجتماعی ای برسند که قبلا در ایران داشته اند. چند تنی هم در این میان از همسرانشان جدا شده بودند.همه آن زنها از مهاجرت خویش راضی بودند, خود را در اجتماع پذیرفته شده احساس میکردند و در محیط کار احساس امنیت و راحتی می کردند.

و اما اتفاقی که بعد از مهاجرت برای مرد ایرانی می افتد اینست که او خودش را تنها و بریده شده از ریشه می بیند. از هیچ طرف حمایت نمیشود و این وسط اگر توان باز نگری در خویش را نداشته باشد روز بروز بیشتر در دام افسردگی می افتد و بتدریج همسر و فرزندانش را هم از دست میدهد.

دیدن علت این پدیده چندان سخت نیست. داستان اینست که مرد ایرانی به جامعه مرد سالار ایران که تک تک قوانین مملکت در حمایت اوست عادت دارد. در خانه پدر و مادرش و فامیل که بواسطه پسر بودن سوگلی و عزیز بوده است. از در و دیوار جامعه ایرانی قدرت و اقتدار به اوی مرد اهداء میشود و اوست که جنس برتر است و تصمیم گیرنده. آقایان خواننده این سطوراگر این حرفها را قبول ندارند سعی کنند فقط یکروز خود را جای یک زن در جامعه ایران بگذارند و ببینند که چه قدرتهایی را چه در خانواده و چه در جامعه از دست می دهند. دقت کنید که من در صدد محکوم کردن این روحیه مرد ایرانی نیستم. فقط میگویم که مرد ایرانی بواسطه زندگی در جامعه ای مرد سالار دقیقا از همین نقطه ای که برای او شوکت و قدرت می آورد در بیرون از آن جامعه آسیب پذیر میشود.

حال این مردی که ناخودآگاه به این سیستم فرهنگی حامی مرد عادت کرده است به جامعه ای وارد میشود که از آن زاویه بر عکس است. در این جامعه زنها اگر بیشتر حمایت حداقل روحی نشوند کاملا برابر با مردها حمایت میشوند. اینست که زن ایرانی که در اثر زندگی در یک سیستم مرد سالار به سختی کشیدن, تحقیر شدن و همچنان برای اثبات توانایی های خود به جنگیدن عادت دارد در این محیط باز که آن فشارها نیست به سرعت شکوفا میشود و رشد میکند. ( به گمانم زنها در کل قدرت تطبیق بیشتری هم با هر محیطی دارند. البته روی این نکته خیلی تامل نکرده ام و چندان مطمئن نیستم. ) در مقابل مرد ایرانی از هر طرف احساس خطر میکند. در غیاب آن فضای حامی گذشته حتی در خانه هم در مقابل زنش احساس میکند که کم می آورد. هر چه سن مرد مهاجر بیشتر باشد این احساسها شدیدتر است و البته رابطه هم خطی نیست.

نوع عکس العمل مرد مهاجر ایرانی در مواجهه با این تلاطم کاملا بستگی به شخصیت او دارد. اولش آثار افسردگی و غربت زدگی است که دیده میشود. بعضی بتدریج بسیار منتقد جامعه غربی میشوند و در خانه هم بعضا به خشونت روی می آورند تا شاید آن احساس قدرت و جبروت از دست رفته باز سازی شود. بعضی دیگر هر روز بیشتر در دام افسردگی و خمودگی می افتند و در حسرت وطن, همان وطنی که احساس می کردند که دیگر زندگی در آن غیر ممکن است, روز را به شب و شب را به روز می آورند. این وسط هر روز رابطه با همسرشان هم تیره تر میشود چونکه همسر او تازه به فضای بازی رسیده است و هر روز بیشتر از روز پیش در حال شکوفایی است. طبیعی است که رابطه زناشویی در همچه فضای نا همگونی برای زوجین دیری نمی پاید و به نقطه گسیختگی نزدیک و نزدیک تر میشود.

و اما برای همه فضا به این تیرگی که در بالا ترسیم کردم نیست. گروهی از مردان که شهامت بازنگری در خویشتن و بازسازی هویت خویش را دارند, از این طوفان جان سالم بدر می برند و در نتیجه زندگی خانوادگیشان را هم نجات می دهند. این روند بازسازی برای مردان جوان زیر ۳۰ سال خیلی به سرعت اتفاق می افتد احتمالا برای اینکه در ایران چندان کار نکرده اند و فقط دانشجو بوده اند. اما برای مردان بالای ۳۰ سال که در ایران سابقه کاری نسبتا موفقی هم داشته اند بازنگری در خویش امر سختی است و کنار آمدن با احساس هیچکس بودن بعد از کسی بودن از آن سخت تر.

نکته دیگری که باید بدان اشاره کنم اینست که تحلیلی که در بالا ارائه دادم بیشتر در میان مردهای تحصیل کرده مصداق دارد. مردهایی که در ایران شغل بازاری یا خدماتی مثل تعمیر کاری ماشین و یا شغلهایی که نیازمند تحصیلات دانشگاهی نباشد, داشته اند آنها نیز به سرعت با جامعه تطبیق پیدا می کنند برای اینکه برای آنها آن احساس کسی بودن و هیچکس شدن چندان پررنگ نیست؛ چرا که جامعه ایران علاوه بر مرد سالار بودنش یک جامعه بشدت طبقاتی هم هست.

اینهمه که در این پست و پست پیشین گفتم به این امید بوده که شاید کمکی شود برای زوجهای جوانی که مهاجرت میکنند و این مسائل را کم و بیش تجربه می کنند. تنها راه مقابله با این مشکلات تحلیل و بازنگری مداوم در خویشتن است و بازسازی مستمر این بنای شخصیتی پیش از فرو ریختن و یا پیش از ملغمه شدنی خالی از معنا.

 

پی نوشت ۱- اگر خدای ناکرده این حرفهای من باعث جدل بیشتر در بین زوجی شده است, جان من, بگویید تا به یک اشاره اینها را از صفحه روزگار محو کنم! هدف من این بوده که برای هردو طرف زاویه دیدی باز کنم که شاید کمتر بدان توجه داشته اند.

پی نوشت ۲- از همه جامعه شناسان, مردم شناسان و روانشناسان عذر میخواهم که پا در کفش آنها کردم! من ادعای تعمیم داشتن حرفهایم را به بیش از محدوده مشاهداتم ندارم.

 

زن ایرانی غربی: ملغمه ای عجیب از سنت و مدرنیته

اجتماعی, خانواده 15 نظر »

پیشاپیش بگویم که من از تعمیم بخشیدن مشاهدات اجتماعی گریزانم. یعنی هر تعمیم بخشی ای باید مبنای تحقیقی معتبری داشته باشد تا قابل تامل شود. در این نوشته به هیچ روی ادعای تعمیم دادن مشاهده ام به همه زنها را ندارم بلکه فقط یک مشاهده و ریشه هایش را میخواهم به چالش بکشم. بالاخره من هم یک زنم و نه ضدیتی با زنها دارم و نه حتی با مردها.

نمیدانم چرا ولی چه در ایران و چه در غرب, به دفعات, من مورد مشورت دوستان مزدوجم در باب مشکلات ازدواجشان بوده ام. این میان چیزی که بخصوص در سالهای اخیر خیلی برایم چشمگیر بوده است این حالت ملغمه بودن برخی از هم جنسان خودم است. خصوصا آنهایی که در غرب زندگی می کنند. از سویی کاملا مدرن و حتی پست مدرن هستند و خواهان برابری کامل در همه ابعاد زندگی تا جاییکه مثلا باید حتما ظرف شستن و کار منزل کاملا با یک محاسبه دقیق نصف شود و همینطور شراکت در همه دارایی های همسر- که طبق قوانین غرب به خودی خود اینگونه هست- و اما از طرف دیگر همین زن ایرانی-غربی که همه این حقوق غربی را مطلوب و حق خویش می داند هنوز بطور انتخابی بعضی از خصوصیات مرد سنتی را هم دوست دارد. دوست دارد که شوهرش, همان شوهر که مثل مردهای غربی باید مودب و مهربان و شوخ باشد, باید مثل یک مرد سنتی شرقی قهرمان هم باشد. باید بتواند در مواقع سخت همه مسئولیت زندگی را بر دوش بکشد. باید که خرج زنش را به تمام و کمال بدهد و این جدای شراکت در همه اموال است. باید که از هیچ طوفانی خم به ابرو نیاورد و همیشه مردی قوی و استوار بماند و زنش را همیشه حمایت کند و باز هم باید های دیگر… اینجاست که میگویم ملغمه ای عجیب از