لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

همسر مناسب (به اندازه کافی خوب) و یا همسر ایده‌آل؟

اجتماعی, خانواده 7 نظر »

گروهی مثل خانم استفنی ورمولن ( سوسیالوژیست، فعال فمنیست و صاحب کتاب) معتقدند اگر کسی فکر می‌کند که با انتخاب آگاهانه‌ همسرش، او از طبع غریزی (حیوانی) خود فراتر رفته است، در خطاست. خانم ورمولن می‌گوید: یافتن یک عشق تازه در زندگی آنقدر قوی است که همه مولکول‌های ما را شارژ می‌کند و قلب ما را آتش می‌زند. اما در حالیکه ما باور می‌کنیم که این احساس سرشار از انرژی ما را با روحمان پیوند می‌زند، این احساس چندان ربطی به احساسات قلبی ما ندارد.

خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمون‌های مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانه‌ای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یک‌سری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هومونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه می‌دهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و می‌گوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود می‌آورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمی‌دهند.

با نگاهی اجمالی به مقالات و وب‌سایت خانم ورمولن به نظر می‌رسد که هدف او از حرف‌های فوق که از او نقل کردم کلا آزاد کردن افراد و به خصوص زن‌ها از کلیشه‌های اجتماعی از قبیل انتظار کشیدن برای یک پرنس (نماینده مرد ایده‌آل داستانی) و یا حتی عشق لیلی و مجنون‌وار آزاد کند و به آنها اعتماد بنفس بدهد و اینکه به فکر سلامت روانی خود قبل و یا در کنار سلامت و برنامه زندگی زناشویی خود نیز باشند. عنوان یکی از کتابهایش هست: “بکشید آن پرنسس را!” من البته کتابش را نخوانده‌ام ولی کمی آنلاین به مقدمه‌ای از آن نگاه کردم؛ در باره همان کلیشه انتظار کشیدن زن‌ها برای یک مرد ایده‌آل داستانی برای زندگی است.

از طرف دیگر خانم لوری گُتیب، که کتاب “با مرد مناسب (و نه ایده‌آل) ازدواج کنید” را نوشته است، خود از جمله زن‌هایی بود که به انتظار عشق واقعی تا 37 سالگی صبر کرد و بعد دید که دارد دیر می‌شود توسط اسپرم هدیه شده به آزمایشگاه باردار شد تا حداقل بچه‌ای داشته باشد. پس از بچه‌دار شدن اما دیدش نسبت به عشق و ازدواج و عشق واقعی عوض شد. حال چون دیگر بچه داشت پس با دوستان متاهل و بچه‌دار بیشتر رفت و آمد کرد. این‌بار در نگاهی تازه به اطراف خود و دوستان متاهل و دیدن خود به عنوان یک مادر تنها، به این نتیجه رسید که گویی ایده انتخاب همسری مناسب برای اداره یک زندگی با همدیگر و بزرگ کردن بچه نهایتِ احساسِ نیاز عاشقانه است. لوری از خود پرسید که چرا او اینگونه به ازدواج 5 سال پیش فکر نکرده بود. حاصل این دگرگونی در زندگی و تفکرات همان کتاب “ازدواج با مرد مناسب (به اندازه کافی خوب) و نه مرد ایده‌آل” است که همین اواخر چاپ شده است.

کتاب خانم لوری گتیب و ایده‌ی رها کردن عشق و مرد ایده‌آل و به دنبال یک همسر مناسب (و لزوما نه ایده‌آل) گشتن، اما از طرف خیلی از زن‌های فمنیست و فعال اجتماعی چندان استقبال نشده است. برای مثال می‌توانید مقاله‌ی اشلی در روزنامه گاردین را در این لینک بخوانید و یا نگاهی به وبلاگ خانم سو مارک (مدیرکل یک شرکت صنعتی) بیندازید و مقاله‌ی کوتاهش را تحت عنوان “با آقای مناسب (به اندازه کافی خوب) قانع نشوید” را بخوانید. خانم مارک به مناسبت حرفه‌اش نمودار سمت چپ را کشیده است و ترسیمی نشان می‌دهد که قانع شدن به فردی به اندازه کافی خوب مانع دستیابی به فرد درست و ایده‌آل شخص می‌شود. این میان جمله متداول و نغزی را شاهد می‌آورد که می‌گوید: خیلی وقت‌ها “خوب” دشمن‌ “بهترین” است! یعنی قانع شدن به هر چیز خوب مانع رسیدن به چیز بهترین می‌شود.

و اما انگیزه‌ام برای نوشتن مطالب بالا پاسخ به دو تا از دوستانم بوده که اخیرا به من گیر داده‌اند که در باره عشق، آنهم از نوع واقعی‌اش بنویسم. از طرف دیگر باز اخیرا دوستان جوانی از طریق ایمیل در باره انتخاب همسر از من مشورت خواسته بودند. باز این دومی اگر طرف را خوب بشناسم کار آسان‌تری‌ست (البته نه با ایمیل و از راه دور!) ولی نوشتن در باره آن اولی مثل راه‌رفتن در زمینی مین‌گذاری شده می‌ماند! برگردیم به مبحث “همسر مناسب (خوب به اندازه کافی) و یا ایده‌آل. به نظر من سن عامل بسیار تعیین کننده‌ای در انتخاب مابین “خوب” و یا “بهترین” است. در سنین جوانی (بگوییم زیر 35 سال) هنوز تفکیک نیاز‌های روحی و جنسی اصلا ساده نیست و چه بسا که شخص را به اشتباه بیندازند. در عین حال که من معتقدم که نیاز فیزیکی قضیه و تمایلات احساسی هردو اجزای ناگسستنی یک مجموعه‌ند، ولی از یک سنی به بعد آنها از همدیگر قابل تشخیص‌اند. به عبارت دیگر من حرف‌های به استناد بیولژیِ خانم ورمولن را چندان معتبر نمی‌دانم. راستش را بخواهید از دید علمی در نحوه استدلال ایشان اشکال می‌بینم.

حال اگر شما هم سن را یک عامل کلیدی بدانید، آنوقت به نظر می‌رسد که برای ازدواج در سنین جوانی به لحاظ حساب احتمالات و تحقیقات اجتماعی هم که نگاه کنید، ازدواج با فرد “خوب به اندازه کافی” پایدارتر و ارجح است. اما اگر به هر دلیلی شخص طلاق گرفته و یا وارد رده سنی بالاتر از 35-40 شده، آنوقت صبر کردن برای فردِ “درست و ایده‌آل (برای طرف مربوطه) احتمال موفقیت بیشتری از روش دیگر را دارد.

حالا از کجا بفهمید که طرف فرد مناسبی‌ است یا نه، آن دیگر خیلی به شخص بستگی دارد. البته قانون کلی سنخیت خانوادگی خیلی درست است و احتمال خطا را کم می‌کند (باز البته مثل هر قانون دیگری استثنا هم دارد). یک تست ساده را هم از من داشته باشید: اگر قصد ازدواج با پسر و یا دختری را دارید، یک روز در یک ساعت شلوغ ترافیک از او بخواهید که شما را سر راهش به جایی، که چندان هم راحت پیدا نمی‌شود و راهش را بلد نیست، برساند (البته خب بله، باید طرف ماشین داشته باشد و یا حداقل رانندگی بلد باشد.) آنوقت رفتار رانندگی‌ی او را به دقت زیر نظر بگیرید. چقدر به راننده‌های دیگر بد و بیراه می‌گوید و یا اینکه صبورانه از خطاهای دیگران چشم پوشی می‌کند، آیا از ترافیک عصبی می‌شود؟ آیا از اینکه راه را پیدا نمی‌کند حرص می‌خورد؟ خلاصه اینکه به تجربه دیده‌ام که رفتار خانوادگی بسیاری از افراد (چه زن چه مرد) شبیه نحوه رانندگی‌شان است، امتخانش ضرر ندارد!

پدر مادرهای ساده دل و فداکار ایرانی، آسوده نخوابید!

اجتماعی, خانواده 27 نظر »

پی نوشتی که استثنائا پیش نوشت می‌شود: ببخشید اگر این چشم‌های مجازی اذیتتان می‌کند. خود سپاه گفته است که او بیدار است و با تیزبینی مشغول نظارت بر اینترنت. من هم آنها را اینجا گذاشتم که حرفشان را آویزه گوشم کنم….

پدر مادرهای ساده دل و فداکار ایرانی، آسوده نخوابید که فرزندان شما همچنان در معرض خطرند.

این پست آقایی که خود را دانشطلب و طلبه می‌داند ولی ادبیات و فرهنگ محترمانه‌ی  طلبه‌ها را ندارد، بر آنم داشت که این بار مستقیما با آن دسته از خوانندگان وبلاگم که فرزند دارند صحبت کنم و می‌دانم تعدادشان کم هم نیستند و از دسته خوانندگانی هستند که سایت تبیان را هم می‌خوانند و در رده‌ی سنی بالای 35 هم هستند و احتمالا بچه هم دارند. شاید تجربه‌ام برایشان مفید باشد که من در غرب که شما فکر می‌کنید جرثومه فساد است ولی به نظر من همه جای دنیای شبیه به هم شده است، در شرایطی که بالای 90٪ نوجوانان در دبیرستان‌های اینجا حتماً ماری‌جوانا را حداقل چند باری امتحان می‌کنند و در حد 50٪ نوجوانان هم کوکئین هم کم و بیش می‌کشند و از سن 14 به بعد به حیل مختلف در پارتی‌های شبانه مشروب می‌خورند و بار می‌روند، در این مملکت که اگر دست روی بچه‌ات بلند کنی و یا حتی سرش داد هم بزنی، بچه حق دارد که از شمای پدر و مادر شکایت کند و او را می توانند از تو جدا کنند، و یا بدتر از آن از سن 16 سالگی به بعد حق کارکردن دارد و اصلا می‌تواند مدرسه را ول کند و  از خانه هم بگذارد برود و برای خودش تنها زندگی کند تا خوش باشد، در این مملکتی که هیچ چیزش قانوناً فیلتر نیست، در این شرایط من دو تا بچه بزرگ کرده‌ام که خدا را شکر هر دو سالم و موفق از کنار این گرداب ها گذشته‌اند. هدفم در میان گذاشتن تجربه‌ام با شماست و اینکه بیهوده اعتماد نکنید که با این برنامه‌های گرداب تلویزیون و بگیر و ببند و فیلتر کردن‌ها بچه‌های شما از خطر در امانند. نجات بچه‌ها از گرداب‌های اینترنتی راه دارد و هدفم از این نوشته نشان دادن آن راه‌هاست که امیدم را به داشتن گوش شنوایی در میان مسئولین از دست داده‌ام.

آقای کیان بخش در برنامه گرداب سخن از به دام انداختن سایت‌های مستهجن فارسی می‌گوید، پدر مادرها را از اینترنت می‌ترساند و سپاه هشدار می‌دهد که ایهاالناس بدانید که سپاه بر اینترنت نظارت دارد و هیچ کسی از نگاه تیزبین آن‌ها به دور نمی‌ماند و همه اینها برای این است که شمای پدر و مادر آسوده خاطر شوی که فرزندت در دبیرستان و دانشگاه در سلامت روحی روانی درس می‌خواند.

در اینکه بعضی سایت‌ها را باید بست من هیچ مخالفتی که ندارم، موافق هم هستم. از میان آن لیست طولانی من فقط سایت آویزون را شنیده و یکبار دیده بودم که حتی در کشوری که در آن تجارت س.ک.س هم آزاد است مثل هلند، آن سایت را می‌بستند برای اینکه از هر نظر غیر قانونی و غیر اخلاقی بود. تا اینجا دستشان درد نکند، خوب کردند. اما  این وسط آمده‌اند یک سری زیاد از وبلاگ‌های معمولی را هم فیلتر کرده‌اند.  دفعه پیش نوشتم که چرا با اینکار مخالفم و علاوه بر اینکه فیلترینگ آن وبلاگ‌ها کاملا به نظر دل بخواهی میرسد و آن چه ضررهایی به بار خواهد آورد. ولی حالا فرض کنید بگوییم که چه بهتر که آنها را هم فیلتر کردند؛  آخر همه‌شان دانشجویند و حالا شاید یکمی بیشتر به درس و مشقشان برسند! هر چند که این کارها برای همه جواب نمی‌دهد. فقط امیدوارم که وبلاگ این بروبچه‌های دانشجوی دور و بر مرا هم فیلتر کنند تا من از چک کردنشان خلاص شوم! آنوقت دعایشان هم می‌کنم چون من دیگر  مجبور نخواهم بود که هی رد این بچه‌ها را نگه دارم و هر از چند گاهی گوشی از یکیشان بکشم که برگردند سر درسشان!! وبلاگ مرا هم اگر فیلتر کنند باز هم دعایشان خواهم کرد که آنوقت با خیال راحت در اینجا را خواهم بست و  به وبسایت کاری‌ام که سخت محتاج به روز شدن است، خواهم رسید. خلاصه به قول دوست عزیزتر از جانم، دشت سبز، اصلا دستشان درست که فیلتر می‌کنند!

اما واقعاً بعد از این برنامه گرداب بیشتر نگران نوجوان‌ها شده‌ام. چرا؟ برای اینکه شمای پدر و مادر فکر می‌کنی که مثلا سپاه با این‌ کارهایش کاری از پیش می‌برد و اعتماد می‌کنی و غافل می‌شوی. ببینید، مگر فقط سایت‌های ایرانی هست که مثلاً پ.و.ر.ن نشان می‌دهند؟ همه دنیا از آنها پر است. با یک فیلتر شکن ساده که هرروز یکی جدیدش در می‌آید و اصلا بستن همه فیلتر شکن ها امکان ندارد، به همه آن سایت‌ها می شود دسترسی داشت. آنها را چه می کنید؟ کامپیوتر نمی‌خرید؟ متاسفانه آن‌هم نمی‌شود چون در دنیای امروز همه درس‌ها الان نیاز به کامپتوتر و اینترنت دارند. پس راه حل را باید در مسیر دیگری جست.

در رابطه با اینترنت و بچه‌ها، راه حل به نظر من همین کارهایی است که من و خیلی‌های دیگر به عنوان یک مادر نگرانِ همین چیزها برای بچه‌هایمان کرده‌ایم. خیلی از پدر مادرهای غربی دیگر هم که برای سلامت روحی و جسمی بچه‌شان نگران‌اند همین کارها را می‌کنند. اولین کاری که من کردم این بود که همیشه اطلاعات کامپیوتری خودم را حداقل 10 قدم جلوتر از بچه‌هایم نگاه می‌داشتم. انواع حقه و راه‌های چک کردن اینکه کدام سایت را می‌روند نگاه می‌کنند و یا با کی چت می‌کنند، یا اینکه چه جوری اسم رمز آنها را پیدا کنم، و امثالهم را یاد گرفتم و هر شب سرتاپای کامپیوتر را چک می‌کردم. بعد از این برنامه هایی که برای پدر و مادرها طراحی شده خریدم و گذاشتم تا تمام اطلاعات را که ثبت کند هیچ بلکه جلوی هر سایتی را که اسم مثلا “س.ک.س” و یا مشابه در عنوان سایت داشته باشد بگیرد. فقط دو سه سال این چک کردن‌ها لازم است؛ کافیست که بچه از دوران نوجوانی بگذرد (در این مملکت البته، در ایران به نظر من جوان‌های دانشگاهی تازه مثل نوجوان‌های این طرف رفتار می‌کنند که چرایش بحث مفصلی دارد.). این چک کردن‌ها فقط به این درد می‌خورد که شمای پدر یا مادر در کل آگاه باشی که بچه‌ات در چه مسیری هست. والا به معنای این نیست که باید به بچه به کل بی‌اعتماد شد و همیشه ناظر بر همه اعمالش بود که آن خودش عواقب بسیار بدتری هم می‌تواند داشته باشد. ولی اگر به دلیلی نگرانید، خب راههایش این‌هاست.

اما خرید آن برنامه ‌ها که به پدر و مادرها امکان کنترل می‌دهد، گمان نمی کنم در ایران امکان داشته باشد هرچند که مطمئن نیستم و همه هم که نمی‌‌توانند از خارج بخرند. پس از این برادرهای ارزشی برنامه گرداب بخواهید که بخشی از بودجه کلان این کار را اختصاص دهند به اینکه آن برنامه‌ها را بخرند و بطور رایگان بین خانواده‌ها پخش کنند. بعلاوه کلاس رایگان آموزش کامپیوتر برای پدر مادرها بگذارند. شما در دنیای فعلی با کامپیوتر و اینترنت نمی‌توانید مبارزه منفی کنید. تنها راه اینست که شما هم آنرا یاد بگیرید و بتوانید که هم خودتان و هم بچه‌هاتان از آن استفاده درست کنید.

یک نکته مهم دیگر اینکه من نگران آن بچه بسیجی‌هایی که در سپاه هستند و مسئول فیلترینگ می‌شوند، هم هستم. آن جوان‌های پاک چه گناهی کرده‌اند که باید این همه سایت مستهجن و یا غیر اخلاقی ببینند و بعد هم نقشه بریزند و مدتی مثل آنها نقش بازی کنند (به گفته خبرگذاری‌ها) تا آن‌ها را ردیابی و فیلتر کنند؟ تازه چه اعتمادی هست که این همه تلاش شبانه روزی برای گشتن و فیلتر کردن سایت‌ها روی مردان زن و بچه دار سپاه هم اثر نگذارد؟ حتماً اثر مخرب دارد. حرف من باز هم اینست که این کارها راه دارد از جمله راه‌کارهایی که در بالا گفتم و قبلا هم اشاره کرده بودم برای هوشمند کردن و اتوماتیک کردن سیستم.

پ.ن.: کپی و پیست این نوشته  استثنائا، چه بی ذکر منبع و چه با ذکر آن، نه تنها مجاز و حلال است بلکه صواب هم دارد!

برانگیختن حس ترحم و عذاب وجدان: حربه‌ای ناکارآمد

اجتماعی, خانواده 5 نظر »

امروز به آمار بازدید وبلاگم در گوگل آنالیتیک نگاه می‌کردم و دیدم که تعداد قابل توجهی از آنان که از طریق جستجو به وبلاگ من می‌رسند با سرچ روی کلمات “فرزند - طلاق” به اینجا رسیده‌اند و این باعث شد که یاد این مطلب بیفتم که مدتی بود می‌خواستم راجع به آن بنویسم.

مطلب راجع به مادری مطلقه است که از رفتار بی‌تفاوت و سرد دخترش با خودش پیش خانم دکتر احمدنیا شکایت کرده است و ایشان هم دختر را نصیحت کردند و به او یادآوری کردند که چقدر مادرش برایش زحمت کشیده و چقدر او نسبت به مادر خودخواهانه رفتار می‌کند که مادر فقط کمی قدردانی می‌طلبد. ظاهراً دختر به فکر فرو رفته و مادر با چشمانی اشکبار گفت که تنها دلخوشی‌اش اینست که وقتی می‌آید خانه دخترش او را برای رفتن پیش دوستانش ترک نکند (ایجاد حس ترحم و حس عذاب وجدان).

من به تبع کارم (تحقیق علمی) یاد گرفته‌ام که در حیطه‌ای که تخصص ندارم، اگر حرفی هم داشته باشم خیلی با احتیاط نظر ‌دهم. برای همین باز می‌گویم که من جامعه شناسی، روانشناسی و مردم شناسی و … را بصورت آکادمیک نخوانده‌ام و دوست ندارم پا در کفش متخصصین این فنون کنم. اما بسیاری از آنچه را که در این زمینه در این وبلاگ نوشته‌ام با همه وجودم تجربه کرده‌ام و شاید به دلیل در غربت بودن شاهد و مشاور برخی دیگر هم در این زمینه بوده‌ام. بنابراین هدفم فقط اشاعه این تجربه است و نه جسارتی بر روش متخصصینی چون خانم دکتر احمدنیا که برایشان احترام قائلم.

بنظر بنده همانطور که در پست‌های راهکارهایی برای رفتار با فرزندان در غرب و همینطور فرزندان طلاق نوشته‌ام، اگر شمای پدر و یا مادر می‌خواهید که رفتار فرزندتان با شما بهتر شود و یا او را در زندگی خویش یاری دهید که اشتباه نکند، اول از همه باید که خودتان فردی قوی، موفق و سرزنده باشید (یعنی سعی کنید که خودتان را اینگونه ببیند که همه اینها نسبی است. در هرلحظه ما می توانیم خود را موفق و یا شکست خورده ببینیم) تا بعد بتوانید به دیگری (فرزندتان) کمک کنید. ایجاد حس ترحم و عذاب وجدان در فرزندتان ممکن است مثل یک قرص مسکن برای حداکثر یکی-دو روز موثر بیفتد ولی مثل هر دوایی بدانید که عارضه دارد و عارضه‌اش هم چند گونه است. ممکن است فرزندتان به موجود افسرده‌ای تبدیل شود چون دائماً خود را مقصر احساس می‌کند و توان اصلاح خود را هم نداشته باشد و یا اساساً نداند که چرا و چگونه باید اصلاح شود. و یا در بعضی‌های دیگر ممکن است که بر اینهمه حس عذاب وجدانی که به او داده می‌شود طغیان کند و بیشتر از پدر و یا مادرش دوری جوید.

دقت داشته باشید که من نمی‌گویم که پس به فرزند از گل نازکتر نگویید و اصلا خطاهایش را تذکر ندهید. تذکر دادن و یا حتی موقت با فرزند قهر کردن فرق دارد با ایجاد احساس گناه و ترجم. برعکس می‌گویم که قوی باشید حتی در برابر فرزندتان. نگذارید این احساس به او دست دهد که شما موجود درمانده‌ای هستید که جز اشک و نفرین و آه کار دیگری از دستتان بر نمی‌آید. نخواهید که دلش برای شما بسوزد؛ تکدی محبت نکنید. برعکس از خود چهره‌ای قوی و مصمم و با دیسیپلین نشان دهید که خیلی خوب می‌داند که خطوط قرمزی هست که فرزند او نباید از آنها بگذرد و اگر گذشت آنوقت مثلاً حمایت او را ندارد. ولی لطفاً راجع به خطوط قرمزتان قبل از اینکه آنها را اعمال کنید خوب فکر کنید و برای خودتان حداقل آنها را خوب تعریف کنید. می‌توانید به مرور زمان تعدیلشان کنید ولی نه به این معنا که فرزندتان موفق شود که مرتب شما را و خطوط قرمزتان را به گوشه‌ای براند.

متاسفانه ایجاد حس گناه و استفاده از حس ترحم فرزند بنظر می‌رسد که جزو فرهنگ ما ایرانی‌ها و آسیایی‌هاست. بنظرم هیچ حربه‌ای بدتر از آن نیست. می‌خواهم حتی بگویم که کتک زدن هم شاید به این بدی نباشد که این هست. کتک‌های کوچک و سطحی غالباً فراموش می‌شود و بچه به سرعت پدر یا مادرش را برای زدن پشت دستش و یا پشت باسنش می‌بخشد ولی  ایجاد حس گناه در فرزند یک عمر با او می‌ماند و شاید هیچوقت پاک نشود. مطمئن باشید که اگر بچه‌تان را با این حس بزرگ کنید یکروزی برعلیه شما خواهد شورید؛ اگر نکرد به آدم تلخ و افسرده‌ای بدل خواهد شد.

عشق خود به فرزندتان را نشان دهید، به هر شکلی که می‌دانید ولی تکدی محبت او را نکنید.  آن مادری که در قسمت اول این نوشته صحبتش رفت احتمالا خواننده این سطور نیست ولی چقدر دوست داشتم که به او اطمینان دهم که اگر کمی با دخترش بیشتر بخندد و خوشحال باشد و خود را مستقل و قوی نشان دهد، آنوقت خواهد دید که این دخترش است که پیش او به قصد صحبت و دریافت نظر خواهد آمد.

آمپول زدن درد داره! (به قلم پویا کرمانشاهی)

خانواده 7 نظر »

نوشته زیر ماجرای پویا کرمانشاهی (یکی از خوانندگان و کامنت گذاران این وبلاگ) است با پسرش به قلم خودش.

یکی از زیباترین و احساسی ترین لحظات زندگی من زمانی بود که پسرم بدنیا آمد. احساسی سرشار از رضایت، سرور، شکرگزاری می کردم، مثل کسی بودم که هدیه بسیار عزیزی رو بدون اینکه واقعا لیاقتشو داشته باشم دریافت کرده باشم. وقتی پرستار پسرم رو به اطاق بیمارستان آورد. خوشحالی من بیشتر شد، چون وقتی که به صورت پسرم نگاه کردم احساس کردم که ذاتی مهربان دارد و آدمی ملایم و آرامی از آب در خواهد آمد و فهمیدم دوستان خوبی برای هم خواهیم بود…

داستانی که اینجا تعریف می کنم مربوط به زمانی می شود که پسرم 3 یا 4 سال بیشتر نداشت (الان پسرم 9 سالشه).

ادامه پست »

خون این بچه به گردن کیست؟

اجتماعی, خانواده 9 نظر »

از دیروز که این خبر را خواندم اصلا حالم را نمی‌فهمم. خبر به نقل از روزنامه اینست:

گروه حوادث؛ مردي با ادعاي جلوگيري از فساد، دختر 8 ساله خودش را خفه کرد.
به گزارش خبرنگار ما جسد دختر 8 ساله يي که نرگس نام داشت در حمام خانه پدربزرگش در اسلامشهر کشف شد و کارآگاهان پس از آنکه با بررسي جسد متوجه شدند اين دختر خفه شده و به قتل رسيده است به دستور بازپرس کريم پروين- رئيس شعبه سوم دادسراي جنايي اسلامشهر- تحقيقات خود را براي شناسايي قاتل آغاز کردند. آنان در بررسي هاي خود متوجه شدند اين جنايت به احتمال بسيار زياد به دست پدر 34 ساله نرگس به وقوع پيوسته است. اين مرد جوان که محمد نام دارد بدون هيچ مقاومتي اتهام فرزندکشي را پذيرفت و گفت؛ من فکر مي کردم بچه ها فرشته هستند اما هنگامي که به 20 سالگي مي رسند، معصوميت شان را از دست مي دهند و تبديل به انسان هايي فاسد مي شوند. من نيز براي فاسد نشدن دخترم تصميم گرفتم او را بکشم. محمد در ادامه اعترافات تکان دهنده اش گفت؛ از 6 ماه قبل براي کشتن نرگس برنامه ريزي کرده و براي اين کار دو مارمولک گرفته و خشک کرده بودم و هدفم اين بود که مارمولک ها را به دخترم بخورانم و از اين طريق او را بکشم اما چون مارمولک ها خشک نشده بودند، تصميم گرفتم وي را خفه کنم. متهم به قتل افزود؛ من همسرم را طلاق داده بودم و نرگس با مادرش زندگي مي کرد اما شب حادثه آن دو براي شرکت در يک جشن عروسي به خانه پدري من آمده بودند و من از طريق يکي از کودکان حاضر در جشن دخترم را که در قسمت زنانه حضور داشت، صدا زدم و به حمام خانه بردم و او را با دستانم خفه کردم. من در هنگام قتل هيچ حرفي به دخترم نزدم و او نيز فقط مرتب مرا صدا مي زد و حرف ديگري نمي زد. وي ادامه داد؛ من با اين قتل حق پدري ام را ادا کردم و نگذاشتم فرزندم فاسد شود.

شاید بگویید که مردک روانی بوده؛ حتما هم بوده؛ اگر نبود که اینجوری تحت تبلیغات سیستم باورش نمی‌شد که همه دختران 20 ساله فاسدند. خون این بچه به گردن کیست؟ جز از این است که خون این بچه بیگناه به گردن همه آنهایی‌ست که می‌گویند جوانان ما و بالاخص دختران ما فاسدند؟ آخر مگر غیر از این است که این جوانان چه فاسد چه صالح، چه خوب چه بد، هرچه که هستند بالاخره بچه‌های ما هستند؛ در همین اجتماعی که شما آقایانِ دست اندر کار و صاحب اختیار مملکت بزعم خودتان با فرهنگ ناب محمدی آمیخته‌اش کردید، بزرگ شده‌اند؟ اگر این جوانان بدند و فاسدند و هرچه که شما می‌گویید هستند پس حداقل بپذیرید که شکست خورده‌اید و یکجای کارتان ایرادی اساسی دارد. چرا اول خودتان را که پدر و مادرِ نوعیِ جامعه هستید سرنش نمی‌کنید؟ کجا و کی رسول اکرم با این کلماتی که شما هر روز جوانان را خطاب می‌کنید مردمِ زمان خودش را خطاب می‌کرد؟ تازه آنهم آن جامعه عربی که قبل از ظهور پیامبر اسلام آکنده از فساد بود. اگر نخوانده‌اید بروید اصول کافی را بخوانید و ببینید که پیامبر چقدر حتی در مقابل زنای با محارم چشم پوشی و مسامحه می‌کرد. کجا پیامبر جوانهای عصر خودش را فاسد خطاب می‌کرد؟ فاسد آن آقازاده‌هایی هستند که در خلوت هزاران کار می‌کنند نه این دختران جوانی که تنها جرمشان دختر بودنشان است. خون این دختر بچه 8 ساله نه فقط به گردنِ پدرش بلکه به گردنِ همه شمایانی است که دختران جامعه را فاسد خطاب می‌کنید. از این دختر بچه هم پرسیده خواهد شد: به ایٌ ذنبٍ قتلت؟ و شما از پاسخ او به لرزه خواهید افتاد…

لینک این مطلب در بالاترین

مهر و مقاومتِ مادری در نهایت برنده می‌شود (یک مثال)

اجتماعی, خانواده 2 نظر »

چندی پیش داستانی از ماجراهای یکی از دوستانم، هایده خانم، با دخترش را نوشته بودم. به توصیه دوستان از ایشان اجازه گرفتم که تدابیرش را به عنوان یک نمونه موفق از رابطه مادری با دختر نوجوانش در شرایطی کاملا بحرانی، نقل کنم.

هایده با شوهرش وقتی که دخترشان 4 ساله بود به امریکا مهاجرت کرده بود و وقتی که دخترشان 14 ساله بود از شوهرش طلاق گرفته بود. هایده و شوهرش آدمهای نسبتا مذهبی‌ای بودند و شوهر از جمله مردهایی بود که وقتی پای دخترشان به میان می‌آید بیشتر یاد مذهب و آداب مذهبی می‌افتد، از آنهایی که از رشد و قد کشیدن و زیبا شدن دخترشان خجالت می‌کشند و سعی در پوشاندنش دارند. در تمام دوران بلوغِ دخترشان، پدر مرتب سعی داشت که به دخترشان گوشزد کند که زیبایی ملاک خوبی نیست و مدام به او می‌گفت که آنجور که لباس می‌پوشد زشت می‌شود. از آنطرف دخترها در غرب عمدتا در سنین نوجوانی‌ست که خود را زیاد آرایش می‌کنند و تلاش وافری در زیبا نشان دادن خود دارند. لاله، دختر هایده، هم از این جمع استثنا نبود.

هایده و شوهرش طلاق متمدنانه و راحتی نداشتند و این وسط پدر، لاله‌ی 14 ساله را بسیار سرزنش می‌کرد که طرفداریِ مادرش را کرده است و با طلاق آنها موافق بوده است. مرتب لاله را نصیحت می‌کرد که راه مادرش را طی نکند و همچون او مثلا به بیراهه نرود.

زیر فشارهای محیط از یک طرف و موأخذه شدن مداوم توسط پدر و فشارهای ناشی از طلاق از طرف دیگر، لاله به دوستان مدرسه‌ای بیشتر پناه آورده بود. متاسفانه در حلقه دوستانِ چندان خوبی قرار نداشت. سیگار می‌کشید و به انواع حیل به مادرش دروغ می‌گفت و در پارتی‌های دوستانش شرکت می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که دیگر از مدرسه هم در می‌رفت و البته درس هم نمی‌خواند.

هایده اینهمه را حس می‌کرد ولی لاله به هیچکدام از کارهایی که در بالا نوشتم هرگز اعتراف نمی‌کرد و اصرار داشت که مادرش اشتباه می‌کند. چون ظاهر قضییه را حفظ می‌کرد، هایده مدرکی برای اثبات آنچه که حس می‌کرد، نداشت و نمی‌توانست به صرف بی‌ادب رفتار کردن دخترش او را به چیزی متهم کند و مثلا به آن دلیل فشار بیشتری روی دخترش اعمال کند.

ولی حس مادریِ هایده قوی‌تر از این حرفها بود. به قول خودش هرکاری که دخترش می‌کرد او به خواب می‌دید. در اتاق دخترش دفتر خاطرات او را پیدا کرده بود که خواندنش برای هایده ضربه بزرگی بود. پس از آن کیف دخترش را گشته بود و بسته‌ای ماری جوانا هم پیدا کرده بود. به گفته خودش از سر استیصال به پلیس زنگ زده بود و پرسیده بود که اگر او آن بسته را به پلیس دهد چه کار خواهند کرد. پلیس هم گفته بود که چون دخترش زیر 18 سال است مادرش را احضار خواهند کرد و تعهد خواهند گرفت. هایده مایوسانه از پلیس پرسیده بود که پس او با دخترش چه کند که او را از این مواد دور بدارد و پلیس گفته بود که تنها راه اینست که دخترش را از خانه بیرون کند تا او سختی زندگی را بفهمد و سرش به سنگ بخورد! در ضمن لاله دوستی هم داشت که مدام او را به فرار از خانه تشویق می‌کرد. مادرِ آن دوست هم لاله را در دعواهای او با هایده تایید می‌کرد. در همان ایام بود که هایده آن کابوسها را می‌دید که دخترش را کشته است.

آنروزها به توصیه من هایده و دخترش پیش یک مشاور خانواده رفتند ولی توصیه خوبی نبود عمدتا به این دلیل که مشاورین غربی با زمینه فرهنگی ما آشنا نیستند و فرمولهایشان اینطور که هایده می‌گفت برای ما چندان کاربرد ندارد چون که رابطه عاطفی را اصلا در نظر نمی‌گیرد. هایده می‌گفت که فرمولهای مشاور لاله را بیشتر عصبانی و فراری کرده بود. پس تصمیم گرفت که خودش راه حلی پیدا کند.

شرایط هایده و دخترش شرایط بحرانی‌ای بود و راه حلهای هایده در بحران (که در شرایط غیر بحرانی ممکن است به نظر حاد برسند) به ترتیب اینها بودند:

1- مسدود کردن همه حسابهای بانکی دخترش تا که پولی در دست نداشته باشد (لاله در آن زمان 16 ساله بود).

2-درخواست کمک از دایی‌ و عموی لاله که با او ارتباط عاطفی خوبی داشتند برای ارتباط تلفنی بیشتر (هیچکدام از بستگان و همینطور پدرِ لاله در شهرِ آنها نبودند)

3- فراهم کردن موقعیتی که لاله هفته‌ای یکروز برود برای استادِ پیر نابینایی کتاب بخواند. اینکار به گفته هایده برای هر دو نفرِ آنها مفید بود. آن استاد نابینا احساس می‌کرد که بدان واسطه به دختِر سرکشی محبتی پدربزرگانه می‌کند و او را آرام می‌‌کند و لاله هم از آنطرف احساس می‌کرد که به مرد پیر نابینایی کمک می‌کند و بدینوسیله عواطف انسان‌دوستانه در او همچنان زنده می‌ماند. مضافا اینکه بدینوسیله حداقل لاله کمی کتاب هم می‌خواند.

4- گرفتن کلیدِ منزل از لاله و به نوعی زندانی کردن او در خانه و اعمال حکومت نظامی. به این معنا که در ماه اول لاله فقط می‌توانست برای رفتنِ به مدرسه از خانه بیرون برود و پس از یکماه می‌توانست هفته‌ای یک شب برود بیرون به شرط آنکه ساعت 8 شب برگردد. اینکار در واقع سخت‌ترین و پر ریسک‌ترین کار بود برای اینکه ممکن بود که لاله این شرایط سخت را برنتابد و از خانه به کل برود که قبلا تهدیدش را هم می‌کرد و دوستش هم او را به این امر تشویق می‌کرد. ولی نکته در اینست که در شرایط بحرانی آدم گاهی مجبور است که آخرین برگش را هم ریسک کند منتها حساب شده و حتی الامکان با پایین آوردن خطر ریسک. در این نمونه خاص هایده اگر این کار را در زمانی می‌کرد که دخترش درآمد داشت (یک وقتی لاله کار هم می‌کرد) احتمال خطرِ ترک کردن خانه از طرف لاله بیشتر می‌بود. به گفته هایده برای او دیگر راهی جز این ریسک نمانده بود. امید او به به این بود که لاله هنوز کمی عقل داشته باشد. لاله اول سخت پرخاش کرد و بعد که مادرش را ساکت و در تصمیمش استوار دید به گریه افتاد و ساعتی هق هق گریه کرد. هایده می‌گوید آن لحظات سخت‌ترین لحظات عمرش بوده تا که کنترل خودش را داشته باشد و در تصمیمش استوار بماند. دخترک گریه می‌کرد و می‌گفت که اتاقش را دوست دارد و نمی‌خواهد که در خانه این و آن دوستش بماند؛ نمی‌خواهد که برود پیش پدرش و در عین حال نمی‌خواهد همچه مادری هم داشته باشد که او را زندانی می‌کند و ….

باری لاله تسلیم شد. یکماه اول هر روز به مادرش می‌گفت که از او متنفر است برای کاری که با او کرده است و هایده جوابی به پرخاش‌های او نمی‌داده. در عوض همچنان هر شب به هنگام خواب می‌رفت و پتوی دخترش را روی او می‌کشید و می‌بوسیدش و می‌گفت که چقدر دوستش دارد. هایده کارش را برای 6 ماه تقریبا تعطیل کرده بود تا بتواند در ساعاتی که دخترش از مدرسه برمی‌گردد خانه باشد. هر روز با مدرسه هم چک می‌کرد که ببیند آیا دخترش در کلاس حضور داشته است یا نه. از ماه دوم آثار این زندانی کردن دیده شد. در اثر ترک دوستان و پارتی‌ها و سیگار لاله تدریجا دوباره به همان دخترک شیرین قبلی تبدیل شد. ترم درسی‌اش را با موفقیت تمام کرد و هایده نیز تدریجا آزادیهای او را به او برگرداند ولی خیلی تدریجی.

حدودا دو سال طول کشید تا اعتماد از دست رفته بین آن دو ترمیم شود. به گفته هایده هر دو آنها زخمی از آن ماجرا به یادگار دارند ولی اکنون رابطه آن دو تقریبا یک رابطه ایده‌آل بین مادر و دختر است. تابستان گذشته یک شبی مهمانشان بودم و لاله برایم از کلاسهای دانشگاهش و دوستان جدید و قدیمش و مشکلات بعضی از آنها منجمله اینکه هنوز نتوانسته‌اند دبیرستان را تمام کنند، صحبت می‌کرد. در حین صحبت به لاله گفتم که چقدر بعضی از استدلالاتش شبیه مادرش شده است. لاله با خنده گفت: “متاسفانه همینطوره که میگی، شبیه مامان شده‌ام!”

نوشته‌های مرتبط با این نوشته را می‌توانید در دسته‌ بندی “خانواده” بخوانید.

 

 

فرزندانِ طلاق

اجتماعی, خانواده 2 نظر »

لطفا اول مقدمه و توضیح مرا در این پست قبلی بخوانید. باز هم تاکید می کنم که اعتبار تجزیه تحلیل های من به اندازه مشاهدات و تجربیاتم است و نه بیشتر. مطلب این نوشته در دنباله بحثی است که در نوشته های قبلی 1 و 2 و 3 شروع کرده‌ام.

خواستم مثال هایده خانم و دخترش را بگویم دیدم که باید اول به مسئله طلاق در خانواده های مهاجر اشاره کنم و قضییه را از دید فرزند یک خانواده طلاق گرفته -که برای سادگی کلام من آنرا فرزندِ طلاق می خوانم- بشکافم.

طلاق در خانواده های مهاجرت کرده چشمگیر است. البته من اطلاع آماری‌ای از این قضییه ندارم ولی می‌توانم بگویم که تعدادش چشمگیر است. اینکه چرا اینطور است و چه عواملی آنرا تسریع می کند بحث مفصل دیگری است. قصد من در این نوشته فقط تحلیل این قضیه در ذهن فرزندِ طلاق است و پرداختن به مسئله طلاقِ پدر و مادرش از دیدگاه او.

دیده ام پدر و مادرهایی را که از هم جدا شده اند (چه در ایران و چه در غرب) غالبا از رفتار بی توجه فرزندان نوجوان و جوانشان به خود دلخورند و آنرا به حساب تغییر زمانه و هجوم مدرنیته می گذارند و خلاصه از دورِ بد فلک شکایت دارند. همه اینها ممکن است که دخیل باشد. رفتار یک فرزندِ طلاق با پدر و مادرش ممکن است که خیلی هم خودخواهانه جلوه کند (و یا واقعا هم خودخواهانه باشد) ولی نکته اساسی به نظر من در اینست که باید بتوان از دید آن فرزند نگاه کرد.

نوجوانی که پدر و مادرش طلاق گرفته اند خود را اسیر در بین دو بزرگسالی می بیند که قرار بوده مثلا نمونه انسانی اش باشند. او در انتخاب پدر و مادرش حقی نداشته است. او که نمی‌توانسته و یا نمی‌تواند پدر و مادر دیگری اختیار کند پس گویی که کسی حقی را از او به نسبت تمام فرزندان دیگری که خانواده معمولی ای دارند گرفته است. این حق هر بچه ای است که خانواده پر مهری داشته باشد. اگر ندارد پس گناه آن پدر و مادر است. (دقت کنید که داریم از نگاه فرزند به قضییه نگاه می کنیم.) مگر آن موقع که پدر و مادر عاشق هم شده بودند و با هم ازدواج کردند از او نظر پرسیده بودند؟! مگر از او نظر پرسیده بودند که آیا او را به دنیا بیاورند یا نه؟! پس این پدر و مادر در هر صورت از دیدگاه فرزند هر دو مقصرند.

ممکن است که بچه ها حتی با طلاق موافق باشند که در خیلی از موارد من دیده ام که کاملا موافقند و حتی دیده ام بچه هایی را که معتقدند که پدر و مادرشان که هنوز باهمند باید طلاق بگیرند. ولی نکته در اینست که در یک زندگی خانوادگی پر تنش، چه طلاق صورت گرفته باشد چه نباشد، از دید بچه پدر و مادرش از او حقی را سلب کرده اند.

قدم اول در یافتن راهکار تحلیل مسئله است. این حق فرزند را باید به رسمیت شناخت و از دید او به مسئله نگاه کرد. پدر مادرهایی را هم دیده ام که این حق را برسمیت می شناسند و از فرط احساس عذاب وجدان به لوس کردن بچه می پردازند که آن هم خود عوارض بدتری را دارد. من بچه هایی را دیده ام که از این قضییه کمال سوءاستفاده را می کنند و هر کار که دلشان می خواهد می کنند برای اینکه می دانند که پدر و مادر خود را مقصر می دانند. اما برسمیت شناختن آن حق با نداشتن دیسیپلین تربیتی دو تا موضوع متفاوتند و دومی معلول اولی نیست.

همانقدر که معتقدم باید آن حق را به بچه داد و خود را مقصر دانست ولی در قدم بعد اینرا هم همینجا بگویم که اگر کسی می خواهد که بتواند در زندگی کسی دیگر (فرزندش) مثمر ثمر شود باید که در وهله اول بتواند که خودش را هم ببخشد. هر کسی خطا می کند . مهم اینست که با فرزندمان صادق باشیم و به خطاهایمان خودمان اول اعتراف کنیم. فرزند ما از ما انتظار قدیس بودن و نمونه دهر بودن ندارد. او فقط یک پدر یا مادری می خواهد که درکش کند و بتواند که به زبان او با او سخن بگوید. او براحتی پدر و مادرش را بابت کم کاریها می بخشد. این گفتگوی صادقانه بین طرفین که نشانه احترام به شخصیت فرزند هم هست بیش از پیش پدر-مادر و فرزند را به هم نزدیک می کند و رابطه را به بعد دیگری می برد.

حال فرزند نوجوانی را در نظر بگیرید که پدر و مادرش مهاجر هم هستند و طلاق گرفته اند. او به اندازه توان و ظرفیت خودش مشکل تطبیق با جامعه را دارد. از او نباید انتظار داشته باشید که بیاید شرایط روحی پدر و مادر طلاق گرفته اش را درک کند و مرهمی بر آنها باشد. خیلی که هنر کند سعی می کند که با هردو به نیکویی برخورد کند و سعی کند که هردو را در روزهایی ببیند. ولی اینجا نکته ظریفی هست که من دیده ام غالبا پدر و مادرهای طلاق گرفته نادیده می گیرند. در جامعه غربی غالبا بعد از طلاق بچه ها با مادر می مانند و قرار بر این می شود که روزهایی را هم با پدر صرف کنند. در شرایط معمولی فرزند نوجوان مهاجر از قبل با پدر و مادرش احساس فاصله و جدایی می کند بدلیل همان تطبیق یافتن زودتر در جامعه که در پست پیشین بحثش را کردم. او در این سنین بطور طبیعی چندان حوصله وقت صرف کردن با پدر و مادرش را ندارد. یعنی اگر پدر و مادرش از هم جدا نشده بودند احتمالا در طول هفته بیش از چند دقیقه با پدر و مادرش حرف نمی زد ولی حالا که آنها از هم جدا شده اند او موظف است که هفته ای یکبار حداقل پدر یا مادری را که با او زندگی نمی کند ببیند و با او وقت صرف کند. حالا فرض کنید که آن پدر یا مادر بسیار متمدنانه اصلا راجع به همسر سابق هم از بچه سئوال نمی کند و یا اشارات غیر مستقیم به مسئله طلاق نمی کند (حالتی که چندان هم اتفاق نمی افتد و متاسفانه برعکسش را من زیاد دیده ام). تازه در همین شرایط متمدنانه هم باز نوجوان احساس اجبار می کند که بخاطر شرایطی که اصلا به او ربطی نداشته و فقط به او تحمیل شده باید مواظب باشد که مثلا پدرش یا مادرش دلخور نشود چرا که دلخوری آنها یعنی دردسر بیشتر برای او.

یک نوجوانِ مهاجر تحت فشار های مضاعف اجتماع و پدر و مادرش که غیر منصفانه به او تحمیل شده است، باید راه حل خود را پیدا کند که غالبا هم با کناره گیری از هر دو نفر پدر و مادر - خصوصا اگر پدر یا مادر دچار افسردگی هم شده باشند- پیدا می کند. حال شما هر چه که بخواهید از راه پند و اندرز او را به وظایف فرزندی خویش هدایت کنید و یا دلش را برحم بیاورید اثر منفی بیشتری دارد و او را از خود بیشتر دور کرده‌اید. این یک اصل کلی است که اصولا برای اینکه بتوانید برای کسِ دیگری مفید واقع شوید باید که اول آدم مفید و سرحالی در زندگی خودتان باشید. رعایت این اصل برای پدر-مادرهای جدا شده مهاجر جنبه حیاتی پیدا می‌کند. یادتان باشد که فرزندِ طلاقِ مهاجر دیگر حوصله و توان آن را ندارد که بار مشکلات پدر و مادرش را که او در آن نقشی نداشته استٰ، بکشد. او داشتن یک پدر و مادر موفق و امیدوار و سرحال را حق خود می‌داند. درست یا نادرست، این یک واقعییت است که باید پذیرفت.

اگر می خواهید که به اینجا نرسید که فرزند شما راه حل کنار آمدن با مسئله طلاق پدر و مادرش را در پاک کردن صورت مسئله -یعنی ترکِ پدر و مادر- پیدا نکند، باید که اول خود را بابت اشتباهاتتان ببخشید؛ دوم، راه خودتان را در زندگی بیابید به گونه‌ای که بتوانید نشاط زندگی کردنتان را حفظ کنید؛ و سوم، باید که بتوانید با فرزندتان دوست شوید. او را بفهمید و آنوقت صادقانه مثل یک دوست از او بخواهید که شما را بفهمد. تنها در این صورت است که فرزند خود را از پدر و مادر جدا نخواهد کرد. البته حواستان باشد که بیش از حد انتظار نداشته باشید. اشتباهات گذشته شما، اشتباه در انتخاب همسر ربطی به بچه شما ندارد. همسرتان چه خوب چه بد پدر یا مادر فرزند شماست. خیلی هم نمی توانید آن را جلوی بچه اشتباه قلمداد کنید چرا که بچه فورا نتیجه می گیرد که اگر ازدواجتان را به کل اشتباه می دانید پس از داشتن او هم خوشحال نیستید و آنگاه خود را باز تنهاتر می بیند. خود را دشنام طبیعت به اجتماع می یابد و چون سنگی تیپا خورده (اشاره ام به شعرهایی است که اینگونه سردوده شده اند). ولی می توانید به شکست خود در ادامه یک زندگی خانوادگی موفق اعتراف کنید و بتدریج که بچه بزرگ می شود، بر حسب لزوم، علل شکست را تحلیل کنید که بدرد آینده او به هنگام ازدواج خواهد خورد.

در خاتمه باز هم تاکید می کنم که اگر با صبر و حوصله و مهر بذری در دل بچه تان کاشته باشید مطمئن باشید که روزی جوانه خواهد زد و به بار خواهد نشست. دوران نوجوانی که بگذرد بچه ها بسیار شبیه پدر و مادرهایشان رفتار خواهند کرد و تصمیم خواهند گرفت. امید اینست که تلاش کنیم که اشتباهات ما را تکرار نکنند.

 

راهکارهایی چند برای مشکلات مهاجرین با فرزندان در غرب

اجتماعی, خانواده 9 نظر »

توضیح: اول از هر چیزی باید بگویم که من به لحاظ حرفه نه جامعه شناسم، نه مردم شناس و نه روانشناس. خودم را هم در زمینه های اجتماعی صاحب نظر نمیدانم و هر چه که در این زمینه ها می گویم فقط بر مبنای مشاهداتم و تجربیاتم است که بدلیل کارم و علاقه شخصی ام می توان گفت که نسبتا زیاد بوده است. اما بر حسب رشته تحصیلی و کاری ام یاد گرفته ام که حرف بی اعتبار نزنم. اینست که تاکید می کنم که حرفهای من بر اساس تجربیات شخصی ام است و اعتبارشان هم بالطبع در همان حد.

در ادامه مطلب قبلی که به بهانه مرگ اقصا، دختر 16 ساله پاکستانی بدست پدرش در کانادا، نوشته شده بود در پاسخ دوستانی که گفتند همه همیشه فقط مشکلات را بازگو می کنند وعده کردم که حداقل تجربیاتم را به عنوان راهکار هم بنویسم. و اما بعد که فکر نوشتنش را کردم دیدم که چقدر یک نسخه کلی پیچیدن کار مشکلی است و چقدر مسئله در هر خانواده با دیگری فرق دارد و در نتیجه نسخه دیگری می طلبد. معذالک اگر موضوع را فقط به مسئله مهاجرین ایرانی در غرب محدود کنیم که لااقل به لحاظ فرهنگِ کلیِ پس زمینه مشترکاتی موجود باشد، چند اصل کلی را می توان اشاره کرد.

اصل 1- از دید بچه نگاه کنید. آگاه باشید که بچه ها کلا قدرت تطبیق بسیار بیشتری با محیط دارند و اساسا قدرت تطبیق چیزی است که با بالا رفتن سن کم می شود. با دانستن این موضوع، به عنوان پدر و مادر اینرا بپذیرید که این شما بوده اید که محیط بچه تان را عوض کرده اید و به هر دلیل مهاجرت کرده اید (که عموما مردم می گویند برای آینده بهتر بچه ها اینکار را کرده اند). از دید فرزند این پدر و مادر هستند که او را تحت فشار مضاعفی قرار داده اند که هم از دوستان و فامیلهای مورد علاقه اش دور شده و هم اینکه باید حالا در میان یک عده که او را خارجی می دانند جا بیفتد. بدانید که بچه های مهاجر در مدرسه بشدت تحت فشار هم مدرسه ایها قرار می گیرند. در مدرسه خصوصا در سنین نوجوانی مقبولیت داشتن در بین همکلاسیها بسیار حیاتی است و روی همه بچه ها هست. این فشار روی بچه های مهاجر به مراتب بیشتر است. نوع فشار روی پسرها و دخترها هم متفاوت است. هر بچه ای بسته به شخصیتی که دارد ممکن است به نحو خاصی تحت این فشار قرار بگیرد. من آنقدر رفتارهای مختلف دیده ام که از اینجا به بعد را نمی توانم کلی دسته بندی کنم. بنابراین به عنوان یک اصل کلی می گویم که بیایید خود را جای بچه تان بگذارید و از دید او نگاه کنید. وقتی که آن فشارها را که بطور خاص به بچه شما وارد می شود دیدید می توانید راه کم کردنش را هم پیدا کنید. حوصله و وقت داشتید این ویدئو را نگاه کنید. ویدئویی است که یک پسر بچه ایرانی-امریکایی تقلید پدرش را در آورده است. ببینید که چه خوب ادای پدرش را در می آورد و مسخره می کند! سخت نیست حدس زدن اینکه پدر این پسر لابد هر روز که پسر بزرگتر می شود از رفتارهای او بیشتر حرص می خورد و به زمین و زمان هم بد و بیراه می گوید که اوضاع اینجوری شده است. از دید آن پسر پدرش یک آدم امل است که فقط و فقط برایش نمره مهم است.

مشکلات با دخترها معمولا بیشتر است و یا بهتر بگوییم بیشتر به چشم می آید برای اینکه چه بخواهیم و چه نخواهیم ما ایرانیها در مقابل رفتارهای دخترها و پسرهایمان یک استاندارد دوگانه داریم. پذیرفتن بعضی کارها برای پسرمان بسیار ساده تر است و حاضریم چشم پوشی کنیم ولی برای دخترمان به هیچ وجه.

روی یک دختر نوجوان در غرب فشار بسیار شدیدی می آید که زیبا، لاغر و جذاب به چشم آید و ما بین پسرها هوادار داشته باشد. علیرغم اینکه این مسئله فورا ممکن است رگ غیرت پدران ایرانی را به جوش آورد اتفاقا راه حل نسبتا ساده ای دارد که در اصل 2 نهفته است.

اصل 2- از زیبایی و جذابیت دخترتان و خوش تیپی و مردانگی پسرتان هر روز در حضورشان تعریف کنید. رعایت این اصل از طرف پدران برای دخترها خصوصا بسیار کارآمد است. دخترها در سنین نوجوانی بشدت محتاج اعتماد بنفس در مورد اندام و زیبایی ظاهر خویشند. اگر خود را در چشم مادر و خصوصا پدر زیبا ببینند تا حد زیادی خود را در مقابل فشارهای بیرون مقاوم می یابند. متاسفانه من پدران ایرانی بسیاری را دیده ام که همچین که دخترشان وارد دوران سخت روحی بلوغ شد از او کناره می گیرند گویی که خجالت می کشند بزرگ شدن و قد کشیدن و زیبا شدن دخترشان را تماشا کنند و تا می توانند مدام به مادر غر می زنند که به دخترت بگو این لباس را نپوشد، آرایش نکند و یا موهایش را آنجور نکند. این خصلت را من اصلا در پدرهای غربی ندیده ام. البته از پسرتان هم غافل نشوید ولی برای پسرها تحسین مادر بنظر مهم تر می آید و مادرهای ایرانی معمولا اینکار را می کنند.

اصل 3- فرزند نوجوانتان را هم هر صبح و هر شب در آغوش بگیرید و ببوسید (هم پدر و هم مادر) یک چیز را مطمئن باشید و آن اینست که اگر هر راهکاری شکست بخورد، هر تمهیدی که کرده اید بی اثر بیفتد، در نهایت عشق و رابطه عاطفی بین پدر-مادر-فرزندی برنده می شود. آن رابطه را از دست ندهید و یا نگذارید که نگرانیهایتان باعث شود که عشق تان به فرزندتان را نتوانید که بروز دهید. یادتان باشد که بچه شما لوح سفیدی بود که بدست شما داده شد و اگر کجی ای وجود دارد این شما هم بودید که بر بعضی قسمتهای آن روح پاک کج و معوج نوشتید.

اصل 4- برای بچه تان وقت صرف کنید. تا جاییکه بودجه تان اجازه میدهد جزو اولویت ها قرار دهید که برنامه روزانه فرزند نوجوانتان را پر کنید. از همه چیز بهتر با برنامه های ورزشی و بعد در درجه دوم موسیقی. دختر ها و پسرهایی که بطور مرتب کلاس ورزش می روند و در تیم خاصی فعالیت می کنند به مراتب بچه های معتمد بنفس تر و ثابت قدم تری میشوند. زمان کودکی ما میشد که ما مثل علف آزاد و رها زیر تابش خورشید بزرگ شویم و از طبیعت درس بگیریم ولی در جامعه مدرن امروزی که بچه از یکسالگی حتی کلیک کردن و بازی کامپیوتر یاد می گیرد چاره دیگری نیست مگر آنکه بچه را از اول به ورزش و بازی های مختلف که مستلزم اینست که مدام وقت بگذارید و ببریدش و بیاوریدش، سرگرم کنید؛ مگر آنکه در مزرعه و خارج از شهر زندگی کنید که آنهم روشی است که معمولا افراد خیلی مذهبی مسیحی اختیار می کنند برای اینکه بچه های سالمی به لحاظ اخلاقی داشته باشند.

اصل 5- اگر می توانید بیش از دو تا بچه داشته باشید. شوخی نمی کنم! یادتان باشد که در بین ایرانیهای مهاجر در غرب کمتر پیدا می شود که فامیل در همان شهر داشته باشند. در نتیجه یک خانواده مهاجر خیلی تنها می ماند و بچه ها هم تنها تر. در این شرایط پدر و مادر باید نقش همه کس بچه را بازی کند که تقریبا غیر ممکن است. بچه از وجود و گرمای محبت مادر بزرگ پدربزرگ، از هم صحبتی دایی و عمه و خاله و عمو و بچه های آنها محروم است. در اعیاد و تعطیلات به حال دوستان غربی اش غبطه می خورد که فامیل بزرگ دارند. این میان اگر حداقل بچه خواهر و برادر بیشتری داشته باشد وابستگی اش به دوستان بیرون کمتر می شود و اعمال یک اصول اخلاقی خانوادگی به یک جمع چند نفره بچه ها راحتتر از یک یا دو بچه است.

بیش از اینها اصل کلی ای به ذهنم نمی رسد. مهم ترین و کلی ترین اصل ها برای رعایت کردن اصل های 2 و 3 هستند. همانطور که در اول گفتم اینها خیلی کلی اند. هر کدام از این اصول را که به مسئله و خانواده خاصی بخواهید اعمال کنید صورت خاص خودش را پیدا می کند و احتمالا نسخه ای با جزئیات بیشتری می طلبد. تازه من مسئله طلاق را که خیلی هم در مهاجرین شایع است اصلا در این نوشتار در نظر نگرفته ام. فهمیدن رفتارِ فرزندانِ طلاق خود مقاله دیگری می طلبد. فقط یک نکته را هم بگویم و تمام کنم و آن اینکه پدر مادری کردن مثل باغبانی کردن است و صبر باغبان را می طلبد. جای امیدواری در اینست که آنچه که با رفتارتان و در واقع با بودنتان در روح بچه تان می کارید مثل بذرهایی ست که بالاخره روزی جوانه خواهند زد و به بار خواهند نشست. یاد آن بیت مولانا افتادم که می گوید:

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک

بجز مهر، بجز عشق، دگر بذر نکاریم

– از هایده خانم که دفعه پیش صحبتش را کردم اجازه گرفته ام که جزئیات ماجرای او و دخترش را به عنوان یک مثال و راهکارهای اختصاصی او را برای مسئله خودش با دخترش اینجا بنویسم….بزودی.

لینک این مطلب در بالاترین

تراژدی عدم تطابق فرهنگی

اجتماعی, خانواده 10 نظر »

درست سه سال پیش در امریکا بود که ساعت 3 صبح با زنگ تلفن بیدار شدم. هایده خانم همسایه پایینی ام بود که با صدایی لرزان و معذرت خواهانه من و من کنان گفت می توانی یه سر بیایی پایین ببینی دخترم زنده است یا نه؟ من شوکه از این حرفش پرسیدم چی شده؟ گفت شاید دخترم رو کشته باشم…هنوز در شوک حرف اولش مانده بودم که با این یکی مثل فنر از جایم پریدم و دویدم پایین. با حالتی سخت آشفته و بیمار گونه دم در منتظر من بود. مرا که دید دستم را گرفت و با هم به سمت اتاق دخترش رفتیم. خیلی به آهستگی و ترسان و لرزان وارد اتاق دخترش شدیم. دخترک مثل یک فرشته معصوم خوابیده بود و به آرامی نفس می کشید. دستم را بر پیشانی اش گذاشتم. تب نداشت و طبیعی و آرام در خوابی عمیق بود. با هایده خانم از اتاق بیرون آمدم و بردمش اتاق نشیمن. وضع خودش اصلا تعریفی نداشت. بدنش می لرزید و گهگاه حملات گریه شدید بهش دست میداد. برایش آب ریختم. نبظش را گرفتم و پرسیدم که آیا نمی خواهد برایم تعریف کند که چه شده. به آهستگی و با حالت گریه گفت که از سر شب تا حالا سه بار کابوس دیده که گردن دخترش را با عصبانیت گرفته بطوری که دخترش بعد از چند دقیقه بیحال شده و مرده. هر بار خیس از عرق از خواب پریده. بار اول و دوم خودش هراسان دخترش را چک کرده و به خودش گفته که خب کابوس بوده ولی بار سوم دیگر حال خودش خراب شده که نمی داند واقعا کابوس بوده و یا واقعییت.

هایده خانم زنی تحصیل کرده بود که با تنها دختر 15 ساله اش زندگی میکرد. چند سالی بود که از شوهرش جدا شده بود و به تنهایی زندگی خودش و دخترش را می چرخاند. او زنی بود به غایت آرام و خویشتن دار که تنها گمانی که به او نمی رفت این بود که او بتواند خشونتی این چنین که در خواب کابوسش را دیده بود داشته باشد. هایده و دخترش در ظاهر مشکل چندانی نداشتند ولی هایده چند بار پیش من از نگرانیهایش برای دخترش حرف زده بود. هایده نگران دخترش بود که با گروه بدی دوست شده بود و دخترک ماری جوانا مصرف می کرد. به انواع حیل به مادرش دروغ می گفت و کارهایی میکرد که تحملش برای مادرش بسیار سنگین بود.

الان 3 سال از آن ماجرا می گذرد. هایده و دخترش به توصیه من چند باری پیش یک مشاور رفتند ولی مشاور بدلیل عدم آشنایی با فرهنگ ما هیچ کمکی نبود. به گفته هایده حتی دخترش را بیشتر عصبانی و پرخاشگر کرده بود برای اینکه مشاور تلاش می کرد که داستان بین مادر و دختر را قانونمند کند که به بهای عدم رابطه عاطفی مادر و دختری تمام میشد. هایده اما خودش زنی توانمند و عاقل بود و مدام در حال چاره اندیشی. راههای مناسبی را هم پیدا کرد که دست آخر همان تلاشها هم نتیجه داد و دخترش تدریجا از مسیری که در آن افتاده بود و درس هم نمی خواند در آمد. سیگار و مواد را کنار گذاشت, دیپلمش را هم گرفت و امسال وارد دانشگاه شده است. دیگر بکل دختر دیگری است و این داستان به خیر گذشت و تمام شد. هر چند که هایده همیشه می گوید که هر دویشان از آن ماجرا جای زخمی به یادگار دارند که پاک شدنی نیست.

بهانه این خاطره ماجرای کشته شدن اقصا، دختر 16 ساله پاکستانی، به دست پدرش است.در همه اخبار اولیه آمده است کهaqsa2.jpg چون دختر نمی خواسته که حجاب داشته باشد پدرش او را خفه کرده است. ولی از لابلای سطور و همینطور از عکسهای دخترک آشکار است که داستان فقط حجاب نبوده. بلکه چیزی شبیه همان ماجرای هایده و دخترش بوده است؛ اقصا چند روزی بوده که دیگر از منزل پدرش رفته بود و ظاهرا در خانه دوستش زندگی می کرده است. هایده خانم خیلی روشنفکر و فهمیده بود. به هیچ وجه با این مرد پاکستانی راننده تاکسی که دخترش را کشته است شباهتی ندارد ولی دردشان از یک ریشه بوده است. همانروز صبح که این خبر پخش شد ایمیلی از هایده داشتم با اشاره ای به ماجرای آن شب. راستش را بخواهید این ماجرا, کشته شدن این دختر, از آن تراژدیهای تلخی است که نمی دانم اگر اصلا با چیزی قابل مقایسه باشد. پدر این دختر گناهکار است؛ در آن شکی نیست؛ ولی راستش را بخواهید امثال هایده و منی که از نزدیک شاهد این گونه ماجراها (دو سه مورد دیگر هم) بوده ایم می توانیم درد و رنج طاقت فرسای آن پدر را هم اکنون حس کنیم و همزمان با همه وجود فشارهای طاقت فرسایی که اقصا را از هر طرف زیر منگنه گرفته بود، درک می کنیم.

این تراژدی فقط ناشی از یک حماقت آمیخته به مذهب نیست. بلکه یک تراژدی عدم تطابق فرهنگی است که خود را به شکلی بسیار خشن در طبقه عامی جامعه مثل این راننده تاکسی پاکستانی نشان میدهد. افرادی مثل این راننده تاکسی به هر دلیل از کشور خودشان به کانادا مهاجرت می کنند و کانادا هم که افتخارش به این است که مثل امریکا مردم فرهنگهای مختلف را در فرهنگی امریکایی ذوب نمی کند و اجازه می دهد که هر ملیتی فرهنگ خودش را داشته باشد. این قضیه از یک زاویه بسیار انسان دوستانه و زیبا جلوه می کند ولی عوارضی هم دارد. از جمله عوارضش اتفاقی ست که برای بسیاری از خانواده های عموما مذهبی سنتی و عامی که با بچه های نوجوانشان مهاجرت می کنند، می افتد. در این خانواده ها مادر عموما خانه دار است و وقتش صرف خرید و رفت و روب میشود و بعد از سالها هم هنوز نمی تواند یک جمله انگلیسی درست حرف بزند و در نتیجه ارتباطش با فرزندانی که به سرعت دیگر در خانه هم انگلیسی حرف می زنند، در حد محدودی می ماند. پدر هم که درگیر گذران زندگی می شود. بزور شکسته بسته انگلیسی یاد می گیرد آنقدر که اموراتش مثل رانندگی تاکسی بگذرد. این میان برای ارضاء روحی خویش بیشتر از سابق حتی به فرهنگ خویش و مناسک مذهبی خویش روی می آورد. چون در جامعه اینجا خود را غریبه می یابد پس سعی می کند که با چنگ و دندان مناسک و آداب خویش را حداقل در خانه حفظ کند. (این طرح رفتاری را من در خیلی از ملیتها حتی ایرانیها مشاهده کرده ام.)

این میان فرزندان این پدر و مادر اینجا مدرسه می روند. از یک طرف غرب با همه آزادیهای ظاهری و واقعی اش در پیش چشم فرزند نوجوان طنازی می کند و از طرف دیگر از طرف محیط دوستانِ هم مدرسه ای بشدت تحت فشار است که مثل آنها شود. این فشار روی دخترها به مراتب از پسرها در این سیستم بیشتر است. علت این تفاوت را در مقاله ای دیگر شاید وقتی نوشتم. فشار محیط برای یک دختر نوجوانی که رنگ پوست و چهره اش هم متفاوت است در غرب یک چیزی در حد وحشتناک است و اگر پدر و مادرها به این نکته توجه نداشته باشند و از قبل چاره اندیشی نکنند سخت دچار مشکل می شوند (البته خوشبختانه راه حلهایی کارآمد وجود دارد.). در این خانواده ها مادرها چندان نقش برجسته ای در ظاهر ندارند و غالبا - شاید از سر عادت به تسلیم- از قدرت تطبیق بهتری برخوردارند و در نتیجه غالبا نقش واسطه را بین فرزندان و پدر بازی می کنند. نمی دانم آن روز که اقصا به منزل رفته بود تا لباسش را بردارد و با پدرش درگیر شد، مادرش کجا بود که اگر مادر در صحنه بود این اتفاق شوم شاید هیچوقت نمی افتاد.

خطابم در این نوشته به آنهایی ست که با یک دنیا امید و آرزو با فرزندانی کوچک برای زندگی بهتر به غرب مهاجرت می کنند. بنظر من دولت کانادا باید سیستمی تاسیس کند که بتواند این قبیل آگاهی ها و یا مشاوره ها را به مهاجرین بدهد. تراژدیهایی این چنین شوم و دردآور بیشتر در میان ملیتهای پاکستانی, هندی و افغانی دیده می شود. در میان خانواده های ایرانی درست است که کار تا بدین مرحله نکشیده است ولی همانطور که در مثال اول این مقاله گفتم شبیه این مشکلات و دردها کم نیست. در میان جامعه ایرانی دردهای دیگری را هم باید اضافه کنید و آن عدم سعه صدر و غیبت کردن است. خانواده هایی را که من از نزدیک می شناسم و از مشکلاتشان با فرزندانشان آگاهم از ترس زخم زبان و به اصطلاح حفظ آبرو در عزلت کامل بسر می برند که حداقل کسی از ایرانیها دیگر بهشان زخم زبان نزند…

آگاهی ممکن است که دردآور باشد ولی اگر با تحمل همراه شود راه حل را هم بدنبال می آورد. این مشکلات راه حل دارند ولی شرط اول پیدا کردن راه حل از عزلت در آمدن و بازگو کردن مشکل است. برای من عجیب است که این فمنیست های غربی چرا بجای مسائلی که در مقایسه با بعد این مسئله سوسول بازی به شمار می آید، هرگز بطور ریشه ای به این مسائل نپرداخته اند.

لینک این مطلب در بالاترین

پدر مادر ما متهمیم

اجتماعی, خانواده 5 نظر »

مهتاب کوچولو در را باز کرد و فوری گزارش داد که مهیار کار بد کرده و مامان هم دعواش کرده. رفتم تو و شنیدم که دوستم دارد به مهیار می گوید که اگر قول بدی که دیگه از اینکارا نکنی برات جایزه می خرم. این جمله تهدید و تشویقی را که شنیدم حسابی حالم گرفته شد ولی دیدم اوضاع مناسب موعظه کردن من نیست. مهیار بر عکس همیشه ندوید توی بغلم و آمدن مرا مغتنم شمرد و رفت توی اتاق خودش. با دوستم که تنها شدم پرسیدم که چی شده بود. دوستم گفت که به درستی نمی داند. عصر که رفته بود مدرسه دنبال مهیار دیده بود که مهیار سخت اوقاتش تلخ است و نزدیک است که بزند زیر گریه ولی امین پسرک ایرانی دیگری که در مدرسه مهیار هست گریه کنان داشته به مادرش می گفته که مهیار او را کتک زده. از مهیار پرسیدم که چرا امین رو کتک زده، فقط با غیظ گفت که حقش بود. هر چه کردم حاضر نشد که از امین معذرت بخواهد و وقتی که اصرار کردم زد زیر گریه و داد کشیدن. من هم از مادر امین و خود امین معذرت خواستم و دستش را گرفتم و آمدیم خانه. هر چه کردم نمی گوید که به چه دلیل امین را کتک زده. اصلا این بچه معلوم نیست که چش است. همیشه عصبانیه.

گفتم بیخود شلوغش نکن که لابد برای مهیار دلیل مهمی بوده. والا او که بچه دعوایی ای نیست و با هیچ بچه کانادایی هم هیچوقت مشکل نداشته. باری دوستم باید به کلاسش می رسید (دارد برای امتحان تافل می خواند) و من رفتم اتاق بچه ها.

از مهیار خواستم که اجازه دهد تا من هم با او دو نفره گیم ماشین رانی اش را بازی کنم. چون او این گیم را معمولا از من می برد با رضایت ولی در سکوت از پیشنهاد من استفبال کرد و مشغول بازی شدیم. در فکر بودم که چه جوری او را به حرف بیاورم که داستان را خودش برایم تعریف کند که بعد از چند دقیقه بازی گفت میدونی خاله امین هیچوقت نتونسته این بازی رو از من ببره. گفتم راست میگی ولی خوبه گاهی وقتها خودت بذاری که اون ببره تا یکمی خوشحال بشه والا ممکنه فکر کنه که هیچ بازیش خوب نیست. مهیار گفت اگه پسر بدجنسی نبود میذاشتم که ازم ببره. گفتم مثلا چه بدجنسی ای کرده؟ مهیار اینبار با بغض گفت مثلا امروز بهم گفت که VIP من خط خطیه! دید خوب نمی فهمم که منظورش چیه رفت یک ورق کاغذ بزرگ اندازه یک پوستر دیواری بزرگ آورد و نشانم داد و گفت آخه ببین این کجاش خط خطیه؟

یکباره همه داستان برایم روشن شد. مدارس اینجا این برنامه را دارند که هر از چند گاهی یکی از بچه ها می شود یک آدم خیلی مهم (VIP) و همه بچه های دیگر کلاس باید روی یک پوستر برای آن بچه خطی به یادگار بنویسند. معلم بچه ها را آزاد می گذارد در نوشتن ولی بچه ها یاد گرفته اند و می گیرند که حرف مثبت و خوبی در باره شخص مورد نظر بنویسند. هیچکس هرگز حرف آزاردهنده ای نمی نویسد. حال امین که به مهیار گفته بود ورقه تو خط خطیه منظورش این بوده که یعنی بچه های کلاست به تو کم محلی کرده اند و ورقه تو را خط خطی کرده اند و این حرف بدتر از صد تا فحش بوده برای مهیار و چون نتوانسته بود که امین را از حرفش برگرداند کتکش زده بود. برای همین هم حاضر نشده بود که از او معذرت بخواهد که در واقع باید امین از او معذرت می خواسته.

مهیار را بغلش کردم و بهش گفتم که کاش منهم توی کلاسش بودم و می توانستم برایش بنویسم که او در زندگی من چه مرد کوچک بزرگی است و من چقدر دنیا را با او قشنگتر می بینم. اگر امین اینها رو نمیدونه خب خیلی چیزهای قشنگی رو از دست داده. لبخندی زد و بوسه کوچکی نثارم کرد و باز مشغول بازی شد و بنظر رسید که دیگر از فکر امین خلاص شده است.

این مهیار کلا بچه فکور و بسیار حساسی است. باید به کاری متقاعد شود تا آنرا انجام دهد و آنقدر چرا می پرسد که غالبا مادرش را کلافه می کند. فقط در حضور پدرش است که چرا نمی گوید که به گمانم از پدرش کمی می ترسد که چند باری ضرب شست پدر را چشیده است. پدر او مرد بسیار شریفی است ولی تمام وقت (آنوقتها که در ایران من دیدمش) مشغول بکن نکن به این بچه ها بود. از آنهایی ست که معیارهای بسیار زیادی برای خوب و بد دارد. با دوستان خودش بذله گوست و معاشرتی ولی به بچه های خودش که می رسد خشک و جدی می شود آنهم این بچه های کوچک؛ مهیار 7 سال بیشتر ندارد. هرگز با بچه های خودش بازی نمی کند در حالیکه دیده ام که در حضور بچه های دوستانش حداقل تظاهر می کند که دوست دارد که با بچه ها بازی کند. شاید بازی نکردنش با بچه های خودش از بی حوصلگی باشد و شاید هم از ترس اینکه ابهتش در پیش بچه ها خدشه دار شود.

مهیار اما به همه این چیزها سخت دقیق است و گاه البته خیلی کم اشاره ای دارد مبنی بر اینکه چقدر پدرهای کانادایی ها با بچه هایشان بازی می کنند ولی پدر او هیچوقت با او بازی نکرده است. یکروز از من پرسید که خاله چرا پدر مادرهای کانادایی همدیگر را بیشتر از پدر مادرهای ایرانی دوست دارند. با تعجب پرسیدم که این نتیجه را از کجا گرفته ای؟ گفت آخر بابا هیچوقت مامان را نمی بوسد و یا بغلش نمی کند ولی این کانادایی ها می بوسند. من بجاش ولی مامانم رو خیلی بغل می کنم و می بوسم!

یاد کودکی خودم افتادم که همیشه جمعه شبها داستان مورد علاقه من داستان عاشق شدن پدرم بر مادرم بود که هر هفته آنرا با آب و تاب تازه ای برای من نقل می کرد و مادرم همیشه با لبخندی ملوکانه و سرشار از آرامش و رضایت به ما نگاه میکرد. یادم آمد که در خانه ما گویی که ما نور می خوردیم و عشق می نوشیدیم و آنوقت طفلکی مهیار احساس می کند که بار بی محبتی پدر به مادر را هم او باید بکشد. پدر او البته بی محبت نیست فقط بلد نیست که ابرازش کند و یکنوع مذهب خشکی که بدان دچار است او را از ابراز احساساتش باز می دارد.

شب که دوستم برگشت ماجرای امین و علت کتک خوردنش از مهیار را برایش گفتم و تاکید کردم که ببین آن جملۀ تو که می گویی اگر از اینکارها دیگر نکنی و پسر خوبی شوی برایت جایزه می خرم اصلا کاربرد که ندارد هیچ بدتر در ذهن این بچه این را جا می اندازد که پس او بد است و شایسته دریافت محبت نیست. بجای جایزه اینرا به او بگو که بهش اعتماد داری، به وجودش افتخار می کنی و در هر شرایطی دوستش داری و البته دوست داری که او کاری کند که تو بیشتر هم خوشحال شوی. در این طرز گفتن تو بچه را از عشقت سیراب می کنی و به طریق مثبت او را به سمت حرکت مثبت سوق می دهی ولی در شق اول تو اول داری تهدید می کنی و شخصیت او را زیر سئوال می بری و شرط می گذاری برای دریافت محبتت.

من به هیچ وجه طرفدار لوس کردن بچه نیستم. ولی لوس کردن اتفاقا محبت کردن نیست. میتوان در هر شرایطی مثل خورشید بی دریغ محبت داشت و آنرا نشان داد ولی لوس هم نکرد و بدون بکن نکن های بسیار در عین حال یک سیستم قانونمند داشت. منتها نکته ام در اینست که هیچ قانونی به تنهایی نمی تواند بچه ای را که به دلائل ریشه ای کج رفتاری می کند به راه بیاورد ولی عشق و محبت بی دریغ توام با دیسیپلین می تواند. هر بچه ای که بدنیا می آید مثل لوح سفیدی است که بدست پدر و مادر سپرده می شود. عجله نکنید که بر روی آن کج و معوج بکن نکن های بیشمار خود را بنویسید و کاری نکنید که بچه وقتی بزرگ شد آرزو کند که ایکاش پاک کنی میداشت که می توانست کودکی اش را پاک کند….

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats