خوب است که اول پست قبلی و کامنتهایش را بخوانید و بعد این پست را. در پست پیشین به معضل ملغمه کردن سنت و مدرنیته در زنهای ایرانی مهاجر اشاره کردم و اینکه آن معضل در مرد ایرانی مهاجر چندان دیده نمیشود و مردان مهاجر با تلاطم دیگری دست به گریبان میشوند. آن تلاطم باز سازی شخصیت خویش در فرهنگی است که مرد ایرانی نه تنها احساس حمایت شدن نمیکند بلکه احساس شدید غربت و تنها شدن حتی در میان خانواده خویش میکند. حال چرا این احساس را زن ایرانی مهاجر ندارد و این عمدتا مختص مرد ایرانی مهاجر است, نکته ایست که محور اصلی این نوشتار است. همانطور که قبلا هم گفتم من از تعمیم بخشیدن مشاهدات اجتماعی گریزانم. یعنی هر تعمیم بخشی ای باید مبنای تحقیقی معتبری داشته باشد تا قابل تامل شود. در این نوشته نیز به هیچ روی ادعای تعمیم دادن مشاهده ام به همه مردها و زنها را ندارم بلکه فقط یک مشاهده و ریشه هایش را میخواهم به چالش بکشم.
بر اساس آنچه که من دیده ام سن مردهای مهاجر تفاوتی عمده در رفتار و روحیه آنها بعد از مهاجرت ایجاد میکند که این نکته در زنهای مهاجر دیده نمیشود و آن سن بنظر من تقریبا در حول و حوش ۳۰ سالگی است.
مردهایی که بعد از ۳۰ سالگی مهاجرت میکنند عمدتا شخصییت شکل گرفته ای دارند که چندان هم مایل به بازسازی اش نیستند. عمدتا چند سالی در سیستم ایران کار کرده اند و برای خودشان کسی بوده اند. مهاجرت اکثر آدمها را اعم از زن و مرد از کسی بودن به هیچکس بودن تبدیل میکند. یکی از جامعه شناسان ایرانی در کانادا چند سال پیش در این باب مقاله و بعد هم کتابی نوشت که در روزنامه های کانادا کلی بحث انگیز شده بود. جان کلام این بود که وضعییت مالی و اجتماعی مهاجرین کانادا به مراتب از وضعییت سابقشان در کشور خویش بدتر است و این نکته فقط اختصاص به یک ملییت خاص ندارد بلکه برای عموم مهاجرین صادق است. این نکته حرف متین و درستی است که خصوصا برای قشر تحصیلکرده مهاجر ایرانی بشدت صادق است و خوب است که مشتاقان مهاجرت در ایران پیش از مهاجرت با تامل در این مسٔله بدان اقدام کنند.
برای فرد مهاجر, چه مرد چه زن, سالها طول میکشد تا بتواند به سطحی که شایسته اش است برسد. هر چه سن فرد مهاجر بیشتر باشد این زمان طولانی تر است و بالعکس و البته رابطه خطی هم نیست. نقطه عطف این سن برای مردها همانطور که گفتم بنظر من در حول و حوش ۳۰ سالگی است. در دوران دانشجویی ام در اینجا با چند زن موفق ایرانی برای مجله ماهیانه دانشگاهمان مصاحبه هایی داشتم. زنهای موفق ایرانی را از میان زنهایی که شغلهایی نظیر استادی دانشگاه و مدیر پروژه های صنعتی با سطح سواد بالای فوق لیسانس انتخاب کرده بودم. اکثرا تحصیلات عالیه خود را در غرب گذرانده بودند و همه شان می گفتند که بین ۵ تا ۱۰ سال برایشان طول کشیده بوده تا به سطح اجتماعی ای برسند که قبلا در ایران داشته اند. چند تنی هم در این میان از همسرانشان جدا شده بودند.همه آن زنها از مهاجرت خویش راضی بودند, خود را در اجتماع پذیرفته شده احساس میکردند و در محیط کار احساس امنیت و راحتی می کردند.
و اما اتفاقی که بعد از مهاجرت برای مرد ایرانی می افتد اینست که او خودش را تنها و بریده شده از ریشه می بیند. از هیچ طرف حمایت نمیشود و این وسط اگر توان باز نگری در خویش را نداشته باشد روز بروز بیشتر در دام افسردگی می افتد و بتدریج همسر و فرزندانش را هم از دست میدهد.
دیدن علت این پدیده چندان سخت نیست. داستان اینست که مرد ایرانی به جامعه مرد سالار ایران که تک تک قوانین مملکت در حمایت اوست عادت دارد. در خانه پدر و مادرش و فامیل که بواسطه پسر بودن سوگلی و عزیز بوده است. از در و دیوار جامعه ایرانی قدرت و اقتدار به اوی مرد اهداء میشود و اوست که جنس برتر است و تصمیم گیرنده. آقایان خواننده این سطوراگر این حرفها را قبول ندارند سعی کنند فقط یکروز خود را جای یک زن در جامعه ایران بگذارند و ببینند که چه قدرتهایی را چه در خانواده و چه در جامعه از دست می دهند. دقت کنید که من در صدد محکوم کردن این روحیه مرد ایرانی نیستم. فقط میگویم که مرد ایرانی بواسطه زندگی در جامعه ای مرد سالار دقیقا از همین نقطه ای که برای او شوکت و قدرت می آورد در بیرون از آن جامعه آسیب پذیر میشود.
حال این مردی که ناخودآگاه به این سیستم فرهنگی حامی مرد عادت کرده است به جامعه ای وارد میشود که از آن زاویه بر عکس است. در این جامعه زنها اگر بیشتر حمایت حداقل روحی نشوند کاملا برابر با مردها حمایت میشوند. اینست که زن ایرانی که در اثر زندگی در یک سیستم مرد سالار به سختی کشیدن, تحقیر شدن و همچنان برای اثبات توانایی های خود به جنگیدن عادت دارد در این محیط باز که آن فشارها نیست به سرعت شکوفا میشود و رشد میکند. ( به گمانم زنها در کل قدرت تطبیق بیشتری هم با هر محیطی دارند. البته روی این نکته خیلی تامل نکرده ام و چندان مطمئن نیستم. ) در مقابل مرد ایرانی از هر طرف احساس خطر میکند. در غیاب آن فضای حامی گذشته حتی در خانه هم در مقابل زنش احساس میکند که کم می آورد. هر چه سن مرد مهاجر بیشتر باشد این احساسها شدیدتر است و البته رابطه هم خطی نیست.
نوع عکس العمل مرد مهاجر ایرانی در مواجهه با این تلاطم کاملا بستگی به شخصیت او دارد. اولش آثار افسردگی و غربت زدگی است که دیده میشود. بعضی بتدریج بسیار منتقد جامعه غربی میشوند و در خانه هم بعضا به خشونت روی می آورند تا شاید آن احساس قدرت و جبروت از دست رفته باز سازی شود. بعضی دیگر هر روز بیشتر در دام افسردگی و خمودگی می افتند و در حسرت وطن, همان وطنی که احساس می کردند که دیگر زندگی در آن غیر ممکن است, روز را به شب و شب را به روز می آورند. این وسط هر روز رابطه با همسرشان هم تیره تر میشود چونکه همسر او تازه به فضای بازی رسیده است و هر روز بیشتر از روز پیش در حال شکوفایی است. طبیعی است که رابطه زناشویی در همچه فضای نا همگونی برای زوجین دیری نمی پاید و به نقطه گسیختگی نزدیک و نزدیک تر میشود.
و اما برای همه فضا به این تیرگی که در بالا ترسیم کردم نیست. گروهی از مردان که شهامت بازنگری در خویشتن و بازسازی هویت خویش را دارند, از این طوفان جان سالم بدر می برند و در نتیجه زندگی خانوادگیشان را هم نجات می دهند. این روند بازسازی برای مردان جوان زیر ۳۰ سال خیلی به سرعت اتفاق می افتد احتمالا برای اینکه در ایران چندان کار نکرده اند و فقط دانشجو بوده اند. اما برای مردان بالای ۳۰ سال که در ایران سابقه کاری نسبتا موفقی هم داشته اند بازنگری در خویش امر سختی است و کنار آمدن با احساس هیچکس بودن بعد از کسی بودن از آن سخت تر.
نکته دیگری که باید بدان اشاره کنم اینست که تحلیلی که در بالا ارائه دادم بیشتر در میان مردهای تحصیل کرده مصداق دارد. مردهایی که در ایران شغل بازاری یا خدماتی مثل تعمیر کاری ماشین و یا شغلهایی که نیازمند تحصیلات دانشگاهی نباشد, داشته اند آنها نیز به سرعت با جامعه تطبیق پیدا می کنند برای اینکه برای آنها آن احساس کسی بودن و هیچکس شدن چندان پررنگ نیست؛ چرا که جامعه ایران علاوه بر مرد سالار بودنش یک جامعه بشدت طبقاتی هم هست.
اینهمه که در این پست و پست پیشین گفتم به این امید بوده که شاید کمکی شود برای زوجهای جوانی که مهاجرت میکنند و این مسائل را کم و بیش تجربه می کنند. تنها راه مقابله با این مشکلات تحلیل و بازنگری مداوم در خویشتن است و بازسازی مستمر این بنای شخصیتی پیش از فرو ریختن و یا پیش از ملغمه شدنی خالی از معنا.
پی نوشت ۱- اگر خدای ناکرده این حرفهای من باعث جدل بیشتر در بین زوجی شده است, جان من, بگویید تا به یک اشاره اینها را از صفحه روزگار محو کنم! هدف من این بوده که برای هردو طرف زاویه دیدی باز کنم که شاید کمتر بدان توجه داشته اند.
پی نوشت ۲- از همه جامعه شناسان, مردم شناسان و روانشناسان عذر میخواهم که پا در کفش آنها کردم! من ادعای تعمیم داشتن حرفهایم را به بیش از محدوده مشاهداتم ندارم.