لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت میتوانید اینجا
را ببینید. با تشکر، سارا رها
روز 1 – از فرودگاه ملبورن بعد از حدود سه ساعت رانندگی از کنار بیشههایی که هنوز آثار جراحت آتش سوزی یکسال پیش را به یادگار دارند، آمدهام به این آبادی که حداکثر ده خانواده در آن زندگی میکنند. تعداد خانهها خیلی بیشتر است ولی اکثراً خالیاند. تنها مغازه این آبادی کنار پمپ بنزین است در فاصله 13 کیلومتری و آنهم فقط ساعات محدودی را باز است. آب لولهکشی هم ندارد. ملت آب باران را در مخازن بزرگ در حیاط خانه ذخیره میکنند و آنرا برای خانه لولهکشی کردهاند. پس همان اول ورود نگران قطع آب شدم ولی آسمان برای رفع نگرانیِ من به سرعت ابرها را صدا کرد و باران مفصلی بارید که برای اهل محل بیسابقه بوده! حالا همه جا بوی نم میدهد. خانه به دلم نمینشیند. به نظرم تمیز نمیآید و پر از خرت و پرت است که نگاهم را آشفته میکنند. من دوست دارم دیوار خالی را تماشا کنم! ولی خسته و هلاک خوابم.
روز 2 – از صدای همهمه برگها در باد، کله سحر بیدار شدم. زدم بیرون که خلیج و راه به دریا را پیدا کنم. تا خلیج راهی نیست ولی تا لب اقیانوس حدود 1 کیلومتر از میان بیشه راه است. باد شدید بود و دریا مواج. حداقل یک ساعتی را به تماشای امواج گذراندم تا از سرما برگشتم. به هوای اینکه استرالیا تابستان است، لباس گرم نیاوردم. دیگر نمیدانستم که وسط تابستان هم میتواند هوای خیلی خنکی داشته باشد. برگشتم و قهوهای درست کردم و سرکشیدم و در انتظار دوستم به تماشای خرت و پرتهای خانه پرداختم که اعصابم را باز خط خطی کردند! ساعتی بعد رفتیم ماهیگیری در خلیج برای اولین بار در عمرم. در همان اولین تلاش ماهیگیری یک ماهی کوچولوی تپل گیرم آمد که بلافاصله دوستم انداختش توی آب چون که هنوز بچه بود! بعد از آن دیگر ماهیای به تورمان نخورد. باید اعتراف کنم که طعمهی سر قلاب را با اکراه میگذاشتم و احساس بچه شهری بودن بهم دست داده بود. این عادت دست شستن بدجوری اذیتم میکرد. آخر نمیشود که بعد از هر قلاب هی بری دست بشوری.
روز به همین سادگی تمام شد. فقط آب را تماشا کردم و به صدای باد گوش دادهام و از دست خرت و پرتهای خانه حرص خوردهام. خانه تلویزیون دارد ولی اینترنتش هنوز وصل نیست. تلفنی هم در کار نیست. یک چیزی اذیتم میکند. به خودم غر میزنم که خانه بر خلاف انتظارم به اقیانوس پنجره ندارد و یا اینکه چرا هوا خوب نیست. ولی به نظرم چیز دیگری اذیتم میکند که آنرا هنوز نمیفهمم. اگر موضوع سکوت و خلوتی محیط و بیارتباطیاش با دنیای خارج است که خب صومعه که رفته بودم که از اینجا پرتتر بود. نمیدانم چرا دلم میخواهد که غر بزنم.
روز 3 – امروز باز هم هوا ابری و بارانی بود. 70 کیلومتر رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک شهر چند هزار نفری. در خیابان اصلی شهر قدمی زدیم و غذایی هم خوردیم و 4 تا آدم دیدیم ولی حوصله شهر و نگاه کردن به مغازهها را اصلا نداشتم. استرالیا به نظرم خیلی شبیه کانادا میآید با این تفاوت که کانادا طبیعت زیباتری دارد و در سرویسهای عمومی کانادا تمیزتر است. در برگشت یک خانوادهی کانگرو دیدم. از آدمها خیلی فراریاند.
روز 4 – امروز این خانه اینترنتدار شد. اولش با ذوق و شوق ایمیلهایم را چک کردم و اخبار خواندم ولی به سرعت اشتیاقم به اینترنت از بین رفت. زدم بیرون و رفتم کنار اقیانوس. وه که چقدر امواج خروشان و بلندِ دریا زیبا بود و ترسناک. شنا نمیشد کرد ولی موج سواری چرا. البته احساس میکنم که نسبت به قبلها ترسو شدهام و محتاط. شاید هم چون تا چشم کار میکرد دریا بود و امواجی که به مهابا به ساحل حمله میکردند. احدی در ساحل نبود. تا چشم کار میکرد دریا بود و ساحلی باریک. خودم بودم و منهای خودم در من! آنقدر ماندم که دیگر به هنگام مد دیگر تقریبا ساحلی باقی نمانده بود به جز راه باریکی به پلهها و بیشهای در بالا و راه برگشت به آبادی.
به کثیفی و شلوغ پلوغی خانه کمی عادت کردهام. امروز فکر میکردم که چقدر محل زندگی و نحوه زندگیِ آدم، اولویتهای آدمی را عوض میکند. برای کسی که در محیطی مثل اینجا زندگی میکند و افق دیدش بطور طبیعی گسترده است و سروکارش هرروز با طبیعتی بکر و دست نخورده است، برای گرفتن یک ماهی باید ساعتها صبورانه بنشیند و آب را تماشا کند، بطور تقریبا بدوی (در مقایسه با زندگی شهری دنیای مدرن) زندگی کند، چقدر باید-نبایدهای زندگیِ مدرن شهری رنگ میبازند و بیمعنا میشوند. همه چیز در افق بین آسمان و دریا محو میشود و آنچه که مهمترین معنا را دارد، طلوع و غروب آفتاب، وزش باد و موج دریاست. همه چیز دیگر در این صحنه دریا و آسمان و موج محو میشود.
روز 5 - امروز، در آخرین روز سفرم، دیگر صبرم برای کم شدنِ باد سر آمد و با یک قایق موتوری درب و داغان دل به دریا زدم. باد شدید بود و دریا مواج. وقتی که بر خلاف باد میرفتیم مثل این بود که گویی با قایق داری از پله بالا میروی. منی که اینهمه ادعای نترسی دارم و خود را بزرگ شده دریا میدانم، وقتی که موتور قایق آن وسط از کار افتاد، ترسیدم. ولی خب بعد دوباره به کار افتاد. ترسم که ریخت از قایقران خواستم که وارد اقیانوس شویم. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و بیکلام قایق را به سمت دهانه خلیج با اقیانوس راند. نزدیکی دهانه سرعت را کم کرد و پرسید باز هم میخواهی که جلوتر برویم؟! باد شدید و امواج بسیار بلندتر و خروشانتر آمادهی به بازی گرفتن قایق بودند. تماشایش هم در عین زیبایی و عظمت، ترسناک بود و صدای امواج مهیب … برگشتیم.
به بوی نمِ خانه، بوی روغن موتور، بوی ماهی عادت کردهام. برای بیلکه بودن لباس و تمیزی دست هم بیخیال شدهام. دلم برای این زندگی بیقید و آرام و تنهایی و دریا و آبادیای که همه چیز زندگی شهری را در خود محو میکند، تنگ خواهد شد که از فردا باید برگردم ملبورن و روزهای باقیمانده از سفر کار خواهد بود و جلسات متعدد و زندگی شهری.
همیشه با ایده اینکه سرنوشتی برای او از پیش نوشته شده باشد, مشکل داشت. سالها با سرنوشتی که خانواده و اجتماع برای او برمی گزیدند, جنگیده بود. برخلاف جریان اجتماع شنا کرده بود و از این خوشحال بود که این اوست که سرنوشت خویش را انتخاب کرده است. خیلی از انتخاب هایش غلط از آب در آمد و آنوقت اندیشید که اینهم تاوان طغیان و انتخاب آزاد است و حداقل او خود را اسیر انتخاب های دیگران نکرد. البته خیلی دیگر مطمئن نبود که اسیر انتخاب های شرایط زمانه هم نشده بود. دیگر بار با دقت مسیر دیگری برگزید که به گمانش ناشی از شرایط و انتخاب کسی دیگر نبود. آن دگری در خود را هم که محبوس کرده بود چند زمانی رها کرد تا بتواند رها از بندها انتخاب کند.
اینک در دور افتاده ترین نقطه ی روی زمین, در کنار اقیانوس, روی شن ها و در میان امواج بی قرار و شتابان, زن به این می اندیشد که چگونه سرنوشتی مشابه با آنچه که از آن گریز داشت باز به دنبالش آمده است. باز باید که از نو و از بنیان بسازد. شاید همه آنچه را که دیگر ساخته می پنداشتش. آیا این سرنوشت است که او را به دنبال خود می کشد و یا ژن های اوست که چنان سرنوشتی را برای او رقم می زنند و او آنرا به حساب انتخاب آزاد خود می گذارد؟! این چه سری ست که زندگی او را به حدیث همیشگی و نامکرر موج و ساحل پیوند می زند؟
چند روزی است که بادی طغیانگر بی امان می وزد. زن و آن دگری رویا می بافند و باد آنها را از هم باز می کند. رویاها را با خود به دوردست ها می برد, آن دگری را رقص کنان می پیچاند و با خود به دور دستی مبهم می برد. صدای خنده هایش را در صفیر برگها خاموش می کند. شب گذشته امواجی سهمناک در خواب زن را با خود برده بودند. باد همچنان می وزد و امواج را بلندتر می کند. موج از پس موج, خروشان و پر هیاهو به سمت او شتاب می گیرند و آنچه را که بر شنها نوشته است, می شویند و به سرعت دور می شوند و باز برآشفته و خشمگین گویی برای برگرفتن او باز می آیند…
امروز عجبیب دلم هوای پدربزرگم را کرده است. شاید چون دیشب خوابش را دیدم و در نتیجه دلم سخت برایش تنگ شده است. این پدر بزرگ همانطور که قبلا هم گفتم، گویی که همیشه در فامیل ما زنده است. یکی از نکتههای به یاد ماندنی از او همین کلمهی متوسط است؛ آقا هیچوقت امکان نداشت که بگوید چیزی یا کسی بد است. اصلا کلمهی “بد” در دایره لغات او نبود. به جای آن میگفت که “متوسط” است! برای همین ما هم شوخی و جدی همیشه وقتی که بدحالیم میگوییم که متوسطیم! امروز داشتم فکر میکردم که اگر آقا زنده بود و اگر زبانم لال مسئول فیلترینگ میشد چه پیغامی برای وبلاگهای فیلتر شده میآمد. حتماً مینوشت: مشترک گرامی، محتویات این وبلاگ متوسط الحال است؛ بهتر است آنرا ملاحظه نفرمایید، ولی باز هم خود دانید!!
و اما شاید شما هم متوجه شده باشید که تازگیها نبض این وبلاگ نامنظم و غیرعادی میزند. به گمانم قلبش اریتمیا گرفته و احتمال دارد که به زودی سکته کند! امیدوارم که بتوانم بحث “اراده آزاد” را تا قبل از سکته کامل یا ناقصش تمام کنم.
حالا فعلا این موسیقی بهشتی را گوش کنید که برایم خاطرات کودکی بسیاری را زنده میکند. موسیقی معروف رادریگو موسیقیدان ایتالیایی است که خیلی قدیمها آنرا اریک ماسیاس خوانده بود ولی من هیچ جا آنلاین با صدای ماسیاس پیدا نکردهام. خواننده این قطعه نانا مسکوری است که صدایی بس زیبا دارد.
پدر بزرگم معمم بود و پیشنماز محل. اموراتش از طریق محضری که داشت میگذشت. آقا صدایش میکردیم مثل همه اهل محل دیگر. آدم ساکتی بود ولی بسیار خوشرو و خندان. عاشق بچهها بود و همیشه در جیب گشاد عبایش کلی خوردنی برای بچهها داشت. غالبا وقتی از نماز ظهر برمیگشت، میدیدیم که دست یک بچهای که معلوم بود به دلیلی یا با بچههای دیگر کتک کاری کرده و یا از مادرش کتک خورده و اشک و آب بینیاش صورتش را راه راه نقش انداخته بود، به دست داشت و میآمد. اول سر حوض دست و روی بچه را میشست و بعد روی زانویش مینشاندش و از جیبش به بچه یک پاکت کوچک شیرینی میداد و بچه هم خندان روانه منزلش میشد!
وقتی که میرفتیم تهران برای دیدنشان، همیشه به من میگفت که قمریها خبر مرا به او میدهند و مثلا گفته بودند که قلان روز ما به خانهشان میرویم! من که آن موقع بچهای 5-6 ساله بودم، میدانستم که قمریها حرف نمیزنند ولی در ذهن من این هم بود که آقا هیچوقت دروغ نمیگوید. پس یکجورایی برای خودم توجیه میکردم که شاید آقا زبان قمریها را بلد باشد و آن قمریها دوستان همان کبوترهای مناند و پس شاید واقعاً برای آقا خبر برده بودند!
وقتی که خواهرم برای سال آخر دبیرستان رفته بود تهران که به مدرسه بهتری برود طبیعتا در خانه پدربزرگ زندگی میکرد. آن موقع خواهرم بیحجاب بود ولی به احترام آقا از سرکوچه و یا نزدیک محل که میشد روسری سر میکرد. یکروز آقا دست خواهرم را میگیرد و به آرامی به او میگوید: میدانی که من از مردم سهم خمس و زکات نمیگیرم. پس به خاطر من حجاب نکن ولی اگر خواستی برای خاطر خودت و ایمانت بکن.
آقا داستانهای عارفانه قدیمی زیادی هم بلد بود. بعضی از داستانهای شمس و مولوی را که در خاطر دارم فقط از او شنیدهام و در هیچ کتابی نخواندهامشان.
وقتی که انقلاب شد، پس از مدت کوتاهی مسجد آقا را از او گرفتند. یعنی دستور از بالا بود که این کار را بکنند به این بهانه که مسجد به یک امام جماعت جوان انقلابی احتیاج دارد و آقا پیر شده است. ولی اصلش این بود که آقا مقلد آقای آیت الله شریعتمداری بود و آن زمان آقای شریعتمداری مورد بغض قرار گرفته بود. طفلک آقا خیلی غصه خورد. به پیشنمازی مسجدش دلش خوش بود و برایش تنها راه ارتباط با مردم بود. مردم محل اعتراض کردند و او هم کلی اعتراض کرد ولی به جایی نرسید. آن زمان من هم که انقلابی بودم حق را به آقا میدادم ولی از آن طرف فکر میکردم که خب اگر به پیشنماز بودن به چشم یک شغل نگاه شود (که از بعد از انقلاب شده است) ولو اینکه آقا بابت آن پولی نمیگرفت آنهم باید مشمول بازنشستگی شود و آقا را تشویق میکردم که به اعتراضش ادامه ندهد. ولی باید اعتراف کنم که شاید دلم میخواست که آقا عارف گونه با قضییه برخورد کند ولی آقا مثل هر آدم معمولی دیگری که حقش را از او گرفته بودند برخورد میکرد.
همان سالها مادر بزرگم هم از دنیا رفت و آقا گوشهگیرتر شد و تقریبا همیشه در خانه میماند. یکی از پسرهایش (همان دایی که اینجا وصفش را کردم) همیشه به او میگفت: ”سید دعا خوان”. آقا البته از این طرز خطاب دلخور میشد چون دایی به لحن منتقدانهای میگفت. و آقا در جواب میگفت: من که با دعا خواندنِ خود تو را اذیت نمیکنم. بماند که همان دایی بعد از فوت آقا روزی نیست که قرآن را به انگلیسی ختم نکند! حالا چرا انگلیسیاش را میخواند، نمیدانم. شاید چون از عربی خوشش نمیآید و کارش ترجمه متون از چند زبان مختلف است. اکثر آیات را به انگلیسی از حفظ است! از خودش که بپرسی چرا هرگز جواب نمیدهد!
باری برای من مذهب با وجود آقا و مادرم شکل گرفت و معنا پیدا کرد. هیچکدام اصلا اهل بکن نکن گفتن نبودند. آقا که بسیار سهل گیرتر از مادرم هم بود. سخنی از بهشت و جهنم هم در میان نبود. ولی سخن از احوال درویشان و عرفا زیاد میرفت.
به واسطه وجود آقا و مرام زندگیش و همزمان مادرم که همیشه تحسینش میکردم در عین حال که با او به کرات هم میجنگیدم، مذهب برای من معنای وارستگی، بینیازی، مهربانی، و در یک کلام نیکی و پای بندی به اصول اخلاقی را پیدا کرد. آقا در زندگی ما، نوههایش، نقش موثر و پررنگی داشته. هر کدام از ما که گهگاه در بحرانی گیر میکنیم هنوز خواب او را میبینیم و در خواب آقا مثل همیشه خوشرو و بشاش و آرامش بخش است. بجث روح و اینها را نمیخواهم بکنم. معتقد نیستم که این روح آقاست که به خواب ما میآید. بلکه منظورم اینست که بگویم که ضمیر ناخودآگاه ما چقدر تاثیر گرفته از آن خاطرات است که هنوز یاد آقا برای ما آرامش بخش است.
شاید فکر میکنید که چرا و به چه مناسبت یادِ این خاطرات افتادهام. نه، سالِ آقا نیست. هیچ مناسبت خاصی هم در کار نیست. مطالبی از بعضی از دوستان را در ضدیت با مذهب خواندم و قصد داشتم و دارم که در فرصتی در زمانی که وقتش برسد مفصل درباره نفس وجود مذاهب جدا از مسئله اثبات یا رد وجود خدا بنویسم. در آن رابطه به این فکر میکردم که چرا احساس من (احساس معمولا قبل از احتجاج عقلانی و منطقی فعال میشود) نسبت به مذهب از جنس احساس یک ارتباط لطیف است ولی در ذهن بسیاری از جوانهای متولد بعد از انقلاب یک احساس آمیخته با خشم و طغیان است. این بود که یاد این خاطرات افتادم و البته جواب آن چرا هم که پر واضح است.
امروز این مقاله را در باره خانم فرخرو پارسا خواندم. راستش نمیدانستم که او را هم اعدام کرده بودند، آنهم به آن طرز فجیع… قصدم اینجا ارزیابی کارهای خانم پارسا نیست که من آن زمان بچهتر از آن بودم که راجع به ایشان بدانم و راستش هیچوقت هم راجع به او تحقیقی نکردم ولی از او خاطره خوشی دارم که میخواهم بگویم.
سال دوم دبیرستان که باید تعیین رشته میکردیم، در سرتاسر استان ما 18 تا دختر بودیم که میخواستیم ریاضی-فیزیک بخوانیم. نمیدانم که چطور شد که تصمیم اداره آموزش و پرورش شهر بر این شد که ما را به بهترین مدرسه پسرانه شهر بفرستند و برای اینکه ما 18 تا دختر در مدرسه پسرانه تنها نباشیم پسرهای سالهای بالاتر را به شیفت عصر و غروب منتقل کردند و ما 18 نفر را به همراه یک سری دختر دیگر در رشته تجربی در شیفت صبح از 8 تا 2 بعد از ظهر با پسرها مختلط کردند. البته فقط کلاس ما بچههای ریاضی مختلط بود و دخترهای تجربی کلاسهایشان مختلط نبود ولی در مدرسه با ما بودند. ناگفته نماند که خاطرات آن سال از بهترین خاطرات سالهای دبیرستانم است به سه دلیل عمده: یکی اینکه دبیرهای خیلی خوبی آن سال داشتیم؛ دوم اینکه من علیرغم ظاهر آرام و معصومم از شیطنت و دست انداختن معلمهایی که کمسواد بودند لذت میبردم و پسرها توی اینکارها خیلی مهارت و خلاقیت داشتند (چه موشکهایی که با همکاری و نقشه قبلی سرِ کلاس ادبیات و دینی هوا نمیکردیم!) و اما سوم اینکه من خیلی هم بازیگوش بودم و از بازیهای ورزشی با پسرها بیشتر خوشم میآمد چون دخترهای همسنِ من خیلی اهل بازی نبودند.
سال بعد ولی نمیدانم به چه دلیل از اداره کردن یک مدرسه مختلط به تنگ آمدند و ما دخترها را فرستادند به مدارس دخترانه. راستش من که همش سرم به درس و بازی گرم بود ولی اینطور میگفتند که از دست عاشق شدنهای بچههای مدرسه، خصوصا بچههای رشته تجربی ما دخترها را از آن مدرسه بیرون کردند! ولی ما ریاضی-فیزیکیها که اکثراً بچه مثبت و درسخوان و یا حداکثر بازیگوش بودیم. تنها داستان عاشقانه کلاس ما مال دو تا از بچههای کلاس بود که بعدها با هم ازدواج کردند!
خلاصه ما را فرستادند به یک مدرسه با امکانات بسیار پایین در مقایسه با آن مدرسه پسرانه (مدارس دخترانه آن زمان با پسرانه تفاوت فاحشی به لحاظ امکانات آزمایشگاهی و دبیرهای خوب داشت.) دبیر ریاضی جدید ما رسماً غلط درس میداد. دبیر فیزیکمان هم که تا من دست بلند میکردم بیچاره رنگش میپرید! آزمایشگاه هم اصلا تقریبا هیچ و کلاسمان هم خیلی نمور و مزخرف بود. طبعاً من خیلی شاکی بودم؛ عمدتا به دلیل دبیرهای بیسواد و عدم آزمایشگاه و نگرانی برای کنکور. مدیر بیربط و متکبری هم داشتیم که او هم از من هیچ خوشش نمیآمد چون که چند بار بابت معلمها و آزمایشگاه به او اعتراض کرده بودم و چون هیچ محل نکرده بود من هم از عمد صبحها یک ساعت دیر میرفتم. خوشم میآمد که حرص میخورد ولی خیلی نمیتوانست کاری بکند؛ بیرونم که نمیتوانست بکند چون مدرسه دیگری نبود که ما ریاضیها برویم و بعلاوه شاگرد اول استان هم بودم!
خلاصه پس از چندی بیآنکه به کسی بگویم، برداشتم یک نامه به خانم فرخرو پارسا که وزیر آموزش و پرورش وقت بود نوشتم که مگر ما موش آزمایشگاهی هستیم که ما را یکسال به یک مدرسه خوب فرستادند و بعد به دلایل نامشخص به این مدرسه تبعید کردند.
یک ماهی از ارسال نامهام گذشته بود که یک شب پدرم از من پرسید که من چه نامهای نوشتهام! و بعد توضیح داد که یکی از مسئولین آموزش و پرورش شهر با حالی نزار آمده پیش پدرم که دختر شما از ما به وزیر شکایت کرده و ایشان هم یک نامه عتاب آمیز به آموزش و پرورش شهر نوشتهاند و دستور رسیدگی و کسب رضایت من و در صورت امکان برگشت به مدرسه قبلی دادهاند! خلاصه طرف کلی پیش پدرم آه و ناله کرده بود و دیگر نمیدانم چه توضیحاتی سرهم کرده بود در باب اینکه چه مشکلاتی داشتهاند و برگشت ما دخترها به آن مدرسه سال قبل امکان پذیر نیست و غیره و اینکه پدرم با من صحبت کند و مرا راضی کند که من رضایت بدهم والا آنها دچار مشکل خواهند شد که چرا ما دخترها را موش آزمایشگاهی کردهاند و غیره. (ظاهرا عبارت موش آزمایشگاهی در نامه من عیناً منتقل شده بود.)
پدرم از من خواست که رضایت بدهم و من هم دادم ولی بعد پشیمان شدم و حسرتش به دلم ماند که ایکاش پای اعتراضم بیشتر میایستادم بخصوص که وزیری هم پیدا شده بود که به حرف یک دختر 15-16 ساله اعتنا و رسیدگی کند. من هرگز از خانم پارسا بابت رسیدگیاش تشکر نکردم شاید چون دلخور بودم که مسئولین زیر دست تقریبا به زور از من رضایت گرفتند. نمیدانم که چطور هیچوقت قبلا داستان دستگیری و اعدام او را نشنیدم و یا نخواندم ولی امروز وقتی که داستان زندگی و اعدام ایشان را خواندم احساس کردم که باید به این وسیله یادی و تشکری از او بکنم. روحش شاد و یادش گرامی باد…
مقدمه: نوشته زیر قسمت چهارم و آخر از خاطرات سفر کوتاه دو روزهام است به یک صومعه. لطفا اول پستهای پیشین را بخوانید. عکس ساختمان صومعه را در پشت آن درختها نشان میدهد. مزرعه جلو مزرعه علوفه است که برداشت شده بود.
6. امروز صبح عبادت به هنگام اذان صبح را هم شرکت کردم. برنامه عبادت سحرشان حسابی طولانیست. یکساعت کامل طول کشید. از 3:45 تا 4:45 صبح. به هنگام عبادت خیلی وقتها میایستند و به دفعات رکوع میروند و یا زانو میزنند. باز مغزِ من تحلیلگرتر از آن بود که بخواهد حالتی را تجربه کند. داشتم به این فکر میکردم در این مکان که از همه جای دیگر دنیا بیخبر است و اگر کسی بیرون نرود حتی میتواند از ساعت طبیعت هم بیخبر بماند، با اینهمه چقدر ساعت و دقایق مهماند. نظم غریبی حکمفرماست. ساعات عبادت دقیقهای پس و پیش نمیشود و صدای تکتک ساعت خیلی وقتها تنها صدایی است که شنیده میشود.
به این فکر میکردم که این روتین است که باعث نشاط و رضایت و سعادت آدمها میشود البته اگر روتین را شخص خودش انتخاب کرده باشد. کاری که مذاهب میکنند اینست که یک روتینی را برای متوسط مردم جامعه طرح میکنند. هر کس به فراخور درک و توان خودش آن روتین را در حد بالا و پایین اش رعایت میکند. در این شکی نیست که هر چیزی اگر با زور اعمال شود از محتوی خالی میشود و شخص بر علیه آن قیام میکند. همین یک قلم نکته را اگر جمهوری اسلامی میفهمید که ایران خیلی از مشکلها را نداشت! بگذریم. اینرا گفتم که خاطرنشان شوم که بحث مذهبِ آمیخته با سیاست را نمیکنم. آن حسابش جداست. بحث من بر سر نیاز آدمها به مذهب است. همه لزومی ندارد که مذهبی باشند تا اصولی داشته باشند. کمااینکه من هم خود را مذهبی به معنای عام نمیدانم ولی اصولی تعریف شده و مشخص برای خودم دارم. به روتین پایبندم و آنرا شرط موفقیت و رضایت و آرامش میدانم. به دور و برِ خود و بعد از آن به درونِ خود نگاه کنید. آیا آنهایی را که در زندگی خود روتینی را، مهم نیست چه روتینی، مذهبی، کاری، ورزشی، هرچه، برای خود انتخاب کردهاند، شادتر و آرامتر و موفقتر نمییابید؟ امتحانش ساده است. لازم نیست مذهبی و نماز خوان باشید تا اثر روتین داشتن را دریابید. با خود قرار بگذارید که هر روز صبح، ده دقیقه زودتر از معمولِ خود بیدار شوید و آن ده دقیقه را مثلاً بوگا کنید، یوگا نشد، مثلا ده دقیقه فقط نفس عمیق بکشید و بی حرکت بنشینید و فکر کنید، آنهم نشد ده دقیقه بدوید و یا ده دقیقه نرمش کنید، و یا هر چه. ده روز اینرا امتحان کنید و اثرش را در خود ببینید.
نداشتن یک روتین منظم که شخص به آن پایبند بماند به نظر من یکی از بزرگترین عوامل نارضایتی و افسردگی افراد در دنیای مدرن است.
مقدمه: نوشته زیر قسمت سوم از خاطرات سفر کوتاه دو روزهام است به یک صومعه. لطفا اول پستهای پیشین را بخوانید. عکس ورودی ساختمان صومعه را نشان میدهد.
4. چه خوب است که اینجا ساکت است و هیچ وسیله ارتباطیای با دنیا نیست! دلم میخواهد که مدت طولانیتری اینجا بمانم ولی نمیتوانم. باید حداکثر فردا برگردم. احساس میکنم که میتوانم خیلی بیشتر در این محیط بمانم. همینقدر که مثلا یکروز درمیان بروم یک جایی که اخبار را بخوانم برایم کافیست و در همچه محیطی خیلی خوب فکر میکنم و کار میکنم. آه، کارم را هم با خودم آوردهام و کاری را که برایم 6 ساعت طول میکشید در عرض 2 ساعت امروز انجام دادم.
بعداز ظهر نم نم باران میآمد. با ماشین رفتم توی جاده. رفتم به سمت شمال ببینم کجا میرسد. تابلوهای کوچکی بودند و یک اسامیای داشتند ولی من آبادیای نمیدیدم! همینطور رفتم، و رفتم و رفتم. حدود 45 کیلومتر بعد بالاخره داخل یک کوره راه شدم و جلوی یک خانه ایستادم که وسط دو باغ و مزرعه کوچک بود. در زدم، خانم مسنی در را باز کرد و خوشحال از اینکه کسی پیدا شده که با او صحبت کند! به او گفتم که نقشه نیاوردهام و فقط میخواهم بدانم که این جاده سر از کجا در میآورد. برایم توضیح داد و طبق معمول همه آدمهای با فرهنگِ کشاورزی مهمان نواز و بسیار مهربان و خوشرو بود. کلی حال و احوال کردیم و ازم خواست که حتما دفعه دیگر مهمانِ او شوم و یک کارتن سیب درختهایش را هم داد که ببرم. ازش اجازه گرفتم که اگر اشکال ندارد میبرم برای راهبها. قبول کرد. گفت که در همان نزدیکیها کافیشاپی هست که آنجا هم سرزدم و یک قهوه خوردم و کلی هم با خانم صاحب مغازه که به شکل خانوادگی آنجا را اداره میکرد گپ زدم. بعد دوباره برگشتم به صومعه.
اینبار در حیاط آن پسر جوانِ صبحی را به همراه برادر آلبریک دیدم. اسمش آنجلو بود (از پدری ایتالیایی و مادری کانادایی). با حرارت داستان سفرهایش و اینکه چطور شده که از این صومعه سر در آورده است و چطور فهمیده است که این جایی است که خداوند خواسته که او باشد، صحبت کرد. چیز زیادی من نگفتم. بیشتر گوش دادم. فهمیدم که تلویزیون هم که در قسمت مهمانها هست آنتن ندارد و فقط میشود که با آن فیلم نگاه کرد. رادیو هم ندارند. یعنی ارتباطشان با دنیا تقریباً بطور کامل قطع است مگر اینکه کسی مثل من مهمان آنجا برود و برایشان از اخبار بگوید و یا اینکه رئیس اعظمشان که گاه سفر میکند از سفر برگردد و اخبار دنیا را که لابد او هم افواهی میشنود به آنها بگوید. برایشان از آزمایش ذرات بنیادین جهان که تازه آغاز شده گفتم. و البته که نتایج این آزمایش تاثیری به حالشان ندارد. راستش تقریباً تاثیری به حال هیچکس ندارد!
مقدمه: نوشته زیر قسمت دوم از خاطرات سفر دو روزهام است به یک صومعه. لطفا اول پست پیشین را بخوانید. عکس اتاق نهارخوری مهمانان صومعه را نشان میدهد.
2. برخلاف آن آسمان پر ستاره دیشب امروز هوا ابریست. باز موقع طلوع آفتاب بهتر بود و نیمرخ خورشید را دعا گفتم ولی الان حسابی ابری شده. داخل صومعه هم که دیگر نگو و نپرس: دلگیر، نمور و تاریک! دیشب تا صبح چند بار راهبها بیدار شدند و عبادت کردند. البته هیچ ندیدم ولی صدای پایشان مرتب میآمد و من هم که به صدای بال پشه هم بیدار میشوم. تا دلتان بخواهد خوابهای طولانی و عجیب دیدم! ساعت 6.5 باز آلبریک بدون اینکه من او را ببینم برایم میز صبحانه را چیده بود. خودشان از درهایی که نوشتهاند باز نکنید، به قسمت مهمانان رفت و آمد میکنند. قهوهای زدم توی رگ و از در صومعه درآمدم. زن و شوهر مسنی را دیدم که گفتند از یکی از دهات اطراف برای مراسم عبادت روز شنبه آمدهاند.
ساعت 7.5 شروع میشد. من هم دقایقی قبل از 7.5 رفتم توی کلیسا. من کلیسا، البته غالبا کلیسای پروتستانها را، زیاد رفتهام. هر سال ایام کریسمس میروم چون آوازهای گروه کر کلیسا را دوست دارم. اما این کلیسا و مراسمشان کمی با جاهای دیگر فرق میکند. اولین کلیسایی است که دیدهام که در آن هیچ نقاشی و عکسی از مسیح وجود ندارد. هیچ تزئیینی اصلا ندارد. فقط یک مجسمه مریم مقدس با مسیح نوزاد در آغوشش در آن هست.
باری وارد کلیسا که شدم، دو سه تا از راهبها پشت به جایگاه مردم در حالتی خمیده و کاملا بیحرکت در ردای سفیدشان ایستاده بودند. آنقدر بیحرکت بودند که مثل کرم ابریشم درون پیله بنظرم آمدند. ساعت که 7.5 شد، همه از درون پیلهشان تکان خوردند، یکی ناقوس را به صدا درآورد و مانکهای دیگر هم وارد شدند. همه پیر بودند. ظاهراً تنها راهب جوانشان همانی بود که الان در بیمارستان بستری است. داشتم فکر میکردم که یعنی نسل بعد دیگر راهب نخواهد داشت که متوجه پسر جوانی شدم که با لباس معمولی و مشکی بین دو راهب پیر قرار گرفته بود. لابد در حال تعلیم است.
مقدمه: سفر کوتاه دو روزهای داشتم به یک صومعه و نوشته زیر خاطراتم و افکارم در طول این سفر و اقامت کوتاه است. برای دانستن جمعبندی و دریافت نهایی من از فلسفه وجودی این صومعهها, باید تا آخر خاطرات را بخوانید که تدریجا پست خواهم کرد. اینها را در همانجا نوشتم و اکنون بی هیچ دخل و تصرفی در اینجا تابپ کردهام. عکس راه ورودی به صومعه را نشان میدهد.
1. با تردید راه افتادم. چون رفتن به صومعه برایم خیلی ناشناخته بود به اضافه اینکه خیلی هم کار داشتم و حواسم پرتِ کارهایم. ولی بالاخره روح ماجراجوییام غلبه کرد و بدون برنامه قبلی راه افتادم. با خودم نقشه هم برنداشتم بخشی به دلیل تنگی وقت و بخشی هم به این دلیل که جایی که میخواستم بروم اصلا جادهاش روی نقشه دیده نمیشد. پس به اتکای آدرس گفته شده در تلفن راه افتادم. بعد از دوساعت رانندگی بالاخره جاده شماره 34 پیدا شد. گفته بود که بپیچم دست راست و 5 مایل جلوتر صومعه را خواهم دید. پیچیدم و غرق در تماشای زیبایی جاده همچنان میراندم که دیدم 10 مایل شده و من هنوز تابلو صومعه را ندیده ام. در اطراف تا چشم کار میکرد تپه و جنگل بود و در انتهای کورهراههایی تک و توک خانهای هم دیده میشد. ماشینی هم رد نمیشد. تلفن صومعه هم جواب نمیداد. آخرش در یکی از همان کورهراهها یک خانمی را دیدم که سوار بر ماشین داشت به جاده اصلی وارد میشد. ایستادم و او هم ایستاد و جواب سئوالم را داد. فهمیدم که طرف به کل جهت را اشتباه آدرس داده بود. باری دور زدم و بالاخره صومعه را پیدا کردم. داخل محوطه شدم و یک جایی پارک کردم و به طرف ساختمان کلیسا راه افتادم. خانهای هم در همان قسمت جلوی محوطه دیده میشد ولی به نظر نمیآمد که کسی در آن باشد.
ساختمان صومعه دو قسمت دارد: یک قسمت در واقع صومعه است و یک قسمت کلیسا. از داخل کلیسا صدای دعا خواندن میآمد. آهسته کمی درش را باز کردم و از لای در چند راهب ردای سفید پوشیدهی در حال عبادت دیدم؛ در را بستم چون بنظر نمیآمد که بشود رفت تو. رفتم توی قسمت صومعه. همه درها باز بود. داخل یک راهرو چراغ یک اتاق روشن بود. دیدم اسم من روی در نوشته شده است. فهمیدم که باید آنجا اتاقی باشد که برای من آمادهاش کردهاند. باز جاهای دیگر را سرک کشیدم. دو تا نهار خوری بود و چند تا اتاق کار و دستشویی. اثری از هیچ آدمی دیده نمیشد. پس به دنبال پیدا کردن همان “برادر آلبریک” که تلفنی با من حرف زده بود از صومعه درآمدم.
سالها این بیت مولانا را می خواندم که “هر که جز ماهی ز آبش سیر شد // هرکه بی روزی ست روزش دیر شد” ولی معنایش بر جانم نمی نشست تا آن روز کذایی…
آن روز صبح معلوم شده بود که ظاهراً بیگدار به آب زده و بچه را مدرسهای گذاشته بودم که حال پول شهریهاش را (3 هزار دلار) نداشتم. راه حل سادهای برای حل مشکل بنظر نمیرسید. از خانه زدم بیرون و سر راه بیمارستان با خودم و خدا گله کردم که من کاری را که در آن موقعییت واجب بود کرده بودم، خرج تجملات و اضافه خواهی که نبود، واجب بود، پس چرا پولش را کم آوردهام.
حدوداً نیم ساعت پس از رسیدن سرِ کار، رئیس بخش به همراه خانمی آمد اتاقم و گفت که آن خانم به دنبال کسی است که برایشان در بیمارستان زنان یک برنامه اتوماتیک ثبت و تحلیل 8 سیگنال از نوزادان تازه به دنیا آمده با LabView برای سیستم تازه شان بنویسد. در آن زمان LabView تازه آمده بود (ورژن 4) و تعداد انگشت شماری در شهر ما به آن وارد بودند که من هم یکی از آنان بودم. پرسیدم که چقدر میدهند. آن خانم گفت که ساعتی 30 دلار و حدوداً برآوردشان اینست که بین 90 تا 110 ساعت کار میبرد.
لبخندی زدم و گفتم من ساعتی کار نمیکنم. برنامه را برای 3 هزار دلار ثابت در عرض دو هفته تحویل خواهم داد. قرار داد بسته شد و من هم دو هفته شبها رفتم بیمارستان زنان و کار را سر وقت موعود خودم (و زودتر از پیش بینی آنها) انجام دادم. مدتی بعد یکی از دوستانِ کاری گفت که بابت آن برنامه حجیمی که برایشان نوشته بودم باید حداقل 5 هزار میگرفتم. گفتمش ولی من فقط 3 هزار میخواستم که آنروز باید برایم میرسید. نمیتوانستم بیشتر بخواهم.
آن روز بود که فهمیدم یعنی چی “هر که بی روزیست روزش دیر شد” . یعنی روزِ او تمام نمیشود تا آنکه روزیای که مقدرش است به او برسد.
همین جا کلامی به آن دسته از خوانندگانی بگویم که از هر چه که حتی بوی عرفان و ایمان و یقین بدهد بیزارند و الان است که سیل دشنام و ناسزا را به امثال من ببندند که با وجود دانش علمی سادهلوحانه به این نوع تعبیر از اتفاقات روزمره معتقدم و در نتیجه من و امثال من مسئول همه مشکلات جوامع مذهبی هستیم! عرض کنم که علم این نوع اعتقادات را اصلا نمیتواند که رد کند و اگر قرار بر تاویل علمی باشد برایش تاویلی (an speculation) هم وجود دارد که ربطی به مذهب و یا حتی روح هم ندارد. یعنی اثبات روح هم از آن در نمیآید. ولی آن گونه تاویل ها را در وبلاگ نخواهم نوشت که راه سوء استفاده و نقل قولِ غلط (از هر دو طرف) را زیاد باز میکند. در ضمن در باب مفهوم “تقدیر” به نکته جالبی در کتاب ایلیاد هومر از قول خدای خدایان یونان (زئوس) بر خوردهام که تامل برانگیز است. شاید یک وقتی نوشتمش.
و اما چی شد که یاد این ماجرا افتادم؟ دیشب که تا پاسی از شب رفته داشتم روی پروژهام کار میکردم در انتها به این تصمیم رسیدم که روزی که بچههایم به من دیگر احتیاجی نداشته باشند به ایران برخواهم گشت و در شهر مادرم و به نام مادرم مدرسهای برای بیماران آلزایمری خواهم زد که در آن از همه نتایج کارهای فعلیمان استفاده شود. بعد از آن به فکر فرو رفتم که بودجه اینکار را از کجا خواهم آورد و باز این بیت مولانا را بیاد آوردم و داستان آن روز کذایی و همینطور یک داستان مشابه دیگر در زمانی دیگر را. من روزی آن مدرسه را تاسیس خواهم کرد!