لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

خاطرات اقامت در یک صومعه (4)

اجتماعی, خاطرات 11 نظر »

مقدمه: نوشته زیر قسمت چهارم و آخر از خاطرات سفر کوتاه دو روزه‌ام است به یک صومعه. لطفا اول پست‌های‌ پیشین را بخوانید.  عکس ساختمان صومعه را در پشت آن درخت‌ها نشان می‌دهد. مزرعه جلو مزرعه علوفه است که برداشت شده بود.

monasteryfromfar.jpg6. امروز صبح عبادت به هنگام اذان صبح را هم شرکت کردم. برنامه عبادت سحرشان حسابی طولانی‌ست. یکساعت کامل طول کشید. از 3:45 تا 4:45 صبح. به هنگام عبادت خیلی وقتها می‌ایستند و به دفعات رکوع می‌روند و یا زانو می‌زنند. باز مغزِ من تحلیل‌گرتر از آن بود که بخواهد حالتی را تجربه کند. داشتم به این فکر می‌کردم در این مکان که از همه جای دیگر دنیا بی‌خبر است و اگر کسی بیرون نرود حتی می‌تواند از ساعت طبیعت هم بی‌خبر بماند، با اینهمه چقدر ساعت و دقایق مهم‌اند. نظم غریبی حکمفرماست. ساعات عبادت دقیقه‌ای پس و پیش نمی‌شود و صدای تک‌تک ساعت خیلی وقتها تنها صدایی است که شنیده می‌شود.

به این فکر می‌کردم که این روتین است که باعث نشاط و رضایت و سعادت آدمها می‌شود البته اگر روتین را شخص خودش انتخاب کرده باشد. کاری که مذاهب می‌کنند اینست که یک روتینی را برای متوسط مردم جامعه طرح می‌کنند. هر کس به فراخور درک و توان خودش آن روتین را در حد بالا و پایین ‌اش رعایت می‌کند. در این شکی نیست که هر چیزی اگر با زور اعمال شود از محتوی خالی می‌شود و شخص بر علیه آن قیام می‌کند. همین یک قلم نکته را اگر جمهوری اسلامی می‌فهمید که ایران خیلی از مشکلها را نداشت! بگذریم. اینرا گفتم که خاطرنشان شوم که بحث مذهبِ آمیخته با سیاست را نمی‌کنم. آن حسابش جداست. بحث من بر سر نیاز آدمها به مذهب است. همه لزومی ندارد که مذهبی باشند تا اصولی داشته باشند. کمااینکه من هم خود را مذهبی به معنای عام نمی‌دانم ولی اصولی تعریف شده و مشخص برای خودم دارم. به روتین پای‌بندم و آنرا شرط موفقیت و رضایت و آرامش می‌دانم. به دور و برِ خود و بعد از آن به درونِ خود نگاه کنید. آیا آنهایی را که در زندگی خود روتینی را، مهم نیست چه روتینی، مذهبی، کاری، ورزشی، هرچه، برای خود انتخاب کرده‌اند، شادتر و آرام‌تر و موفق‌تر نمی‌یابید؟ امتحانش ساده است. لازم نیست مذهبی و نماز خوان باشید تا اثر روتین داشتن را دریابید. با خود قرار بگذارید که هر روز صبح، ده دقیقه زودتر از معمولِ خود بیدار شوید و آن ده دقیقه را مثلاً بوگا کنید، یوگا نشد، مثلا ده دقیقه فقط نفس عمیق بکشید و بی حرکت بنشینید و فکر کنید، آنهم نشد ده دقیقه بدوید و یا ده دقیقه نرمش کنید، و یا هر چه. ده روز اینرا امتحان کنید و اثرش را در خود ببینید.

نداشتن یک روتین منظم که شخص به آن پای‌بند بماند به نظر من یکی از بزرگترین عوامل نارضایتی و افسردگی افراد در دنیای مدرن است.  

ادامه پست »

خاطرات اقامت در یک صومعه (3)

اجتماعی, خاطرات 26 نظر »

مقدمه: نوشته زیر قسمت سوم از خاطرات سفر کوتاه دو روزه‌ام است به یک صومعه. لطفا اول پست‌های‌ پیشین را بخوانید.  عکس ورودی ساختمان صومعه را نشان می‌دهد.

monastery-enterance.jpg4. چه خوب است که اینجا ساکت است و هیچ وسیله ارتباطی‌ای با دنیا نیست! دلم می‌خواهد که مدت طولانی‌تری اینجا بمانم ولی نمی‌توانم. باید حداکثر فردا برگردم. احساس می‌کنم که می‌توانم خیلی بیشتر در این محیط بمانم. همینقدر که مثلا یکروز درمیان بروم یک جایی که اخبار را بخوانم برایم کافیست و در همچه محیطی خیلی خوب فکر می‌کنم و کار می‌کنم. آه، کارم را هم با خودم آورده‌ام و کاری را که برایم 6 ساعت طول می‌کشید در عرض 2 ساعت امروز انجام دادم.

بعداز ظهر نم نم باران می‌آمد. با ماشین رفتم توی جاده. رفتم به سمت شمال ببینم کجا می‌رسد. تابلوهای کوچکی بودند و یک اسامی‌ای داشتند ولی من آبادی‌ای نمی‌دیدم! همینطور رفتم، و رفتم و رفتم. حدود 45 کیلومتر بعد بالاخره داخل یک کوره راه شدم و جلوی یک خانه ایستادم که وسط دو باغ و مزرعه کوچک بود. در زدم، خانم مسنی در را باز کرد و خوشحال از اینکه کسی پیدا شده که با او صحبت کند! به او گفتم که نقشه نیاورده‌ام و فقط می‌خواهم بدانم که این جاده سر از کجا در می‌آورد. برایم توضیح داد و طبق معمول همه آدمهای با فرهنگِ کشاورزی مهمان نواز و بسیار مهربان و خوشرو بود. کلی حال و احوال کردیم و ازم خواست که حتما دفعه دیگر مهمانِ او شوم و یک کارتن سیب درختهایش را هم داد که ببرم. ازش اجازه گرفتم که اگر اشکال ندارد می‌برم برای راهب‌ها. قبول کرد. گفت که در همان نزدیکی‌ها کافی‌شاپی هست که آنجا هم سرزدم و یک قهوه خوردم و کلی هم با خانم صاحب مغازه که به شکل خانوادگی آنجا را اداره می‌کرد گپ زدم. بعد دوباره برگشتم به صومعه.

اینبار در حیاط آن پسر جوانِ صبحی را به همراه برادر آلبریک دیدم. اسمش آنجلو بود (از پدری ایتالیایی و مادری کانادایی). با حرارت داستان سفرهایش و اینکه چطور شده که از این صومعه سر در آورده است و چطور فهمیده است که این جایی است که خداوند خواسته که او باشد، صحبت کرد. چیز زیادی من نگفتم. بیشتر گوش دادم. فهمیدم که تلویزیون هم که در قسمت مهمانها هست آنتن ندارد و فقط می‌شود که با آن فیلم نگاه کرد. رادیو هم ندارند. یعنی ارتباطشان با دنیا تقریباً بطور کامل قطع است مگر اینکه کسی مثل من مهمان آنجا برود و برایشان از اخبار بگوید و یا اینکه رئیس اعظم‌شان که گاه سفر می‌کند از سفر برگردد و اخبار دنیا را که لابد او هم افواهی می‌شنود به آنها بگوید. برایشان از آزمایش ذرات بنیادین جهان که تازه آغاز شده گفتم. و البته که نتایج این آزمایش تاثیری به حالشان ندارد. راستش تقریباً تاثیری به حال هیچکس ندارد!

ادامه پست »

خاطرات اقامت در یک صومعه (2)

اجتماعی, خاطرات 9 نظر »

مقدمه: نوشته زیر قسمت دوم از خاطرات سفر دو روزه‌ام است به یک صومعه. لطفا اول پست‌ پیشین را بخوانید.  عکس اتاق نهارخوری مهمانان صومعه را نشان می‌دهد.

monastery-dinning-room.jpg2. برخلاف آن آسمان پر ستاره دیشب امروز هوا ابری‌ست. باز موقع طلوع آفتاب بهتر بود و نیم‌رخ خورشید را دعا گفتم ولی الان حسابی ابری شده. داخل صومعه هم که دیگر نگو و نپرس: دلگیر، نمور و تاریک! دیشب تا صبح چند بار راهب‌ها بیدار شدند و عبادت کردند. البته هیچ ندیدم ولی صدای پایشان مرتب می‌آمد و من هم که به صدای بال پشه هم بیدار می‌شوم. تا دلتان بخواهد خواب‌های طولانی و عجیب دیدم! ساعت 6.5 باز آلبریک بدون اینکه من او را ببینم برایم میز صبحانه را چیده بود. خودشان از درهایی که نوشته‌اند باز نکنید، به قسمت مهمانان رفت و آمد می‌کنند. قهوه‌ای زدم توی رگ و از در صومعه در‌آمدم. زن و شوهر مسنی را دیدم که گفتند از یکی از دهات اطراف برای مراسم عبادت روز شنبه آمده‌اند.

ساعت 7.5 شروع می‌شد. من هم دقایقی قبل از 7.5 رفتم توی کلیسا. من کلیسا، البته غالبا کلیسای پروتستانها را، زیاد رفته‌ام. هر سال ایام کریسمس می‌روم چون آوازهای گروه کر کلیسا را دوست دارم. اما این کلیسا و مراسم‌شان کمی با جاهای دیگر فرق می‌کند. اولین کلیسایی است که دیده‌ام که در آن هیچ نقاشی و عکسی از مسیح وجود ندارد. هیچ تزئیینی اصلا ندارد. فقط یک مجسمه مریم مقدس با مسیح نوزاد در آغوشش در آن هست.

باری وارد کلیسا که شدم، دو سه تا از راهب‌ها پشت به جایگاه مردم در حالتی خمیده و کاملا بی‌حرکت در ردای سفیدشان ایستاده بودند. آنقدر بی‌حرکت بودند که مثل کرم ابریشم درون پیله بنظرم آمدند. ساعت که 7.5 شد، همه از درون پیله‌شان تکان خوردند، یکی ناقوس را به صدا درآورد و مانکهای دیگر هم وارد شدند. همه پیر بودند. ظاهراً تنها راهب جوان‌شان همانی بود که الان در بیمارستان بستری است. داشتم فکر می‌کردم که یعنی نسل بعد دیگر راهب نخواهد داشت که متوجه پسر جوانی شدم که با لباس معمولی و مشکی بین دو راهب پیر قرار گرفته بود. لابد در حال تعلیم است.

ادامه پست »

خاطرات اقامت در یک صومعه (1)

اجتماعی, خاطرات 9 نظر »

مقدمه: سفر کوتاه دو روزه‌ای داشتم به یک صومعه و نوشته زیر خاطراتم و افکارم در طول این سفر و اقامت کوتاه است. برای دانستن جمع‌بندی و دریافت نهایی من از فلسفه وجودی این صومعه‌ها, باید تا آخر خاطرات را بخوانید که تدریجا پست خواهم کرد. اینها را در همانجا نوشتم و اکنون بی هیچ دخل و تصرفی در اینجا تابپ کرده‌ام. عکس راه ورودی به صومعه را نشان می‌دهد.

road2monastery.jpg1. با تردید راه افتادم. چون رفتن به صومعه برایم خیلی ناشناخته بود به اضافه اینکه خیلی هم کار داشتم و حواسم پرتِ کارهایم. ولی بالاخره روح ماجراجویی‌ام غلبه کرد و بدون برنامه قبلی راه افتادم. با خودم نقشه هم برنداشتم بخشی به دلیل تنگی وقت و بخشی هم به این دلیل که جایی که می‌خواستم بروم اصلا جاده‌اش روی نقشه دیده نمی‌شد. پس به اتکای آدرس گفته شده در تلفن راه افتادم. بعد از دوساعت رانندگی بالاخره جاده شماره 34 پیدا شد. گفته بود که بپیچم دست راست و 5 مایل جلوتر صومعه را خواهم دید. پیچیدم و غرق در تماشای زیبایی جاده ‌همچنان می‌راندم که دیدم 10  مایل شده و من هنوز تابلو صومعه را ندیده ام. در اطراف تا چشم کار می‌کرد تپه و جنگل بود و در انتهای کوره‌راه‌هایی تک و توک خانه‌ای هم دیده می‌شد. ماشینی هم رد نمی‌شد. تلفن صومعه هم جواب نمی‌داد.  آخرش در یکی از همان کوره‌راه‌ها یک خانمی را دیدم که سوار بر ماشین داشت به جاده اصلی وارد می‌شد. ایستادم و او هم ایستاد و جواب سئوالم را داد. فهمیدم که طرف به کل جهت را اشتباه آدرس داده بود. باری دور زدم و بالاخره صومعه را پیدا کردم. داخل محوطه شدم و یک جایی پارک کردم و به طرف ساختمان کلیسا راه افتادم. خانه‌ای هم در همان قسمت جلوی محوطه دیده می‌شد ولی به نظر نمی‌آمد که کسی در آن باشد.

ساختمان صومعه دو قسمت دارد: یک قسمت در واقع صومعه است و یک قسمت کلیسا. از داخل کلیسا صدای دعا خواندن می‌آمد. آهسته کمی درش را باز کردم و از لای در چند راهب ردای سفید پوشیده‌ی در حال عبادت دیدم؛ در را بستم چون بنظر نمی‌آمد که بشود رفت تو. رفتم توی قسمت صومعه. همه درها باز بود. داخل یک راهرو چراغ یک اتاق روشن بود. دیدم اسم من روی در نوشته شده  است. فهمیدم که باید آنجا اتاقی باشد که برای من آماده‌اش کرده‌اند. باز جاهای دیگر را سرک کشیدم. دو تا نهار خوری بود و چند تا اتاق کار و دستشویی. اثری از هیچ آدمی دیده نمی‌شد. پس به دنبال پیدا کردن همان “برادر آلبریک” که تلفنی با من حرف زده بود از صومعه درآمدم.

ادامه پست »

هر که بی روزی ست روزش دیر شد

خاطرات, روزانه 30 نظر »

سالها این بیت مولانا را می خواندم که “هر که جز ماهی ز آبش سیر شد // هرکه بی روزی ست روزش دیر شد” ولی معنایش بر جانم نمی نشست تا آن روز کذایی…

آن روز صبح معلوم شده بود که ظاهراً بی‌گدار به آب زده و بچه را مدرسه‌ای گذاشته بودم که حال پول شهریه‌اش را (3 هزار دلار) نداشتم. راه حل ساده‌ای برای حل مشکل بنظر نمی‌رسید. از خانه زدم بیرون و سر راه بیمارستان با خودم و خدا گله کردم که من کاری را که در آن موقعییت واجب بود کرده بودم، خرج تجملات و اضافه خواهی که نبود، واجب بود، پس چرا پولش را کم آورده‌ام. 

حدوداً نیم ساعت پس از رسیدن سرِ کار، رئیس بخش به همراه خانمی آمد اتاقم و گفت که آن خانم به دنبال کسی است که برایشان در بیمارستان زنان یک برنامه اتوماتیک ثبت و تحلیل 8 سیگنال از نوزادان تازه به دنیا آمده با LabView برای سیستم تازه شان بنویسد. در آن زمان LabView تازه آمده بود (ورژن 4) و تعداد انگشت شماری در شهر ما به آن وارد بودند که من هم یکی از آنان بودم. پرسیدم که چقدر می‌دهند. آن خانم گفت که ساعتی 30 دلار و حدوداً برآوردشان اینست که بین 90 تا 110 ساعت کار می‌برد. 

لبخندی زدم و گفتم من ساعتی کار نمی‌کنم. برنامه را برای  3 هزار دلار ثابت در عرض دو هفته تحویل خواهم داد. قرار داد بسته شد و من هم دو هفته شبها رفتم بیمارستان زنان و کار را سر وقت موعود خودم (و زودتر از پیش بینی آنها) انجام دادم.  مدتی بعد یکی از دوستانِ کاری گفت که بابت آن برنامه حجیمی که برایشان نوشته بودم باید حداقل 5 هزار می‌گرفتم. گفتمش ولی من فقط 3 هزار می‌خواستم که آنروز باید برایم می‌رسید. نمی‌توانستم بیشتر بخواهم.

آن روز بود که فهمیدم یعنی چی “هر که بی روزی‌ست روزش دیر شد” . یعنی روزِ او تمام نمی‌شود تا آنکه روزی‌ای که مقدرش است به او برسد.

همین جا کلامی به آن دسته از خوانندگانی بگویم که از هر چه که حتی بوی عرفان و ایمان و یقین بدهد بیزارند و الان است که سیل دشنام و ناسزا را به امثال من ببندند که با وجود دانش علمی ساده‌لوحانه به این نوع تعبیر از اتفاقات روزمره معتقدم و در نتیجه من و امثال من مسئول همه مشکلات جوامع مذهبی هستیم! عرض کنم که علم این نوع اعتقادات را اصلا نمی‌تواند که رد کند و اگر قرار بر تاویل علمی باشد برایش تاویلی (an speculation) هم وجود دارد که ربطی به مذهب و یا حتی روح هم ندارد. یعنی اثبات روح هم از آن در نمی‌آید. ولی آن گونه تاویل ها را در وبلاگ نخواهم نوشت که راه سوء استفاده و نقل قولِ غلط (از هر دو طرف) را زیاد باز می‌کند. در ضمن در باب مفهوم “تقدیر” به نکته جالبی در کتاب ایلیاد هومر از قول خدای خدایان یونان (زئوس) بر خورده‌ام که تامل برانگیز است. شاید یک وقتی نوشتمش.

و اما چی شد که یاد این ماجرا افتادم؟ دیشب که تا پاسی از شب رفته داشتم روی پروژه‌ام کار می‌کردم در انتها به این تصمیم رسیدم که روزی که بچه‌هایم به من دیگر احتیاجی نداشته باشند به ایران برخواهم گشت و در شهر مادرم و به نام مادرم مدرسه‌ای برای بیماران آلزایمری خواهم زد که در آن از همه نتایج کارهای فعلی‌مان استفاده شود. بعد از آن به فکر فرو رفتم که بودجه اینکار را از کجا خواهم آورد و باز این بیت مولانا را بیاد آوردم و داستان آن روز کذایی و همینطور یک داستان مشابه دیگر در زمانی دیگر را. من روزی آن مدرسه را تاسیس خواهم کرد!

زائر

خاطرات, روزانه 5 نظر »

کلمه زائر بنظرم بسیار کلمه زیبایی می‌آید. علت وجودی زائر در رفتن است به سمت هدفی. مهم نیست که هدف چه باشد. مهم اینست که هدفی باشد و آدم زائرگونه برود. یک زائر خسته می‌شود، گاه برزمین می‌افتد، زخمی هم می‌شود ولی هرگز از پای نمی‌ایستد.

ws-sunset-april30-06.jpgامروز از افتادن سنگهای بزرگ و جدیدی بر سر کاری که در حال انجامش هستم، حسابی  قاط زده بودم. دو ساعتی در زیر بارانی ملایم در مسیری سبز، خلوت و بی انتها تند راه رفتم تا که باران ناامیدی‌هایم را بشوید و با خود ببرد. در برگشت در خط غروب نیمرخ خورشید را از لابلای ابرها سپاس گفتم و مصمم به خانه برگشتم…

پ.ن. عکس غروب آفتاب در کویر شن سفید در نیومکزیکو است. راجع به آن در پست آوای کویر نوشته‌ام.

نوستالژی ماه رمضان

خاطرات, روزانه 31 نظر »

ماه رمضان و دعاهایش بیش از هر چیز دیگری مرا به سالهای کودکیم برمی گرداند. سالهایی که 4-5 ساله بودم و سحرها خواب آلود بیدار می شدم و مثل یک بچه گربه توی بغل مادرم که چهارزانو روی سجاده نشسته بود و دعای سحر می خواند, می خزیدم زیر چادرش و چرت می زدم در حالیکه صدای دعا خواندن مادرم گوشم را نوازش می کرد. آن زمان آغوش مادرم بخصوص روی پایش در زیر چادر نمازش برایم مثل یک قلعه امن بود که از هر گزندی گویی که در امان بود. اینگونه بود که در ذهن من عبادت با آرامش و در امان بودن قرین شد. هنوز که هنوز است بوی مادرم را در زیر چادر نمازش به یاد می آورم و صدای آرامش در گوشم طنین می اندازد.

خدای مادرم خدای مهربان و قدرتمندی بود ولی در خانه ما سخنی از جهنم و یا عذاب نمی رفت. راستش از بهشت هم چندان صحبتی به میان نمی آمد. حیاط خانه خودش برایم بهشت بود! خدا، خدا بود بدون نیاز به ترسیدن و یا طمعی از او. مادرم اگر که نذری هم می کرد فقط 3 عدد صلوات بود و بس! گاه و بیگاه به سفره پارتی هایی هم دعوت می شدیم و می رفتیم. آنوقت من در ذهن کودکیم با خودم فکر می کردم که چطور کار مادرمن با 3 تا صلوات راه می افتد ولی دیگران باید که کلی سفره بدهند و دعا بخوانند. یکبار از مادرم پرسیدم و او در پاسخ فقط گفت که من بجای سفره پولش را به فقیر می دهم. من جواب سئوالم را که نگرفتم هیچ بیشتر برایم باز سئوال ایجاد شد ولی دیگر نپرسیدم. ولی از آن پس بود که در ذهن کودکانه‌ام به این نتیجه رسیدم که وقتی که کار با 3 تا صلوات راه می افتد (کار مادرم که راه می افتاد!) دیگر سفره انداختن و مهمانهای غیر فقیر دعوت کردن به کل بیراهه است.

باری من بزرگ شدم و ریشه های مذهب و آدابی ساده و بی پیلایش به شیوه ای که گفتم با من ماندند. در خانه پدر کسی به من نگفت که نماز بخوانم یا روزه بگیرم ولی یک دوره ای که دیگر خانه پدر هم نبودم (سالهای اول دانشگاه) خودم را خیلی مقید به آداب کردم و همزمان شروع کردم به خواندن تاریخ اسلام و کتابهای حدیث و غیره. به خواندن رساله که رسیدم دیدم دوست دارم که کافر شوم! پس بجای آن رساله را کنار گذاشتم و بدنبال تاریخ در آمدن رساله ها گشتم.

باری اگر بخواهم آن همه گشت و گذار و کشف و شهودها را خلاصه کنم چیزی می شود که در  این شعر آمده است:

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان

تا گمان اندر یقین گم شد، یقین اندر گمان

در خیال من نیامد در یقینم هم نبود

بی نشانی که صواب آمد ازو دادن نشان

چندگاهی عاشقی ورزیدم و پنداشتم

خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان

در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود

عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان

 خود را مذهبی نمی دانم (هرچند هم که عده‌ای مرا مذهبی عقب مانده تلقی کنند که البته قضاوت کسی در این باره برایم مهم نیست فقط نحوه استدلال برایم جالب توجه آمد) ولی به همان خدای قدیمی مهربان و قادر به عنوان یک نیروی برتر این هستی ایمان دارم. مذهبی نیستم ولی دوست دارم که برخی از آداب مذهبی را بجا بیاورم. آنها را شرط ادب می دانم و لازمه اختلاط کردن با مردم عادی و متوسط جامعه. ماه رمضان را هم دوست دارم شاید بخاطر خاطرات کودکی‌ام و اینکه بدلایلی همچنان در ارتباط با مفهوم پناه بردن به یک قلعه امن، بخصوص آنجا که آوار هرچه که خود ساخته‌ای برسرت می ریزد، جزو لاینفک حافظه مغزم شده است.

پ.ن. بیشتر نوشته بودم و توضیح داده بودم که منظورم چیست وقتی می‌گویم مذهبی نیستم ولی دیدم باقی نوشته بحثی در باب جامعه شناسی مذهب شده و در واقع پا در کفش جامعه شناسان کردن است و با تم بقیه نوشته نمی‌خواند، حذفش کردم. شبیه آن حرفها را زیر پستهای دکتر کاشی به صورت کامنت قبلا نوشته بودم.

دوستانم - وطنم

خاطرات 7 نظر »

یک ضرب المثل کانادایی می‌گوید که دوستی ثروت است. بر این اساس من آدم بسیار ثروتمندی هستم؛ شاید هم ثروتمندترین فرد دنیا! چون که دوستانی دارم چون آب زلال.

در همه جای دنیا دوستان متعددی دارم که همیشه مرا با محبت‌هایشان شرمنده کرده‌اند ولی این پست را برای دوستان قدیمی‌ام در ایران می‌نویسم. سفر اخیرم به ایران به خاطر پیشرفت بیماری مادرم به لحاظ روحی بسیار سخت گذشت آنچنانکه گاه، بخصوص دو هفته اول، احساس غرق شدن در دریایی از آب گرم را می‌کردم؛ دچار نفس تنگی و بی‌حسی شده و فقط بارِ یک وظیفه و مسئولیت را که گاه ورای تحملم بود حس می‌کردم. احساس می‌کردم که فقط لحظاتی اندک می‌توانم سرم را از آب بیرون بیاورم و نفسی بگیرم و بعد باز آن دریای گرم بود که مرا در خود غوطه‌ور می‌ساخت. آب ریه‌ام را پر می‌کرد و فریادم در گلو خفه می‌شد. مردم در حال تردد به اشباح بدل می‌شدند و صداها به همهمه‌ای گنگ و نامفهوم.

این میان دوستانم بودند که به دادم می‌رسیدند و از آن حالت مرگ‌گونه نجاتم می‌دادند. دوستانی که دوستی‌هایشان ورای زمان و مکان است و دیدارشان مثل رسیدن به یک چشمه آب زلال می‌ماند. احساس می‌کنی که بی تلاش فهمیده می‌شوی. مهم نیست که چقدر با هم اختلاف سلیقه و عقیده داریم که کم هم نیست. ولی آنچنان دوستی‌هامان عمیق و ریشه دار است که اختلاف عقیده نه تنها خللی ایجاد نمی‌کند بلکه بر غنای بحث‌هایمان می‌افزاید.

اینست که هر بار که می‌آیم ایران، قبل از اینکه به شهر و خانه پدری سفر کنم و نیز در انتهای سفر، در تهران، بجای رفتن منزل اقوام، یکراست میروم به “دشت سبزِ” دوستی سخاوتمند که با دیگر دوستان در آنجا دور هم جمع می‌شویم. “شعله” چون همیشه پر شر و شور می‌افروزد و “ترانه” با یک سبد از آوازهای کویری‌اش به ما می‌پیوند. “آسمان آبی” هم این میان با خنده‌های ترد و جوانش آسمانی روشن را برایمان ترسیم می‌کند. دیگر دوستان هم به تناوب در دشت سبز سخاوتمندمان به ما می‌پیوندند. در شهرِ کودکی‌هایم هم با دوستان مانده از آن سالها سفری به سالهای سبز کودکی دارم. متاسفانه هر بار نمی‌رسم که همه دوستانم را ببینم ولی در این سفر دو دوست قدیمی را نیز دوباره پس از سالها بازیافتم که دیدارشان بسیار لذت‌بخش بود مثل همان نوشیدن آبی خنک و گوارا از چشمه‌ای زلال بالای کوه…

و اما در ایران مردم غالبا به آدم نگرانی تعارف می‌کنند! هر جا که می‌روی سخن از بدی اوضاع، گرانی، کلاه‌برداری‌های آشکار و نهان، بی‌بند و باری، خیانت شوهر به زن و بالعکس، بالا رفتن اعتیاد و افسردگی و غیره است. خلاصه در یک کلام، آنچنان قحط سالی افتاد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق. اما با همه اینها باز هم با هر کس، اعم از آشنایان و غریبه‌ها مثل راننده تاکسی و کسبه، که ارتباطی مختصر پیدا کردم جز از نیکی و محبت و درستکاری هرگز چیزی ندیدم. شاید هم من آدم خوش شانسی باشم و یا اینکه باید در محیط ماند و کار کرد و آنوقت دید. ولی در عین اینکه منکر هیچ کدام از آن مشکلات و واقعییات گفته شده نیستم، بر این گمانم که ما خود انتخاب می‌کنیم که چه ببینیم.

باری، شعر زیر برایم یادآور دوستی‌هایم و آنچه که من در دوستانم در وطن می‌بینم است. این را چند سال پیش دوست عزیزی از ایران برای تصویر کردن تصور من از وطن برایم نوشت:

اینجا آسمان آبی ست

وطن پیراهنی تابستانی در بر دارد

و کنار پنجره‌ای ایستاده است

که رو به آسمان باز می‌شود

اینجا همه خوبند

و بدها اندک

اینجا درخت و آب

پرنده و آفتاب

و میلیونها دست

آسمان را آکنده‌اند

اینجا همیشه آوازی هست که تا کنون نشنیده‌ام

و مرتب گلهایی می‌شکفند

که نامشان در اسامی گلها نیست

و بهار با تعجب می‌پرسد:

خدایا اسم این گلها چیست؟

اینجا مادران از کویر می‌آیند

اما دریا می‌زایند

کودکان طوفان می‌آفرینند

دختران بهار می‌بافند

و پسران خورشید می‌افشانند

اینجا هر دریچه گشایشی ست

به دشت مهر

اما در خیابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می‌کنند!

ولی من که دغدغه خوشبختی‌ام نیست، به شادی‌های کوچکی می‌خندم

پس می‌آیم با سبدهایی از ترانه و آویشن

و کسانی را سلام می‌دهم

که دوست را در تنفس خود دارند

و یک لبخند او را

به هزار عافیت محض ترجیح می‌دهند

نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

میان آفتاب و مردم راه می‌روم

ترانه‌هایم را که از امید سرشارند

در جیبشان می‌ریزم

در سبدهای خالیشان

در دلهایشان!

دفتر لبخندهایم را

با مردم کوچه و خیابان

ورق می‌زنم

با کودکان

با کودکان امسال و هر سال

کودکانی که مسیر بهار را تعیین می‌کنند

نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

و ترانه‌هایم را

از آب و آفتاب می‌آکنم

برای بهارانی که در راه است

نشاط سرودهایم را حفظ می‌کنم

و با تمام حنجره‌های گرفته فریاد می‌زنم

تحقق آفتاب حتمی‌ست؛

پرنده‌ها می‌آیند

بهار آمده است!

روح مادرم کجاست؟

خاطرات, علمی 31 نظر »

زنگ در را فشار دادم ولی صدایی نیامد. برق رفته بود. پس با دست به شیشهٔ در زدم تا کسی بشنود. پس از لختی انتظار صدای ضعیف مادرم را شنیدم که پرسید کیست؟ خیلی تعجب کردم از اینکه مادرم بخواهد در را باز کند. با خوشحالی جوابش را دادم. خودِ مادرم بود که در را باز کرد و خوشحال از دیدنم با دستان نحیف‌تر از همیشه‌اش می‌خواست که کمک کند تا چمدانم را به داخل ببرم. از اینکه یکبار دیگر مثل گذشته‌ها این مادرم بود که در را برایم باز کرده بود، بسیار احساس خوشی بهم دست داد ولی از دیدن مادرم که در عرض شش ماه گذشته 11 کیلوی دیگر هم لاغر شده، بشدت یکه خوردم. صورت زیبایش پر از چین و چروک و دستانش فقط پوستی بر استخوان شده بود. نمی‌توانستم آنچه را که چشمهایم می‌دید باور کنم.

حدود 7 سال و اندی می‌شود که مادرم الزایمر گرفته است و 4 سالی هم می‌شود که بالاخره دکترها هم آنرا تائید کرده‌اند. هنوز تقریبا همه را می‌شناسد ولی در عرض دو سال گذشته بیماری با سرعت بسیار بیشتری پیش رفته است. مثلا شش ماه گذشته که پیش او بودم بنظرم قوای ذهنی‌اش در حد یک کودک 6 ساله شده بود ولی اکنون در حد یک کودک 2 یا 3 ساله است. او که زمانی ریاضی‌اش بسیار قوی بود دیگر حتی مفهوم ضرب را هم نمی‌داند. تا شش ماه پیش کمی هندسه را بخاطر داشت و می‌توانست که مساحت را حساب کند، اکنون فقط بعضی از اشکال را می‌شناسد.

الزایمر بیماری‌ای است که مغز بتدریج دچار فرسودگی می‌شود به این معنا که اول سینپسها (که مسئول برقراری ارتباط نقاط مختلف مغز با هم هستند و یه یک معنا مثل آدرس بوک های کامپیوتر عمل می‌کنند) تدریجاً از بین می‌روند و در نهایت نورونها هم از کار می‌افتند. می‌گویند که الزایمر بیماری‌ِ طبیعی بدن است که اگر هر آدمی می‌شد که مثلا 150 سال یا 200 سال عمر کند، حتما به آن مبتلا می‌شود. حال یک عده‌ای هم زودتر در سنین بین 50 تا 70 سال به آن مبتلا می‌شوند. مرگ یک بیمار الزایمری اگر بیماری خاص دیگری نداشته باشد مثل مرگ طبیعی است و آن وقتی است که مغز دیگر نمی‌تواند و یا به عبارتی فراموش می‌کند که فرمان مثلا نفس کشیدن و یا تپیدن قلب را بفرستد.

و اما علائم بیماری در هر بیمار الزایمری با دیگری می‌تواند کم و بیش متفاوت باشد. عده‌ای مثل مادر من تا آخر عمر احتمالاً همه نزدیکان را کم و بیش می‌شناسند و درجه‌ای از آگاهی را حفظ می‌کنند و عده‌ای دیگر بسرعت همه را فراموش می‌کنند. در حالت دوم بنظر می‌رسد که بیمار به دلیل عدم آگاهی از وضعیت خود کمتر رنج روحی می‌کشد در حالی که در حالت اول بیمار دائماً در حال تلاش برای فهمیدن اطراف خود است که متاسفانه راه به جایی نمی‌برد.

الزایمر برای اطرافیان بیمار به مراتب سخت‌تر از هر بیماریِ دیگری است. چند سال اول برایم پذیرش از بین رفتن قوای ذهنی و به تبع آن تغییرات شدید رفتاریِ مادرم بسیار دردناک بوده است. نمی‌‌توانستم و یا نمی‌خواستم باور کنم که آن زن مقتدر، باهوش و بسیار توانمندی که مادرِ من بود تدریجاً به زنی دیگر تبدیل شود که دیگر برایم شناسایی‌اش گاه حتی دشوار می‌نمود.

اما به مرور زمان واقعییت را پذیرفته و سعی کردم که به مادرم به چشم یک بیمار نگاه کنم و در عین حال در او نشانی از اصل او نیز بجویم و دل را به آن خوش کنم. تمام تلاشم را بکنم که به سهم خود بتوانم کمی از پیشرفت بیماری جلوگیری کنم. اما باید بگویم که وقتی می‌بینم که تمام تلاشهای ما، تمام آنچه که از اندوخته‌های علمی خود به کار می‌گیرم برای بازسازی بخشی از سینپسهای از بین رفته‌اش، همچنان در مقابل سرعت پیشرفت بیماری چندان راه به جایی نمی‌برد احساس عجز و درمانده‌گی می‌کنم.

باید اعتراف کنم که مشاهده از بین رفتن تدریجی قوای ذهنی مادرم علامت سئوال بزرگی روی بسیاری از باورهای استوار پیشینم گذاشته است که همچنان در تلاش برای یافتن پاسخی استوار ولی جدیدم. از جملهٔ آن باورها اعتقاد به وجود روح است. اگر روح چیزی است ورای ذهن و مغز، و این مغز است که زوال می‌پذیرد و نه روح، پس روح مادرِ من اکنون کجاست؟ در کجا گم شده است؟

یکی از اولین نشانه‌های بیماری الزایمر گم کردن زمان و مکان است. یک آزمایش ساده اولیه اینست که از بیمار بخواهید که یک ساعت بکشد و ببینید که آیا همه اعداد 1 تا 12 را در فواصل متناسب در دایره ساعت قرار می‌دهد یا خیر. برای بیمار الزایمری، بعد زمان و مکان مفهوم خود را از دست می‌دهند. فرق بین یک روز و یک هفته دیگر بی معنی می‌شود. فاصله مکانی هم همینطور. مادرِ من پس از حدود 4 سال به این مرحله رسید.

آنچه که من می‌بینم اینست که گویی آدمی با الزایمر و یا به عبارتی با مسن شدن پس از یک محدوده سنی به سمت ری-ست شدن نزدیک می‌شود. کودکی که به دنیا می‌آید کسی نمی‌داند و با علم موجود هم نمی‌تواند بداند که در حافظه او چیست. به مرور زمان مغز او سینپس می‌سازد و یاد می‌گیرد و متکامل‌تر می‌شود. گویی که با الزایمر آدمی یکی یکی آنچه را که فراگرفته است، از دست می‌دهد و دوباره به سمت کودکی باز می‌گردد.

اینست که مادرم را مثل کودکم عزیز می‌دارم و مثل یک کودک با او بازی می‌کنم. وقتی برایش آوازهای کودکانه می‌خوانم و یا بازی می‌‌کنم او مثل دخترکی شیرین گاه با شیطنتی شیرین می‌خندد. لحظاتی که به وضع موجودش آگاهی نسبی دارد ولی نمی‌تواند بفهمد که چرا به این وضعیت دچار شده گریه می‌کند و دچار اضطراب فراوان می‌شود. دائماً می‌خواهد که برود. می‌پرسیم کجا؟ می‌گوید: خانه. ولی آن خانه‌ای که او می‌گوید احتمالاً خانه کودکی اوست که دیگر وجود ندارد. هیچ توضیحی هم فایده ندارد. فقط باید مثل یک کودک حواسش را به چیز دیگری معطوف کرد.

ولی آیا روح مادرم هم کودک شده است؟ اگر بله پس روح چه فرقی با مغز یا ذهن دارد؟ و اگر نه، پس آن روح در کجا اسیر شده است؟

الان که این سطور را می‌نویسم از معدود زمان‌هایی است که مادرم آرام است و در سکوت نگاهم می‌کند. نمی‌دانم که چه در ذهنش می‌گذرد که دیگر نمی‌تواند چندان توضیحی بدهد. کلمات را به سختی پیدا می‌کند. من دوران نوجوانی‌ام با این مادر خیلی جنگیدم. خیلی با کارهای انقلابی‌ام آزارش دادم. از کارهایم پشیمان نیستم ولی افسوسِ این را می‌خورم که چرا آن زمان‌ها که او متوجه می‌شد هرگز به او نگفتم که همیشه چقدر او را تحسین کرده‌ام. چقدر خود را همیشه مدیون او دانسته‌ام که هر قدرتی که داشته‌ام از اوست و علیرغم همه آن اختلافات آن سالها چقدر من شبیه او هستم و خلاصه چقدر به او احترام می‌گذارم. الان دستش را می‌بوسم و به او این‌ها را می‌گویم و او با لبخند نگاهم می‌کند و نوازشم می‌کند ولی همچنان این حسرت روی دلم مانده که کاش این حرفها را به آن مادرِ مقتدر سالهای گذشته هم گفته بودم.

پ.ن.– از همدردی‌های‌ شما ممنونم. از نوشتن مطلب فوق قصدم این نبود که شما را ملول کنم؛ تلاش کرده بودم احساساتی ننویسم که اگر بخواهم از احساسات حاصل از مشاهده این بیماری بگویم آنوقت نیاز به کشتی باده می‌افتد که هر گوشه چشم، شود از غمِ دل دریایی! ببخشید اگر پست دلگیر کننده‌ای شد بیش از آنکه آگاه کننده باشد. حال بگذارید به تلافی یک نکته ملیح بگویم. به پرستارهای مادرم و پدرم سفارش کرده بودم که به مادرم هر روز دیکته بگویند. اینبار که آمدم دیدم که این کار چندان مرتب انجام نشده است. گفتند که خانم خیلی وقت‌ها از نوشتن سرباز می‌زند. این در حالیست که با من روزی چند بار دیکته می‌نویسد و دوست دارد که نمره هم به او داده شود و اگر نمره‌اش 20 نشود دلخور هم می‌شود! مادرم البته نمی‌گوید که چرا از نوشتن سرباز می‌زده ولی به تجربه من، نکته‌ قضیه در اینست که آنها به مادرم نامه می‌گفتند که بنویسد و او هم دوست ندارد که هر متنی را بنویسد، متن باید ادبی و مثلا از گلستان سعدی و یا شعر باشد! من هم اگر به او نامه بگویم که بنویسد زود حوصله‌اش سر می‌رود؛ آخر یک زمانی مادرم هم گیک بود!

جنگ - عید - کبوتر

خاطرات 7 نظر »

وقتی که از خانه پدر برای رفتن به دانشگاه در آمدم، کبوترهایم را رها کرده بودم که بروند. بیرون از خانه پدر جنگ هم بود و من هم کنجکاو برای تجربه کردن. دیگر حتی تعطیلات را هم به خانه برنمی‌گشتم. می‌رفتم که پدر مادرم را ببینم ولی فقط چند روز و نه بیشتر. با آن خانه، حیاط و اتاقم خداحافظی کرده بودم و دیگر در خانه پدر نمی‌گنجیدم.

جنگ را هم باید می‌رفتم و از نزدیک می‌دیدم. سه ماهی هر روز رفتم بیمارستان بیمه ارتش در تهران که کمکهای اولیه یاد بگیرم. البته از آنجایی که همینجوری خودم را در بیمارستان جا کرده بودم و از طرف هیچ نهاد و ارگانی نرفته بودم هیچ برنامه منظمی برای یادگیری هیچ چیز خاصی وجود نداشت. خودم همینجور از بخشی به بخشی دیگر می‌رفتم و یاد می‌گرفتم. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم که چه شهر هرتی بوده که من آنجور وارد آن سیستم شدم و برای خودم کلی چیز یاد گرفتم و هیچکس جلویم را نگرفت! گاهی شیر تو شیر بودن اوضاع خوب هم هست! البته علت عمده‌اش این بود که زمان جنگ بود و نیرو کم. احتمالا برای همین بدشان نمی‌آمد که یک کسی کارهایی را بتواند برایشان انجام دهد. مثلا من به تنهایی پانسمانِ روزانه زخمهای ناشی از خمپاره زخمی‌ها را می‌کردم و یا تحت نظارت یکی دو بار بخیه زدم (البته فقط پوست و نه تاندون را) بخش انتقال خون هم کار کردم. بگذریم؛ حالا قصدم گفتنِ خاطراتم از جنگ نیست.

آن سال عید هم مادر و پدرم منتظر بودند که برای چند روز اول عید بروم خانه پیششان. ولی با کلی منت و خواهش کردن و این در و آن در زدن موقعییتی شده بود که بروم مناطق جنگی. اصلا بیمارستان رفته بودم که بگویم که من می‌توانم برای پشت جبهه بدرد ‌بخورم. آخر دخترها و زنها را که جبهه نمی‌بردند. موقعییت بدست آمده را نمی‌خواستم از دست بدهم. پس بدون اطلاع پدر و مادرم راه افتادم و رفتم. آن زمان آبادان تازه از محاصره در آمده بود ولی هنوز از سه طرف زیر رگبار آتش خمپاره (خمسه خمسه) قرار داشت. در شهر فقط سپاهیها بودند و تعداد اندکی از آنها زن و بچه‌شان هم همراهشان بودند. من هم در منزل یکی از آنها که زن و دو بچه کوچکش هم زندگی می‌کردند مستقر شدم که از آنجا هر روز به همراه تنها پرستار مانده در شهر بروم در و دهات اطراف (که مردمش فرصت و امکان فرار نداشتند) و یا سنگرهای پشت جبهه برای کمک‌های دارویی و یا حتی طبابت! بعله طبابت با سواد بسیار اندکِ من و سواد کمی بیشترِ آن پرستار….

درست شبِ سال تحویل رسیدم آبادان. سر سال تحویل در مقر سپاه از تلفنچی خواهش کردم که شماره خانه‌مان را بگیرد ولی نگوید که از آبادان است. تلفنچی بی‌انصاف هم فراموش کرد و همان اول به مادرم گفت که خانم گوشی دستتان از آبادان تلفن دارید. دیگر نمی‌توانستم که مخفی نگاه دارم که کجا بودم. مادرم سخت مضطرب و هراسان شد. پدرم بعد از آن ماجرا تا سه ماه با من قهر بود بخاطر اینکه با خودخواهی‌هایم و ماجراجویی‌هایم مادر را تا سر حد جنون مضطرب کرده بودم. البته آن قهر باز هم مانع از آن نشد که دیگر از آن کارها نکنم!

باری آن اولین سفر به مناطق جنگی که برایم تجربه بسیار غنی‌ای بود بعد از دو هفته تمام شد و برگشتم. خدمت مادرم هم رفتم که از دلش درآورم. آنوقت بود که مادرم داستان کبوتر را تعریف کرد. گفت آنروز سال نو، بعد از آن تلفن کذاییِ من، دم دمای غروب صدای ضربه‌های ضعیفی را به درِ هال می‌شنود و وقتی که در را باز می‌کند یکی از کبوترهای قدیمیِ مرا می‌بیند که آمده بود و دانه می‌خواست. یکسالی شده بود که کبوترها رفته بودند. مادرم برای کبوتر کمی خرده نان می‌ریزد و فکر می‌کند که لابد کبوتر بعدا می‌رود. اما آن کبوتر سه روز تمام در خانه می‌ماند و هر روز به درِ هال نوک می‌زند و مادرم را صدا می‌کند که به او دانه دهد. آن سه روز همان روزهایی بودند که قرار بود من پیششان باشم… ‌

بازی وبلاگی عکسهای جواتی و منیر خانمی!

خاطرات 25 نظر »

این کمانگیر خان عزیز مردم آزار گرامی تازگیها یک عکس جواتی از خودش گذاشته و ما رو هم خلاصه دعوت کرده به اینکه عکس منیر خانمی‌مان رو کنیم! داستان ظاهرا از وبلاگ عصیان شروع شده که فرموده اند که همگان عکس 10-15 سال پیش‌شان را رو کنند. و اما از آنجاییکه این من هستم که بر زمان می‌گذرم و نه زمان بر من، و همچنین اینکه زمان در نزد من دایره است و نه یک بردار جهت دار، بعلاوه آنکه در دایره پس و پیش معنایشان را از دست می‌دهند، و آخر آنکه من همیشه در مصاف زمان با دیگران با یک اختلاف فاز روبرو هستم (از هردو طرفش)، پس ما ماندیم که این 10-15 سال رو کدوم طرفی بریم و عکس برداریم. از پیری‌مان برداریم و یا از جوانی‌مان! هر چه بیشتر غور و اندیشه کردم بیشتر گیج شدم که اصلا کجای مدار زندگی‌ام هستم! خلاصه دردسرتان ندهم رفتیم دو تا عکس منیر خانمی دبش اعلا از گذشته و آینده در آوردیم، که در واقع نویسندگان این وبلاگ هستند! خودتان ببینید و قضاوت کنید!

sr2.jpgخداییش دروغ پوروغ در کار ما نیست و فتوشاپی هم معلومه که نیست. محل عکسبرداری هم تهران، چهارراه سلسبیل (طرفهای نواب اونورا) است. حل معمای این عکسها با توضیحاتی که در بالا دادم را هم میشه به عنوان مشق ایام نوروزی‌تان حساب کنید که یه وقت خدای ناکرده بیکار نمانید! بخصوص که این آزاده خانم هم دیگه تقصیر درس نخواندن های خودشو انداخته به گردنِ از مو باریکتر ما و بازی مشاعره‌مان!

sr1.jpg


هرکسی هم که این پست را می‌خواند و وبلاگ دارد البته دعوت است که این چنین کند که ما کردیم و یا آنچنان کند که دیگران کردند!

 

کمانگیر کار جالبی کرده و سلسه مجمع الجوات وبلاگستان رو درآورده گذاشته در این پست وبلاگش!

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

خاطرات 15 نظر »

مدتی‌ست که دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. از سوگواری برای فوت نابهنگام احمد بورقانی شروع شد و همینجور ادامه دارد. مطمئنم که هر از چند گاهی شما هم این حس “می‌نویسی که چه بشود” را تجربه کرده‌اید. این میان دوستی از سر تصادف مطلبی برایم فرستاد که در آن گفته شده بود که “سکوت زبان مادری حقیقت است”. سخت به دلم نشست؛ پس زبان در کام کشیده و به خلوت خود بیشتر پناه بردم. تلفن‌ها را هم به پیغام‌گیر محول کردم که جواب دهد و ایمیلها را هم بی‌جواب گذاشتم. خلاصه اینکه رفتم در read only mode!

اما از آنجاییکه من به شیخ ابوسعید ابو‌الخیر سخت ارادت دارم و با هم خیلی دوستیم، شیخ اشارتم کرد که بیرون آ. شیخ ما در جواب اویی که از قدرتهای خارق‌العاده کسانی سخن می‌گفت، فرمود که “اینکه کسی در هوا بپرد و یا بر آب راه رود که هنری نیست. پرنده هم در هوا می‌پرد و ماهی در آب می‌رود. اما هنر آن باشد که میان همین مردم زیستن و خفتن و برخاستن و سخن گفتن.”

این شد که از کنج عزلت بدر آمده و باز می‌نویسم. هر چند که در این مدت هم به اشاره در زیر عکسهایی که در صفحه اول و یا در فتوبلاگم می‌گذارم با شعر حرفهای زیادی را برای او که زبان اشارت می‌داند گفته‌ام.

آنکس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌هاست بسی، محرم اسرار کجاست؟

فکر کردم که شاید بد نباشد که از یک تجربه اخیرم در برخورد با یک بودایی اصیل بگویم و اما آن مقدمه‌ای می‌طلبد. داستان اینست که از سنین نوجوانی پس از آنکه از آن بهشت حیاط خانه پدری به درون اجتماع هبوط کردم، همیشه فکر می‌کردم که حقیقت مثل گلی دور از دسترس است که در بلندای یک کوه خاص می‌روید و از هر ابری باران نمی‌گیرد. بدنبال آدمهایی می‌گشتم که آن گل را بوییده باشند و به من هم بگویند که کجا می‌توانم بیابمش. احساس می‌کردم که من با هبوطم در جامعه آن راه را گم کرده‌ام. پس بدنبال راه و راه‌بلد می‌گشتم. اما هر چه بیشتر گشتم بیشتر مایوس شدم چرا که فکر می‌کردم که اگر کسی آن گل را بوییده باشد دیگر تمام وجودش در همه حال آن عطر را می‌دهد، دیگر بوی این دنیا و ماده را نمی‌دهد. اما اینطور نبود. آدمهایی که فکر می‌کردم راه را بلدند خود نیز در بعضی اوقات گمگشته بودند. از دور بزرگ بودند و از نزدیک معمولی و با قدرت‌ها و ضعف‌هایی مثل همه آدمهای دیگر.

وقتی که از ایران درآمدم در میان پیروان مذاهب دیگر هم باز دنبال راه‌بلد گشتم. آنها هم راه را فقط تا حدی بلد بودند. آنچه که می‌جستم در برون نیافتم ولی یاد گرفتم که چقدر خود را شناختن و از خود بدر آمدن و باز به‌خود باز گشتن و حفظ آن بصیرتِ یافته‌شده در لحظه‌ای ناپایدار، دشوار است. سالیانی چند همچنان این دغدغه را در متن زندگی‌ام داشتم و به گشت و گذاری این چنین ادامه دادم.

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان

تا گمان اندر یقین گم شد، یقین اندر گمان

در خیال من نیامد در یقینم هم نبود

بی نشانی که صواب آمد ازو دادن نشان

چندگاهی عاشقی ورزیدم و پنداشتم

خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان

در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود

عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان

این اواخر دیگر این دغدغه در متن زندگی‌ام نبود و فقط در حاشیه اگر که موردی پیش می‌آمد. و اما همه این مقدمه را گفتم تا که داستان آخرین گشت و گذار محققانه و کنجکاوانه‌ام را بگویم که در آن با کسی ملاقات کردم که به عقیده برخی از بودایی‌ها خود بودای زمانه است. دوست پیر دانشمندی دارم که سالها عمر خود را در راه تحقیق بیماری آسم سپری کرده و جوایز متعدد عملی هم برده است. این دوست سخت مرید آن مرد بودا مسلک است و بواسطه صحبتهای او بود که علاقه‌مند شدم که راهنمایش را ملاقات کنم. دوست من می‌گفت که هر کسی را به حضور نمی‌پذیرد و از تن صدا تلفنی هم می‌فهمد که آیا باید طرف را ملاقات کند یا نه.

باری زنگ زدم و بی گفتگوی خاصی قرار ملاقات گذاشتم. مردی بود بالای 60-70 سال از اهالی تبت که در زمان حمله چینی‌ها به تبت از آنجا به هند و بعد به کانادا مهاجرت کرده بود. آدمی بود بسیار ساده با خانه‌ای تمیز و ساده و کوچک که با همسرش در آن زندگی می‌کرد. فرزندانشان بزرگ شده و رفته بودند. بسیار مودب و آرام بنظر آمدند. خیلی صحبت خاصی نکردیم. گفت که تو خود میدانی آنجه را که باید بدانی! حرفهای دیگری هم که زد بنظرم خیلی پیش پا افتاده آمد. خیلی بیشتر از آن انتظار داشتم.

اگر بخواهم برداشتم را از آن مرد در یک کلمه خلاصه کنم آن کلمه “خالی” است بدون داشتن هیچ بار مثبت و یا منفی‌ای. او بنظرم مثل یک گیاه آمد. نه حتی درخت، بلکه یک گیاه که می‌توانی بی‌توجه از کنارش رد شوی. هیچ چیز او را بوجد نمی‌آورد، هیچ چیز غمگینش هم نمی‌کند. اثری از عشق، محبت، کینه، خشم، و دیگر احساسات انسانی در او نبود. برای همین است که می‌گویم که مثل یک گیاه بود. بدون احساس، وظیفه خود می‌دانست که به مردم کمک کند تا مثل او گیاه گونه شوند. هیچ چیزی از کسی نمی‌طلبد و هیچ چیزی هم احتیاج ندارد. او می‌تواند مثل یک گیاه سالیان سال به حیات خویش ادامه دهد.

پس از دیدار آن مرد، کمی بیشتر در طرق تزکیه بودایی‌ها (که برای ما شاید خیلی غیر عادی بنظر بیاید) تحقیق کردم و دیدم که بیخود نبود که آن احساس خالی بودن در آن مرد به من دست داده بود. اصلا تمام هدف تزکیه آنها اینست که فرد را از خویشتنش خالی کنند و بدینوسیله او را از هرچه که آزادیش را می‌گیرد رها کنند.

ولی من مرام همان رفیق خودم شیخ ابوسعید ابو‌الخیر را بیشتر دوست دارم و می‌پسندم! کتابی از افسانه‌ها و حکایات در مورد شیخ هست بنام “آنسوی حرف و صوت، گزیده اسرارالتوحید” به انتخاب و توضیح شفیعی کدکنی. شاید دوست داشته باشید که بخوانید. توجه داشته باشید که بیشترشان افسانه است تا واقعییت ولی شیخ را از ورای آن افسانه‌ها همچنان می‌توان دید و شناخت.

دو حکایت شیرین را، که حکایت از ذوق طنز شیخ دارند، از آن کتاب برایتان نقل می‌کنم:

می‌گویند که روزی قوالی پیش شیخ این بیت را خواند:

اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن

تا بر دو لبت بوسه دهم چونش بخوانی!

شیخ از قوال پرسید که این بیت از کیست؟ گفت که عماره گفته است. شیخ در دم برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد.

روزی دیگر یکی شیخ را گفت: ای شیخ دعایی در کار من کن.

شیخ گفت:

گویی که همه داد زعالم برخاست

جرم او کند و عذر مرا باید خواست!

خاطره‌ای از مراسم عاشورا

اجتماعی, خاطرات 13 نظر »

پنج سالم بود و طبق معمول هر سال روز عاشورا به همراه مادر و خواهرم به مراسم عاشورا رفته بودم. آن سال و آن روز کذایی باز که پاهایم از نشستنِ زیاد شروع کردند به گزگز کردن، به همراه خواهرم رفتم که کمی دسته‌ها را را هم تماشا کنم. ما معمولا می‌رفتیم منزل یکی از آشنایان در شهر که خانه بسیار بزرگی داشت با اتاقهای متعدد. زنها در اتاقها می‌نشستند و روضه خوانی از پشت بلندگو می‌خواند و مردها در حیاط سینه می‌زدند و دسته‌ها از خیابان به حیاط بسیار بزرگ آن خانه می‌آمدند و می‌رفتند.

در میانه تماشای دسته‌ها، من خواهرم را گم کردم. پس از لختی خواستم برگردم پیش مادرم اما دیگر نمی‌توانستم که مادرم را در آن جمعیت عظیم پیدا کنم. زنها همگی موقع گریه چادرهایشان را به روی صورتشان می‌کشیدند و من فقط سیاهی چادرها را می‌دیدم. یکی دو چادر را به هوای مادرم بلند کردم ولی مادرم نبودند. اتاقی که مادرم در آن نشسته بود و حتی خواهرم را هم نمی‌توانستم پیدا کنم.

دیگر گریه‌ام گرفته بود. در یکی از اتاقها بغض کرده در کنجی ایستادم و مضطرب فکر می‌کردم که چه کنم. روضه خوان همچنان می‌خواند و داستانش به اوج خودش رسیده بود. داشت راجع به فرزند شیرخوار امام حسین می‌گفت و صدای ریتمیک سینه زدن مردها به همراه صدای سنج که برای من طنین خبری شوم را داشت به همراه صدای گریه‌های زنهای اتاق وضعیتی را فراهم کرده بود که منِ گمشده در غم گم کردن مادرم به گریه افتادم و بی صدا گلوله‌های اشکم سرازیر شدند..

در این میان یک زن شیرپاک یا ناپاک خورده‌ای مرا دید و فریاد برآورد “ای عجب این بچه را ببینید در عزای امام چه گریه‌ها می‌کند؛ حتما آقا را دیده که متحول شده.” این گفتن همان و هجوم زنهای اتاق به من همان. یکی دامنم را می‌کشید، دیگری دست به موهایم می‌کشید و به سر خودش می‌مالید، یکی دیگر بوسه‌های آبدار از گونه‌هایم می‌کرد و دیگری دست به لباسم می‌مالید…

در اثر فشار زنها بر زمین افتادم از هرطرف دست بود که به سمتم سرازیر شده بود و گریه‌های من در آن میانه شدیدتر شده بود. در میان دودوی چشمهای بیگانه در قاب سیاه چادر که از هر طرف مرا نگاه می‌کردند سرم گیج می‌رفت. دیگر از شدت هق‌هق گریه بی‌حال شده بودم و احساس مردن می‌کردم که صدای مادرم را شنیدم که می‌گفت همه‌تان بروید کنار و دست از سر دخترم بردارید.

مادرم زنی مقتدر و با صلابت با چهره‌ای نورانی بود. این خصائص به همراه اینکه سید طباطبایی هم بود باعث می‌شد که زنهای اینجور مجالس عموما به او احترام خاصی بگذارند. با صدای مادرم هجوم دستها قطع شد و بعد خود را در آغوش مادرم یافتم که هنوز شیرینی‌اش را در آن لحظه از یاد نبرده‌ام.

این خاطره سخت در ذهنم نقش بست و بارها و بارها در کودکی مرورش می‌کردم. علیرغم اینکه بسیار بچه کنجکاوی بودم عادت نداشتم که سئوالی بپرسم. خیلی ساکت بودم. فقط مکررا به سئوالاتم فکر می‌کردم و در کتابها دنبال جواب می‌گشتم.

این ماجرا را از زبان مادرم که برای پدرم شب تعریف کرد اینطور شنیدم: “این مردمِ عوام بچه‌ام را گفتند که نظر کرده است و داشتند زیر دست و پا له‌اش می‌کردند.” چند سالی طول کشید تا بفهمم که کلمات “عوام”، “متحول” و “نظر کرده” در آن موقعییت چه معنایی داشتند. و سالهایی بیشتر طول کشید تا فهمیدم که چرا و چگونه این مردم سالی فقط 10 روز متحول می‌شوند.

این سفر موقعیتی شد که پس از سالها دوباره ماه محرم را در ایران باشم. قبلا هم گفته بودم که این گونه مراسم برای من بیشتر حالتی نوستالژیک ویکنوع ادای ادب دارند. کلا در هر جای دنیا که بوده‌ام در مراسم مذهبی هر فرقه‌ای شرکت کردم از بودایی‌ها گرفته تا مسیحی‌ها و یهودی‌ها و البته مسلمانان خارج از کشور. در این میان آیینهای مذهبی شیعیان را از همه پرحرارت‌ تر یافته‌ام ولیکن به همان اندازه که پرحرارت‌تر آیین را اجرا می‌کنند همانقدر هم زودتر پس از اجرای مراسم همه چیز تمام می‌شود و رفتارها پس از اتمام مراسم تغییر می‌کنند. بزبان علمی بهتر می‌توانم منظورم را بیان کنم. آداب شیعه (ما ایرانیها) در مقایسه با آدابِ دیگر مذاهب مثل یک سیگنال گسسته می‌ماند که تنها در نقاطی منقطع پالس صادر می‌کند. دامنه‌ هر پالس در طول زمان زندگی فرد فقط به چند ساعت و در محرم حداکثر به چند روز می‌رسد در حالیکه آداب مردم دیگر مذاهب پالسهایی به مراتب کم‌دامنه‌تر صادر می‌کنند ولی با گستردگی بیشتر در طول زمان.

امسال در ماه محرم در ایران باز این نکته بیشتر جلب توجه‌ام را کرد. علیرغم اینکه سیستم تلاش دارد که فاصله بین آن نقاط منقطعِ صدور پالس مذهبی را کم کند، احتمالا به این امید که طول اثرشان را طولانی‌تر نماید، ولی بنظرم هم از دامنه و هم از طول دوره پالس کم شده است.

دیشب که به تماشای دسته‌ها رفته بودم، حس نوستالژیکم چندان ارضاء نشد که از مردان میان سالی که در قدیم با حرارت و شوری صادقانه سینه می‌زدند خبری نبود. بیشتر جوانها و نوجوانها بودند که حرکات موزونشان سریعتر از موزیک عزای همراه بود. صدای موزیک هم بسیار قوی‌تر از صدای زنجیر زدن و سینه‌زدن بود در حالی که قدیمها آن صدای سینه زدن و زنجیر زدن بود که ریتم را می‌ساخت. البته هنوز کمی زود است که قضاوتی کلی داشته باشم. باید این دو روز تاسوعا عاشورا را هم بروم بیشتر ببینم.

خاطرات سالهای هبوط: آشنایی با دزد

اجتماعی, خاطرات 6 نظر »

وقتی که برای دانشگاه رفتن از خانه پدر و مادرم درآمدم علیرغم همه ذوق و شوقم برای دیدن و کشف کردن دنیای بیرون بزودی به این احساس رسیدم که از بهشت بر روی زمین هبوط کرده‌ام. در خانه پدر زمان به شکل دیگری می‌گذشت. زمان فقط در چرخش فصلها و تغییر چهره گلها و درختها معنی داشت و من در آن دایره‌هایِ زمانِ فصلها می‌چرخیدم. با گذشت هر چهار فصل فقط مدار چرخش عوض میشد. با در آمدن از خانه پدر ولی گذشتن زمان هم عوض شد؛ شکلی طولی و یک بُعدی پیدا کرد. در بیرونِ خانه آدمها نقاب بر چهره داشتند و من در آن احساس برهنگی می‌کردم. احساس می‌کردم که می‌بایست بسیار چیزها را بیاموزم که هیچ از آن روابطِ مرسوم در جامعه را ندیده و تجربه نکرده بودم. در عین حال در تصمیمم برای آموختن و یادگیری همان اجتماع بیگانه با خانه پدر سخت استوار و قاطع بودم. می‌دانستم که دیگر برگشت ناممکن بود که دیگر هبوط کرده بودم؛ کبوترهایی را که از بچگی داشتم هم پروازشان داده بودم که بروند …

اولش خوابگاه بودم ولی می‌خواستم که همه چیز را ببینم. پس فرح و مریم (دوستان دوره دانشگاهی‌ام ) را قانع کردم که باید رفت و از نزدیک مردم را دید و فقر را تجربه کرد. خوابگاه را بدون اطلاع خانواده‌‌هایمان پس داده و رفتیم در یکی از فقیرترین محله های شهر در کوچه‌ای که از آن خانه‌های قمر خانمی (خانه‌هایی که در هر اتاقش خانواده‌ای زندگی می‌کرد) پر بود، در یکی از خانه‌ها که یک زن و شوهر پیر به همراه خانواده پسر و عروسشان زندگی می‌کردند یک اتاق مخروبه را اجاره کردیم. در آن محله بچه‌ها به زنِ بی‌چادر سنگ می‌زدند. پس چادر هم پوشیدیم.

روزی که داشتیم به آن محل اسباب کشی می‌کردیم راننده با تعجب بهمان گفت که چرا داریم می‌رویم به محله لختی‌ها! ما هم که معنی لختی‌ها را نمی‌دانستیم کلی فکرهای دیگر به سرمان زد. دوستانم که حسابی ترس برشان داشته بود. من هم با من و من از راننده پرسیدم که منظورش چی بوده است. فهمیدیم که محله لختی‌ها یعنی محله دزدها و چاقو کشها. خیالمان کمی راحت شد!

در خانه‌ای که ما زندگی می‌کردیم مردِ خانه زن جوان دوست داشتنی، باهوش و فهمیده‌ای داشت با 4 بچه قد و نیم قد. بسرعت با همه بچه‌ها هم رفیق شدیم و یکی از کارهامان این بود که گاه این بچه‌ مچه‌های محله را که در خاک و خل می‌لولیدند و آب بینی‌شان همیشه سرازیربود به همراه 4 بچه‌ خانه خودمان در اتاق مخروبه‌مان جمع کنیم و بهشان سرود یاد دهیم! پدر بچه‌ها را چندان نمی‌‌دیدیم ولی هر بار هم که می‌دیدیم بسیار مأخوذ به حیا بود و ما را چون خواهران خود می‌دانست و رفتار می‌کرد. پس از گذشت سه ماه یکروز در یک عملیات پلیسی که ما با تعجب شاهد آن بودیم آن مرد را از سر پشت بام دستگیر کرده و به زندان بردند. ما تازه فهمیدیم که آن مرد اموال دزدی شده توسط دوستش را فروخته بود. تازه فهمیدیم که پس ما در خانه یک کسی زندگی می‌کردیم که در اجتماع به نام دزد شناخته می‌شد.

تجربه بسیار غنی و خاصی بود آن مدتی که ما در آن محله زندگی می‌کردیم. در طول مدتی که مردِ خانه در زندان بود من و دوستانم هر جوری که بود پول بخور و نمیری را برای زن و بچه‌ها و پدر و مادرش فراهم می‌کردیم. در زندان بهشان ظاهرا کارهای دستی یاد می‌دادند چون سه تا کیف پول کوچک دستی که در زندان درست کرده بود توسط زنش به عنوان هدیه برای ما سه تا فرستاده بود. با دیدنِ آن مرد و زندگی در خانه او تصورم از دزد به کل عوض شد. هرگز نمی‌دانستم که دزد هم می‌تواند آدم شریفی باشد. 6 ماه دیگر هم ما در آن محله ماندیم و پس از آن بر اثر فشار خانواده‌ها و همینطور مریضیِ دائمی خودمان که در اثر بدغذایی و سرما و رطوبتِ اتاق دچارش شده بودیم از آن محله در آمدیم. تا چند سالی مرتب به آن خانه سر می‌زدیم و جویای حالشان بودیم. مردِ خانه از زندان در آمد ولی پس از یکسال دوباره به زندان رفت و اینبار به دلیل قاچاق مواد مخدر که خودش هم معتاد شده بود. زنش با خیاطی روزگار می‌گذراند

در جایی که فقر در حد جدال هرروزه انسان برای یک لقمه نان برای زنده ماندن بیداد می‌کند دیگر سخن از فرهنگ و اخلاق و مذهب بی‌معنی ست. 

لینک این مطلب در بالاترین

خاطرات سالهای سبز: کودکی

خاطرات 8 نظر »

پدرم چشمه ای آب زلال بود که من از چشمهای آبیِ آرامش نور می نوشیدم. خواهرم گلی آفتاب گردان بود و همیشه در حال خنده و برادرهایم دو صخره بلند بودند که من بازیگوشانه ازشان بالا می رفتم. مادرم ساحلی سخاوتمند بود و من چون موج در کنارش در فراز و نشیب؛ از او دور می شدم و باز با شتاب در میان بازوان گشوده اش می آرمیدم. اینهمه ساکن بودند و ثابت و من در این تصویر در حرکت و در جوش و خروش.

خانه کودکی ام خانه ای قدیمی بود که فقط دو تا اتاق داشت و یک هال ولی زیر زمینهایی داشت که فقط یک پله از حیاط پایین تر بودند که مسکونی نبودند و فقط جنبه انباری داشتند. آن زیر زمینها، سرزمینهای در قلمرو من بودند. در حیاطِ جلو حوض بزرگی بود که من آنرا استخر اختصاصی خودم می دانستم. باغچه ای بود و یک چاه مهربان. مهربان بود چون هر وقت که از چیزی غمگین می شدم می رفتم لبه چاه و غم و غصه هایم را به درونش می ریختم و او با مهربانی همه را پذیرا میشد و نگاهم می کرد.

در حیاطِ پشت چند تا مرغ و خروس و تعدادی کبوتر داشتیم که البته من همه را مال خودم می دانستم! همه اسم داشتند و دوستان نزدیکم بودند و من شاهد همه ماجراهای زندگیشان از جمله عشق بازی کردنهایشان و بچه دار شدنهایشان بودم. خروسمان را ولی زیاد دوست نداشتم از بسکه پر توقع بود و پر مدعا. (فکر می کنم از بچگی من یکمی فمنیست بودم!) روزی که مرغ پاکوتاه خانم حنای مرا به خاطر مهمان ناخوانده سر بریدند تا غذا درست کنند تا یکهفته برایش گریه کردم.

از آن جاییکه بچه هم سن و سال من در فامیل و در همسایگی هم نبود من همه سالهای کودکی ام را در خانه تنها بازی می کردم. آن حیاط برایم بهشت بود. با همه موجودات و حتی اشیاءیی که در آن حیاط بودند احساس نزدیکی خاصی می کردم. مثلا با حلزونها و کرمهای باغچه خیلی رفیق بودم و البته گاهی هم اجازه می دادند که باهاشان تجربه های علمی داشته باشم مثل اینکه کرم را از وسط نصف کنم و ببینم چه اتفاقی می افتد و یا عکس العملشان نسبت به نمک چی بود!

حیاط ما سنگی بود و از لابلای سنگها گلهای ناز در می آمد که هر شب بعد از غروب می خوابیدند (بسته می شدند) و هر روز صبح باز با اولین بوسه خورشید بیدار می شدند. بی توقع و بی دردسر همه جا در می آمدند. گاه که من بی تاب می شدم و نمی خواستم که منتظر باد شودم تا گرده هایشان را بپراکند خودم گرده هایشان را می گرفتم و پخش می کردم که بیشتر در بیایند. آنوقت حیاط از آنها پر می شد و من سخت احتیاط می کردم که دو چرخه ام را که برایم حکم اسب داشت روی گلها راه نبرم.

درخت کاجی هم بود که از میوه هایش به جای تیرِِ هفت تیرم استفاده می کردم. راستش کل اسباب بازیهای موجود در خانه محدود بود به یک عروسک و یک دبلنای کهنه -که با آن بازیهای من در آوردی دیگری می کردم - و دو تا ماشین که از زمان کودکی برادرهایم مانده بود. یک هفت تیر هم داشتم. همین. وسایل بازی دیگر را خودم می ساختم. تلویزیون هم نداشتیم. من بعدها به پدرم به شوخی می گفتم که شما اصلا با مظاهر تمدن مخالفید! ولی بهرحال تا 13 سالگیِ من که او مقاومت کرد و تلویزیون نخرید.

آن حیاط و زیر زمینها برایم جنگلی اسرار آمیز و سرشار از زیبایی بود که هرگز از بازی در آن خسته نمی شدم. الان که به گذشته ام نگاه می کنم می بینم که چقدر مثل یک علف آزاد و رها زیر نور خورشید بزرگ شدم. دست در دست باد می دویدم و می رقصیدم و هیچکس بهم بکن نکن نمی گفت. هیچکس حتی نمی گفت که درس بخوانم. برای من مدرسه همیشه جای بازی بود. بجز کلاس اول و دوم دبستان همیشه همه کتابهای درسی ام را همان یکماه اول مهر خودم می خواندم و برای همین از مدرسه کمال لذت را در بازیگوشی و شیطنت در زیر قیافه آرام و معصوم و حق به جانبم می بردم! در خانه همه کتابها برای خواندن آزاد بود مگر یک قفسه خاص از کتابخانه پدرم که همیشه درش را قفل نگه می داشت. ولی آنهم من بالاخره محل کلید joyvibrations.jpgرا کشف کردم و با کلی نقشه در لحظاتی که چندان هم آسان بدست نمی آمد از آن قفسه هم کتابی را کش می رفتم و می خواندم. اصلا هم مطالب ممنوعی نبودند. نمیدانم چرا پدرم فکر می کرد که مناسب سن ما بچه ها نبوده است. هیچوقت ولی به او نگفتم که من اینکار مخفیانه را کردم!

کلاس اول که بودم همیشه آخر شب یاد مشقهایم می افتادم و یادم است که همیشه هم بعد از یک صفحه مشق نوشتن می زدم زیر گریه که من خسته ام و نمی توانم آنهمه مشق را بنویسم. برادر و خواهرم که از من کلی بزرگتر بودند و 4 صفحه مشقِ کلاس اول برایشان چیزی نبود همیشه دلشان برایم می سوخت و بجای من مشقهایم را با خط درشت می نوشتند! از کلاس دوم خودم راهش را یاد گرفتم که چه جوری از مشق نوشتنِ زیاد در برم. غالبا مبصر می شدم و کنترل مشقها به عهده خودم بود. یادم است که همیشه کمتر از آنجه که تکلیف می کردند مشق می نوشتم.

ده سال اول عمرم را در آن خانه و حیاط سر کردم. بعد از آن به خانه ای رفتیم که اتاقهای بیشتری داشت ولی حیاطش و زیر زمینش خیلی کوچکتر بود. چاه این خانه جدید مهربان نبود. لبه نداشت و دری آهنین داشت. وقتهایی که مادرم متوجه من نبود بیاد چاه مهربان قدیمی مان گاه درِ آهنین چاه را بلند می کردم ولی از این یکی چاه می ترسیدم. اصلا با من هم سخن نمی شد!

جا برای خروس و مرغها هم نبود ولی کبوترهایم را برده بودیم و آنها تا روزی که من از آن شهر برای رفتن به دانشگاه در آمدم با من بودند. در این خانه دیگر خواهر و برادرهایم هم نبودند که بزرگ شده بودند و برای دانشگاه رفته بودند تهران. دیگر هرگز نرفتم ببینم که چه بر سر آن خانه کودکی آمد. یعنی چند بار تا سر کوچه رفتم ولی نتوانستم که جلوتر بروم. چون می دانستم که آن خانه را کوبیده و خانه دیگری جای آن ساخته اند و طبعا حیاط هم دیگر آن حیاط نبود. هنوز هم هر وقت که می روم ایران تا سر کوچه قدیمی می روم و بر می گردم. نمی خواهم که آن تصاویرِ کودکی ام با تصویر فعلی آن فضا عوض شوند.

کودکیِ شاد و رهایی داشتم. تنها از دو چیز دلخور بودم. یکی اینکه دلم می خواست مثل پسربچه ها گوشه خیابان مجله بفروشم و دیگر آنکه دوست داشتم مثل پسرها تو کوچه ها بازیهای پسرانه کنم چون خیلی از عروسک بازی خوشم نمی آمد. ایندو کار را نمی توانستم که بکنم. جالب اینه که وقتی پسرم 10 سالش شد برایش شغل تحویل روزنامه دم در منازل را گرفتم که بیشتر البته خودم می کردم تا او! همان موقع هم بنظرم آمد که آن کار همان آرزوی کودکی خودم بوده است!

در عین حال که کسی به من بکن نکن نمی گفت ولی خطوط قرمزی بودند که بی گفتگو رعایت می کردیم. مادر فرمانده خانه بود. پدر هم مقامش خیلی والا بود ولی در عمل چندان نقشی نداشت. این مادر بود که به همه چیز می رسید. به واسطه مادر بود که احترام پدر هم والا حفظ می شد. پدر مادرمان را ملکه می دانست و همیشه سخت عاشقش بود. من از تماشای مادرم، از دیدن حرکات آرام و بزرگوارانه اش و چهره نورانی و زیبایش لذت می بردم؛ تحسینش می کردم. البته گاه از دستش لجم هم می گرفت. بعدها با همین مادری که بسیار در دل تحسینش می کردم به جنگ و جدل پرداختم تا که بگذارد که انتخابهای خودم را برای زندگی ام داشته باشم ولو اینکه اشتباه باشند.

اکنون است که می فهمم اگر هر قدرتی دارم بیشترش را مدیون پدر و مادرم و آن کودکی رها و شاد هستم. اکنون که این سطور را می نویسم دارم به چهره تکیده ولی همچنان زیبا و پر صلابت مادرم در بستر بیماری نگاه می کنم و فکر می کنم که آیا میداند و یا می تواند متوجه شود که چقدر همچنان تحسینش می کنم و چقدر خود را مدیونش میدانم؟

 

مرتبط: خاطرات سالهای سبز: جعبه

برگی از خاطرات - پرواز در غربت

آن دگری, خاطرات, عکس / شعر / نوشته 2 نظر »

fly.jpg

مگر شکستن یک دل چقدر توان می خواست که بدان واسطه او پنداشت که قوی ترین فرد روی زمین شده است؟ جدی جدی پرم می داد و من شوخی شوخی می پریدم تا آشیانه ام را در دلش شکست… برای او شاید حفره ای خالی در وجودش ماند و برای من آسمانی به طعم قفس، غربتی به پهنای آسمان و پروازی در نهایت دلتنگی….گاه ولی چاره ای جز از رفتن نیست…

 
icon for podpress  Goodbye: Play Now | Play in Popup | Download

از خودم (1) - خاطرات سالهای سبز: جعبه

خاطرات 8 نظر »

روزی که این وبلاگ را به اصرار و تشویق دوستی درست کردم فکر می کردم که فقط سفرنامه هایم را می نویسم و شعر و عکس و نقاشی پست می کنم. ولی الان که نگاه می کنم می بینم که فقط سه تا سفرنامه نوشته ام و بیشتر به مطالب اجتماعی و علمی که اصلا بنا نداشتم پرداخته ام. دیدم که حالا از خودم نوشتن خیلی سخت شده. گویی که انتظار خواننده وبلاگم از من چیز دیگری است. فکر کردن به این مسئله همان و جنگ و جدلی در درون همان!

یکی از “من” های درونم، همانکه گاهی از خودش شعر می نویسد، گفت که باید به عهدم با خودم وفادار بمانم که در این وبلاگ خودسانسوری نکنم و قلم را فقط بدست آن “من”، که اهل علم است، ندهم و همانطور که در “در باره وبلاگ” نوشته ام هر چه که عشقم کشید بنویسم. پس چرا باید حالا اینقدر شخصی نوشتن برایم سخت باشد؟ دیگری که معمولا پستهای اجتماعی و علمی را می نویسد گفت که این وبلاگ خواننده های دائمی ای دارد که من برای وقتشان و نظرشان ارزش قائلم و فکر می کند که شخصی نوشتن برایشان وقت تلف کنی باشد. آن یکی دیگر در من، که زبانش سخت تیز و برّاست و بیرحمانه نقد می کند، مهلت نداد که حرف آن یکی تمام شود و گفت که همین استدلال یعنی بازاری شدن و دنبال مشتری دویدن که ادعا میکنی که از آن بیزاری! مگر تو خواننده ات را مجبور کرده ای که خرعبلات تو را بخواند؟ خب نخواند. گیرم که خوشش هم نیاید. این چه خودخواهیِ پنهانی است که با ظاهری بزرگ منشانه که مثلا نمی خواهی وقتشان تلف شود پوشانده ایش و احساس خوبی هم بهت از این خودسانسوری دست می دهد!

دعوا با تشر این آخری فیصله یافت و همینطور که می بینید همه من ها تسلیم شدند و به شخصی نوشتن رضایت دادند چونکه دیدند اتهام خودخواهیِ پنهان کم چیزی نیست! اینست که امشب هوس کرده ام که خاطره بنویسم. شاید برای اینکه اینجا که نزدیک کریسمس می شود دلم برای ایران بیشتر تنگ می شود. هر چند هم که حسابی مهمانی می دهم و مهمانی هم می روم باز هم دلم هوای ایران و دوستان قدیمی ام و روابط خانوادگی را می کند….

در آخرین سفری که به ایران داشتم (چند ماه پیش) می بایست که اتاقم را که پس از رفتن من از خانه پدرم به همان شکل قدیمش برای سالها حقظ شده بود کمی خالی کنم و تغییر شکلش دهم که برای پدرم قابل استفاده شود. آخر مادرم بیمار است و می بایستی که پدرم اتاقش را عوض میکرد تا که مادرم با پرستارش در اتاق بخوابد. بماند که یک شش ماهی طول کشید تا پدر را راضی به اینکار کردیم. هر بار که حرفش را پیش می کشیدم پدرم، که همیشه مادرم را عاشقانه دوست داشته است، از فکر این جدایی اشک می ریخت! باری رفته بودم بالا توی اتاق قدیمی ام که مثلا وسایل و کتابهای قدیمی ام را از کمدها جمع کنم که جا باز شود. درِ اولین کشو جعبه ای بود که وقتی بازش کردم یک دنیا خاطره مثل غولی که از شیشه بدر آید و دیگر برگرداندنش به شیشه غیر ممکن، بسرعت در فضای اتاق پخش شد. ساعتها زمان را فراموش کردم و مشغول خواندن هر تکه کاغذ به گوشه انداخته ای در آن جعبه شدم.jabeh.jpg

نوشته های پراکنده و کاغذها عمدتا مال سالهای اول دبیرستان و راهنمایی ام بودند. دفترچه ای از نوشته های من و دوستم سر کلاس پیدا کردم که هر صفحه اش خاطره ای بود. آخر من و دوستم ته کلاس می نشستیم که همین کارها را بکنیم. بجای حرف زدن در آن دفترچه تمام مدت کلاس حرف می نوشتیم و می خندیدیم. جالب اینه که من همیشه شاگرد اول مدرسه بودم و دوستم غالبا شاگرد آخر! مرا بخاطر درس خوان بودنم چندان تنبیه نمی کردند و دوستم را بخاطر پدرش که مدیر مدرسه پسرانه بود!

از جمله نوشته های جالب آن دفترچه ابیاتی بود که در آن برسم مشاعره می نوشتیم. از حافظ و عطار و مولوی گرفته تا شعرهای نو و حتی شعرهای چرت و پرت مثل این: