مدتیست که دست و دلم به نوشتن نمیرود. از سوگواری برای فوت نابهنگام احمد بورقانی شروع شد و همینجور ادامه دارد. مطمئنم که هر از چند گاهی شما هم این حس “مینویسی که چه بشود” را تجربه کردهاید. این میان دوستی از سر تصادف مطلبی برایم فرستاد که در آن گفته شده بود که “سکوت زبان مادری حقیقت است”. سخت به دلم نشست؛ پس زبان در کام کشیده و به خلوت خود بیشتر پناه بردم. تلفنها را هم به پیغامگیر محول کردم که جواب دهد و ایمیلها را هم بیجواب گذاشتم. خلاصه اینکه رفتم در read only mode!
اما از آنجاییکه من به شیخ ابوسعید ابوالخیر سخت ارادت دارم و با هم خیلی دوستیم، شیخ اشارتم کرد که بیرون آ. شیخ ما در جواب اویی که از قدرتهای خارقالعاده کسانی سخن میگفت، فرمود که “اینکه کسی در هوا بپرد و یا بر آب راه رود که هنری نیست. پرنده هم در هوا میپرد و ماهی در آب میرود. اما هنر آن باشد که میان همین مردم زیستن و خفتن و برخاستن و سخن گفتن.”
این شد که از کنج عزلت بدر آمده و باز مینویسم. هر چند که در این مدت هم به اشاره در زیر عکسهایی که در صفحه اول و یا در فتوبلاگم میگذارم با شعر حرفهای زیادی را برای او که زبان اشارت میداند گفتهام.
آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتههاست بسی، محرم اسرار کجاست؟
فکر کردم که شاید بد نباشد که از یک تجربه اخیرم در برخورد با یک بودایی اصیل بگویم و اما آن مقدمهای میطلبد. داستان اینست که از سنین نوجوانی پس از آنکه از آن بهشت حیاط خانه پدری به درون اجتماع هبوط کردم، همیشه فکر میکردم که حقیقت مثل گلی دور از دسترس است که در بلندای یک کوه خاص میروید و از هر ابری باران نمیگیرد. بدنبال آدمهایی میگشتم که آن گل را بوییده باشند و به من هم بگویند که کجا میتوانم بیابمش. احساس میکردم که من با هبوطم در جامعه آن راه را گم کردهام. پس بدنبال راه و راهبلد میگشتم. اما هر چه بیشتر گشتم بیشتر مایوس شدم چرا که فکر میکردم که اگر کسی آن گل را بوییده باشد دیگر تمام وجودش در همه حال آن عطر را میدهد، دیگر بوی این دنیا و ماده را نمیدهد. اما اینطور نبود. آدمهایی که فکر میکردم راه را بلدند خود نیز در بعضی اوقات گمگشته بودند. از دور بزرگ بودند و از نزدیک معمولی و با قدرتها و ضعفهایی مثل همه آدمهای دیگر.
وقتی که از ایران درآمدم در میان پیروان مذاهب دیگر هم باز دنبال راهبلد گشتم. آنها هم راه را فقط تا حدی بلد بودند. آنچه که میجستم در برون نیافتم ولی یاد گرفتم که چقدر خود را شناختن و از خود بدر آمدن و باز بهخود باز گشتن و حفظ آن بصیرتِ یافتهشده در لحظهای ناپایدار، دشوار است. سالیانی چند همچنان این دغدغه را در متن زندگیام داشتم و به گشت و گذاری این چنین ادامه دادم.
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد، یقین اندر گمان
در خیال من نیامد در یقینم هم نبود
بی نشانی که صواب آمد ازو دادن نشان
چندگاهی عاشقی ورزیدم و پنداشتم
خویشتن شهره بکرده کو چنین و من چنان
در حقیقت چون بدیدم زو خیالی هم نبود
عاشق و معشوق من بودم ببین این داستان
این اواخر دیگر این دغدغه در متن زندگیام نبود و فقط در حاشیه اگر که موردی پیش میآمد. و اما همه این مقدمه را گفتم تا که داستان آخرین گشت و گذار محققانه و کنجکاوانهام را بگویم که در آن با کسی ملاقات کردم که به عقیده برخی از بوداییها خود بودای زمانه است. دوست پیر دانشمندی دارم که سالها عمر خود را در راه تحقیق بیماری آسم سپری کرده و جوایز متعدد عملی هم برده است. این دوست سخت مرید آن مرد بودا مسلک است و بواسطه صحبتهای او بود که علاقهمند شدم که راهنمایش را ملاقات کنم. دوست من میگفت که هر کسی را به حضور نمیپذیرد و از تن صدا تلفنی هم میفهمد که آیا باید طرف را ملاقات کند یا نه.
باری زنگ زدم و بی گفتگوی خاصی قرار ملاقات گذاشتم. مردی بود بالای 60-70 سال از اهالی تبت که در زمان حمله چینیها به تبت از آنجا به هند و بعد به کانادا مهاجرت کرده بود. آدمی بود بسیار ساده با خانهای تمیز و ساده و کوچک که با همسرش در آن زندگی میکرد. فرزندانشان بزرگ شده و رفته بودند. بسیار مودب و آرام بنظر آمدند. خیلی صحبت خاصی نکردیم. گفت که تو خود میدانی آنجه را که باید بدانی! حرفهای دیگری هم که زد بنظرم خیلی پیش پا افتاده آمد. خیلی بیشتر از آن انتظار داشتم.
اگر بخواهم برداشتم را از آن مرد در یک کلمه خلاصه کنم آن کلمه “خالی” است بدون داشتن هیچ بار مثبت و یا منفیای. او بنظرم مثل یک گیاه آمد. نه حتی درخت، بلکه یک گیاه که میتوانی بیتوجه از کنارش رد شوی. هیچ چیز او را بوجد نمیآورد، هیچ چیز غمگینش هم نمیکند. اثری از عشق، محبت، کینه، خشم، و دیگر احساسات انسانی در او نبود. برای همین است که میگویم که مثل یک گیاه بود. بدون احساس، وظیفه خود میدانست که به مردم کمک کند تا مثل او گیاه گونه شوند. هیچ چیزی از کسی نمیطلبد و هیچ چیزی هم احتیاج ندارد. او میتواند مثل یک گیاه سالیان سال به حیات خویش ادامه دهد.
پس از دیدار آن مرد، کمی بیشتر در طرق تزکیه بوداییها (که برای ما شاید خیلی غیر عادی بنظر بیاید) تحقیق کردم و دیدم که بیخود نبود که آن احساس خالی بودن در آن مرد به من دست داده بود. اصلا تمام هدف تزکیه آنها اینست که فرد را از خویشتنش خالی کنند و بدینوسیله او را از هرچه که آزادیش را میگیرد رها کنند.
ولی من مرام همان رفیق خودم شیخ ابوسعید ابوالخیر را بیشتر دوست دارم و میپسندم! کتابی از افسانهها و حکایات در مورد شیخ هست بنام “آنسوی حرف و صوت، گزیده اسرارالتوحید” به انتخاب و توضیح شفیعی کدکنی. شاید دوست داشته باشید که بخوانید. توجه داشته باشید که بیشترشان افسانه است تا واقعییت ولی شیخ را از ورای آن افسانهها همچنان میتوان دید و شناخت.
دو حکایت شیرین را، که حکایت از ذوق طنز شیخ دارند، از آن کتاب برایتان نقل میکنم:
میگویند که روزی قوالی پیش شیخ این بیت را خواند:
اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن
تا بر دو لبت بوسه دهم چونش بخوانی!
شیخ از قوال پرسید که این بیت از کیست؟ گفت که عماره گفته است. شیخ در دم برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد.
روزی دیگر یکی شیخ را گفت: ای شیخ دعایی در کار من کن.
شیخ گفت:
گویی که همه داد زعالم برخاست
جرم او کند و عذر مرا باید خواست!