Nov 01
داستانواره زیر را آن سالهای سبز عاشق پیشهگی سرِ کلاس درس نوشته بودم! منتها برای گرفتن فضای داستان بهتر است اول نوشته “انتگرال زندگی” را بخوانید. نقاشی هم کار رنه مگریت نقاش فرانسوی است.
ــــــــــــــــــــــــــــ
“انتگرال کوشی روی یک مسیر پیوسته هیچ است و صفر.” استاد گفت.
پرنده سینه سرخ کوچکی در هوا میپرد و من از پنجره پروازش را دنبال میکنم. بالا و بالاتر میرود تا آنکه نقطهای میشود بر صفحه آبی آسمان. بدون شک انتگرال زندگی از تولد تا مرگ بی هیچ تلاش و چالش، بی هیچ سیاهچالهای که بیفتی تویش، میشود یک نقطه بر لوح کبود دنیا و دیگر هیچ. صدای استاد مزاحم خیال پردازیام میشود:
“ولی وقتی که در مسیر قطب وجود داشته باشد دیگر انتگرال کوشی صفر نمیشود و تابع باقیماندهای در آن مسیر دارد.”
استاد ادامه داد که چگونه باید باقیمانده تابع را حساب کرد اما من دیگر نمیشنیدم.
اولین بار که او را دیدم احساس کردم که روی ابرها شناورم. تابع وجودم به بینهایت رسید. خستگی ناپذیر شده بودم. ولی وقتی که او رفت، من هم گویی که به خلا پرتاب شده باشم، تابع وجودیام نامشخص شد… عشق در مسیر زندگیام حفره ایجاد کرده بود…
“خانمِ … آیا میتوانید انتگرال این تابع را محاسبه کنید؟” استاد با من بود.
“انتگرالِ من صفر نیست؛ کانتور زندگی من پیوسته نیست. عشق قطب زندگیام است و من باقیمانده دارم.”
صدای خودم را شنیدم که این جملات را پشت سر هم شتابزده از زبان من گفت. لحظهای سکوت همه جا را فرا گرفت و بعد از آن کلاس از خنده منفجر شد!
“نظم کلاس را رعایت کنید. کلاس جای جوک و مسخره بازی نیست”. این صدای فریاد استاد بود که میآمد ولی دیگر هیچ برایم اهمیت نداشت. مهم این بود که بدانم که انتگرال زندگی من دیگر صفر نیست و من همچنان “باقی” ماندهام…
Oct 08
پسرک از تاریکی میترسید و زیر زمین هم تاریک بود. ترجیح میداد که کتک بخورد ولی در زیرزمین زندانی نشود. اما مادرش به این حربه خیلی اعتقاد داشت.
“
این دفعه ولی هیچ حق نداشتن که منو زندانی کنن.” پسر با خودش بلند بلند حرف زد.
خورشید هم غروب کرده و گذاشته و رفته بود؛ دیگر از همان چند شعاع نور که خود را بزور خم میکردند تا از لای در آهنی به زیرزمین برسند هم اثری نبود.
پسرک دست در جیب چپش کرد و کبریت را که لمس کرد کمی خیالش راحت شد. ولی شمع کوچکی را که برای همین مواقع همیشه توی جیبش نگاه میداشت، پیدا نکرد. به دنبال شمع جیب سمت راست کتش را هم جستجو کرد و باز دوباره جیب سمت چپ را. انگشتانش یک سوراخ را کشف کردند ولی اثری از شمع نبود. آه از نهادش برآمد.
فکر کرد که حتماً موقع دعوا با امین که کتش پاره شده بود شمع هم از سوراخ جیبش افتاده بود. همش تقصیر این امین بود. به او گفته بود بچه یک تودهای کثیف و او هم تحمل نکرده بود و مشتش را حواله فک امین کرده بود. تقصیر خانم معلم هم بود با آن دیکته گفتنش. خانم معلم خوانده بود که “توده کثیف است” و او معصومانه گفته بود: خانم توده کثیف نیست. آنوقت امین, که پدرش سروان است, شیشیکی بسته و به صدای بلند گفته بود: “بچه تودهای کثیف” و همه بچهها هم خندیده بودند. این شد که کتک کاری شروع شد و معلم هم او را تنبیه کرد به جرم اینکه او به امین مشت اول را زده بود. مجبور شد بعد از زنگ آخر نیم ساعت اضافه در گوشه کلاس سرپا بماند. همین شد که اتویوس مدرسه را هم از دست داد و راه به آن درازی را پیاده به خانه برگشته بود. از شانس بدش خانه آنها که همیشه پر از دوستان بابا و مامان بود، همانها که ازشان به کرات شنیده بود که “توده” هستند، هم خالی بود. با دو ساعت تاخیر رسیدن به منزل همان و خشم پدر و مادر همان.
اول بدون اینکه اصلا از او بپرسند که چه اتفاقی افتاده فقط با دیدن کت پاره شده اش بابا یک فصل کتکش زد و بعد هم نوبت مامان رسید که او را در زیر زمین زندانی کرد. حتی نگذاشتند که بگوید که به خاطر آنها در مدرسه تنبیه شده و کتک کاری کرده. به خاطر همان “توده” که او حتی نمیدانست به چه معنایی در خانه آنها به کار میرود. فقط میدانست که پدر و مادر او جزوی از “توده” هستند.
صدای پا از بالا میآمد ولی گروم گرومِ راه رفتنها در فضای تاریک زیرزمین بیشتر وهمآور بود تا آرامش بخش. پسرک کبریتش را درآورد و یکی را روشن کرد. چشمش به کارتون کتابهای پدر افتاد و فکری مثل برق از سرش گذشت. ولی به خودش گفت: مگر از جانت سیر شده باشی.
شعله کبریت به آخر رسید و انگشتش را سوزاند و خاموش شد. پسرک سر انگشتش را مکید و باز در تاریکی کزکرده نشست.
چند لحظه بعد ناگهان مثل آنکه چیزی به خاطر آورده باشد، از جا پرید. بیدرنگ یکی از کتابهای “توده” را برداشت. کبریت دیگری روشن کرد و کتاب را با آن آتش زد. کتاب قدیمی بود و حسابی شعله پرنوری ایجاد کرد. پسرک به سرعت در کیفش را باز کرد و کتاب و دفترش را درآورد و تندتند مشغول مشق نوشتن شد….
Oct 03
صدای ممتد زنگ همه همسایههای ساختمان را از جا پراند. همه همزمان از آیفون میپرسیدند کیه ولی جوابی نمیآمد. زن همسایه طبقه اول خودش آمد دم درِ حیاط و در را باز کرد. خانمی با سر و وضعی متشخص ولی اندکی آشفته بدون گفتن کلامی آمد توی حیاط. همسایه طبقه اول به دنبالش آمد و پرسید که دنبال چه کسی است. ولی زن گویی که سئوال را نشنیده باشد به راه خود ادامه داد. لحظهای بعد ایستاد و به صدایی بلند و آمرانه گفت: “پس این ننه هاجر کجاست؟ چرا بچهها آماده نیستند؟” همسایههای دیگر که همگی زنگ درشان زده شده بود یکی یکی آمدند پایین و شنیدند که همسایه طبقه اول باز پرسید: “خانم دنبال کدوم خونه میگردین؟” زن ایستاد و نگاهی به دور و بر انداخت. این بار زن کمی هراسان و مستاصل گفت: “پس بچههای من کو؟ چرا مش رمضان نیست؟ چرا آب حوض خالی نشده؟ نکنه بچههام توی حوض افتاده باشن….”
همسایه طبقه دومی با حیرت پرسید: “کدوم حوض؟” زن با استیصال بیشتر نگاهی خالی به جمع همسایهها که حالا همهشان جمع شده بودند انداخت و باز گفت: “کمک کنید. لطفا یکی کمک کنه که بچهها رو پیدا کنم. شاید توی حوض افتاده باشن. اونا همین جا بودن وقتی که من رفتم. ولی حالا نیستن. ننه هاجر هم که پیدایش نیست.”
یکی از همسایهها آهسته به دیگران گفت: “بیچاره پیرزن باید که حواس پرتی داشته باشه”. زن کلمه پیرزن را که شنید زیرلب شکسته بسته گفت: “پیرزن؟…من….من …فقط ….” و نگاهش بر دستان چروکیدهاش خیره ماند.
Sep 22
دخترک گرم بازی توی کوچه بود که تنگش گرفت. آنقدر بدجور که شتابان دوید در کنج کوچه و چمباته زد…. از شانس بد برادر کوچکترش همان موقع سر رسید و جیغش هوا رفت: وای… به بابا میگم که چکار کردی. دخترک هراسان کارش را تمام کرد و به برادرش گفت که اگر به پدر نگوید سهم لقمه مدرسهاش را صبح به او خواهد داد. برادر گفت: حتماً میدی؟ دخترک داد زد: حتماً و رفت باز سرگرم بازی شد.
ساعتی دیگر صدای زنگ دوچرخه پدر را که شنید قلبش به تاپ تاپ افتاد. مبادا داداش بهش بگه… دوید توی خانه و سرگرم کمک کردن به مادر برای سفره شام شد. سفره به دست آمد توی اتاق که پهن کند. پدرش را دید که با چشمهای قرمز شده و متورم با کمربند شلوار به دست به طرف او هجوم آورد. بیآنکه فرصتی برای فرار باشد کمربند خشمگین در هوا صفیر کشید و محکم بر کفل دخترک فرود آمد و خط قرمزی دور تا دور پاهای کوچکش کشید. یکبار، دو بار، سه بار. جیغ دخترک هوا رفت. بار چهارم کمربند بالا رفت ولی اینبار هدف را گم کرد، لحظهای در هوا معطل ماند و لحظهای دیگر به همراه مرد بر زمین افتاد…
سرش دوران میکرد و همه جا را محو میدید. گیج و گنگ وقایع روز تا همین چند ثانیه پیش را یکی یکی مثل فیلمهای کند شده به یاد آورد: دعوای خودش با سرکارگر، صدای زیر پسر کوچکش و صفیر خشمگین کمربندش. صدای هقهق دخترکش را شنید که زیر لب میگفت: بابا، بابا جون ببخشید، لطفاً نمیر، دیگه توی کوچه اینکارو نمیکنم، بابا لطفا نمیر…
پ.ن. نوشته فوق داستانی واقعیست. در واقع تصویریست از خاطره کودکیِ یک دوست قدیمی آبادانیام که سالهاست که گماش کردهام. به مناسبت اول مهر یاد این خاطره افتادم.
Sep 07
هفتهای دو روز کار میکرد که خرج گذران زندگیش در بیاید و به جز آن فقط به ضرورت خرید مایحتاج زندگی از خانه بیرون میرفت. باقی وقت در خانه کتاب میخواند. آنقدر به تنهایی عادت کرده بود که دیگر تحمل هیچ آدمی را هم نداشت. از صبح تا شام فقط با کتری و قهوهجوش و یک عدد قابلمهاش حرف میزد. افتخارش به این بود که او را فردی آهنین میدانستند. هرگز در برابر هیچ چیزی سر خم نکرده بود. نه زندان، نه شکنجه، نه فقر، نه علاقه به خانواده و نه عشق، هیچ چیزی او را خم نکرده بود. غرورش او را بس بود. برای قابلمه و کتری تعریف میکرد، از خاطرات مبارزات سیاسیاش میگفت و از شکنجههای زندان، از دوستانی که کشته شده بودند و از نوشتههای سیاسیاش که دست به دست میگشت و از عشاقش که چگونه همه را از خود رانده بود.
دکتر به او گفته بود که باید به جای تعریف کردن برای قابلمه و کتری اینهمه را مینوشت. در قالب داستان هم باید که مینوشت. پس شروع کرد.
چهرهاش از پس حلقههای دود سیگار دیده نمیشد. کتری با هیجان سوت میزد و قابلمه روی شعله دیگر اجاق آه میکشید و اشک میریخت. اما او اینهمه را نمیدید و عرق کرده و با هیجان مینوشت. گاه بلند بلند میخواند و مینوشت. از آن فرد آهنین مینوشت. دیگر گذشت زمان را نمیفهمید، نمیدانست که خواب است یا بیدار. در خلسه است یا هوشیاری ولی قلمش بر کاغذ به دنبال کلمات پرنده میدوید تا به خطشان کند.
از صدای ممتد زنگ خطر به خود آمد. دود همه جا را فرا گرفته و اشکهای قابلمه خشک شده و کتری از نفس افتاده بود. بوی سوخت میآمد. از جا پرید. اجاق گاز را خاموش کرد و از قابلمه و کتری عذر خواهی کرد و با آب سرد به حالشان آورد و برگشت سر میزش.
نگاهش به نوشته خودش افتاد. با حیرت کاغذها را بلند کرد و دوباره با دقت خواند. چهرهاش درهم رفت. نمیتوانست که باور کند. قهرمان داستانش به او خیانت کرده بود؛ او عاشق شده بود….