لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

آرزو

داستان‌واره 6 نظر »

آنروز صبح وقتی که مادرش همانطور از توی رختخواب به آرامی به او گفت که از بی‌بی بخواهد که موهایش را ببافد اصلا به دلش بد نیاورد؛ حتی کمی خوشحال هم شد. بی‌سئوال رفت سراغ مادر پدرش که بی‌بی صدایش می‌کردند و پایین پایش نشست. بی‌بی انگشت‌هایش از شدت رماتیسم کج شده بودند و موهایش را شل می‌بافت و دردش نمی‌آورد. دخترک موهای بلند و روشنی داشت که وقتی موهای بافته‌اش را باز می‌کرد که شانه بزند و از نو بافته شود، مثل یک گندمزار مواج در باد دیده می‌شد. مادرش غالباً به هنگام بافتن موی او ترانه گل پامچال را زمزمه می‌کرد و مویش را سفت می‌کشید که بافته‌اش محکم شود. آنقدر سفت که دخترک همیشه جیغ می‌کشید و معترض بود. ولی مادرش می‌گفت که  خوبیت ندارد که دختر با موی پریشان دیده شود.

عصر که از مدرسه آمد بی‌بی به او گفت زیاد سر و صدا نکند که برادر کوچکش تازه خوابیده و مادرش هم مریض است و خوابیده. دخترک این را که شنید کیف و مانتو و مقنعه‌اش را به گوشه‌ای پرت کرد و قبل از اینکه بی‌بی بتواند چیزی بگوید دوید توی کوچه مشغول بازی با بچه‌ها شد. خوشحال بود که با خیال راحت می‌تواند بازی کند بدون اینکه مادرش مانعش شود. تا قبل از آمدن پدرش به خانه توی کوچه بازی کرد و بعد کثیف و خاکی و آشفته موی به خانه برگشت. خودش را آماده کرده بود که اگر مادرش دعوا کند چه داستانی سرهم کند. اما با تعجب دید که مادر در سکوت فقط برادر کوچکش را روی پایش گذاشته که بخواباند و بی‌بی هم در آرامش دارد سفره شام را می‌اندازد.

دخترک آنقدر خسته بود که بعد از شام همان سر سفره خوابش برد. فردا صبح که از خواب بیدار شد بدنبال مادرش گشت ولی دید که به جای مادرش بی‌بی در اتاق آنها خوابیده و پدر هم مثل هر روز صبح خیلی زود رفته بود. دلش یکباره هری ریخت پایین. بی‌بی را محکم تکان داد و پرسید که مادرش کجاست. بی‌بی به آرامی گفت که نترسد که مادرش جای او در اتاقش خوابیده است ولی دخترک حق ندارد که به آن اتاق برود چون تا یک مدت که مادر خوب شود لازم است که مادر تنها بخوابد. آنروز صبح هم باز بی‌بی موهایش را شل بافت.

سه روز دیگر گذشت و دخترک دیگر یواش یواش دلش حتی برای نیشگون گرفتن‌های مادرش، وقتی که کارِ بد می‌کرد، هم تنگ شده بود. بی‌بی اصلا نمی‌گذاشت که پیش مادرش برود. گاهی از لای در مادرش را که همش روی رختخواب دراز کشیده بود نگاه می‌کرد؛ یواشکی صدایش می‌زد. مادر به او نگاه می‌کرد و با لبخندی که به گریه شباهت داشت با دستش به او اشاره می‌کرد که برود. دخترک سر در نمی‌آورد که مادرش چه بیماری‌ای گرفته که می‌بایست اینطور در اتاق تنها بماند. از پدر پرسیده بود ولی جواب درستی نشنیده بود.

روز پنجم عصر که از مدرسه برگشت دیگر دلش نمی‌خواست که حتی توی کوچه هم برود. سر بی‌بی به برادرش گرم بود. از فرصت استفاده کرد و بدون اینکه بی‌بی متوجه شود به درون اتاق مادرش خزید. مادرش را صدا کرد و گفت: “مامان پاشو دیگه، ببین بیرون چه آفتاب قشنگی شده، مامان تو رو خدا بلند شو.” مادر با نگاه بی‌رمقش او را نگاه کرد، لبانش گویی که می‌خواستند چیزی بگویند به لرزش افتادند ولی دخترک چیزی نشنید. فکری به کله‌اش زد. از اتاق دوید بیرون گیس‌اش را کمی باز کرد و موهایش را بسرعت کمی آشفته کرد و دوباره پیش مادرش برگشت و گفت: “مامان ببین بی‌بی موهامو شل بافته و حالا چی شده. خوبیت نداره اینجوری برم تو کوچه ‌ها!” و بعد سرش را روی سینه مادرش آورد پایین. دست‌های مادر با تلاش فراوان بلند شدند و از سر دخترک روی موهایش سر خوردند…

……

مادر و دختر جلوی آینه بزرگ قدی نشسته بودند و مادر خرمن موهای دخترش را شانه می‌زد که ببافد. یک لحظه نگاهش روی عکس دخترک در آینه خیره ماند. عین بچگی‌های خودش بود: موهای بلند قهوه‌ای روشن، چشم‌های عسلی، و نگاه شیطان و کنجکاو. ناگهان  از صدای جیغ دخترش به خود آمد که می‌گفت: “مامااااان کَندی موهامو.” مادر سر دخترک را در آغوش گرفت و گفت: “ببخش دخترم. یک لحظه خودمو با تو توی آینه دیدم حواسم پرت شد و فکر کردم که شاید تو هم دلت بخواد که یک بار، فقط یک بارِ دیگه، مادرت موهات رو باز سفت بکشه….”

نقشی بر موج

داستان‌واره 6 نظر »

موهای سفید حلقه حلقه‌اش، بینی و لب‌های کوچک و ظریفش علیرغم قد بلند و سن و سالش به او چهره کودکی را می‌داد که  به شکل یک مرد مسن گریم شده باشد. می‌شد  حدس زد که در جوانی دل‌های زیادی برای او تپیده باشد.

در صف غذای بوفه‌ی رستوران ایستاده بود که دید زن جوان و زیبایی لبخند زنان از دور به سمت او می‌آید. از ذهنش گذشت که شاید این همان آخرین ماجرایی است که آرزویش را داشته. شاید یکبار دیگر طعم عشقی آتشین را بتواند بچشد. شاید یکبار دیگر نمایشنامه‌ای بنویسد و آنرا بازی کند…

به دنبال این افکار چین‌های چهره‌اش به یاد گذشته‌ها به فرم لبخند زن-پسندِ او در آمدند. شکمش را تو داد و به یاد حلقه‌های مویش که عادت داشتند با سرکشی روی پیشانی بریزند دستی به سرش کشید ولی یادش آمد که دیگر نیازی به هدایت آنها به گوشه پیشانی نیست که موها عقب نشینی کرده و پیشانی‌اش بلندتر از سابق شده بود.

در همین اثنا زن جوان با نگاهی گرم و لبخندی بر لب به نزدیک او رسید ولی نگاهش با او تلاقی نکرد، ادامه پست »

روح سرگردان

داستان‌واره 11 نظر »

رستورانِ محلیِ بندر مثل همیشه شلوغ و پر سرو صدا بود. گروه ماهی‌گیران و کارگران اسکله که عموماً مردان سیه چرده قوی هیکلی بودند با سروصدای زیاد مشغول غذا خوردن و اختلاط کردن بودند. من هم سرم به خواندن کتابم گرم بود و از گوشه چشم هم رفت و آمد مردم را نگاه می‌کردم.

از سکوت ناگاه رستوران سرم را بلند کردم و متوجه زنی حدوداً 30-35 ساله شدم که تازه وارد رستوران شده بود. لباس بلند و سبز تیره‌ای از جنس مخمل قامت بلند و باریکش را تا زیر زانو به زیبایی پوشانده بود. موهایش قهوه‌ای روشن و به آراستگی پشت سرش جمع شده بود که گردن بلندش را بلندتر و زیباتر نشان می‌داد. گردن‌بند ظریفی با زنجیر سفید و آویزی به شکل خوشه انگور بر گردن داشت. لباس ساده و در عین حال شکیل او، رنگ تیره لباس و پوست سفیدش، سادگی و در عین حال آراستگی موهایش و آرایش بسیار اندک چهر‌ه‌اش، راه رفتن آرام و با متانتش، غرور و بی‌اعتنایی‌اش به اطراف، همه و همه تصویری از او ایجاد می‌کرد که نمی‌توانستی  نگاهت را از او برداری.

بانوی بلند قامت ولی در رستوران توقف نکرد و به سمت در دیگر رستوران که به سمت دریا باز می‌شد آهسته گام برداشت. از کنار میز مردان ماهی‌گیر که گذشت، همه مردهای سیه چرده قوی هیکل از جا برخاستند. در چهر‌ه‌شان احترامی آمیخته به هراس دیده می‌شد.

بانوی بلند قامت از در دیگر رستوران خارج شد و مردان بر سر جای خود نشستند و این بار در سکوت به غذا خوردن ادامه دادند.

حیرت زده از این صحنه، به دنبال  آن زن از رستوران در‌آمدم و به دنبالش گشتم ولی او را نیافتم. ساحل خلوت بود که هوا تاریک شده بود و صدای برخورد امواج با صخره‌های ساحل وهم‌آور می‌نمود. ماه کامل بود ولی هوا ابری بود. گاه که باد ابرها را به گوشه‌ای می‌راند ماه نورافشانی می‌کرد و امواج دریا نقره‌ای رنگ می‌شد. در دوردست چیزی شبیه یک قایق روی امواج بالا و پایین می‌رفت. فکر کردم که شاید تخته‌ای چوب باشد که آن وقت شب آنهم در ماه کامل کسی برای قایق رانی نمی‌رفت.

ناامید از یافتن آن زن، به رستوران برگشتم. مردها هنوز دور میز نشسته بودند و در حال سیگار دود کردن و گفتگو بودند. کنجکاوی‌ام سخت تحریک شده بود و نمی‌توانستم که بی پرسش از کنار قضییه بگذرم. پس شهامتم را جمع کرده، نوشیدنی‌ای سفارش دادم و رفتم کنار مردها نشستم. با نشستن من هم باز چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد. آخر من در آن بندر غریبه بودم.

در زیر نگاه‌های سنگین مردها ازشان پرسیدم که آن بانو که بود. مردها به یکدیگر نگاه کردند و یکیشان زیر لب گفت: “امشب که بخوابی فردا صبح خواهی فهمید.” بر کنجکاوی و حیرتم بیشتر افزوده شد. توضیح بیشتر خواستم. حاضر نشد که حرفی بزند. اصرار کردم و این بار پیرترینشان به سخن آمد.

گفت که آن بانو معلم مدرسه ابتدایی و معشوقه تنها دکتر بندر بوده. دکتر سال‌ها قبل ازدواج کرده بود و زنش را همه می‌دانستند که به بیماری عصبی‌ شدیدی مبتلا بوده است ولی علیرغم بیماری شدیدش دکتر همچنان آن زن را نگاهداشته و از او مراقبت هم می‌کرد. ظاهراً زنش روزی به رابطه دکتر و آن بانوی جوان پی می‌برد و نقشه‌ای می‌کشد. با بانو (پیرمرد آن زن جوان را بانو صدا می‌کرد) تماس می‌گیرد و با او در این رستوران قرار می‌گذارد. در رستوران طبق گفته مردم پنهانی از دواهای خودش در نوشابه بانو می‌ریزد و او را با خود به گردشی با قایق روی دریا دعوت می‌کند. هردو سوار قایق می‌شوند. دیگر کسی به درستی نمی‌داند چگونه ولی زنِ دکتر لختی بعد به تنهایی برمی‌گردد به همین رستوران و دو گیلاس شراب را در دم سر می‌کشد و بعد به دکتر تلفن می‌زند و قهقه زنان می‌گوید که معشوقه‌ات توی قایق وسط دریا به خواب رفته است. آن شب ماه کامل بود و آغاز جزر و مدٌ دریا. دکتر شتابان خود را به ساحل می‌رساند و برای نجات بانو با قایق دیگری به دریا می‌رود ولی هرگز برنمی‌گردد. فردای آن روز تخته‌های شکسته قایق به ساحل برمی‌گردد و جسد دکتر هم چند روز بعد از آب گرفته می‌شود ولی کسی هرگز اثری از بانو نمی‌یابد.

پیرمرد ساکت می‌شود و به من نگاه می‌کند و پیش از آنکه دهانم به سئوال باز شود، ادامه می‌دهد:

این بانو که دیدی هم اوست. ولی روحش است. او هرگز با کسی صحبت نمی‌کند، هرگز نمی‌نشیند، فقط هر سال همین موقع‌ها، وقتی که ماه کامل است، می‌آید، از آن در وارد می‌شود و از این در به ساحل  می‌رود، سوار یک قایق می‌شود و به دریا می‌رود.

پرسیدم که از کجا می‌داند که او به دریا می‌رود. گفت: آنرا خودت فردا صبح خواهی فهمید. همه ما امشب یک خواب خواهیم دید. همیشه همینطور بوده.

پیرمرد ساکت شد و به گیلاس شرابش خیره گشت. معلوم بود که دیگر حرف نخواهد زد. باز پرسیدم که زنِ دکتر چه شد. یکی دیگر جواب داد که او را در تیمارستان شهر نزدیک بستری کردند.

از رستوران در آمدم و به اتاقم که در هتلی کوچک و مشرف به دریا بود برگشتم. ساعتی از پنجره دریا را تماشا کردم و به صدای امواج گوش دادم. می‌خواستم که آن شب را نخوابم و به همان شبح قایق که در دوردست بالا و پایین می‌رفت چشم بدوزم اما بالاخره خواب بر من چیره شد.

در خواب دیدم که آن زن به همراه مردی در قایق در دریا می‌رقصد. با هر موج که قایق را به بازی می‌گیرد آنها دور می‌زنند و ریتم رقص‌شان تندتر می‌شود. تند و تند و تندتر، آنقدر که سرم از تماشایشان در خواب گیج رفت و از خواب پریدم.

نزدیک طلوع خورشید بود. شتابان لباس پوشیدم و به ساحل رفتم. دریا آرام بود و از امواج سهمگین دیشب خبری نبود. چشمم به تخته پاره‌های یک قایق شکسته افتاد که روی امواج طلایی دریا به آرامی بالا و پایین می‌رفتند و دریا در به ساحل انداختنشان شتابی نداشت. گویی که امواج به آرامی داستانی اسرار آمیز را زمزمه می‌کردند… به یاد حرف پیرمرد افتادم که می‌گفت شب که بخوابی صبح خودت بقیه داستان را می‌فهمی…

سایه

داستان‌واره 11 نظر »

shadow.gifهمیشه در حال دویدن بود: از خانه تا مدرسه، از مدرسه تا مغازه و از مغازه تا خانه. راهها دراز بود و ترجیح می‌داد که بدود تا وقت بیشتری برای خوابیدن داشته باشد. صبح‌ها که به ده بالا می‌رفت برای مدرسه خورشید جلوی رویش بود و او خوشحال بود که از سایه‌اش جلو می‌زند. ولی وقتی که از مغازه حاجی برمی‌گشت خانه، آنقدر خسته بود که سایه‌اش از او جلو می‌زد و او هرچه هم که با خستگی می‌دوید سایه‌اش از او تندتر می‌دوید.

با سایه‌اش حرف می‌زد و  بازی می‌کرد. گاه که قایم باشک بازی می‌کردند سایه به ناگاه خود را به شکل‌های دیگر در می‌آورد و او را می‌خنداند. سایه باهوش بود و بلد بود که با حرکات دست پسر پرنده شود و روی دیوارها پرواز کند.

رفاقت پسر و سایه کم کم در همه ده پیچید. حاجی که پیشش کار می‌کرد فکر کرد که از او می‌تواند برای فروش بیشتر استفاده کند. پس اتاقک چوبی کوچکی برایش درست کرد و پسر با سایه‌اش پرنده‌هایی را روی دیوار به پرواز در می‌آورد. کم کم که پسر بزرگتر شد، سایه‌های حیوانات دیگر هم به پرنده‌های او اضافه شدند.  حاجی دوستش داشت و از درآمد مغازه‌اش هم راضی بود و جوان هم دلخوش به اتاقک کوچک تماشاخانه‌اش بود که کودکان ده با شوق و ذوق برای نشستن و دیدن ماجراهای پرنده‌ها و حیواناتِ سایه صف می‌کشیدند.

بعد از مرگ حاجی وارثانش اتاقک چوبی تماشاخانه را به مرد واگذار کردند و مرد همچنان از دیدن اشتیاق کودکان خوش می‌شد. ولی مدتی بود که دیگر تماشاچیانش کم شده بود. آخر تلویزیون آمده بود و بچه‌ها دیگر با داستان سایه‌ها به هیجان نمی‌آمدند و آن تصاویر به هیچ وجه با تصاویر رنگی و بزن بزن کارتون‌های تلویزیون رقابت نمی‌کرد.

آنروز، سرتاسر روز، هیچکس به تماشاخانه نیامد. مرد همچنان چندبار نمایش‌هایش را اجرا کرد که مبادا سایه‌ها احساس دلتنگی کنند. بعد از اجرای آخرین نمایش مثل همیشه عازم منزلش در ده پایین شد. ولی این‌بار سایه‌اش خیلی سنگین شده بود. مرتب تلوتلو می‌خورد و دیگر جلویش راه نمی‌رفت. هر از چند گاهی به نوری جلو وعقب می‌شد. گاهی گرد می‌شد و گاهی دراز. مرد احساس خستگی می‌کرد، آنقدر که دیگر حتی تاب تحمل کشیدن سایه‌اش  را هم نداشت. چند بار با سایه‌اش حرف زد، دلداریش داد که شاید فردا بچه‌ها باز به تماشاخانه بیایند که فردا روز دیگری است و از او خواست که همراهش درست راه بیاید ولی سایه هم لج کرده بود و حرفش را گوش نمی‌داد  و همچنان تلوتلو می‌خورد. مرد به جاده رسید. جاده هم دیگر جاده قدیم‌ها نبود. برق ماشین‌ها چشمش را زد و صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت جاده گوشش را پر کرد. همه جا به یکباره پر از سایه‌های متحرک شد. سایه‌ی مرد ولی دیگر تکان نمی‌خورد. مرد لختی با خستگی نگاهش کرد و منتظرش ماند و بعد سایه‌اش را گذاشت و به راه خود ادامه داد…

فردای آن روز روزنامه‌ محلی نوشت که دوست سایه‌ها به سایه رفت…

باقی مانده‌‌ی عشق

داستان‌واره 8 نظر »

داستان‌واره زیر را آن سالهای سبز عاشق پیشه‌گی سرِ کلاس درس نوشته بودم! منتها برای گرفتن فضای داستان بهتر است اول نوشته “انتگرال زندگی” را بخوانید. نقاشی هم کار رنه مگریت نقاش فرانسوی است.

ــــــــــــــــــــــــــــ 

“انتگرال کوشی روی یک مسیر پیوسته هیچ است و صفر.” استاد گفت.

magritte_bird.jpgپرنده سینه سرخ کوچکی در هوا می‌پرد و من از پنجره پروازش را دنبال می‌کنم. بالا و بالاتر می‌رود تا آنکه نقطه‌ای می‌شود بر صفحه آبی آسمان. بدون شک انتگرال زندگی از تولد تا مرگ بی هیچ تلاش و چالش، بی هیچ سیاهچاله‌ای که بیفتی تویش، می‌شود یک نقطه بر لوح کبود دنیا و دیگر هیچ. صدای استاد مزاحم خیال پردازی‌ام می‌شود:

“ولی وقتی که در مسیر قطب وجود داشته باشد دیگر انتگرال کوشی صفر نمی‌شود و تابع باقی‌مانده‌ای در آن مسیر دارد.”

استاد ادامه داد که چگونه باید باقی‌مانده تابع را حساب کرد اما من دیگر نمی‌شنیدم.

اولین بار که او را دیدم احساس کردم که روی ابرها شناورم. تابع وجودم به بی‌نهایت رسید. خستگی ناپذیر شده بودم. ولی وقتی که او رفت، من هم گویی که به خلا پرتاب شده باشم، تابع وجودی‌ام نامشخص شد… عشق در مسیر زندگی‌ام حفره ایجاد کرده بود…

“خانمِ … آیا می‌توانید انتگرال این تابع را  محاسبه کنید؟” استاد با من بود.

“انتگرالِ من صفر نیست؛ کانتور زندگی من پیوسته نیست. عشق قطب زندگی‌ام است و من باقی‌مانده دارم.”

صدای خودم را شنیدم که این جملات را پشت سر هم شتابزده از زبان من گفت. لحظه‌ای سکوت همه جا را فرا گرفت و بعد از آن کلاس از خنده منفجر شد!

“نظم کلاس را رعایت کنید. کلاس جای جوک و مسخره بازی نیست”. این صدای فریاد استاد بود که می‌آمد ولی دیگر هیچ برایم اهمیت نداشت. مهم این بود که بدانم که انتگرال زندگی من دیگر صفر نیست و من همچنان “باقی” مانده‌ام…

توده

داستان‌واره 30 نظر »

پسرک از تاریکی می‌ترسید و زیر زمین هم تاریک بود. ترجیح می‌داد که کتک بخورد ولی در زیرزمین زندانی نشود. اما مادرش به این حربه خیلی اعتقاد داشت.

boy-behind-bars.jpgاین دفعه ولی هیچ حق نداشتن که منو زندانی کنن.” پسر با خودش بلند بلند حرف زد.

خورشید هم غروب کرده و گذاشته و رفته بود؛ دیگر از همان چند شعاع نور که خود را بزور خم می‌کردند تا از لای در آهنی به زیرزمین برسند هم اثری نبود.

پسرک دست در جیب چپش کرد و کبریت را که لمس کرد کمی خیالش راحت شد. ولی شمع کوچکی را که برای همین مواقع همیشه توی جیبش نگاه میداشت، پیدا نکرد. به دنبال شمع جیب سمت راست کتش را هم جستجو کرد و باز دوباره جیب سمت چپ را. انگشتانش یک سوراخ را کشف کردند ولی اثری از شمع نبود. آه از نهادش برآمد.

فکر کرد که حتماً موقع دعوا با امین که کتش پاره شده بود شمع هم از سوراخ جیبش افتاده بود. همش تقصیر این امین بود. به او گفته بود بچه یک توده‌ای کثیف و او هم تحمل نکرده بود و مشتش را حواله فک امین کرده بود. تقصیر خانم معلم هم بود با آن دیکته گفتنش. خانم معلم خوانده بود که “توده کثیف است” و او معصومانه گفته بود: خانم توده کثیف نیست. آنوقت امین, که پدرش سروان است, شیشیکی بسته و به صدای بلند گفته بود: “بچه توده‌ای کثیف” و همه بچه‌ها هم خندیده بودند. این شد که کتک کاری شروع شد و معلم هم او را تنبیه کرد به جرم اینکه او به امین مشت اول را زده بود. مجبور شد بعد از زنگ آخر نیم ساعت اضافه در گوشه کلاس سرپا بماند. همین شد که اتویوس مدرسه را هم از دست داد و راه به آن درازی را پیاده به خانه برگشته بود. از شانس بدش خانه آنها که همیشه پر از دوستان بابا و مامان بود، همانها که ازشان به کرات شنیده بود که “توده” هستند، هم خالی بود. با دو ساعت تاخیر رسیدن به منزل همان و خشم پدر و مادر همان.

اول بدون اینکه اصلا از او بپرسند که چه اتفاقی افتاده فقط با دیدن کت پاره شده اش بابا یک فصل کتکش زد و بعد هم نوبت مامان رسید که او را در زیر زمین زندانی کرد. حتی نگذاشتند که بگوید که به خاطر آنها در مدرسه تنبیه شده و کتک کاری کرده. به خاطر همان “توده” که او حتی نمی‌دانست به چه معنایی در خانه آنها به کار می‌رود. فقط می‌دانست که پدر و مادر او جزوی از “توده” هستند. 

صدای پا از بالا می‌آمد ولی گروم گرومِ راه رفتن‌ها در فضای تاریک زیرزمین بیشتر وهم‌آور بود تا آرامش بخش. پسرک  کبریتش را در‌آورد و یکی را روشن کرد. چشمش به کارتون کتابهای پدر افتاد و فکری مثل برق از سرش گذشت. ولی به خودش گفت: مگر از جانت سیر شده‌ باشی. 

شعله کبریت به آخر رسید و انگشتش را سوزاند و خاموش شد. پسرک سر انگشتش را مکید و باز در تاریکی کزکرده نشست. 

چند لحظه بعد ناگهان مثل آنکه چیزی به خاطر آورده باشد، از جا پرید. بی‌درنگ یکی از کتابهای “توده” را برداشت. کبریت دیگری روشن کرد و کتاب را با آن آتش زد. کتاب قدیمی بود و حسابی شعله پرنوری ایجاد کرد. پسرک به سرعت در کیفش را باز کرد و کتاب و دفترش را درآورد و تندتند مشغول مشق نوشتن شد….  

گم شده در زمان

داستان‌واره 12 نظر »

صدای ممتد زنگ همه همسایه‌های ساختمان را از جا پراند. همه همزمان از آیفون می‌پرسیدند  کیه ولی جوابی نمی‌آمد. زن همسایه طبقه اول خودش آمد دم درِ حیاط و در را باز کرد. خانمی با سر و وضعی متشخص ولی اندکی آشفته بدون گفتن کلامی آمد توی حیاط. همسایه طبقه اول به دنبالش آمد و پرسید که دنبال چه کسی است. ولی زن گویی که سئوال را نشنیده باشد به راه خود ادامه داد. لحظه‌ای بعد ایستاد و به صدایی بلند و آمرانه گفت: “پس این ننه هاجر کجاست؟ چرا بچه‌ها آماده نیستند؟” همسایه‌های دیگر که همگی زنگ درشان زده شده بود یکی یکی آمدند پایین و شنیدند که همسایه طبقه اول باز پرسید: “خانم دنبال کدوم خونه می‌گردین؟” زن ایستاد و نگاهی به دور و بر انداخت. این بار زن کمی هراسان و مستاصل گفت: “پس بچه‌های من کو؟ چرا مش رمضان نیست؟ چرا آب حوض خالی نشده؟ نکنه بچه‌هام توی حوض افتاده باشن….”

همسایه طبقه دومی با حیرت پرسید: “کدوم حوض؟” زن با استیصال بیشتر نگاهی خالی به جمع همسایه‌ها که حالا همه‌شان جمع شده بودند انداخت و باز گفت: “کمک کنید. لطفا یکی کمک کنه که بچه‌ها رو پیدا کنم. شاید توی حوض افتاده باشن. اونا همین جا بودن وقتی که من رفتم. ولی حالا نیستن. ننه هاجر هم که پیدایش نیست.”

یکی از همسایه‌ها آهسته به دیگران گفت: “بیچاره پیرزن باید که حواس پرتی داشته باشه”. زن کلمه پیرزن را که شنید زیرلب شکسته بسته گفت: “پیرزن؟…من….من …فقط ….” و نگاهش بر دستان چروکیده‌اش خیره ماند.

کمربند خشمگین

داستان‌واره 11 نظر »

دخترک گرم بازی توی کوچه بود که تنگش گرفت. آنقدر بدجور که شتابان دوید در کنج کوچه و چمباته زد…. از شانس بد برادر کوچکترش همان‌ موقع سر رسید و جیغش هوا رفت: وای… به بابا میگم که چکار کردی. دخترک هراسان کارش را تمام کرد و به برادرش گفت که اگر به پدر نگوید سهم لقمه مدرسه‌اش را صبح به او خواهد داد. برادر گفت: حتماً میدی؟ دخترک داد زد: حتماً و رفت باز سرگرم بازی شد. 

ساعتی دیگر صدای زنگ دوچرخه پدر را که شنید قلبش به تاپ تاپ افتاد. مبادا داداش بهش بگه… دوید توی خانه و سرگرم کمک کردن به مادر برای سفره شام شد. سفره به دست آمد توی اتاق که پهن کند. پدرش را دید که با چشمهای قرمز شده و متورم با کمربند شلوار به دست به طرف او هجوم آورد. بی‌آنکه فرصتی برای فرار باشد کمربند خشمگین در هوا صفیر کشید و محکم بر کفل دخترک فرود آمد و خط قرمزی دور تا دور پاهای کوچکش کشید. یکبار، دو بار، سه بار. جیغ دخترک هوا رفت. بار چهارم کمربند بالا رفت ولی اینبار هدف را گم کرد، لحظه‌ای در هوا معطل ماند و لحظه‌ای دیگر به همراه مرد بر زمین افتاد…

سرش دوران می‌کرد و همه جا را محو می‌دید. گیج و گنگ وقایع روز تا همین چند ثانیه پیش را یکی یکی مثل فیلم‌های کند شده به یاد آورد: دعوای خودش با سرکارگر، صدای زیر پسر کوچکش و صفیر خشمگین کمربندش. صدای هق‌هق دخترکش را شنید که زیر لب می‌گفت: بابا، بابا جون ببخشید، لطفاً نمیر، دیگه توی کوچه اینکارو نمی‌کنم، بابا لطفا نمیر…

پ.ن. نوشته فوق داستانی واقعی‌ست. در واقع تصویری‌ست از خاطره کودکیِ یک دوست قدیمی آبادانی‌ام که سالهاست که گم‌اش کرده‌ام. به مناسبت اول مهر یاد این خاطره افتادم.

آهنین

داستان‌واره 13 نظر »

هفته‌ای دو روز کار می‌کرد که خرج گذران زندگیش در بیاید و به جز آن فقط به ضرورت خرید مایحتاج زندگی از خانه بیرون میرفت. باقی وقت در خانه کتاب می‌خواند. آنقدر به تنهایی عادت کرده بود که دیگر تحمل هیچ آدمی را هم نداشت. از صبح تا شام فقط با کتری و قهوه‌جوش و یک عدد قابلمه‌اش حرف می‌زد. افتخارش به این بود که او را فردی آهنین می‌دانستند. هرگز در برابر هیچ چیزی سر خم نکرده بود. نه زندان، نه شکنجه، نه فقر، نه علاقه به خانواده و نه عشق، هیچ چیزی او را خم نکرده بود. غرورش او را بس بود. برای قابلمه و کتری تعریف می‌کرد، از خاطرات مبارزات سیاسی‌اش می‌گفت و از شکنجه‌های زندان، از دوستانی که کشته شده بودند و از نوشته‌های سیاسی‌اش که دست به دست می‌گشت و از عشاقش که چگونه همه را از خود رانده بود.

دکتر به او گفته بود که باید به جای تعریف کردن برای قابلمه و کتری  اینهمه را می‌نوشت. در قالب داستان هم باید که می‌نوشت. پس شروع کرد.

چهره‌اش از پس حلقه‌های دود سیگار دیده نمی‌شد. کتری با هیجان سوت می‌زد و قابلمه روی شعله دیگر اجاق آه می‌کشید و اشک می‌ریخت. اما او اینهمه را نمی‌دید و عرق کرده و با هیجان می‌نوشت. گاه بلند بلند می‌خواند و می‌نوشت. از آن فرد آهنین می‌نوشت. دیگر گذشت زمان را نمی‌فهمید، نمی‌دانست که خواب است یا بیدار. در خلسه است یا هوشیاری ولی قلمش  بر کاغذ به دنبال کلمات پرنده می‌دوید تا به خط‌شان کند.

از صدای ممتد زنگ خطر به خود آمد. دود همه جا را فرا گرفته و اشکهای قابلمه خشک شده و کتری از نفس افتاده بود. بوی سوخت می‌آمد. از جا پرید. اجاق گاز را خاموش کرد و از قابلمه و کتری عذر خواهی کرد و با آب سرد به حالشان آورد و برگشت سر میزش.

نگاهش به نوشته خودش افتاد. با حیرت کاغذها را بلند کرد و دوباره با دقت خواند. چهره‌اش درهم رفت. نمی‌توانست که باور کند. قهرمان داستانش به او خیانت کرده بود؛ او عاشق شده بود…. 

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats