آنروز صبح وقتی که مادرش همانطور از توی رختخواب به آرامی به او گفت که از بیبی بخواهد که موهایش را ببافد اصلا به دلش بد نیاورد؛ حتی کمی خوشحال هم شد. بیسئوال رفت سراغ مادر پدرش که بیبی صدایش میکردند و پایین پایش نشست. بیبی انگشتهایش از شدت رماتیسم کج شده بودند و موهایش را شل میبافت و دردش نمیآورد. دخترک موهای بلند و روشنی داشت که وقتی موهای بافتهاش را باز میکرد که شانه بزند و از نو بافته شود، مثل یک گندمزار مواج در باد دیده میشد. مادرش غالباً به هنگام بافتن موی او ترانه گل پامچال را زمزمه میکرد و مویش را سفت میکشید که بافتهاش محکم شود. آنقدر سفت که دخترک همیشه جیغ میکشید و معترض بود. ولی مادرش میگفت که خوبیت ندارد که دختر با موی پریشان دیده شود.
عصر که از مدرسه آمد بیبی به او گفت زیاد سر و صدا نکند که برادر کوچکش تازه خوابیده و مادرش هم مریض است و خوابیده. دخترک این را که شنید کیف و مانتو و مقنعهاش را به گوشهای پرت کرد و قبل از اینکه بیبی بتواند چیزی بگوید دوید توی کوچه مشغول بازی با بچهها شد. خوشحال بود که با خیال راحت میتواند بازی کند بدون اینکه مادرش مانعش شود. تا قبل از آمدن پدرش به خانه توی کوچه بازی کرد و بعد کثیف و خاکی و آشفته موی به خانه برگشت. خودش را آماده کرده بود که اگر مادرش دعوا کند چه داستانی سرهم کند. اما با تعجب دید که مادر در سکوت فقط برادر کوچکش را روی پایش گذاشته که بخواباند و بیبی هم در آرامش دارد سفره شام را میاندازد.
دخترک آنقدر خسته بود که بعد از شام همان سر سفره خوابش برد. فردا صبح که از خواب بیدار شد بدنبال مادرش گشت ولی دید که به جای مادرش بیبی در اتاق آنها خوابیده و پدر هم مثل هر روز صبح خیلی زود رفته بود. دلش یکباره هری ریخت پایین. بیبی را محکم تکان داد و پرسید که مادرش کجاست. بیبی به آرامی گفت که نترسد که مادرش جای او در اتاقش خوابیده است ولی دخترک حق ندارد که به آن اتاق برود چون تا یک مدت که مادر خوب شود لازم است که مادر تنها بخوابد. آنروز صبح هم باز بیبی موهایش را شل بافت.
سه روز دیگر گذشت و دخترک دیگر یواش یواش دلش حتی برای نیشگون گرفتنهای مادرش، وقتی که کارِ بد میکرد، هم تنگ شده بود. بیبی اصلا نمیگذاشت که پیش مادرش برود. گاهی از لای در مادرش را که همش روی رختخواب دراز کشیده بود نگاه میکرد؛ یواشکی صدایش میزد. مادر به او نگاه میکرد و با لبخندی که به گریه شباهت داشت با دستش به او اشاره میکرد که برود. دخترک سر در نمیآورد که مادرش چه بیماریای گرفته که میبایست اینطور در اتاق تنها بماند. از پدر پرسیده بود ولی جواب درستی نشنیده بود.
روز پنجم عصر که از مدرسه برگشت دیگر دلش نمیخواست که حتی توی کوچه هم برود. سر بیبی به برادرش گرم بود. از فرصت استفاده کرد و بدون اینکه بیبی متوجه شود به درون اتاق مادرش خزید. مادرش را صدا کرد و گفت: “مامان پاشو دیگه، ببین بیرون چه آفتاب قشنگی شده، مامان تو رو خدا بلند شو.” مادر با نگاه بیرمقش او را نگاه کرد، لبانش گویی که میخواستند چیزی بگویند به لرزش افتادند ولی دخترک چیزی نشنید. فکری به کلهاش زد. از اتاق دوید بیرون گیساش را کمی باز کرد و موهایش را بسرعت کمی آشفته کرد و دوباره پیش مادرش برگشت و گفت: “مامان ببین بیبی موهامو شل بافته و حالا چی شده. خوبیت نداره اینجوری برم تو کوچه ها!” و بعد سرش را روی سینه مادرش آورد پایین. دستهای مادر با تلاش فراوان بلند شدند و از سر دخترک روی موهایش سر خوردند…
……
مادر و دختر جلوی آینه بزرگ قدی نشسته بودند و مادر خرمن موهای دخترش را شانه میزد که ببافد. یک لحظه نگاهش روی عکس دخترک در آینه خیره ماند. عین بچگیهای خودش بود: موهای بلند قهوهای روشن، چشمهای عسلی، و نگاه شیطان و کنجکاو. ناگهان از صدای جیغ دخترش به خود آمد که میگفت: “مامااااان کَندی موهامو.” مادر سر دخترک را در آغوش گرفت و گفت: “ببخش دخترم. یک لحظه خودمو با تو توی آینه دیدم حواسم پرت شد و فکر کردم که شاید تو هم دلت بخواد که یک بار، فقط یک بارِ دیگه، مادرت موهات رو باز سفت بکشه….”



