این پست شرح ندارد! فقط نگاه کنید. مصاحبه ای است از مرتضی اسدی با مردم در تهران.
این پست شرح ندارد! فقط نگاه کنید. مصاحبه ای است از مرتضی اسدی با مردم در تهران.
کامنتهای زیر این لینک در بالاترین انگیزه نوشتن این پست شده است. ناگفته نماند که من هنوز کامنتها را بیشتر از خود مقالات در بالاترین میخوانم عمدتا به این دلیل که بیشتر از خود مقالات پست شده، این کامنتها هستند که نشانگر روحیه مردمی که در خیابانهای بالاترین رفت و آمد میکنند هستند.
و اما در باب موضوع آن لینک در بالاترین، شیخ اجل، سعدی در حکایتی در گلستان میفرماید:
“یکی از بزرگان را بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت. طاقت ضبط آن نداشت و بیاختیار از او صادر شد! گفت: ای دوستان، مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی از آن به وجود من رسید. پس شما نیز به کَرم معذور دارید!
شکم زندان باد است ای خردمند… ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل …که باد اندر شکم بار است بر دل××”
شاید برایتان جالب باشد بدانید که مانیتور کردن همین بادِ مخالف برای بیمارانی که از بیهوشی به در میآیند امری است مهم که نشانه سلامت کلیه و برگشت بیمار به حال عادی میباشد. به همین دلیل ژاپنیها اولین دستگاه الکترونیکی مانیتور کردن بادِ مخالف در شکم را اختراع کردهاند. برای اطلاع بیشتر اینجا را ببینید. پس از آن تا دلتان بخواهد باز هم مانیتور بادِ مخالف اختراع شده است که بعضیهایش برای مصارف علمی است مثل این یکی که برای گاوها اختراع شده است و یا این یکی برای مطمئن شدن از تمیزی هوا و خیلی اختراعات دیگر که کافیست یک سرچ ساده کنید و پیدایشان کنید.
و اما یک دکتر جوان از آشنایان که در غرب بزرگ شده است میگوید که کلمه رایج معادل “بادِ مخالف در شکم” خصوصاٌ در فارسی (علیرغم اینکه ما رویمان نمیشود که بنویسیمش) خودش کلمه خندهداری است برای اینکه اولا خود کلمه صدای تردی دارد و امکان ندارد که کسی این کلمه را بگوید و لبی به خنده باز نشود! راست میگوید؛ نه؟! و دیگر آنکه میگوید که نگاهداشتن بادِ مخالف در شکم باعث بداخلاقی میشود! که بنظرم در این زمینه سعدی هم با او همعقیده است! و آخر آنکه میگوید که هر آدم سالمی در روز 44 مرتبه بادِ مخالف از خود صادر میکند! وقتی که پرسیدم این یکی را از کجا درآورده است، گفت که اگر باور نمیکنی خودت یکروز بشمر!
×× - ابا تشکر از پیکولوی عزیز که به مدد حافظه گوگل شعر را اصلاح نمود! فکر نمی کردم که گوگل گلستان را هم یادش باشد!.
دیروز یکی از آشنایان از لندن زنگ زد و گفت که خوابی عجیب دیده است و عالمی به او گفته است که خوابش به مثابه پیشگویی های نوستراداموس می ماند و چه بسا که تعبیر آنچنانی برای جهانیان داشته باشد. گفتم: خیر است انشاءالله! گفت ولی می خواهد که تعبیر مرا هم بداند! آخر این دوست, علیرغم اختلاف عقیده های بسیارمان, بر اثر یک سلسله اتفاقات به بنده اعتقاد عمیقی دارد. خواستم که خوابش را تعریف کند.
گفت که در خواب در خانه ای در امریکا زندگی می کرده که به یکباره سیلی خروشان به راه می افتد و آب به بالا فوران می کند. او خانه اش را مثل یک چمدان بر می دارد و به جای بالاتری می رود ولی آب همچنان بالاتر می آید و او باز بالاتر می رود. در وحشت و اضطراب از غرق شدن در نهایت قله کوهی را پیدا می کند که احساس می کند که دیگر از فوران سیلاب در امان است و آنوقت از خواب بیدار می شود.
گفتمش که تعبیر ساده و در عین حال خیلی واقعی و راحتی دارد. اگر به گوش جان می شنودش بگویمش والا همان به که پیش همان عالمانی که آنگونه تعبیر خواب کرده اند, برود! اصرار کرد که بگویم.
گفتم: خواب تو نشانه نگرانی های تو از وضعیت اقتصادی امریکا, و به تبع آن, دنیا است. با سقوط روزافزون دلار تو نگران از بین رفتن سرمایه های خود در مناطق مختلف دنیا هستی. آن طوفان و سیلاب در واقع سمبل نگرانی تو از وضعیت طوفانی اقتصادی دنیا است. اینکه تو مرتب خانه ات را با خودت بالاتر می بردی سمبل کارهایی است که احتمالا می کنی برای اینکه سرمایه هایت را از دست ندهی. ته دلت هم راحت است که در نهایت کارهایی که می کنی به نتیجه می رسد و تو را و سرمایه هایت را از گزند بلا و طوفان های اقتصادی در امان می دارد.
گفت: عجیب! راست می گویی ها! باید که به فکر بعضی از قراردادهایم باشم!
پس از آن عهد کردم که دیگر مجانی تعبیر خواب نکنم؛ شما هم اگر تعبیر خواب خواستید اول چک تائید شده بفرستید! سر مبلغش می توانیم چانه هم بزنیم!
پ.ن. منظور من از نوشتن متن بالا این بود که خوابهای ما ریشه در افکار ما دارد. آنها پیغامی از لایه های پنهان تر ذهن و یا روح ما هستند. اگر می خواهید تعبیر خوابتان را بدانید در درون خود کند و کاو کنید. غالباً چیزی از دنیای غیب برای شما در خواب نمی آید بلکه این بصیرت و نگرش شماست به اضافه همه آن اطلاعاتی که در DNA های شما ذخیره شده و شما ممکن است هرگز هم به وجودشان اشراف نداشته باشید, که در خواب با سمبلهایی به شکل خواب بر شما جلوه گر میشود. من می توانم یک خواب را روانکاوی کنم ولی بیش از همه این خود شما هستید که می توانید بفهمید که چرا چه خوابی را می بینید. رمالی و جادوگری هم چرت و پرت است. مغز ما کارش دائما پیشگویی لحظه بعد است. خوابها هم اگر جنبه پیشگویی داشته باشند باز از اطلاعات دریافتی پروسس شده مغز ما ناشی میشوند. در مواردی که به نظر میرسد بعضی از دوستان نادیده بطور جدی از من در کامنت تعبیر خواب خواستهاند، باید بگویم که من اصلا به تعبیر خوابی که در یک جمله گفته شود اعتقادی ندارم و با آن خواب یک جملهای هم روانکاوی کردن و ریشه و علت خواب را درآوردن مشکل است. مثلاً دوست نادیده، هلن، احتمالاً دو نفر را میشناسد یا گمان دارد که آن دو نفر به او علاقه مندند و خواهان ازدواج با او و در نتیجه آن خواب را میبیند. ولی این یک تعبیر خیلی سطحی است به دلیل اینکه من هیچ اطلاعی از هلن ندارم. ولی مطمئناً خود او اگر در خویش کند و کاو کند علت دیدن آن خواب را درخواهد یافت. –مخلص شما - سارا
پ.ن. 4 شهریور 87 - از اینکه جواب سئوالی را که چه در کامنت و چه از طریق ایمیل از من پرسیده میشود، ندهم احساس بدی میکنم که در کل اینکار را بی احترامی میدانم. ولی از آنطرف مثل اینکه بعضی دوستان نوشته مرا خصوصاً در این پست و توضیحات بعدیام را نمیخوانند که همچنان چه از طریق ایمیل و یا کامنت از من تعبیر خوابهایشان را میخواهند در حالیکه من اصلاً به تعبیر خواب به معنای رایجِ آن اعتقاد ندارم (این بالا هم همین را هم گفتهام). باز هم میگویم که من فقط یک خواب را میتوانم که کمی روانکاوی کنم که برای آنهم بجز یک دسته از خوابهای بسیار معدود باید که شخص را بشناسم. فقط به ایمیل دو نفر در این خصوص پاسخ دادهام آنهم به دلایل خاص آن دو نفر. والا بنده علمِ غیب ندارم و عنوان این پست هم بیشتر طنز است تا هر چیز دیگر. فکر میکردم که لحن نوشته به اندازه کافی گویای طنزآلود بودن نکته بود. بعداً باز صریجتر توضیح نوشتم و اینک هم این توضیح. دوست ندارم که بیاحترامی تلقیاش کنید ولی باور کنید که اصلاً وفتی برای پاسخگویی این قبیل سئوالات و یا گفتن همین موضوع در پاسخ به تک تک ایمیل های درخواست تعبیر خواب ندارم. از پاسخ ندادنم دلخور نشوید.
هفته پیش سالگرد ایجاد این وبلاگ بود که به همان بهانه بالاخره دستی به سر و روی این خانه مجازی کشیدم. همین جا از کمانگیر عزیز و آزاده بانو بابت غرغر های مکررشان در باره پوسته قبلی و کمکهای فنیشان در پوسته جدید، هم شاکی و هم سپاسگزارم! عکسی که این بالا به عنوان banner میبینید عکسی است در ساحل بسیار زیبای Cancun مکزیک به هنگام طلوع آفتاب که چند سال پیش آنرا گرفته بودم.
و اما این تجربه یکساله وبلاگ نویسی برایم تجربه جالب و غنیای بوده است. در گوشه و کنار خیابانها و کوچههای این دنیای مجازی ایستادم و بحثها، دعواها و دوستیها را تماشا کردم. گاه قاطی هم شدم. بعد در خانه خودم، اثر گرفته از آنچه که در کوچه و خیابان اینترنت میدیدم، مطلبی نوشتم. از قِبَل این وبلاگ دوستانی پیدا کردهام که برایم بسیار عزیزند و احساس میکنم که با هم از یک قبیلهایم. مهمترین و جالبترین نکتهای که دریافتم اینست که آدمهای این دنیای مجازی هم چندان تفاوتی با آدمهای دنیای واقعی ندارند: همانطور که در دنیای واقعی من آدمها را از روی نگاهشان میشناسم و میتوانم بفهمم که چه در ذهنشان میگذرد، اینجا هم کم و بیش از لابلای کلماتشان، از نحوه آرایش خانه مجازیشان، از نوع استفاده هر کلمهشان در نظرها و یا گوشه و کنار وبلاگشان، باز هم میتوانم بفهمم که ذهنیت پشت آن وبلاگ چیست. البته بدون آنکه به دریافتهای اینچنینیام ارزشی بیش از آنچه که باید، بدهم، ولی همین مشاهدات ریز است که برایم دوستیهای با ارزشی با دوستان نادیده اینترنتی ارمغان آورده است. دفعه پیش در ایران یکی از این دوستان وبلاگی را دیدم؛ او را دقیقا همانگونه یافتم که از وبلاگش حدس زده بودم!
از این زاویه برای منی که از تماشا و اختلاط با مردم لذت میبرم، وبلاگ نویسی و گشت و گذار در اینترنت همانند همان کار در دنیای واقعی است بدون آنکه یکی از میزان وقتی که برای دیگری میگذارم، بکاهد. برای من درگیر شدن در اینترنت نه تنها مثل اعتیاد نشد (شاید چون از سن معتاد شدن دیگر گذشتهام!) بلکه برایم مثل پنجرهای شد که بیرون از دنیای اطراف خودم را هم نگاه کنم و در نتیجه از بیرون نیز به خود بنگرم.
و اما کمی آمار و ارقام در باره وبلاگم، که در راستای حرفهای گفته شده در بالا، برایم جالب است که ببینم چه تعداد خواننده وفادار (دوستان) دارم و یا مردم با چه کلمات سرچی به وبلاگم میرسند.
در عرض یکسال گذشته، جمعاً حدود 78600 بازدید داشتهام که از این میان 48500 تایش از بعد از خریدن دومین شخصی یعنی در عرض سه ماه گذشته بوده است و 30000تایش در عرض نه ماه اول که روی وردپرس بودم. باید بگویم که این درجه از افزایش تعداد بازدید و همزمانیاش با داشتن دومین شخصی برایم تعجب آور است. شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشند و صرفا یک تصادف باشد که ایندو فرآیند با هم دیده میشوند. والا اگر به لحاظ لینک شدن نوشتههایم در فرومهای پر بیننده نگاه کنید، فرق چندانی در میزان لینک شدن پستهای من در مثلا بالاترین ایجاد نشده است. میتواند این باشد که هر وبلاگی به مرور زمان بیشتر شناخته میشود و خوانندههای دائمی بیشتری پیدا میکند.
و اما آن تعداد بازدید به معنای تعداد افراد خواننده نیست. خوبی دومین شخصی اینست که جزئیات بیشتری از آمار بازدیده کنندهها را میتوان دریافت. البته بلاگ هوستهای ایرانی هم دیدهام که جزئیات خوبی را در اختیار میگذارند ولی وردپرس این اطلاعات را نمیدهد. باری از میان 48500 بازدید کننده سه ماه گذشته، تعداد افرادی که این بازدیدها را انجام دادهاند حدود 17000 نفرند که از این میان تخمین خود من از تعداد خوانندههای وفادار و دائمیام حدود 300 نفر است.
نکته دیگری که برایم قابل تامل است و معیاریست از اینکه یک وبلاگ چقدر موثر است، اینست که تعداد بازدید چند برابر تعداد افراد بیننده است. اگر تعداد بازدید مساوی تعداد بینندگان باشد به معنای اینست که افراد وبلاگ را گذری میبینند و رد میشوند. هر چه این تفاوت بیشتر باشد به معنای اینست که افراد با تامل بیشتری وبلاگ را میخوانند. نکته دیگر مدت زمان متوسطی است که هر بیننده روی وبلاگ صرف میکند. همانطور که گفتم نرمافزارهایی هستند که این اطلاعات آماری را روزانه، هفتگی، ماهانه و یا در کل میدهند. و البته این آمار روزانه بسته به اینکه پست جدیدی گذاشته شود یا نه و بسته به اینکه آن پست در یک فروم پر بیننده مثل بالاترین لینک شده باشد یا نه، متغیر است. برای وبلاگ من بطور متوسط تعداد بازدید 2.9 برابر تعداد بینندههاست که باعث خوشوقتی من است. بزبان لری این یعنی اینکه بینندهای که اینجا میآید نمکگیر میشود!
از آمار جالب دیگر کلمات سرچ هستند. حدود 20٪ بینندگان این وبلاگ از طریق سرچ میآیند و از میان کلمات سرچ شده بیشترین کلمات سرچ برای مطالب علمی این وبلاگ است، خصوصا مطالب در باره سلولهای بنیادین. بعد از آن بیشترین بازدید کننده ها برای کلمات کویر، موج و اسم خودم (سارا رها) و بعد از آن برای مطالب خانوادگی است. غالبا بازدید کننده هایی با سرچ جملهای شبیه “با دختر نوجوانم چه کنم؟” و یا “مشکلات بعد از طلاق” به این وبلاگ میرسند
این آمارها را که اینجا نوشتم در اصل برای خودم درآوردم برای اینکه به بهانه یکسال وبلاگنویسی به این فکر میکردم که چگونه میخواهم ادامه دهم و آیا اصلا میخواهم که ادامه دهم. خوشحالم از اینکه به دام کسب و جلب مشتری وبلاگی نیفتادهام (احتمالا باز برای اینکه از سنّ اینجور کارها هم گذشتهام!). باوجودیکه یک وبلاگ مثل یک خانه شخصی است و هر فرد آزاد است که از هر چه که میخواهد بنویسد ولی داشتن مخاطب آنهم مخاطبین وفادار و دائمی خود ایجاد مسئولیت میکند که دیگر آدم جفنگ نگوید و وقت دوستانش را هدر ندهد. این وبلاگ را از روز اول “آن دگری” در من ایجاد کرد و هم او بود که چند پست اول را نوشت. ولی هر چه زمان بیشتر گذشت، کمتر قلم به او داده شد و بنظرم میرسد که دیگر او چندان جایی در این خانه هم ندارد…حرفهای گفتنیام در مورد خانواده هم فعلا تمام شده است. اینست که از این به بعد بیشتر علمی خواهم نوشت و گاه سفرنامه و گاه هم شعر و البته گاه هم گفتگوهایی خودمانی از این قبیل.
دست آخر خطاب به آن دسته از دوستان خوبم که کنجکاوند بدانند که من در زندگی واقعیام که هستم، باید بگویم که راستی چه فرقی میکند بدانید که دقیقاً که هستم، چند سالم است و یا چه کاره هستم؟ اگر خواننده دائمی باشید از لابلای نوشتههایم تخمین درستی برای همه این سئوالات باید داشته باشید. کارِ سختی نیست در آوردن این اطلاعات؛ فقط کم مانده که آدرس خانهام را بدهم والا همه اطلاعات دیگر را دادهام! با این همه اگر هنوز خیلی کنجکاوید، یک پیشنهاد دارم و آن اینکه اگر حدسی دارید بروید فقط از آن شخصی که حدس میزنید من هستم بپرسید. اگر آن شخص مورد حدسِ شما من باشم، مطمئن باشید که به شما دروغ نخواهم گفت. ولی در کل اجازه دهید که همان سارای رها بمانم! دلیل موجه و در عین حال کاملا شخصیای برای این تقاضا دارم و میدانم که دوستانم چه در دنیای مجازی و یا واقعی به آن احترام میگذارند.
هنوز 13 نشده ولی دیگه خودم حوصله ندارم که صبر کنم! تازه ممکن است که این آزاده بانو حرف روز 13 ما را به عنوان دروغ 13 تلقی کند. پس این شما و این راز آن عکسهای ما از طیٌ الزمانِ ما.
خدمت شما عرض کنم که اول خودم کلی فسفر سوزاندم تا با برنامه نویسی مطلب و اضافه کردن کمی نویز نمک-فلفل (واقعا تابعی به همین نام در مطلب هست) و خراب کاریهای اسپکترومی عکس را تغییر دهم؛ دیگر کم مانده بود که راجع به این کار یک مقاله علمی هم برای کنفرانسی بنویسم! ولیکن نتیجه کارهای من آنچنان که عکس را غیر قابل شناسایی کند مقبول نیفتاد. پس دست بدامان اینترنت شدم و سرچ نمودم؛ بالاخره جوینده یابنده بود و یک نرم افزار بسیار با حال کشف نمودم.
داستان این است که هر دو عکس در واقع یکی بودند؛ عکس 20 سالگیام را برداشتم (که دیگر شبیهاش هم نیستم!) و با استفاده از این نرمافزار آنرا پیر و جوانتر کردم. بعد دوباره کمی با عکسها در مطلب ور رفتم و فیلترهای دیگر اعمال کردم (تا بعضی کنجکاوان وبلاگستان نتوانند به طریق معکوس به اصل عکس دست یابند!). برنامه نسبتا خیلی خوب نوشته شده. حالات دیگر هم ایجاد میکند مثل تغییر چهره به قیافه چینی و یا افریقایی و غیره. مثلا همان عکس چینی شده اش را ببینید.
نرمافزار فقط از یک روتین خاص برای همه عکسها استفاده میکند. پیر کردن یعنی اینکه صورت گرد تر و چاق تر شود و چشمها کوچکتر و جوانی هم برعکس آن. باز هم بنظرم خیلی برنامه خوبی است. چون من که نتوانستم این تغییرات را با مطلب ایجاد کنم. البته من با پردازش تصویر میشه گفت که تقریبا هیچ آشنا نیستم.
و اما بنده هیچ دروغی هم نگفتم (در کامنتها هم فقط بر اساس حدس های دوستان مزاح کردم!). گفتم عکسها فتوشاپی نیستند که خب درست است چون از فتوشاپ استفاده نکردم. در ضمن فتوشاپ اسم خاص یک نرمافزار مشخص است؛ اسم عام که نیست که بعضی دوستان که از طریق ایمیل برایشان این راز را فاش کرده بودم، معترض شده بودند. دیگر آنکه آن حرفهای در باب نگذشتن زمان بر من و گذر من بر زمان هم حرفهایی ست فلسفی و فلسفه هم که میدانید نه ثابت کردنی و نه ابطال کردنیست. برتراند راسل میگوید: آنچه که ما میدانیم علم است و آنچه که نمیدانیم فلسفه!
و دست آخر آنکه برنده این مسابقه کشف راز عکس آقای (شاید هم خانم ولی با احتمال کمتر از 2٪) موفقیت است که با قاطعیتی کوبنده حقیقت را کشف کرد و از نظرش هم کوتاه نیامد! آقای شهاب هم کم و بیش درست گفته است هرچند که من مویی ندیدم! والله روسریام کیپ کیپ بود و یک عدد تار مو هم دیده نمیشد که عکس را برای دانشگاه گرفته بودم. و اما این عزیزان جایزه نخواستند؛ پس به عنوان هورا گفتن برای آقای موفقیت 10 مرتبه روی وبلاگش کلیک کنید! شهاب هم که وبلاگ ندارد.
در انتها ببخشید اگر که حرصتون دادم فقط کمی مزاح سال نو بود؛ عوضش یک نرمافزار با حال براتون پیدا کردم. امتحان کنید و لذت ببرید ولی جانِ من مردم آزاری نکنید!
از آنجاییکه مشاعره و عکسهای جوات بازیمان در راستای زنده نگاهداشتن سرِکار گذاشتن خلائق ما را شهره آفاق وبلاگستان نموده است، دوست نادیده عزیز یک فتحی که ظاهرا باب جشنواره وبلاگستان را روز دوم و یا سوم عید فتح نموده بودند، از این حقیر هم که دیگر در شرف جمع کردن بساط عیدمان بودیم دعوت نمودند که باز ملت را شاد کنیم! در ضمن ایشان زحمت کشیده و لیست شرکت کنندگان در مشاعره را هم جمعآوری کرده اند و با کمک کمانگیر گراف هم کشیدهاند (ببینید) وقت نکردهام ببینم آیا همه کسانی که در ذیل پست من هم شرکت کردهاند اسمشان هم هست یا نه. ولی خودمانیم، این مشاعره خوب گرفت ها! خیلی محظوظ شدیم و همینجا از همه دوستان کمال تشکر را دارم که به دعوت مشاعره لبیک گفتند و زنده نگاهش داشتند. هنوز هم گویی که جریان دارد. در ضمن از فتحی عزیز بابت لطف و محبتش به بنده در این پست مشاعرهاش بسیار ممنونم.
ولی همانطور که میبینید خانهام دردست تعمیر است و بضاعتم اندک. تازه قول هم دادهام که راز عکسهای جواتیام را روز 13 (حالا شایدم 14) برملا کنم. القصه کوتاه که شرمندهام از مفلسیِ ایام که اینجنین وقتم این روزها تنگ است. در پاسخ دعوت مهربانانه فتحی خان جان فقط این شعر را در کامنت برایشان نوشتم و اینجا هم به رسم ادب به دعوت ایشان میگذارم.
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
یک فتحی وبلاگستان با ایده پدید آمد!
گفتا برخیز از چه نشسته ای
گفتم یارب این صلا از عرش مجید آمد!
گفتا بنه پست نوروزی و بکن شادی
بلکه تو هم در لیست برندگان بدید آمد
ما که گشتیم شهره در شعر و جوات بازی
فتح جانم کردی بگو اینهمه ندید آمد؟!
میدانم که وزنش میلنگد. آخر من کی شاعر بودهام؟! تازه مصرع اولش و کلمات درست و حسابیاش را هم جلالالدین (همین رفیقمان مولوی را عرض میکنم) به ما کمک کرده است.
علیرغم نقص فنیهای بیشمار و کندی سیستم که بخصوص اخیرا اعصاب خردکن شده، علیرغم کتک کاریها و فحش کاریهای بعضی گروهها در آن، علیرغم مدیریت مغرورانهٰ بالاترین، علبرغم همه اینها، من هنوز بالاترین را دوست دارم و با احترام به همه قوانیناش در آن فعالم یه یک دلیل بسیار ساده ولی عمیق. آن دلیل اینست که من دوستانِ بالاترینیام را دوست دارم؛ وقتی که هیچ خبری ازشان نداشته باشم دلتنگشان میشوم. توسط بالاترین ما بچه محل شدهایم. یک جورایی همه از هر عقیده و گروهی به هم عادت کردهایم. من دلم برای همه آنهایی که دیگر فعال نیستند، حتی آنهایی هم که گاه لات بازی در میآوردند هم تنگ میشود!
خیلی از قدیمیهایی که هنوز در بالاترین فعالند عمدتا بخاطر همین دوستانی است که در بالاترین پیدا کردهاند. اگر همه این دوستان با همین اسمهای کاربری در سایتهای شبیه بالاترین فعال شوند دیگر دلیل چندان محکمی برای ماندن در بالاترین نمیماند. ولی ما هنوز نسبت به بالاترین یک احساس نوستالژیک داریم. هنوز فرصت هست که بتواند ضعفها و نقصهایش را تا حدودی برطرف کند که اخیرا بنظر میرسد که میخواهد برطرف کند. امیدوارم که همچنان با هم بمانیم.
بهانه این نوشته این پست در بالاترین شد که سایت دنباله را که بسیار شبیه بالاترین طراحی شده معرفی کردهاست.
همانطور که می بینید بالاخره تشویقات دوست فرهیخته ناباب (!) کمانگیر عزیز کار دست بنده داده و این حقیر از آپارتمان نشینی مجازی به خانه مجازی نقل مکان کرده ام! هر چند که من از بچه محل بودن ورد پرس خوشم می آمد و همچنان هم همان معماری محله وردپرس را برای ساخت این خانه بکار گرفته ام ولی خب خانه با آپارتمان فرق دارد! از جمله فرقهایش اینکه اینجا حیاط دارد! می پرسید چطور؟ همینکه من می توانم در همه جای این صفحه دستکاری کنم و هر گوشه اش با کد اچ-تی-ام-ال چیزی بنویسم خودش به مثابه حیاط داشتن است. البته خب برف روبی و نظافتش هم پای خود صاحب خانه است!
ولی حالا از شوخی و مزاح با دنیای مجازی و واقعی که بگذریم اصل قضییه اینست که من از برنامه نویسی خوشم می آید و دوست دارم که بتوانم به کد اصلی ابزاری که از آن استفاده می کنم دسترسی داشته باشم. این امکان فقط در صورت داشتن دومین شخصی میسر است. این بدین معنا نیست که خیلی اچ-تی-ام-ال را خوب بلدم. نه ولی با همان اندک مقداری که بلدم توانسته ام مثلا کد صفحه اول و صفحات دیگر را دستکاری کنم که مثلا تابلوی صفحه اول همیشه فقط در همان صفحه دیده شود و نه جای دیگر و یا در صفحه برف ببارد. اینکارها را در آپارنمانهای اجاره ای نمیشود کرد. هنوز اسباب کشی ام تمام نشده و باید دستی به سر و روی خیلی از دیوارها بکشم و عکسها را منتقل کنم ولی انشاءالله بتدریج که باید این کد نویسی را هم بیشتر یاد بگیرم. مثلا فعلا نمی توانم هم داشبورد انگلیسی داشته باشم و هم این مشکل نقطه سمت راست آخر پاراگراف را حل کنم. لابد راهی دارد و پیدا می شود در ضمن از کمانگیر هم بابت در اختیار گذاشتن بی دریغ معلومات فنی اش سپاسگزارم.
خلاصه حالا بفرمایید چای تا سرد نشده
که در هوای بسیار سرد اینجا و برف در زمینه این صفحه می چسبد! این بیسکوییت ها هم موقع کریسمس به بازار می آیند و خوشمزه اند!
آهنگها (زیر عکس) هر دو ساخته دکتر امیر حسین خان سام عزیز هستند. اولی گفتگوی سه تار و پیانو است و دومی “میدانم که می آیی” قطعه پنجم از سی-دی “بهار صبح باران” با صدای علی بیات است .
با تشکر فراوان از شهرام عزیز بابت راهنمایی برای درست کردن راست به چپ این پستها.
گفتگوی سه تار و پیانو [3:16m]: Play Now | Play in Popup | Download (1)
میدانم که می آیی: Play Now | Play in Popup | Download (343)خیلی سرم شلوغه این روزها و نمی توانم کامنتها را آنطور که دوست دارم جواب دهم. ببخشید و فعلا به این آهنگ روح افزا و لبخند آور گوش کنید تا بعد….! یک ورژن قدیمی اش رو که طولانی تره هم یک جایی دارم ولی فعلا این حاضر و آماده با ذکر منبع است.
امروز خیلی پکر بودم و حال مرغ گلوبریده را داشتم که بی قرار در خون خویش می رقصد. سایه های خاطرات بر دیوار عمرم در میانم گرفته بودند و مرا از سویی به سویی دیگر می راندند. دم غروب ولی حالتی دست داد که پاک از پکری در آمدم و خوش شدم.