Aug 16
یکی از چیزهای جالب برای من عکس العمل دوستان نزدیکم بوده است وقتی که برای اولین بار وبلاگم را خواندند. برخی مرا, آنطور که آنها می شناختند, براحتی از میان مطالب وبلاگم دیدند و برخی کمی تا قسمتی یکه خوردند. یکی از این دوستان گروه دوم گفت: اه که چقدر تلخ می نویسی و با تلخ نویسی ات خصوصا آن نوشته “زندگی و قهوه”, “عیشوه” (واو را با فتح و لهجه ترکی بخوانید) می آیی!
گفتمش: پس تو هم بیا هم محله ای ما شو که کمی از شادیت به ما هم سرایت کند. گوش کرد و هم اکنون در محله ما وردپرسی ها در دشتی سبز سکونت دارد! سری به خانه اش بزنید که سخت مهمان نواز است…
Jun 26
یک اصطلاحی این طرفها هست که می گوید: چوب و سنگ پشتم را می شکند ولی کلمات نه. این اصطلاح را من فقط از زبان بچه ها و نوجوانان شنیده ام. احتمالا برای اینکه آدم بزرگها می دانند که کلمات چگونه گاه می توانند پشت آدمی را خم کنند. من به چشم خود دیده ام که کلمه چگونه تبدیل به گلوله میشود و می بارد و زخم می زند. از طرف دیگر همین کلمه را هم دیده ام که چگونه می تواند مهر بتراود و عطر دوستی بپراکند.
کلمه به مانند بدن برای معناست. کلمه اندیشه را هویتی مادی می بخشد و آنرا از حالت سیال بدر می آورد و بدان تعین می بخشد.
اینهمه گفتم که بگویم سپاسگزارم از لطف همه دوستان نادیده ای که با ایمیل و کامنت حالم را پرسیدند چنان که غم خجل گشت و در پس پرده جان نهان شد. قدر میدانم مهری را که از کلام بی پیرایه شان می تراوید.
چندی پیش ظریفی مرا به اشتباه (که اشتباه فرخنده ای بود از بابت اینکه با آن سایت آشنا شدم) به وب سایت رسمی یک استاد ایرانی رهنمون داد و در آن شعری از شاعری گمنام (بی نام) یافتم که بسیار به دلم نشست. شعر اینگونه آغاز می شد:
برابر طوفان شالی بافته از مهر بر گلو دارم
و به گاهی که از گلها سخن می گویم
ابر دشت سینه ام را پر می کند
و احساس می کنم
بجای دست
دو دسته گل دارم.
از ولایتی به ولایتی
با سبدی که از گریه های کودکان یتیم پر است
گشتی هماره دارم و میدانم که در راه
ماه سایه اندوه را
از شانه هایم می تکاند
تا دریابم که تنها خلعت آدمی
عاطفه است…
باز خواهم نوشت…