May 15
بنشین! نشستم, گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش الکن بود
او منتظر تا من بگویم گفتنیهای مگویم را
من منتظر تا او بگوید؛ وقت اما، وقت رفتن بود
گفتم که لب وا میکنم، با خویشتن گفتم، ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من به کار قفل بستن بود
– شعر از محمد علی بهمنی
Feb 07
داستان کوتاه زیر، نوشته خانم قدسی قاضینور است برگرفته از کتابی با همین نام که قبلا وعده تایپ کردنش را داده بودم. یک جورایی این داستان با آن نوشته اتوبیوگرافی-مانندِ سیب ارتباط دارد. اگر آنرا نخواندهاید بد نیست به همراه این داستان آنرا هم بخوانید. به نظر من علاوه بر محتوا داستان به لحاظ تکنیکی هم فوق العاده است. و اما محتوایش برای آنها که خاطرات انقلاب، زندان و جنگ جزو لاینفک ذهنشان شده است بسیار پرمعناست. بسیار کنجکاوم بدانم که این داستان با ذهن نسل جوان امروزی که بعد از انقلاب دنیا آمده است چگونه ارتباط برقرار میکند و آیا اصلا ارتباطی برقرار میکند؟ .
———–
چشمم را باز میکنم، سرم گیج میرود. بلند میشوم. پنجره را باز میکنم. هوا گرگ و میش است. صبج زود است یا غروب؟! نفس میکشم. هوای سرد توی ریههایم مینشیند، روی صورتم هم.
دستهایم را دور بدنم میپیچم. هوا سرد شده.
پنجره را میبندم. وارد هال میشوم. مادرم برنج پاک میکند، مرا که میبیند سرش را بلند میکند، میخندد و آه کوتاهی میکشد. میپرسم:
-این همه برنج؟
-خدا کند کم نیاد!
-مگه چند نفریم؟
-برای شام فرداس. برای …
سکوت میکند. خوب میکند! حوصله ندارم. میپرسد: ادامه پست »
Jan 25
توضیح: نوشته زیر بخشهایی از نوشتهای اتوبیوگرافی-مانندِ خانم قدسی قاضینور تحت نام “سیب” است که در کتاب کسوفِ او به همراه چند داستان و خاطره دیگر چاپ شده است. قبلا از خانم قاضینور تعدادی از هایکوهایش را برگرفته از کتابهای مختلفش در اینجا و اینجا نوشته بودم. با خواندن این نوشته هایکوهای او بهتر فهمیده میشوند و همینطور داستانهایش. اگر فرصتی شد در آینده یکی از داستانهای کوتاه او را، که ریشه در خاطراتی از زندگی خودش نیز دارد، و به نظرم از نظر تکنیک داستان نویسی نیز فوقالعاده است، خواهم نوشت. در متن زیر در هر جا که یک خط فاصله داده و چند نقطه گذاشتهام به معنای اینست که کمی از اصل متن را کوتاه کردهام.
سیب
میخواهم از زندگیم برایتان حرف بزنم. اما راستش تا وقتی به زندگیم “فکر” میکنم تمام لحظهها مثل یک فیلم سینمایی با تمام جزئیات از برابر چشمم عبور میکند. اما وقتی که میخواهم “وصف”شان کنم مثل آدمی که در برابر عکاسی نشسته تا عکس یادگاری بگیرد به مرتب کردن، نظم دادن و فرم دادن خودم میپردازم تا به بهترین فرم ممکن برسم.
شما فکر میکنید آنهایی که تا حالا راجع به زندگیشان برای شما گفتهاند از کدام شیوه استفاده کردهاند؟ خود شما چه؟ اگر شما بخواهید زندگیتان را بازگو کنید چطور؟ سبک شما چیست؟ میبینید چه مقوله عجیبی است؟!
با تمام اینها من مصمم هستم زندگیم را با شیوه “فکر” کردن و “وصف” کردن هم زمان شروع کنم. تلفیق عکس و سینما شیوه جالبیست. خیلی مدرن است؟ من اصلا چیزی به نام مدرن نمیشناسم؛ چطور؟
ادامه پست »
Jan 24
این عکس را از اینجا پیدا کردهام. گویا ورودی یک کلیسا است. نمیدانم کجا. نوشته روی دیوار میگوید: “ایکاش که مغز من نقشهای میداشت که به من بگوید که قلبم کجا برود.”
در نگاه اول نوشته به نظرم جالب آمد ولی بعد که فکرش را کردم دیدم که ترجمه این آرزو برای مغز یعنی اینکه نیمکره چپ برای نیمکره راست دستور کار صادر کند و نقشه بکشد. این یعنی اینکه دنیا پر شود از آدمهایی که فقط با منطقشان حرکت میکنند و این یعنی اینکه بیخیالِ هنر و احساسات و عشق و خلاقیت! من اگر بودم این نوشته را پاک میکردم و با همان اصطلاحات قلب و مغز که همه با آن بهتر آشنا هستند، مینوشتم: “ایکاش موتور محرکهام قلب ولی هدایت فرمان با مغزم میبود.”
Sep 26
همه را سِحر بخواباند و من خواب ندارم
این همه عشق ز افسونیِ جادوی تو بینم
در دل دیده غزلهای چنان آب روان را
تو بخوان که این همه از چشم سخنگوی تو بینم
درد دوری تو ازحد صبوری به در آمد
هله این درد نهانسوز به داروی تو بینم
بعد از این غزل این تصنیف هم میچسبد: تصنیف “میدانم که میآیی” ساخته امیرحسین خان سام نازنین، پزشک متخصص ساکن آکسفورد، و با صدای علی بیات.
____________
پ.ن..1 با عرض معذرت مجبور شدم که آهنگ رو بردارم تا مشکل فید ایجاد شده را حل کنم تا بعد دوباره بگذارمش. (ممنون از تذکر راجع به مشکل فید.)
پ.ن.2. نمیدانم چرا پادپرس با این آهنگ مشکل دارد. حالا جور دیگه هم مشکل حل میشه. برای شنیدن و دانلود کردن فایل ام-پی-3 اش روی این لینک کلیک کنید.
پ.ن. 3. باز یک مدل دیگر درست کردم! حالا فکر کنم کیفیت صدا هم بهتر شده باشد.
Jun 15
پای بستن چه سود؟
فراری دل بود!
×××
چنان غرق نگاه شد
که هیچ نجات غریقی
کاری پیش نبرد!
×××
پرنده درون قفس
برای بادبادک نخ بریده
گریست!
×××
بی تابی از گلوگاهت
چنان طوفانی شد
که غنچه های لبخندم را
پرپر کرد
×××
بازار ریا سکهست
مطاعم صداقتست
اعلان مفلسی!
×××
برای لحظه دیدار
تنها زینتم گل داغی ست
که به سینه خواهم زد
سکوت، شیرین ترین کلام خواهد بود
دهان اگر بگشایم
آهم آسمان ترا مه آلود میکند!
– نقاشی کار رنه مگریت است.
Jun 05
همیشه دیر می رسم
همیشه دیر می یابم
آن را که شتابان می جویم
می یابم اما
نه یار که نقش یار
بر ترک زمانه که گذشته است.
همیشه دیر می رسم!
– نه شاعر این شعر و نه نقاش این عکس را نمی شناسم. اگر شما می دانید لطف کنید و بنویسید. دوست عزیزی که گهگاه اینجا هم سر می زند سالیانی پیش این شعر را برایم فرستاده بود.
May 07

نگاهت به صافی چشمهای ست
که در خوابهای کودکیم بود
کودکانه در آن غوطهور شدم!
– قدسی قاضینور
برای دیدن طرحهای دیگر نقاش روی نقاشی کلیک کنید.
Apr 15

در انزوای کوچه تنهایی
وفتی دلم برای گریه گرفته است
ابر با چشم خسته من
گریه میکند
– شاعرش را به خاطر نمیآورم. شما اگر میدانید لطف کنید و بگویید. نقاشی کار فرانسیس هَمِل است.