لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

کسوف (داستانی کوتاه از قدسی قاضی‌نور)

عکس / شعر / نوشته 7 نظر »

داستان کوتاه زیر، نوشته خانم قدسی قاضی‌نور است برگرفته از کتابی با همین نام که قبلا وعده تایپ کردنش را داده بودم. یک جورایی این داستان با آن نوشته اتوبیوگرافی-مانندِ سیب ارتباط دارد. اگر آنرا نخوانده‌اید بد نیست به همراه این داستان آنرا هم بخوانید. به نظر من علاوه بر محتوا داستان به لحاظ تکنیکی هم فوق العاده است. و اما محتوایش برای آنها که خاطرات انقلاب، زندان و جنگ جزو لاینفک ذهنشان شده است بسیار پرمعناست. بسیار کنجکاوم بدانم که این داستان با ذهن نسل جوان امروزی که بعد از انقلاب دنیا آمده است چگونه ارتباط برقرار می‌کند و آیا اصلا ارتباطی برقرار می‌کند؟ .

———–

چشمم را باز می‌کنم، سرم گیج می‌رود. بلند می‌شوم. پنجره را باز می‌کنم. هوا گرگ و میش است. صبج زود است یا غروب؟! نفس می‌کشم. هوای سرد توی ریه‌هایم می‌نشیند، روی صورتم هم.

دست‌هایم را دور بدنم می‌پیچم. هوا سرد شده.

پنجره را می‌بندم. وارد هال می‌شوم. مادرم برنج پاک می‌کند، مرا که می‌بیند سرش را بلند می‌کند، می‌خندد و آه کوتاهی می‌کشد. می‌پرسم:

-این همه برنج؟

-خدا کند کم نیاد!

-مگه چند نفریم؟

-برای شام فرداس. برای …

سکوت می‌کند. خوب می‌کند! حوصله ندارم. می‌پرسد: ادامه پست »

فرازهایی از اتوبیوگرافی قدسی قاضی‌نور: سیب

عکس / شعر / نوشته 12 نظر »

توضیح: نوشته زیر بخش‌هایی از نوشته‌ای اتوبیوگرافی-مانندِ خانم قدسی قاضی‌نور تحت نام “سیب” است که در کتاب کسوفِ او به همراه چند داستان و خاطره دیگر چاپ شده است. قبلا از خانم قاضی‌نور تعدادی از هایکوهایش را برگرفته از کتاب‌های مختلفش در اینجا و اینجا نوشته بودم. با خواندن این نوشته هایکو‌های او بهتر فهمیده می‌شوند و همینطور داستان‌هایش. اگر فرصتی شد در آینده یکی از داستان‌های کوتاه او را، که ریشه در خاطراتی از زندگی خودش نیز  دارد، و به نظرم از نظر تکنیک داستان نویسی نیز فوق‌العاده است، خواهم نوشت. در متن زیر در هر جا که یک خط فاصله داده و چند نقطه گذاشته‌ام به معنای اینست که کمی از اصل متن را کوتاه کرده‌ام.

سیب

می‌خواهم از زندگیم برایتان حرف بزنم. اما راستش تا وقتی به زندگیم “فکر” می‌کنم تمام لحظه‌ها مثل یک فیلم سینمایی با تمام جزئیات از برابر چشمم عبور می‌کند. اما وقتی که می‌خواهم “وصف”شان کنم مثل آدمی که در برابر عکاسی نشسته تا عکس یادگاری بگیرد به مرتب کردن، نظم دادن و فرم دادن خودم می‌پردازم تا به بهترین فرم ممکن برسم.

شما فکر می‌کنید آن‌هایی که تا حالا راجع به زندگی‌شان برای شما گفته‌اند از کدام شیوه استفاده کرده‌اند؟ خود شما چه؟ اگر شما بخواهید زندگیتان را بازگو کنید چطور؟ سبک شما چیست؟ می‌بینید چه مقوله عجیبی است؟!

با تمام این‌ها من مصمم هستم زندگیم را با شیوه “فکر” کردن و “وصف” کردن هم زمان شروع کنم. تلفیق عکس و سینما شیوه جالبی‌ست. خیلی مدرن است؟ من اصلا چیزی به نام مدرن نمی‌شناسم؛ چطور؟

ادامه پست »

ای‌کاش مغز نقشه‌ای برای قلب می‌داشت؟!

خودمانی, عکس / شعر / نوشته 10 نظر »

این عکس را از اینجا پیدا کرده‌ام. گویا ورودی یک کلیسا است. نمی‌دانم کجا. نوشته روی دیوار می‌گوید: “ای‌کاش که مغز من نقشه‌ای می‌داشت که به من بگوید که قلبم کجا برود.”

در نگاه اول نوشته به نظرم جالب آمد ولی بعد که فکرش را کردم دیدم که ترجمه این آرزو برای مغز یعنی اینکه نیمکره چپ برای نیمکره راست دستور کار صادر کند و نقشه بکشد. این یعنی اینکه دنیا پر شود از آدم‌هایی که فقط با منطق‌شان حرکت می‌کنند و این یعنی اینکه بی‌خیالِ هنر و احساسات و عشق و خلاقیت! من اگر بودم این نوشته را پاک می‌کردم و با همان اصطلاحات قلب و مغز که همه با آن بهتر آشنا هستند، می‌نوشتم: “ای‌کاش موتور محرکه‌ام قلب ولی هدایت فرمان با مغزم می‌بود.”

می‌دانم که می‌آیی

روزانه, عکس / شعر / نوشته 8 نظر »

bird-ready-2fly.jpgهمه را سِحر بخواباند و من خواب ندارم 

این همه عشق ز افسونیِ جادوی تو بینم

در دل دیده غزل‌های چنان آب روان را

تو بخوان که این همه از چشم سخنگوی تو بینم

درد دوری تو ازحد صبوری به در آمد

هله این درد نهان‌سوز به داروی تو بینم

بعد از این غزل این تصنیف هم می‌چسبد: تصنیف “می‌دانم که می‌آیی” ساخته امیرحسین خان سام نازنین، پزشک متخصص ساکن آکسفورد، و با صدای علی بیات.

____________

پ.ن..1 با عرض معذرت مجبور شدم که آهنگ رو بردارم تا مشکل فید ایجاد شده را حل کنم تا بعد دوباره بگذارمش. (ممنون از تذکر راجع به مشکل فید.)

پ.ن.2. نمیدانم چرا پادپرس با این آهنگ مشکل دارد. حالا جور دیگه هم مشکل حل میشه. برای شنیدن و دانلود کردن فایل ام-پی-3 اش روی این لینک کلیک کنید.

پ.ن. 3. باز یک مدل دیگر درست کردم! حالا فکر کنم کیفیت صدا هم بهتر شده باشد.

چند هایکو از قدسی قاضی نور (3)

عکس / شعر / نوشته 6 نظر »

پای بستن چه سود؟

فراری دل بود!

×××

magritte_bird.jpgچنان غرق نگاه شد

که هیچ نجات غریقی

کاری پیش نبرد!

×××

پرنده درون قفس

برای بادبادک نخ بریده

گریست!

×××

بی تابی از گلوگاهت

چنان طوفانی شد

که غنچه های لبخندم را

پرپر کرد

×××

بازار ریا سکه‌ست

مطاعم صداقت‌ست

اعلان مفلسی!

×××

برای لحظه دیدار

تنها زینتم گل داغی ست

که به سینه خواهم زد

سکوت، شیرین ترین کلام خواهد بود

دهان اگر بگشایم

آهم آسمان ترا مه آلود می‌کند!

 

– نقاشی کار رنه مگریت است.

دیر…

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

always_late1.jpgهمیشه دیر می رسم

همیشه دیر می یابم

آن را که شتابان می جویم

می یابم اما

نه یار که نقش یار

بر ترک زمانه که گذشته است.

همیشه دیر می رسم!

– نه شاعر این شعر و نه نقاش این عکس را نمی شناسم. اگر شما می دانید لطف کنید و بنویسید. دوست عزیزی که گهگاه اینجا هم سر می زند سالیانی پیش این شعر را برایم فرستاده بود.

تنهایی

عکس / شعر / نوشته 8 نظر »

lonliness.jpgآخرین چراغ

 

از تنهاترین اتاق

 

خاموش می‌گردد…

 

 

– قدسی قاضی‌نور

نگاه

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

look.jpg

نگاهت به صافی چشمه‌ای ست

که در خواب‌های کودکیم بود

کودکانه در آن غوطه‌‌ور شدم!

 

قدسی قاضی‌نور

برای دیدن طرح‌های دیگر نقاش روی نقاشی کلیک کنید.

بارانی

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

2003_st_giles_rain.jpg

در انزوای کوچه تنهایی

وفتی دلم برای گریه گرفته است

ابر با چشم خسته من

گریه می‌کند

 

شاعرش را به خاطر نمی‌آورم. شما اگر می‌دانید لطف کنید و بگویید. نقاشی کار فرانسیس هَمِل است.

پرسه زنی در میان شاعر مسلکان وبلاگستان (1)

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

در میان خانه‌های مجازی شاعر مسلکان وبلاگستان پرسه می‌زنم. نمی‌دانم چرا در اغلب (و البته نه همه) وبلاگهای جوانان شاعر مسلک که وارد می‌شوم احساس سرما می‌کنم! همه در و پنجره‌ها باز است و باد تندی می‌آید. پرده‌ای در کار نیست ولی رنگ شیشه‌ها تیره است و آسمان بنظرم کدر می‌آید. در ترانه‌های عاشقانه‌شان هم خشونت و تندی عصر آهن را می‌بینم و صدای کشیده شدن آهن بر آهن را می‌شنوم. پارسال به هنگام تماشای باله مدرن دقیقا همچه احساسی را کرده بودم. در میان اشعار قدما، همگی اتفاق در این نظر دارند که اشعار مولانا گرم است و پر حرارت. بنظر من که کلماتش را که بلند می‌خوانی بخار می‌شوند! کلمات اشعار حافظ اما آرام و متین و شورانگیز می‌رقصند که گاه سرت را به دوران وا می‌دارند. اما من مثلا اشعار سعدی را هم که می‌خوانم، علیرغم اینکه بعضی‌هاشان را خیلی هم دوست می‌دارم، ولی کمی احساس خنکی می‌کنم که دلم می‌خواهد یک ژاکت بپوشم!

و اما از پرسه زنی‌های اخیرم در وبلاگهای شاعر مسلکان وبلاگستان، از آنها که حضورم را پذیرا شدند و از سرما به عطسه زدن نیفتادم، ره آوردی آورده ام که با هم بخوانیمشان. اول از وبلاگ یک مرد دو شعر را برگزیده‌ام. یک مرد ادعای شاعری ندارد ولی گاه شعرهایی می‌نویسد که در آن استعاره‌های بدیعی یافت می‌شود. اولی در واقع هایکوی بسیار بدیع و در عین حال ساده ولی قوی‌ای است. بی هیچگونه توضیحی بخوانیمش:

دوست من

پنجره را كه بستي

نديدي دست‌هايم لاي در مانده است.

…و من هنوز درد مي‌كشم

و دومین شعری سپید است و بی وزن ولی کلمات موسیقی دواری دارند. علیرغم اینکه سراینده از سکون دنیا می‌گوید ولی فضای شعرش در حال انبساط است و همه چیز در حال از درون متلاشی شدن است. گویی که سکون همه صوری است و لجظه‌ای دیگر همه چیز فرسنگها از هم دور و متلاشی خواهند بود. بنظر من در تصویر پردازی شعر قوی‌ای است.

گرما، گرماي آفتاب نبود

گرماي دست‌هاي تو بود

سرما، سرماي باران نبود

سرماي دست‌هاي تو بود

***

كاش زمان مي‌چرخيد

كاش جهان گيج بود

كاش من گم مي‌شدم

اما ايستاده است همه چيز

همه چيز از سنگ است و سخت

دارم انگار

سنگ را نفس مي‌كشم

***

بي‌رنگ و شفاف و مات

منظره‌ها همه رنگ‌پريده‌اند

وصف حال من نيست شايد

كه همه جهان

خالي از رنگ است

***

نه يك قدم

نه يك ماه

نه يك نسل

فاصله بيش از اين‌هاست انگار

آن‌قدر دور مي‌شوم كه بودنم را انكار مي‌كنم

حضورم را نه،

حس‌هايم را پس مي‌گيرم

دیگر وبلاگی که غالبا سر می‌زنم هرچند که صاحب آن مدتیست پس از آخرین اشعار دلتنگی‌اش خانه و مهمانان را رها کرده و رفته، وبلاگ سماع است. از اشعار او نیز دو هایکو و یک شعر آورده‌ام. با هم بخوانیم:

این روزها خاطره می خرم

قیمت چه تلخ
دل چه تنگ
و هوای حوصله ابری…

==============================

من اشک ابرم
روی گونه ی زمین افتاده ام
با سر انگشت تردت مرا پاک کن…

====================

شعر زیر در ایجاد بو و احساس سوختگی موفق است. شعر یک نامه از سر دلتنگی است و خیلی ساده ولی لطیف و روان به تقویمی از جنس زمان اشاره دارد که در حال سوختن است و شاعر بی صبرانه در انتظار سر آمدن روزهای سوختنی:

حال همه خوب است

تمام روز هایم بوی دلتنگی میدهد

وتمام دلتنگی هایم بوی سوختن

انگار خبری در راه است

فقط از خدا باید شعر بخواهم

شعری که در آن “ای کاش” نباشد.

با سر انگشت مگر بر تمام لحظه ها

خطی مورب میکشم

خطی که تا انتهای روزهای سوختنی

با تو بیاید.

و شعر آخر را از وبلاگ گنبد مینا برداشته‌ام که از آنهایی‌ست که من موسیقی کشیده شدن آهن بر آهن را از آن می‌شنوم. شاعر از خفقان می‌گوید و من فریادهای دردآلوده می‌شنوم. از شعرش خون می‌چکد. اینرا شما بخوانید که من نمی‌توانم بلند بخوانمش که صدایم در همهمه شعر گم می‌شود:

درد می‌کند گلویم

از بس

شیهه‌های سرکش‌ام را فروخورده‌ام

*

زخم است حنجره‌ام

و صدایم دارد تَرَک می‌خورد

از بس

حرف‌های شورشی‌ام را حلق آویز کرده‌ام

*

خوب نیستم

خفقان گرفته‌ام

این دست‌های عاطلِ بی‌کار

گواه غیبت طولانی من است!

 

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats