لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

می‌دانم که می‌آیی

روزانه, عکس / شعر / نوشته 4 نظر »

bird-ready-2fly.jpgهمه را سِحر بخواباند و من خواب ندارم 

این همه عشق ز افسونیِ جادوی تو بینم

در دل دیده غزل‌های چنان آب روان را

تو بخوان که این همه از چشم سخنگوی تو بینم

درد دوری تو ازحد صبوری به در آمد

هله این درد نهان‌سوز به داروی تو بینم

بعد از این غزل این تصنیف هم می‌چسبد: تصنیف “می‌دانم که می‌آیی” ساخته امیرحسین خان سام نازنین، پزشک متخصص ساکن آکسفورد، و با صدای علی بیات.

____________

پ.ن..1 با عرض معذرت مجبور شدم که آهنگ رو بردارم تا مشکل فید ایجاد شده را حل کنم تا بعد دوباره بگذارمش. (ممنون از تذکر راجع به مشکل فید.)

پ.ن.2. نمیدانم چرا پادپرس با این آهنگ مشکل دارد. حالا جور دیگه هم مشکل حل میشه. برای شنیدن و دانلود کردن فایل ام-پی-3 اش روی این لینک کلیک کنید.

پ.ن. 3. باز یک مدل دیگر درست کردم! حالا فکر کنم کیفیت صدا هم بهتر شده باشد.

چند هایکو از قدسی قاضی نور (3)

عکس / شعر / نوشته 6 نظر »

پای بستن چه سود؟

فراری دل بود!

×××

magritte_bird.jpgچنان غرق نگاه شد

که هیچ نجات غریقی

کاری پیش نبرد!

×××

پرنده درون قفس

برای بادبادک نخ بریده

گریست!

×××

بی تابی از گلوگاهت

چنان طوفانی شد

که غنچه های لبخندم را

پرپر کرد

×××

بازار ریا سکه‌ست

مطاعم صداقت‌ست

اعلان مفلسی!

×××

برای لحظه دیدار

تنها زینتم گل داغی ست

که به سینه خواهم زد

سکوت، شیرین ترین کلام خواهد بود

دهان اگر بگشایم

آهم آسمان ترا مه آلود می‌کند!

 

– نقاشی کار رنه مگریت است.

دیر…

عکس / شعر / نوشته 3 نظر »

always_late1.jpgهمیشه دیر می رسم

همیشه دیر می یابم

آن را که شتابان می جویم

می یابم اما

نه یار که نقش یار

بر ترک زمانه که گذشته است.

همیشه دیر می رسم!

– نه شاعر این شعر و نه نقاش این عکس را نمی شناسم. اگر شما می دانید لطف کنید و بنویسید. دوست عزیزی که گهگاه اینجا هم سر می زند سالیانی پیش این شعر را برایم فرستاده بود.

تنهایی

عکس / شعر / نوشته 8 نظر »

lonliness.jpgآخرین چراغ

 

از تنهاترین اتاق

 

خاموش می‌گردد…

 

 

– قدسی قاضی‌نور

نگاه

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

look.jpg

نگاهت به صافی چشمه‌ای ست

که در خواب‌های کودکیم بود

کودکانه در آن غوطه‌‌ور شدم!

 

قدسی قاضی‌نور

برای دیدن طرح‌های دیگر نقاش روی نقاشی کلیک کنید.

بارانی

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

2003_st_giles_rain.jpg

در انزوای کوچه تنهایی

وفتی دلم برای گریه گرفته است

ابر با چشم خسته من

گریه می‌کند

 

شاعرش را به خاطر نمی‌آورم. شما اگر می‌دانید لطف کنید و بگویید. نقاشی کار فرانسیس هَمِل است.

پرسه زنی در میان شاعر مسلکان وبلاگستان (1)

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

در میان خانه‌های مجازی شاعر مسلکان وبلاگستان پرسه می‌زنم. نمی‌دانم چرا در اغلب (و البته نه همه) وبلاگهای جوانان شاعر مسلک که وارد می‌شوم احساس سرما می‌کنم! همه در و پنجره‌ها باز است و باد تندی می‌آید. پرده‌ای در کار نیست ولی رنگ شیشه‌ها تیره است و آسمان بنظرم کدر می‌آید. در ترانه‌های عاشقانه‌شان هم خشونت و تندی عصر آهن را می‌بینم و صدای کشیده شدن آهن بر آهن را می‌شنوم. پارسال به هنگام تماشای باله مدرن دقیقا همچه احساسی را کرده بودم. در میان اشعار قدما، همگی اتفاق در این نظر دارند که اشعار مولانا گرم است و پر حرارت. بنظر من که کلماتش را که بلند می‌خوانی بخار می‌شوند! کلمات اشعار حافظ اما آرام و متین و شورانگیز می‌رقصند که گاه سرت را به دوران وا می‌دارند. اما من مثلا اشعار سعدی را هم که می‌خوانم، علیرغم اینکه بعضی‌هاشان را خیلی هم دوست می‌دارم، ولی کمی احساس خنکی می‌کنم که دلم می‌خواهد یک ژاکت بپوشم!

و اما از پرسه زنی‌های اخیرم در وبلاگهای شاعر مسلکان وبلاگستان، از آنها که حضورم را پذیرا شدند و از سرما به عطسه زدن نیفتادم، ره آوردی آورده ام که با هم بخوانیمشان. اول از وبلاگ یک مرد دو شعر را برگزیده‌ام. یک مرد ادعای شاعری ندارد ولی گاه شعرهایی می‌نویسد که در آن استعاره‌های بدیعی یافت می‌شود. اولی در واقع هایکوی بسیار بدیع و در عین حال ساده ولی قوی‌ای است. بی هیچگونه توضیحی بخوانیمش:

دوست من

پنجره را كه بستي

نديدي دست‌هايم لاي در مانده است.

…و من هنوز درد مي‌كشم

و دومین شعری سپید است و بی وزن ولی کلمات موسیقی دواری دارند. علیرغم اینکه سراینده از سکون دنیا می‌گوید ولی فضای شعرش در حال انبساط است و همه چیز در حال از درون متلاشی شدن است. گویی که سکون همه صوری است و لجظه‌ای دیگر همه چیز فرسنگها از هم دور و متلاشی خواهند بود. بنظر من در تصویر پردازی شعر قوی‌ای است.

گرما، گرماي آفتاب نبود

گرماي دست‌هاي تو بود

سرما، سرماي باران نبود

سرماي دست‌هاي تو بود

***

كاش زمان مي‌چرخيد

كاش جهان گيج بود

كاش من گم مي‌شدم

اما ايستاده است همه چيز

همه چيز از سنگ است و سخت

دارم انگار

سنگ را نفس مي‌كشم

***

بي‌رنگ و شفاف و مات

منظره‌ها همه رنگ‌پريده‌اند

وصف حال من نيست شايد

كه همه جهان

خالي از رنگ است

***

نه يك قدم

نه يك ماه

نه يك نسل

فاصله بيش از اين‌هاست انگار

آن‌قدر دور مي‌شوم كه بودنم را انكار مي‌كنم

حضورم را نه،

حس‌هايم را پس مي‌گيرم

دیگر وبلاگی که غالبا سر می‌زنم هرچند که صاحب آن مدتیست پس از آخرین اشعار دلتنگی‌اش خانه و مهمانان را رها کرده و رفته، وبلاگ سماع است. از اشعار او نیز دو هایکو و یک شعر آورده‌ام. با هم بخوانیم:

این روزها خاطره می خرم

قیمت چه تلخ
دل چه تنگ
و هوای حوصله ابری…

==============================

من اشک ابرم
روی گونه ی زمین افتاده ام
با سر انگشت تردت مرا پاک کن…

====================

شعر زیر در ایجاد بو و احساس سوختگی موفق است. شعر یک نامه از سر دلتنگی است و خیلی ساده ولی لطیف و روان به تقویمی از جنس زمان اشاره دارد که در حال سوختن است و شاعر بی صبرانه در انتظار سر آمدن روزهای سوختنی:

حال همه خوب است

تمام روز هایم بوی دلتنگی میدهد

وتمام دلتنگی هایم بوی سوختن

انگار خبری در راه است

فقط از خدا باید شعر بخواهم

شعری که در آن “ای کاش” نباشد.

با سر انگشت مگر بر تمام لحظه ها

خطی مورب میکشم

خطی که تا انتهای روزهای سوختنی

با تو بیاید.

و شعر آخر را از وبلاگ گنبد مینا برداشته‌ام که از آنهایی‌ست که من موسیقی کشیده شدن آهن بر آهن را از آن می‌شنوم. شاعر از خفقان می‌گوید و من فریادهای دردآلوده می‌شنوم. از شعرش خون می‌چکد. اینرا شما بخوانید که من نمی‌توانم بلند بخوانمش که صدایم در همهمه شعر گم می‌شود:

درد می‌کند گلویم

از بس

شیهه‌های سرکش‌ام را فروخورده‌ام

*

زخم است حنجره‌ام

و صدایم دارد تَرَک می‌خورد

از بس

حرف‌های شورشی‌ام را حلق آویز کرده‌ام

*

خوب نیستم

خفقان گرفته‌ام

این دست‌های عاطلِ بی‌کار

گواه غیبت طولانی من است!

 

چند هایکو از جلال‌الدّین، حافظ، رهی معیری و کلیم کاشانی (1)

عکس / شعر / نوشته 10 نظر »

هایکو عبارتی است که به اشعار کلاسیک اطلاق نمی‌شود ولی منظورم از این عنوان این است که بعضی ابیات پراکنده از میان اشعار معروف و قوی هم به نوعی در معنا مثل هایکو می‌مانند: مستقل از ابیات دیگر همان شعر خاص غالباً در اذهان می‌مانند (گاه حتی به ضرب المثل تبدیل می‌شوند) و می‌توانند مثل یک هایکو به تنهایی معنایی را در یک کلام استعاره‌ای بیان کنند مضافاً که آهنگ و وزن هم دارند. اینگونه ابیات عموما بیرون از کل غزل، قصیده و یا مثنوی شعری که در آن میان گفته شده‌اند، جلوه بیشتری پیدا می‌کنند. به این جهت است که این ابیات را هایکوی کلاسیک نام می‌نهم. پست قبلی را به هایکوهای خانم قاضی نور که بسیار دوستشان دارم اختصاص دادم و اینک یک سری از ابیات پراکنده و به تعبیرِ من هایکو مانند از اشعار کلاسیک را می‌نویسم برای مقایسه. دوست دارم که نظرتان را در باره این تعبیرم بدانم. دریغ نکنید. اولی و دومی از رهی و کلیم است. سه تای بعدی از حافظ و بقیه از مولوی است.

همراه خود باد صبا می‌برد مرا ….. یارب چو بوی گل به کجا می‌برد مرا

برگ خزان رسیده بی‌طاقتم رهی ….. یک بوسه نسیم به کجا می‌برد مرا

*****

ما ز آغاز و ز انجام این جهان بی‌خبریم ….. اول و آخر این کتاب کهنه افتاده است

*****

دل از من برد و روی از من نهان کرد ….. خدا را با که این بازی توان کرد

میان مهربانان کی توان گفت ….. که یار چنین گفت و چنان کرد

*****

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ….. ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

*****

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا ….. سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

*****

بگذاشتیم غمِ تو نگذاشت مرا ….. حقا که غمت از تو وفادارتر است

*****

هر ترانه اولی دارد دلا و آخری ….. بس کن آخر این ترانه، نیستش پایان چرا

*****

گر بریزد خونم آن روح‌الامین ….. جرعه جرعه خون خورم همچون زمین

چون زمین و چون جنین خونخواره‌ام ….. تا که عاشق گشته‌ام این کاره‌ام

*****

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه ….. کنون که مست و خرابم صلای بی‌ادبی!

*****

من چه گویم یک رگم هشیار نیست ….. شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر ….. این زمان بگذار تا وقت دگر

*****

این سخن ناقص بماند و بی‌قرار ….. دل ندارم، بی‌دلم، معذور دار

چند هایکو از قدسی قاضی‌ نور (2)

عکس / شعر / نوشته 2 نظر »

 

چه عمری گذشت

تا باورمان شد

آنچه که باد برد، ما بودیم!

===============

باد می‌بردمان

پنداشتیم که خود می‌رویم

برباد شدیم!

================

چه غربت غریبی است

غربت عابری

که در کوچه‌های شهر خویش

غریبانه می‌خواند

================

برای پخته شدن

رو به عشق آوردیم

سوختیم!

================

بند به پایم زدند که بمانم

گسستم و رفتم

تو بال دادی‌ام برای رهایی

رها گشتم و ماندم!

=================

بعد از آن همه سرگردانی

روی وجب به وجب خاک

بعد از آن همه جستجو روی نقشه‌های جهان

دانستم

دستان توست وطنِ من!

 

مرتبط: چند هایکو از قدسی قاضی نور (1)

بازی وبلاگی ایام عید: مشاعره

عکس / شعر / نوشته 36 نظر »

نزدیک ایام عید که می‌شود نوستالژی مشاعره‌ام گل می‌کند برای اینکه بچه که بودم این ایام دایی و عموهایم می‌آمدند و همه مشاعره بازی می‌کردیم. سالیانی بعد همیشه با بعضی از دوستان گاه و بیگاه مشاعره‌ای داشته‌ام ولی نه به شکل سنتی‌اش.

من تا حال فقط در یک بازی وبلاگی شرکت کرده‌ام. (حالا دیگه شما به روم نیارین که فقط هم دو بار دعوت شده‌ام!) حالا یک فکری دارم و آن اینکه بیاییم یک مشاعره موضوعی وبلاگی راه بیندازیم به این معنی که شخص دعوت شده باید یک شعر در جواب و یا در راستای موضوع شعر دعوت کننده بنویسه و دیگرانی رو هم به بازی دعوت کنه. شرایط بازی اینه:

1- هر کسی که دعوت به بازی میشه، باید یکی از کلمات کلیدی شعر دعوت کننده رو انتخاب کنه و بعد 1 تا 5 بیت شعر یا در جواب شعر دعوت کننده و یا در راستای آن شعر بنویسه.

2-هر کس می‌تونه هر چند نفر دیگر رو که دلش می‌خواد به بازی دعوت کنه.

3- هر یک نفر می‌تونه چند بار به بازی دعوت بشه و بازی کنه

4- شعر نو، شعرهای دستکاری شده و طنز هم قبوله.

5-همه خواننده‌هایی هم که وبلاگ ندارن دعوتند که حداقل با من مشاعره کنند. من این پست رو یک تبدیل به یک صفحه می‌کنم میذارم این کنار که همیشه دیده بشه و همه بتونن که در بازی شرکت کنن. خواننده‌های بدون وبلاگ هم باید قوانین بازی رو رعایت کنند و اونا هم می‌تونن که کسایی رو دعوت کنن. ولی اگه کسی جواب نداد خودم جواب میدم که غصه نخورن! فقط امیدوارم که شعر کم نیارم!

قبوله؟ حالا بذارین اول لیست مدعوین سری اول رو بگم:

از شاعران و طنازان و شاعر مسلکان: محمد علی بهمنی، سماع (که خیلی دیر به دیر وبلاگش رو آپ می‌کنه)، پروانه میلانی، گنبد مینا، مرد رند، امیرحسین سام، و رضا

از بروبچه‌های محل: پی‌کولو، کمانگیر، آزاده، شمع کوچک، دشت سبز، میرکا، المیرا، گلنار (که هر 4 ماه یه دفعه وبلاگش رو آپ می‌کنه!)، وحیدآنلاین و بامداد

لیست مدعوین هنوز ادامه داره ولی می‌ترسم بیشتر دعوت کنم و سنگ رو یخ بشم! اگه بازی گرفت یکعالمه مدعوین تو لیستند. و اما شعری برای شروع از مولوی:

می ده ساقیا، تا کم شود خوف و رجا

گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا

پیش آر نوشانوش را، از بیخ برکن هوش را

آن عیش بی‌روپوش را، از بند هستی برگشا

 

کلمات کلیدی برای ادامه: اندیشه، ساقی، می، هوش، هستی، خوف و رجا

حالا لطف کنین و روی ما رو زمین نندازین!

از همه عزیزانی که چه در زیر این پست و چه در وبلاگ خود در بازی شرکت کرده اند ممنونم. این بازی تا روز 13 ادامه داره. ای ملت همیشه بیدار, زنده نگهش دارین! از جمله کسایی که در بازی غیر مستقیم شرکت کردن یعنی آدرس وبلاگشون توی کامنتها نیست اینا هستن: نیما اکبر پور (عصیان), نشانه, و کوهیار,  

بوسه و توبه

عکس / شعر / نوشته 1 نظر »

 

booseh.jpgدر راستای مطلب علمی پیشین در باره بوسه یکی از دوستان با ذوق ابیاتی در باره بوسه و مذمت آن 650 میلیون نفر ذکر شده (!) برایم فرستاد که از آن میان دو بیتی طنز آلود زیر را حیفم آمد ننویسم.

گفته بودم که اگر بوسه دهد توبه کنم
که دگر باره از این گونه خطاها نکنم

بوسه را داد و چو برداشت لبش از لب من
توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم!

شعری از قیصر امین‌‌پور بیاد احمد بورقانی

عکس / شعر / نوشته 6 نظر »

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها…

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي‌داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها…

هر روز بي تو
روز مبادا است!

– این شعر امین‌پور را در وبلاگ جرعه جام آخر پیدا کردم.

برگی از خاطرات - پرواز در غربت

آن دگری, خاطرات, عکس / شعر / نوشته 2 نظر »

fly.jpg

مگر شکستن یک دل چقدر توان می خواست که بدان واسطه او پنداشت که قوی ترین فرد روی زمین شده است؟ جدی جدی پرم می داد و من شوخی شوخی می پریدم تا آشیانه ام را در دلش شکست… برای او شاید حفره ای خالی در وجودش ماند و برای من آسمانی به طعم قفس، غربتی به پهنای آسمان و پروازی در نهایت دلتنگی….گاه ولی چاره ای جز از رفتن نیست…

 
icon for podpress  Goodbye: Play Now | Play in Popup | Download

آن دگری

آن دگری, عکس / شعر / نوشته بدون نظر »

pcelestialunion.jpg

من یک جانم که صد هزار است تنم

چه جان و چه تن که هردو خویشتنم

خود را به تکلف دگری ساخته ام

تا خوش باشد آن دگری را که منم!

— رباعی از مولانا و نقاشی از فریدون رسولی است.

خاطراتی حک شده بر پیشانی

عکس / شعر / نوشته 6 نظر »

2002__-__4.jpg

خاطرات سالهای تلخ را

لابلای دفتر مجوی

به پیشانی ما نگاه کن!

 

– قدسی قاضی نور–

 

پ.ن. عکس یکی از عکسهای برگزیده سال 2002 است و تا آنجاییکه یادم است یک خانواده فلسطینی را در زیر بمباران هوایی اسرائیل نشان می دهد.

 

گناه بلبل

اجتماعی, عکس / شعر / نوشته 7 نظر »

3students-in-jail.jpgbaghi.jpg

bird-in-jail.jpg

 

آواز سبز قناری

پشت میله های سیاه!

در سینه اش

جز آن ترانه رنگین

مگر چه بود؟!

***

 

crowscourt.jpg

 

 

جرم بلبل

در دادگاه کلاغان

“خوش آوازی”ست!

 

 

–قدسی قاضی نور–

 


 

 

 

 

 

 

این عکس پایینی ساحل سان فرانسیسکو است و آن ساختمان در جزیره ساختمان زندان معروف و مخوف آلکاتراز (که در باره فرار از آن فیلمها و داستانها نوشته اند) است. امروزه این ساختمان فقط به عنوان مکان توریستی برای دیدن استفاده می شود. به هنگام گرفتن این عکس بنظرم آمد که آن مرغهای دریایی از آلکاتراز رها شده بودند. به امید روزی که دوستان در بند ما نیز چون این پرنده ها آزاد باشند…..

scaped-from-alcatraz.jpg

خسته

عکس / شعر / نوشته 3 نظر »

suicide.jpg

آنقدر خسته بود

که تاب کشیدن سایۀ خود را نداشت

در خم کوچه سایه را

گذاشت

و رفت!

 

– قدسی قاضی نور –

 

 

 

پ.ن. این کارتون احتمالا به معنای دیگری غیر از معنای هایکوی بالا اشاره دارد (احتمالا منظور به تصویر کشیدن بخشی از وجود برای ادامه زیستن است در حالیکه شخص تصمیم دیگری دارد.) ولی به هر صورت مرا به یاد این هایکو انداخت. میتوان سایه را هم خسته از همراهی با مرد دید…

 

عصر شهرزاد و عصر ما

عکس / شعر / نوشته 4 نظر »

liberty-statue.jpg

شهرزاد!

fear.jpg

در عصر تو

قصه مرگ را می کشت،

در عصر من

مرگ قصه ها را کشت!

 

 

— قدسی قاضی نور —

 

 

 

 

 

چند هایکو از قدسی قاضی نور

عکس / شعر / نوشته 13 نظر »

هایکوهای زیر از خانم قدسی قاضی نور است برگرفته از کتاب “فرهاد نقش خویش به کوه کند, شیرین بهانه بود!”

 

عبور نسیم برگ گل را لرزاند

توفان گذشت

سنگ ها با خبر نشدند!

***

برای وصف خاطرات

کلمان را یکی یکی مزه کرد

همه تلخ بود!

ادامه پست »

بگذار تا توفان عشق بنوازد ما را

عکس / شعر / نوشته 2 نظر »

zam_chang.jpgعشق تو را آموختم از چوب

و چنگی شدم در بیشه

تا که توفان تو بنوازد مرا…

عشق تو را آموختم از پرندگان سپید نوروزی

که دوباره با بالهای کوچ

در پشت نور, افق را رقم می زنند…

عشق تو را آموختم از مرکب

تنها یک قطره

که راهی دراز را بر سپیدی می دود….

عشق تو را آموختم از کودکان و دیوانگان

زبان آیینه دل است در عریانی مطلق….

عشق تو را آموختم از مورچه

که دانه گندم اساطیری را تا آخرین رمق

تعقیب می کند…

ادامه پست »

یادت بلند باد ای دوست

عکس / شعر / نوشته 2 نظر »

cypress1.gifیادت را گوشه دلم کاشتم

سروی رویید از آن

چهار فصلش همه سبز

یادت بلند باد ای دوست!

 

 

 

 

 

نمیدانم در کدام کتاب قدیمی ای خواندم که می گویند درخت بید عاشق سرو بوده و از آنجا که او را از باغ سرو بیرون کاشتند به بید مجنون بدل گشت. کسی همچه داستانی را خوانده است؟ شعری قدیمی هست که مرضیه آنرا خوانده با مضمون مکالمه سرو و بید که عاشقانه که نیست هیچ, کمی هم خصمانه است! در عین حال که شعر و آهنگ زیبایی است. ولی من مطمئنم که آن داستان اولی را جایی خوانده ام. بسیار دوست دارم بدانم اگر کسی دیگر هم همچه داستانی را شنیده و یا خوانده است.

کجا می آیی ای فریاد

عکس / شعر / نوشته 2 نظر »

faryad_bird.jpg

کجا می آیی ای فریاد

کجا می آیی

بمان در عمق گرم سینه ها آرام

بمان آنجا که اینجا هوا سرد است

که در اینجا خشمی بی امان رسته است

بمان تا صبح بی فریاد

بمان تا صبح پرواز کبوترها

به دشت آبی زیبای آرامش

بمان آنجا که اینجا ره به روی آمد و رفت نفس

بسته است

کجا می آیی ای فریاد…

 

– نمیدانم که شعر از کیست و احتمالا دستکاریش هم کرده باشم (با عرض پوزش از شاعرش). اگر شما شاعرش رو می شناسین لطفا بگین که بنویسم.

برای او

عکس / شعر / نوشته 3 نظر »

زنی عاشق مردن در دواتoracle.jpg

آنگاه که در باره تو می نویسم

با پریشانی دل نگران دواتم هستم

وباران گرمی که درونش فرو می بارد

و می بینم که مرکب

به دریا بدل می شود

انگشتانم به رنگین کمان

ادامه پست »

موسم هجرت به وطن

عکس / شعر / نوشته 5 نظر »

غادۀالسمان شاعره ای لبنانی است که اکنون ساکن اروپاست. شعرهای او توسط عبدالحسین فرزاد ترجمه شده اند. غادۀالسمان شعر قشنگی هم در سپاسگزاری از ایرانیانی که شعر او را خوانده و درک می کنند گفته است که در پستهای بعدی خواهم نوشت. شعرهای عاشقانه بسیار لطیفی دارد و همینطور شعرهایی برای وطنش. فعلا شعر زیر را داشته باشید تا بعد.

 زنی عاشق در شهرهای بدون خاطره

من سنگ پشت نیستم

و وطن من صدفی نیست

تا آنرا بر پشت خود بپوشم

و هر جا که می خواهم بروم…

من پرنده سپید نوروزی نیستم

که به هر جا پرواز کنم

و بهاران به آن کوچ کنم

و بگویم: این وطن است!

ادامه پست »

حرفهایی در سکوت

عکس / شعر / نوشته 4 نظر »

whitesands-alone.jpgاین شعر را از گلنار در وبلاگ زیبایش خواندم ولی من دوست دارم که اینجوری بنویسمش:

در سکوت

چشمهای من اسرار بر ملا می کرد

و چشمهای او گریز را

دل من فریاد می زد و او را می خواست

دل او خاموش و ذهنش پاسدار غرور

پیش از اینها می بایست که می رفتم

ولی پاهایم خواب رفته بودند…

رقص مرگ

عکس / شعر / نوشته 4 نظر »

در چشم کودک چهار ساله

نقشی از زندگی ترسیم گشت

بر سنگفرش حیاط

با خون مرغ گلو بریده

به سوی مرگ رقص کنان

 

پرسید و نشنید جوابی از کسی

چرا اینگونه بی قرار است در زندگی

چرا آنگونه رقصان است سوی مرگ

 

در خون خویش

مرغ همچنان می رقصید

و خورشید طرح زندگی اش را

بر سنگفرش حیاط

حک می کرد

 

در گذر زمان کودک آموخت

سهم او اززندگی اینست:

آنچه می خواهد نمی یابد

وانچه می یابد نمی خواهد

 

دلش اینک چونان مرغ گلو بریده

می پرد و می رقصد

تا آخرین لحظه حیات

تا آخرین قطره وجود

سوی مرگ می رقصد و ترسیم می کند

نقشی از زندگی را

 

– نقاشی از کارهای فریدون رسولی است.

ما کی ایم اندر جهان پیچ پیچ؟

عکس / شعر / نوشته 8 نظر »

wilightofperception.jpg

 

ای خدا جان را تو بنما آن مقام

که در او بی حرف می روید کلام

ما نبودیم و تقاضامان نبود

لطف تو نا گفته ما می شنود

می رهانی هر دمی ما را و باز

سوی دامی می رویم ای بی نیاز

گر فراق بنده از بد بندگی ست

چون تو بد با بد کنی پس فرق چیست؟!

این طلب در ما هم از ایجاد توست

رستن از بیداد یا رب داد توست

هم از اول تو دهی میل دعا

تو دهی آخر دعاها را جزا

اول و آخر تویی, ما در میان

هیچ هیچی که نیاید در بیان

ما چو ناییم و نوا در ما زتوست

ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست

ما کی ایم اندر جهان پیچ پیچ؟

چون الف, او خود چه دارد؟ هیچ

هم تو بودی اول آرنده دعا

هم تو باش آخر اجابت را رجا

 

 

– اینها ابیات پراکنده ای هستند از دفتر اول, سوم و ششم مثنوی مولوی.

– نقاشی از کارهای فریدون رسولی است.

پرواز در غربت

عکس / شعر / نوشته 9 نظر »

magritte_bird.jpgپرنده ای که سفر کرده بود

گفت به ابر:

تو ای پرنده آزاد

به آشیانه من گر ترا افتاد گذار

به این نشانه که باغی است در میان قفس

به شاخه ای که در آن آشیانهای خالی است

سلام من برسان

ز سوی من در و دیوار را ببوی و ببوس

بسان چشم من - از دور -

بر آشیان تهی گریه ات دریغ مباد

پدر اگر پرسید و یا برادرها

بگو که گفت

دلم پر کشد به سوی شما

که گر چه هست در اینجا افق وسیع و بلند

و هر کرانه آن باغ و مهلت پرواز

ولی نمیدانید

که یاد باغچه ام, آشیانه ام, قفسم

مرا از لذت پرواز

باز می دارد

 

– م. آزرم –

نقاشی کار مگریت ( Magritte) نقاش فرانسوی است.

چگونه دیوانه شدم

آن دگری, عکس / شعر / نوشته 12 نظر »

می خواهید بدانید که چگونه دیوانه شدم؟

سالیان دراز کودکی ام را مثل یک پروانه زیسته بودم. همراه باد می پریدم و آواز می خواندم. روی گلها می نشستم و می بوییدمشان. همراه باران می گریستم و با خورشید می خندیدم و روحم پر از قوس و قزح می شد. مشامم آکنده از عطر خاک باران خورده بود وذهنم سرشار از سخاوت خاک.

مادرم ساحلی فراخ بود و من چون موج در کنارش در فراز و فرود. از او بازی گوشانه می گریختم و باز به آغوشش باز می گشتم. پدرم چشمه ای زلال بود و صدایش گوش نواز و دل آرام. با درخت و گل و گیاه و پرنده و چرنده از کبوتر گرفته تا کرمهای توی باغچه و حلزونهای پشت حیاط احساس یگانگی می کردم و نزدیکی. شاد بودم و بی نفاب می زیستم در جنگلی بکر و دست نخورده تا که هجده سالم شد و از آن جنگل پاک به درون اجتماع رفتم.

zam_hiding-small.jpg

از بهشت بر زمین هبوط کردم. زشتیها و شرمها پدیدار گردید. می بایست که روح برهنه ام را می پوشاندم تا به شکل دیگران در آیم. اولین نقاب را برچهره زدم تا از دست گرگهای آدم صفت در امان بمانم. ولی همچنان کودکان بی نقاب می دیدندم و سخت دوستم می داشتند. چه تهمتها که نخوردم و این شد که باز نقاب از پس نقاب بر چهره ام افزوده شد.

برگشتی در کار نبود و می بایست که در زیر نقاب زندگی می کردم … و می کردم و حتی دیگر فراموش کرده بودم که از کجا آمده ام تا که او را دیدم …

او را که دیدم به یکباره به یادم آمد که از کجا آمده ام که او نیز از همانجایی آمده بود که من در آن بودم. او را قبلا دیده بودم. بوی او عطر آن روزها و آن خاک پاک را داشت. قلبم لرزید. به خود گفتم که آیا مرا در زیر این همه نقاب می شناسد؟

روز به روز بی تاب تر می شدم ولی نقابها کنده نمی شدند … تا آن روز کذایی که مرتعش و لرزان مقابلش نشستم. دلم فریاد می زد که ببین مرا, در زیر این نقاب بشناس آن روح مدفون شده را و بشناس مرا… ولی او ندید, نشناخت و … رفت.

و آن روح زنده به گور شده سر به گریه نهاد و بارانی از اشک بارید. سیلابی براه افتاد که همه نقابهای کنده نشدنی را شست و با خود برد… “انّا صببنا الماء صبّاَ صبّا”… اینچنین شد که دل کوه شکاف برداشت, سنگ سخت از جا بغلتید و چشمه ای روان گشت… “شقننا الارض شقّاَ شقّا”…

اینبار او غرش کوه و صدای باران را شنید و گفت که دیوانه شده ام. لبخندی زدم و گفتم که دیوانگی ام مبارک باد! بی نقاب همگان دیوانه ام می پندارید ولی سیلاب دیگر نقابی باقی نمی گذارد. پس مبارک باد دیوانگی ام!

مهمان ناخوانده

عکس / شعر / نوشته 7 نظر »

chess-maud-frances.jpg

 

وقت معینی ندارد. هر وقت که دلش بخواهد در را باز می کند و چون مهمانی خودی به درون می آید. راحت می نشیند و یک دست شطرنج با من بازی می کند تا که دیگر بار غمش ماتم کند… نه وقت معینی ندارد, هر وقت که همیشه است می آید. هر چند که همیشه ماتم می کند  ولی باز هم مهمان عزیزیست…

 

 

– برای دیدن نقاشی در ابعاد بزرگتر و اطلاع از نقاش می توانید اینجا کلیک کنید.

FireStats icon