لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

باکتری‌‌ها و زندگی مدرن: مسئول زخم معده ولی محافظ سرطان مری و آسم؟

علمی 7 نظر »

در سال 1982 کشف باکتری اچ-پایلوری (H. Pylori) به عنوان مسبب بیماری زخم معده که با یک آنتی بیوتیک بطور ساده درمان می‌شود، با هیجان بسیار استقبال شد و در سال 2005 جایزه نوبل به کاشفان آن، مارشال و وارن، اهدا گردید.

h_pylori-bacteria.jpgاما تحقیقات اخیر منجمله تحقیق دانشگاه استانفورد روی نمونه خون 130000 بیمار از سال 1960 به این طرف نشان داده است که عدم وجود باکتری مذکور با مشاهده‌ی 70٪  افزایش سرطان مری کاملا مرتبط است. دکتر مارتل از استانفورد می‌گوید که در عرض 25 سال گذشته آمار ابتلا به سرطان مری 10 برابر شده است و احتمالاً درمان زخم معده با آنتی بیوتیک و از بین بردن این باکتری با افزایش سرطان مری رابطه دارد.  

اما چرا اینگونه است برمی‌گردد به این نکته که باکتری اچ-پایلوری خاصیت تولید اسید معده را آسیب می‌رساند. به همین دلیل کسانی که این باکتری را دارند کمتر رفلکس اسیدی دارند و در نتیجه ریسک کمتری برای ابتلا به سرطان مری دارند.

گفتنی است که بیش از 50٪ جمعیت دنیا این باکتری را دارند که البته بیشتر شامل مردم کشورهای در حال توسعه می‌شود ولی لزوماً هرکس که این باکتری را دارد به زخم معده مبتلا نیست. 

از طرف دیگر تحقیق دیگری در دانشگاه نیویورک اخیراً نشان داده است که وجود این باکتری در کودکان آنها را در مقابل ابتلا به آسم محافظت می‌کند.  

به نقل از بیولژیست مهمان در برنامه شنبه رادیو سی-بی-سی کانادا، علت این دو ارتباط انکار ناپذیر (زیاد شدن آسم و سرطان مری با ناپدید شدن باکتری مذکور) به دلیل نظافت بیشتر در دنیای مدرن نیز است. داستان اینگونه است که وقتی زندگی آدمها زیادی تمیز می‌شود، سیستم حفاظتی بدن بیکار می‌ماند و در نتیجه زیادی نسبت به هر چیزی مثل گرد و خاک نیز حساسیت نشان می‌دهد که همان بیماری آسم است.

مرتبط: امیدی برای درمان آلرژی توسط کِرم روده

deep TMS: امیدی برای کنترل (کند کردن و درمان) بیماری الزایمر

علمی 5 نظر »

کاربردهای Transcranial Magnetic Stimulus (TMS) روی بیماری‌های مغزی روز به روز افزایش می‌یابد. در حال حاضر TMS را بطور کلینکی فقط برای درمان افسردگی اعمال می‌کنند ولی برای تحقیق در کانادا، اروپا و اسرائیل  مجاز است که به هر نوع بیماری مغزی دیگری نیز اعمال شود.  اخیراً یک گروه در دانشگاه نیویورک سیتی TMS را روی مغز موش اعمال کرده و دیده‌اند که بطرز بارزی روی قسمت یادگیری مغز موثر است. کمپانی Brainsway مدعی است که TMS را روی یک بیمار الزایمری آزمایش کرده است و نتایج بسیار مثبت بوده است. ولی من نتوانستم مقاله‌ای را در این باره از آنها پیدا کنم جز همین مطلبی که در سایت کمپانی نوشته شده است. و اما یک گروه از محققین ایتالیایی از آن برای تشخیص الزایمر استفاده کرده‌اند که می‌گویند نتایج intracortical inhibition ایجاد شده توسط TMS بطرز بارزی بین بیماران مبتلا به الزایمر با دیگر بیماران مبتلا به دیمانسیون (اختلال حافظه dementia) متفاوت بود و در نتیجه شاید بتوان از TMS برای تشخیص زودرس بیماری الزایمر استفاده شود. 

brainsight_tms.jpgو اما TMS چیست؟  TMS دستگاه بی‌خطری است که توسط یک کویل (اخیراً به شکل قیف) در اثر میدان مغناطیسی امواج الکتریکی را به داخل مغز صادر می‌کند و بدینوسیله برخی از نورونها را که در زیر میدان کویل قرار دارند فعال می‌کند. TMS دو نوع  عمده دارد: نوع فرکانس پایین (کمتر از 2 هرتز) و نوع فرکانس بالا (بین 5 تا 15 هرتز). به عبارت دیگر نوع فرکانس بالا را rTMS  می‌گویند که در واقع پالسهای مکرر می‌فرستد. مزیتی که TMS بر دستگاههای fMRI و PET برای مانیتور کردن فعالیت مغز دارد اینست که با TMS نه تنها میتوان برخی نورونها در نقاط مختلف مغز را فعال نمود بلکه می‌توان یک مسیر سیگنال مغزی را کاملا بست یا به عبارتی دیگر یکسری از فعالیت‌های مغز را جلوگیری کرد و آنوقت عملکرد شخص را بررسی نمود. در بیماری‌های ذهنی مثل اتیسم (Autism) و وسواس شدید (Obsessive Compulsive Disorder) با این روش بازداری از فعالیت معمولا بهتر میتوان بیمار را ارزیابی نمود.

تا آن جایی که من اطلاع دارم این وسیله در ایران نیست ولی احتمال اینکه بزودی یک گروه از نورولژیست‌ها در صدد یادگیری و استفاده از آن برآیند زیاد است.

منابع: 1 و 2 و 3 و 4 و 5  

انسان و شامپانزه: چقدر به هم شباهت داریم؟

علمی 19 نظر »

chimp.jpgحدوداً 9 ماه پیش خبر این تحقیق ژاپنی‌ها در صدر همه اخبار دنیا قرار گرفت که حافظه تصویری شامپانزه‌ نه فقط بهتر از دانشجویان مورد تست (لینک) است بلکه حتی از حافظه یک حسابدار که می‌تواند یک بسته کارت را در عرض 30 ثانیه حفظ کند هم بهتر است و در نتیجه در کل حافظه شامپانزه از حافظه انسان بهتر است. خلاصه‌ی اصل مقاله تحقیقی در مجله current biology را می‌توانید اینجا بخوانید.

خبر فوق خیلی‌ها را مثل خانم کلارا مارکویتز که معتقدند انسان و میمون فقط 1٪ ژنهایشان متفاوت است هیجان زده کرد و مقاله‌ای تحت عنوان چه چیزی ما را از میمونها متفاوت می‌کند، با اشاره به دریافتهای جدید راجع به برتری حافظه تصویری میمونها نسبت به انسان نوشت.

اما همزمان، اکتبر 2007، تحقیقات دیگری هم چاپ شده است که اشاره به تفاوتهای خیلی بیشتری از 1٪ بین ژنهای ما و میمونها دارد. مثل این مقاله که کار مشترک محققین 7 دانشگاه مختلف از جمله دانشگاههای تورنتو و MIT و IOWA کالیفرنیا است.

ولی اگر هیجان زدگی ناشی از برتری حافظه تصویری میمونها نسبت به انسان را کمی کنار بگذاریم می‌بینیم که میمونها نسبت به حیوانات دیگر هم چندان در مقام بالاتری نمی‌ایستند. مثلاً طوطی‌ها و دلفین‌هایی هستند که کاملاً با شامپانزه در میزان یادگیری زبان و آگاهی به شکل خود (در برخورد با آینه) رقابت می‌کنند در حالیکه طوطی‌ها و دلفین‌ها اصلا به انسان نزدیک نیستند.

یک رده دیگر هم پایین بیاییم. بین انسان و گربه چقدر شباهت می‌بینید؟ کم؟ چند سال پیش برای مسابقه علومِ مدرسه دخترم، زمان لازم برای تثبیت (consolidation) یک مطلب یادگیری شده را در یک گربه در مقایسه‌ی آن زمان برای انسان امتحان کردیم (من، سارا و دخترم). نتیجه بسیار شبیه بود.

تست ما این بود که به گربه‌مان (یک بچه گربه یکساله) یاد دادیم که در اثر شنیدن یک صدای بخصوص برود در یک کابینت را باز کند و غذای مخصوصی (و نه غذای هرروزه‌اش) را بردارد. بعد در فاصله زمانی 2 و 4 ساعت مکان آن غذا را تغییر داده و باز آزمایش را تکرار کردیم. و باز پس از 8 ساعت از آزمایش اول، دوباره آزمایش را تکرار کردیم در حالیکه غذا در یکی از دو کابینت مورد آزمایش بود. نتیجه این بود که اگر 4 ساعت زمان فاصله بگذاریم بین دو آزمایش، گربه موردِ دوم را هم بخوبی اولی یاد می‌گیرد در حالیکه اگر فاصله زمانی بین دو موردِ یادگیری کمتر از 4 ساعت باشد گربه دچار اشتباهات مکرر می‌شود و نه اولی را خوب بخاطر می‌آورد و نه دومی را یاد می‌گیرد. این نتیجه بسیار شبیه به نتیجه‌ای است که در مورد حافظه انسان در دانشگاه هاپکینز بدست آمده است. (ناگفته نماند که پروژه دخترم جایزه اول مسابقه مدرسه‌اش را برد و من کلی ذوق کردم!) شباهت‌های بسیار دیگری هم بین رفتار بچه گربه‌ها و بچه انسان هست که در فرصتی دیگر شاید نوشتم.

هدفم از نوشتن این پست زیر سئوال بردن فرضیه تکامل نیست. بلکه تاکید بر این نکته است که اگر هم فقط 1٪ تفاوت بین مغز ما و شامپانزه‌ها باشد همان 1٪ تفاوت هم بسیار عظیم است که جز با یک جهش عظیم در طبیعت نمی‌توانسته که پر شود. بالاخره این ما، انسانها، هستیم که مغز میمونها را بررسی می‌کنیم، نه آنها مغز ما را!


حافظه

علمی 9 نظر »

کامنت امیر عباس در ذیل پست پیشین برآنم داشته که کمی بیشتر در باب حافظه و نقش آن در جزئی ترین کارهای روزانه که ما حتی فکرش را هم نمی‌کنیم، بنویسم. اصلا قصد اینکه اینجا باب بحثی تخصصی را باز کنم ندارم که جایش اینجا نیست؛ ولی بنظرم اینکه بتوانیم عملکرد مغز را به زبانی ساده و غیر تخصصی توضیح دهیم برای خیلی‌ها جالب است و باعث تفکر بیشتر می‌شود. همانطور که در پاسخ کامنت امیر عباس گفتم من بین حافظه کارهای فیزیکی و حافظه موضوعات دیگر تفاوتی قائل نیستم. بسیاری از نوروساینتیست‌ها نیز تفاوتی از این دست برای حافظه قائل نمی‌شوند.

حال برگردیم سر اصل مطلب. تصور کنید که یکروز گرم تابستان در خانه نشسته‌اید و صدای موزیک ماشین بستنی فروشی و یا در ایران صدای یخ بهشت فروشی دوره‌گرد را می‌شنوید. این یک سیگنال صوتی است. اما اگر در همان لحظه مغز خود را بتوانید زیر دستگاه fMRI ببینید، خواهید دید که علاوه بر مرکز شنوایی، مراکز بینایی و ذائقهء مغز شما هم فعال شده‌اند چرا که به محض شنیدن صدای یخ بهشتی دوره‌گرد شما تصویری از دستگاه یخ بهشت را در پیش خود مجسم می‌کنید و متعاقب آن طعم یخ بهشت را هم به خاطر می‌آورید. همه اینها را مغز از حافظه شما استخراج می‌کند و بر اساس آن پیش بینی می‌کند که شما چه چیزی لحظه‌ای دیگر که در را باز می‌کنید تا مثلاً یک یخ بهشت بخرید، خواهید دید. حال اگر به جای دوره گرد یخ بهشت فروش شما یک ماشین آخرین سیستم ببینید که فقط صدای بوقش مثل صدای یخ بهشت فروش است حتماً تعجب خواهید کرد. علت تعجب اینست که آن تصویر با پیش بینی مغز شما متفاوت است.

مثال دیگر: تصور کنید که شب است و برق رفته است و شما در تاریکی می‌خواهید با کلید، قفل درِ منزلتان را باز کنید. شما بدون اینکه چیزی ببینید کلید را لمس می‌کنید، لبه آنرا تشخیص می‌دهید و به یاد می‌آورید (اینجا اینها صرفاً یک حرکت ذخیره شده ناشی از motor memory نیست.) که کلید را با چه زاویه‌ای باید نگاه دارید تا وارد قفل شود. ممکن است که نیاز باشد که قفل را هم لمس کنید تا جای قفل را پیدا کنید. ولی اگر کلید شما درون قفل نرود شما تعجب خواهید کرد چرا که آن با حافظه شما نمی‌خواند. با چرخاندن کلید درون قفل شما انتظار دارید که مثلا صدای یک کلیک را بشنوید و بعد هم تق صدای باز شدن در را. هر کدام از این انتظارات اگر برآورده نشود باز تعجب خواهید کرد چرا که با پیش بینی شما بر اساس آنچه که در حافظه دارید تطابق نخواهد داشت. با یک تماس ساده کلید و قفل کلی سلول مربوط به شنوایی و بینایی هم تحریک می‌شوند و هر کدام به نوبه اطلاعاتی را به بالاترین قسمت نئوکورتکس مغز می‌فرستند که در مجموع باعث چیزی می‌شود که مغز انتظار دارد که ببیند، بشنود و یا بچشد.

علت آنکه مغز علیرغم پاسخ نسبتاً کند نرونها به یک محرک سریعاً هر تغییر تازه‌ای را می‌تواند کشف کند اینست که مغز دائماً بر اساس داده‌های موجود در حافظه در حال پیش بینی است و در نتیجه هر تغییر ساده را با مقایسه با پیش بینی خود به سرعت پیدا می‌کند. هر بار نمی‌آید کلی محاسبه کند و هر تصویر را از اول بسازد. مغزِما ما حتی بسیاری از کلمات را قبل از آنکه واقعاً بشنویم در واقع پردازش می‌کند چونکه انتظار دارد که بشنود. مثل اینکه اگر من الان فعل جمله‌ام را ننویسم تغییری در برداشت شما ایجاد نمی‌شود و شاید حتی متوجه هم نشوید چون مغز شما خودش آنرا قبلا پیش بینی کرده است.

مغز آدمی پیچیدگی‌های بسیاری دارد که به نظر من، اگر نگویم هرگز، حداقل در آینده‌ای نزدیک به یک قرن نیز رباتی با قدرتی مشابه مغز ساخته نخواهد شد. برای یک مثال دیگر فکر کنید که می‌خواهید که رباتی بسازید که بتواند از خیابان رد شود. شاید بشود که رباتی ساخت که بتواند از خیابان‌های خلوت کشورهای قانونمند با وجود چراغ راهنمایی رد شود ولی رباتی که بتواند از خیابانهای ایران خصوصا در شهرهای شمالی کشور رد شود، من که فکر نمی‌کنم تا یک قرن دیگر هم همچه رباتی ساخته شود! رد شدن از خیابان‌های شهرهای شمال ایران مستلزم یک تبادل حرکتی (شامل نگاه، دست و پا) از نوع صامت است که هر لحظه باید تازه شود. تازه ماشین اول را که رد کردی، در ارتباط با ماشین دومی هم همین داستان باید تکرار شود و البته اینطور نیست که همه ماشین‌هایی که باید با آنها پانتومیم بازی کنید تا از خیابان رد شوید، در یک ردیف باشند و بنابراین این پانتومیم باید هر لحظه با چند راننده اجرا شود. به این صحنه ماشین‌هایی را که گاه عقب عقب می‌آیند و موتورسوار‌هایی را که مورب حرکت می‌کنند هم اضافه کنید. فکرش را بکنید که چندین هزار الگوریتم و برنامه باید برای یک ربات نوشته شود تا بتواند یکی و فقط یکی از این پانتومیم‌ها را انجام دهد (اگر که اصلا بشود این کار را کرد) و بعد هم تصادف نکند. معذالک ما همچنان از چنین خیابان‌هایی معمولاً بدون تصادف رد می‌شویم و به زندگی خود ادامه می‌دهیم. براستی کار اعجاب آوری نیست؟!

پ.ن. شاید فکر کنید که وجود چراغ راهنمایی کمک شایان توجهی به کم شدن پانتومیم‌های فوق می‌کند. ولی باید عرض کنم که در بعضی از خیابان‌های تهران و تبریز شاید اینطور باشد ولی در شهر‌های شمالی کشور به هیچوجه! وجود دو سه تا پاسبان بی‌حال و کلافه از گرما (که در بعضی میادین هستند) نیز تنها بر کیاس و آشفتگی آن رابطه پنهان پانتومیم‌ها می‌افزاید!

پ.ن.2. کتاب On Intelligence by Jeff Hawkins را باز هم توصیه می‌کنم که بخوانید. بسیار کتاب شیرین و جالبی‌ست.

نقش حافظه در بازی‌های فیزیکی و اثر آنها روی بیماران مبتلا به الزایمر

علمی 6 نظر »

در پست پیشین نوشتم که اگر بیماری مبتلا به الزایمر در خانه دارید حتما با او بازی کنید؛ نه فقط بازی‌های ذهنی و فکری بلکه بازی‌هایی فیزیکی مثل توپ بازی که نیاز به هماهنگی چشم و دست و یا پا دارد. در این مقاله برآنم که کمی رابطه بازی با حافظه را توضیح دهم و باز تاکید اینکه چقدر این بازی‌ها برای کند کردن روند بیماری در بیماری‌های مغزی مثل الزایمر و پارکینسون موثر است.

برای اینکه نقش حافظه را در یک بازی فیزیکی بهتر دریابید تصور کنید که شما می‌خواهید یک ربات بسازید که بتواند توپی را که به سمتش پرت می‌شود بگیرد. اگر مهندس برق و یا مکانیک باشید بلافاصله خواهید گفت که این کار اگر غیر ممکن نباشد بسیار مشکل است؛ آنهم فقط برای محدوده کوچکی از حرکات عملی است اگر از سوپر کامپیوترهای بسیار سریع استفاده کنید.

برای ردیابی توپ توسط ربات می‌توان تصور کرد که یک سنسور ردیاب روی توپ کار می‌گذاریم که در اینصورت کمی و البته فقط کمی حل مسئله را آسان‌تر می‌کند. ولی مغز ما که به هنگام توپ بازی احتیاجی به داشتن یک توپ مجهز به ردیاب ندارد. پس این حالت را فراموش کنید و فکر کنید که چگونه باید ربات توپ را ردیابی کند. ممکن است بگویید که از دو تا دوربین بجای دو چشم استفاده می‌کنیم. بسیار خوب؛ توسط آن دو تا دوربین موقعیت توپ در فضا در هر لحظه توسط برنامه‌های پردازش تصویر می‌تواند محاسبه شود. با حل یکسری از معادلات دیفرانسیل هم می‌توان نقطه بعدی مکان توپ در فضا را تخمین زد. وقتی که این نقطه به موقعیت مکانی ربات نزدیک می‌شود باید یکسری معادلات دیفرانسیل دیگر حل شود تا فرمان لازم به دست و پای ربات داده شود که در نتیجه به موقع دست ربات در نقطه بعدی فرود توپ قرار بگیرد تا توپ توسط ربات گرفته شود. این مرحله از کار یعنی گرفتن توپ توسط ربات احتمالا به اندازه دو-سه تز دکتری کار دارد! ولی بهر حال غیر ممکن نیست و می‌توان انجام داد. ولی نکته در اینجاست که برای هر بار که یک توپ پرتاب می‌شود، چون مسیر توپ با دفعه قبلش کمی متفاوت است، هر بار کامپیوتر کنترل کننده ربات می‌بایست که میلیونها عمل محاسباتی انجام دهد تا بتواند خود را با وضعیت جدید تطبیق دهد که البته زمان بر است و در حال حاضر همچه رباتی وجود ندارد که بتواند با سرعت یک آدم توپ بازی کند. این میان اگر اندازه توپ هم عوض شود تمام محاسبات ربات به هم می‌ریزد و همه چیز از نو باید طراحی شود در حالیکه ما به راحتی و سرعت خود را با توپ‌هایی با اندازه‌های مختلف تطبیق می‌دهیم.

ولی آیا بنظر شما مغز ما هم هر لحظه این همه محاسبه می‌کند؟ توجه کنید که پاسخ نرونها به یک محرک نسبتاً کند است؛ حدود 5 میلی ثانیه - اینرا مقایسه کنید با سرعت کامپیوترهای جدید که در حدٌ پیکو ثانیه یعنی چیزی در حدود 10 به توان 9 مرتبه سریعتر از پاسخ نرونها است! پس چگونه است که ما بسیار سریع می‌توانیم یک توپ را در هوا بگیریم و یک ربات که با کامپیوترهای بسیار سریع اگر هم ساخته شود غیر ممکن است که بتواند با مغز آدمی در این مسئله رقابت کند؟ (شاید در آینده که چندان هم نزدیک بنظر نمی‌آید کامپیوتر ها بتوانند با مغز رقابت کنند ولی فعلا که غیر ممکن است.)

بنابراین مغز ما می‌بایست که روش دیگری برای گرفتن توپ داشته باشد که به میلیونها محاسبه نیاز نداشته باشد. آن روش استفاده از حافظه است. یعنی اینکه ما یک زمانی پرتاب توپ و گرفتن آنرا یاد گرفته‌ایم و چگونگی فعال کردن عضلات دست و پای ما برای انجام چنین عملی یکجایی در مغز ما ثبت شده است و به هنگام توپ بازی آن اطلاعات دوباره صدا زده می‌شوند.

حال ممکن است که با کمی ناباوری بگویید که مگر نه این است که هر پرتاب توپ با دیگری کمی فرق دارد و آن یکمی تفاوت یعنی کلی تفاوت در میزان فعالیت‌های عضلاتی که برای گرفتن توپ لازمند. پس آیا در مغز ما یک جدول عظیم از همه حالات ممکن عضلات وجود دارد که مغز ما در صورت لزوم در آن جدول جستجو می‌کند و یکی را انتخاب می‌کند؟ اگر اینطور باشد پس چگونه است که ما گاه می‌توانیم حرکاتی را که هرگز قبلا هم برایشان تمرین نکرده‌ایم به سرعت انجام دهیم؟

تمام اصل قضیه یادگیری و استفاده از حافظه در پاسخ به همین دو سئوال بالاست! بطور خلاصه همینقدر بگویم که مغزِ ما از هر چیزی که یاد می‌گیریم یک مدل کلی می‌سازد که این مدل در حافظه ثبت می‌شود و به هنگام رویارویی با کارهای مشابه آن مدل صدا زده می‌شود و مغز هر بار فقط کمی شرایط اولیه مدل را عوض می‌کند و در نتیجه آن کار بخصوص مثلا گرفتن یک توپ را انجام می‌دهد. این خاصیت به نام “تعمیم بخشی” مغز شناخته شده است و تحقیقات مفصلی هم انجام شده که شرایط تعمیم بخشیدن یک کار برای مغز چیست ولی توضیح آنها از حوصله خواننده وبلاگ احتمالا خارج است.

همه اینها را گفتم تا بگویم که پس برای هر کار کوچک فیزیکی هم ما از حافظه خود استفاده می‌کنیم. مغز هر انسان ولو سالم با گذشت زمان تغییر می‌کند و تعدادی از خطوط ارتباطی‌اش و یا حتی نرونهایش را از دست می‌دهد. این مسئله در بیماران مبتلا به بیماری‌های مغزی مثل الزایمر و پارکینسون بسیار مشهود است. اما مغز آدمی از خاصیت انعطاف پذیری فوق‌العاده‌ای برخوردار است. پس یک راه مبارزه با این بیماری‌ها اینست که تلاش شود که مغز بیمار خطوط ارتباطی جدید بسازد و یا از آنهایی که از قبل داشته بیشتر استفاده کند تا مانع از بین رفتنشان شود. بازی‌های مهارتی مثل گرفتن توپ، و یا هر کاری که به مهارتی نیاز داشته باشد دائماً از حافظه استفاده می‌کنند و در نتیجه بخش بزرگی از نرونهای مغز را فعال می‌کنند.

درست است که در بیماری پارکینسون بیمار حافظه خود را از دست نمی‌دهد ولی همچنان بازی‌هایی که جنبه یادگیری مهارتی داشته باشد در توان بخشی بیمار موثر است. اگر بیماری در مراحل اولیه ابتلاء به پارکینسون دارید از او بخواهید که که با انگشتانش بازی‌هایی که معمولاً کودکان می‌کنند - مثل حرکات زنجیره‌وار دو انگشت شست و سبابه و یا چرخاندن یک خودکار بین سه انگشت وسط (کاری که غالب محصلین وقتی جواب سئوال امتحان را بلد نیستند، می‌کنند!) بطور مرتب انجام دهد. خواهید دید که به هنگام انجام این کارها لرزش دستشان متوقف می‌شود و اثر مثبتِ آن تا مدتی هم باقی می‌ماند. من مدعی نیستم که به این طریق میتوان بیماری را درمان کرد ولی مدعی هستم که بدین وسیله میتوان پیشرفت بیماری را کند نمود.

بازی‌های ساده مهارتی برای بیماران مبتلا به الزایمر اثر شگرفی در تغییر مود و روحیه آنها نیز دارد. چرا که با فعال شدن نرونهای لازم برای انجام بازی یکسری نرونهای مربوط دیگر هم فعال می‌شوند که خاطراتی در ارتباط با آن بازی را فعال می‌کنند. از آنجاییکه معمولا بازی با خاطراتی خوش همراه است، این کار باعث تغییر مود بیمار می‌شود. نکته دیگری که در مورد مغز هست اینست که مغز ما عمدتاً با ایجاد ارتباط (association) است که کار می‌کند و حافظه را می‌سازد و یا صدا می‌کند. توضیح بیشتر این نکته را می‌گذارم برای فرصتی دیگر. ولی بیاد داشته باشید که در مورد بیمار مبتلا به الزایمر ما بیش از هر چیز نیازمند فعال کردن نرونهایی از مغز او هستیم که بدلیل از بین رفتن بعضی از خطوط ارتباطی بسیار کمتر فعال می‌شوند. اما خطوط ارتباطی مغز بسیار عظیم است (ببینید) و امید آن هست که هنوز توسط یکسری کارها به آن نرونهای غیرفعال هم دسترسی پیدا کرد.

یک مثال خاص بزنم. نوشته بودم که مادرم 7 سال است که الزایمر دارد و اخیراً پیشرفت بیماری‌اش خیلی بیشتر شده. یکی از مشکلات نگهداری بیماران الزایمری خشم ناگهانی آنها و بیقراری زیادشان است که البته این خشم بیشتر متوجه نزدیکانشان است تا پرستارها. چون احتمالا از نزدیکان است که بیمار توقع دارد منتها اصلا نمی‌توانند علت خشم و یا درخواست خود را بیان کنند. به همین دلیل نباید با آنها جدل کرد و تنها باید تاییدشان نمود حتی اگر بگویند که روز شب است. در یکی از این حالات که مادرم بطور ناگهانی سخت عصبانی و خشمگین شد و می‌خواست که برود بیرون (سر ظهر بود و گرما در اوج) توپ پلاستیکی را به سمت مادرم پرت کردم و گفتم که بگیر. دو سه بار با عصبانیت توپ را زد و دعوایم هم کرد! ولی بار سوم که باز من آنرا برایش انداختم و از سر عمد گفتم “مامان جرزنی نکن!” به یکباره مودش عوض شد؛ خندید و کودکانه مشغول توپ بازی شد. همانطور که در بالا گفتم مغز ما با ایجاد ارتباط بین چیزهای مختلف است که کار می‌کند. کلمه “جر زدن” به همراه پرتاب توپ خاطراتی شاد از گذشته را در ذهن او به یکباره فعال نمود که در نتیجه به خنده افتاد و خشم لحظه قبلش را فراموش نمود. توجه داشته باشید که رفتارهایی از این دست برای هر بیمار الزایمری باید بر اساس شخصیت گذشته‌شان طراحی و اعمال شوند. منظورم پیدا کردن عباراتی مثل “جرزدن” است که باید برای هر بیمار به تناسب پیدا شوند.

همه بیماران مبتلا به الزایمر در دوره ای از بیماری گاه بسیار خشمگین و حتی ممکن است که متهاجم شوند. در مراکز نگهداری این بیماران معمولا به آنها در این حالات دارویی خواب آور و آرام کننده تزریق می‌کنند که در عین حال که قابل فهم است ولی تاسف آور نیز هست. اگر بیمار مبتلا به الزایمر را کودک تصور کنید حالات او را بهتر خواهید فهمید. مثلا یک بیمار الزایمری که ملافه را با قیچی می‌برد آشکارا به دنبال خیاطی کردن است؛ نه خرابکاری. پس بجای محروم کردن او از همه اینها بطور کنترل شده برای او پارچه و نخ و سوزن فراهم کنید تا مشغول شود. اما نگهداری بیمار الزایمری از توان یک یا دو نفر خارج است. آنها مثل یک کودک به مراقبتی 24 ساعته نیازمندند به علاوه اینکه باید آنها را با کارهایی که جنبه یادگیری دارد مشغول نمود. به عبارتی اگر می‌شد که یک بیمار مبتلا به الزایمر روزی چند ساعت به مرکزی مثل یک مدرسه مخصوص برود بسیار مفید می‌بود. امیدوارم که روزی در ایران هم شاهد ایجاد یک مرکز خوب برای نگهداری چند ساعته و یا دائم اینگونه بیماران باشیم که مراکز موجود فعلی وضع اسف باری دارند.

چند توصیه برای رفتار با بیماران الزایمری و نزدیکانشان

علمی 9 نظر »

یک باور بسیار رایج در مورد بیماران الزایمری اینست که آنها گذشته نزدیک را فراموش کرده ولی گذشته دور را بخاطر دارند. در اینکه بیمار الزایمری گذشته نزدیک را بسرعت فراموش می‌کند شکی نیست ولی اینطور نیست که گذشته دور دست نخورده مانده باشد. موضوع به این سادگی نیست. اصلا حافظه اینطور نیست که دو قسمت جدا برای حافظه دور و نزدیک داشته باشد. این یک تعبیر رایج از حافظه است که چندان هم درست نیست. توضیح اینکه حافظه مغز چیست و چگونه کار می‌کند مفصل است. قرار است که بزودی سمیناری در باره‌اش بدهم؛ اگر انگیزه‌ای و وقتی بود شاید اینجا هم فارسی‌اش را بنویسم.

در باره الزایمر کتابهای متعددی به فارسی ترجمه و چاپ شده است که خواندنشان حتماً مفید است. و اما چند توصیه برای رفتار با بیماران الزایمری برای کسانی که به دنبال مختصر و مفید خواندن هستند:

1- برای راضی کردنِ بیمار به انجام دادن یا ندادن کاری، با او بحث و جدل نکنید. تلاش برای قانع کردن او با استدلال و منطقی بزرگسالانه بی‌فایده است. بجایش سعی کنید که حواس بیمار را به چیز دیگری معطوف کنید. فضای ذهن بیمار با فضای ذهنِ شما فرق دارد.

2- با بیمار بازی کنید، ریاضی کار کنید، نقاشی کنید و دیکته بگویید. در نظر داشته باشید که بیمار الزایمری بتدریج به کودکی برمی‌گردد. در نتیجه به نسبت پیشرفت بیماری متناسب با قوای ذهنی بیمار بازی‌هایی کنید که مثلا با یک کودک می‌کنید مثل توپ بازی، بازی با لوگو و یا پازل. اگر فکر می‌کنید که توپ بازی به حافظه نیاز ندارد و یا به تقویت حافظه کمک نمی‌کند، سخت در اشتباهید. ما برای هر کار فیزیکی هم از حافظه خود استفاده می‌کنیم.

3- برای بیمار کتاب بخوانید و سعی کنید که با سئوال کردن او را درگیر داستان کنید.

4- مکان نگهداری بیمار را حتی‌الامکان عوض نکنید. صرف نظر از اینکه در فضای جدید بیمار دچار سردرگمی بیشتر نسبت به اطرافش می‌شود، این سردرگمی اضطراب و آشفتگی ذهنی او را تشدید می‌کند.

5- اگر با بیمار زندگی نمی‌کنید از نصیحت کردن به اطرافیان بیمار که با او زندگی می‌کنند، حذر کنید مگر آنکه خودشان از شما نظر بخواهند. مطمئن باشید که اطرافیان بیمار بهتر از شما وضعیت بیمارشان را می‌دانند. برای اطلاع رسانی راجع به بیماری نیز کلی و با احتیاط اظهار نظر کنید.

6- منزل بیمار “مهمانی” نروید ولی عیادت بیمار بروید. عیادت یعنی حداکثر نیم الی یک ساعت دیدار و در این دیدار بجای حرفهای من خوبم تو خوبی،خلاقیت خود را بکار بگیرید و بر اساس شناختی که از شخصیت گذشته بیمار دارید، صحبتی را شروع کنید که بیمار هم با آن درگیر شود و حرف بزند. و یا بهتر حتی بازی فکری‌ای با او بکنید.

7- نزدیکانِ بیمار را دریابید. این بیماری اطرافیانِ نزدیک بیمار را به لحاظ روحی بشدت کلافه و فرسوده می‌کند. برای کمک به آنها، اگر که می‌توانید، بهترین کار اینست که پیشنهاد کنید که مثلا یکساعتی شما بجای آنها از بیمار مراقبت کنید تا آنها بتوانند تجدید قوای روحی کنند.

از موارد فوق مهم‌ترینشان نکته دوم است. اگر از بیمار الزایمری فقط پرستاری شود که روزش به شب برسد و شبش به روز، بیماری به سرعت پیش می‌رود و بیمار به زودی توان انجام کارهای شخصی‌اش مثل دستشویی رفتن را هم از دست می‌دهد. در حالیکه اگر بیمار را مرتب مثل یک کودک به بازی و یا درس خواندن سرگرم کنید، پیشرفت بیماری کند می‌شود. چرا که با این کارها در واقع شما به مغز بیمار کمک می‌کنید که خود را بازسازی (remap) کند. یعنی خطوط ارتباطی (synapse) جدیدی می‌سازد که در نتیجه تا حدی، ولو اندک، جبران خطوط ارتباطی از دست رفته می‌شود.

روح مادرم کجاست؟

خاطرات, علمی 31 نظر »

زنگ در را فشار دادم ولی صدایی نیامد. برق رفته بود. پس با دست به شیشهٔ در زدم تا کسی بشنود. پس از لختی انتظار صدای ضعیف مادرم را شنیدم که پرسید کیست؟ خیلی تعجب کردم از اینکه مادرم بخواهد در را باز کند. با خوشحالی جوابش را دادم. خودِ مادرم بود که در را باز کرد و خوشحال از دیدنم با دستان نحیف‌تر از همیشه‌اش می‌خواست که کمک کند تا چمدانم را به داخل ببرم. از اینکه یکبار دیگر مثل گذشته‌ها این مادرم بود که در را برایم باز کرده بود، بسیار احساس خوشی بهم دست داد ولی از دیدن مادرم که در عرض شش ماه گذشته 11 کیلوی دیگر هم لاغر شده، بشدت یکه خوردم. صورت زیبایش پر از چین و چروک و دستانش فقط پوستی بر استخوان شده بود. نمی‌توانستم آنچه را که چشمهایم می‌دید باور کنم.

حدود 7 سال و اندی می‌شود که مادرم الزایمر گرفته است و 4 سالی هم می‌شود که بالاخره دکترها هم آنرا تائید کرده‌اند. هنوز تقریبا همه را می‌شناسد ولی در عرض دو سال گذشته بیماری با سرعت بسیار بیشتری پیش رفته است. مثلا شش ماه گذشته که پیش او بودم بنظرم قوای ذهنی‌اش در حد یک کودک 6 ساله شده بود ولی اکنون در حد یک کودک 2 یا 3 ساله است. او که زمانی ریاضی‌اش بسیار قوی بود دیگر حتی مفهوم ضرب را هم نمی‌داند. تا شش ماه پیش کمی هندسه را بخاطر داشت و می‌توانست که مساحت را حساب کند، اکنون فقط بعضی از اشکال را می‌شناسد.

الزایمر بیماری‌ای است که مغز بتدریج دچار فرسودگی می‌شود به این معنا که اول سینپسها (که مسئول برقراری ارتباط نقاط مختلف مغز با هم هستند و یه یک معنا مثل آدرس بوک های کامپیوتر عمل می‌کنند) تدریجاً از بین می‌روند و در نهایت نورونها هم از کار می‌افتند. می‌گویند که الزایمر بیماری‌ِ طبیعی بدن است که اگر هر آدمی می‌شد که مثلا 150 سال یا 200 سال عمر کند، حتما به آن مبتلا می‌شود. حال یک عده‌ای هم زودتر در سنین بین 50 تا 70 سال به آن مبتلا می‌شوند. مرگ یک بیمار الزایمری اگر بیماری خاص دیگری نداشته باشد مثل مرگ طبیعی است و آن وقتی است که مغز دیگر نمی‌تواند و یا به عبارتی فراموش می‌کند که فرمان مثلا نفس کشیدن و یا تپیدن قلب را بفرستد.

و اما علائم بیماری در هر بیمار الزایمری با دیگری می‌تواند کم و بیش متفاوت باشد. عده‌ای مثل مادر من تا آخر عمر احتمالاً همه نزدیکان را کم و بیش می‌شناسند و درجه‌ای از آگاهی را حفظ می‌کنند و عده‌ای دیگر بسرعت همه را فراموش می‌کنند. در حالت دوم بنظر می‌رسد که بیمار به دلیل عدم آگاهی از وضعیت خود کمتر رنج روحی می‌کشد در حالی که در حالت اول بیمار دائماً در حال تلاش برای فهمیدن اطراف خود است که متاسفانه راه به جایی نمی‌برد.

الزایمر برای اطرافیان بیمار به مراتب سخت‌تر از هر بیماریِ دیگری است. چند سال اول برایم پذیرش از بین رفتن قوای ذهنی و به تبع آن تغییرات شدید رفتاریِ مادرم بسیار دردناک بوده است. نمی‌‌توانستم و یا نمی‌خواستم باور کنم که آن زن مقتدر، باهوش و بسیار توانمندی که مادرِ من بود تدریجاً به زنی دیگر تبدیل شود که دیگر برایم شناسایی‌اش گاه حتی دشوار می‌نمود.

اما به مرور زمان واقعییت را پذیرفته و سعی کردم که به مادرم به چشم یک بیمار نگاه کنم و در عین حال در او نشانی از اصل او نیز بجویم و دل را به آن خوش کنم. تمام تلاشم را بکنم که به سهم خود بتوانم کمی از پیشرفت بیماری جلوگیری کنم. اما باید بگویم که وقتی می‌بینم که تمام تلاشهای ما، تمام آنچه که از اندوخته‌های علمی خود به کار می‌گیرم برای بازسازی بخشی از سینپسهای از بین رفته‌اش، همچنان در مقابل سرعت پیشرفت بیماری چندان راه به جایی نمی‌برد احساس عجز و درمانده‌گی می‌کنم.

باید اعتراف کنم که مشاهده از بین رفتن تدریجی قوای ذهنی مادرم علامت سئوال بزرگی روی بسیاری از باورهای استوار پیشینم گذاشته است که همچنان در تلاش برای یافتن پاسخی استوار ولی جدیدم. از جملهٔ آن باورها اعتقاد به وجود روح است. اگر روح چیزی است ورای ذهن و مغز، و این مغز است که زوال می‌پذیرد و نه روح، پس روح مادرِ من اکنون کجاست؟ در کجا گم شده است؟

یکی از اولین نشانه‌های بیماری الزایمر گم کردن زمان و مکان است. یک آزمایش ساده اولیه اینست که از بیمار بخواهید که یک ساعت بکشد و ببینید که آیا همه اعداد 1 تا 12 را در فواصل متناسب در دایره ساعت قرار می‌دهد یا خیر. برای بیمار الزایمری، بعد زمان و مکان مفهوم خود را از دست می‌دهند. فرق بین یک روز و یک هفته دیگر بی معنی می‌شود. فاصله مکانی هم همینطور. مادرِ من پس از حدود 4 سال به این مرحله رسید.

آنچه که من می‌بینم اینست که گویی آدمی با الزایمر و یا به عبارتی با مسن شدن پس از یک محدوده سنی به سمت ری-ست شدن نزدیک می‌شود. کودکی که به دنیا می‌آید کسی نمی‌داند و با علم موجود هم نمی‌تواند بداند که در حافظه او چیست. به مرور زمان مغز او سینپس می‌سازد و یاد می‌گیرد و متکامل‌تر می‌شود. گویی که با الزایمر آدمی یکی یکی آنچه را که فراگرفته است، از دست می‌دهد و دوباره به سمت کودکی باز می‌گردد.

اینست که مادرم را مثل کودکم عزیز می‌دارم و مثل یک کودک با او بازی می‌کنم. وقتی برایش آوازهای کودکانه می‌خوانم و یا بازی می‌‌کنم او مثل دخترکی شیرین گاه با شیطنتی شیرین می‌خندد. لحظاتی که به وضع موجودش آگاهی نسبی دارد ولی نمی‌تواند بفهمد که چرا به این وضعیت دچار شده گریه می‌کند و دچار اضطراب فراوان می‌شود. دائماً می‌خواهد که برود. می‌پرسیم کجا؟ می‌گوید: خانه. ولی آن خانه‌ای که او می‌گوید احتمالاً خانه کودکی اوست که دیگر وجود ندارد. هیچ توضیحی هم فایده ندارد. فقط باید مثل یک کودک حواسش را به چیز دیگری معطوف کرد.

ولی آیا روح مادرم هم کودک شده است؟ اگر بله پس روح چه فرقی با مغز یا ذهن دارد؟ و اگر نه، پس آن روح در کجا اسیر شده است؟

الان که این سطور را می‌نویسم از معدود زمان‌هایی است که مادرم آرام است و در سکوت نگاهم می‌کند. نمی‌دانم که چه در ذهنش می‌گذرد که دیگر نمی‌تواند چندان توضیحی بدهد. کلمات را به سختی پیدا می‌کند. من دوران نوجوانی‌ام با این مادر خیلی جنگیدم. خیلی با کارهای انقلابی‌ام آزارش دادم. از کارهایم پشیمان نیستم ولی افسوسِ این را می‌خورم که چرا آن زمان‌ها که او متوجه می‌شد هرگز به او نگفتم که همیشه چقدر او را تحسین کرده‌ام. چقدر خود را همیشه مدیون او دانسته‌ام که هر قدرتی که داشته‌ام از اوست و علیرغم همه آن اختلافات آن سالها چقدر من شبیه او هستم و خلاصه چقدر به او احترام می‌گذارم. الان دستش را می‌بوسم و به او این‌ها را می‌گویم و او با لبخند نگاهم می‌کند و نوازشم می‌کند ولی همچنان این حسرت روی دلم مانده که کاش این حرفها را به آن مادرِ مقتدر سالهای گذشته هم گفته بودم.

پ.ن.– از همدردی‌های‌ شما ممنونم. از نوشتن مطلب فوق قصدم این نبود که شما را ملول کنم؛ تلاش کرده بودم احساساتی ننویسم که اگر بخواهم از احساسات حاصل از مشاهده این بیماری بگویم آنوقت نیاز به کشتی باده می‌افتد که هر گوشه چشم، شود از غمِ دل دریایی! ببخشید اگر پست دلگیر کننده‌ای شد بیش از آنکه آگاه کننده باشد. حال بگذارید به تلافی یک نکته ملیح بگویم. به پرستارهای مادرم و پدرم سفارش کرده بودم که به مادرم هر روز دیکته بگویند. اینبار که آمدم دیدم که این کار چندان مرتب انجام نشده است. گفتند که خانم خیلی وقت‌ها از نوشتن سرباز می‌زند. این در حالیست که با من روزی چند بار دیکته می‌نویسد و دوست دارد که نمره هم به او داده شود و اگر نمره‌اش 20 نشود دلخور هم می‌شود! مادرم البته نمی‌گوید که چرا از نوشتن سرباز می‌زده ولی به تجربه من، نکته‌ قضیه در اینست که آنها به مادرم نامه می‌گفتند که بنویسد و او هم دوست ندارد که هر متنی را بنویسد، متن باید ادبی و مثلا از گلستان سعدی و یا شعر باشد! من هم اگر به او نامه بگویم که بنویسد زود حوصله‌اش سر می‌رود؛ آخر یک زمانی مادرم هم گیک بود!

آنها که شور زندگی می آفرینند

اجتماعی, علمی 8 نظر »

eric.jpgاریک واینمیر اولین و تنها نابینایی است که در 25 مه سال 2001 قله اورست را فتح کرده است. او می گوید: “وقتی که من در حال یاد گیری کوه نوردی بودم به عنوان یک نابینا از طرف خبرگان این فن بسیار تشویق شدم. ولی وقتی که قله اورست را فتح کردم آنها آمادگی درک ارزش کاری که کرده بودم را نداشتند. یک عده گفتند که من تقلب کرده ام! و یک نفر دیگر حتی ادعا کرد که من از مزیت خاصی برخوردار بوده ام که افراد بینا ندارند و آن اینکه چون من کور هستم نمی‌توانستم که ارتفاع را ببینم و در نتیجه ترس از ارتفاع را نداشته‌امpistorius.jpg!”

اسکار پیستوریس جوان معلول 21 ساله‌ای است که دو پایش را در یک سالگی از زانو از دست داده است. اسکار لقب سریعترین دونده بدون پا گرفته است و هم اکنون در المپیک چین مشغول رقابت با دونده‌های سالم است. گفتنی است که وقتی اسکار در مسابقات اولیه قبل از المپیک برنده شد، عده‌ای که باور نداشتند یک معلول با پای مصنوعی بتواند اینچنین سریع بدود، ادعا کردند که اسکار با پای مصنوعی از امتیاز ویژه‌ای برخوردار است که دونده‌های سالم از آن برخوردار نیستند! برای این مدعا دلیل آوردند که مفصل مچ پا به هنگام دویدنِ سریع بسیار بیشتر از مفصل مصنوعیِ اسکار انرژی مصرف می‌کند و در نتیجه به لجاظ مکانیکی سیستم پای مصنوعیِ اسکار بسیار موثرتر از پای آدمیزاد است برای دویدن. البته این را هم گفته‌اند که این مزیت به این معنا نیست که در کل کسی که پایش مصنوعی است به لحاظ فیزیولژیکی هم بهتر از آدمی با پای سالم می‌تواند عمل کند. با همه این مشکلات اسکار توانسته است که به المپیک چین راه پیدا کند و باید دید که اگر مقام قهرمانی را کسب کند آنوقت چه ادعاهای دیگری برای برای بهتر بودن پای مصنوعی او خواهد شد.

و اما سازنده آن پای مصنوعی اسکار کیست؟! سازنده آن کسی نیست جز وان فیلیپس، (عکس پایین) مهندس 54 ساله‌ای که در سن 21 سالگی یک پای خود را در اثر سانحه‌ای به هنگام اسکی از دست داد. او را پس از قطع یک پا از زانو به پایین با یک پای چوبی-پلاستیکی به خانه فرستادند؛ فیلیپس می‌گوید که استفاده از آن پا برای او مثل تبعید به جهنم بود! این حادثه او را مصمم کرد که خود پای مصنوعی بهتری بسازد. تحصیلاتش را در مرکز اورتوپدیک دانشکده پزشکی دانشگاه نورث‌وسترن ادامه داد در حالی که تمام تمرکز و انرژی خود را برای طراحی پای مصنوعی با کیفیت بهتر گذاشت. او اختراعات خود را در این زمینه به ثبت رvan-philips.jpgساند، شرکت خود را تاسیس نمود و از سال 1984 پاهای مصنوعی ساخت او توسط شرکت فلکس-فوت به فروش رسید. ( جزئیات طراحی پای مصنوعی او را در اینجا می‌توانید بخوانید و یا روی اسم او سرچ کنید هزاران لینک پیدا خواهید کرد.)

فیلیپس در مورد ادعاهایی که برای برتری پای مصنوعی اسکار بر پای طبیعی شده است، می‌گوید: ” آن (پای مصنوعی ساختِ او) ممکن است که به لحاظ مصرف انرژی بهتر از پای آدمیزاد طراحی شده باشد ولی بخاطر آن نباید که اسکار را از مسابقه محروم کرد چرا که عوامل بسیار دیگری از قبیل زمان‌بندی، تقارن، چگونگی شروع مسابقه که در همه اینها یک پای مصنوعی با پای طبیعی فرق دارد ولی اگر غیر ممکن نباشد بسیار مشکل است که همه این تفاوتها را به صورت کمی بررسی نمود. شاید هم هیچ پاسخی برای اینکه کدام بهتر است وجود نداشته باشد.”

در خاتمه تماشای این ویدئو نیز خالی از لطف نیست که در آن معلولی با یک پا آنچنان زیبا و پر شور می‌رقصد که من با داشتن دو پای طبیعی در برابر او احساس معلولیت می‌کنم! اینان آدمهای بزرگی هستند که ثابت کرده‌اند که خواستن توانستن است

منابع: 1, 2, 3, 4

امیدی برای درمان آلرژی توسط کرم‌های روده

علمی 5 نظر »

hookworm190.jpgتوضیح: مطلب زیر خلاصه شده، ساده شده و ترجمه مقاله روز دوشنبه همین هفته در نیویورک تایمز است. منبع

در سال 2004 دکتر دیوید پریتچارد David Pritchard تعدادی کرم روده را روی بازوی خودش بانداژ کرد تا کرمها به سیستم بدنش نفوذ کنند. به گفته او خارشی را که تحمل می‌کرد غیر قابل توصیف بود.

دکتر پریتچارد مازوخیست نبود! او یک بیولژیست ایمیونولژیست در دانشگاه نوتینگهام انگلیس است که برای اینکه بتواند برای آزمایشات تحقیق تئوریش تاییدیه بگیرد آزمایشش را اول روی خودش با مقدار زیادی از کرم‌ها - 50 عدد - امتحان کرد.

تئوری دکتر پریتچارد این است که بدن آدمی در اثر مبارزه با انگل سیستم دفاعی اش بیشتر کار می‌کند و آلرژی در واقع پاسخ زیاده از حد سیستم دفاعی بدن به انگل هاست. پس اگر کرم روده در شرایط کاملا کنترل شده وارد بدن شود آنقدر که پاسخ سیستم دفاعی بدن را کمی کاهش دهد، احتمالا اثرات آلرژی نیز از بین خواهد رفت. او این تئوری را از این مشاهده ساخته است که مردمی که آلوده به انگل بودند کمتری آثار آلرژی را داشتند و هم آنکه مردمی که بیشترین حد آلرِژی را داشتند پاسخ سیستم دفاعی شان بسیار بالا بود.

pritchard190.jpgدکتر پریتچارد بالاخره در سال 2006 پس از گذشت 20 سال از زمانی که او آن مشاهدات را داشته و به آن تئوری فکر کرده بود پس از انجام آن آزمایش روی بازوی خودش توانست که تاییدیه برای آزمایش کلینکی این تئوری را بگیرد. او روی 30 تن از افراد مبتلا به آلرژی آزمایش کرد. 15 تن را در معرض 10 کرم روده برای هر نفر قرار داد و به مدت 6 هفته آثار آنرا در افراد مشاهده و با گروه کنترل (15 نفری که کرم ها را دریافت نکردند) مقایسه نمود.

نتیجه آزمایش بسیار مثبت بود به این معنا که آثار آلرژی در گروهی که کرم ‌ها را دریافت کرده بودند بطور بارزی کاهش یافت در حالی که ناراحتی ناشی از داشتن کرم در بدنشان آنقدر زیاد نبوده است. نتایج آزمایش به سرعت در همه جا پخش شد و روزنامه ها نوشتند. در حال حاضر دکتر پریتچارد در صدد آن است که روی گروه بزرگتری همین آزمایشات را تکرار کند و امیدوار است که تا سال آینده نتایج آنرا چاپ کند.

از آنجاییکه بعضی از بیماران مبتلا به آلرژی شدید به هر روشی برای درمان آلرژی‌شان متوسل می‌شوند یک موسس شرکت در سیلیکون وَلی کلینکی را در مکزیکو تاسیس کرده که با همین روش ولو هنوز تایید نشده کار کند. دکتر پریتچارد می‌گوید که او انگیزه اینکار را می‌فهمد و می‌گوید: “این کار یکمی ترسناک است. آشکارا یک گروه از بیماران مستاصل هستند که این روش را درمانی برای همه می‌دانند.”

گزارش کامل را در اینجا بخوانید.

ابتکاری ساده ولی پول درآور!

علمی 1 نظر »

coffe-bag-01.jpeg

می‌خواهید که پولدار شوید؟! به این دو عکس نگاه کنید: از این ابتکارات اگر به خرج دهید حسابی می‌گیرد.

این از آن اختراعاتی است که آدم ممکن است سرش را بخاراند که جرا این به مغز او زودتر خطور نکرده بود! وسیله بسیار ساده ای که آدم را از شر ریخته شدن نوشابه، جای و یا قهوه در حال راه رفتن، نجات می‌دهد. تصورش را بکنید: دستتان پر است و باید دو تا لیوان نوشیدنی را هم حمل کنید. این کیسه راه حل ساده ای را ارائه می‌دهد.

اcoffe-bag-02.jpegینجا می‌توانید شرح پتنت این کیسه را بخوانید اگر جدی اهل این گونه ابتکارات هستید.

کلاهی که می تواند امواج مغز را بخواند و مانع خواب رفتن شود

علمی 3 نظر »

در دنباله مطلب قبلی راجع به خواندن افکار توسط ضبط کردن امواج مغزی (EEG) و ترجمه آن به حرکت یک شیئ که می تواند یک موس کامپیوتری باشد و یا در آینده ای نزدیک یک دست مصنوعی، کلاهی هم اخیراً به بازار آمده است که با رکورد کردن امواج مغز می‌تواند تشخیص دهد یک راننده چه وقت دچار خواب آلودگی شده و در نتیجه سوتی را به صدا در آورد که شخص از چرت‌زدگی در‌آید؛ این بسیار وسیله مفیدی برای رانندگان در مسافت‌های طولانی می‌تواند باشد.

bcibaseballcap.pngناگفته نماند که تحقیق در باره همه این وسایل جدید سالهاست که شروع شده است. مثلاً ایده طرح همچه کلاهی را من حداقل 10 سال پیش خوانده بودم. ولی ظاهرا تایوانی‌ها از دو دانشگاه National Chiao-Tung و National Cheng-Kung اولین کسانی هستند که با همکاری دانشگاه سن دیاگو کالیفرنیا این کلاه را وارد بازار کرده‌اند. کمی دنبال پتنت آن در اینترنت گشتم ولی براحتی پیدایش نکردم و دیگر بیشتر ادامه ندادم. ولی از آنجاییکه مقاله علمی راجع به این کلاه و کارآیی آن روی رانندگان مسافت‌های طولانی تست شده در فضای مجازی، ماه گذشته در مجله IEEE, Transaction on Medicine & Biology چاپ شده است بنابراین می‌بایست که پتنت (patent) آن نیز مثلاً یک سال پیش توسط همین گروه به چاپ رسیده باشد.

و اما کاری که این کلاه می‌کند اینست که توسط 5 الکترود (از نوع بی سیم) از روی پیشانی شخص و یک الکترود در پشت گوش چپ امواج EEG مغز را ضبط کرده و آنرا به مایکروپروسسوری منتقل می‌کند که همزمان پردازش شده و اگر علائم خواب آلودگی را تشخیص دهد دستگاه سوت می‌کشد. دستگاه BCI (تبادل کننده مغز و کامپیوتر) از بلوتوث برای انتقال سیگنال برای مسافتی کمتر از 10 متر و همینطور از RF (امواج رادیویی) برای مسافت‌های بیش از 600 متر (برای کاربردهای ورزشی) استفاده می‌کند. سیستم از باتری یون لیتیوم استفاده می‌کند که می‌تواند تا دو روز بدون نیاز به شارژ مجدد کار کند.

نتایج تست این کلاه روی رانندگان در یک فضای مجازی دقت تشخیصی در حد 75٪ نشان داده است.

برای اطلاعات بیشتر در مورد نحوه تست سیستم می‌توانید مقاله اصلی را که آدرسش در این منبع آمده است، بخوانید.

با مغزتان کوهها را جابجا کنید!

علمی 6 نظر »

توضیح: نوشته زیر ترجمه آزادی از بعضی بخش‌های مقاله‌‌ای با همین نام در نیویورک تایمز به همراه اندکی از توضیحات من (سارا رها) است.

bci.jpgآیا هنوز با موس، کیبرد و یا جویستیک ویدئو گیم را بازی می‌کنید؟ شاید زمان آن فرا رسیده باشد که دیگر از نیروی مغز و فکر خود برای بازی کردن استفاده کنید!

هِدسِت‌های جدید سیگنال الکتریکی مغز را به اضافه حرکات عضلات چهره را دریافت می‌کند و آنرا به شکل دستورات روی مونیتور کامپیوتر ترجمه می‌کند که در نتیجه شخص می‌تواند تنها با فکر کردن کارسور روی صفحه مانیتور را حرکت دهد.

این هِدسِت در واقع نمونه‌ای از نتایج تحقیقات در زمینه تبادل مغز و کامپیوتر (Brain-Computer Interface (BCI)) است که اساسا با آزمایشات روی میمونها شروع شد به این طریق که الکترودهایی را در مغز میمون با جراحی می‌گذارند و بعد میمون را تربیت می‌کنند که یک دست مصنوعی را توسط فکر کردن به حرکت در آورند.

bciheadset.jpgبرای اینکه فرد بهتر یاد بگیرد که چگونه با فکر کردن چیزی را به حرکت در آورد، این هِدسِت‌ها با یک گیم کامپیوتری می‌آیند که در آن شخص می‌بایست که یک کوه مجازی روی کامپیوتر را به حرکت در آورد. برای این‌ کار فرد می‌بایست که ذهنش را خالی کند و بعد حدود 30 الی 40 ثانیه فقط تمرکز کند و پس از یک دو مرتبه تمرین می‌تواند که کوه مجازی را با فکر کردن به حرکت در‌آورد.

نکته‌ای که شاید برای دانشجویانی که روی امواج مغزی (EEG) کار می‌کنند، جالب باشد اینست که معمولا سیگنال‌های مربوط به حرکت عضلات چهره مابین امواج EEG به عنوان نویز تلقی شده و سعی می‌شود که حذف شوند. ولی این هِدسِت‌ها هدفشان خواندن امواج EEG برای تشخیص بیماری و غیره نیست بلکه هدفشان تنها گرفتن سیگنالی است که بتواند یک شیئ را حرکت دهد. بنابراین این هِدسِت‌ها در واقع از ترکیب سیگنال‌های نویز عضله و امواج EEG استفاده می‌کنند.

ناگفته نماند که هدف این تحقیقات بازی ویدئویی بدون دست نیست؛ بلکه هدف ایجاد وسیله‌ای است برای کسانی که فلج هستند و یا قطع عضو دارند، که توسط آن بتوانند به زندگی نرمال برگردند.

مغز: قابل انعطاف، توانمند و آسیب پذیر

علمی 3 نظر »

نوشته زیر ترجمه نسبتا آزادی است از مقاله ای با همین نام در روزنامه نیویورک تایمز (منبع). توضیحات داخل پرانتز با فونت ایتالیک و همچنین تاکید از من است.

brain-plasticity-jason-mecier.jpgدر علوم عصبی سنتی مغز یک آدم بالغ مثل یک ماشین همیشه روشن در نظر گرفته می‌شد که با دقت مثل یک ساعت در یک مسیر بسته و غیر انعطاف پذیر کار می‌کرد. هر قسمت مغز هدف مشخصی داشت که هیچکدام کار قسمت دیگری را نمی توانست به عهده بگیرد. این ماشین قاعدتا در یک ریتم مشخص و غیر قابل تغییر کار می‌کرد تا وقتی که توسط بالارفتن سن دچار فرسودگی شود.

اما امروزه آزمایشات با وسایل جدید (مثل MRI و fMRI) نشان داده است که مغز بیشتر شبیه موجودات انیمیشین شده والت دیزنی است که می‌تواند در جهات مختلف کار کند. آشکارا می‌تواند در صورت آسیب دیدگی سازماندهی مجددی حتی گاه با شکل آناتومی دیگری داشته باشد.

بنابراین جای تعجب ندارد که چرا دکتر دیاج (Doidge)، روانشناس کانادایی، از محققین انعطاف پذیری نورونها (Neuroplasticity) با احترام فوق العاده ای یاد می‌کند که کار آنها در واقع به معجزه شبیه است و اثرات فوق العاده ای برای بیماران و فرهنگ یادگیری و تاریخ آدمی دارد.

برای بیماران مغزی این خبر بسیار خوبی است. دکتر دیاج مثال‌های متعددی می‌زند. از جمله زنی که به دلیل آسیب گوش میانی تعادل خود را از دست داده بود. آن زن احساس می‌کرد که دائماً در حال افتادن است و دارد در یک اقیانوس توسط امواج کناره ساحل به زیر کشیده می‌شود. (ارگان حلزونی شکلی که در واقع مثل شتاب سنج دایره ای عمل می کند در داخل گوش میانی مسئول فراهم کردن صفحه عمودی در مختصات فیزیکی آدمی است. Vestibular system. با آسیب دیدن آن، شخص سطح عمودی مختصات وجودی اش را از دست می دهد و در نتیجه دچار سرگیجه و عدم تعادل می‌گردد. این سیستم در اثر بعضی از ویروسها مثل ویروس سرما خوردگی نیز بطور موقت ممکن است که آسیب ببیند.) با گذاشتن یک سری الکترود روی زبان آن زن در آزمایشگاه نوروساینس که آن الکترودها توسط یک کلاه سیگنالی (الکتریکی) به مغز زن می‌فرستاد، عدم تعادل زن کاملا از بین رفت.

اما این تمام ماجرا نیست. پس از گذشت یک‌سال استفاده مرتب از این دستگاه، مغز آن زن سازماندهی جدیدی یافت بطوریکه بدون استفاده از دستگاه نیز دیگر مغز نیازی به استفاده از ارگان آسیب دیده داخل گوش میانی برای دریافت صفحه عمودی مختصات فیزیکی نداشت.

مثال دیگر فردی است که یک دستش قطع شده بود و احساس خارش فوق العاده ای در همان دستش داشت که دیگر وجود نداشت. (این بسیار احساس آزار دهنده ایست که جایی از بدن خارش بگیرد و شخص نتواند که به آن دسترسی داشته باشد. در بیماران قطع عضوی این احساس متداول است که مغزشان همچنان سیگنالی را اینطور ترجمه می‌کند که آن عضو قطع شده دچار خارش است. علت این قضیه اینست که بخشی از رگهای عصبی که زمانی به آن عضو مربوطه می رفتند هنوز هستند و مغز نمی تواند تشخیص دهد که احساس خارش دیگر از چه قسمتی می آید و در واقع غلط ترجمه می کند.) یکی از محققین در مورد این شخص خاص کشف کرد که آن نورونهایی که یک زمانی سیگنال را از دست قطع شده شخص دریافت می کردند حال به دریافت سیگنالهای صورت شخص اختصاص دارند. بنابراین یک خارش روی صورت آن احساس شدید خارش در عضو قطع شده را از بین برد.

مثال دیگر فرد معلول دیگری است که برا ی 10 سال از یک درد شدید در آرنجی که قطع شده بود رنج می‌برد و در آرزوی این بود که بتواند آرنجی را که دیگر نداشت بکشد و دستش را دراز کند. برای اینکه مغز او را با وضعیت قطع عضوش عادت دهند دست سالم او را از درون یک جعبه جلوی آینه قرار دادند و با استرچ کردن دست سالم در حال نگاه کردن به آینه بالاخره او از شر احساس نیاز به دراز کردن دست قطع شده اش خلاص شد و مغز او پس از چند ماه تمرین توانست که یاد بگیرد که کدام قسمت از مدارهایش خراب شده و خود را از نو سازمان دهد.

قابلیت انعطاف مغز آدمهای سالم نیز کمتر از بیماران خیره کننده نیست. مثلا در یک آزمایش از افراد خواسته شد که جلوی پیانو بنشینند و فقط به نواختن یکسری از نت‌ها فکر کنند و از گروه دیگر از افراد خواسته شد که آن نت‌ها را بنوازند. در مغز افراد هر دو گروه تغییرات مشابهی مشاهده شد که بطور مشخص نشانگر قدرت تفکر در آدمی است.

با همه اینها هنوز دانش بشر از انعطاف پذیری مغز در مراحل اولیه است. برای تجربیات بشر از جمله خلاقیت، عشق ورزی، اعتیاد و وسواس داشتن، عصبانیت و غصه، همه و همه می‌توان تئوری ساخت که احتمالا همه نتیجه یکسری ارتباطات الکتریکی در مغز هستند که توسط خود مغز و یا مغز دیگران برای هدفی خوب یا بد می‌توانند دوباره سازماندهی شوند.

از طرف دیگر انعطاف پذیری زیاد مغز می‌تواند در شرایطی مضر و بد یمن هم باشد. چون مغزی که خیلی انعطاف پذیر است به همان اندازه در مقابل جاه طلبی خود و یا دیگران آسیب پذیر هم می‌شود. دیگرانی که ممکن است پدر و مادری باشند که به غلط بچه را به مسیری وادار می‌کنند و یا پیشگامان یک طرز فکر و یا رهبران مستبد جامعه ای که یک طرز فکر را به مردم جامعه می‌قبولانند.

علوم جدید در باره مغز ممکن است که در دوره نوزادی‌اش باشد ولی همچنانکه دکتر دیاج می‌گوید مغزهای علمی آشکارا به جلو جهش می‌کنند.

این ویدئو را در باره انعطاف پذیری خارق العاده مغز هم شاید دوست داشته باشید که ببینید.

وفادار به ریشه: گیاهان زندگی اجتماعی مخفی دارند

علمی 4 نظر »

plants-secret-life.jpgیکی از مقاله های امروز نیویورک تایمز به خبری با عنوان فوق اختصاص دارد. در این مقاله گزارش می دهد دکتر سوزان دادلی و دانشجویش در دانشگاه مک مستر کانادا شواهدی پیدا کرده اند حاکی از آنکه که گیاهان هم زندگی اجتماعی ای دارند که در آن فامیل های خود را می شناسند. این کشف از آن جهت بسیار جالب توجه و حتی غیر منتظره است که اغلب حیوانات نمی توانند فامیل های خود را تشخیص دهند.

آزمایشات دکتر دادلی نشان داده است که گیاهی بنام “سی راکت” (sea rocket) وقتی که گیاهان غیر مرتبط به خانواده خود را در نزدیکی خود می یابد ریشه های خود را که مواد غذایی جذب می کنند با شدت افزایش می دهد ولی وقتی یکی از بستگان خودش در نزدیکی اش یافت شود, مودبانه اینکار را نمی کند و در واقع به آن گیاه از فامیل خودش جا و امکان غذا می دهد!

همه مقاله را اینجا بخوانید. ویدئوی جالبی هم در باره رفتار گیاهان دارد.

ویتامین D بخورید تا سالم‌تر زندگی کنید و سرطان نگیرید

علمی 6 نظر »

موج جدید آزمایشات در باره اثرات مفید ویتامین D با نتایج تحقیق دکتر گاردنر شروع شد که می‌گفت مردم نیمکره شمالی بیشتر سرطان می‌گیرند چون که ویتامین D کمتری دارند. دکتر اسکات ویس هم از دانشگاه هاروارد دو سال پیش آمده بود مرکز ما و سخنرانی خیلی جالبی داشت راجع به بیماری آسم در سطح سلولی ولی هر دو اسلاید در میان یک عکس جرج بوش را در کنار عکس یک میمون نشان می‌داد و بعد ادامه حرفش را در باره تکامل سلولی از سر می‌گرفت! باری جان کلام او هم در آن سخنرانی این بود که کمبود ویتامین D با بیماری آسم ارتباط مستقیم دارد. حالا راجع به فواید ویتامین D خیلی می‌گویند مثل اینکه ویتامین D ضد سرطان سینه و روده نیز هست.vitamind.jpg

علت اینکه یاد این ویتامین D افتادم اینست که رادیو سی-بی-سی که روزهای تعطیل واقعا مطالب خوبی دارد برنامه امروزش یک مستند راجع به ویتامین D بود. ما بین صحبت‌ها حرف یک استاد دانشگاه مک‌گیل، که متاسفانه اسمش را متوجه نشدم، نظرم را بیشتر جلب کرد. می‌گفت که “ویتامین D باعث می‌شود که پدیده apoptosis (مرگ سلولی) بهتر صورت بپذیرد.”

برای اینکه اهمیت این نکته را دریابید باید بدانید که سلولهای سرطانی در واقع آن سلولهایی هستند که نمی‌میرند وقتی که باید بمیرند و برعکس رشد و تولید مثل بسیار بیشتری از سلولهای دیگر دارند. اصلا از زیادیِ رشد سلولی است که تشخیص سرطان را می‌دهند و شیمی درمانی کاری که می‌کند اینست که آن سلولهای زیاد رشد کننده را می‌کشد. علت اینکه موی سر هم با شیمی درمانی می‌ریزد هم همین است. چون سلول موی سر از همه سلولهای دیگر بدن رشدش بیشتر است در نتیجه در موقع شیمی درمانی که تنها هدفش کشتن سلول با رشد زیاد است، همراه سلول‌های سرطانی از بین می‌روند.

اینرا که شنیدم اولین استدلالی که با نشاط به ذهنم آمد این بود که نه فقط برای زندگی سالم‌تر بلکه برای مرگ راحت‌تر و بهتر نیز باید که ویتامین D بیشتر مصرف کنیم. چون ویتامین D کمک می کند که سلول آن زمان که لازم است بمیرد پس در کل هم بدنی که ویتامین D خوبی دارد آن موقع که لازم است بمیرد، راحت خواهد مرد! و البته که استدلال غلط و مضحکی است و در واقع مغلطه است. چون موضوع اینست که سلول‌های سالم حتی در نبود ویتامین D هم به موقع می‌میرند و ویتامین D دیده شده که در شرایط وجود سلول‌های سرطانی کمک می‌کند که پدیده apoptosis بهتر رخ دهد و در نتیجه بنظر می‌رسد که با سرطان مبارزه می‌کند.

پس از آن یک سرچ ساده روی گوگل کردم و دیدم که 1،700،000 تحقیق وجود دارد که در باره همین موضوع گزارش می‌دهند! هم از نادانیِ خودم خجالت کشیدم و هم از یادگیری موضوعی جدید در باره ویتامین D به وجد آمدم! پس روی اخلاق قدیم معلمی‌ام گفتم که برای شما هم بنویسم که شاید شما هم آن را ندانید و از دانستنش به وجد آیید!

در ضمن مصرف حداقل 400 واحد ویتامین D برای بزرگسالان توصیه می‌شود و می‌گویند که این مقدار در زنان باردار باید به چند برابر برسد. برای افراد بالای 50 سال هم توصیه می شود که مصرف ویتامین D را توسط قرص کمکی به میزان 800 واحد در روز افزایش دهند. بعضی آزمایشات هم می‌گوید که مصرف اضافه ویتامین D به مبارزه با سرطان سینه کمک بسزایی می‌کند. ضمناً ویتامین D فقط در مواد خوراکی طبیعی معدودی وجود دارد که آنها عبارتند از: شیر (1 فنجان = 100 واحد) , زرده تخم مرغ (25 واحد), آب پرتغال و ماهی. برای اطلاعات بیشتر اینجا را نگاه کنید.

مغز ما می‌تواند یاد بگیرد که درد را کاهش دهد

علمی 7 نظر »

مقدمه (از سارا رها): باوجودیکه خود پدیده “درد” هنوز به سختی تعریف می‌شود و برای بسیاری از دردها توضیح علمی کاملی وجود ندارد، مقوله کنترل مغز و یا ذهن بر میزان درد مقوله تازه‌ای نیست. از قدیم بسیاری از اطباء بر این باور بوده‌اند که می‌توان با تمرکز ذهن بر چیزی دیگر میزان درد را کاهش داد. نه فقط اطباء بلکه خیلی‌ها هم بر این باورند که بیش از آنکه داروی مسکن درد را کاهش دهد، اعتقاد فرد به شفا بخشیِ دارو است که درد را کاهش می‌دهد. امتحانش ساده است. مثلا یک قرص قند به بچه‌ای که از درد انگشتش می‌نالد بدهید و می‌بینید که بچه ساکت می‌شود برای اینکه باور کرده است که آن قرص دارو است و قرار است که دردش را خوب کند! یا مثلا سربازها و جاسوسهای حرفه‌ای را تعلیم می‌دهند که در مقابل دردهای فیزیکی مقاومت زیادی حاصل کنند بطوریکه بتوانند درد مثلا یک استخوان شکسته را کاملا تحمل کرده و همچنان مسئولیتی را که به عهده دارند به آخر برسانند. حتی بطور عامیانه نیز این اصطلاح وجود دارد که می‌گویند “طرف کتک‌خورش ملس است” یعنی آنقدر کتک خورده که دیگر از کتک دردش نمی‌گیرد. نکته اما اینجاست که برای هر یک از این ادعاها اثباتی جز از برداشتهای اشخاص از میزان درد خویش وجود نداشته است.mackey.jpg

در سالهای اخیر دکتر شان مکی در دانشگاه استانفورد به کمک دستگاه fMRI ‌و یک نرم افزار پیچیده توانسته این موضوع را بطور آبجکتیو ثابت کند. نوشته زیر روایتی (ترجمه آزاد) از مقالات نوشته شده راجع به آزمایشات دکتر مکی و همینطور برگرفته از سه قسمت‌ از مقاله مفصل و ساده ملنی ترن‌استورن است که به عنوان یک سابجکت (شخص مورد آزمایش)، که همیشه از دردهای مزمن رنج برده است، در آزمایش‌های دکتر مکی شرکت کرده است. در نتیجه زبانِ مقاله اصلا تخصصی نیست و برای مردم عادی نوشته شده است. اصل مقاله را در مجله نیویورک تایمز چاپ شده 14 مه 2006 می‌توانید با کلیک روی این لینک بخوانید. دقت داشته باشید که درد انواع مختلفی دارد. در آزمایشات مکی تمرکز روی دردهای مزمن بوده است مثل درد آرتروز، یا سردردهای عصبی. نکته اینجاست که تعریف کردن ریشه دردهای عصبی دشوارتر است؛ مثل معده دردهایی که افواهی می‌گویند که به دلیل اعصاب است. بکرات گزارش شده است که کسانی که قطع عضو هم دارند از درد عضوی که دیگر ندارند شکایت می‌کنند. در این حالات این مغز است که یک جایی احساس دردِ آن عضو پیشین را ذخیره کرده و به زبان ساده آن درد را همچنان جاری نگاه می‌دارد.

دردِ من، مغز من

ملنی مقاله‌اش را با شرح جالبی از احساسات و افکار فلسفیِ خودش وقتی که برای بار اول در آزمایشات دکتر مکی شرکت کرد، شروع می‌کند و می‌گوید:

“چه کسی هست که آرزو نکند که مغز خودش را در حال کار ببیند و بلکه در آن تغییراتی انجام دهد؟ مثل یک نقاش که یک قدم به عقب برمی‌دارد تا نقاشی‌اش را بهتر ببیند و بهتر تغییر دهد. آیا روزی می‌رسد که ما با خودمان کاملا شفاف باشیم و کاملا هشیار از هشیاری‌مان، هشیارانه خودمان را خلق کنیم؟!

در 10 سال گذشته من از دردهای مزمن آرتروز رنج برده‌ام. هر وقت که درد زیاد می‌شود دلم می‌خواهد که یک دوربین بگذارم که بتواند داخل مغزم را ببیند، نقاط دردناک آنرا پیدا کنم، بِبُرمشان و بیرون بیاورمشان، ساکتشان کنم و دوباره بگذارم سر جایشان!

fmri-brain1.jpgاخیراً این امکان را داشته‌ام که زیر آن ماشینهای بزرگ fMRI دراز بکشم و تصاویر مغزم را در حال درد کشیدن تماشا کنم و تلاش کنم که بر روی دردم کنترل داشته باشم.

این چطور می‌خواهد کار کند؟ به یکباره تصاویر مغز خودم را در پیش روی خود می‌بینم. من دارم به مغز خودم نگاه می‌کنم در حالیکه مغز‌ِ من دارد افکارِ مرا فکر می‌کند؛ منجمله همین افکار را! دلم می‌خواست که بپرسم. “من” کیست که قرار است مغزِ مرا کنترل کند؟! بنظر می‌رسد که همان بحث قدیمی بدن و ذهن به شکل گسترده تر و نوتری دارد تکرار می‌شود. ولی بیش از هر چیز دیگری من می‌خواهم بدانم که آیا من قادر خواهم بود که یاد بگیرم که به مغزم فرمان بدهم و آنرا به شکل دیگری اداره کنم؟”

آزمایشات دکتر مکی اینطور بوده است که از افراد داوطلب، که همه‌گی از دردی مزمن در عذاب بوده‌اند، در طول شش جلسه استفاده از fMRI خواسته می‌شد که دردِ خود را با تمرین و تمرکز روی تصاویری که از مغزشان می‌بینند، کاهش دهند. برای تخمین میزان کاهش درد از روشهای متداول کلینیکی اندازه گیری درد استفاده کردند.

تصاویر fMRI آشکارا نشان می‌دهد که یک نقطه خاص برای احساس درد وجود ندارد و بر عکس درد شبکه پیچیده‌ای دارد که بین 5 تا 10 منطقه مختلف مغز در آن فعالند و مرتب سیگنال رد و بدل می‌کنند.

این شبکه دو قسمت عمده دارد: احساس (perception) درد و تلفیق (modulation) درد. این دو قسمت مدام با هم در حال تبادل سیگنال هستند. بیشتر دردهای مزمن بنظر می‌رسد که مربوط به فعالیت اضافه‌ای در قسمت احساس درد می‌باشند و یا مربوط به کم‌کاری قسمت تلفیق درد.

دکتر مکی و همکارانش و همینطور گروه‌های دیگر در مراکز تحقیقاتی دیگر آزمایشات عدیده‌ای روی درد و چگونگی پاسخ مردم نسبت به روشهای کاهش درد با کمک تعلیم انجام داده‌اند. اگر بروید در سایت دکتر مکی میبیند که همچنان برای پیدا کردن سابجکت آزمایشاتشان آگهی کرده‌اند. بنابراین مطلب جالب و خواندنی در این باره بسیار است. از آن میان این مبحث را با گفتاری از دکتر مکی به پایان می‌برم که می‌گوید:

“یکی از نگرانی‌هایی که ما داشته‌ایم این است که آیا ما داریم گرانترین دستگاه تعلیم کاهش درد را می‌سازیم؟ (قیمت دستگاه fMRI با آن نرم افزارش چیزی در حدود 2 میلیون دلار است.). بنابراین ما آزمایشات دیگری کردیم که در آن سعی کردیم که افراد را گول بزنیم و مثلا بجای تصاویر مغز خودشان، تصاویری از قبل ذخیره شده دیگری را نشان دهیم و یا اصلا ویدئوی مغزشان را نشان ندهیم ولی هیچکدام این روش‌ها کار نکردند و همچنان تنها کاهش درد زمانی مشاهده شد که شخص ویدئوی مغز خودش را به درستی تماشا می‌کرد و تلاش در کاهش درد داشت.”

به عبارت دیگر افرادی در آن سطح از آگاهی دیگر مثل یک بچه نمی‌توانستند به اثر تمرکز و کاهش درد باور