لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

کودکان صبور و مسلط بر خود آینده‌ی موفق‌تری دارند

اجتماعی, علمی 12 نظر »

در اواخر دهه 1960 والتر میشل استاد دانشکده روانشناسی دانشگاه کلمبیا، آزمایش معروف مارشملو (یک خوردنی‌ مثل پفک) را روی 653 نفر از کودکان 4 ساله شروع کرد که در طی آن بچه را پشت میزی با یک مارشملو در بشقاب در جلویش می‌نشاندند و می‌گفتند که او می‌تواند فوراً مارشملو را بخورد ولی اگر 5-15 دقیقه صبر کند و مارشملو را نخورد، یک مارشملوی دیگر هم پاداش خواهد گرفت و بعد می‌تواند هردو را بخورد. ویدئو کلیپ زیر یک نمونه از رفتار بچه‌ها در طول آن 5-15 دقیقه صبر کردن را نشان می‌دهد که بسیار شیرین و جالب هم هست! (خصوصاً آن پسربچه‌ی تپلی که دو بار مارشملو را تا توی دهنش هم می‌برد بعد با دست به سرش می‌زند و باز صبر می‌کند و یا آن دختری که بی‌توجه به حرف آزمایش کننده خیلی سریع می‌خورد و بشقابش را هم جمع می‌کند)!)

هدف اولیه‌ی دکتر میشل از این آزمایش این بود که تفاوت‌های رفتاری بین کودکانی که می‌توانستند صبر کنند را در مقایسه با گروهی که نمی‌توانستند صبر کنند، پیدا کند. دکتر میشل مشاهده کرد که تنها 30٪ از کودکان توانستند که به طور کامل صبر کنند و برای صبر کردن، همانطور که در این ویدئوی کوتاه کمی دیده می‌شود، بچه‌ها از روش‌های مختلفی برای کنترل خود استفاده کرده‌اند تا فکر خود را از مارشملو به چیز دیگری معطوف کنند. دکتر میشل نتایج این آزمایش را در اوایل دهه 1970 در چند مقاله به چاپ رساند.

و اما از آنجایی‌ که دکتر میشل خودش سه تا دختر داشت و چند تایی از بچه‌های شرکت کننده در آزمایش هم مدرسه‌ای‌های دخترهای خودش بودند، او گاه و بیگاه از دخترهایش راجع به وضعیت تحصیلی آن بچه‌ها سئوال می‌کرد؛ او به تدریج متوجه شد که بین صبر کردن و کنترل بر خود و درجه موفقیت تحصیلی آن بچه‌ها گویی که رابطه‌ای وجود دارد. پس این شد که در سال 1981 (حدود 11-12 سال بعد) او یکسری پرسشنامه به والدین و مشاورین مدرسه‌ی همان کودکان شرکت کننده در آزمایش او فرستاد و راجع به وضعیت تحصیلی، نمره‌ی قبولی در امتحان ورودی دانشگاه‌ (SAT) و و اینکه در کل چگونه آن جوان (بچه شرکت کننده در تست مارشملو) با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می‌کند، پرسید.

نتایج این پرسشنامه نشان داد که کودکانی که نتوانسته بودند صبر کنند بطور بارزی از کودکانی که صبر کرده بودند، نمرات تحصیلی پایین‌تری داشتند و به هنگام مشکلات دچار استرس و افسردگی می‌شدند و در تمرکز کردن هم مشکل داشتند. در مقابل آن کودکانی که توانسته‌ بودند 15 دقیقه‌ی کامل صبر کنند، به طور متوسط نمره امتحان ورودی دانشگاه‌شان 25٪ بالاتر از کودکانی بود که فقط 30 ثانیه صبر کرده بودند.

نکات جالب و مفید بسیاری در این آزمایش وجود دارد که در پرتو تحقیق پرسشنامه‌ای 12 سال بعدی‌اش اهمیتش بیشتر شده‌ است. همانطور که هدف اولیه‌ی آزمایش پیدا کردن تفاوت‌های رفتاری افراد (کودکان) برای کنترل بر خود بود، می‌توان به تحقیق گفت که افرادی که از کودکی کنترل بر خود (و یا همان تزکیه‌ی نفس از دیدگاه مذهب) را تمرین می‌کنند (یاد می‌گیرند)، در بزرگسالی آدم‌های موفق‌تری می‌شوند.

از جمله‌ی کاربردهای نتایج این تحقیق، کاربردش برای روش‌های کنترل وزن و رژیم غذایی است که چاقی یکی از مسائل عمده‌ی دنیای مدرن و پیشرفته است. کودکانی که توانستند صبر کنند، در واقع توانستند که فکرشان را به چیز دیگری معطوف کنند. برخی دعا خواندند، برخی دیگر آواز خواندند و یا پشت به مارشملو نشستند. یکی دیگر روی میز ضرب می‌زد و دیگری در اتاق شروع به راه رفتن کرد. اما کودکانی که نتوانستند حتی یک دقیقه هم صبر کنند، برعکس به مارشملو خیره شدند و مارشملو نقطه تمرکز افکارشان بود.

به نظر من، به همان نسبت، بعضی‌ از افراد چاق که تمام همّ و غم‌شان لاغر شدن است و بسیار به آن فکر می‌کنند، خیلی کمتر از کسانی که در کنار یک زندگی پر از کارهای مختلف تلاش می‌کنند که رژیم متعادلی را حفظ کنند، موفق می‌شوند، و یا اگر هم موفق شوند کوتاه مدت است و پس از مدتی دوباره به چاقی اولیه برمی‌گردند. یک مقاله‌ی تحقیقی چاپ اخیر هم غیر مستقم همین نکته‌ی مرا تایید می‌کند؛ جانِ کلام آن تحقیق در باره رژیم لاغری این‌است که هرچه قوانین رژیم غذایی لاغری در ذهن فرد ساده‌تر باشد، اثر رژیم پایدارتر و بهتر است.

مغز گذشت زمان را چگونه درک می‌کند؟

علمی 14 نظر »

برای همه پیش می‌آید که به دوره‌ای از زمان فکر کنند و بعد از سرعت گذشت آن متحیر شوند و از خود بپرسند که پس آن زمان چگونه اینهمه سریع گذشت. همینطور همه تجربه داریم که زمان بسته به روحیه‌ی‌مان با سرعت‌ متفاوتی می‌گذرد. زمان خوشی معمولا به کوتاهی یک آه می‌گذرد و لحظه‌ها می‌دوند؛ در مقابل زمان انتظار به درازای ابدیت طول می‌کشد و ثانیه‌ها کشدار و تنبل خمیازه کشان کج و کوله راه می‌روند. گاه آنقدر از گذشتِ کند و یا تند زمان متحیر می‌شویم که تنها به گواهی ساعت‌ها و تقویم‌ها گذشت زمان را باور می‌کنیم. با این اوصاف واضح است که ادراک ما و یا به عبارتی درست‌تر اداراک مغز ما از زمان نسبی است و به عوامل بسیاری بستگی دارد.

این مقدمه را گفتم تا علاقمند شوید که با هم نگاهی به تحقیقات علمی در باره ادراک مغز از زمان (time perception) بیندازیم. کلاً مغز آدمی در اندازه‌گیری دوره‌های زمانی کوتاه (در حد چند میلی ثانیه تا چند دقیقه) نسبتاً دقیق است. متوسط و استاندارد دیوی‌ایشن این تخمین هم بطور خطی با طول زمانِ سپری شده ارتباط دارد [1]. وجود این رابطه‌ی خطی خود معنایش اینست که اداراک زمان نیز از قانون وبر پیروی می‌کند به این معنا که حساسیت مغز ما برای درک زمان مستقل از طول واقعی دوره زمان است. حال سئوال اینجاست که چه عواملی در ادراک زمان موثرند؟

از عوامل مهم در اداراک زمان ترتیب محرک دریافت شده، فاصله‌ی زمانی بین دو واقعه، خالی بودن و یا پر بودن دوره زمانی، توجه، و حافظه هستند.

دوره‌های زمانی‌ای که پر از اتفاقات مختلف‌اند معمولاً طولانی‌تر از دوره‌های زمانی‌خالی ادراک می‌شوند. مثال آزمایش معروف در این زمینه، آزمایش یک محقق فرانسوی است که مدت دوماه در یک غار به دور از نور طبیعی (که نتواند صبح و شب را از هم تشخیص دهد) و به دور از هر گونه ساعتی بسر برد. در پایان او مطمئن بود که فقط 25 روز در غار مانده بود در حالیکه 60 روز سپری شده بود. به نظر می‌رسد که مغز زمانِ خالی را می‌فشرد و کوتاه‌تر ادراکش می‌کند.

یکی دیگر از عوامل موثر در نحوه‌ی ادراک زمان، فاصله‌ی زمانی بین یک محرک و زمان یک واقعه است. یک مثال آشکار آن در زندگی روزمره سرعت رشد فرزندان دوستان ما است در مقایسه با سرعت رشد فرزندان خودمان. غالباً به نظر می‌رسد که فرزندانِ دوستان‌مان که مرتب آنها را نمی‌بینیم و مثلا هر یک یا چند سال یکبار می‌بینیم بسیار سریع‌تر رشد می‌کنند تا بچه‌های خودمان. واضح است که بچه‌های خودمان را هرروز می‌بینیم و در نتیجه کوچکترین تغییر آنها را مشاهده می‌کنیم ولی در مورد فرزندان دوستان‌مان فاصله زمانی مابین محرک و زمان ادراک شده طولانی‌ست و در نتیجه آن فاصله‌ی خالی زمان طی شده مابین دو دیدار باعث می‌شود گمان کنیم که زمان رشد آن بچه‌ها خیلی سریع گذشته است.

در یک تحقیق سال 2004، محققین نشان دادند که محرکه‌های غیر متناوب صدا و یا فلاش نور باعث می‌شود که ادراک مغز از گذشت زمان سریع‌تر شود. جالب است که آزمایشات نشان داده است که طول زمانیِ محرکه‌های صوتی دقیق‌تر از طول زمانیِ محرکه‌های بینایی توسط مغز درک می‌شود. مثلا در یک آزمایش به افراد شرکت کننده، در سری‌ اول آزمایش که حکم یادگیری داشت، یک محرکه‌ی صوتی و یا تصویری برای مدت 400 میلی ثانیه نشان دادند و از شرکت کنندگان خواستند که طول زمان آن محرکه را به خاطر بسپارند که 400 میلی ثانیه است. بعد برای تست، یک محرکه‌ی صوتی و یا تصویری را با طول زمانی‌ِ متفاوت با اولی نشان دادند و از فرد مورد آزمایش خواستند که بگوید آیا طولانی‌تر و یا کوتاه‌تر از اولی بوده. نتایج نشان داد که ادراک زمان محرکه‌ی تست برای محرکه‌های صوتی دقیق‌تر از محرکه‌های تصویری است. جالب‌تر از آن اینکه آزمایش کردند و دیدند که اگر در مرحله یادگیری مثلا محرکه‌ی صوتی را نشان دهند بعد در مرحله‌ی تست محرکه‌ی تصویری نشان دهند، نتایج تخمین زمان خیلی غیر دقیق می‌شود.

تحقیقات در مورد نحوه ادراک زمان بسیار گسترده و جالب هم هست. یکی از علائم اولیه‌ی انواع مختلف بیماری فراموشی (مثل الزایمر و یا انواع دیگر دیمانس) اینست که ادراک بیمار از زمان به کل با افراد نرمال متفاوت می‌شود. به تدریج که بیماری ادامه پیدا می‌کند، بیمار مبتلا به الزایمر به کل زمان را گم می‌کند. اگر دقت کنید به این نکته پی می‌برید که کودکان هم از یک سنی‌ به بعد درکشان از زمان کامل می‌شود. مثلاً زمانِ دو روز یا دو هفته در ذهن یک کودک 3 ساله فرقی ندارد. سن کامل شدن ادراک زمان در کودکان بین 7 تا 12 سال برآورد شده است [2]. شاید برایتان جالب باشد که ما اخیراً آزمایشی در همین زمینه ادراک زمان کرده‌ایم که خلاصه‌ی نتیجه‌اش این است که ادراک زمان کودکان بین 7-12 سال بسیار شبیه افراد مسن بالای 65 سال است که آن هردو بسیار متفاوت از ادراک زمان توسط افراد جوان است. هدف من اما از طرح این آزمایشات این بوده است که راهی آبجکتیو برای تشخیص بیماری الزایمر در مراحل خیلی اولیه‌ی آن پیدا کنیم. منظورم از مراحل اولیه، مرحله‌ای‌ست که هنوز هیچ دکتری تشخیص قاطعی از یک بیماری نداده است و شخص همه‌ی تست‌های بالینی و نورولژیکی فعلی را مشابه افراد نرمال متناسب با رده سنی خودش می‌گذراند و فراموشی‌اش هم هنوز چندان جدی و قابل توجه نیست ولی اطرافیان شخص احساس می‌کنند که او در شرف تغییراتی است ورای پیر شدن. اگر بتوان در مراحل خیلی اولیه الزایمر را تشخیص دارد، امید این هست که با اعمال TMS (در باره‌اش اینجا توضیح داده‌ام) بتوان روند بیماری را بطور محسوسی کند نمود.

[1] Allan, L. G. (1979). The perception of time. Perception & Psychophysics, 26, 340-354.

[2] Piaget, J. (1970). Piaget’s theory. In P. H. Mussen (Ed.), Carmichael’s manual of child psychology (3rd ed., Vol. 1, pp. 703-732). New York: Wiley.

افسردگی و تاثیر آن در فرگشت

اجتماعی, علمی, فلسفی 10 نظر »

این نوشته تلخیص و ترجمه‌ی مقاله‌ی مفصلی‌ست در نیویورک تایمز به نام “نکات مثبت افسردگی”. ولی پیش از آن لطفا پست قبلی‌ام راجع به افسردگی را اول بخوانید و بعد این مقاله را. در ضمن همین اول این را بگویم که تئوری ارائه شده در این مقاله توسط محققین بسیاری به بحث و چالش کشیده شده است. به نظر من تئوری به قول غربی‌ها کمی زیادی کشیده شده ولی تئوری جالب توجهی‌ست و برای ایجاد یک تغییر در روش درمان افسردگی حتما امثال این تئوری‌ها لازم است. بین کسانی که کلینکلی افسرده هستند (و محتاج مصرف دارو) و کسانی که کم و بیش افسرده‌اند ولی به درمان دارویی همیشگی لزوماً احتیاج ندارند فرق‌های عمده‌ای هست و به نظرم این تئوری برای دسته دوم از افراد افسرده صادق است، نه دسته‌ی اول.

و اما مقاله:

نویسنده‌ی مقاله، جونا لرر، مطلب را با اشاره به افسردگی چارلز داروین شروع می‌کند و اینکه به گفته‌ی خود داروین، افسردگی‌اش باعث می‌شده که در یکروز از هر سه روز نتواند هیچ کاری انجام دهد. اما ظاهراً افسردگی داروین باعث شد که او به تمامی خود را وقف علم کند که به گفته‌ی خودش کار علمی تنها لذت زندگی‌اش و عاملی بود که باعث می‌شد زندگی را بتواند تحمل کند.

برای داروین افسردگی مثل یک نیروی روشنگر بود که ذهن او را متوجه مسائل بنیادین کرد. داروین خود در باره علت وجودی بیماری‌اش اینطور می‌نویسد: “هر گونه درد و یا عذاب اگر مدتی طولانی ادامه یابد، باعث افسردگی و کندی عمل می‌گردد. اما این هم به خوبی قابل درک است که برای خلق هر چیزی می‌بایست که آنرا از هر گونه تغییر ناگهانی‌ای محافظت نمود. گاه این غم است که یک موجود را به سمت عملی سوق می‌دهد که بسیار برای بقای وجود مفید است. به عبارت دیگر تاریکی خود یک نوع روشنایی هم هست.”

معمای افسردگی در وجود داشتن‌اش نیست بلکه در اینست که نفس وجود داشتن افسردگی در ابعادی بسیار گسترده‌تر از همه بیماری‌های روانی‌دیگر (با نسبت حداقل 7 به ا) در ظاهر با تئوری فرگشت (تکامل) و بقای موجود قوی‌تر نمی‌خواند. چرا که اگر افسردگی یک بیماری است پس فرگشت یک اشتباه بزرگ مرتکب شده است و آن اینکه اجازه داده یک بیماری که بر ضد تولید مثل رفتار می‌کند (افراد افسرده کمتر از دیگران ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند و یا حتی خودکشی هم گاه می‌کنند)، همچنان در سطح وسیعی نسل به نسل منتقل شود.

در مقابلِ منطق بالا، می‌توان گفت که شاید افسردگی یک دلیل مخفیِ وجودی دارد و آن اینکه مثل بدنی که تب می‌کند تا میکروب را از خود دفع کند، افسردگی هم یک مکانیزم دفاعی روان‌ آدمی است در مقابل غم و غصه و رنج‌های آدمی. به قول داروین، ما رنج می‌بریم ولی این رنجی نیست که حاصلی نداشته باشد.

با این مقدمه نویسنده‌ی مقاله به بحث تئوری جدید اندی تامپسن و اندرو پال (دو روانپزشک محقق در دانشگاه ویرجینیا) در مقاله‌ای که در جولای سال 2009 چاپ کرده‌اند، می‌پردازد که چرا یک بیماری‌ای اینهمه پرهزینه (برای جامعه و آدمی) اینهمه متدوال است.

از اینجا به بعد مقاله به تفصیل نظرات مخالف و موافق بسیاری را نقل می‌کند در باب اینکه کلید معما در این نکته است که شاید دنیایی از رنج و عذاب (که افسردگی از آن منتج می‌شود) راهگشای بشر به سمت هوش و خلاقیت بیشتر بوده است.

تامپسن و پال می‌گویند که افسردگی باعث تفکر بیشتر و دوباره و دوباره‌ی افراد در مواردی که باعث رنجشان است، می‌شود و این تفکر مداوم در یک مسیر خود باعث اعتلای ذهن می‌شود. (دقیقا در این جاست که به نظر من (سارا) تئوری زیادی کشیده شده و بین افراد غمگین و افرادی که کلینکلی افسرده هستند تفاوت قائل نمی‌شود.)

اندرو یک آزمایش تحقیقی هم برای دریافت بهتر رابطه بین مود افسردگی و قابلیت بهتر منطقی ذهن انجام داده است. او از 115 دانشجوی دوره لیسانس یک تست منطقی معروف را گرفت (تستی به نام ماتریس‌های رو به رشد ریون که شخص می‌باید یک قطعه مفقوده را در بین یک الگوی بزرگ‌تر پیدا کند.). اولین نتیجه‌ای که اندرو مشاهد کرد این بود که دانشجویانی که افسرده نبودند پس از پایان تست آثار افسردگی در ذهنشان پدیدار شد (البته کوتاه مدت). بنابراین گویی که زیاد مهم نیست که ما روی یک مسئله ریاضی کار می‌کنیم و یا روی قلب شکسته‌مان! در هردو حالت آناتومی تمرکز ذهنی یکسان است. با این مشاهده می‌توان اینطور بحث کرد که افسردگی یک درجه‌ی شدید از پروسه تفکر معمولی است. ولی آیا افسردگی باعث می‌شود که ما چیزی را بهتر حل کنیم؟

اندرو در تحقیق خود همبستگی آماری محسوسی بین اثر افسردگی ایجاد شده و درجه‌ی آی-کیوی دانشجویان شرکت کننده پیدا کرد. پس نتیجه گرفت که اثر افسردگی باعث شد که آنها بهتر فکر کنند. (دوباره اینجا به نظر من (سارا) نتیجه را زیادی کشیده‌اند تا با تئوری منطبق شود. باید توجه داشت که آن دانشجویان با اثر افسردگی بعد از تست، جزو آدم‌های افسرده در کل به حساب نمی‌آمدند.)

جونا لری مقاله را اینگونه به پایان می‌برد: افسردگی برای روح آدمی مثل تب کردن در مقابل یک میکروب در بدن است. تب کردن بالاخره مزایایی هم دارد ولی ما دارو مصرف می‌کنیم که تب را از بین ببریم. این معمای فرگشت است که با وجودیکه درد مفید است، فرار از درد بزرگتری غریزه‌ی آدمی‌ست.

همانطور که گفتم مقاله بسیار مفصل است و ترجمه‌ی همه‌اش از حوصله‌ی وبلاگ خارج؛ ولی توصیه می‌کنم که همه‌اش را بخوانید که جالب است.

اختراع رباتی پلاستیکی با صدایی انسان‌گونه

علمی 14 نظر »

در ظرف هفته گذشته که ویدئوی زیر در یوتیوب منتشر شد، اکثریت فکر کردند که این فقط یک وسیله جدیدِ ترسناک برای سرگرمی است. البته این دهان پلاستیکی عظیم که شبیه صدای انسان را در تلفظ حروف صدادار تولید می‌کند، شاید کمی ترسناک هم باشد ولی قدرمسلم اختراع و پیشرفت بسیار جالب توجه‌ای ست از این بابت که یک قدم بزرگ به مدل سازی سیستم صوتی انسان نزدیک شده‌ایم. دقت داشته باشید که صدای ربات با کامپیوتر تولید نمی‌شود، ربات استراکچر تولید صدای انسان را دارد.

این ربات ساخت ژاپنی‌هاست که در صنعت ربات سازی در دنیا اول‌اند. ربات توسط مهندسین دانشگاه کاگوا ساخته شده و شامل یک پمپ هوا، تارهای صوتی مصنوعی (پلاستیکی)، یک لوله رزونانس، و سوراخهای بینی است. ربات فقط حرف نمی‌زند بلکه یک برنامه یادگیری هم دارد که سعی می‌کنند صدای صحبت انسان را یاد بگیرد و بعد به شخص کمک کند که تلفظ خود را درست کند.

در اصل این ربات برای کمک به درست حرف زدن ناشنوایان اختراع شده. روش کار اینطور که من فهمیدم (و منبع این مطلب خیلی بد توضیح داده است) اینست که به ربات صدای تلفظ حروف صدادار توسط افراد نرمال وارد شده و در حافظه ربات ثبت شده است. بعد از یک فرد ناشنوا یا کم-شنوا می‌خواهند که آن حروف را تلفظ کند. کاری که ربات می‌کند اینست که به صدای فرد ناشنوا “گوش می‌کند” (یعنی صدا را ضبط می‌کند) و بعد با صدای مرجع مقایسه کرده و یک نمودار نقطه به نقطه برای هر حرف تلفظ شده می‌کشد که شخص ناشنوا یا کم-شنوا تفاوت تلفظ خود را با تلفظ درست ببیند و در طی تمرینات مکرر تلاش کند که این دو نمودار را به هم نزدیک کند و بدین وسیله صحبت‌کردنش بهتر شود. شاید لازم باشد توضیح دهم که بسیاری از ناشنوایان علت اینکه نمی‌توانند حرف بزنند اینست که نمی‌توانند درست بشنوند نه اینکه سیستم صوتی‌شان ایراد داشته باشد. همینطور کسانی که به هر دلیلی شنوایی‌شان کم شده (مثل خیلی از جانبازانِ جنگ) تلفظشان هم بعد از مدتی خراب می‌شود چون که دیگر درست نمی‌شنوند.

و اما چیزی که مرا هیجان‌زده کرده، کاربرد این ربات برای مدل‌سازی صدای تنفس و خرخر است (قابل توجه آزاده خانم)! در قدم بعدی احتمالا با اضافه کردن لوله‌ای برای مری و همینطور فضایی برای استراکچر فارینکس، صدای بلع را هم می‌توان مدل کرد. می‌پرسید چه فایده‌ای دارد؟! خیلی زیاد برای تشخیص و درمان بیماری‌ها. توضیحش مفصل است، از آزاده بپرسید!

پ.ن. همچنان قصد دارم که آن مقاله کذایی در باب مزایای افسردگی را بنویسم ولی آن زمان خیلی بیشتری می‌برد و این کوتاه و سریع بود که حیفم آمد در باره‌اش ننویسم.

افسردگی: یک مشکل مغزی، علائم و چگونگی مبارزه با آن

علمی 13 نظر »

افسردگی شاید متداول‌ترین نوع بیماری‌های عصبی-روحی باشد که همانقدر که ممکن است عوامل ژنتیکی در آن موثر باشد، عوامل محیطی هم در بروزش بسیار موثر است. در سفرهای اخیرم به ایران متوجه شدم که خیلی از دوستان هم خودشان و هم بچه‌های نوجوان‌شان، چپ و راست قرص‌های ضد افسردگی مصرف می‌کنند. پیش روانپزشک و مشاور رفتن هم که دیگر در حد “مد” درآمده و باز ملت چپ و راست دکتر و مشاور می‌روند. منظورم این نیست که دکتر رفتن و یا مصرف دارو بد است ولی افراط در هر چیزی مضر است. خصوصا در مصرف بلند مدت دارو. در بسیاری از موارد باید دارو مصرف شود و اصلا عدم مصرفش ممکن است که مخاطره آمیز باشد (مثلا در مورد افراد مبتلا به اسکیزوفرنیا) ولی در کنار دکتر رفتن و دارو مصرف کردن خوب است که دانش خود را از مسئله و دارو و عوارض جانبی آن هم بالا ببریم.

یک نکته اساسی را نباید فراموش کرد و آن اینکه داروهای اعصاب بیماری را درمان نمی‌کنند بلکه آن را کنترل می‌کنند. برای یک آدم افسرده دارو تجویز می‌شود که مغزش به عملکرد عادی برگردد تا بتواند تصمیم درستی بگیرد و زندگیش را در مسیر بهتری هدایت کند که منجر به افسردگی نشود. والا دارو درمان نمی‌کند و در دراز مدت هم می‌تواند عوارضی داشته باشد.

بیایید صورت مسئله را از اول نگاه کنیم. اول از همه بیماری افسردگی را با احساس موقتی افسردگی نباید اشتباه گرفت. استاندارد تشخیص افسردگی اینست که اگر کسی 5 تا از علائم زیر را برای مدت بیش از دو هفته داشت، می‌توان گفت که افسرده است و آن پارامترها این‌اند:

  • احساس افسردگی در بیشتر اوقات روز
  • عدم علاقه نسبت به اکثر چیزها
  • اضافه شدن و یا کم شدن محسوس اشتها و یا وزن
  • بی‌خوابی و یا پرخوابی شدید
  • حرکات و تیک عصبی
  • خستگی مفرط و احساس کمبود انرژی
  • احساس بی‌ارزش بودن و احساس گناه بیش از حد
  • عدم تمرکز و مشکل به هنگام فکر کردن به موضوعی خاص
  • افکار هجوم آورنده و متشدد
  • تداوم در فکر کردن به مرگ و یا خودکشی

کلا تشخیص بیماری‌های عصبی-روانی مشکل است مگر در حالات شدیدش. علائم فوق را غالب افراد در روزهایی تجربه می‌کنند. یک پارامتر عمده تشخیص افسردگی دوام این علائم برای مدتی بیش از دو هفته است. در ضمن خیلی از نوجوان‌ها ممکن است بعضی از این علائم را از خود نشان دهند و مشکلشان تنها نیاز به توجه باشد که خب راه حل دارد و نیازی به مصرف دارو نیست. آن قدیم‌ها که در دبیرستان‌های تهران درس می‌دادم، چند مورد از این نوع را دیده بودم. در یک مورد خاص که دختر بسیار باهوشی هم بود کار به آنجا کشیده بود که دخترک خودش برای خودش روی نسخه‌های شوهر خواهرش، که دکتر بود و او به طریقی نسخه‌های او را کش رفته بود، دوا می‌نوشت که در نهایت هم متاسفانه در اثر مصرف داروی قلب بیجا سال آخر دبیرستان مرد. حالا چرا داروی قلب؟ آنهم تشخیص و تجویز خودش بود و کل مدرسه هم باور کرده بودند که او مشکل قلبی دارد.

یکی از بهترین روش‌های درمانی برای بیماری‌های عصبی ورزش نسبتاً سنگین و مستمر است. شما هفته‌ای 5 روز، برای مدت حداقل نیم ساعت هربار، ورزشی کنید که حسابی عرقتان را درآورد، آنوقت اگر احساس افسردگی‌تان بطرز محسوسی کم نشد، من اسمم را عوض می‌کنم و درِ این وبلاگ را هم می‌بندم! در فواید ورزش مستمر و جدی برای مغز هرچه بنویسم کافی نیست. بهترین راه اینست که خودتان امتحانش کنید.

و اما علت اینکه این پست را به افسردگی اختصاص دادم اینست که مقاله بسیار بحث انگیز و جالبی را در نیویورک تایمز خوانده‌ام که در واقع نقدی بر مقاله‌ی علمی اخیری‌ست در باب اینکه چرا در شرایطی که افسردگی به ظاهر برضد قانون بقای داروین است، اینهمه نسبت به تمام بیماری‌های عصبی دیگر شایع‌تر است. پس تا اینجا را داشته باشید تا فرصتی دیگر (احتمالا هفته دیگر) در باره آن مقاله بنویسم.

درمان بیماری ام-اس توسط جراحی رگ گردن

علمی بدون نظر »

اگر یادتان باشد اینجا چندی پیش شرحی بر روش نسبتاً جدید دکتر زامبونی در ایتالیا نوشتم که معتقد است بیماری ام-اس یک بیماری گرفتگی عروق است و در نتیجه با جراحی و باز کردن رگ گرفته شده در گردن بسیاری از بیماران مبتلا به ام-اس تا حد زیادی بهبود یافتند. امروز روزنامه گلوب-اند-میل کانادا هم گزارشی از یک بیمار کانادایی درمان شده به همان روش در کانادا نوشته است. اینجا را بخوانید. همینطور نوشته است که سه تا دانشگاه کانادا هم منتظر تایید اتیک هستند تا یک تحقیق دراز مدت در مورد تئوری دکتر زامبونی در مورد گرفتگی عروق را روی بیماران مبتلا به ام-اس و افراد سالم انجام دهند. بنظرم نمی‌رسد که در ایران هنوز کسی این روش جراحی برای ام-اس را شروع کرده باشد.

خمیازه کشیدن: روشی برای تمرین مغز

علمی 12 نظر »

قبل از خواندن این پست اول یک خمیازه مفصل (همان دهان دره) بکشید تا مغزتان باز شود! می‌توانید به این حرف بخندید که خنده هم روش مفیدی برای استراحت مغز است. شاید برایتان جالب باشد بدانید که خمیازه کشیدن به عنوان روش درمانی برای مشکلات صوتی افراد در صحبت برای کم کردن هیجان و حساسیت زیاد گرفتگی گلو همیشه استفاده شده است.

تحقیقات با تصاویر اسکن مغزی، نشان داده است که خمیازه کشیدن بطور نورولژیکی با قسمتی از مغز ارتباط دارد که مسئول رفتار اجتماعی و آگاهی انسان است. “پریکانیس” (precuneus) استراکچر کوچکی در پرایتال لوب مغز است که بطور خاص با آگاهی شخص مرتبط است. پریکانیس با کهولت و بیماری‌هایی نظیر الزایمر تحلیل می‌رود. تحقیقات نشان داده است که خمیازه کشیدن پریکانیس را تحریک می‌کند.

در غالب فرهنگ‌ها خمیازه کشیدن در جمع، بخصوص به هنگام گوش دادن به صحبتِ کسی، عملی بی‌ادبانه تلقی می‌شود چون که نشانی از بی‌حوصله‌گی و خستگیِ شنونده است. حالا طرف چه از صحبت گوینده حوصله‌اش سررفته باشد یا نه، نکته اینجاست که خمیازه عمل طبیعی بدن است برای تحریک مغز و سرحال آمدن. بنابراین حالا قبل از اینکه بقیه مطلب را بخوانید محض تمرین یک خمیازه دیگر بکشید!

خمیازه مکانیزمی برای آگاه ماندن است که در 20 هفته اول زندگی جنینی بوجود می‌آید. یعنی جنین هم خمیازه می‌کشد. در نوزادان خمیازه باعث تنظیم شدن ساعت طبیعی بدن می‌شود. خمیازه همانطور که همه تجربه داریم باعث تنظیم فشار داخل و خارج گوش هم می‌شود. همه به هنگام بلند شدن و فرود هواپیما کمی گوش گرفتگی را تجربه کرده‌ایم. خیلی‌ها در این مواقع آدامس جویدن را توصیه می‌کنند. خمیازه راه سریعی برای باز شدن گرفتگی گوش در اثر تغییر فشار هوا است. بعلاوه خمیازه به کنترل دما و متابلویسم بدن نیز کمک می‌کند.

جالب است که غالب حیواناتی که ستون فقرات دارند خمیازه می‌کشند ولی فقط در انسان‌ها، شامپانزه‌ها و گوریل‌هاست که خمیازه مسری است! در مورد انسان‌ها آنقدر مسری است که احتمالا شما الان با خواندن این نوشته در حال خمیازه کشیدن هستید! سگ‌ها قبل از حمله خمیازه می‌کشند. به ورزشکاران حرفه‌ای هم توصیه می‌شود که قبل از اجرای مورد نظر خمیازه بکشند. اگر ندیده‌اید بد نیست ویدئوی مثلا اسکی ‌بازها و یا دونده‌ها را قبل از سوت شروع مسابقه نگاه کنید.

بنابراین خوب است که گاه به عمد هم خمیازه بکشیم. مثلا صبح که از خواب بیدار می‌شویم، یا قبل از روبرو شدن با وضعیتی دشوار، قبل از سخنرانی در جمع، هروقت که عصبانی هستیم و یا هیجان داریم. امتحانش ضرر که ندارد. بخصوص به هنگام عصبانیت و یا هیجان شدید، اثر خمیازه خیلی محسوس است، بخصوص که خمیازه کشیدن مسری هم هست. دفعه دیگر که عصبانی شدید به یاد این توصیه بفتید و به عمد چند تا خمیازه بکشید. فقط یادتان نرود که نتیجه را برای ما هم اینجا بنویسید!

همه‌ی آنچه که در بالا گفتم در مزایای خمیازه به عنوان یک عمل طبیعی و قابل کنترل بدن است. واضحاً اگر خمیازه کشیدن عملی غیر قابل کنترل برای کسی بشود، آن نشانی از یک اختلال نورولژیکی است.

منابع دیگر (بدون لینک در متن) مورد استفاده در این مقاله:

Vollenweider FX, et al., “Positorn emission tomoraphy and fluorodeoxyglucose studies of metabolic hyperfrontality and psychopathology in the psilocybin model of psychosis”, Neruopschopharmacology, 16(5): 357-372, 1997.

Newberg A. and Waldman M. Born to Believe, The Free Press, 2007

Gillum RF., “Frequency of attendance at religious services and cigarette smoking in American women and men,” 3rd National Health and Nutrition Examination Survey. Prev. Med. 41(2): 607-613, 2005.

Pragament KI, et al., “Rligious coping methods as predictors of psychological physical and spiritual outcomes among medically ill elderly patients: a two-year longitudinal study,” J. Helath Psychology, 9(6):713-730, 2004.

Goleman, D. Destructive emotions, Bantam Books, 2003.

آیا آواتاری از شخص در یک زندگی دیگر ممکن است؟

علمی 17 نظر »

فیلم آواتار رکورد فروش را شکست و علیرغم پیش‌پا افتاده بودن موضوع داستانش به خاطر تکنولژی بسیار خلاقانه‌اش بسیار مورد تحسین قرار گرفت. ساخته شدن فیلمی مثل آواتار و یا وبسایت بسیار پریننده “زندگی دوم” نشان می‌دهد که در 5-6 سال اخیر چقدر آدمی به موضوع تجربه‌ی خارج از بدن و دنیایی دیگر با آواتاری از خود علاقه‌مند شده است. صرف نظر از علاقه مندی بسیاری براین باورند که تکنولژی بشر خیلی از رویای ساختن آواتاری در زندگی دیگر دور نیست.

قبلا در این پست شرح تحقیقی را داده بودم که مغز چگونه به اشتباه یک بدن دیگر را به جای بدن خود می‌گیرد. اگر به منظور این آزمایشات به کار مغز نگاه کنیم کلمه اشتباه اصلا درست نیست بلکه اینطور است که مغز پس از کمی تمرین خود را در بدن دیگری غیر از بدن خودش می‌بیند و به عبارتی دیگر تجربه‌ای در خارج از بدن خودش را درک می‌کند.

در آزمایشی دیگر در همین زمینه، مِل اسلیتر و همکارانش در مرکز تحقیقات آزمایشات فضای مجازی برای تکنولژی و نوروساینس در بارسلونا (اسپانیا) یک سری از آزمایشات با دستی مجازی در فضای سه بعدی طراحی کردند و نتایج را مقاله اخیرشان منتشر کرده‌اند (کل مقاله را در این سایت می‌توانید بخوانید). این گروه البته کارهای دیگرشان هم در همین زمینه معروف است.

روش کار این تحقیق این بود که فرد مورد آزمایش دستش را روی دسته یک صندلی می‌گذاشت که خودش نسبت به دستش دید نداشت و در عوض روی صفحه مانیتور در جلوی خود یک دست خیلی بزرگ و یک توپ کوچک را در یک فضای سه بعدی مجازی می‌دید. آنگاه یکی از محققین برای مدت 5 دقیقه با یک واند الکتریکی (نمی‌دانم چی ترجمه‌اش کنم. در عکس آن دستگاهی‌ست که دست محقق است) دست فرد مورد آزمایش را به تناوب لمس می‌کرد و همزمان بطور سنکرون (و همین‌طور برای گروهی دیگر از افراد مورد آزمایش به طور غیرسنکرون) توپ مجازی روی صفحه هم آن دست مجازی را لمس می‌کرد.

در حین این آزمایش وقتی که لمسِ دست واقعی و تماس توپ با دستِ مجازی سنکرون بود، افراد احساس کردند که دست مجازی، دست خودشان است. این نتیجه شبیه نتایج آزمایشات قبلی است. بعد از آن 5 دقیقه تحریک که در بالا گفته شد، برای مدت 12 ثانیه دست مجازی روی صفحه از آرنج و مچ به حالت کف دست رو به بالا و برعکس چرخید. در طول کل آزمایش (هم آن 5 دقیقه‌ی اول و هم این 12 ثانیه آخر) آنها سیگنال EMG دست شخص را ضبط کردند و با هم مقایسه نمودند. بعلاوه رابطه همبستگی بین EMG و زمان احساس اینکه دست مجازی جای دست واقعی شخص را بگیرد (بر اساس پاسخ‌های سابجکتیو شخص مورد آزمایش) را نیز محاسبه کردند.

نتایج نشان داد که در شرایطی که تحریک دست واقعی و دست مجازی سنکرون بود، وقتی که دست مجازی حرکت می‌کرد دست واقعی فرد نیز سیگنال EMG فعال نشان داد. البته متاسفانه در مقاله نوشته نشده که سیگنال‌های EMGرا از چه عضله و یا عضلاتی گرفته‌اند.

جزئیات همه آزمایشاتی را که کرده‌اند خودتان در مقاله مذکور می‌توانید بخوانید. تاییدی دیگر بر صحت آزمایشات قبلی همین گروه و بسیاری از گروه‌های دیگر است که مشابه همین تحقیقات را می‌کنند.

با این حساب، اینگونه که دستی مجازی حرکت کند و در دست واقعی سیگنال حرکتی عضله ایجاد شود، خود نشان دهنده این‌است که شاید ساختن‌ آواتاری در زندگی‌ دیگری غیر ممکن نباشد. حداقل در تئوری ممکن است هرچند با آنچه که در فیلم آواتار تخیل شده است، هنوز خیلی فاصله داریم. هنوز برای ایجاد این تجربه‌ی تصور یک آواتار به جای بدنِ خویش باید برای مغز تحریک و تمرینی کاملا سنکرون و یکسان با فضای مجازی ایجاد کرد. اینکه آیا در شرایط غیر سنکرون هم زمانی و به نحوی این تجربه به وقوع خواهد پیوست، هنوز جای تحقیق بسیار دارد. اگر جوابی برای این سئوال بتوان یافت، آنگاه ساختن یک آواتار در دنیایی دیگر چندان دور نخواهد بود.

من!

خودمانی, علمی 25 نظر »

تصویر روبرو عکس‌ من است! منِ واقعی که این وبلاگ را می‌نویسد، منی که بسیاری از شما از نزدیک می‌شناسیدش. شوخی نمی‌کنم؛ تصویر روبرو یکی از تصاویر MRI مغز من است. ولی مگر هویت ما، این “من”ی که در وجود همه ما هست و با آن شناخته می‌شویم چیز دیگری به غیر از مغز ماست؟ بنابراین بیراه نیست که می‌گویم این تصویر عکس من است. حتی رفیق جلال‌الدین مولوی هم گفته است: ای برادر تو همه اندیشه‌ای // مابقی خود استخوان و ریشه‌ای.

احساس جالبی‌ست وقتی که زیر دستگاه MRI دراز کشیده‌ای و با آینه‌ای که به تو داده‌اند می‌توانی تصویر مغزت را، تصویر همانی را که دارد در همان لحظه فکر می‌کند، روی صفحه کامپیوتر اتاق کنترل ببینی. این تصاویر را از روی سی-دی MRI مغز خودم استخراج کرده‌ام. در سفر اخیرم به مرکز تحقیقات نورساینس بیمارستان آلفرد در استرالیا، در عالم همکاری، برای تحقیقات آنها به عنوان سابجکتِ گروه کنترل داوطلب شدم که یکی از آزمایشات شامل گرفتن تصاویر مغز با MRI بود.

هیچ دو مغزی را نمی‌توان یافت که کاملا شبیه به هم باشند همانطور که هیچ دو آدمی عین یکدیگر نیستند. حتی آنها که دوقلوی به هم چسبیده هم هستند! با اینهمه جالب است بدانید که ما، انسان‌ها، 99.4٪ کل DNAهایمان با شامپانزه‌ها یکی‌ست. برای مرجع می‌توانید این مقاله در مجله معتبر PNAS را بخوانید. جالب‌تر از آن اینکه به لحاظ بیولژیکی ما آدم‌ها 99.99٪ ژن‌هایمان شبیه به هم است و فقط 0.01٪ تفاوت داریم! باور نکردنی‌ست؛ نه؟! و همان 0.01٪ است که اینهمه تفاوت‌های شگرف بین آدم‌ها به‌وجود آورده است.

منظورم از ذکر شباهت‌های ژنتیکی مابین آدم‌ها اشاره به این نکته بود که وقتی به آدم‌ها نگاه‌ می‌کنیم آنها را خیلی با هم متفاوت می‌بینیم. مثلا چشم‌های آدم‌های مختلف شکل‌های مختلف دارد. ولی وقتی میروی توی آزمایشگاه آناتومی و یک جسد را تشریح می‌کنی، تفاوت‌ها خیلی کمتر دیده می‌شود. ارگان‌های بدن‌های مختلف شبیه به هم دیده می‌شوند. و این میان مغزهای آدم‌های مختلف در ظاهرشان بسیار شبیه به هم دیده می‌شود ولی همان مغز را هم وقتی با تصویربرداری MRI نگاه می‌کنی هیچ دوتایی شبیه یکدیگر نیستند.

همه‌ی این مقدمه را گفتم که شروع کنم کمی راجع به آناتومی مغز حرف زدن. من در این وبلاگ عمدتاً مطالب مربوط به نوروساینس را نوشته‌ام. فکر می‌کنم که به اندازه کافی ایجاد علاقه شده باشد که حالا وقتش باشد کمی راجع به آناتومی مغز حرف بزنیم. راستش را بخواهید تدریس مغز و کارکرد آن خصوصا برای کسانی که زمینه پزشکی یا علوم بیولژی ندارند، کار خیلی سختی‌ست. ولی من هم سابقه‌ام در رشته مهندسی‌ست و تا حالا هیچ کلاسی و درسی ندیده‌ام که بتواند آناتومی مغز را برای مهندس‌ها خوب و ساده و کاربردی و در عین حال نه خیلی کلی، و هم نه خیلی با جزئیات درس بدهد. ادعا نمی‌کنم که من می‌توانم ولی تا حالا چند بار دلم خواسته که تلاشم را بکنم و با هم سفری به درون مغز شروع کنیم. ولی هربار ترسیده‌ام که شروع کنم و بعد وسط کار از سختی کار و سختیِ فارسی نوشتن اینهمه اصطلاحات علمی خسته و بی‌انگیزه شوم و بگویم خب که چی، صدهزار تا کتاب آناتومی هست؛ هرکس که دلش بخواهد خودش می‌رود می‌خواند دیگر… نمی‌دانم… مثلا همین الان دیگر خسته شده‌ام! حالا بماند تا بعد…

کنفرانسی در باره “آگاهی”

علمی 4 نظر »

قابل توجه دوستانی که در غرب امریکا هستند: این کنفرانس “به سوی علم آگاهی”، که در شهر توسان در ماه آوریل برگزار می‌شود، به نظر کنفرانس جالبی می‌آید و این آقای دکتر همراف هم که ادعای یک تئوری در مورد مکان آگاهی در نرون‌های مغز را دارد، ظاهرا در این کنفرانس شرکت می‌کند. اگر توانستید در این کنفرانس شرکت کنید، لطف کنید و مرا هم در جریان آنچه به نظرتان جالب می‌آید، بگذارید.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats