لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

سفر یونان

سفر نامه 13 نظر »

سفر کوتاه ولی فراموش نشدنی سه روزه‌ای داشتم به یونان. متاسفانه وقت نداشتم که بیشتر بمانم و آتن را ببینم. فقط شهر تسولُنیکی را دیدم و یک شهرک ساحلی در نزدیکی آن را بعلاوه منطقه مقدونیه (که خودشان مِکِدونیِن تلفظ می‌کنند) و محل دفن پادشاهان قدیم یونان در زیر زمین.

اول از همه از تنگی جاده‌های یونان در شگفت شدم و دیگر از تمیزی فوق‌العاده شهر‌ها و خیابانها. شگفت‌زدگی‌ام در مقام مقایسه یونان با ایران بود. اینکه در ایران جاده‌ها دهها برابر بهتر از جاده‌های یونان است ولی آمار تصادف در جاده‌های یونان اصلا زیاد نیست. بعلاوه اینکه ترافیک جاده در یونان هم کم نبود. از شدت تمیزی خیابانها هم در شگفت شدم که دیدم در ایران ما کلی جاهای دیدنی با طبیعتی بکر و زیبا در همه جا خصوصا در شمال کشور داریم ولی تقریبا جایی را نمی‌توانید پیدا کنید که آشغال نریخته باشد. اما در یونان من نتوانستم حتی یک کیسه آشغال هم در خیابانها ببینم.

در محله مقدونیه که محل کنفرانس ما هم بود به همراه افراد گروه از مقابر پادشاهان قدیم یونان که در زیر زمین پنهان شده بودند دیدن کردیم. آن مقابر در واقع خانه‌هایی بود با کلی تزئینات معماری در زیر زمین که مردگان خانواده سلطنتی را با تمام لوازم زندگی و حتی غذا در آن می‌گذاشتند. ولی به گفته راهنمای گروه‌مان که یک دانشجوی تاریخ بود این خانه‌ها را جوری می‌ساختند که به هیچ وجه درِش از داخل نتواند باز شود. تنها راه باز کردن ِ در از بیرون خانه بود. راهنما می‌گفت که کسی نمی‌داند که با این اوصاف پس چرا اصلا آنهمه وسایل زندگی و غذا برای مرده‌ی مومیایی شده‌ی خویش در خانه می‌گذاشتند و اضافه بر آن خانه‌ای را که با یک همچه معماری مجللی درست می‌کردند بعد در زیر زمین مدفون و پنهانش می‌کردند.

آنها شاهان خویش را مومیایی می‌کردند و با وسایل دفن می‌کردند برای اینکه اعتقاد داشتند که آنها ممکن است دوباره به زندگی برگردند و بعلاوه چون شاه و یا ملکه بودند می‌بایست که در مکانی مجلل دفن می‌گردیدند. و اما اینکه چرا درِ خانه را جوری می‌ساختند که از داخل باز نشود و یا اینکه خانه را در زیر زمین دفن می‌کردند بنظر من ناشی از این بود که شاه جدید واهمه داشت از اینکه واقعا شاه قبلی به زندگی برگردد و تاج و سلطنت را از او بگیرد. پس هم به او ادای احترام کرده و هم اینکه او را مدفون کرده که اگر روزی واقعا به زندگی برگردد نتواند که در بیاید و خطری برای شاه فعلی شود! شما اینطور فکر نمی‌کنید؟

اصلا بنظرم می‌رسد که علیرغم همه گریه زاریِ انسانها برای مردگانشان، غالبِ آدمها از مرده، حتی از مرده‌ی عزیزش هم می‌ترسد. والا چه نیازی به این است که یک سنگ قبر 100 کیلویی را بر سر بدن مرده بگذارند؟ جز از این است که معمولا آدمی می‌ترسد از اینکه مرده‌ای از خاک برخیزد؟!

برای دیدن عکسها در سایز بزرگتر و خواندن توضیح عکس رویشان کلیک کنید.

greece-01-small.jpggreece-02-small.jpggreece-03-small.jpggreece-04-small.jpggreece-05-small.jpggreece-06-small.jpggreece-08-small.jpggreece-09-small.jpggreece-10-small.jpg

نیویورک و گشتی در محله هارلم

سفر نامه 6 نظر »

نیویورک را دو-سه بار قبلا دیده بودم اما اینبار مدت بیشتری بودم و بعلاوه دیگر مهمانِ کسی نبودم در نتیجه آنطور که می‌خواستم در شهر پرسه زدم. در یک هتل متوسط اقامت داشتم که پر بود از دانشجوهای اروپایی توریست. بعد از اینکه کنفرانس تمام شد دو روزی وقت داشتم که یک روزش را به دیدن موزه‌های نیویورک و کتابفروشی‌هایش گذراندم و روز دیگر محله هارلم (محله معروف سیاه‌پوست‌ها در نیویورک) را پیاده گز کردم.

به محض آنکه وارد محله هارلم می‌شوی احساس می‌کنی که به شهر دیگری پا گذاشته‌ای. نسبت به دیگر خیابانهای نیویورک فقر از سر و رویش می‌بارد. من شاهد هیچ صحنه خاصی نبودم ولی باز احساس خشونت در فضا موج می‌زد. اینرا از روی رفتار مادرها با بچه‌هایشان و رفتار فروشنده‌های کنار خیابان با مشتری می‌گویم. فروشنده‌های کنار خیابان همه چیز می‌فروختند. کتابهای مذهبی و تعالیم اخلاقی در کنار کتابهایی کاملا از آن نوع دیگر که اسمش در وبلاگهای فارسی فیلتر است.

دو سه تا عکس که از دستفروشی‌های کنار خیابان گرفتم با اعتراض یکی از فروشنده‌ها روبرو شدم که به تندی بهم گفت: “فکر نکن تو سفیدی و می‌توانی در هارلم راه بروی و عکس بگیری. تا کتک نخورده‌ای دوربینت را بگذار توی کیفت!” گفتم چشم و دیگر عکس بی‌اجازه نگرفتم. البته دو سه بار هم که اجازه گرفتم بهم اجازه عکس گرفتن ندادند برای اینکه می‌ترسیدند که مثلا من پلیسی، ماموری باشم و برایشان دردسر درست شود.

رفتار مادرها با بچه‌های کوچکشان بنظرم بسیار خشن آمد و این در حالی بود که سر و وضع بچه‌ها حکایت از یک زندگی متوسط نسبتا خوب داشت و اصلا فقیر بنظر نمی‌آمدند. قیمت همه چیز در هارلم تقریبا نصف محله‌های دیگر نیویورک بود و بازار چانه زدن و متلک گویی‌های مردها به زنها و دخترها هم داغ.

علیرغم همه خشونتی که در فضا موج می‌زد یکنوع شاید بشود گفت که محبتی خشن هم وجود داشت که در مقایسه با بی‌تفاوتی موجود در سایر محلات و مغازه‌ها خیلی به چشم می‌آمد. مثلا وقتی که در کافه‌ای ساندویچی خریدم و آبی گرفتم از فروشنده پرسیدم که آیا آبش سالم است، بی کلام برای خودش لیوانی آب ریخت و نوشید و من جوابم را گرفتم! پس از صرف سادندویچ وقت بیرون رفتن ازم پرسید که آیا طعم ساندویچشان را دوست داشتم. شبیه این پرسش را کلا در مغازه‌های غربی نمی‌توان شنید مگر استثنائا فروشنده صاحب مغازه هم باشد و اسمال بیزنس باشد. این سئوال حتی چندان از روی مشتری‌داری هم نبود. صرفا یک سئوال از روی رابطه‌ای انسانی بود.harlem-oldman.jpg

نکته جالب توجه دیگر در هارلم وجود سیاه‌پوستان دورگه اسپانیولی بود که اصلا انگلیسی نمی‌دانستند و فقط اسپانیولی و کمی فرانسوی حرف می‌زدند. برایم عجیب بود که آدمی در نیویورک زندگی کند و حتی یک جمله به انگلیسی نتواند بگوید. یکیشان پیرمرد مسلمانی بود که دکه کوچکی داشت و در جلویش در حال قرآن خواندن بود. (عکسش را ببینید) ازش کمی خرید کردم.

چیز دیگری که جلب توجه‌ام را کرد فراوانیِ کلاه‌گیس به قیمت خیلی ارزان بود. (10 درصد قیمت همه جای دیگر دنیا منجمله ایران. البته شاید جنسش بد بود که من در این زمینه هیچ سررشته‌ای ندارم.) هرگز در عمرم اینهمه کلاه‌گیس در مغازه‌ای ندیده بودم برای همین ذوق زده شدم و عکسشان را گرفتم! رفتم تو و محض سرگرمی چند تایی را امتحان کردم که ببینم چقدر عوض می‌شوم! ولی دیدم که در زیر همه آن کلاه‌گیس‌ها هم باز خودمم و چشم‌هایم مرا لو می‌دهند! در ضمن با زنهایی که در حال امتحان کردن کلاه‌گیس‌ها و خریدن بودند گپ زدم. فهمیدم که چون کلاه‌گیس ارزان‌تر از آرایشگاه است و زنهای سیاه‌پوست معمولا مو درست کردن برایشان وقت‌گیر و گران است، بجای رفتن آرایشگاه کلاه‌گیس می‌خرند. بغیر از این دلیل کلا زنهای سیاه‌پوست علاقه زیادی به درست کردن موهایشان به شکلهای مختلف‌ دارند. در امریکا که کار می‌کردم زن سیاه‌پوستی که محل کارمان را تمیز می‌کرد هر از چند گاهی یک کلاه‌گیس تازه بر سرش می‌گذاشت (البته خودش مو داشت).harlem-wig.jpg

هارلم قوانین خاص خودش را دارد. تک و توک سفیدها هم در هارلم زندگی می‌کنند احتمالا برای اینکه ارزان‌تر است. ولی هارلم با همه خشونتش و فقرش بنظرم زنده‌تر و انسانی‌تر (انسانی در مقابل رباتیک و نه به معنای متعالی) از خیابان 5 نیویورک آمد. دوست دارم که مدتی بروم نیویورک در هارلم زندگی کنم. اصلا دوست دارم یه مدت آنجا دستفروشی کنم و مردم را تماشا کنم. شاید در آینده ای نزدیک بتوانم که اینکار را هم بکنم…

– عکسهای بزرگتر و بیشتری را سر فرصت در فتوبلاگم خواهم گذاشت.

 

سوغاتی از ایران

سفر نامه 6 نظر »

یک دسته گل از گلهای کوههای ایران و یک آهنگ با صدای عبدالحسین مختاباد از سی‌دی “بهشتِ من” برگ سبزی‌ست تحفه درویش به عنوان سوغاتی سفرم از ایران برای دوستان خوب وبلاگی!

iran08-tehran.jpgدر ضمن باید بگویم که فرودگاه امام خیلی بهتر از سابقش شده و کلا ورود و خروج از ایران بسیار منظم‌تر و سریعتر از سابق است و اکنون میتوان گفت که در سطح استاندارد جهانی است. مشکل عمده‌اش ولی کمبود دستشویی است!

همیشه که از ایران در می‌آیم یکمی برایم طول می‌کشد تا به تفاوت چهره‌های مردم به هنگام حرف زدن عادت کنم. همین اتفاق وقتی که ایران می‌روم هم می‌افتد. غربیها حرکات چهره‌شان به هنگام حرف زدن بسیار بیشتر از شرقیهاست. زیاد می‌خندند ولی نه خنده‌های از ته دل. دهان بیشتر از دل به خنده باز می‌شود و این حرکات چهره شاید همه تلاشی باشد برای پنهان کردن آنچه که چشمها برملا می‌کنند؛ نمیدانم. ولی شرقیها منجمله ایرانیها حرکات چهره کمتر دارند، کمتر از خود اشتیاقی برای گفت و شنود نشان می‌دهند ولی چشمها و خنده‌ها صادق‌ترند.

الان که اینها را می‌نویسم در فرودگاه تورنتو نشسته‌ام و اصلا حوصله شنیدن wow! how great! wonderful! های الکی و سرسری را ندارم! باز هم سفر دیگری در پیش دارم. باید به این جملات و عبارات دوباره عادت کنم…

راستی یک سئوال: الان نشسته‌ام بیرونِ محل استراحتگاه آدمهایی که با بیزنس کلاس مسافرت می‌کنند که در نتیجه سیگنال اینترنت ضعیفی را مجانی دریافت می‌کنم (اینجا تنها جا در فرودگاه تورنتو است که می‌توانید اینترنت مجانی گیر بیاورید). سئوالم اینه که آیا اینکار، یعنی استفاده مجانی از اینترنت بیزنس کلاسها، دزدی محسوب میشه؟ درسته که ظاهرا ضرر مالی‌ای به کسی نمی‌رسه ولی بابت 3-4 دقیقه‌ایی که من به اینترنت‌شان وصل می‌شوم، یکمی به ترافیک خط‌شان اضافه میشه و ممکن است که چند ثانیه‌ای کار یک نفر در بیزنس کلاس را کُند کند و برای این آدمها هم طبق گفته خودشان وقت=پول. پس آیا من دارم از پولِ آنها معادل چند ثانیه می‌دزدم؟

 
icon for podpress  Shabhaye Royayee: Play Now | Play in Popup | Download

انرژی هسته‌ای پیشکش، آب و برق و گاز و بالاخص پارو حق مسلم ماست!

اجتماعی, سفر نامه 16 نظر »

بیخود نبود که به دلم برات شده بود که از کانادا پارو بیاورم ایران! امروز کلی گشتم تا یک عدد پارو به قیمت 4 هزار تومن خریدم. دیروز به گفته دوستان فراوان بود و به قیمت 3 تومن ولی امروز کمیاب شده بود. خلاصه امروز بالاخره رفتم بیرون که یک پارو پیدا کنم. شهر در زیر 1 متر برف بسیار زیبا شده ولی مردم با هزاران مشکل کوچک و بزرگ ناشی از سرما دست به گریبانند که عمدتا از بی‌کفایتی دولت و شهرداری‌هاست. فقط اوضاع تهران خوبست آنهم لابد برای اینکه جناب قالیباف خواسته روی رقیب قبلی‌اش را در اداره شهر کم کند. شهرستانها اوضاع رفت و آمد خیلی خراب است. حالا رفت و آمد پیشکش، آب و برق هم در غالب محله های شهرِ ما قطع است. آب و برق و گاز و تلفن در اکثر روستاها قطع است و البته که اینها حق مسلم مردم نیست ولی انرژی هسته‌ای حق مسلم همه است!

در خیابانها فقط یک عدد بولدوزر دیدم که داشت برف پارو می‌کرد. چند کارگر شهرداری هم در کمال بی‌حالی در حالِ پارو کردن پیاده‌روها بودند. من نمیدانم از آنهمه بولدوزر کوچک که زمان جنگ برای ایجاد خاکریز استفاده میشد چرا برای برف‌روبی استفاده نمی‌کنند.

دیروز و امروز بجز اتوبوس تقریبا هیچ ماشینی در حال تردد نبود. باز خوبه شهر ما نسبتا کوچک است و می‌شود که پیاده رفت. به میدان اصلی شهر رسیدم و در جستجوی پارو بودم که مرد مسنی ازم پرسید که دنبال چی می‌گردم (انگاری این قیافه ما خیلی تابلو داد می‌زنه که دیگر در این شهر زندگی نمی‌کنم!) گفتم که دنبال پارو می‌گردم. گفت “دخترم بیا دنبالم من بهت نشان دهم”. فکر کردم چه پیرمرد مهربانی. دنبالش راه افتادم. پرسید که چرا مردِ من دنبال پارو نمی‌گردد! گفتم که بنده از تهران آمده‌ام دیدنِ پدر مادر پیرم. پدرم که نمی‌تواند پارو کند. سئوالهای بیشماری داشت مبنی بر اینکه خانه من در تهران کجاست. آیا بچه دارم یا نه. شوهرم چکاره است. چرا او را در تهران تنها گذاشته‌ام و …! من یکمی از اینهمه فضولی تعجب کردم ولی گذاشتم به حساب پیری‌اش و جواب سئوالهایش را هم همینجور چرت و پرت دادم. خلاصه وسط راه متوجه شدم که داریم از راه دیگری برمی‌گردیم به همان نقطه اول! گفتمش پدرجان چی شد این پارو پس؟ گفت دیدی که پارو نبود حالا دارم می‌برمت یک محله دیگر. وایسادم و گفتم ممنون، شما دیگر اینهمه زحمت نکش، خودم پیدا می‌کنم. گفت آخر دختر جان تو که مرد نداری من باید برای تو پارو پیدا کنم!! دیگه حرصم گرفت و گفتم ببین آقا اصلا پارو حق مسلمِ زنهاست! اینرا گفتم و راهم را کج کردم و رفتم. امان از محبتِ زیادی و بی‌جاbuying-showel08.jpg!

بالاخره پرس و جو کنان یک مغاره را که در عکس می‌بینید پیدا کردم که پارو می‌فروخت. پس از گرفتن و پس دادن چند پاروی شکسته که می‌خواست به ما قالب کند، یک پاروی زپرتی خریدم و راه افتادم به طرف منزل.

و اما از دیدنی‌های جالب دیگر دخترهای جوان بودند که امروز با کاپشن و شلوار جین تنگ و چکمه‌های تبرجی و کلاه و شال گردن در خیابانها دست در دست دوست پسرهایشان در حال راه رفتن و لذت بردن از زیبایی شهر برفی بودند! آخر توی این هیروویری برف و مشکلات رفت و آمد کسی نبود که دیگر به آنها گیر دهد!

برف همچنان در حال باریدن است. هوا سرد نیست؛ یعنی حداقل برای منی که از کانادا آمده‌ام اصلا سرد نیست ولی بیش از 48 ساعت است که برف بی توقف دارد می‌بارد. فقط کاش پارویم را از کانادا آورده بودم، پاروهای اینجا بدرد نمی‌خورند! 4 تا از عکسهایی را که گرفته‌ام گذاشته‌ام در فتوبلاگم. برای دیدنشان این بغل دست چپ روی فتوبلاگ کلیک کنید.

لینک این نوشته در بالاترین

بعد التحریر - امروز پارو شده بود 7 تومن. دارم فکر می کنم که درس و مشق رو ول کنم برم تو تجارت پارو! در ضمن مدرسه ها تعطیل بود و برف بازی با بچه های کوچک توی کوچه کیفی داد…جای شما خالی!

غذاها و کشورها

سفر نامه 2 نظر »

اوایل که مسافرت می رفتم دوست داشتم که در هر کشوری غذای محلی آنجا را در محل خودش تجربه کنم ولی حالا بعد از چندی سیر وسیاحت یاد گرفته ام که چه غذایی را کجا باید خورد. اگر فکر می کنید که مثلا فرنچ تست را باید در فرانسه میل کرد, سخت در اشتباهید! نتایج من از این قرارند:

غذای فرانسوی را درکانادا, غذای یونانی را در ایتالیا, غذای ایتالیایی را در فرانسه, غذای مکزیکی را در تگزاس, غذای چینی را در مریلند, غذای هندی را در کانادا و هیچ غذایی را در چین میل کنید! کانادا و امریکا هم که غذای درست و حسابی محلی ندارند. و اما در این لیست من ترکیه و ایران استثنا هستند از این زاویه که غذاهای ترکیه و ایران در کشور خودشان بسیار مطبوع تر است. تازه ایران کلی غذاهای بومی هم دارد که در هر شهر خودش باید تجربه کرد.

اینهمه راجع به غذا گفتم بد نیست حکایتی هم ازشیخ ما, ابو سعید ابوالخیر نقل کنم. روزی یکی شیخ را دید که خربزه ای شیرین را به همراه غدای شیرین دیگری با لذت می خورد. به طعنه می گوید: “ای شیخ آن موقع که خار بیابان می خوردی و پوست بر استخوان بودی خوشتر بود و یا حالا؟” (اشاره به اینکه ابوسعید 7 سالی در بیابان پای پیاده راه می پیمود و ریاضت تجربه می کرد.). ابوسعید پاسخ داد: “آن در وقت خویش بسی شیرینتر از این خربزه بودی و این نیز در این وقت خوش می باشد!”

حالیا دوستان هر جا که هستید در وقت خوش باشید!

ره آورد سفرایران: تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه

سفر نامه 13 نظر »

ایران کشوری رنگارنک و پر تنوع است از هر نظر که بنگری. شهرهای بزرگش هرگز نمی خوابند و شبهایش هم زندگی دیگری در آن جریان دارد که در روز نمی بینی. هربار که میروم ایران باز یک چیزهایی برایم تازه و جالب جلوه می کنند. دو سه نمونه اش اینهاست:

یکی از تفاوتهای ایران و غرب بطور خیلی خلاصه در اینست که در غرب سیستم از مردم باهوشتر است و در ایران مردم از سیستم باهوشتر. برای همین است که در غرب اگر خدای نکرده یک کارت گیر کند دیگر اسیر این منشی هایی می شوی که مثل ربات می مانند و فکر کردن را بلد نیستند ولی در ایران کمتر کسی به سیستم اعتنا دارد و اصلا سیستم قرار نیست که کار کسی را راه بیندازد. در نتیجه اگر کار گیر کند در ایران به مراتب راحت تر مسئله حل می شود چون مردم راههای دور زدن سیستم را خوب بلدند و مثل این غربیها بی دست و پا در مقابل سیستم زانو نمی زنند.hightec-gasstation1.jpghightec-gasstation2.jpg

در راستای سهمیه بندی بنزین و صدور کارت سوخت هوشمند ایران صاحب هوشمندترین پمپ بنزینهای دنیا شده است. خداییش منکه پمپ بنزین به این پیشرفته گی که در هر لحظه آن-لاین باشد و مصرف بنزین هر کس را در اقصا نقاط کشور محاسبه کند, ندیده ام. به عکس این کنار با دقت نگاه کنید. اون دیش رو بالای آن مغازه درپیتی می بینید؟ همانست که پمپ بنزین را آن-لاین می کند دیگر. یک سیستم چک-میل هم می گذاشتند کنارش واسه آدمهای معتاد به اینترنت مثل من بد نبود ها!

خب حالا همان پمپ بنزین پیشرفته رو از یک زاویه باز تر تماشا کنید و از مظاهر فرهنگی آشغال ریختن در هر گودال لذت ببرید! ورودی و خروجی پمپ بنزین را هم ببینید.

در ضمن مردم ما هوشمند ترازاین پمپ بنزینهای هوشمند هستند چونکه می توانند سر این سیستم رو هم کلاه بگذارند. تازه کلی هم کار درست شده برای یک عده مردم که بنزین آزاد بفروشند. چند نفری را دیدم که یک مارک آژانس روی ماشین مدل بالایشان چسبانده بودند و از سهمیه بنزین آژانس استفاده می کردند. خیلی راحت گفتند که یک صاحب آژانس آشنایی داشتند و آن مارک را در یک هدیه متقابل گرفته اند! دوسه تا از خیلی پولدارها را دیدم که اصلا یک تاکسی زرد رنگ خریده بودند و در گوشه ای از حیاط منزل پارک کرده بودند و فقط از باک بنزینش استفاده می کردند. بعضی راننده تاکسیها هم نصف روز کار می کردند و نصف سهمیه بنزین را می فروختند. کشاورزها هم غالبا نصف سهمیه بنزین آبیاریشان را به مدد بارانهای نسبتا مکرر امسال می فروختند. خلاصه با این تدابیر خلوتی خیابانها که در آغاز سهمیه بندی محسوس بود تقلیل پیدا کرده و الان شاید حدوداَ 10% خلوت تر از سابق شده باشد.

یکی دیگر از دیدنیهای جالب دیدن دخترها در پوشش حجاب برتر یعنی این چادر ملی بود. این چادر ملی یک چادر مانتو مانند است که آستین سر دوزی شده حاشیه دار خوشگل دارد و در واقع مانتو است به اضافه یک مقنعه سر هم. اما دیدنیهای زیر این چادر جالب بود. چون چادر است و نه لزوما مانتو, جلویش کمی تا قسمتی باز بود و لباسهای زیر چادر را میشد دید زد. خیلیها را دیدم که در زیر شلوار پاچه کوتاه پوشیده بودند (و البته بی جوراب) و تی شرتهای شیک رنگی و کفشهای آخرین مدل. این ترکیب به همراه آن صورت قاب شده در قالب زمینه مشکی چادر با چشم و ابروی آرایش کرده و زیبا خلاصه دخترها را لعبتی کرده بود با آن چادر ملی! حیف که دوربینم همراهم نبود.

دیگر از شنیدنیها که برایم قابل تامل بود متن ترانه های جدید این چند سال اخیر بوده است. بنظرم می رسد که ترانه ها یا خیلی گریه و زاریست در طلب معشوق و یا خشن و پر از غضب از قهر یار. این ترانه ها بنظرم هیچ شباهتی به ترانه های قدیمی معمولی (و نه موسیقی اصیل) که مثلا گوگوش, رامش, ستار, عهدیه وغیره می خواندند, ندارند. این دفعه توی ماشین آژانس نشسته بودم و راننده اجازه گرفت که یک سی دی (فکر می کنم غیر مجاز) بگذارد. در آهنگ اول خواننده خواند که “تو را به دشت قسم, به کوه و دریا قسم, به هر چه خوبی و زیبایی قسم, به خوبی خدا قسم که عشق من مرا ترک نکن…”. ما هنوز در خلسه این ناله های عاشقانه مانده بودیم که نوبت آهنگ دوم شد و همان خواننده خواند: “تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه”!!

خلاصه این دومی خیلی به دلم نشست و در کنار این همه کار نکرده انبار شده حاصل از سفر, من هم باید بگویم که  “تا اطلاع ثانوی پستهای سانتی مانتال و وبلاگ بازی تعطیله دیگه”!

این مکزیکی ها

سفر نامه 1 نظر »

این مکزیکی ها خیلی شبیه ما ایرانیها هستند هم تو ادب ظاهری و بی نزاکتی باطنی و هم تو محبت کردن و هم تو خالی بستن! تو فرهنگ پارتی بازی و پول چایی زیر میزی هم همینطور ولی خب آدمهای گرم و با حالی هم هستند. مردم این ایالت چوواوا بالاخص خیلی اهل مزاح هستند و یک روده راست کمتر توشون پیدا میشه. مشروبات الکلی بالاخص تکیلا که بوی تند الکل میده براشون مثل یک نوشیدنی معمولیه. بعضی نوشابه هاشون رو یکمی توش تکیلا می ریزن و بهش میگن آب محلی!

از وقتی که آمده ام مریض شده ام و دیگه از دست محبت کردن های زیادی و هزار توصیه دوا درمانی این همکارهای محلی دارم خفه میشم! تو تمام توصیه های درمانی شان البته تکیلا حرف اول را میزند!

لوسیا را هنوز پیدا نکرده ام. به منزلش در گوادالاهارا زنگ زده ام میگن که از آنجا رفته. طرف انگلیسی بلد نبود منم با این اسپانیولی دست و پا شکسته ام فقط فهمیدم که گفت که بی خبر ترک کرده و رفته. کمی نگرانشم. الان با دختر دیگری هم خانه ام به اسم سوکی. دختر خوبیه ولی لوسیا نمیشه.

در سفر

سفر نامه بدون نظر »

دوباره آمده ام مکزیک در ایالت چوواوا (اسمش خیلی با نمکه!). دقیقا نمیدانم چه مدت باید بمانم. یعنی این کار  است که تعیین کننده است. باری دسترسی ام به وب کم است و محدود. فعلا این عکسها را نگاه کنید تا فرصتی دست دهد و یک چیزهایی بنویسم!  عکسهای هنری ای شده اند; نه؟! برای دیدن عکسها روشون کلیک کنین. باید بگردم لوسیا را هم پیدا کنم.

girl-in-mexico1.jpggirl-in-mexico2.jpgmexico-chihuahua1.jpgmexico-chihuahua2.jpg

باقی راه - جاده کناره

سفر نامه 10 نظر »

از سان دیگو به سمت شهر کوچکی در بریتیش کلمبیا دوباره به راه افتادم. می خواستم که همه راه را (۱۲۰۰ مایل) از جاده کناره اقیانوس برم و سر راه کمی بیراه بروم و دانشگاه استانفورد را هم ببینم ولی بعد از رسیدن به استانفورد که دیگر از رانندگی در جاده های کوهستانی و تنگ خسته شده بودم تغییر عقیده دادم و باقی راه را از جاده های اصلی رفتم.

Route101

و اما جاده کناره دیگر چون نگاهی پر حسرت ممتد و طولانی نبود. برعکس در کنار اقیانوس و کوه, باریک و دراز, رقصان پیچ می خورد و شتابان در زیر ماشین می لغزید. در بعضی جاها جاده آنقدر باریک بود که حتی دو ماشین هم از کنار هم نمی توانستند براحتی رد شوند. با اینهمه منکه تصادفی در راه ندیدم. به این اندیشیدم که اگر راه به این طولانی ای و باریکی در ایران بود چقدر در آن تصادف میشد. بنظرم آمار بسیار بالای تصادفات رانندگی در ایران بیش از همه ناشی از بی فرهنگی در رانندگی است. این فکر در یونان بیشتر تقویت شد که غالب جاده های یونان هم بسیار باریک بودند. بسیار باریکتر از جاده های ایران ولی آمار تصادف در آنجا خیلی پایین است.

باری آن ۶۰۰ مایل تا استانفورد راه کناره را در دو روز و نیم رفتم. دو شب را در این کمپ گراندها توی ماشینم خوابیدم! خب باید اعتراف کنم که شب اول را که دیر هم شده بود و همه جا تاریک بود و بزحمت یک کمپ گراند پیدا کردم کمی ترسیدم چون هیچ آثاری از حیات به چشم نمی خورد هر چند که ماشین پارک شده کم و بیش در اطراف بود. ولی صبح که شد و طلوع خورشید را کنار دریا تماشا کردم همه آن واهمه ها در زیر تابش بیدریغ خورشید محو شدند. رویاهایم را همانجا در آن خاک حاصلخیز کاشتم. نیمرخ خورشید را در خط طلوع سپاس گفتم و گذاشتم که نورش و گرمایش تا ته دهلیزهای قلبم به هر سلول خونم هم رخنه کند… و بعد باز براه افتادم.

Route101-4Route 101-3Route101-2Route101-1

ادامه پست »

پشت صحراها شهری ست

سفر نامه 3 نظر »

 دیگر می بایست که می رفتم. روی تابلوی اتاق نوشتم: پشت صحراها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است. دور باید شد, دور…  در را بستم و کلید را تحویل دادم.  می بایست که بعضی خاطرات را به شنهای کویر می سپردم تا که دیگر بار نرویند. می بایست که آنها را جا به جا در دل شنها دفن می کردم تا در هیاهوی تپه ها گم شوند و دیگر همدیگر را نیابند و با هم به من هجوم نیاورند. این شد که آنروز صبح بهار از نیومکزیکو و آریزونای تشنه تا کالیفرنیای سخی یکسره راندم…

 راه چون نگاهی پر حسرت, ممتد و طولانی بود و جاده با تن زخمی و دردمندش در زیر پایم می دوید. صحرا تشنه و تب کرده و آسمان بی رحم. دریغ از یک سایه. سایه ها تنها در شهرها بودند و در زیر درختان تربیت شده. در بیابان فقط آفتاب بود و تمنای باران که در تک تک اجزای چهره زمین می دیدی.

Dragon Hill in Arizona

ادامه پست »

آوای کویر

سفر نامه 4 نظر »


whitesands1.jpg

آنچه که در زیر می خوانید تصویریست از مشاهده ام از کویر شن سفید در ایالت نیومکزیکو آمریکا. در فاصله چند کیلومتری این صحرای کویری مرکز مهمات نظامی امریکا قرار دارد. دیگر خاطره داستا نی که برای کوتاه کردن مسیر چه راه پرتی رفتم و سر از آن منطقه ممنوعه در آوردم و ماموران تفنگ بدست مجبورم کردند که همه راه را برگردم بماند! و اما این منطقه کویری است بغایت زیبا با شنهایی به سپیدی برف. تعدادی از عکسها را اینجا گذاشته ام که ببینید.

whitesands2.jpg

صحنه های طبیعت همواده مرا به خضوع آورده اند و در آن میان بیش از همه دریا و کوه وکویر. با کوه ودریا بزرگ شده ام. دریا برایم سزشار از عظمت و رازهای نهفته بوده که آنها را به آواز از موجها می شنیدم. نمی دانستم از کویر چه میتوان شنید. گردابهای دریا می ربودنم و موجها باز هم بازم می أوردند. نمی دانستم در کویر چه چیزی آدمی را می رباید…تا آنکه از نزدیک دیدم

ظاهری بس آرام و دست نخورده, آرامشی خیره کننده و اسرار آمیز. تا چشم کار می کند ماسه است وتپه های شنی. در آن سکوت اولیه وهم آور پس از لختی به آرامی صدایی می شنوی. تپه ها پس از آنکه لختی در سکوت نظاره ات کردند ترا به خویش می خوانند. صدا کم کم اوج می گیرد. همه با هم ترا می خوانند. همهمه میکنند وصدایشان اوج می گیرد تا جایی که دیگر مجال گریزی نمی ماند. و باید رفت و دید که پشت آن تپه ها چه سری نهفته است و چه داستانی جلوه گر. اینگونه است که هاجر وار از تپه ای به تپه ای می دوی و در پس هر تپه باز داستان تکرار می شود. صحرایی دیگر است با تپه های بیشمار دیگری که همه به آوازی که هر دم اوج می گیرد ترا به خویش می خوانند. اینطور شد که آ نروز دم غروب راهم را برای مدتی در کویر گم کردم…

ws-lizzardpath.jpg

پرنده وچرنده ای نمی بینی مگر آنکه شب را در کویر بمانی. ولی در طول روز آنچه که می بینی رد پاهاست. حتی رد پای باد آنگاه که چندی با گیاه نازک قامتی رقصی شور انگیز داشته, رد پای مارمولک که بر صفحه شنی نقش گل می کشد, رد مقاومت اسطوره ای درختی عاشق بر باد که در طوفانی سهمگین تا توانسته در جهت باد خم شده تا بر باد بی سامان چنگ زند و نگهش دارد ولی چه سود که ریشه در خاک داشت و محکوم به ماندن…

wind’s trace in White Sands

اینهمه را می بینی و داستانها از این تصاویر می خوانی و لحظه ای دیگر که می نگری داستانها وصحنه ها عوض شده اند. حیاتی نو از بطن حیات قبلی جوشیده و بیرون آمده. هیچ چیزی سر جای قبلش نیست. تپه ها چون امواج دریا با باد از خود بدر رفته وتپه هایی دیگر شده اند و آوازی دیگر سر داده اند. باز ترا به خویش می خوانند. باز کلید اسرار تازه ای را به تو می نمایانند و باز این تویی که تسلیم همهمه هایشان می شوی و بدنبال حقیقت اسرار آمیز کویر میدوی…

عکسهای بیشتر

ws-benttree.jpg

 

 

 

FireStats icon Powered by FireStats