لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

اثر طولانی مدت بازی فوتبال آمریکایی مشابه ابتلا به الزایمر

علمی 14 نظر »

من همیشه از دو ورزش بوکس و فوتبال امریکایی خیلی بیزار بوده ام؛ به نظرم هیچ ظرافتی که ندارند هیچ, به مهمترین ارگان بدن, یعنی مغز که همه شخصیت و همه آنچه که هستیم به آن وابسته است, هم آسیب جدی و جبران ناپذیر می زنند.

این دو عکس را نگاه کنید. عکس سمت چپ تیشوی (بافت) مغز سالم و دیگری بافت مغز یک بازیکن فوتبال (از نوع امریکایی اش) در سن 35-40 سال است. به گفته متخصصین, عکس سمت راست مشابه مغز یک آدم 80 ساله ای است که مبتلا به الزایمر پیشرفته باشد.

تحقیقات جدیدی (از جمله این تحقیق) که با گذاشتن سنسور فشار و نیرو در داخل کلاه ایمنی بازیکنان فوتبال اثر ضربه و فشار روی مغز را اندازه گرفته اند, می گویند که شانس آسیب مغزی در بازیکنان فوتبال حتی از بوکسورها هم که مدام به سرشان ضربه می خورد بیشتر است, چون فشار روی مغز در بازی فوتبال طولانی تر است و بعلاوه وزن یک ضربه بوکس کمتر است.

دکتر مک-کی می گوید که آسیب مغزی بازیکنان فوتبال فقط در لایه های سطحی مغز نیست بلکه عمیق اند و قسمت های از مغز را که مربوط به احساسات, عصبانیت, رفتار جنسی و حتی تنفسی می شوند, در بر می گیرد. آسیب مغزی این بازیکنان از نوع CTE )chronic traumatic encephalopathy) است که در اثر آسیب دراز مدت ایجاد می شود و یک بیماری پیشرونده است که در نهایت سلول های مغز را از بین می برد.

مغزی که می تواند از نو خودش را تعلیم دهد

علمی 20 نظر »

یادتان هست چند وقت پیش راجع به قابلیت انعطاف پذیری خارق العاده مغز نوشته بودم و از مقاله نیویورک تایمز مثالی را ذکر کرده بودم که چگونه برای خانمی که سیستم تعادلش در گوش میانی به هم خورده بود, دکتری توانسته بود که روی زبان آن خانم سنسورهایی بگذارد و در واقع مغز او را از نو تربیت کند که به جای سیستم تعادلی در گوش از سنسورهای زبان استفاده کند و به این ترتیب مشکل آن خانم را حل کرده بود. روش آن دکتر بسیار خلاق و یکتا بود و نشانی از قابلیت فوق العاده مغز در انعطاف پذیری و تغییر. خیلی دلم می خواست که راجع به دکتری که این کار را انجام داده بود بیشتر بدانم. این گذشت تا اخیرا که دنبال دکتر جرج بکی ریتا که پدرش را به شیوه ای خلاقانه بعد از یک سکته مغزی شدید به زندگی نرمال برگردانده بود, می گشتم فهمیدم که آن دکتر کذایی برادر جرج بکی ریتا بوده!

داستان خلاقیت های این دو برادر در توان بخشی مغز بسیار جالب و تاثیر گذار است. پال, برادر بزرگتر بود که دکترای طب خود را در مکزیک گرفت و بعد با خانواده پدری به امریکا مهاجرت کردند. پال تخصص گرفت و روی سیستم بینایی و حرکت چشم کار می کرد که پدرش (که شاعر بود) دچار سکته مغزی شدیدی شد که دیگر نمی توانست راه برود و یا خودش غذا بخورد و دکترهای آن زمان (حدود 40 سال پیش) قطع امید کرده و گفته بودند که باید پدر را به بیمارستان و خانه سالمندان بسپرند. اما برادر کوچکتر پال, جرج که در آن موقع دانشجوی پزشکی بود, پدر را به خانه آورد و تصمیم دیگری گرفت. به او گفت: “پاپا, تو وقتی که بچه بودی راه رفتن را اول با چهار دست و پا رفتن یاد گرفتی. باید دوباره راه رفتن را مثل بچه یاد بگیری.”

جرج پس از آن پدر را به یک برنامه توانبخشی سخت مجبور کرد, تا حدی که همسایه ها شکایت می کردند که جرج احترام پدرش را نگه نمی دارد. چون او می گذاشت که پدرش مثل کودکان روی زمین بخزد و مثل کودک اشیاء را با دهان تجربه کند. پس از مدتی پدر می توانست چهار دست و پا حرکت کند و مدتی پس از آن هم به کمک دیوار ایستاده راه برود. پس از آن جرج پدر را تمرین داد که تایپ کند (برای به کار انداختن انگشتان). یکسال پس از آن (5 سال پس از سکته) پدر کاملا همه توانایی های خود را بازیافت و حتی دوباره ازداج کرد و به کار مشغول شد! در باره این داستان کتابی هم نوشته شده که در باره اش اینجا می توانید بخوانید. یک نکته جالب اینجاست که وقتی کسی از یک سکته مغزی شدید همه توانایی هایش را دوباره بدست می آورد, پزشکان ممکن است بگویند که از اول خیلی مغز آسیب ندیده بود. ولی در مورد پدرو بکی ریتا, وقتی مغز او را پس از مرگش آتوپسی کردند, دیدند که قسمت عظیمی از مغز او آسیب دیده بود. پس این خاصیت پلاستیک بودن (انعطاف پذیری) مغز است که باعث شد او بتواند همه توانایی هایش را بدست آورد.

روش خلاقانه و بسیار یکتای جرج در آن زمان باعث شد که برادرش پال رشته تحقیقی اش روی چشم را رها کند و از نو رزیدنسی توانبخشی را شروع کند و با استفاده از نوروپلاستیسیتی مغز (قابلیت انعطاف مغز) به تحقیق و درمان بیمارانی از جمله خانم شریل را که دچار عدم تعادل فیزیکی بود (حالتی بسیار آزاردهنده) با استفاده از روشی بدیع که در اول این پست و در پستی پیشین نوشته بودم, بهبود ببخشد. اگر حوصله دارید می توانید این مقاله را با عنوان “مغزی که می تواند تغییر کند” راجع به این روش درمان بطور مفصل بخوانید.

دکتر پال بکی-ریتا سه سال پیش در اثر سکته قلبی در خواب درگذشت. بدون شک پال و جرج, این دو برادر, درهای جدیدی را برای توانبخشی گشودند که تا قبل از آن حتی تصورش هم غیرممکن می نمود.

برای تمرین حس مکان سنجی (spatial perception) خود, می توانید  اینجا را ببینید و این بازی را مکرر انجام دهید. با تمرین خواهید دید که این قابلیت مغزتان بهتر خواهد شد. بازی خیلی خوبی ست و خصوصا برای پدر مادرهایتان اگر بتوانید آنها را وادار کنید که هر روز آنرا بازی کنند.

منحنی زندگی

خودمانی 10 نظر »

به پدرم می‌گویم که یکی از مجله‌های ریدرزدایجست فرانسه‌اش را بردارد و دو صفحه از آن را بلند بلند بخواند و برای خانم ق معنی کند. می‌گوید: “مجله‌ها کجا هستند؟” می‌گویم: “توی کتابخانه در اتاق رو به حیاط.” می‌پرسد: “من کتابخانه دارم؟” می گویم: “آره پدر، غیر از اتاق خودت در هر اتاق دیگر هم چند تا کمد کتاب داری.” می‌گوید: “آخر ما خانه را عوض کرده‌ایم، مطمئنی که اینجا هستند؟” خانه که عوض نشده است پس از او می‌خواهم که گوشی را بدهد به پرستار، خانم ق. به پرستار نشانی مجله‌های ریدرزدایجست را می‌دهم و می‌گویم که یکی را بیاورد. انجام می‌دهد. باز به پدر می‌گویم: “پدر این تکلیف هر شب شماست. می‌دانید که من هم مثل شما معلم سختگیری هستم. هرشب دو صفحه را باید بخوانی و برای خانم ق ترجمه کنی.” پدرم با نشاطی کودکانه حرف مرا تکرار می‌کند و بعد می‌گوید: “راست می‌گویی. پس من هر شب باید این تکلیف را انجام دهم. باشد. ولی مگر من فرانسه بلدم؟” به یادش می‌آورم که فرانسه را خوب بلد است و اطمینان می‌دهم که اگر ببیند به یاد خواهد آورد. باز چند باری دیگر تکرار می‌کنم و به پرستار هم سفارشات لازم را می‌کنم.

گوشی را که می‌گذارم سیل اشکم روان می‌شود. این پدر مردی بود که بسیاری از پرستارها و دکترهای شهر خود را با افتخار شاگرد او می‌دانند. او  بود که به ما پشتکار، اراده، منظم بودن و اهل علم بودن را آموخت. بچه که بودم اگر یکوقت می‌گفتم که حوصله‌ام سر رفته، همیشه با لبخند می‌گفت “یعنی حوصله‌ات ماشین سوار شده رفته تهران؟! توی کتابها بگرد حتماً‌ پیدایش می‌کنی.” و حال این منم که باید با او مثل یک معلم و یا مادر برخورد کنم و او مثل کودکی حرف‌شنو گوش می‌دهد و به توصیه‌هایم عمل می‌کند. گویی که اگر هرکسی به اندازه کافی طولانی زندگی کند، به کودکی دوباره نزدیک می‌شود و منحنی زندگی‌اش مثل یک تابع توزیع نرمال (زنگ وارونه) می‌شود.

راستش هر بیماری‌ای را برای پدرم انتظار داشتم مگر این را که او هم مسیر مادرم را طی کند. هنوز از شوک پذیرش این واقعیت در نیامده‌ام. پدر و مادر من بی اغراق باهوش‌ترین و عاقل‌ترین افراد فامیل ما بودند. هنوز هم با وجود بیماری عاقلند ولی پذیرش از دست دادن قوای ذهنی‌شان برایم دردناک است. به خاطرات گذشته‌ای که از آنها دارم چنگ می‌زنم و دلم نمی‌خواهد که آن تصاویر در مقایسه با تصویر وضعیت فعلی‌شان به هیچ وجه کمرنگ شوند که می‌دانم که حافظه انسان به مرور زمان بسیار غیرقابل اعتماد است. در پستی راجع به سلکتیو بودن و خطاپذیری حافظه نوشته بودم.

به نظرم می‌رسد که پدرم وسکیولار دیمانشیا گرفته است که با آلزایمر کمی متفاوت است هر چند که هردو در نهایت به یک مسیر می‌روند. البته این تشخیص من از راه دور است. با دکترهایش از نزدیک و مستقیم حرف نزده‌ام. وسکیولار دیمنشیا در اثر فشار خون بالا (که پدرم در تابستان گذشته به کرات فشار خون بسیار بالا پیدا می‌کرد در اثر استرس و یا وضعیت مادرم) و یا سکته بسیار خفیف که معمولا در سی-تی مغز هم دیده نمی‌شوند، ایجاد می‌شود. بهار گذشته دو بار پدرم غش کرد و هر بار دکترها چیزی پیدا نکردند که نشانی از سکته باشد. ولی خب رزولشن تصویر برداری محدود است و به نظر من آن کسانی که به کما می‌روند و تصویر مغز آنها را مرده مغزی نشان می‌دهد ولی بعد تعدادی از آنها معجزه‌آسا پس از مدتی به زندگی باز می‌گردند برای اینست که تصویر برداری ما رزولشن کافی برای تشخیص کامل را ندارد. شاید هیچوقت هم نتوان گفت که رزولشن کامل چقدر است.

احساس می‌کنم که پدرم شاید از غصه بیماریِ الزایمر مادرم شتاب گرفته که به او برسد…. خودم را دلداری می‌دهم که هرچه هست حداقل ساعاتی خوب را با هم دارند. هنوز پس از 7-8 سال که از الزایمر مادرم می‌گذرد او هنوز همه نزدیکان و بستگان را می‌شناسد. البته گاهی پدرم را دو نفر می‌داند: یکی که شوهر اوست و او را به نام کوچک خطاب می‌کند و نوازشش می‌دهد (کاری که هرگز قدیم‌ها در جلوی دیگران نمی‌کرد) و دیگری که به نام آقای دکتر مثل دیگران خطابش می‌کند و می‌گوید که دوست صمیمی‌اش است!

چند روز پیش یک بیمارستان شهر که بزرگترین مرکز توانبخشی شهرمان است دعوتم کرده بودند که از آنجا بازدید کنم و شاید یک آزمایشگاه تحقیقاتی را در آنجا راه بیندازیم. یک بخش الزایمر هم داشتند. خواستم که آنجا را هم ببینم. 20 تا اتاق داشتند که خیلی هم ترو تمیز و شیک و زیبا بود با پرستارهایی جوان و خوشرو. یکی از بیماران مردی بود حدودا 70 ساله که تا مرا دید به طرفم آمد و دستم را گرفت و گفت: تو زنِ من هستی؟ اندکی مکث کردم و بعد گفتم: آره، آمده ام تو را ببینم. بیمار لبخندی زد و مرا به دنبال خودش کشید. به همراه او و رئیس تحقیقات بیمارستان همانطور که برایم امکانات مرکز را توضیح می‌داد، چند دوری در راهروهای آن بخش زدیم تا موقع رفتن به بخش دیگری شد. پرستارها آمدند که حواس بیمار را پرت کنند تا دستم را ول کند و من بروم. ولی حواسش پرت نمی‌شد و مرتب به من می‌گفت که بیا پیش من. بالاخره با بغضی در گلو آن بخش را ترک کردم. همراهم متوجه بغضم شد و گفت او دقیقه‌ای دیگر فراموش می‌کند. گفتم می‌دانم که فراموش می‌کند ولی کل این داستان و تنهایی این بیماران ذهنی حتی در بهترین شرایط یک مرکز مثل این مرکز غم انگیز است.

خیلی‌ها به ما می‌گفتند که پدر و مادرمان را بهتر است که ببریم خارج پیش خودمان. ولی شک ندارم که در آن صورت سیر بیماری مادر سریعتر می‌شد. در غرب نگهداری به سیستمی که آنها اکنون در خانه خودشان دارند غیر ممکن است یعنی اگر بشود هزینه‌اش بالای 10 هزار دلار در ماه می‌شود. در مراکز اینچنینی هم، باز در بهترین حالتش (که البته آنهم در امریکا بسیار گران است و در کانادا برای شهروندان کمی ارزان‌تر) بازهم بیمار زندانی آن مرکز است و هرگز جای خانه خودِ شخص را نمی‌گیرد. به نظرم این خیلی مهم است که بیمار با آدم‌های سالم بیشتر سروکار داشته باشد تا با بیماران دیگر مثل خودش. مادر من هنوز پس از 8 سال الزایمر می‌تواند از پس یک مکالمه کوتاه با یک غریبه بربیاید. تعارفات معموله را انجام می‌دهد و هرگز کسی را جای همسر و یا بچه‌هایش اشتباه نمی‌گیرد. هنوز قدرت شخصیتش را حفظ کرده است. مثلا هنوز مرا زیاد دعوا می‌کند!! آخر غالبا فکر می‌کند که من یک دختر 15-16 ساله هستم و آنوقت مثلا اگر با یک مهمانِ آقا کمی حرف بزنم آنرا بد می‌داند و دعوایم می‌کند!

و اما علیرغم اینکه این نوشته خیلی خصوصی‌ست (اینجا وبلاگ است دیگر؛ قرار نیست که همیشه علمی صرف بنویسم. نوشتن آدم را سبک می‌کند.)، دو نکته از مشاهدات علمی را بگویم که به واقع بیماری مادرم بوده که باعث شده است به تحقیق روی الزایمر روی بیاورم.

هنوز بیماران الزایمری را با روش‌هایی که ایجاد کرده‌ایم تست نکرده‌ام ولی نتایج اولیه‌مان روی بچه‌های زیر 12 سال، جوان‌ها و افراد بالای 65 سال بسیار جالب و منطبق با فرضیه‌‌هایم بوده است. یکی از آن فرضیه‌ها اینست که من معتقدم خراب شدن حس تشخیص جهت و زمان (spatiotemporal perception) از اولیه ترین علامات بیماری دیمانشیا بطور عام است. بسیار قبل از آن که بیمار در خیابان مثلا گم شود می‌توان خراب شدن این حس تشخیص جهت را با آزمایشاتی شبیه آن که ما ایجاد کرده‌ایم تشخیص داد. مثلا حال که پدرم هم دیمنشیا گرفته، با وجودیکه او در خیابان اگر تنها باشد گم نمی‌شود، و یا هنوز خیلی چیزها را بیاد دارد ولی جالب است که روی خانه کاملا ذهنش مغشوش است. گمان می‌کند که خانه عوض شده. طبقه بالا و پایین را قاطی می‌کند. من معتقدم که آزمایشات ما قبل از اینکه بیمار به این درجه از آشفتگی ذهنی برسد می‌تواند خراب شدن این دربافت ذهنی را تشخیص دهد. ولی در اثبات این فرضیه راه درازی در پیش است. از همه سخت تر اینست که کسانی را پیدا کنیم که خیلی در آغاز بیماری هستند و آنها را در 5 سال آینده هم دنبال کنیم.  یعنی باید مثلا فرزندی باشد که نگران این بیماری برای پدر یا مادرش باشد تا آنها را مثلا به دکتر ببرد که ما بتوانیم از آنجا آنها را پیدا کنیم. 8 سال پیش که مادرم به دیدار من آمده بود و من به همین تغییرات در او مشکوک شده بوده او را پیش بهترین نورولژیست شهر بردم ولی تمام تست‌های نورولژیست را مادرم خیلی عالی انجام داد و در نتیجه دکتر به من گفت که من خیال می‌کنم و مادرم نشانی از دیمنشیا ندارد. ولی 3 سال بعد دکترها هم  با مقایسه سی-تی مغزش با سی-تی قبلی اش تایید کردند که او الزایمر دارد.

نکته دوم اینکه بیمار دیمنشیا خود به هیچ وجه به وجود بیماری در خود آگاهی ندارد. پدر من در تمام این سال‌های اخیر دائما هر خبر تازه‌ای در باره داروهای جدید برای دیمنشیا و الزایمر را می‌خواند. به کرات با هم سر مصرف دارو بحث هم می‌کردیم. اما حال که خودش هم دیمنشیا گرفته اصلا به آن وقوف ندارد. وقتی که به او می‌گویم که باید حافظه‌اش را تمرین کند گوش می‌کند ولی اصلا به این فکر نمی‌کند که خودش هم دیمنشیا گرفته است.  از اینرو به همکاران می‌گویم که اگر روزی برسد که من از این نترسم که الزایمر بگیرم، بدانند که حتما من هم به این بیماری دچار شده‌ام و آنوقت TMS را که تا آن موقع به حول و قوه الهی در آزمایشگاه ما راه افتاده است، به من اعمال کنند!

شاید برایتان جالب باشد بدانید چه افراد مشهوری به بیماری دیمنشیا دچار شده اند. از جمله این افراد را می‌توان نام برد: نیوتن،  ویلیام آترمولن (نقاش)، آن ادمز (بیولژیست که بعدا در اثر بیماری نقاش شد)،  رونالد ریگان (رئیس جمهور امریکا 30 سال پیش)، آیریس ماردچ (نویسنده‌ای که آثار الزایمرش در کتاب‌هایش آشکار شد)  و خیلی‌های دیگر.

پ.ن. از همه دوستان عزیزی که محبت کردند و کامنت گذاشتند سپاسگزارم. شرمنده ام که  نمی رسم تک تک پاسخی بنویسم.


چه چیزی از یک چهره را ما می‌بینیم؟

علمی 15 نظر »

همه جای مغز  همه کارهای آن جالب و شگفت‌آور است. اصلا همین‌که مغز ما عملکرد خود را می‌خواهد بفهمد خودش داستانی بس در خور تامل است. ولی امروز راجع به آن قسمت از مغز که به پردازش سیگنال‌های بینایی مربوط است، می‌خواهم بپردازم.

پیشتر از این در پست‌های مربوط به حافظه نوشته بودم که اینکه ما خیلی سریع می‌توانیم عمل کنیم ناشی از این است که در هر لجظه همه اطلاعات دریافتی بینایی پردازش نمی‌شود بلکه فقط تغییرات است که مورد توجه و پردازش قرار می‌گیرند. به همین دلیل هم وقتی ما به دنبال دوستی در میان یک جمعیت می‌گردیم مغز اطلاعات دریافتی توسط چشم را فقط با آن پارامترهای تعیین کننده ثبت شده در حافظه در مورد چهره دوست ما مقایسه می‌کند و اگر یکی نبودند به دورش می‌اندازد. برای همین است که با وجودیکه دوست ما ممکن است که موهایش را کوتاه کرده باشد و یا تیپ لباسش عوض شده باشد باز هم چهره‌اش در میان یک جمعیت هم قابل شناسایی است.  بنابراین برای محققین فهمیدن مکانیزم “دیدن” همیشه سئوال بوده است.

برای بهتر فهمیدن و همچنین تست کردن فرضیه‌هایی در مورد مکانیزم “دیدن” هر ساله مسابقه‌ای در ایجاد “خطای بینایی” برگزار می‌شود. با هم به چندتایی از عکس‌های برتر خطای دید نگاهی بیندازیم.

عکس زیر را دکتر ریچارد راسل، روانشناس دانشگاه هاروارد درست کرده است که برنده جایزه سوم مسابقه امسال شده است. به نظر شما کدام عکس مرد و کدام زن است؟

هر دو عکس در واقع یکی هستند ولی دست راستی به نظر مرد می‌آید و دست چپی زن. دکتر راسل با ایجاد این خطای دید در واقع می‌خواهد بگوید که کانتراست یک نکته کلیدی برای مغز است که تصمیم بگیرد که جنسیت چهره چیست: کانتراست پایین با جنیست مرد و کانتراست بالا با جنسیت زن مرتبط است. شاید به همین دلیل است که زن‌ها غالبا با استفاده از لوازم آرایشی به کانتراست چهره خود اضافه می‌کنند.

عکس‌های زیر را نگاه کنید. عکس پایینی دست چپ عکس طبیعی و نرمال مارگرت تاچر است. حال به عکس‌های دیگر نگاه کنید و ببیند که چه فرقی کرده‌اند و چه تاثیری را بر بیننده می‌گذارند.

خالق این عکس‌ها پیتر تامسن استاد دانشگاه یورک است که نکته مهمی را در مورد پردازش چهره توسط مغز در سال 1980 کشف کرد. در آن زمان دانشمندان می‌دانستند که شناسایی چهره‌های وارونه (مثل عکس بالایی چپ) مشکل است ولی آن را اینطور توجیه می‌کردند که مغز ما همیشه چهره‌ها را در دنیای واقعی از بالا به پایین می‌بیند (یعنی که اول پیشانی است بعد بینی بعد دهان و غیره) و در نتیجه عملکرد نرون‌های مغز در آن جهت بهینه شده است. این توضیح تا قسمتی درست است اما کامل نیست. آزمایش عکس تاچر  نشان می‌دهد که مغز اینطور نیست که فقط کل یک چهره را به تمامی به حافظه بسپارد بلکه جزئیاتی  مثل چشم، بینی، و دهان را تک تک به خاطر می‌سپارد. عکس‌های بالا همه یکسانند ولی عکس‌های ردیف بالا وارونه‌ی عکس‌های ردیف  پایین هستند. اما عکس ردیف پایین سمت راست را با عکس نرمال مارگرت تاچر (پایین دست چپ) مقایسه کنید. کل صورت همچنان در جهت درست است ولی تک تک چشم‌ها و دهان فقط وارونه شده‌اند که در نتیجه آن چهره وحشتناک را تولید کرده‌اند. حالا عکس ردیف بالا دست راست را نگاه کنید. صورت وارونه است ولی چشم‌ها و دهان در حالت معمول بالا به پایین قرار دارند و به همین دلیل شناسایی مارگرت تاچر در آن عکس سخت نیست و عکس مثل عکس پایینی‌اش وحشتناک هم نیست. بعد از این کشف نوروساینتیست‌های هاروارد نشان دادند که بعضی از نرون‌ها هستند که صرفا  به تشخیص اجزاء مثل دهان و یا چشم   اختصاص دارندکه در واقع تاییدی بر فرضیه دکتر تامسن بود.

حال عکس زیر را نگاه کنید و سعی کنید که چهره یک مرد را که در آن مخفی شده است پیدا کنید. یکمی سخت است ولی بهتر است که اول کمی تلاش کنید.

خب اگر پیدا نکردید، قسمت سمت چپ پایین عکس را نگاه کنید. آنجا پیدایش می‌کنید. نکته در این است که بار اول ممکن است که خیلی طول بکشد که پیدایش کنید ولی پس از‌ آن همواره خیلی سریع در کمتر از یک چشم به هم زدن پیدایش می‌کنید. دلیلش هم با توضیحات فوق در باره نحوه پردازش بینایی روشن است.

اگر دوست دارید که بیشتر ببینید و بخوانید، اینها هم جالب است:  1 و 2

رابطه بین اخلاق، مذهب و اعتماد به سیستم حاکمه

اجتماعی, علمی 6 نظر »

بسیاری از مردم گمان دارند که رفتارهای نشات گرفته از اخلاق مشابه رفتارهای ناشی از مذهبی بودن است. بخصوص در جامعه آمریکا در بحث‌های سیاسی بر این باورند که رفتار نشات گرفته از اخلاق و مذهب هردو رفتار یکسانی در مقابل تصمیمات حکومت دارند. اما مقاله‌ای که به تازگی در ژورنال علوم وانشناسی چاپ شده است خلاف این را می‌گوید. (خلاصه مقاله: اینجا).

در این مقاله با عنوانی مشابه با عنوان این پست نتایج یک تحقیق روی 727 امریکایی از اقشار مختلف جامعه در سنین بین 19 تا 90 سال شرح داده شده است که باور فوق را به چالش می‌کشد.  موضوع مورد تحقیق نظرخواهی در مورد این بود که ببینند مردم چقدر رای دادگاه عالی امریکا را در قضاوت در مورد پزشکانی که به خواهش بیمار در مردنشان همکاری می‌کنند،  قبول دارند.

قبل از آنکه نتیجه این تحقیق را بگویم شاید لازم باشد توضیح دهم که یکی از مسائل مورد بحث همیشگی سال‌های اخیر در کانادا و امریکا این موضوع نگه داشتن افراد مبتلا به بیماری لاعلاج در حالت کما و مرگ مغزی است.   مثلا دو سال قبل در کانادا مرد 84 ساله‌ای پس از بیماری دات الریه در بیمارستان به اغماء رفت و به عقیده پزشکان دچار مرگ مغزی شد. پس از یک ماه پزشکان کانادایی خواهان قطع لوله غذای آن مرد شدند با این ادعا که او از 4 سال پیش در اثر یک حادثه دچار آسیب مغزی بوده و اکنون نیز کاملا دچار مرگ مغزی است. اما خانواده مرد که یهودی هم بودند بشدت مخالف کرده و قضیه را به دادگاه کشاندند. این میان پزشکان امریکایی از خانواده مرد حمایت کردند و خلاصه رای دادگاه اول این شد که مرد را باید در حال کمای مرگ مغزی همچنان نگه دارند. طرفین دعوا همچنان در حال ادامه دعوا به دادگاه عالی بودند که مرد بالاخره پس از 10 ماه خودش به مرگ طبیعی همچنان زیر لوله غذا مرد. این میان لازم است که بدانید که در کانادا بیمه همگانی و مجانی است. هزینه نگهداری یک بیمار در حالت کما بسیار زیاد است و بیمارستان‌های کانادا همیشه با کمبود تخت و امکانات مواجه‌اند. غالبا افراد جندین ماه و یا حتی سال هم ممکن است که برای یک عمل جراحی‌ای که خیلی حیاتی نیست مثل ارتوپدی و آرتروزسکپی زانو و یا حتی عمل آب مروارید چشم منتظر نوبت بمانند. در امریکا اینطور نیست و بیمه عمومی مجانی وجود ندارد. بیماران مرگ مغزی را به هزینه خانواده بیمار هر چقدر که بخواهند می‌توانند نگهدارند.

صرف نظر از مسئله‌ای که در بالا گفتم مسئله دیگر مورد بحث موارد بیمارانی است که به بیماری لاعلاجی مبتلا هستند و خودشان به دکترشان التماس می‌کنند که به آنها کمک کنند که بتوانند بمیرند و از رنج و درد بیماری خلاص شوند. در این زمینه موارد کمی بوده که دکتری این کمک را کرده و بعد توسط خانواده بیمار به دادگاه کشانده شده است. مورد خاصی که مقاله مورد نظر این پست تحقیق کرده است، میزان اعتماد مردم به رای دادگاه عالی امریکا در یک همچه موردی است.

نتیجه تحقیق فوق اما این بود که مردمی که به اخلاق پای بندند ولی مذهبی نیستند اصلا به رای دادگاه عالی اعتماد ندارند ولی مردمی که مذهبی ‌اند بشدت به رای دادگاه اعتماد دارند و در ضمن هر دو این گروه بسیار سریعتر از دیگر افراد که به این دو گروه تعلق نداشتند تصمیم گیری کردند و جواب سئوالات را دادند.

در مورد این مقاله در روزنامه‌ها هم نوشته شد از این بابت که این مقاله ظاهرا برای اولین بار بین معتقدین به اخلاق و مذهب خط می‌کشد و نشان می‌دهد که رفتار این دو گروه که غالبا مردم گمان دارند که یکسو است می‌تواند کاملا متضاد هم باشد. ولی از دید من اصلا نکته غیر قابل انتظاری هم نبود چون بسیاری از افراد اهل علم و تحقیق منجمله پزشکان خود را آدم‌های مقید به اصول اخلاقی‌ای می‌دانند که سوای مذهب است و غالبا هم این گروه به گروه‌های چپ سیاسی متمایل‌اند و معمولا مخالف سیاست‌ها حاکمه.  در این مورد خاص مورد سئوال هم این گروه معمولا مخالف افکار مذهبی‌اند و بعلاوه رای دادگاه عالی مسبوق به سابقه است که از مدعیان نگهداری بیمار در هر شرایطی به دلایل مذهبی دفاع کرده است. پس طبیعی است که رای آن دسته از افراد حاکی از بی‌اعتمادی به سیستم باشد. برای آنچه که این مقاله مدعی است، می‌بایست که مورد بحث دیگری را هم سوای این قضیه مرگ و یا زندگی به خواست بیمار را نیز پرسش می‌کردند، موردی که سابقه رای دادگاه عالی حداقل 50-50 در دو طرف قضیه بوده باشد.

پ.ن. وقتی که این مقاله را خواندم به این فکر کردم که اگر مشابه این تحقیق را در ایران به عنوان یک کشور با حکومت مذهبی می‌کردند نتیجه چه می‌شد؟ البته باید موضوع پرسش را عوض می‌کردند که اصلا در این موارد در ایران کار به دادگاه کشیده نمی‌شود! ولی اگر سئوال دیگری طرح می‌شد آنوقت جالب می‌بود جواب‌های ایرانی‌ها را در زمینه اعتماد به رای دادگاه (البته در مسائل غیر سیاسی) بررسی نمود.

سلام

خودمانی 17 نظر »

مدتی ست که این وبلاگ تعطیل شده, راستش از قبل از انتخابات به دلیل زیادتر شدن مسئولیت‌ها و گرفتاری‌های کاری همانطور که چند پست پایین‌تر نوشتم گفتم که تا سایت کاری‌ام را به روز نکرده‌ام دیگر اینجا پست علمی نخواهم گذاشت. پرداختن به سایت کاری‌ام هنوز که هنوز است نوبتش نشده ولی بعد از ماجرای انتخابات دل و دماغ وبلاگ نویسی را هم از دست دادم! حال مانده ام که با این وبلاگ چه کنم!

این وبلاگ برای خودم مثل یک سفر با کولباری از سئوال بود. جواب به سئوال‌های اساسی‌ام را یافته‌ام. شاید برای همین بی‌انگیزه شده‌ام. تجریه‌ جالبی بود و اغنا کننده یک روح جستجو گر در یک مقطع با یک برش خاص از نگرش. اما دلم برای دوستان اینترنتی تنگ می‌شود و این ارتباط را دوست دارم. هنوز نمی‌دانم که چه خواهم کرد با این وبلاگ. تصمیم‌هایم در موردش همچنان در نوسان است و سیگنال به ثبات رسیده‌ای هنوز نیست. تا آخر دسامبر وقت دارم فکر کنم که آیا می‌خواهم که این دومین و وبلاگ را نگاه دارم یا نه.

فعلا فقط خواستم که سلامی کرده باشم و از همه دوستانی که با ایمیل مهربانانه حالم را پرسیدند و اینکه چرا نمی‌نویسم و کجایم، تشکر کنم و شرح حالی داده باشم. از لطف و محبت همه دوستان سپاسگزارم. زنده و سر سبز باشید، همیشه!

چرا و چگونه مقاومت مدنی در مقابل سرکوب دوام می‌آورد و پیروز می‌شود؟

اجتماعی 7 نظر »

++ جنبش سبز ایران که بسیاری از تحلیل گران به درستی آنرا یک مقاومت مدنی برای احیای حقوق بشر در جامعه ایران و نه یک انقلاب خواندند، همچنان مورد توجه بسیاری از جامعه شناسان و تحلیل گران می‌باشد و بسیاری با بیم و امید وقایع ایران را نظاره گرند. امروز به مقدمه جالب دکتر لیسا کوالچاک  بر کتاب تحلیلی ارزشمند مقاومت مدنی، قدرت جنبش‌های مردمی برای نیودمکراسی نوشته دکتر کرت شاک، برخوردم و حیفم آمد که بخشی از آن را ترجمه‌اش نکنم که اینروها این گونه مطالب سخت مورد احتیاج است. اصل مقدمه به انگلیسی را در اینجا می‌توانید بخوانید. ++

یک شکایت متداول افرادی که روی تئوری جنبش‌های اجتماعی کار می‌کنند، اینست که به اندازه کافی روی جنبش‌ها بطور کلی مطالعات مقایسه‌ای صورت نگرفته است. غالبا مطالعات روی یک کشور و بررسی جنبش‌های آزادیخواه آن انجام شده است ولی آنها برای تئوریزه کردن جنبش‌های مدنی کافی نیستند. کتاب فوق الذکر به این مطالعه مقایسه‌ای بین جوامع مختلف می‌پردازد.

محور اصلی کتاب در باره این سئوال است که چرا و چگونه است که جنبش‌های کشورهایی مثل افریقای جنوبی، فیلیپین، نپال و تایلند در رسیدن به دمکراسی و آنچه که می‌خواستند موفق شدند ولی جنبش‌های کشورهایی مثل برمه و چین وحشیانه و بی‌رحمانه سرکوب گشتند بدون اینکه رژیم حاکم بر کشور اندکی هم تلطیف پیدا کند.

شاک نکته کلیدی در موفقیت  جنبش‌ها را در مدنی بودن آنها در قبال مسلحانه بودن جنبش‌های چین و برمه که سرکوب شدند، می‌داند. علاوه بر آن، عوامل دیگر موفقیت را در پراکنده بودن و گسترده بودن مخالفت‌های مدنی هم به لحاظ جغرافیایی (شهرهای مختلف) و هم به لحاظ تاکتیکی، از حرکات سمبلیک تا نافرمانی‌های مدنی، می‌داند. جنبش‌های موفق توانستند که شیوه‌های ارتباطی داخل جنبش ایجاد کنند که کنترل رژیم بر روی رسانه‌های ملی را در واقع دور زد. شاک می‌گوید این عوامل در جنبش‌هایی که سرکوب شدند غایب بودند.‌

++  این قسمت برای جنبش سبز ایران بسیار امیدوار کننده است چرا که  با وجود خودجوش بودن جنبش سبز همه این عوامل موفقیت را تاکنون داشته است مثل تاکتیک‌‌های مختلف سمبلیک (شعار نویسی روی اسکناس) تا نافرمانی مدنی (خاموشی سبز) و یا ایجاد صدها وبلاگ جدید و فروم اطلاع رسانی و استفاده از توییتر و فیس بوک و غیره. در عین حال که این جنبش اعتراضی همچنان آرام و غیر مسلح  و بدور از خشونت (البته از طرف مردم) است. ++

شاک البته منکر عوامل سیاسی و اقتصادی جهانی که رژیم‌های مورد بحث در کتاب را تا حدی متزلزل و یا در مقابل مستحکم نمود ولی عامل اصلی را در قدرت مردم در تظاهرات غیر مسلحانه مدنی می‌داند.

++  خوب است که کتاب به فارسی ترجمه شود. اصل مقدمه‌ بر کتاب را توصیه می‌کنم که حتما بخوانید. ++

به همه مادران داغدیده

اجتماعی 15 نظر »

رابطه مادر و فرزند مثل رابطه ساحل با موج است. فرزند چون موج در تب و تاب است و بی‌قرار. لحظه‌ای از خود برمی‌خروشد و به سمت بازوان گشوده مادر آسیمه سر می‌شتابد و  لحظه‌ای دیگر باز از آرامش او می‌گریزد و سر به دریا می‌نهد. موج را در بند نمی‌توان کرد و همانگونه فرزند را نیز. مادر است که به همان دیدار لحظه‌ای و رهایی فرزندش دلشاد است و همانجا چون ساحلی خموش با بازوانی گشوده همیشه پذیرای دیدارهای لحظه‌ای امواجش است. این ساحل متروک و افتاده است که آوای همه امواج را در خود نگه می‌دارد و داستانها در دل دارد.

مادران داغدار و عزیز از دست داده، آوای امواج باز نگشته‌تان را بلند فریاد کنید. در این غم همه مادران و پدران دنیا با شما  شریکند و با چشم شما می‌گریند. بخوانید داستانهایی را که در دل دارید. مطمئنم که بسیاری از مادران شهدای دوره جنگ (آن بسیجی‌های اصیل قدیمی) هم به شما خواهند پیوست که آنها نیز می‌دانند این درد مشترک را. مسجد نمی‌گذارند که مراسم بگیرید؟ مرثیه نمی‌گذارند که بخوانید؟ به جایش آواز بخوانید. هر روز غروب که تحمل داغِ دل سخت‌تر است در یکی از پارک‌ها دور  هم شمع بدست جمع شوید و آوای امواج به ساحل باز نگشته‌تان را آواز کنید. سرود رهایی‌شان را بخوانید؛ سرودی جمعی در رثای فرزندانتان. صدای شما بنای ظلم را در دنیا متزلزل خواهد کرد.

AhmadiNejad is not my elected president!

Uncategorized 3 نظر »

فقط همین به رسم معرفت و دعوت دوستان وبلاگی؛ زیاده عرضی نیست!

خس و خاشاک در چشم

اجتماعی 9 نظر »

حتما همه رفتن ذره‌ای خاک در چشم را تجربه کرده‌اید و می‌دانید که چقدر وجود یک ذره ناچیز و حتی نادیدنیِ گرد و غبار در چشم آزار دهنده است و دنیا را در پیش چشم تیره و تار می‌کند. معترضین را خس و خاشاک می‌خوانند زیرا چون خسی در چشم، دنیا را در پیش چشم زورگویان مه آلود و کدر کرده‌اند!

چه کسی از دسته‌ی “خودی‌ها” گمان می‌کرد که آن جوان‌هایی که یا در گوشه‌ای به خماری مشغولند (که گویی اصلا تعمدی و نقشه‌ای هم در به خماری کشیدن جوان‌ها داشته‌اند) و یا جوان‌هایی که باز به زعم آن خودی‌ها و آقازاده‌ها در گوشه و کنار شهر به قرتی بازی و ماشین سواری و رقص و آواز  سرگرم بوده‌اند، اینچنین طوفانی به پا کنند که چشم تمام مردم جهان را به خود خیره کنند تا از آنها درس شهامت و غیرت و مقاومت مدنی بیاموزند؟

هیچکس چه در ایران و چه در دنیا گمان نمی‌کرد که جوان‌ها و مردم ایران بغض فروخورده سالها را که بخصوص در این چهار سال اخیر به اوج رسید، اینگونه فریاد کنند و در زیر باران باتوم و گلوله و خشونت همچنان آرام و متین مقاومت کنند.  جوان‌های ایرانی چهره‌ای دیگر از ایران و ایرانی‌ها را در دنیا ترسیم کرده‌اند. چهره‌ای که با خشونت بیگانه است ولی جایی که غیرتش تحریک شود دیگر زیر بار زور و دروغ نمی‌رود. خیلی‌ها می‌گفتند که چون این جنبش خودجوش بوده و بی رهبر، به جایی نخواهد رسید و در نطفه خاموش می‌شود که اینطور نشد. تا همین جا هم که حساب کنید این جنبش نه تنها هنوز زنده است بلکه آنچنان شکافی در بدنه قدرت حاکم ایجاد کرده که دیگر پس از این نمی‌توانند مثل سابق حکم برانند.

از اثرات این جنبش برروی دیگر کشورهای منطقه از جمله چین و کشورهای عربی هنوز زود است که سخنی گفته شود ولی پیش لرزه‌هایش از همین اکنون هم دیده می‌شود.

یکی از ویژگی‌های این جنبش همان خودجوش بودنش است و اینکه از رهبران اجتماعی بسیار جلوتر. دیده‌اید آن گل‌ها و گیاهآنی را که از لابلای سنگ و صخره سخت هم بیرون می‌زنند و همچنان رشد می‌کنند و گل می‌دهند؟ این جنبش مثل همان گیاهان سبزی ست که از لای سنگ هم می‌رویند و رشد می‌کنند و چه بجاست نام جنبش سبز!

یکی دیگر از ویژگی‌های بارز  این جنبش در عدم خشونت و مقاومت مدنی آن است. در زمان انقلاب با وجودیکه سربازان شاه اصلا به اندازه چماق بدستان فعلی خشونت نمی‌کردند ولی مردم خشونت بیشتری داشتند. شعارهای مرگ بر شاه و یا می‌کشم آنکه برادرم کشت،بسیار بیشتر و غلیظ‌ تر فریاد می‌شد. اگر تمام ویدئو کلیپ‌های تظاهرات اخیر نگاه کنید و تمام اخبار مربوطه و شعارهای داده شده را بخوانید، در مقایسه با زمان انقلاب 57 بسیار کمتر شعارهای خشن داده می‌شود. و این نکته بسیار مثبتی‌ست. به این دلیل که به نظر من معنایش اینست که جوان‌های ما بهتر از نسل قبلی‌اش راه رسیدن به دمکراسی را یاد گرفته است. جوان امروز ما خواهان انقلاب نیست که از انقلاب و اعدام‌های بعد از انقلاب خاطره خوشی ندارد. یاد گرفته است که یک سیستم با انقلاب بطور بنیادین عوض نمی‌شود و دمکراسی چیزی نیست که بتوان یک شبه و با انقلاب آنرا بدست آورد. بلکه دمکراسی را باید مثل مشق هر روز با مقاومت مدنی تمرین کرد.

یکی از همکارانم با تعجب می‌گفت که در افریقا کرور کرور آدم می‌کشند و صدا از کسی در نمی‌آید، چطور شما ایرانی‌ها برای یک تقلب در انتخابات و یا 20 نفر کشته دنیا را سرتان گذاشته‌اید؟! البته منظورش این نبود که 20 نقر کشته مهم نیست؛ نکته‌اش در مقام مقایسه با نسل کشی‌های کشورهای افریقایی بود. من که آدم تحلیل‌گر سیاسی‌ای نیستم و در سیاست هم اصلا سررشته ندارم ولی نظر خودم را به او گفتم که جدای از موقعیت استراتژیک ایران و مهم بودنش برای دنیا هم به لحاظ جغرافیایی و هم به لحاظ نفت، نکته دیگری که شاید کمتر به آن توجه شده باشد، خبره بودن جوان‌های ایرانی در استفاده از ابزار رسانه‌ای جدید است. زور اینترنت و اطلاع رسانی در دنیای امروزه را نباید دست کم گرفت. چیزی که باعث رسوایی بوش در ماجرای زندان گوانتانامو شد همین ثبت و پخش عکس‌ها و خبرها روی اینترنت بود. در دنیای امروز نمی‌شود که جنایت کرد و صدایش در نیاید و چون در کشورهای دمکراتیک افکار عمومی که برای رای دور بعدی زمامداران حداقل اهمیت دارد، در نتیجه افکار عمومی نسبت به  حکومتی که جنایت می‌کند  مهم می‌شود. یک علت عمده پیروزی جنبش سبز ایران همین اطلاع رسانی‌است که جوان‌های ایرانی از طریق تلفن موبایل و توییتر و فیس بوک و خلاصه همه ابزارهای ممکن دنیای امروز کرده‌اند.

صرف نظر از مسئله تقلب در انتخابات، همین که بسیج و سپاه به روی مردم بی‌دفاع در تظاهراتی آرام که فقط اعتراض کرده‌اند آتش می‌گشاید و یا لباس-شخصی‌های مسلح شبانه به خوابگاه‌های دانشجویی حمله می‌کند و آنگونه وحشیانه پیکر بهترین جوان‌های مملکتش و سرمایه‌های فردایش را می‌درد، این حکومتی که مسئولیت حمله لباس-شخصی‌ها را به عهده نمی‌گیرد، اگر هم که بپذیرم که خود آنها را سازماندهی نکرده است ولی همین که عرضه جلوگیری و دستگیری گروه لباس-شخصی‌ها را ندارد، پس حکومت بسیار نالایق و ناتوانی است و باید که استعفا کند. جوان‌های ایرانی این جنایات را برای همیشه در تاریخ دنیا ثبت کرده‌اند. مردم هرگز چهره ندا و یا چهره آن جوان دانشجوی دانشگاه اصفهان در لحظه مرگ، و یا صدها عکس دیگر از سرهای شکافته شده و صورت‌های خونین دختران و پسران ایرانی را فراموش نخواهند کرد. این اسناد جنایت در نهایت دولت را به زیر خواهد کشید.

در عین حال از یک نکته نباید غافل شد و آن اینکه دولت وقت احمدی نژاد بهرحال طرفدارانی دارد. بسیاری از جمعیت روستایی و سپاه و بسیج که مستقیما و بسیار هم خوب از دولت تغذیه می‌شوند و بسیاری از کسانی که دولت از صدقه سریِ پول بادآورده نفت بشکه‌ای 150 دلار حقوق و مزایایشان را زیاد کرد، و همینطور تعدادی از حتی جوان‌ها و مردم مذهبی هم که احمدی نژاد برایشان سمبل مبارزه با فساد مافیایی گروهی دیگر است، به دولت وقت رای داده‌اند و البته رای‌شان هم محترم است. منتها باید بخاطر داشته باشید که یکی از قوی ترین عوامل محرکه مردم برای اعتراض عامل اقتصادی است. مردم ایران در مقام مقایسه با خیلی از کشورها به نسبت مردم پولداری‌اند (بماند که مردم طبقه متوسط ایران هرگز خود را پولدار نمی‌بینند ولی آنها که در خارج زندگی می‌کنند، می‌دانند که چه می‌گویم.) اما با پایین آمدن قیمت نفت و خالی شدن تدریجی خزانه بادآورده بر اساس اقتصاد وابسته به نفت، تدریجاً از تعداد همین طرفداران فعلی دولت هم کاسته خواهد شد و در شرایط بحرانی اقتصادی آینده، یکی از اولین قربانی‌های حکومت شخص آقای احمدی نژاد خواهد بود.

و اما چیزی که این وسط خطرناک است و  باید رویش بیشتر دقت شود، به نظر من دو مسئله است: یکی اینکه جوان‌های خودجوش ما یک سیستم اجتماعی را به مثابه یک سیستم مهندسی بنگرند که چون ارکانی سست دارد پس همان بهتر که درهم کوبیده شود و بنیانی نو نهاده شود. این طرز نگرش همان اشتباهی‌ست که در اکثر انقلاب‌های دنیا شده است؛ در حالیکه یک جامعه با یک سیستم مهندسی اصلا مدل نمی‌شود و به کل ساختار و رفتاری متفاوت با یک سیستم مهندسی دارد و به همین دلیل استدلالات درهم کوبیدن نظام فعلی و از نو نظامی جدید آوردن اشتباه است و کار نخواهد کرد.

و اما مسئله دوم که بسیار عمیق است، زایش پدیده احمدی نژادی و گسترش و جاافتادنِ آن در فرهنگ مردم است (بالاخره هر چه باشد او موفق شده که مظهر یک پدیده شود!) و آن پدیده را به بهترین وجه آقای محمدرضا نیکفر در مقاله بلندش توضیح داده است که اینجا آن بخش را می‌آورم (تاکیدها از من است.):

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
احمدی نژاد پدیده ی غریب و هم‌هنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهین آمیز یک جوانکِ بسیجیِ تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر می شوند که دیگر جهان را نمی فهمند. شأن اجتماعی شان، ارج فرهنگی شان و منش و سلیقه ی شان لگدکوب می شود به زندگی خصوصی شان تجاوز می شود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار می زند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این “معجزه ی هزاره ی سوم” رخ داده است. احمدی نژاد حاشیه را بسیج می کند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود می دواند و آنان می دوند، در حالی که به عابران دیگر تنه می زنند و هیاهو و گرد و خاک می کنند. محمود احمدی نژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بوده اند. او خزانه ی مرکز را تهی می کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه ی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزه ی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند . در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدی نژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که دکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شده اند . احمدی نژاد به همه درس می دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین می دهد .

احمدی نژاد ترکیبی از رذالت و ساده لوحی است. او مجموعه ای از بدترین خصلت های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه می کند: دروغ می گوید و ای بسا صادقانه . غلو می کند، زرنگ است و تصور می کند هر جا کم آوردی، می توانی از زرنگی ات مایه بگذاری و جبران کنی . در وجود همه ی ما قدری احمدی نژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب ماندگی‌مان حرف می زنیم، از آن ابراز نفرت می کنیم. اما آن هنگام نیز که لاف می زنیم و خودشیفته ایم، باز این وجه احمدی نژادی وجود ماست که نمود می یابد. احمدی نژاد تحقیر شد ه ای است که خود تحقیر می کند . سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می نگرد، می پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.

احمدی نژاد نماینده ی سنتی است جهش کرده به مدرنیت. او مظهر عقب ماندگی مدرن ما و مدرنیت عقب مانده ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.

احمدی نژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هسته ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه ها و دانشگاه ها تعطیل می شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می نوشتند “این خراب شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است” و آموزگاران از شرم رو نهان میکردند.

احمدی نژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتی های ما هستند. میان احمدی نژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدی نژادیسم وجود دارد، آنجایی که یاوه می گوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی می شود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدی نژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. سرهنگهای لوس آنجلس همگی مقداری احمدی نژاد در درون خود دارند.

احمدی نژاد نشان دهنده ی جنبه ی “مردمی” جمهوری اسلامی است، جنبه ای که اکثر منتقدان آن نمی‌بینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیده اند و از همدستی ها و همسویی های دولت و جامعه غافل اند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده می شود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمی دانیم. برای اینکه نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همه ی تحلیل ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رأی احمدی نژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشه‌ی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats