اگر یادتان باشد اینجا چندی پیش شرحی بر روش نسبتاً جدید دکتر زامبونی در ایتالیا نوشتم که معتقد است بیماری ام-اس یک بیماری گرفتگی عروق است و در نتیجه با جراحی و باز کردن رگ گرفته شده در گردن بسیاری از بیماران مبتلا به ام-اس تا حد زیادی بهبود یافتند. امروز روزنامه گلوب-اند-میل کانادا هم گزارشی از یک بیمار کانادایی درمان شده به همان روش در کانادا نوشته است. اینجا را بخوانید. همینطور نوشته است که سه تا دانشگاه کانادا هم منتظر تایید اتیک هستند تا یک تحقیق دراز مدت در مورد تئوری دکتر زامبونی در مورد گرفتگی عروق را روی بیماران مبتلا به ام-اس و افراد سالم انجام دهند. بنظرم نمیرسد که در ایران هنوز کسی این روش جراحی برای ام-اس را شروع کرده باشد.
خواندنی های روز:
روز تولد این وبلاگ همین دو هفته پیش بود؛ طبق معمول روزش را فراموش کردم ولی الان که نگاه کردم دیدم اولین پستم 31 مارچ سه سال پیش بود. به رسم یادبود برای خودم هرسال در حول و حوش همین فروردین ماه یک نتی نوشته و گذاشتهام در قسمت “در باره این وبلاگ” آن بالا. در طی سال اول از روی کنجکاوی به آمار بازدید وبلاگم زیاد نگاه میکردم و اینکه بیشتر از کدام کشور بازدید دارم و غیره. هنوز هم هرچند خیلی کمتر ولی گهگاه چک میکنم برای اینکه این مطالعات آماری برایم جالب است. بیشترین بازدید از ایران است ولی چیزیست حدود 50-60٪. در درجه دوم بیشترین بازدید از امریکا است (ولی شاید به این دلیل باشد که کسانی که با فیلترشکن میآیند هم کشورشان امریکا ثبت میشود)، بعد کشورهای اروپایی. از کانادا معمولا کمترین بازدید را دارم که آنهم برای خودش نکتهایست!
و اما چند نکتهی گفتنی. اول همانطور که در سرلوحهی وبلاگ هم نوشتهام، من به قوانین کپی-رایت سخت معتقدم و اگر این وبلاگ کمکی ولو ناچیز هم در اشاعه فرهنگ رعایت کپی-رایت در جماعت تحصیل کردهی ایران کرده باشد، برایم مایه بسی خوشوقتی است. چرا که در کل در ایران حتی دانشجو و استادش هم به نظر میرسد که درک درستی از نحوه رفرنس دادن ندارند. برای همین است که میگویم اگر این وبلاگ در اشاعه فرهنگ درست رفرنس دادن ولو بسیار ناچیز کمک کرده باشد، خودش برایم انگیزه و خشنودی کافی فراهم میکند. ما اینجا یک دانشجوی ایرانی دوره دکترا داشتیم که خیلی هم دانشجوی خوب و قویای بود ولی به خاطر اینکه در یک گزارشِ پروژه برای یکی از درسهایش پاراگرافی را از یک منبعی کپی-پیست کرده بود (هرچند هم که در پایان گزارش منبع را هم ذکر کرده بود) یکسال از دانشگاه معلق شد و حتی حق ورود به محوطه دانشگاه را هم نداشت. این نکتهایست که غالب دانشجویان ایرانی نمیدانند که کپی-پیست کردنِ هر جملهای در مقاله حتی با ذکر رفرنس در ستون رفرنسها خلاف قانون است مگر آنکه مطلب کپی شده داخل گیومه با فونت ایتالیک نوشته شود و بلافاصله هم منبع در متن نوشته، در زیر مطلب کپی شده، ذکر شود. در مقالات علمی مهندسی و یا علوم مربوط به پزشکی این کار مرسوم نیست و حتی نقطهی ضعف مقاله حساب میشود. اما در رشتههای ادبیات و علوم انسانی، به تبع طبیعتِ نوشته، این کار مرسوم است ولی همانطور که گفتم حتما در متن نوشته باید در همانجا منبع ذکر شود بعلاوه اینکه مطلب کپی-پیست شده با فونت دیگری نوشته شود خارج از بقیهی متن.
مثال دیگری که میتوانم بزنم، مقالهای است که توسط یک دانشجوی فوق دکترا (ایرانی نبود؛ چینی الاصل بوده) در هاروراد در یک ژورنال خیلی معروف هم چاپ شده. مقاله از آن مقالههایی بوده که یک قطار اسم رویش دارد و معنایش اینست که دو گروه تحقیقاتی در دو دانشگاه مختلف با هم سر یک پروژه همکاری داشتند و روی مقاله هم یک قطار اسم به عنوان نویسنده وجود داشت. حالا نمیخواهم بحث این قطار اسم گذاشتن را بکنم که آن خودش بحث دیگری ست. خلاصه، یکی دیگر از دانشجویان فوق دکترا در دانشگاه دوم (که اسم خودش هم جزو نویسندگان بوده) بر علیه دانشجوی اول که اسمش به عنوان نویسندهی اول مقاله آمده بود، به ادیتور ژورنال شکایت میکند که دانشجوی اولی یک پاراگراف را از یک مقالهای کپی-پیست کرده است. خلاصهی داستان این شد که تا مدتها استاد سرگروه پروژه درگیر نامه نگاری و توضیح و عذرخواهیهای رسمی و غیره بود. ولی گفتنی است که دانشجوی اولی که این کار را کرده بود، با این کار که احتمالا از روی نادانی صورت گرفته بود، در واقع آیندهی کاری خودش را برای همیشه خراب کرد.
با توجه به دو مثال بالا میبینید که چقدر مسئله کپی کردن در غرب میتواند بهای سنگینی داشته باشد و البته در ایران و در وبلاگستان ملت کپی که میکنند هیچ، اگر هم تذکر دهی، تازه هستند کسانی که طلبکار هم میشوند! اوایل که مطالبم را در وبلاگهای دیگر کپی شده میدیدم بدون ذکر منبع، تذکر میدادم. در چند مورد همانطور که گفتم، طرف طلبکار هم بود. یکیشان که از همه جالبتر بود، دانشجوی دوره کارشناسی ارشد بود و با نام واقعیاش مینوشت و کلی هم راجع به اعتراض و تذکر من مطلب جداگانه نوشت و اینجا هم کامنت گذاشت که من صرفا برای اینکه حوصله جنجال و بحث بیخودی ندارم کامنتهایش را پابلیک نکردهام. خب از مملکتی که استادش و سران مملکتش مثل آب خوردن دروغ میگویند و مقاله دزدی میکنند، از دانشجویش چه انتظاری میتوان داشت؟ با این همه اما، باید بگویم که خیلی از جوانها هم خیلی سریع و راحت میپذیرند و یاد میگیرند. آن تعدادی که طلبکار شده بودند در مقایسه با عدهای که تغییر روش دادند همچنان ناچیز است و همین مایه خشنودی و امیدواریست. این را به یاد داشته باشید که هرچه بیشتر رفرنس دهید، در واقع به اعتبار مطلب خود اضافه میکنید. مطلب بدون منبع اصلا اعتبار ندارد. بسیاری از مجلههای داخل ایران و رسانههای به ظاهر علمی ایران مثل سلامت نیوز حتی یک منبع بدون لینک هم ندارند. و البته ذکر منبع هم خود روشی دارد. این کافی نیست که شما فرضاً به صفحه اصلی نیویورک تایمز لینک دهید و بعد راجع به یک مطلب کوچک آن بنویسید. باید لینک به منبع اصلی باشد و دقیقا هم ذکر کنید که آیا مطلب ترجمه است، و با برگرفته از یک مطلب است و غیره. ممکن است بگویید که سخت میگیرم؛ شاید این طور باشد ولی هرکاری خب اصولی دارد. اگر میخواهید وبلاگی ازتازههای علمی داشته باشید (که میبینم تازگیها این نوع وبلاگها زیادتر شده است) هرچه اصول کار یک رسانهی علمی را رعایت کنید بر اعتبار وبلاگتان اضافه میشود.
برایم باعث امیدواری و انگیزه است که میبینم علیرغم آشکار نکردن نامِ واقعی و نیاویختن مدارکم به در و دیوار این وبلاگ بیش از 1250 خواننده با فید دارد و بدون فید هم حدود 300 خواننده دائمی. این تعداد جدا از خوانندگانی هستند که هر وقت که مطلبی در یکی از این فرومهای پر بیننده لینک میشود. در آن مواقع تعداد خواننده در روز به بالای 3000 هم میرسد ولی لزوماٌ به این معنا نیست که اینهمه خواننده دائمی باشند. ولی آن تعداد خوانندگان دائمی برای وبلاگی با این خصوصیات که میبینید به این معناست که مطلب درست علمی راه خودش را قائم به ذات خودش و بدون ترفند باز میکند و شناخته میشود. این نکتهی مهمیست و سوای از وبلاگ و مطالب در وبلاگ که فقط با هدف اطلاع رسانی نوشته میشود، در سطح وسیعتری هم صادق است. چیزی که من همیشه به دانشجوها در کارهای تحقیقاتیشان توصیه میکنم اینست که به دنبال چاپ کردن هر مقالهی سبکی در هر کنفرانسی فقط برای اینکه مقالهای داشته باشند، نباشند. بیاعتنا به این مسئله تحقیق کنند و مطمئن باشند که کارِ علمی خوب و محکم شناخته خواهد شد. یک مقالهی خوب در یک ژورنال معتبر به مراتب از 10 تا مقالهی کنفرانس و یا ژورنالهای نامعتبر ارزش دارد.
گذشته از نکتههای ذکر شده در بالا، وقتی به بهانه سالگرد این وبلاگ به نوشتههای قدیمیام نگاه کردم، دیدم چقدر مطلب نوشتهام! (بقول شماها با لبخند خودپسندی!) این وبلاگ را من به تشویق و اصرار آرش عزیز (کمانگیر) ایجاد کردم و البته آرش بود که باعث معرفی وبلاگ در حلقه دوستانش شد و بعد از آن هم دوستان نادیدهای مثل مزیدی، وحید آنلاین، یک فتحی و بامدادی و یک پزشک و دیگران بودند که باعث معرفی شدن بیشترش شدند. بعداً این آرش خان گرامی ما را به فرندفید هم معتاد نمود!
اوایل آن-دگری در من بیشتر قلم به دست داشت و دوست داشت که خاطره و شرح سفر و شرح فراق آدمی را بنویسد ولی بعد از مدتی، آن سارای دیگر که کار علمی میکند باز اینجا هم غالب شد و قلم را از دستِ آن-دگری تقریبا به کل گرفت و صاحب کامل این وبلاگ شد. آن-دگری گاه در روزانهها دور از چشم این-دگری قلم به دست میگیرد! اگر با این و آن دگری گیجتان کردهام عذر میخواهم. من این عبارات را بطور نمادی برای بیان خصوصیات اجتماعی و خصوصی یک فرد به کار میبرم. البته به این معنا نیست که یکی ظاهر است و دیگری باطن. هردو هم ظاهرند و هم باطن. منتها یکی غالب است و بیشتر تصمیم گیرنده است و دیگری اهل دل است و مال لحظات فراغت. یکی حاصل عملکرد نیمکرهی چپ مغز است و دیگری حاصل نیمکرهی راست. آن اوایل حتی یک کسی برایم کامنت گذاشته بود که “خانم شما از بیماری چند شخصیتی رنج میبرید. من هم مثل شما بودم ولی درمان شدم. شمارهتان را بدهید تا شما را درمان کنم”! کلی این کامنت مفرح خاطر شد!!
این هم از نت سالگرد وبلاگ در امسال! از لطف و محبت همهی دوستان ممنونم.
یکی از افتخارات کانادا اینست که فرهنگی موزائیک شده از فرهنگهای ملیٌتهای مختلف دارد. وقتی که برای امتحان شهروندی میخوانی، در سرلوحهی کتابچه نوشته که دولت کانادا پاسداری از فرهنگهای قومی و ملی مختلف را تشویق میکند و اما واقعاً این موزائیک فرهنگی چیست و تا کجا میبایست به آن بها داد و خیلی از سئوالات دیگر همه و همه مبهم است و هر از چند گاهی که تراژدیای رخ میدهد به بحث گذاشته میشود و مدتی خوراک رسانهها میگردد و در انتها باز بینتیجه رها میشود. همین سه سال پیش بود که مردی پاکستانیالاصل دختر 16 سالهاش را به جرم اینکه یکشب به خانه برنگشته بود و نمیخواست که مثل فرهنگ خانوادگی حجاب بپوشد و رفتار کند، با دست خفه کرده و کشته بود. من در بارهاش در این پست نوشته بودم؛ کامنت دوست نادیده ققنوس هم در ذیل آن پست در انتقادش به فرهنگ موزائیکی کانادا خواندنیست..
و اما اینکه چرا من امروز به این موضوع پرداختهام بهانهاش تماشای مردم در 1.5 ساعت انتظار دکتر بوده. من خیلی کم مریض میشوم و خیلی کمتر از آن دکتر میروم. ولی دیگر هفته پیش بخاطر نگرانیِ نیاز به دارو در سه روز تعطیلی بعد از آن، باعث شد که گذارم به دکتر بیفتد. چون وقت برای دیدنِ دکتر خودم نبود رفتم یکی از این واکینگ کلینکها (از اینها که بدون وقت قبلی مریض میپذیرند) و 1.5 ساعتی به انتظار نشستم.
کلینک کوچک بود و نوشته بود که کفشها را باید درآورد ولی اصلا کف تمیزی نداشت. یک زن و شوهر هندی با یک پسر 10-12 ساله و یک دختربچه 2-3 سالهی وارد شدند، کفشهایشان را درآوردند و نشستند. ظاهرا بخاطر گوش دخترک که خونریزی داشت (گویا زخم شده بود.) پسرک عمامهی سیکها را بر سر داشت ولی عجیب بود که پدر بدون ریش و عمامه بود. آیفون پدر دستِ خودش بود و مدام با آن ور میرفت و یکریز با زنش به زبان پنجابی به صدای بلند صحبت میکرد، هرچند که با پسرشان به انگلیسی-پنجابی مخلوط صحبت میکردند. پسرک سرش سخت با آیفون یا آی-پادِ خودش گرم بود و بازی میکرد. آیفونِ مادر هم دستِ دخترک بود و مدام آنرا یا به دهنش میزد و یا میانداخت در سطل آشغال! آیفون به دست، مدتی هم دخترک با کفشهای مادر و خودش بازی کرد، سعی کرد که بپوشدشان، بغلشان کرد، به کفشان دست مالید و البته هم که هر از چند گاهی انگشتش را در همین بین میمکید؛ کارهای معموله همه بچههای این سنی.
حواس مادر در میان گوش کردن به حرفهای یکریز و بیوقفه شوهر به دخترک هم کم و بیش بود و هر از چند گاهی کفشها را از او میگرفت و یا آیفون را از سطل آشغال درمیآورد و با دستمالی پاک میکرد. در این میان تنقلاتی هم درآورده و با همان دستها و انگشتان نشسته هم خودش میخورد و هم به بچه میداد. راستی کنار تابلوی کفش درآوردن خیلی بزرگتر در ضمن نوشته شده بود که هیچگونه خوردنی و نوشیدنی هم در داخل کلینک مجاز نیست.
مرد جلوی من نشسته بود و هر از چند گاهی دستی به صورت میکشید، بینیاش را بالا کشیده و مخلفاتش را هم راهی گلو میساخت (شرمنده ولی باید این جزئیات را هم برای بیان نکتهام بگویم). زن لباس هندی راحتی به تن داشت ولی مرد یک تی-شرت خیلی کوتاه و یک شلوار جین پوشیده بود که دیدن تصادفی مناظر حاصلهاش را هم زجرآور میکرد!
این میان که مجبور بودم صدای بلند حرف زدن مرد به همراه دیگر صداهای نای و مریاش را تحمل کنم و یا قید دکتر رفتن را بزنم، به این موازئیک فرهنگی کانادا فکر کردم. این خانواده به هیچوجه به لحاظ مالی به نظر نمیآمد که در مضیقه باشند. سر و وضع بچهها هم معقول و مرتب بود. پس احتمال فقر فرهنگی ناشی از فقر مالی مردود است. اینجا بود که از خود پرسیدم آیا این طرز رفتار اجتماعی جزوی از فرهنگ اجتماعیِ هندیهاست و یا اینکه اینها اساساً یک مجموعه عادات هستند که به غلط فرهنگ نامیده میشوند و فرهنگ مجموعهای از آداب است، نه مجموعهای از عادات.
وقتی به غلط همهی عادات را هم در زمره آداب به حساب بیاوریم، در کشوری مثل کانادا که همه چیز در ظاهر خوب است و پذیرفتنی ، همین میشود که طرف سالها هم که در این کشور زندگی کند و مثلا تحصیلکرده هم باشد هنوز در جمع مثل این مرد مورد مشاهده رفتار میکند انگار نه انگار که سالهاست که در کانادا زندگی کردهاند و احتمالاً با غرور همین طرز رفتار را هم سمبل و نشانهی رفتار فرهنگیشان میدانند. نظیر این رفتار را در ایرانِ خودمان هم خیلی میتوان دید، نکتهی من اینست که آیا این رفتار را باید جزو رفتار فرهنگیِ یک اجتماع به حساب آورد و یا رفتاری از سرِ یک عادتِ خانوادگی؟ (البته این را هم بگویم که رفتار مرد این خانواده بنظرم فقط یک رفتار مردی هندی نبود که هندیها در خودِ هند کجا تی-شرت کوتاه میپوشند؟ احتمالا ملغمهای ناهنجار از رفتار راحت غربی و رفتار سنتی هندی بوده.)
بعد با خود اندیشیدم که چون من از این نوع رفتار آزار میبینم (شاید چون به قول بعضیها پاستوریزه بزرگ شدهام) که دلیل نمیشود طرف بخواهد فرهنگ خودش را از دست بدهد اگر که این رفتار فرهنگی باشد. پس برایم این سئوال ایجاد شده که میراث فرهنگی یک اجتماع شامل چه آدابی میشود؟ مثلاً آداب چای نوشیدن به نظر میرسد به عنوان یک رفتار فرهنگی پذیرفته شده است. مثلا در چین پذیرایی با چای آدابی خاص دارد و همینطور در ایران و یا حتی در انگلیس. از آن طرف، بنگلادشیها (هرکسی که تا حالا من دیدهام) در جمع خانوادگی خودشان با دست غذا میخورند. آیا این با دست غذا خوردن نیز یک میراث فرهنگی بنگلادش به حساب میآید و یا یک عادتِ از سرِ فقری ریشه دار در مملکت؟
راستش این سئوالها را که میپرسم، دوست دارم نظر دوستان را بدانم. برایم جای سئوال است که این عادات کدامشان و تا کجا جزو فرهنگ حساب میشوند و یا نمیشوند.
پ.ن. در ضمن ناراحت نمیشوم اگر بگویید که آزار دیدن من از آن صحنهها از سر خودپسندی بوده و اصلا چرت و بیربط نوشتهام ولی لطفا فقط به انتقاد از من بسنده نکنید و جواب سئوالهای اصلیام را هم بدهید.
قبل از خواندن این پست اول یک خمیازه مفصل (همان دهان دره) بکشید تا مغزتان باز شود! میتوانید به این حرف بخندید که خنده هم روش مفیدی برای استراحت مغز است. شاید برایتان جالب باشد بدانید که خمیازه کشیدن به عنوان روش درمانی برای مشکلات صوتی افراد در صحبت برای کم کردن هیجان و حساسیت زیاد گرفتگی گلو همیشه استفاده شده است
.
تحقیقات با تصاویر اسکن مغزی، نشان داده است که خمیازه کشیدن بطور نورولژیکی با قسمتی از مغز ارتباط دارد که مسئول رفتار اجتماعی و آگاهی انسان است. “پریکانیس” (precuneus) استراکچر کوچکی در پرایتال لوب مغز است که بطور خاص با آگاهی شخص مرتبط است. پریکانیس با کهولت و بیماریهایی نظیر الزایمر تحلیل میرود. تحقیقات نشان داده است که خمیازه کشیدن پریکانیس را تحریک میکند.
در غالب فرهنگها خمیازه کشیدن در جمع، بخصوص به هنگام گوش دادن به صحبتِ کسی، عملی بیادبانه تلقی میشود چون که نشانی از بیحوصلهگی و خستگیِ شنونده است. حالا طرف چه از صحبت گوینده حوصلهاش سررفته باشد یا نه، نکته اینجاست که خمیازه عمل طبیعی بدن است برای تحریک مغز و سرحال آمدن. بنابراین حالا قبل از اینکه بقیه مطلب را بخوانید محض تمرین یک خمیازه دیگر بکشید!
خمیازه مکانیزمی برای آگاه ماندن است که در 20 هفته اول زندگی جنینی بوجود میآید. یعنی جنین هم خمیازه میکشد. در نوزادان خمیازه باعث تنظیم شدن ساعت طبیعی بدن میشود. خمیازه همانطور که همه تجربه داریم باعث تنظیم فشار داخل و خارج گوش هم میشود. همه به هنگام بلند شدن و فرود هواپیما کمی گوش گرفتگی را تجربه کردهایم. خیلیها در این مواقع آدامس جویدن را توصیه میکنند. خمیازه راه سریعی برای باز شدن گرفتگی گوش در اثر تغییر فشار هوا است. بعلاوه خمیازه به کنترل دما و متابلویسم بدن نیز کمک میکند.
جالب است که غالب حیواناتی که ستون فقرات دارند خمیازه میکشند ولی فقط در انسانها، شامپانزهها و گوریلهاست که خمیازه مسری است! در مورد انسانها آنقدر مسری است که احتمالا شما الان با خواندن این نوشته در حال خمیازه کشیدن هستید! سگها قبل از حمله خمیازه میکشند. به ورزشکاران حرفهای هم توصیه میشود که قبل از اجرای مورد نظر خمیازه بکشند. اگر ندیدهاید بد نیست ویدئوی مثلا اسکی بازها و یا دوندهها را قبل از سوت شروع مسابقه نگاه کنید.
بنابراین خوب است که گاه به عمد هم خمیازه بکشیم. مثلا صبح که از خواب بیدار میشویم، یا قبل از روبرو شدن با وضعیتی دشوار، قبل از سخنرانی در جمع، هروقت که عصبانی هستیم و یا هیجان داریم. امتحانش ضرر که ندارد. بخصوص به هنگام عصبانیت و یا هیجان شدید، اثر خمیازه خیلی محسوس است، بخصوص که خمیازه کشیدن مسری هم هست. دفعه دیگر که عصبانی شدید به یاد این توصیه بفتید و به عمد چند تا خمیازه بکشید. فقط یادتان نرود که نتیجه را برای ما هم اینجا بنویسید!
همهی آنچه که در بالا گفتم در مزایای خمیازه به عنوان یک عمل طبیعی و قابل کنترل بدن است. واضحاً اگر خمیازه کشیدن عملی غیر قابل کنترل برای کسی بشود، آن نشانی از یک اختلال نورولژیکی است.
منابع دیگر (بدون لینک در متن) مورد استفاده در این مقاله:
Vollenweider FX, et al., “Positorn emission tomoraphy and fluorodeoxyglucose studies of metabolic hyperfrontality and psychopathology in the psilocybin model of psychosis”, Neruopschopharmacology, 16(5): 357-372, 1997.
Newberg A. and Waldman M. Born to Believe, The Free Press, 2007
Gillum RF., “Frequency of attendance at religious services and cigarette smoking in American women and men,” 3rd National Health and Nutrition Examination Survey. Prev. Med. 41(2): 607-613, 2005.
Pragament KI, et al., “Rligious coping methods as predictors of psychological physical and spiritual outcomes among medically ill elderly patients: a two-year longitudinal study,” J. Helath Psychology, 9(6):713-730, 2004.
Goleman, D. Destructive emotions, Bantam Books, 2003.
فیلم آواتار رکورد فروش را شکست و علیرغم پیشپا افتاده بودن موضوع داستانش به خاطر تکنولژی بسیار خلاقانهاش بسیار مورد تحسین قرار گرفت. ساخته شدن فیلمی مثل آواتار و یا وبسایت بسیار پریننده “زندگی دوم” نشان میدهد که در 5-6 سال اخیر چقدر آدمی به موضوع تجربهی خارج از بدن و دنیایی دیگر با آواتاری از خود علاقهمند شده است. صرف نظر از علاقه مندی بسیاری براین باورند که تکنولژی بشر خیلی از رویای ساختن آواتاری در زندگی دیگر دور نیست.
قبلا در این پست شرح تحقیقی را داده بودم که مغز چگونه به اشتباه یک بدن دیگر را به جای بدن خود میگیرد. اگر به منظور این آزمایشات به کار مغز نگاه کنیم کلمه اشتباه اصلا درست نیست بلکه اینطور است که مغز پس از کمی تمرین خود را در بدن دیگری غیر از بدن خودش میبیند و به عبارتی دیگر تجربهای در خارج از بدن خودش را درک میکند.
در آزمایشی دیگر در همین زمینه، مِل اسلیتر و همکارانش در مرکز تحقیقات آزمایشات فضای مجازی برای تکنولژی و نوروساینس در بارسلونا (اسپانیا) یک سری از آزمایشات با دستی مجازی در فضای سه بعدی طراحی کردند و نتایج را مقاله اخیرشان منتشر کردهاند (کل مقاله را در این سایت میتوانید بخوانید). این گروه البته کارهای دیگرشان هم در همین زمینه معروف است.
روش کار این تحقیق این بود که فرد مورد آزمایش دستش را روی دسته یک صندلی میگذاشت که خودش نسبت به دستش دید نداشت و در عوض روی صفحه مانیتور در جلوی خود یک دست خیلی بزرگ و یک توپ کوچک را در یک فضای سه بعدی مجازی میدید. آنگاه یکی از محققین برای مدت 5 دقیقه با یک واند الکتریکی (نمیدانم چی ترجمهاش کنم. در عکس آن دستگاهیست که دست محقق است) دست فرد مورد آزمایش را به تناوب لمس میکرد و همزمان بطور سنکرون (و همینطور برای گروهی دیگر از افراد مورد آزمایش به طور غیرسنکرون) توپ مجازی روی صفحه هم آن دست مجازی را لمس میکرد.
در حین این آزمایش وقتی که لمسِ دست واقعی و تماس توپ با دستِ مجازی سنکرون بود، افراد احساس کردند که دست مجازی، دست خودشان است. این نتیجه شبیه نتایج آزمایشات قبلی است. بعد از آن 5 دقیقه تحریک که در بالا گفته شد، برای مدت 12 ثانیه دست مجازی روی صفحه از آرنج و مچ به حالت کف دست رو به بالا و برعکس چرخید. در طول کل آزمایش (هم آن 5 دقیقهی اول و هم این 12 ثانیه آخر) آنها سیگنال EMG دست شخص را ضبط کردند و با هم مقایسه نمودند. بعلاوه رابطه همبستگی بین EMG و زمان احساس اینکه دست مجازی جای دست واقعی شخص را بگیرد (بر اساس پاسخهای سابجکتیو شخص مورد آزمایش) را نیز محاسبه کردند.
نتایج نشان داد که در شرایطی که تحریک دست واقعی و دست مجازی سنکرون بود، وقتی که دست مجازی حرکت میکرد دست واقعی فرد نیز سیگنال EMG فعال نشان داد. البته متاسفانه در مقاله نوشته نشده که سیگنالهای EMGرا از چه عضله و یا عضلاتی گرفتهاند.
جزئیات همه آزمایشاتی را که کردهاند خودتان در مقاله مذکور میتوانید بخوانید. تاییدی دیگر بر صحت آزمایشات قبلی همین گروه و بسیاری از گروههای دیگر است که مشابه همین تحقیقات را میکنند.
با این حساب، اینگونه که دستی مجازی حرکت کند و در دست واقعی سیگنال حرکتی عضله ایجاد شود، خود نشان دهنده ایناست که شاید ساختن آواتاری در زندگی دیگری غیر ممکن نباشد. حداقل در تئوری ممکن است هرچند با آنچه که در فیلم آواتار تخیل شده است، هنوز خیلی فاصله داریم. هنوز برای ایجاد این تجربهی تصور یک آواتار به جای بدنِ خویش باید برای مغز تحریک و تمرینی کاملا سنکرون و یکسان با فضای مجازی ایجاد کرد. اینکه آیا در شرایط غیر سنکرون هم زمانی و به نحوی این تجربه به وقوع خواهد پیوست، هنوز جای تحقیق بسیار دارد. اگر جوابی برای این سئوال بتوان یافت، آنگاه ساختن یک آواتار در دنیایی دیگر چندان دور نخواهد بود.
تصویر روبرو عکس من است! منِ واقعی که این وبلاگ را مینویسد، منی که بسیاری از شما از نزدیک میشناسیدش. شوخی نمیکنم؛ تصویر روبرو یکی از تصاویر MRI مغز من است. ولی مگر هویت ما، این “من”ی که در وجود همه ما هست و با آن شناخته میشویم چیز دیگری به غیر از مغز ماست؟ بنابراین بیراه نیست که میگویم این تصویر عکس من است. حتی رفیق جلالالدین مولوی هم گفته است: ای برادر تو همه اندیشهای // مابقی خود استخوان و ریشهای.
احساس جالبیست وقتی که زیر دستگاه MRI دراز کشیدهای و با آینهای که به تو دادهاند میتوانی تصویر مغزت را، تصویر همانی را که دارد در همان لحظه فکر میکند، روی صفحه کامپیوتر اتاق کنترل ببینی. این تصاویر را از روی سی-دی MRI مغز خودم استخراج کردهام. در سفر اخیرم به مرکز تحقیقات نورساینس بیمارستان آلفرد در استرالیا، در عالم همکاری، برای تحقیقات آنها به عنوان سابجکتِ گروه کنترل داوطلب شدم که یکی از آزمایشات شامل گرفتن تصاویر مغز با MRI بود.
هیچ دو مغزی را نمیتوان یافت که کاملا شبیه به هم باشند همانطور که هیچ دو آدمی عین یکدیگر نیستند. حتی آنها که دوقلوی به هم چسبیده هم هستند! با اینهمه جالب است بدانید که ما، انسانها، 99.4٪ کل DNAهایمان با شامپانزهها یکیست. برای مرجع میتوانید این مقاله در مجله معتبر PNAS را بخوانید. جالبتر از آن اینکه به لحاظ بیولژیکی ما آدمها 99.99٪ ژنهایمان شبیه به هم است و فقط 0.01٪ تفاوت داریم! باور نکردنیست؛ نه؟! و همان 0.01٪ است که اینهمه تفاوتهای شگرف بین آدمها بهوجود آورده است.
منظورم از ذکر شباهتهای ژنتیکی مابین آدمها اشاره به این نکته بود که وقتی به آدمها نگاه میکنیم آنها را خیلی با هم متفاوت میبینیم. مثلا چشمهای آدمهای مختلف شکلهای مختلف دارد. ولی وقتی میروی توی آزمایشگاه آناتومی و یک جسد را تشریح میکنی، تفاوتها خیلی کمتر دیده میشود. ارگانهای بدنهای مختلف شبیه به هم دیده میشوند. و این میان مغزهای آدمهای مختلف در ظاهرشان بسیار شبیه به هم دیده میشود ولی همان مغز را هم وقتی با تصویربرداری MRI نگاه میکنی هیچ دوتایی شبیه یکدیگر نیستند.
همهی این مقدمه را گفتم که شروع کنم کمی راجع به آناتومی مغز حرف زدن. من در این وبلاگ عمدتاً مطالب مربوط به نوروساینس را نوشتهام. فکر میکنم که به اندازه کافی ایجاد علاقه شده باشد که حالا وقتش باشد کمی راجع به آناتومی مغز حرف بزنیم. راستش را بخواهید تدریس مغز و کارکرد آن خصوصا برای کسانی که زمینه پزشکی یا علوم بیولژی ندارند، کار خیلی سختیست. ولی من هم سابقهام در رشته مهندسیست و تا حالا هیچ کلاسی و درسی ندیدهام که بتواند آناتومی مغز را برای مهندسها خوب و ساده و کاربردی و در عین حال نه خیلی کلی، و هم نه خیلی با جزئیات درس بدهد. ادعا نمیکنم که من میتوانم ولی تا حالا چند بار دلم خواسته که تلاشم را بکنم و با هم سفری به درون مغز شروع کنیم. ولی هربار ترسیدهام که شروع کنم و بعد وسط کار از سختی کار و سختیِ فارسی نوشتن اینهمه اصطلاحات علمی خسته و بیانگیزه شوم و بگویم خب که چی، صدهزار تا کتاب آناتومی هست؛ هرکس که دلش بخواهد خودش میرود میخواند دیگر… نمیدانم… مثلا همین الان دیگر خسته شدهام! حالا بماند تا بعد…
گروهی مثل خانم استفنی ورمولن ( سوسیالوژیست، فعال فمنیست و صاحب کتاب) معتقدند اگر کسی فکر میکند که با انتخاب آگاهانه همسرش، او از طبع غریزی (حیوانی) خود فراتر رفته است، در خطاست. خانم ورمولن میگوید: یافتن یک عشق تازه در زندگی آنقدر قوی است که همه مولکولهای ما را شارژ میکند و قلب ما را آتش میزند. اما در حالیکه ما باور میکنیم که این احساس سرشار از انرژی ما را با روحمان پیوند میزند، این احساس چندان ربطی به احساسات قلبی ما ندارد.
خانم ورمولن معتقد است احساسات عاشقانه چیزی بیش از یک رقص هورمونهای مغز ما نیست و هیچ چیز آگاهانهای در باره عشق وجود ندارد. ایشان در ادامه یکسری اطلاعات بیولژیکی راجع به تغییرات هومونی بدن به هنگام احساس عشق ارائه میدهد (ناگفته نماند که خانم ورمولن بیولژیست نیست) و میگوید که این رابطه جنسی است که عشق را به وجود میآورد؛ نه تجربه و نه گذر زمان، هیچیک فرمول شیمیایی عشق را تغییر نمیدهند.
با نگاهی اجمالی به مقالات و وبسایت خانم ورمولن به نظر میرسد که هدف او از حرفهای فوق که از او نقل کردم کلا آزاد کردن افراد و به خصوص زنها از کلیشههای اجتماعی از قبیل انتظار کشیدن برای یک پرنس (نماینده مرد ایدهآل داستانی) و یا حتی عشق لیلی و مجنونوار آزاد کند و به آنها اعتماد بنفس بدهد و اینکه به فکر سلامت روانی خود قبل و یا در کنار سلامت و برنامه زندگی زناشویی خود نیز باشند. عنوان یکی از کتابهایش هست: “بکشید آن پرنسس را!” من البته کتابش را نخواندهام ولی کمی آنلاین به مقدمهای از آن نگاه کردم؛ در باره همان کلیشه انتظار کشیدن زنها برای یک مرد ایدهآل داستانی برای زندگی است.
از طرف دیگر خانم لوری گُتیب، که کتاب “با مرد مناسب (و نه ایدهآل) ازدواج کنید” را نوشته است، خود از جمله زنهایی بود که به انتظار عشق واقعی تا 37 سالگی صبر کرد و بعد دید که دارد دیر میشود توسط اسپرم هدیه شده به آزمایشگاه باردار شد تا حداقل بچهای داشته باشد. پس از بچهدار شدن اما دیدش نسبت به عشق و ازدواج و عشق واقعی عوض شد. حال چون دیگر بچه داشت پس با دوستان متاهل و بچهدار بیشتر رفت و آمد کرد. اینبار در نگاهی تازه به اطراف خود و دوستان متاهل و دیدن خود به عنوان یک مادر تنها، به این نتیجه رسید که گویی ایده انتخاب همسری مناسب برای اداره یک زندگی با همدیگر و بزرگ کردن بچه نهایتِ احساسِ نیاز عاشقانه است. لوری از خود پرسید که چرا او اینگونه به ازدواج 5 سال پیش فکر نکرده بود. حاصل این دگرگونی در زندگی و تفکرات همان کتاب “ازدواج با مرد مناسب (به اندازه کافی خوب) و نه مرد ایدهآل” است که همین اواخر چاپ شده است.
کتاب خانم لوری گتیب و ایدهی رها کردن عشق و مرد ایدهآل و به دنبال یک همسر مناسب (و لزوما نه ایدهآل) گشتن، اما از طرف خیلی از زنهای فمنیست و فعال اجتماعی چندان استقبال نشده است. برای مثال میتوانید مقالهی اشلی در روزنامه گاردین را در این لینک بخوانید و یا نگاهی به وبلاگ خانم سو مارک (مدیرکل یک شرکت صنعتی) بیندازید و مقالهی کوتاهش را تحت عنوان “با آقای مناسب (به اندازه کافی خوب) قانع نشوید” را بخوانید. خانم مارک به مناسبت حرفهاش نمودار سمت چپ را کشیده است و ترسیمی نشان میدهد که قانع شدن به فردی به اندازه کافی خوب مانع دستیابی به فرد درست و ایدهآل شخص میشود. این میان جمله متداول و نغزی را شاهد میآورد که میگوید: خیلی وقتها “خوب” دشمن “بهترین” است! یعنی قانع شدن به هر چیز خوب مانع رسیدن به چیز بهترین میشود.
و اما انگیزهام برای نوشتن مطالب بالا پاسخ به دو تا از دوستانم بوده که اخیرا به من گیر دادهاند که در باره عشق، آنهم از نوع واقعیاش بنویسم. از طرف دیگر باز اخیرا دوستان جوانی از طریق ایمیل در باره انتخاب همسر از من مشورت خواسته بودند. باز این دومی اگر طرف را خوب بشناسم کار آسانتریست (البته نه با ایمیل و از راه دور!) ولی نوشتن در باره آن اولی مثل راهرفتن در زمینی مینگذاری شده میماند! برگردیم به مبحث “همسر مناسب (خوب به اندازه کافی) و یا ایدهآل. به نظر من سن عامل بسیار تعیین کنندهای در انتخاب مابین “خوب” و یا “بهترین” است. در سنین جوانی (بگوییم زیر 35 سال) هنوز تفکیک نیازهای روحی و جنسی اصلا ساده نیست و چه بسا که شخص را به اشتباه بیندازند. در عین حال که من معتقدم که نیاز فیزیکی قضیه و تمایلات احساسی هردو اجزای ناگسستنی یک مجموعهند، ولی از یک سنی به بعد آنها از همدیگر قابل تشخیصاند. به عبارت دیگر من حرفهای به استناد بیولژیِ خانم ورمولن را چندان معتبر نمیدانم. راستش را بخواهید از دید علمی در نحوه استدلال ایشان اشکال میبینم.
حال اگر شما هم سن را یک عامل کلیدی بدانید، آنوقت به نظر میرسد که برای ازدواج در سنین جوانی به لحاظ حساب احتمالات و تحقیقات اجتماعی هم که نگاه کنید، ازدواج با فرد “خوب به اندازه کافی” پایدارتر و ارجح است. اما اگر به هر دلیلی شخص طلاق گرفته و یا وارد رده سنی بالاتر از 35-40 شده، آنوقت صبر کردن برای فردِ “درست و ایدهآل (برای طرف مربوطه) احتمال موفقیت بیشتری از روش دیگر را دارد.
حالا از کجا بفهمید که طرف فرد مناسبی است یا نه، آن دیگر خیلی به شخص بستگی دارد. البته قانون کلی سنخیت خانوادگی خیلی درست است و احتمال خطا را کم میکند (باز البته مثل هر قانون دیگری استثنا هم دارد). یک تست ساده را هم از من داشته باشید: اگر قصد ازدواج با پسر و یا دختری را دارید، یک روز در یک ساعت شلوغ ترافیک از او بخواهید که شما را سر راهش به جایی، که چندان هم راحت پیدا نمیشود و راهش را بلد نیست، برساند (البته خب بله، باید طرف ماشین داشته باشد و یا حداقل رانندگی بلد باشد.) آنوقت رفتار رانندگیی او را به دقت زیر نظر بگیرید. چقدر به رانندههای دیگر بد و بیراه میگوید و یا اینکه صبورانه از خطاهای دیگران چشم پوشی میکند، آیا از ترافیک عصبی میشود؟ آیا از اینکه راه را پیدا نمیکند حرص میخورد؟ خلاصه اینکه به تجربه دیدهام که رفتار خانوادگی بسیاری از افراد (چه زن چه مرد) شبیه نحوه رانندگیشان است، امتخانش ضرر ندارد!
قابل توجه دوستانی که در غرب امریکا هستند: این کنفرانس “به سوی علم آگاهی”، که در شهر توسان در ماه آوریل برگزار میشود، به نظر کنفرانس جالبی میآید و این آقای دکتر همراف هم که ادعای یک تئوری در مورد مکان آگاهی در نرونهای مغز را دارد، ظاهرا در این کنفرانس شرکت میکند. اگر توانستید در این کنفرانس شرکت کنید، لطف کنید و مرا هم در جریان آنچه به نظرتان جالب میآید، بگذارید.
استفاده از تحریک سیستم وستبیولار با آب سرد و یا داغ (معمولا سرد) – که اصطلاحاً به آن Caloric Vestibular Stimulation (CVS) میگویند- برای تسکین درد به یک قرن پیش و شاید هم پیشتر از آن میرسد. خیلی قدیمترها برای بیرون آوردن جن و یا روحی خبیث از یک شخص (که احتمالا اسکیزوفرنیک و یا بایپولار بوده و به غلط میگفتند که جن در بدنش رفته) از همین روش ساده CVS استفاده میکردهاند. جالب این جاست که علم برای این روش و کارآیی آن در مورد بیماران روانی توضیح منطقی پیدا کرده است.
پیش از این کمی در باره سیستم وستبیولار در مقاله سایکوریدر و قابلیت انعطاف خارقالعاده مغز توضح دادهام. اجمالاً سیستم وستبیولار (شکل روبرو) شامل ارگانهای حلقویای میشود که داخل گوش میانی قرار دارد و کار اصلیشان پیدا کردن مختصات مکانی یک شخص و در نتیجه حفظ تعادل فرد است. یک سرما خوردگی ساده گاه میتواند باعث آسیب موقت این سیستم شود که در آنصورت شخص دچار سرگیجه شدید میشود. غالبا این سرگیجه ناشی از آسیب سیستم وستبیولار در یک گوش است و برای همین شخص به محض حرکت و یا خم شدن به آن سمت دچار سرگیجه میشود.
سیستم وستبیولار از طریق پنجرهای به مغز متصل است. در پست سایکوریدر توضیح دادم که این پنجره به قسمت مود و احساسات مغز باز میشود.
حالا تحریک سرمایی-گرمایی سیستم وستبیولار، و یا به طور خلاصه همان CVS، چگونه انجام میشود؟ خیلی ساده، با ریختن چند قطره آب سرد (مثلا حدود 10 درجه سردتر از دمای طبیعی بدن) در یک گوش! این کار که خیلی ساده هم هست باعث میشود که شخص برای مدت 1-2 دقیقه دچار سرگیجه شود. سرگیجهای که مثل چرخیدن و شناور بودن روی آب احساس میشود که حتی غالبا احساس مطبوعی هم هست (من این آزمایش را روی خودم انجام دادهام.). سرگیجه نشانهی این است که سیستم وستبیولار عکسالعمل نشان داده است.
ممکن است بپرسید موقعی که در آب شنا میکنیم و آب در هر دو گوش وارد میشود چرا احساس سرگیجه نمیکنیم. پاسخ این سئوال در این نکته است که وقتی هر دو گوش به طور همزمان با آب تحریک شوند پاسخ سیستم وستبیولار از یک گوش، پاسخ دیگری را خنثی میکند. ولی وقتی که فقط یکی را تحریک میکنیم سیستم وستبیولار در یک گوش عکسالعملی نشان میدهد که با دیگری جفت نیست و در نتیجه مغز در تخمین محتصات مکانی خود دچار اشتباه و سردرگمی میشود که حاصلش همان سرگیجه است. البته پس از یکی-دوقیقه اثر این تحریک از بین میرود و سرگیجه هم از بین میرود.
اخیراً روی روش CVS و کاربرد آن برای بیماریهای مختلف و حتی در بحثهای فلسفی زیاد تحقیق شده است. برای مثال میتوانید این مقاله را که جنبه بررسی همهجانبهای برای کاربردهای CVS است بخوانید. همانطور که استیون میلر در این مقاله نوشته است، یکی از کاربردهای عمده CVS برای کم کردن درد است. اما نه هر دردی! من پس از خواندن مقاله استیو در یکی از مواقعی که سردرد شدیدی در طرف راست سرم داشتم از همکارم خواستم که چند قطره آب سرد در گوش چپم بریزد (قسمت چپ مغز مسئول حرکات سمت راست بدن و قسمت راست مغز مسئول طرف چپ، پس برای کم کردن درد در طرف راست باید گوش چپ را تحریک کرد.). همکارم هم حدود 20 میلی لیتر آب را در سه دفعه متوالی داخل گوش چپم ریخت. بعد از چند ثانیه احساس سرگیجه کردم و منتظر ماندم که ببینم سردردم چطور میشود. سرگیجه بعد از 2 دقیقه از بین رفت ولی سردرد تغییری نکرد.
راستش را بخواهید انتظار نداشتم که روش CVS برای تسکین سردردهایی که ناشی از اسپزم عضلات گردن است اصلا کار کند ولی میخواستم که امتحان کنم تا با خود استیو و ترنگ بحثش را کنم. فردایش با ترنگ و استیو در بیمارستان آلفرد صحبتی در اینباره داشتم. (سه هفتهایست که آمدهام ملبورن، بیمارستان آلفرد بخش روانپزشکی، برای یک تحقیق مشترک). گفتند که آنها CVS را روی سردرد امتحان نکردهاند ولی هستند کسانی که قبلا این روش را برای درمان میگرن استفاده کردهاند البته نه درست وقتی که بیمار میگرن داشته و بعد نگاه کردهاند ببینند که چقدر این کار تعدد اتفاق افتادن میگرن را در شخص کم میکند.
استیو و ترنگ خودشان روش CVS را برای رفع دردهای فانتوم استفاده کردهاند. دردهای فانتوم به دردهایی گفته میشود که بیمار درد را در جایی احساس میکند که دیگر وجود ندارد و یا اصلا منشاء درد نیست. مثلاً کسانی که عضو خود را از دست دادهاند غالبا از احساس خارش و یا درد در عضو از دست داده بسیار رنج میبرند. در این پست در باره نوروپلاستیسیتی مغز راجع به روشهای دیگر درمان این نوع دردها نوشته بودم. آزمایشات استیو و ترنگ به این نحو بوده که مدت یک هفته 3 جلسه بیمار را تحریک CVS کردند و در آغاز هر جلسه میزان درد را ثبت کرده و مشاهده کردند که کاهش درد با CVS از اثر پلاسیبو (توضیج این کلمه را در انتهای مطلب بخوانید.) بیشتر است. یعنی اینکه روش موثریست و با توجه به اینکه روش بیضرر و بسیار سادهایست بنابراین میارزد که جامعه پزشکی به آن بیشتر توجه کند. نتایج اخیر این تجقیق در ژورنال PNAS چاپ شده است.
به نظر من روش CVS برای دردهای ارجاعی و دردهای فانتوم میتواند بسیار مفید باشد ولی احتمالا برای تسکین دردهای فیزیکی مثل درد ناشی از شکستگی استخوان، درد معده و غیره کار نمیکند. اساسا کاری که CVS میکند مثل این میماند که یک شوک به قسمت سنسوری مغز داده باشیم و آن را ری-ست کرده باشیم.
از دیگر تحقیقات جالب گروه استیو کاربرد CVS روی بیماران بای-پولار در یک آزمایش دیگر روی رقابت بین دو چشم در دیدن است که به آن Binocular Rivalry میگویند. توضیح خود این آزمایش طول میکشد که اینجا بگویم. در بارهاش میتوانید در اینجا بخوانید. ولی منظورم بیان اثر CVS با این آزمایش روی بیماران روانی است که نشان میدهد با اعمال CVS این بیماران موقتا (اینکه اثرش چقدر میماند خیلی جای بحث و تحقیق دارد) به حالت عادی برمیگردند؛ یعنی مثل یک دارو عمل میکند. این نتیجه به همان مطلبی که در اول این پست گفتم ، برمیگردد. در زمانهای قدیم هم از این روش برای بیرون آوردن به اصطلاح “جن” از بعضی افراد استفاده میکردند و ظاهراً جواب میداده. آزمایشات اخیر نشان میدهد که واقعا این روش روی بیماران روانی اثر دارویی دارد و حداقل برای مدتی ولو کوتاه رفتار آنها را نرمال میکند. همانطور که در بالا هم گفتم گویی که با این روش قسمت سنسوری و مود مغز را ری-ست کرده باشیم.
از آنجاییکه CVS روش بیخطر و خیلی راحتی است، جای آن دارد که بیشتر رویش تحقیق شود. مثلا بد نیست حداقل قبل از هر سخنرانی سیاستمداران و صاحبان قدرت این روش را به آنها اعمال کرد تا بلکه جلوی حرفهای لاف و گزاف را شاید بگیرد!
—-
توضیح پلاسیبو – پلاسیبو در لغت یعنی الکی، مصنوعی. در آزمایشات عمدتاً پزشکی از آن جایی که خود دادن دارو و یا اعمال یک روش مورد تحقیق ممکن است که اثر روانی دربهبود بیمار داشته باشد، معمولاً از یک گروه بیمار به عنوان کنترل استفاده میشود که به آنها مثلا قرص شکر میدهند و یا الکی ادعای اعمال روی مورد تحقیق را میکنند تا اثر صرفا روانی ادعای درمان را در مقایسه با گروهی که به آنها واقعا دارو دادهاند و یا روش مورد نظر را اعمال کردهاند، ببینند. به آن اثر صرفاً روانی اینکه طرف مثلا مورد درمان قرار گرفته است در حالی که هیچ درمانی هم به او اعمال نشده است، اثر پلاسیبو میگویند. برای توضیح کامل میتوانید اینجا را بخوانید.
روز 1 – از فرودگاه ملبورن بعد از حدود سه ساعت رانندگی از کنار بیشههایی که هنوز آثار جراحت آتش سوزی یکسال پیش را به یادگار دارند، آمدهام به این آبادی که حداکثر ده خانواده در آن زندگی میکنند. تعداد خانهها خیلی بیشتر است ولی اکثراً خالیاند. تنها مغازه این آبادی کنار پمپ بنزین است در فاصله 13 کیلومتری و آنهم فقط ساعات محدودی را باز است. آب لولهکشی هم ندارد. ملت آب باران را در مخازن بزرگ در حیاط خانه ذخیره میکنند و آنرا برای خانه لولهکشی کردهاند. پس همان اول ورود نگران قطع آب شدم ولی آسمان برای رفع نگرانیِ من به سرعت ابرها را صدا کرد و باران مفصلی بارید که برای اهل محل بیسابقه بوده! حالا همه جا بوی نم میدهد. خانه به دلم نمینشیند. به نظرم تمیز نمیآید و پر از خرت و پرت است که نگاهم را آشفته میکنند. من دوست دارم دیوار خالی را تماشا کنم! ولی خسته و هلاک خوابم.
روز 2 – از صدای همهمه برگها در باد، کله سحر بیدار شدم. زدم بیرون که خلیج و راه به دریا را پیدا کنم. تا خلیج راهی نیست ولی تا لب اقیانوس حدود 1 کیلومتر از میان بیشه راه است. باد شدید بود و دریا مواج. حداقل یک ساعتی را به تماشای امواج گذراندم تا از سرما برگشتم. به هوای اینکه استرالیا تابستان است، لباس گرم نیاوردم. دیگر نمیدانستم که وسط تابستان هم میتواند هوای خیلی خنکی داشته باشد. برگشتم و قهوهای درست کردم و سرکشیدم و در انتظار دوستم به تماشای خرت و پرتهای خانه پرداختم که اعصابم را باز خط خطی کردند! ساعتی بعد رفتیم ماهیگیری در خلیج برای اولین بار در عمرم. در همان اولین تلاش ماهیگیری یک ماهی کوچولوی تپل گیرم آمد که بلافاصله دوستم انداختش توی آب چون که هنوز بچه بود! بعد از آن دیگر ماهیای به تورمان نخورد. باید اعتراف کنم که طعمهی سر قلاب را با اکراه میگذاشتم و احساس بچه شهری بودن بهم دست داده بود. این عادت دست شستن بدجوری اذیتم میکرد. آخر نمیشود که بعد از هر قلاب هی بری دست بشوری.
روز به همین سادگی تمام شد. فقط آب را تماشا کردم و به صدای باد گوش دادهام و از دست خرت و پرتهای خانه حرص خوردهام. خانه تلویزیون دارد ولی اینترنتش هنوز وصل نیست. تلفنی هم در کار نیست. یک چیزی اذیتم میکند. به خودم غر میزنم که خانه بر خلاف انتظارم به اقیانوس پنجره ندارد و یا اینکه چرا هوا خوب نیست. ولی به نظرم چیز دیگری اذیتم میکند که آنرا هنوز نمیفهمم. اگر موضوع سکوت و خلوتی محیط و بیارتباطیاش با دنیای خارج است که خب صومعه که رفته بودم که از اینجا پرتتر بود. نمیدانم چرا دلم میخواهد که غر بزنم.
روز 3 – امروز باز هم هوا ابری و بارانی بود. 70 کیلومتر رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک شهر چند هزار نفری. در خیابان اصلی شهر قدمی زدیم و غذایی هم خوردیم و 4 تا آدم دیدیم ولی حوصله شهر و نگاه کردن به مغازهها را اصلا نداشتم. استرالیا به نظرم خیلی شبیه کانادا میآید با این تفاوت که کانادا طبیعت زیباتری دارد و در سرویسهای عمومی کانادا تمیزتر است. در برگشت یک خانوادهی کانگرو دیدم. از آدمها خیلی فراریاند.
روز 4 – امروز این خانه اینترنتدار شد. اولش با ذوق و شوق ایمیلهایم را چک کردم و اخبار خواندم ولی به سرعت اشتیاقم به اینترنت از بین رفت. زدم بیرون و رفتم کنار اقیانوس. وه که چقدر امواج خروشان و بلندِ دریا زیبا بود و ترسناک. شنا نمیشد کرد ولی موج سواری چرا. البته احساس میکنم که نسبت به قبلها ترسو شدهام و محتاط. شاید هم چون تا چشم کار میکرد دریا بود و امواجی که به مهابا به ساحل حمله میکردند. احدی در ساحل نبود. تا چشم کار میکرد دریا بود و ساحلی باریک. خودم بودم و منهای خودم در من! آنقدر ماندم که دیگر به هنگام مد دیگر تقریبا ساحلی باقی نمانده بود به جز راه باریکی به پلهها و بیشهای در بالا و راه برگشت به آبادی.
به کثیفی و شلوغ پلوغی خانه کمی عادت کردهام. امروز فکر میکردم که چقدر محل زندگی و نحوه زندگیِ آدم، اولویتهای آدمی را عوض میکند. برای کسی که در محیطی مثل اینجا زندگی میکند و افق دیدش بطور طبیعی گسترده است و سروکارش هرروز با طبیعتی بکر و دست نخورده است، برای گرفتن یک ماهی باید ساعتها صبورانه بنشیند و آب را تماشا کند، بطور تقریبا بدوی (در مقایسه با زندگی شهری دنیای مدرن) زندگی کند، چقدر باید-نبایدهای زندگیِ مدرن شهری رنگ میبازند و بیمعنا میشوند. همه چیز در افق بین آسمان و دریا محو میشود و آنچه که مهمترین معنا را دارد، طلوع و غروب آفتاب، وزش باد و موج دریاست. همه چیز دیگر در این صحنه دریا و آسمان و موج محو میشود.
روز 5 - امروز، در آخرین روز سفرم، دیگر صبرم برای کم شدنِ باد سر آمد و با یک قایق موتوری درب و داغان دل به دریا زدم. باد شدید بود و دریا مواج. وقتی که بر خلاف باد میرفتیم مثل این بود که گویی با قایق داری از پله بالا میروی. منی که اینهمه ادعای نترسی دارم و خود را بزرگ شده دریا میدانم، وقتی که موتور قایق آن وسط از کار افتاد، ترسیدم. ولی خب بعد دوباره به کار افتاد. ترسم که ریخت از قایقران خواستم که وارد اقیانوس شویم. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و بیکلام قایق را به سمت دهانه خلیج با اقیانوس راند. نزدیکی دهانه سرعت را کم کرد و پرسید باز هم میخواهی که جلوتر برویم؟! باد شدید و امواج بسیار بلندتر و خروشانتر آمادهی به بازی گرفتن قایق بودند. تماشایش هم در عین زیبایی و عظمت، ترسناک بود و صدای امواج مهیب … برگشتیم.
به بوی نمِ خانه، بوی روغن موتور، بوی ماهی عادت کردهام. برای بیلکه بودن لباس و تمیزی دست هم بیخیال شدهام. دلم برای این زندگی بیقید و آرام و تنهایی و دریا و آبادیای که همه چیز زندگی شهری را در خود محو میکند، تنگ خواهد شد که از فردا باید برگردم ملبورن و روزهای باقیمانده از سفر کار خواهد بود و جلسات متعدد و زندگی شهری.