حتما همه رفتن ذرهای خاک در چشم را تجربه کردهاید و میدانید که چقدر وجود یک ذره ناچیز و حتی نادیدنیِ گرد و غبار در چشم آزار دهنده است و دنیا را در پیش چشم تیره و تار میکند. معترضین را خس و خاشاک میخوانند زیرا چون خسی در چشم، دنیا را در پیش چشم زورگویان مه آلود و کدر کردهاند!
چه کسی از دستهی “خودیها” گمان میکرد که آن جوانهایی که یا در گوشهای به خماری مشغولند (که گویی اصلا تعمدی و نقشهای هم در به خماری کشیدن جوانها داشتهاند) و یا جوانهایی که باز به زعم آن خودیها و آقازادهها در گوشه و کنار شهر به قرتی بازی و ماشین سواری و رقص و آواز سرگرم بودهاند، اینچنین طوفانی به پا کنند که چشم تمام مردم جهان را به خود خیره کنند تا از آنها درس شهامت و غیرت و مقاومت مدنی بیاموزند؟
هیچکس چه در ایران و چه در دنیا گمان نمیکرد که جوانها و مردم ایران بغض فروخورده سالها را که بخصوص در این چهار سال اخیر به اوج رسید، اینگونه فریاد کنند و در زیر باران باتوم و گلوله و خشونت همچنان آرام و متین مقاومت کنند. جوانهای ایرانی چهرهای دیگر از ایران و ایرانیها را در دنیا ترسیم کردهاند. چهرهای که با خشونت بیگانه است ولی جایی که غیرتش تحریک شود دیگر زیر بار زور و دروغ نمیرود. خیلیها میگفتند که چون این جنبش خودجوش بوده و بی رهبر، به جایی نخواهد رسید و در نطفه خاموش میشود که اینطور نشد. تا همین جا هم که حساب کنید این جنبش نه تنها هنوز زنده است بلکه آنچنان شکافی در بدنه قدرت حاکم ایجاد کرده که دیگر پس از این نمیتوانند مثل سابق حکم برانند.
از اثرات این جنبش برروی دیگر کشورهای منطقه از جمله چین و کشورهای عربی هنوز زود است که سخنی گفته شود ولی پیش لرزههایش از همین اکنون هم دیده میشود.
یکی از ویژگیهای این جنبش همان خودجوش بودنش است و اینکه از رهبران اجتماعی بسیار جلوتر. دیدهاید آن گلها و گیاهآنی را که از لابلای سنگ و صخره سخت هم بیرون میزنند و همچنان رشد میکنند و گل میدهند؟ این جنبش مثل همان گیاهان سبزی ست که از لای سنگ هم میرویند و رشد میکنند و چه بجاست نام جنبش سبز!
یکی دیگر از ویژگیهای بارز این جنبش در عدم خشونت و مقاومت مدنی آن است. در زمان انقلاب با وجودیکه سربازان شاه اصلا به اندازه چماق بدستان فعلی خشونت نمیکردند ولی مردم خشونت بیشتری داشتند. شعارهای مرگ بر شاه و یا میکشم آنکه برادرم کشت،بسیار بیشتر و غلیظ تر فریاد میشد. اگر تمام ویدئو کلیپهای تظاهرات اخیر نگاه کنید و تمام اخبار مربوطه و شعارهای داده شده را بخوانید، در مقایسه با زمان انقلاب 57 بسیار کمتر شعارهای خشن داده میشود. و این نکته بسیار مثبتیست. به این دلیل که به نظر من معنایش اینست که جوانهای ما بهتر از نسل قبلیاش راه رسیدن به دمکراسی را یاد گرفته است. جوان امروز ما خواهان انقلاب نیست که از انقلاب و اعدامهای بعد از انقلاب خاطره خوشی ندارد. یاد گرفته است که یک سیستم با انقلاب بطور بنیادین عوض نمیشود و دمکراسی چیزی نیست که بتوان یک شبه و با انقلاب آنرا بدست آورد. بلکه دمکراسی را باید مثل مشق هر روز با مقاومت مدنی تمرین کرد.
یکی از همکارانم با تعجب میگفت که در افریقا کرور کرور آدم میکشند و صدا از کسی در نمیآید، چطور شما ایرانیها برای یک تقلب در انتخابات و یا 20 نفر کشته دنیا را سرتان گذاشتهاید؟! البته منظورش این نبود که 20 نقر کشته مهم نیست؛ نکتهاش در مقام مقایسه با نسل کشیهای کشورهای افریقایی بود. من که آدم تحلیلگر سیاسیای نیستم و در سیاست هم اصلا سررشته ندارم ولی نظر خودم را به او گفتم که جدای از موقعیت استراتژیک ایران و مهم بودنش برای دنیا هم به لحاظ جغرافیایی و هم به لحاظ نفت، نکته دیگری که شاید کمتر به آن توجه شده باشد، خبره بودن جوانهای ایرانی در استفاده از ابزار رسانهای جدید است. زور اینترنت و اطلاع رسانی در دنیای امروزه را نباید دست کم گرفت. چیزی که باعث رسوایی بوش در ماجرای زندان گوانتانامو شد همین ثبت و پخش عکسها و خبرها روی اینترنت بود. در دنیای امروز نمیشود که جنایت کرد و صدایش در نیاید و چون در کشورهای دمکراتیک افکار عمومی که برای رای دور بعدی زمامداران حداقل اهمیت دارد، در نتیجه افکار عمومی نسبت به حکومتی که جنایت میکند مهم میشود. یک علت عمده پیروزی جنبش سبز ایران همین اطلاع رسانیاست که جوانهای ایرانی از طریق تلفن موبایل و توییتر و فیس بوک و خلاصه همه ابزارهای ممکن دنیای امروز کردهاند.
صرف نظر از مسئله تقلب در انتخابات، همین که بسیج و سپاه به روی مردم بیدفاع در تظاهراتی آرام که فقط اعتراض کردهاند آتش میگشاید و یا لباس-شخصیهای مسلح شبانه به خوابگاههای دانشجویی حمله میکند و آنگونه وحشیانه پیکر بهترین جوانهای مملکتش و سرمایههای فردایش را میدرد، این حکومتی که مسئولیت حمله لباس-شخصیها را به عهده نمیگیرد، اگر هم که بپذیرم که خود آنها را سازماندهی نکرده است ولی همین که عرضه جلوگیری و دستگیری گروه لباس-شخصیها را ندارد، پس حکومت بسیار نالایق و ناتوانی است و باید که استعفا کند. جوانهای ایرانی این جنایات را برای همیشه در تاریخ دنیا ثبت کردهاند. مردم هرگز چهره ندا و یا چهره آن جوان دانشجوی دانشگاه اصفهان در لحظه مرگ، و یا صدها عکس دیگر از سرهای شکافته شده و صورتهای خونین دختران و پسران ایرانی را فراموش نخواهند کرد. این اسناد جنایت در نهایت دولت را به زیر خواهد کشید.
در عین حال از یک نکته نباید غافل شد و آن اینکه دولت وقت احمدی نژاد بهرحال طرفدارانی دارد. بسیاری از جمعیت روستایی و سپاه و بسیج که مستقیما و بسیار هم خوب از دولت تغذیه میشوند و بسیاری از کسانی که دولت از صدقه سریِ پول بادآورده نفت بشکهای 150 دلار حقوق و مزایایشان را زیاد کرد، و همینطور تعدادی از حتی جوانها و مردم مذهبی هم که احمدی نژاد برایشان سمبل مبارزه با فساد مافیایی گروهی دیگر است، به دولت وقت رای دادهاند و البته رایشان هم محترم است. منتها باید بخاطر داشته باشید که یکی از قوی ترین عوامل محرکه مردم برای اعتراض عامل اقتصادی است. مردم ایران در مقام مقایسه با خیلی از کشورها به نسبت مردم پولداریاند (بماند که مردم طبقه متوسط ایران هرگز خود را پولدار نمیبینند ولی آنها که در خارج زندگی میکنند، میدانند که چه میگویم.) اما با پایین آمدن قیمت نفت و خالی شدن تدریجی خزانه بادآورده بر اساس اقتصاد وابسته به نفت، تدریجاً از تعداد همین طرفداران فعلی دولت هم کاسته خواهد شد و در شرایط بحرانی اقتصادی آینده، یکی از اولین قربانیهای حکومت شخص آقای احمدی نژاد خواهد بود.
و اما چیزی که این وسط خطرناک است و باید رویش بیشتر دقت شود، به نظر من دو مسئله است: یکی اینکه جوانهای خودجوش ما یک سیستم اجتماعی را به مثابه یک سیستم مهندسی بنگرند که چون ارکانی سست دارد پس همان بهتر که درهم کوبیده شود و بنیانی نو نهاده شود. این طرز نگرش همان اشتباهیست که در اکثر انقلابهای دنیا شده است؛ در حالیکه یک جامعه با یک سیستم مهندسی اصلا مدل نمیشود و به کل ساختار و رفتاری متفاوت با یک سیستم مهندسی دارد و به همین دلیل استدلالات درهم کوبیدن نظام فعلی و از نو نظامی جدید آوردن اشتباه است و کار نخواهد کرد.
و اما مسئله دوم که بسیار عمیق است، زایش پدیده احمدی نژادی و گسترش و جاافتادنِ آن در فرهنگ مردم است (بالاخره هر چه باشد او موفق شده که مظهر یک پدیده شود!) و آن پدیده را به بهترین وجه آقای محمدرضا نیکفر در مقاله بلندش توضیح داده است که اینجا آن بخش را میآورم (تاکیدها از من است.):
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
احمدی نژاد پدیده ی غریب و همهنگام آشنایی است. رفتار او در چشم بسیار کسان یادآور برخورد خشن و توهین آمیز یک جوانکِ بسیجیِ تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمی است که چنان تحقیر می شوند که دیگر جهان را نمی فهمند. شأن اجتماعی شان، ارج فرهنگی شان و منش و سلیقه ی شان لگدکوب می شود به زندگی خصوصی شان تجاوز می شود، و دستگاه تبلیغاتی مدام از در و دیوار جار می زند که باید شکرگزار باشند که در کشورشان این “معجزه ی هزاره ی سوم” رخ داده است. احمدی نژاد حاشیه را بسیج می کند تا مرکز قدرت را تقویت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشین خود می دواند و آنان می دوند، در حالی که به عابران دیگر تنه می زنند و هیاهو و گرد و خاک می کنند. محمود احمدی نژاد از تبار آن سلاطینی است که مدام در حال جهاد بوده اند. او خزانه ی مرکز را تهی می کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه ی ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندسانی که در ابتدای حکومت اسلامی در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگی کنند و معجزه ی پیوند ایمان و تکنیک را به نمایش بگذارند . در ابتدا تکنیک در خدمت ایمان بود. در مورد احمدی نژاد، ایمان خود امری تکنیکی است. او رمالی است که دکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتم، معجزه و سانتریفوژ، معراج و موشک در کنار هم ردیف شده اند . احمدی نژاد به همه درس می دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندی هم درس دین می دهد .
احمدی نژاد ترکیبی از رذالت و ساده لوحی است. او مجموعه ای از بدترین خصلت های فرهنگی ما را در خود جمع کرده، به این جهت بسی خودمانی جلوه می کند: دروغ می گوید و ای بسا صادقانه . غلو می کند، زرنگ است و تصور می کند هر جا کم آوردی، می توانی از زرنگی ات مایه بگذاری و جبران کنی . در وجود همه ی ما قدری احمدی نژاد وجود دارد و درست این آن بخشی است که وقتی با آزردگی از عقب ماندگیمان حرف می زنیم، از آن ابراز نفرت می کنیم. اما آن هنگام نیز که لاف می زنیم و خودشیفته ایم، باز این وجه احمدی نژادی وجود ماست که نمود می یابد. احمدی نژاد تحقیر شد ه ای است که خود تحقیر می کند . سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرتش که می نگرد، می پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.
احمدی نژاد نماینده ی سنتی است جهش کرده به مدرنیت. او مظهر عقب ماندگی مدرن ما و مدرنیت عقب مانده ی ماست. او اعلام ورشکستگی فرهنگ است.
احمدی نژاد نشان فقدان جدیت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله ی نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام این حجت را جدی گیرند، عمامه بر زمین کوبند، سینه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه ای به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستیابی به انرژی هسته ای در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مدرسه ها و دانشگاه ها تعطیل می شدند، حق بود بر سردر آموزش و پرورش می نوشتند “این خراب شده تا اطلاع ثانوی تعطیل است” و آموزگاران از شرم رو نهان میکردند.
احمدی نژاد از ماست. طرفداران او نیز همولایتی های ما هستند. میان احمدی نژاد با گروهی از رهبران اپوزیسیون فرق چندانی نیست. در روشنفکری ایرانی هم نوعی احمدی نژادیسم وجود دارد، آنجایی که یاوه می گوید و در عین غیر جدی بودن، سخت جدی می شود. در وجود چپ افراطی ایران، از دیرباز احمدی نژادی رخنه کرده است منهای مذهب، یا با مذهبی که گفتار و مناسک دیگری دارد. سرهنگهای لوس آنجلس همگی مقداری احمدی نژاد در درون خود دارند.
احمدی نژاد نشان دهنده ی جنبه ی “مردمی” جمهوری اسلامی است، جنبه ای که اکثر منتقدان آن نمیبینند، زیرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسیده اند و از همدستی ها و همسویی های دولت و جامعه غافل اند. اکنون همه چیز با تقلب و کودتا توضیح داده می شود. تقلبی صورت گرفته، که ابعاد آن را نمی دانیم. برای اینکه نیروی پوپولیسم فاشیستی دینی را نادیده نگیریم، لازم است همه ی تحلیل ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنیم. رأی احمدی نژاد یک میلیون هم باشد، بایستی ریشهی اجتماعی فاشیسم دینی را جدی بگیریم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ