لطفاً مطالب این وبلاگ را در وبلاگ دیگری کپی نکنید؛ به جایش اگر دوست داشتید به آن لینک دهید. چاپ مطالب در مجلات نیز با ذکر و لینک منبع آزاد است. برای آشنایی با قوانین کپی رایت می‌توانید اینجا را ببینید. با تشکر، سارا رها

خواندنی های روز:

تحریک سرمایی گوش میانی: جن گیری علمی و درمان درد

علمی 12 نظر »

استفاده از تحریک سیستم وستبیولار با آب سرد و یا داغ (معمولا سرد) – که اصطلاحاً به آن Caloric Vestibular Stimulation (CVS) می‌گویند- برای تسکین درد به یک قرن پیش و شاید هم پیشتر از آن می‌رسد. خیلی قدیم‌ترها برای بیرون آوردن جن و یا روحی خبیث از یک شخص (که احتمالا اسکیزوفرنیک و یا بای‌پولار بوده و به غلط می‌گفتند که جن در بدنش رفته) از همین روش ساده CVS استفاده می‌کرده‌اند. جالب این‌ جاست که علم برای این روش و کار‌آیی آن در مورد بیماران روانی توضیح منطقی پیدا کرده است.

پیش از این کمی در باره سیستم وستبیولار در مقاله سایکوریدر و قابلیت انعطاف خارق‌العاده مغز توضح داده‌ام. اجمالاً سیستم وستبیولار (شکل روبرو) شامل ارگان‌های حلقوی‌ای می‌شود که داخل گوش میانی قرار دارد و کار اصلی‌شان پیدا کردن مختصات مکانی یک شخص و در نتیجه حفظ تعادل فرد است. یک سرما خوردگی ساده گاه می‌تواند باعث آسیب موقت این سیستم شود که در آنصورت شخص دچار سرگیجه شدید می‌شود. غالبا این سرگیجه ناشی از آسیب سیستم وستبیولار در یک گوش است و برای همین شخص به محض حرکت و یا خم شدن به آن سمت دچار سرگیجه می‌شود.

سیستم وستبیولار از طریق پنجره‌ای به مغز متصل است. در پست سایکوریدر توضیح دادم که این پنجره به قسمت مود و احساسات مغز باز می‌شود.

حالا تحریک سرمایی-گرمایی سیستم وستبیولار، و یا به طور خلاصه همان CVS، چگونه انجام می‌شود؟ خیلی ساده، با ریختن چند قطره آب سرد (مثلا حدود 10 درجه سردتر از دمای طبیعی بدن) در یک گوش! این کار که خیلی ساده هم هست باعث می‌شود که شخص برای مدت 1-2 دقیقه دچار سرگیجه شود. سرگیجه‌ای که مثل چرخیدن و شناور بودن روی آب احساس می‌شود که حتی غالبا احساس مطبوعی هم هست (من این آزمایش را روی خودم انجام داده‌ام.). سرگیجه نشانه‌ی این است که سیستم وستبیولار عکس‌العمل نشان داده است.

ممکن است بپرسید موقعی که در آب شنا می‌کنیم و آب در هر دو گوش وارد می‌شود چرا احساس سرگیجه نمی‌کنیم. پاسخ این سئوال در این نکته است که وقتی هر دو گوش به طور همزمان با آب تحریک شوند پاسخ سیستم وستبیولار از یک گوش، پاسخ دیگری را خنثی می‌کند. ولی وقتی که فقط یکی را تحریک می‌کنیم سیستم وستبیولار در یک گوش عکس‌العملی نشان می‌دهد که با دیگری جفت نیست و در نتیجه مغز در تخمین محتصات مکانی خود دچار اشتباه و سردرگمی می‌شود که حاصلش همان سرگیجه است. البته پس از یکی-دوقیقه اثر این تحریک از بین می‌رود و سرگیجه هم از بین می‌رود.

اخیراً روی روش CVS و کاربرد آن برای بیماری‌های مختلف و حتی در بحث‌های فلسفی‌ زیاد تحقیق شده است. برای مثال می‌توانید این مقاله‌ را که جنبه بررسی همه‌جانبه‌ای برای کاربردهای CVS است بخوانید. همانطور که استیون میلر در این مقاله نوشته است، یکی از کاربردهای عمده CVS برای کم کردن درد است. اما نه هر دردی! من پس از خواندن مقاله استیو در یکی از مواقعی که سردرد شدیدی در طرف راست سرم داشتم از همکارم خواستم که چند قطره آب سرد در گوش چپم بریزد (قسمت چپ مغز مسئول حرکات سمت راست بدن و قسمت راست مغز مسئول طرف چپ، پس برای کم کردن درد در طرف راست باید گوش چپ را تحریک کرد.). همکارم هم حدود 20 میلی لیتر آب را در سه دفعه متوالی داخل گوش چپم ریخت. بعد از چند ثانیه احساس سرگیجه کردم و منتظر ماندم که ببینم سردردم چطور می‌شود. سرگیجه بعد از 2 دقیقه از بین رفت ولی سردرد تغییری نکرد.

راستش را بخواهید انتظار نداشتم که روش CVS برای تسکین سردردهایی که ناشی از اسپزم عضلات گردن است اصلا کار کند ولی می‌خواستم که امتحان کنم تا با خود استیو و ترنگ بحثش را کنم. فردایش با ترنگ و استیو در بیمارستان آلفرد صحبتی در این‌باره داشتم. (سه هفته‌ای‌ست که آمده‌ام ملبورن، بیمارستان آلفرد بخش روانپزشکی، برای یک تحقیق مشترک). گفتند که آنها CVS را روی سردرد امتحان نکرده‌اند ولی هستند کسانی که قبلا این روش را برای درمان میگرن استفاده کرده‌اند البته نه درست وقتی که بیمار میگرن داشته و بعد نگاه کرده‌اند ببینند که چقدر این کار تعدد اتفاق افتادن میگرن را در شخص کم می‌کند.

استیو و ترنگ خودشان روش CVS را برای رفع دردهای فانتوم استفاده کرده‌اند. دردهای فانتوم به دردهایی گفته می‌شود که بیمار درد را در جایی احساس می‌کند که دیگر وجود ندارد و یا اصلا منشاء درد نیست. مثلاً کسانی که عضو خود را از دست داده‌اند غالبا از احساس خارش و یا درد در عضو از دست داده بسیار رنج می‌برند. در این پست در باره نوروپلاستیسیتی مغز راجع به روش‌های دیگر درمان این نوع دردها نوشته بودم. آزمایشات استیو و ترنگ به این نحو بوده که مدت یک هفته 3 جلسه بیمار را تحریک CVS کردند و در آغاز هر جلسه میزان درد را ثبت کرده و مشاهده کردند که کاهش درد با CVS از اثر پلاسیبو (توضیج این کلمه را در انتهای مطلب بخوانید.) بیشتر است. یعنی اینکه روش موثری‌ست و با توجه به اینکه روش بی‌ضرر و بسیار ساده‌ای‌ست بنابراین می‌ارزد که جامعه پزشکی به آن بیشتر توجه کند. نتایج اخیر این تجقیق در ژورنال PNAS چاپ شده است.

به نظر من روش CVS برای دردهای ارجاعی و دردهای فانتوم می‌تواند بسیار مفید باشد ولی احتمالا برای تسکین دردهای فیزیکی مثل درد ناشی از شکستگی استخوان، درد معده و غیره کار نمی‌کند. اساسا کاری که CVS می‌کند مثل این می‌ماند که یک شوک به قسمت سنسوری مغز داده باشیم و آن را ری-ست کرده باشیم.

از دیگر تحقیقات جالب گروه استیو کاربرد CVS روی بیماران بای-پولار در یک آزمایش دیگر روی رقابت بین دو چشم در دیدن است که به آن Binocular Rivalry می‌گویند. توضیح خود این آزمایش طول می‌کشد که اینجا بگویم. در باره‌اش می‌توانید در اینجا بخوانید. ولی منظورم بیان اثر CVS با این آزمایش روی بیماران روانی است که نشان می‌دهد با اعمال CVS این بیماران موقتا (اینکه اثرش چقدر می‌ماند خیلی جای بحث و تحقیق دارد) به حالت عادی برمی‌گردند؛ یعنی مثل یک دارو عمل می‌کند. این نتیجه به همان مطلبی که در اول این پست گفتم ، برمی‌گردد. در زمان‌های قدیم هم از این روش برای بیرون آوردن به اصطلاح “جن” از بعضی افراد استفاده می‌کردند و ظاهراً جواب می‌داده. آزمایشات اخیر نشان می‌دهد که واقعا این روش روی بیماران روانی اثر دارویی دارد و حداقل برای مدتی ولو کوتاه رفتار آنها را نرمال می‌کند. همانطور که در بالا هم گفتم گویی که با این روش قسمت سنسوری و مود مغز را ری-ست کرده باشیم.

از آنجاییکه CVS روش بی‌خطر و خیلی راحتی است، جای آن دارد که بیشتر رویش تحقیق شود. مثلا بد نیست حداقل قبل از هر سخنرانی سیاستمداران و صاحبان قدرت این روش را به آنها اعمال کرد تا بلکه جلوی حرفهای لاف و گزاف را شاید بگیرد!

—-

توضیح پلاسیبو – پلاسیبو در لغت یعنی الکی، مصنوعی. در آزمایشات عمدتاً پزشکی از آن جایی که خود دادن دارو و یا اعمال یک روش مورد تحقیق ممکن است که اثر روانی دربهبود بیمار داشته باشد، معمولاً از یک گروه بیمار به عنوان کنترل استفاده می‌شود که به آنها مثلا قرص شکر می‌دهند و یا الکی ادعای اعمال روی مورد تحقیق را می‌کنند تا اثر صرفا روانی ادعای درمان را در مقایسه با گروهی که به آنها واقعا دارو داده‌اند و یا روش مورد نظر را اعمال کرده‌اند، ببینند. به آن اثر صرفاً روانی اینکه طرف مثلا مورد درمان قرار گرفته است در حالی‌ که هیچ درمانی هم به او اعمال نشده است، اثر پلاسیبو می‌گویند. برای توضیح کامل می‌توانید اینجا را بخوانید.

پنج روز

خاطرات 5 نظر »

روز 1 – از فرودگاه ملبورن بعد از حدود سه ساعت رانندگی از کنار بیشه‌هایی که هنوز آثار جراحت آتش سوزی یکسال پیش را به یادگار دارند، آمده‌ام به این آبادی که حداکثر ده خانواده در آن زندگی می‌کنند. تعداد خانه‌ها خیلی بیشتر است ولی اکثراً خالی‌اند. تنها مغازه این آبادی کنار پمپ بنزین‌ است در فاصله 13 کیلومتری و آنهم فقط ساعات محدودی را باز است. آب لوله‌کشی هم ندارد. ملت آب باران را در مخازن بزرگ در حیاط خانه ذخیره می‌کنند و آنرا برای خانه لوله‌کشی کرده‌اند. پس همان اول ورود نگران قطع آب شدم ولی آسمان برای رفع نگرانیِ من به سرعت ابرها را صدا کرد و باران مفصلی بارید که برای اهل محل بی‌سابقه بوده! حالا همه جا بوی نم می‌دهد. خانه به دلم نمی‌نشیند. به نظرم تمیز نمی‌آید و پر از خرت و پرت است که نگاهم را آشفته می‌کنند. من دوست دارم دیوار خالی را تماشا کنم! ولی خسته و هلاک خوابم.

روز 2 – از صدای همهمه برگها در باد، کله سحر بیدار شدم. زدم بیرون که خلیج و راه به دریا را پیدا کنم. تا خلیج راهی نیست ولی تا لب اقیانوس حدود 1 کیلومتر از میان بیشه راه است. باد شدید بود و دریا مواج. حداقل یک ساعتی را به تماشای امواج گذراندم تا از سرما برگشتم. به هوای اینکه استرالیا تابستان است، لباس گرم نیاوردم. دیگر نمی‌دانستم که وسط تابستان هم می‌تواند هوای خیلی خنکی داشته باشد. برگشتم و قهوه‌ای درست کردم و سرکشیدم و در انتظار دوستم به تماشای خرت و پرت‌های خانه پرداختم که اعصابم را باز خط خطی کردند! ساعتی بعد رفتیم ماهی‌گیری در خلیج برای اولین بار در عمرم. در همان اولین تلاش ماهی‌گیری یک ماهی کوچولوی تپل گیرم آمد که بلافاصله دوستم انداختش توی آب چون‌ که هنوز بچه بود! بعد از آن دیگر ماهی‌ای به تورمان نخورد. باید اعتراف کنم که طعمه‌ی سر قلاب را با اکراه می‌گذاشتم و احساس بچه شهری بودن بهم دست داده بود. این عادت دست شستن بدجوری اذیتم می‌کرد. آخر نمی‌شود که بعد از هر قلاب هی بری دست بشوری.

روز به همین سادگی تمام شد. فقط آب را تماشا کردم و به صدای باد گوش داده‌ام و از دست خرت و پرت‌های خانه حرص خورده‌ام. خانه تلویزیون دارد ولی اینترنتش هنوز وصل نیست. تلفنی هم در کار نیست. یک چیزی اذیتم می‌کند. به خودم غر می‌زنم که خانه بر خلاف انتظارم به اقیانوس پنجره ندارد و یا اینکه چرا هوا خوب نیست. ولی به نظرم چیز دیگری اذیتم می‌کند که آنرا هنوز نمی‌فهمم. اگر موضوع سکوت و خلوتی محیط و بی‌ارتباطی‌اش با دنیای خارج است که خب صومعه که رفته بودم که از اینجا پرت‌تر بود. نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد که غر بزنم.

روز 3 – امروز باز هم هوا ابری و بارانی بود. 70 کیلومتر رانندگی کردیم تا رسیدیم به یک شهر چند هزار نفری. در خیابان اصلی شهر قدمی زدیم و غذایی هم خوردیم و 4 تا آدم دیدیم ولی حوصله شهر و نگاه کردن به مغازه‌ها را اصلا نداشتم. استرالیا به نظرم خیلی شبیه کانادا می‌آید با این تفاوت که کانادا طبیعت زیباتری دارد و در سرویس‌های عمومی کانادا تمیزتر است. در برگشت یک خانواده‌ی کانگرو دیدم. از آدم‌ها خیلی فراری‌اند.

روز 4 – امروز این خانه اینترنت‌دار شد. اولش با ذوق و شوق ایمیل‌هایم را چک کردم و اخبار خواندم ولی به سرعت اشتیاقم به اینترنت از بین رفت. زدم بیرون و رفتم کنار اقیانوس. وه که چقدر امواج خروشان و بلندِ دریا زیبا بود و ترسناک. شنا نمی‌شد کرد ولی موج سواری چرا. البته احساس می‌کنم که نسبت به قبل‌ها ترسو شده‌ام و محتاط. شاید هم چون تا چشم کار می‌کرد دریا بود و امواجی که به مهابا به ساحل حمله می‌کردند. احدی در ساحل نبود. تا چشم کار می‌کرد دریا بود و ساحلی باریک. خودم بودم و من‌های خودم در من!  آنقدر ماندم که دیگر به هنگام مد دیگر تقریبا ساحلی باقی نمانده بود به جز راه باریکی به پله‌ها و بیشه‌ای در بالا و راه برگشت به آبادی.

به کثیفی و شلوغ پلوغی خانه کمی عادت کرده‌ام. امروز فکر می‌کردم که چقدر محل زندگی و نحوه زندگیِ آدم، اولویت‌های آدمی را عوض می‌کند. برای کسی که در محیطی مثل اینجا زندگی می‌کند و افق دیدش بطور طبیعی گسترده است و سروکارش هرروز با طبیعتی بکر و دست نخورده است، برای گرفتن یک ماهی باید ساعت‌ها صبورانه بنشیند و آب را تماشا کند، بطور تقریبا بدوی (در مقایسه با زندگی شهری دنیای مدرن) زندگی کند، چقدر باید-نباید‌های زندگیِ مدرن شهری رنگ می‌بازند و بی‌معنا می‌شوند. همه چیز در افق بین آسمان و دریا محو می‌شود و آنچه که مهم‌ترین معنا را دارد، طلوع و غروب آفتاب، وزش باد و موج دریاست. همه چیز دیگر در این صحنه دریا و آسمان و موج محو می‌شود.

روز 5 - امروز، در آخرین روز سفرم، دیگر صبرم برای کم شدنِ باد سر آمد و با یک قایق موتوری درب و داغان دل به دریا زدم. باد شدید بود و دریا مواج. وقتی که بر خلاف باد می‌رفتیم مثل این بود که گویی با قایق داری از پله بالا می‌روی. منی که اینهمه ادعای نترسی دارم و خود را بزرگ شده دریا می‌دانم، وقتی که موتور قایق آن وسط‌ از کار افتاد، ترسیدم. ولی خب بعد دوباره به کار افتاد. ترسم که ریخت از قایق‌ران خواستم که وارد اقیانوس شویم. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و بی‌کلام قایق را به سمت دهانه خلیج با اقیانوس راند. نزدیکی دهانه سرعت را کم کرد و پرسید باز هم می‌خواهی که جلوتر برویم؟! باد شدید و امواج بسیار بلندتر و خروشان‌تر آماده‌ی به بازی گرفتن قایق بودند. تماشایش هم در عین زیبایی و عظمت، ترسناک بود و صدای امواج مهیب … برگشتیم.

به بوی نمِ خانه، بوی روغن موتور، بوی ماهی عادت کرده‌ام. برای بی‌لکه بودن لباس و تمیزی دست هم بی‌خیال شده‌ام. دلم برای این زندگی بی‌قید و آرام و تنهایی و دریا و آبادی‌ای که همه چیز زندگی شهری را در خود محو می‌کند، تنگ خواهد شد که از فردا باید برگردم ملبورن و روزهای باقیمانده از سفر کار خواهد بود و جلسات متعدد و زندگی شهری.

مزه کردن نور با زبان: توسط زبان هم می‌توان دید!

علمی 11 نظر »

مری-لورا مارتین, 49 ساله، که نابینا به دنیا آمده است، همیشه تصور می‌کرد شعله یک شمع آتشی بزرگ است. روزی که مری در اکتبر سال 2000 برای اولین بار توانست شعله یک شمع را ببیند از کوچکی آن و از رقص شعله سخت حیرت کرد.  ولی حیرت‌انگیزتر از آن نحوه‌ی دیدن اوست. مری لورا توسط زبانِ خود به بینایی دست یافت.

زبان ارگانی است عمدتا برای حس چشایی، بلع غذا و صحبت کردن؛ کمتر کسی فکر می کند که توسط زبان می‌توان دید و مشاهده نمود. هرچه باشد زبان در داخل دهان پنهان شده و به نور حساس نیست و هیچ ارتباط فیزیکی‌ای با رگهای عصبیِ بینایی ندارد. با این حال بیش از چندین دهه است که دانشمندان روی قابلیت‌های زبان برای ارتباط با مغز کار می‌کنند. اولین کسی که از زبان برای ارتباط با مغز برای کنترلِ تعادل استفاده کرد، دکتر پال بکی ریتا در دانشگاه ویسکانسین امریکا بود که در این پست در باره کشف فوق العاده خلاقانه او نوشته‌ام.  در نتیجه همچنان دانشگاه ویسکانسین در تحقیقات نوروپلاستیسیتی مغز مثل استفاده از زبان برای تعلیم قسمتی دیگر از مغز برای به عهده گرفتن بینایی و یا تعادل، پیشتاز است.

در حدود 2 میلیون رگ عصبی سیگنال‌های بینایی را از طریق شبکیه چشم به قسمت ویژئوال کورتکس مغز منتقل می‌کنند. در آخرین سیستم جایگزین بینایی‌ای که توسط کمپانی وایکب (به بنیان گذاری دکتر پال بکی ریتا) ساخته شده، تصاویر توسط یک دوربین دیجیتال 1.5 سانتی‌متری که داخل یک عینک آفتابی تعبیه شده است، به یک میکروپروسسور کوچک (به اندازه یک تلفن همراه –عکس را ببینید) منتقل می‌شوند. میکروپروسسور خصوصیات مهم تصاویر، مثل کانتراست، شدت نور، زوم و غیره، را به پالس،های الکتریکی تبدیل می‌کند. این میکروپروسسور در واقع کار شبکیه عصبی چشم را انجام می‌دهد.

پالس‌های الکتریکی تولید شده توسط میکروپروسسور توسط یک سری الکترود مثل “آب نبات” (سطح الکترود حتی طعم هم دارد و در طعم های مختلف ارائه می شود!) به زبانِ فرد نابینا منتقل می شود.

از این مرحله به بعد خیلی مشخص نیست که مغز چگونه خود را تعلیم می دهد که با زبان ببیند. منظورم اینست که هنوز مشخص نیست که آیا پالس‌های فرستاده شده از طریق زبان به ویژئوال کورتکس مغز می‌رسند و یا به سمتوسنسوری کورتکس که مسئول دریافت سیگنال های حسی است. به هر طریق بدین روش مغز خود را تعلیم می‌دهد که سیگنال‌های حاوی اطلاعات تصویری را که به توسط زبان ارسال می‌شود دریافت کند و تصاویر را دی-کد کند و ببیند.

به گفته‌ی محققان مرکز وایکب پس از حدود 15 دقیقه افراد توسط زبان و سیستم مذکور شروع به دیدن می کنند. بینایی با این روش مثل یادگیری دوچرخه سواری برای اولین بار نیاز به تمرین دارد. دکتر سایپل که در حال حاضر روی چهار فرد نابینا با این سیستم هفته‌ای یکبار کار می‌کند، می‌گوید بیماران او خیلی سریع می توانند در را ببینند و یا دکمه‌های آسانسور را تشخیص دهند.  او می‌گوید یکی از بیماران او وقتی که توانست اولین کلمه نوشته شده را ببیند، از شوق به گریه افتاد.

شرکت وایکب دستگاه مذکور را در اواخر سال 2009 میلادی به اداره دارویی امریکا برای تایید ارائه کرده است و می‌گویند که دستگاه پس از تایید با قیمتی معادل 10 هزار دلار وارد بازار خواهد شد.

منابع: 1 و 2 و 3 و  (به همراه ویدئو) 4

باد می وزد

آن دگری, خاطرات 4 نظر »

همیشه با ایده اینکه سرنوشتی برای او از پیش نوشته شده باشد, مشکل داشت. سالها با سرنوشتی که خانواده و اجتماع برای او برمی گزیدند, جنگیده بود. برخلاف جریان اجتماع شنا کرده بود و از این خوشحال بود که این اوست که سرنوشت خویش را انتخاب کرده است. خیلی از انتخاب هایش غلط از آب در آمد و آنوقت اندیشید که اینهم تاوان طغیان و انتخاب آزاد است و حداقل او خود را اسیر انتخاب های دیگران نکرد. البته خیلی دیگر مطمئن نبود که اسیر انتخاب های شرایط زمانه هم نشده بود. دیگر بار با دقت مسیر دیگری برگزید که به گمانش ناشی از شرایط و انتخاب کسی دیگر نبود. آن دگری در خود را هم که محبوس کرده بود چند زمانی رها کرد تا بتواند رها از بندها انتخاب کند.

اینک در دور افتاده ترین نقطه ی روی زمین, در کنار اقیانوس, روی شن ها و در میان امواج بی قرار و شتابان, زن به این می اندیشد که چگونه سرنوشتی مشابه با آنچه که از آن گریز داشت باز به دنبالش آمده است. باز باید که از نو و از بنیان بسازد. شاید همه آنچه را که دیگر ساخته می پنداشتش. آیا این سرنوشت است که او را به دنبال خود می کشد و یا ژن های اوست که چنان سرنوشتی را برای او رقم می زنند و او آنرا به حساب انتخاب آزاد خود می گذارد؟! این چه سری ست که زندگی او را به حدیث همیشگی و نامکرر موج و ساحل پیوند می زند؟

چند روزی است که بادی طغیانگر بی امان می وزد. زن و آن دگری رویا می بافند و باد آنها را از هم باز می کند. رویاها را با خود به دوردست ها می برد, آن دگری را رقص کنان می پیچاند و با خود به دور دستی مبهم می برد. صدای خنده هایش را در صفیر برگها خاموش می کند. شب گذشته امواجی سهمناک در خواب زن را با خود برده بودند. باد همچنان می وزد و امواج را بلندتر می کند. موج از پس موج, خروشان و پر هیاهو به سمت او شتاب می گیرند و آنچه را که بر شنها نوشته است, می شویند و به سرعت دور می شوند و باز برآشفته و خشمگین گویی برای برگرفتن او باز می آیند…

سایکوریدر

علمی 11 نظر »

در طول میلیون‌ها سال در حین پروسه فرگشت یک ارتباط اولیه بین سیستم تعادلی در گوش میانی و مسیر احساسات در مغز ایجاد شده است. پس با اندازه گیری پاسخ سیستم تعادل بدن در واقع مثل اینست که ما یک پنجره به رفتار احساسی مغز باز کرده باشیم. یک تکنولژی جدید، ElectroVestibularGraphy (EVestG)، که پاسخ تعادلی سیستم را اندازه گیری می‌کند، می‌تواند مشخصه‌های بیولژیکی‌ای را پیدا کند که به تشخیص بیماری‌های روانی منتج شود.

نتایج اولیه EVestG با دقت بالایی بیماران افسردگی، می‌نیر، اسکیزوفرنیا، پارکینسون را از افراد سالم جدا می‌سازد.گفتنی است که تشخیص این گونه بیماری‌های روانی در حال حاضر عمدتا بر اساس مشاهدات بالینی و توسط یک سری سئوال و جواب و یا تست‌های شبیه تست هوش در طول چند جلسه ویزیت به فواصل زمانی 1 تا چند ماهه انجام می‌شود ولی عملا تست آبجکتیوی وجود ندارد که در یک جلسه بتواند تشخیص بیماری دهد. براین لیتگو (Brian Lithgow) (همان دوست و همکاری که قبلا شعری از او را در اینجا نوشته بودم) مخترع این تکنولژی، محقق و استاد دانشگاه موناش در استرالیا است و معتقد است که EVestG با دقت بالایی می‌تواند هم برای تشخیص بیماری‌های روانی به کار رود و هم برای بررسی اثرات داروهایی که برای درمان تجویز می‌شود.

علاوه بر آن، براین معتقد است که EVestG احتمالا می‌تواند برای تشخیص ضربه مغزی (در شرایطی که باعث افزایش مایع درون مغز و در نتیجه تورم مغز می‌شود) استفاده شود. این نظریه هم اکنون تحت بررسی است که روی افراد با ضربه مغزی امتحان شود. اگر این نظریه درست باشد کاربرد بسیار زیادی خواهد داشت از جمله تشخیص سریع و بدون سی-تی اسکن ضربه مغزی برای بازیکنان فوتبال و یا هاکی.

کاربردهای بسیار زیادی را می‌توان برای EVestG پیدا کرد که هم اکنون تحت بررسی قرار دارند. یعنی فعلا در مرحله تقاضای بودجه برای انجام تحقیقات مربوطه است. به اضافه اینکه هنوز نتایج اولیه EVestG باید توسط محققین دیگر نیز روی تعداد بیشتری از بیماران تایید شود.

بطور خیلی خلاصه و ساده EVestG سیگنالی شبیه به سیگنال نوار مغزی را از داخل گوش میانی توسط یک الکترود ضبط می‌کند. این سیگنال در حالت ریلکس و نشسته و همینطور در حالتی که شخص توسط صندلی هیدرولیک با سرعت بسیار کم و ثابتی 45 درجه به راست و چپ خم می‌شود، از هردو گوش ضبط می‌شود. پس از آن پردازش سیگنال انجام می‌شود تا سیگنال اصلی پاسخ سیستم تعادلی مغز از یک رکورد نویزی استخراج شود که آن سیگنال تفاوت‌هایی اساسی بین افراد سالم و بیماران روانی نشان می‌دهد. ویدئوی زیر تکنولژی EVestG توضیح می دهد. ببینید:

امیدی تازه برای بیماران مبتلا به ام-اس

علمی 44 نظر »

دکتر پائولو زامبونی جراح عروق ( و فعلا استاد دانشگاه فرارا در ایتالیا) بود که همسر 37 ساله‌اش به بیماری ام-اس مبتلا گردید. مشاهده نزدیک همسرش و علامات بیماری ام-اس باعث شد که دکتر زامبونی تحقیقات خود را روی این بیماری متمرکز کند.

تحقیقات دیگران روی بیماران مبتلا به ام-اس نشان داده بود که میزان آهن مغز بیماران مبتلا به ام-اس بدون ارتباط با سن بیمار، بیش از نرمال است ولی کسی موفق نشده بود که توضیح دهد چرا و چگونه آهن اضافی در مغز بیمار مبتلا به ام-اس ایجاد می‌شود. دکتر زامبونی به این فکر افتاد که شاید آهن اضافی نتیجه جمع شدن اضافی خون در مغز باشد.

با استفاده از داپلر التراسوند دکتر زامبونی رگهای گردن بیماران مبتلا به ام-اس را آزمایش کرد و به نتیجه جدیدی رسید که شیوه خلاقانه‌ای برای درمان بیماری ام-اس باز نموده است. او متوجه شد که رگهای گردن تقریبا همه بیماران مبتلا به ام-اس دچار تنگی و یا انسداد عروق خونی هستند. پس از آن او عروق خونی گردن افراد سالم را بررسی نمود و دید که هیچکدام دچار انسداد و تنگی نیستند. پس از آن روی بیماران با بیماری‌های نرولژیکی دیگر هم تحقیق کرد و باز هم دید که هیچکدام مثل بیماران مبتلا به ام-اس دچار تنگی عروق خونی نیستند. او همچنان متوجه شد که درجه تنگی عروق با شدت علائم بیماری نیز بطور مستقیم مرتبط است.

مهم‌تر از از این کشف دکتر زامبونی راه حل او برای درمان بیماری است. دکتر زامبونی استدلال کرد که اگر این درست باشد که تنگی عروق خونی گردن، خصوصا آن رگی که خون را از مغز به قلب انتقال می‌دهد، باعث رسوب زیادی آهن در مغز و در نتیجه بیماری ام-اس می‌شود، پس احتمالا روش آنژیوپلاستی که برای باز کردن عروق بسته و یا تنگ شده قلبی استفاده می‌شود در این مورد هم باید موثر باشد. پس به همراه دکتر گالوتی این روش را روی  65 بیمار مبتلا به ام-اس اعمال نمودند و مشاهده کردند که علائم ام-اس در بیماران بطور محسوسی کاهش یافت. البته هرچه بیماری در مراحل ابتدایی‌تر بود درمان بیماری موثرتر بود.

دکتر زامبونی می‌گوید که هر روز تعداد بیشتری از بیماران مبتلا به ام-اس تئوری او را می‌خوانند و خواهان درمان به شیوه ابداعی او هستند که او نمی‌تواند برای همه آنرا فراهم کند هرچند که تعدادی از جراحان امریکایی اکنون به روش دکتر زامبونی بیماران مبتلا به ام-اس را جراحی می‌کنند.

مابین خیلی از بیمارانی که در اثر جراحی به شیوه دکتر زامبونی درمان شده‌اند، همسر او است. النا رامبونی بینایی‌اش را در اثر بیماری ام-اس از دست داده بود، به زحمت راه می‌رفت و تعادلش را حفظ می‌کرد. النا یکی از اولین بیمارانی بود که به شیوه همسرش جراحی شد و توسط جراحی یکی از عروق او را که به کل بسته شده بود، باز کردند. النا اکنون هیچگونه نشانی از بیماری ام-اس ندارد و دکتر زامبونی درمان موفق همسرش را بهترین پاداش تحقیقاتش می‌داند.

این ویدئو هم خلاصه‌ای از شیوه ابداعی دکتر زامبونی را نشان می‌دهد.

دریافت معلول قبل از علت: خطای دید؟

علمی 14 نظر »

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که گاه اتفاقی را قبل از آنکه رخ دهد دیده باشید (یا در خواب و یا در بیداری احساس کرده باشید) و یا حتما دیده‌اید کسانی را که مدعی‌اند اتفاقی را به عینه در خواب قبلش دیده‌اند. یک برخورد رایج مردم با این نوع تجربیات اینست که آنرا نشانه‌ای از اسرار الهی دانسته و معتقدند که آن شخص بصیرتی خاص داشته و به او از دنیایی دیگر الهام شده است. یک برخورد، از طرف دیگر، اینست که همه را توهم و خطای ذهن می‌داند. یک برخورد دیگر هم اینست که ممکن است قابلیت‌های ناشناخته‌ای از مغز آدمی وجود داشته باشد که این تجارب شبیه حس ششم را تولید می‌کند. کسی به درستی پاسخی یکدست و همگون برای توجیه و تفسیر این تجربیات تا کنون ارائه نداده است. اما هر روز علم به کشفی دیگر از این دنیای اسرار آمیز مغز آدمی نائل می‌آید که برای یافتن پاسخی در خور سئوالات آدمی شاید کمی راهگشا باشد.

مقاله‌ای که می‌خواهم در این پست به آن بپردازم غیر مستقیم به گوشه‌ای از همین دیدن معلول پیش از وقوع علت می‌پردازد و همین دو هفته پیش در ژورنال بیولوژی روز چاپ شده است. خلاصه مقاله را در اینجا می‌توانید بخوانید و اگر همه‌اش را خواستید و دسترسی نداشتید طبق معمول بگویید که برایتان بفرستم.

شین-تین وو (فارسی نوشتن اسامی چینی هم از آن کارهای مشکل است! Shein-Tin Wu) و همکارانش در مرکز تحقیقاتی تولوز در فرانسه توسط یک آزمایش خطای دید نشان می‌دهند که آدمی می‌تواند گاه معلول را قبل از علت ببیند. ویدئوی زیر را دو بار نگاه کنید. بار اول به دایره سبز کوچک در مرکز صفحه چشم بدوزید و ببینید که دایره‌های زرد اطراف چه می‌شوند. بار دوم روی یکی از دایره‌های زرد خیره شوید و آنوقت اثر آن را روی دایره‌های دیگر و خود آن دایره‌ای که خیره شده‌اید ببینید.

وقتی به دایره سبز وسط که مدام فلاش می‌کند، خیره شوید می‌بینید که دایره‌های زرد اطراف ناپدید و دوباره پس از لختی پدیدار می‌شوند در حالیکه آنها ثابت هستند چون در دور دوم اگر روی یکی از دایره‌های زرد رنگ زوم کنید، آن دایره خاص را ثابت و دیگر دایره‌های زرد را باز به تناوب خواهید دید.

می‌دانیم که یک تحریک ناگهانی مثل فلاش زدن دایره سبز باعث می‌شود که دایره‌هایی که در اثر حرکت زمینه صفحه از دید آگاهانه ما خارج شده‌اند به صفحه دید ما برگردند. تا اینجا چیز تازه‌ای در کار نیست. نکته اینجاست که تحریک ناگهانی فلاش علت برگشت دایره‌های ناپدید شده است اما با این وجود بطور سیستماتیک خود این فلاش (علت) بعد از دریافت معلول (پدیدار شدن دایره‌های زرد) دریافت می‌شود. آزمایشات بیشتر نشان داد که این خطای زمانیِ دید به این دلیل رخ می‌دهد که حدود 100 میلی ثانیه اختلافِ زمانی بین ضمیر ناخودآگاه برای دسترسی به خودآگاه مغز ما وجود دارد. محققین نتیجه می‌گیرند که به طور نرمال همچه تاخیری برای همه آنچه که ما با چشم می‌بینیم قبل از آنکه ما نسبت به آنچه که می‌بینیم آگاهی پیدا کنیم، وجود دارد.

پ.ن. من تلاشم را می‌کنم که به زبان ساده ترجمه کنم و جان مطلب را بنویسم. ولی می‌دانم که حتما یک‌جاهایی هم ترجمه برخی از مطالب به فارسی‌ام می‌لنگد. ممنون می‌شوم اگر تذکر دهید. در ضمن من کلمه “دریافت” را معادل “perception” ترجمه کرده‌ام. کلمه بهتری برایش سراغ دارید؟

اثر طولانی مدت بازی فوتبال آمریکایی مشابه ابتلا به الزایمر

علمی 14 نظر »

من همیشه از دو ورزش بوکس و فوتبال امریکایی خیلی بیزار بوده ام؛ به نظرم هیچ ظرافتی که ندارند هیچ, به مهمترین ارگان بدن, یعنی مغز که همه شخصیت و همه آنچه که هستیم به آن وابسته است, هم آسیب جدی و جبران ناپذیر می زنند.

این دو عکس را نگاه کنید. عکس سمت چپ تیشوی (بافت) مغز سالم و دیگری بافت مغز یک بازیکن فوتبال (از نوع امریکایی اش) در سن 35-40 سال است. به گفته متخصصین, عکس سمت راست مشابه مغز یک آدم 80 ساله ای است که مبتلا به الزایمر پیشرفته باشد.

تحقیقات جدیدی (از جمله این تحقیق) که با گذاشتن سنسور فشار و نیرو در داخل کلاه ایمنی بازیکنان فوتبال اثر ضربه و فشار روی مغز را اندازه گرفته اند, می گویند که شانس آسیب مغزی در بازیکنان فوتبال حتی از بوکسورها هم که مدام به سرشان ضربه می خورد بیشتر است, چون فشار روی مغز در بازی فوتبال طولانی تر است و بعلاوه وزن یک ضربه بوکس کمتر است.

دکتر مک-کی می گوید که آسیب مغزی بازیکنان فوتبال فقط در لایه های سطحی مغز نیست بلکه عمیق اند و قسمت های از مغز را که مربوط به احساسات, عصبانیت, رفتار جنسی و حتی تنفسی می شوند, در بر می گیرد. آسیب مغزی این بازیکنان از نوع CTE )chronic traumatic encephalopathy) است که در اثر آسیب دراز مدت ایجاد می شود و یک بیماری پیشرونده است که در نهایت سلول های مغز را از بین می برد.

مغزی که می تواند از نو خودش را تعلیم دهد

علمی 20 نظر »

یادتان هست چند وقت پیش راجع به قابلیت انعطاف پذیری خارق العاده مغز نوشته بودم و از مقاله نیویورک تایمز مثالی را ذکر کرده بودم که چگونه برای خانمی که سیستم تعادلش در گوش میانی به هم خورده بود, دکتری توانسته بود که روی زبان آن خانم سنسورهایی بگذارد و در واقع مغز او را از نو تربیت کند که به جای سیستم تعادلی در گوش از سنسورهای زبان استفاده کند و به این ترتیب مشکل آن خانم را حل کرده بود. روش آن دکتر بسیار خلاق و یکتا بود و نشانی از قابلیت فوق العاده مغز در انعطاف پذیری و تغییر. خیلی دلم می خواست که راجع به دکتری که این کار را انجام داده بود بیشتر بدانم. این گذشت تا اخیرا که دنبال دکتر جرج بکی ریتا که پدرش را به شیوه ای خلاقانه بعد از یک سکته مغزی شدید به زندگی نرمال برگردانده بود, می گشتم فهمیدم که آن دکتر کذایی برادر جرج بکی ریتا بوده!

داستان خلاقیت های این دو برادر در توان بخشی مغز بسیار جالب و تاثیر گذار است. پال, برادر بزرگتر بود که دکترای طب خود را در مکزیک گرفت و بعد با خانواده پدری به امریکا مهاجرت کردند. پال تخصص گرفت و روی سیستم بینایی و حرکت چشم کار می کرد که پدرش (که شاعر بود) دچار سکته مغزی شدیدی شد که دیگر نمی توانست راه برود و یا خودش غذا بخورد و دکترهای آن زمان (حدود 40 سال پیش) قطع امید کرده و گفته بودند که باید پدر را به بیمارستان و خانه سالمندان بسپرند. اما برادر کوچکتر پال, جرج که در آن موقع دانشجوی پزشکی بود, پدر را به خانه آورد و تصمیم دیگری گرفت. به او گفت: “پاپا, تو وقتی که بچه بودی راه رفتن را اول با چهار دست و پا رفتن یاد گرفتی. باید دوباره راه رفتن را مثل بچه یاد بگیری.”

جرج پس از آن پدر را به یک برنامه توانبخشی سخت مجبور کرد, تا حدی که همسایه ها شکایت می کردند که جرج احترام پدرش را نگه نمی دارد. چون او می گذاشت که پدرش مثل کودکان روی زمین بخزد و مثل کودک اشیاء را با دهان تجربه کند. پس از مدتی پدر می توانست چهار دست و پا حرکت کند و مدتی پس از آن هم به کمک دیوار ایستاده راه برود. پس از آن جرج پدر را تمرین داد که تایپ کند (برای به کار انداختن انگشتان). یکسال پس از آن (5 سال پس از سکته) پدر کاملا همه توانایی های خود را بازیافت و حتی دوباره ازداج کرد و به کار مشغول شد! در باره این داستان کتابی هم نوشته شده که در باره اش اینجا می توانید بخوانید. یک نکته جالب اینجاست که وقتی کسی از یک سکته مغزی شدید همه توانایی هایش را دوباره بدست می آورد, پزشکان ممکن است بگویند که از اول خیلی مغز آسیب ندیده بود. ولی در مورد پدرو بکی ریتا, وقتی مغز او را پس از مرگش آتوپسی کردند, دیدند که قسمت عظیمی از مغز او آسیب دیده بود. پس این خاصیت پلاستیک بودن (انعطاف پذیری) مغز است که باعث شد او بتواند همه توانایی هایش را بدست آورد.

روش خلاقانه و بسیار یکتای جرج در آن زمان باعث شد که برادرش پال رشته تحقیقی اش روی چشم را رها کند و از نو رزیدنسی توانبخشی را شروع کند و با استفاده از نوروپلاستیسیتی مغز (قابلیت انعطاف مغز) به تحقیق و درمان بیمارانی از جمله خانم شریل را که دچار عدم تعادل فیزیکی بود (حالتی بسیار آزاردهنده) با استفاده از روشی بدیع که در اول این پست و در پستی پیشین نوشته بودم, بهبود ببخشد. اگر حوصله دارید می توانید این مقاله را با عنوان “مغزی که می تواند تغییر کند” راجع به این روش درمان بطور مفصل بخوانید.

دکتر پال بکی-ریتا سه سال پیش در اثر سکته قلبی در خواب درگذشت. بدون شک پال و جرج, این دو برادر, درهای جدیدی را برای توانبخشی گشودند که تا قبل از آن حتی تصورش هم غیرممکن می نمود.

برای تمرین حس مکان سنجی (spatial perception) خود, می توانید  اینجا را ببینید و این بازی را مکرر انجام دهید. با تمرین خواهید دید که این قابلیت مغزتان بهتر خواهد شد. بازی خیلی خوبی ست و خصوصا برای پدر مادرهایتان اگر بتوانید آنها را وادار کنید که هر روز آنرا بازی کنند.

منحنی زندگی

خودمانی 10 نظر »

به پدرم می‌گویم که یکی از مجله‌های ریدرزدایجست فرانسه‌اش را بردارد و دو صفحه از آن را بلند بلند بخواند و برای خانم ق معنی کند. می‌گوید: “مجله‌ها کجا هستند؟” می‌گویم: “توی کتابخانه در اتاق رو به حیاط.” می‌پرسد: “من کتابخانه دارم؟” می گویم: “آره پدر، غیر از اتاق خودت در هر اتاق دیگر هم چند تا کمد کتاب داری.” می‌گوید: “آخر ما خانه را عوض کرده‌ایم، مطمئنی که اینجا هستند؟” خانه که عوض نشده است پس از او می‌خواهم که گوشی را بدهد به پرستار، خانم ق. به پرستار نشانی مجله‌های ریدرزدایجست را می‌دهم و می‌گویم که یکی را بیاورد. انجام می‌دهد. باز به پدر می‌گویم: “پدر این تکلیف هر شب شماست. می‌دانید که من هم مثل شما معلم سختگیری هستم. هرشب دو صفحه را باید بخوانی و برای خانم ق ترجمه کنی.” پدرم با نشاطی کودکانه حرف مرا تکرار می‌کند و بعد می‌گوید: “راست می‌گویی. پس من هر شب باید این تکلیف را انجام دهم. باشد. ولی مگر من فرانسه بلدم؟” به یادش می‌آورم که فرانسه را خوب بلد است و اطمینان می‌دهم که اگر ببیند به یاد خواهد آورد. باز چند باری دیگر تکرار می‌کنم و به پرستار هم سفارشات لازم را می‌کنم.

گوشی را که می‌گذارم سیل اشکم روان می‌شود. این پدر مردی بود که بسیاری از پرستارها و دکترهای شهر خود را با افتخار شاگرد او می‌دانند. او  بود که به ما پشتکار، اراده، منظم بودن و اهل علم بودن را آموخت. بچه که بودم اگر یکوقت می‌گفتم که حوصله‌ام سر رفته، همیشه با لبخند می‌گفت “یعنی حوصله‌ات ماشین سوار شده رفته تهران؟! توی کتابها بگرد حتماً‌ پیدایش می‌کنی.” و حال این منم که باید با او مثل یک معلم و یا مادر برخورد کنم و او مثل کودکی حرف‌شنو گوش می‌دهد و به توصیه‌هایم عمل می‌کند. گویی که اگر هرکسی به اندازه کافی طولانی زندگی کند، به کودکی دوباره نزدیک می‌شود و منحنی زندگی‌اش مثل یک تابع توزیع نرمال (زنگ وارونه) می‌شود.

راستش هر بیماری‌ای را برای پدرم انتظار داشتم مگر این را که او هم مسیر مادرم را طی کند. هنوز از شوک پذیرش این واقعیت در نیامده‌ام. پدر و مادر من بی اغراق باهوش‌ترین و عاقل‌ترین افراد فامیل ما بودند. هنوز هم با وجود بیماری عاقلند ولی پذیرش از دست دادن قوای ذهنی‌شان برایم دردناک است. به خاطرات گذشته‌ای که از آنها دارم چنگ می‌زنم و دلم نمی‌خواهد که آن تصاویر در مقایسه با تصویر وضعیت فعلی‌شان به هیچ وجه کمرنگ شوند که می‌دانم که حافظه انسان به مرور زمان بسیار غیرقابل اعتماد است. در پستی راجع به سلکتیو بودن و خطاپذیری حافظه نوشته بودم.

به نظرم می‌رسد که پدرم وسکیولار دیمانشیا گرفته است که با آلزایمر کمی متفاوت است هر چند که هردو در نهایت به یک مسیر می‌روند. البته این تشخیص من از راه دور است. با دکترهایش از نزدیک و مستقیم حرف نزده‌ام. وسکیولار دیمنشیا در اثر فشار خون بالا (که پدرم در تابستان گذشته به کرات فشار خون بسیار بالا پیدا می‌کرد در اثر استرس و یا وضعیت مادرم) و یا سکته بسیار خفیف که معمولا در سی-تی مغز هم دیده نمی‌شوند، ایجاد می‌شود. بهار گذشته دو بار پدرم غش کرد و هر بار دکترها چیزی پیدا نکردند که نشانی از سکته باشد. ولی خب رزولشن تصویر برداری محدود است و به نظر من آن کسانی که به کما می‌روند و تصویر مغز آنها را مرده مغزی نشان می‌دهد ولی بعد تعدادی از آنها معجزه‌آسا پس از مدتی به زندگی باز می‌گردند برای اینست که تصویر برداری ما رزولشن کافی برای تشخیص کامل را ندارد. شاید هیچوقت هم نتوان گفت که رزولشن کامل چقدر است.

احساس می‌کنم که پدرم شاید از غصه بیماریِ الزایمر مادرم شتاب گرفته که به او برسد…. خودم را دلداری می‌دهم که هرچه هست حداقل ساعاتی خوب را با هم دارند. هنوز پس از 7-8 سال که از الزایمر مادرم می‌گذرد او هنوز همه نزدیکان و بستگان را می‌شناسد. البته گاهی پدرم را دو نفر می‌داند: یکی که شوهر اوست و او را به نام کوچک خطاب می‌کند و نوازشش می‌دهد (کاری که هرگز قدیم‌ها در جلوی دیگران نمی‌کرد) و دیگری که به نام آقای دکتر مثل دیگران خطابش می‌کند و می‌گوید که دوست صمیمی‌اش است!

چند روز پیش یک بیمارستان شهر که بزرگترین مرکز توانبخشی شهرمان است دعوتم کرده بودند که از آنجا بازدید کنم و شاید یک آزمایشگاه تحقیقاتی را در آنجا راه بیندازیم. یک بخش الزایمر هم داشتند. خواستم که آنجا را هم ببینم. 20 تا اتاق داشتند که خیلی هم ترو تمیز و شیک و زیبا بود با پرستارهایی جوان و خوشرو. یکی از بیماران مردی بود حدودا 70 ساله که تا مرا دید به طرفم آمد و دستم را گرفت و گفت: تو زنِ من هستی؟ اندکی مکث کردم و بعد گفتم: آره، آمده ام تو را ببینم. بیمار لبخندی زد و مرا به دنبال خودش کشید. به همراه او و رئیس تحقیقات بیمارستان همانطور که برایم امکانات مرکز را توضیح می‌داد، چند دوری در راهروهای آن بخش زدیم تا موقع رفتن به بخش دیگری شد. پرستارها آمدند که حواس بیمار را پرت کنند تا دستم را ول کند و من بروم. ولی حواسش پرت نمی‌شد و مرتب به من می‌گفت که بیا پیش من. بالاخره با بغضی در گلو آن بخش را ترک کردم. همراهم متوجه بغضم شد و گفت او دقیقه‌ای دیگر فراموش می‌کند. گفتم می‌دانم که فراموش می‌کند ولی کل این داستان و تنهایی این بیماران ذهنی حتی در بهترین شرایط یک مرکز مثل این مرکز غم انگیز است.

خیلی‌ها به ما می‌گفتند که پدر و مادرمان را بهتر است که ببریم خارج پیش خودمان. ولی شک ندارم که در آن صورت سیر بیماری مادر سریعتر می‌شد. در غرب نگهداری به سیستمی که آنها اکنون در خانه خودشان دارند غیر ممکن است یعنی اگر بشود هزینه‌اش بالای 10 هزار دلار در ماه می‌شود. در مراکز اینچنینی هم، باز در بهترین حالتش (که البته آنهم در امریکا بسیار گران است و در کانادا برای شهروندان کمی ارزان‌تر) بازهم بیمار زندانی آن مرکز است و هرگز جای خانه خودِ شخص را نمی‌گیرد. به نظرم این خیلی مهم است که بیمار با آدم‌های سالم بیشتر سروکار داشته باشد تا با بیماران دیگر مثل خودش. مادر من هنوز پس از 8 سال الزایمر می‌تواند از پس یک مکالمه کوتاه با یک غریبه بربیاید. تعارفات معموله را انجام می‌دهد و هرگز کسی را جای همسر و یا بچه‌هایش اشتباه نمی‌گیرد. هنوز قدرت شخصیتش را حفظ کرده است. مثلا هنوز مرا زیاد دعوا می‌کند!! آخر غالبا فکر می‌کند که من یک دختر 15-16 ساله هستم و آنوقت مثلا اگر با یک مهمانِ آقا کمی حرف بزنم آنرا بد می‌داند و دعوایم می‌کند!

و اما علیرغم اینکه این نوشته خیلی خصوصی‌ست (اینجا وبلاگ است دیگر؛ قرار نیست که همیشه علمی صرف بنویسم. نوشتن آدم را سبک می‌کند.)، دو نکته از مشاهدات علمی را بگویم که به واقع بیماری مادرم بوده که باعث شده است به تحقیق روی الزایمر روی بیاورم.

هنوز بیماران الزایمری را با روش‌هایی که ایجاد کرده‌ایم تست نکرده‌ام ولی نتایج اولیه‌مان روی بچه‌های زیر 12 سال، جوان‌ها و افراد بالای 65 سال بسیار جالب و منطبق با فرضیه‌‌هایم بوده است. یکی از آن فرضیه‌ها اینست که من معتقدم خراب شدن حس تشخیص جهت و زمان (spatiotemporal perception) از اولیه ترین علامات بیماری دیمانشیا بطور عام است. بسیار قبل از آن که بیمار در خیابان مثلا گم شود می‌توان خراب شدن این حس تشخیص جهت را با آزمایشاتی شبیه آن که ما ایجاد کرده‌ایم تشخیص داد. مثلا حال که پدرم هم دیمنشیا گرفته، با وجودیکه او در خیابان اگر تنها باشد گم نمی‌شود، و یا هنوز خیلی چیزها را بیاد دارد ولی جالب است که روی خانه کاملا ذهنش مغشوش است. گمان می‌کند که خانه عوض شده. طبقه بالا و پایین را قاطی می‌کند. من معتقدم که آزمایشات ما قبل از اینکه بیمار به این درجه از آشفتگی ذهنی برسد می‌تواند خراب شدن این دربافت ذهنی را تشخیص دهد. ولی در اثبات این فرضیه راه درازی در پیش است. از همه سخت تر اینست که کسانی را پیدا کنیم که خیلی در آغاز بیماری هستند و آنها را در 5 سال آینده هم دنبال کنیم.  یعنی باید مثلا فرزندی باشد که نگران این بیماری برای پدر یا مادرش باشد تا آنها را مثلا به دکتر ببرد که ما بتوانیم از آنجا آنها را پیدا کنیم. 8 سال پیش که مادرم به دیدار من آمده بود و من به همین تغییرات در او مشکوک شده بوده او را پیش بهترین نورولژیست شهر بردم ولی تمام تست‌های نورولژیست را مادرم خیلی عالی انجام داد و در نتیجه دکتر به من گفت که من خیال می‌کنم و مادرم نشانی از دیمنشیا ندارد. ولی 3 سال بعد دکترها هم  با مقایسه سی-تی مغزش با سی-تی قبلی اش تایید کردند که او الزایمر دارد.

نکته دوم اینکه بیمار دیمنشیا خود به هیچ وجه به وجود بیماری در خود آگاهی ندارد. پدر من در تمام این سال‌های اخیر دائما هر خبر تازه‌ای در باره داروهای جدید برای دیمنشیا و الزایمر را می‌خواند. به کرات با هم سر مصرف دارو بحث هم می‌کردیم. اما حال که خودش هم دیمنشیا گرفته اصلا به آن وقوف ندارد. وقتی که به او می‌گویم که باید حافظه‌اش را تمرین کند گوش می‌کند ولی اصلا به این فکر نمی‌کند که خودش هم دیمنشیا گرفته است.  از اینرو به همکاران می‌گویم که اگر روزی برسد که من از این نترسم که الزایمر بگیرم، بدانند که حتما من هم به این بیماری دچار شده‌ام و آنوقت TMS را که تا آن موقع به حول و قوه الهی در آزمایشگاه ما راه افتاده است، به من اعمال کنند!

شاید برایتان جالب باشد بدانید چه افراد مشهوری به بیماری دیمنشیا دچار شده اند. از جمله این افراد را می‌توان نام برد: نیوتن،  ویلیام آترمولن (نقاش)، آن ادمز (بیولژیست که بعدا در اثر بیماری نقاش شد)،  رونالد ریگان (رئیس جمهور امریکا 30 سال پیش)، آیریس ماردچ (نویسنده‌ای که آثار الزایمرش در کتاب‌هایش آشکار شد)  و خیلی‌های دیگر.

پ.ن. از همه دوستان عزیزی که محبت کردند و کامنت گذاشتند سپاسگزارم. شرمنده ام که  نمی رسم تک تک پاسخی بنویسم.


WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
Entries RSS Comments RSS
FireStats icon Powered by FireStats